-
تعداد ارسال ها
165 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
Ario Seoda آخرین بار در روز تیر 12 برنده شده
Ario Seoda یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های Ario Seoda
-
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
Ario Seoda پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
دو بهمن🫠✨ -
درود
منتظرم داستان شما رو بخونم
-
سوآ؛ دختر موتورسوار | Ario seoda کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
...- 2 پاسخ
-
- 4
-
-
-
های علیکم،
خلاصهت زیباست؛ اما به عنوان دلنوشته و یا حتی مقدمه بودن
توی خلاصه بهتره از نقطهی شروع ایدت بگی تا برسی به پایان ایدت؛ خیلی نامحسوس و کنجکاو کننده
پیشنهادم بهت اینه که خلاصه و مقدمت رو یکی کنی و برای مقدمه بذاری و خلاصهای دیگه بنویسی.
خلاصه یه چکیدهی چند قطرهای از کل رمانه؛ پس باید حرف بیشتری برای گفتن داشته باشه.
-
سوآ؛ دختر موتورسوار | Ario seoda کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: سوآ؛ دختر موتورسوار نویسنده: Ario Seoda | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، هیجانی خلاصه: سوآ حین موتورسواری تصادف کرده و به کما میرود. او پس از سه ماه بهوش میآید و متوجه میشود که فلج شده و دیگر توانایی راه رفتن ندارد. او تبدیل به دختری پرخاشگری میشود و با همهی پرستارانی که مادربزرگ پیر و فرتوتش، برای کمک به پیشبرد روزمرگیهایش میآورد، بدرفتاری کرده و همه را فراری میدهد. افسردگی او تا جایی ادامه دارد که پس از یکی از جلسات اجباری فیزیوتراپیاش، به قصد خودکشی و پریدن خود را به پشت بام بیمارستان میرساند؛ اما دوستپسر سابقش، جونو، که همیشه دورادور مراقب اوست، نجاتش داده و او را میدزدد. مقدمه: سرعت موتور که بالا رفت، جیغهای از روی ترسش گوشخراشتر شدن. اما بیتوجه به واکنشهاش، جدی غریدم. - اگه میترسی باید متوقفم کنی. اگه میخوای متوقفم کنی باید از دستم فرار کنی. اگه میخوای از دستم فرار کنی باید بتونی دوباره راه بری.- 2 پاسخ
-
- 6
-
-
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 10 رز دیگر آن ترس و اضطراب همیشگی را در چشمانش نداشت. چشمهایش خالی و بیاحساس شده بودند؛ انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. گویی اتفاق امشب، آخرین تکههای دختر معصوم درونش را هم از بین برده بود. صداهای مختلفی همزمان در ذهنش میپیچیدند. یکی از بخشیده شدن پدرش، با وجود تمام کارهایی که کرده بود، حرف میزد. یکی دیگر مدام او را سرزنش میکرد و تقصیر همهچیز را گردن خودش میانداخت. صدایی دیگر آرامش میداد؛ التماسش میکرد گریه نکند و دوام بیاورد. اما... میان تمام آن صداها، یکی از همه واضحتر بود. رساتر... واقعیتر... ـ تا کی میخوای همینجوری زندگی کنی، هان؟ مکثی کرد و دوباره ادامه داد: ـ بس نیست؟ امشب برات کافی نبود؟ اگه یکی از اون خردهشیشهها توی گلوت فرو میرفت، چی میشد؟ سکوت کوتاهی برقرار شد. ـ میمردی... لحن صدا آرام بود، اما بیرحمانه. ـ حالا فرض کن امشب هم زنده بمونی. به محض اینکه بچهی اون زن به دنیا بیاد، یا تو رو از سر راه برمیدارن و مرگت رو یه حادثه جلوه میدن... یا برای همیشه از خونهای که توش بزرگ شدی بیرونت میکنن. صدای ذهنش آرامتر شد. ـ نگو که میخوای تا آخر عمر ضعیف بمونی... رز از شدت تنهایی، بیاختیار با خودش حرف زد: ـ خ... خب... چیکار کنم؟ آن صدا، محکم و شمرده پاسخ داد: ـ باید موانع از سر راهت کنار برن. رز خشکش زد. باورش نمیشد این صدا از ذهن خودش باشد. ـ موانع؟... کدوم موانع؟ داری دربارهی چی حرف میزنی؟ صدا بیدرنگ جواب داد: ـ موانعی مثل... پدرت... مکثی کرد. ـ ...و اون زن. رز بیاختیار ایستاد. ضربان قلبش تندتر شد. صدا ادامه داد: ـ باید ارتش خودت رو بسازی. باید قدرت پیدا کنی. تا وقتی کانه رئیس باشه، هیچچیز تغییر نمیکنه. اما... اگه یه روز جای اون، تو رئیس بشی چی؟ رز در حالی که پلهها را دوتا یکی پایین میرفت، زیر لب گفت: ـ خب... چطوری رئیس بشم؟ تلخ خندید. ـ یادته خودش چی گفت؟ گفت من نمیتونم رئیس بشم، چون... آه عمیقی کشید. ـ ...بیعرضهام. صدای ذهنش خندید. ـ نه... خندهاش آرام، اما عجیب بود. ـ تو بیعرضه نیستی، رز... فقط هنوز به دنیا نشون ندادی که میتونی چه هیولایی باشی و بشی.- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 9 ترس به جان رز افتاد. با لکنت لب زد: ـ من... م... من... کانه با خشم عربده کشید: ـ مِنمِن نکن واسه من! همهی آتیشها از گور تو یکی بلند میشه! رز در دلِ آشوبزدهاش زمزمه کرد: ـ اگه امشب زنده از این اتاق بیرون برم، معجزهست... کانه پلکهایش را روی هم فشرد. چند لحظه سکوت بر اتاق حاکم شد. انگار در اعماق وجودش جنگی برپا بود؛ نبردی میان خشم و آخرین ذرهی انسانیتی که هنوز خاموش نشده بود. دستانش را دو طرف سرش گذاشت. نفسهایش هر لحظه تندتر و سنگینتر میشد. ناگهان غرش بلندی کشید و بطری شیشهای شراب را با تمام قدرت بر لبهی میز کوبید. بطری در یک لحظه خرد شد و خردهشیشهها به اطراف پاشیدند. کانه فقط میخواست خشمش را خالی کند... اما... نگاهش که به رز افتاد، خشکش زد. قطرههای خون از گوشهی لب رز پایین میچکید. رز بیاختیار دستانش را مقابل صورتش گرفته بود تا از خودش محافظت کند. یکی از خردهشیشهها در لب پایینش فرو رفته بود. کانه بیحرکت ماند. برای نخستین بار... از کاری که کرده بود، جا خورد. نه به خاطر شکستن بطری... بلکه چون باز هم به دخترش آسیب زده بود. رز هقهق میکرد، اما اشکی از چشمانش سرازیر نمیشد. آرام دستانش را پایین آورد. باورش نمیشد. انگشتان لرزانش را روی لب زخمیاش کشید. با سوزش زخم، چشمانش را از درد بست. اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت. کانه نگاهش را از زخم لب رز دزدید. فکش را روی هم فشرد؛ انگار نمیخواست حتی یک لحظه بیشتر به نتیجهی خشم خودش نگاه کند. با صدایی خشک، اما پایینتر از همیشه گفت: ـ برو بیرون. رز تکان نخورد. کانه این بار محکمتر ادامه داد: ـ برو توی اتاقت. مکث کوتاهی کرد. ـ دکتر میاد زخمت رو ببینه. نگاهش را به پنجره دوخت؛ بیآنکه دوباره به رز نگاه کند. ـ تا اطلاع ثانوی... مرخصی.- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 8 خدمتکار با دیدن ترس رز، پوزخندی نامحسوس زد و در دل گفت: ـ داری به این فکر میکنی که کورو تو رو کجا بازخواست کرده؟ هه! به نظرم بعد از رفتن به اون اتاق، یهراست میری تهِ قبرستون، کنار اون ننهٔ خوشخیالت! به خودش آمد و با صدای خشک گفت: ـ اتاق رئیس. و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، بیرون رفت و در اتاق رز را با صدای تق محکمی بست. نفس رز به سختی بالا میآمد. اگر بار قبل جان سالم به در برده بود، این بار احتمالاً آخرین لحظههایش بود. لباسهایش را با دقت به تن کرد و مشتی آب به صورتش زد تا آثار خواب را پنهان کند. سپس از پلههای بلند عمارت پایین رفت و دو تا یکی از آنها بالا و پایین کرد تا به طبقهی سوم برسد؛ جایی که تنها یک اتاق وجود داشت. اتاق پدرش، کانه کای... رئیس بزرگترین باند مافیایی اروپا. آب دهانش را به سختی فرو داد. حالا دقیقاً روبهروی دری ایستاده بود که شاید آخرین درِ زندگیاش بود. یک... دو... سه. سه تقه با دست لرزانش به در زد. صدای خشن و خمار کانه از پشت در آمد: ـ گمشو بیا تو. دستگیره را گرفت و در را باز کرد. کم پیش میآمد پدرش او را اینطور احضار کند... مگر اینکه اتفاق خیلی بزرگی افتاده باشد. سر رز پایین افتاده بود. آرام گفت: ـ شبتون بخیر. مشت کانه با شدت بر میز کوبیده شد. رگ پیشانیاش از خشم بیرون زده بود. با صدایی خمار و سنگین غرید: ـ شبت بخیر، هان؟ و ناگهان عربده زد: ـ میدونی چه بلایی سرم آوردی؟- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 7 کانه نگاهش را از رز گرفت و فریاد زد: ـ کارنا، عزیزم؟ و با شتاب از پلهها بالا رفت. رز نفس عمیقی کشید. از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بود... اما به محض اینکه جملهی آخر کانه را به یاد آورد، نفسش در سینه حبس شد. زیر لب زمزمه کرد: ـ به هم میرسیم؟... ی... یعنی چی که به هم میرسیم؟ صدای رسای ساویو او را از افکارش بیرون کشید: ـ به چی نگاه میکنین؟ برین سر پستهاتون! نگاهش را میان جمعیت چرخاند و ادامه داد: ـ اتفاقی که امشب افتاد رو هم فراموش میکنین. چشم و گوش بسته به کارتون ادامه میدین. لحظهای مکث کرد. ـ نشنوم و نبینم که از فردا توی عمارت یه کلاغ، چهل کلاغ بشه؛ وگرنه همتون رو از دم اخراج میکنم. لحنش سردتر شد. ـ گناهکار و بیگناه هم برام فرقی نداره. سپس عربده کشید: ـ مفهومه؟ تمام حاضران که تا آن لحظه در سکوتی سنگین فرو رفته بودند، یکصدا پاسخ دادند: ـ بله قربان، مفهومه. فضا در چشمبرهمزدنی به حالت عادی برگشت. همه به سراغ کارهایشان رفتند. ساویو با اشارهای کوتاه به رز فهماند که به اتاقش بازگردد. --- ـ خانم؟ بیدار شین. آقای کورو باهاتون کار دارن. رز با شنیدن نام «آقای کورو» از زبان خدمتکار، از جا پرید. مردمک چشمانش از ترس گشاد شد. با عجله نگاهی به ساعت انداخت. سه و نیم صبح بود. چرا پدرش در این وقت شب احضارش کرده بود؟ قلبش تندتر از همیشه میتپید. از تخت پایین پرید و با دستهایی لرزان میان لباسهایش دنبال چیزی مناسب گشت. سپس با صدایی خوابآلود و آمیخته به لکنت رو به خدمتکار کرد: ـ گ... گفته کجا بیام؟- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
Ario Seoda شروع به دنبال کردن فاطیما هاشمی کرد
-
فاطیما هاشمی شروع به دنبال کردن Ario Seoda کرد
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 6 ـ صبر کن! صدا، صدای ساویو بود. مشاور اعظم سه نسل خاندان کورو؛ مردی که کسی جرئت نداشت روی حرفش حرف بزند. سرپیچی از او، خطایی جبرانناپذیر محسوب میشد. ساویو قدمی جلو گذاشت و با صدایی محکم و استوار گفت: ـ اسلحهت رو بیار پایین! به اندازهی کافی اذیتش کردی. اگه یادت باشه، این دختر فعلاً تنها جانشینته؛ پس مراقب رفتارت باش. رز چشمانش را گشود و نفسی نیمهآسوده کشید. ساویو با نگاهی سرشار از بدگمانی به کارنا خیره شد. ـ این کیه؟ کانه پاسخی نداد. ساویو چانهی او را محکم گرفت و شمرده شمرده پرسید: ـ گفتم این کیه؟ کانه، انگار از واکنش ساویو واهمه داشت، منمنکنان جواب داد: ـ ز... زنم... بانوی نخست عما... اما صدایش با عربدهی گوشخراش ساویو بریده شد. ـ این زنته؟! نگاهی تحقیرآمیز به کارنا انداخت. ـ اینو از کجا پیدا کردی؟ کنار جوب؟ کارنا از شدت عصبانیت رنگ باخت. ـ منظورت چیه؟ فکر کردی کی هستی که به من توهین میکنی؟ بازوی کانه را گرفت و به خودش چسباند. ـ میگم کانه دمار از روزگارت دربیاره! مگه نه، کانه جونم؟ رنگ از چهرهی کانه پرید. ـ کارنا... عذرخواهی کن. نگاهش را به ساویو دوخت و این بار محکمتر ادامه داد: ـ همین الان! کارنا چشمغرهای رفت. ـ به هیچ عنوان! چند لحظه به ساویو خیره ماند. سپس ناگهان چهرهاش عوض شد. اشک تمساح ریخت. با صدایی لرزان و مظلوم گفت: ـ ک... کانه... تو سر من داد زدی؟ هقهقی ساختگی کرد. ـ واقعاً برات متأسفم که به خاطر اون پیرمرد سر من داد کشیدی... گریهاش شدت گرفت و با قدمهایی محکم به سمت طبقهی بالا رفت. کانه درمانده فریاد زد: ـ کارنا! اما کارنا حتی برنگشت. نگاهش به رزِ بیچاره و درمانده افتاد. فکّش از خشم منقبض شد. ـ به هم میرسیم!- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 5 رز قدمی به جلو برداشت. از شدت خشم، نفسش به سختی بالا میآمد. ـ من برای تو، یه زن فاسد، زانو نمیزنم! معلوم نیست تو رو از کدوم کلاب یا ...خونهای بیرون کشیدن! با تمام توانش فریاد زد: ـ بانوی نخست عمارت فقط یه نفره، اونم... اما حرفش با سیلی محکم پدرش ناتمام ماند. هفتتیر نقرهایرنگی به سوی رز نشانه رفت. پدرش با خشم غرید: ـ و اون یه نفر کارناست، درسته؟ قطره اشکی از گوشهی چشم رز لغزید، اما اعتنایی به آن نکرد. پدرش نفس تندی کشید. ـ روز انتخاب بانوی نخست عمارت باید خون ریخته بشه... چه بهتر که با جواب تو شروع بشه... اما دیگر مرگ و زندگی برای رز تفاوتی نداشت. انتخابش را کرده بود. شرافت مادرش و مرگ خودش را به زنده ماندن و لگدمال شدن یاد مادرش ترجیح میداد. پلکهایش را روی هم فشرد. پیش از آنکه پدرش جملهاش را تمام کند، آرام گفت: ـ و اون یه نفر، مادرمه... بوده، هست و خواهد موند. حتی بعد از مرگ من. --- چشمانش را بست. صدای کشیده شدن چکش هفتتیر در سالن پیچید. آخرین نفس عمیقش را پیش از مرگی که آن را حتمی میدانست، فرو داد. لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست؛ لبخندی آرام که انگار فقط برای خودش و خدایش بود. ـ با افتخار مردن، بهتر از با ذلت زندگی کردنه... اشکی از چشمش فرو چکید. ـ مامانی؟... مامان جونم؟... دارم میام پیشت... نفسش لرزید. ـ بالاخره... بالاخره بغلت میکنم... لپت رو بعد از نود و هشت روز میبوسم... سالن در سکوتی سنگین فرو رفته بود. هیچکس باور نمیکرد دختر کوروی بزرگ به خاطر دفاع از یاد مادرش جانش را به خطر بیندازد. اگر در همان شب نخست، تنها وارث فعلی کورو کشته میشد، روزهای بعد میتوانست به فاجعهای بزرگ ختم شود. رز آهسته پلک گشود. پدرش واقعاً قصد داشت او را بکشد... نگاهش روی اسلحه ثابت ماند. مرد هنوز در حال نشانهگیری بود. هدفش... قلب رز بود.- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 4 خودش را به پدر رز چسباند و نقش قربانی را بهخوبی بازی کرد. رز با انزجار به این نمایش مضحک خیره مانده بود. پدرش لب به سخن گشود: ـ درسته عزیزم... بهت تبریک نگفته. سپس نگاهش را از زن گرفت و با خشمی سرد به رز دوخت. ـ بیا به بانوی نخست عمارت، بانو کارنا، تبریک بگو. رز ناگهان از جا جوشید. تمام بدنش از خشم داغ شد. برای نخستین بار صدایش را بالا برد: ـ به کی تبریک بگم؟ به کسی که میخواد جای مامانم رو بگیره؟ پوزخندی زد و ادامه داد: ـ هرچند نمیتونه!... یه زن پر از ژل و آرایش غلیظ میخواد جای مادر زیبا و بااصالت من رو بگیره؟ نگاهش را میان حاضران چرخاند. ـ همهتون میدونید بانوی نخست عمارت باید زیبا باشه! نه با ژل، عمل و آرایش... بلکه با زیبایی طبیعی! رگ گردن پدرش از شدت عصبانیت برجسته شد. یک قدم جلو آمد و غرید: ـ دیگه داری بزرگتر از دهنت حرف میزنی! سپس از میان دندانهای فشردهاش گفت: ـ با بانوی نخست عمارت درست صحبت کن. زود باش، به بانو تبریک بگو و بعد هم برو توی اتاقت؛ قبل از اینکه به قصد کشت کتکت بزنم! رز دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت... جز جایگاه مادرش. همان جایگاهی که حالا میخواستند به زور از او بگیرند. او هم مثل پدرش فریاد کشید: ـ بذار لااقل یک سال از فوت مادرم بگذره، بعد بالای سرش هوو بیار! یک قدم جلو رفت. ـ فکر میکنی این زنیکهای که معلوم نیست از کدوم کوچه یا از کدوم کلاپ مست و پاتیل پیداش کردی، میتونه جای مامان من رو بگیره، هان؟ کارنا قدمی به جلو برداشت. ـ خیلی بد داری دربارهی بانوی نخست عمارت حرف میزنی. لبخند کجی زد. ـ زود باش و عذرخواهی کن! چند لحظه مکث کرد و سپس با تحقیر ادامه داد: ـ نه... زانو بزن و عذرخواهی کن.- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 رمان آخرین رز طلایی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتیا
Ario Seoda پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
Golden rose 3 چشمانش را محکم بست. دست پدرش روی شانهی آن زن سفت شد. ـ چیزی میخواستی بگی، لارزا؟ رز پلکهایش را گشود. مردمکهایش از ترس میلرزیدند. با لکنت پاسخ داد: ـ چ... چی؟ دست پدرش روی شانهی زن محکمتر فشرده شد و با لحنی آمرانه گفت: ـ گفتم میخواستی به بانوی نخست عمارت چی بگی؟ عبارت «بانوی نخست» را با تأکید بیشتری بر زبان آورد. رز نمیخواست... نمیتوانست جملهاش را کامل کند. آن زن نمیتوانست بانوی نخست عمارت باشد... بانوی نخست زیبا بود؛ درست مثل مادرش. اما آن زن چیزی جز لایهای از ژل و آرایش غلیظ نبود. ـ ه... هیچی. فقط میخواستم سلام کنم، همین. سلام بر... شما، عضو تازهوارد عمارت. پدرش نفس سنگینی از سر کلافگی بیرون داد و با آرامشی ظاهری پاسخ داد: ـ خوبه. بشین سر جات. رز تعظیم کوتاهی کرد و نفس عمیقی از سر آسودگی کشید. سپس به سمت صندلی رفت و با وقار نشست؛ اما فقط خدا میدانست حالش چقدر آشفته است... --- ـ و اینجانب، کوروی بزرگ، ورود بانوی نخست عمارت را به قصر خوشآمد میگویم. دست زن را با احترامی بوسید که پشت آن، عطش گسترش فرمانروایی پنهان شده بود. زن گمان میکرد حالا که بانوی نخست عمارت شده، به جایگاهی بزرگ رسیده است و آیندهی فرمانروایی از آنِ پسری خواهد بود که به دنیا میآورد. همه با چاپلوسی به او تبریک میگفتند. همه، به جز یک نفر. رز. همان دختری که باور داشت این زن هرگز بانوی نخست واقعی عمارت نخواهد شد. مراسم رو به پایان بود که ناگهان زن لب گشود: ـ صبر کنید! اون... دختری که اونجاست... چرا به من تبریک نگفت؟- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- آخرین رز طلایی
- 𝑲𝒊𝒎 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂
- (و 5 مورد دیگر)
-
سلام خوبی.
عزیز تو که سرعت العملت بالاس رمان منم بخون 😁