-
تعداد ارسال ها
491 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
روشـنـا آخرین بار در روز آذر 8 برنده شده
روشـنـا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره روشـنـا
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های روشـنـا
-
درود گلم از اینکه انجمن نودهشتیا رو برای ثبت آثار قشنگتون انتخاب کردین بسیار مفتخریم✨ لطفاً برای تایید شدن رمانتون، وارد صفحهی رمانی که ایجاد کردین بشین، از بالای متنی ک ارسال کردین سه نقطه رو بزنین، ویرایش رو بزنین نام رمان: نام نویسنده: ژانر: خلاصه: مقدمه: به همین ترتیب که گفتم قرار بدین بعد رمانتون رو مدیران تایید میکنن با پیامی در تاپیک، میتونین همون جا پارتگذاری کنین نویسنده عزیز✨
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
قسمتی که گفتی نهال مرجع تقلید شده باحال بود😂👍
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و پنجم» اما اول باید با یکی صحبت میکردم؛ اگه این کار رو نمیکردم دیوونه میشدم. باید یکی بهم میگفت حق با منه و درکم میکرد. کسی که دوست خوبی برام باشه! به سمت کیفم یورش بردم و موبایل رو برداشتم، شمارهی نهال رو پیدا کردم. بعد دو بوق صداش تو گوشم پخش شد. -چه عجب! چند روزه دارم بهت زنگ میزنم، برنمیداری؟ چرا دانشگاه نمیای زلیلمرده؟ استاد میرزاد رو دیدم گفت ازت خبر نداره! چه غلطی میکردی؟ اون شب بعد رستوران مگه بحثتون شده؟ بدون یک لحظه مکث جیغ میکشید و سؤالاتش رو پشتِ هم ردیف میکرد، به محض اتمام حرفش بالاخره آروم شد. -نهال؟ همین کافی بود تا هیجانش فروکش کنه و نگرانی جاش رو بگیره. -چرا صدات اینجوریه؟ گریه میکنی؟ نمیخواستم بیمقدمه نگرانش کنم، اما انقدر دلم پر بود که نتونستم جلوی زار زدنم رو بگیرم. گریه کردم و همراه باهاش همهچیز رو براش گفتم، از بعد اون شب تا همین لحظه! دلداریهاش و اشک ریختناش هم نتونست آرومم کنه، انگار قرار نبود سبک بشم. -الهی بمیرم برات، چی کشیدی! اون مادر عفریتت از خشم خدا نمیترسه؟ من امروز استاد میرزاد رو تیکهپاره میکنم! میکشمش. به سکسکه افتادم؛ به جز این هیچ صدایی ازم درنمیومد. کمرم تیر میکشید و لبم ذوقذوق میکرد. به نهال از سیلیای که خوردم حرفی نزدم. -گفتی ازت عکس داره؟ جدی بود؛ دیگه اون هم گریه نمیکرد. آب دماغم رو بالا کشیدم و از تو هال دستمالی برداشتم. -آره، گفته کُلی عکس ازم گرفته. -از کجا میدونی راست گفته؟ دستمال رو لوله کردم و داخل دماغم فرو بردم. -نمیدونم، ولی نمیتونستم ریسک کنم. کمی فکر کرد و بعد موشکافانه گفت: -فکر کنم اگه تو راضی نبوده باشی و اجبار بوده باشه، شرعاً عقد باطله. حالا برای من مرجع تقلید شده بود. -مهم الان اینه تو شناسنامهم اسم نحسش هست، پدر و مادرم که هیچی! اگه بتونم اصلاً بر فرض محال، ازش طلاق بگیرم چی غلطی کنم؟ کجا برم؟ نفسی کلافه کشید و صدایِ جیغجیغوش رو بلند کرد. -احمق! اگه بتونی ثابت کنی میتونی طلاق بگیری، چهبسا اون عکسها هم به دست بیاری، نور علی نور میشه، باز بر فرض محال چیه؟ حرفام تو مغزم پخش شد و جایجایِش رو اشغال کرد. اینکه بخوام به وسایل کوروش دستبرد بزنم من رو میترسوند! از کجا باید پیدا میکردم اون عکسها رو؟ تو گوشیش میذاشت یعنی؟ -گیریم پیدا کنم، طلاق بگیرم کجا برم؟ خجالت کشیدم؛ از بیکسیم جلویِ نهال بیشتر از نداریم خجالت کشیدم. -فعلاً یکیو پیش ببر! بهتر نیست با وکیل صحبت کنی؟- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
وای اگه من جای راز بودم بعد از کاری که کوروش باهام کرده اونقدر هیستریک میشدم نسبت به مردا که حتی شنیدن صدای آریان هم می تونست روانیم کنه چه برسه به لمسش. البته ممکنه هنوز توی شوک باشه. ولی در هر حال من اگه بودم پنیک اتک میشدم.
-
واقعا درک نمیکنم کوروش چرا ازدواج کرده راز رو که دوست نداره دختر هم تو دستش بوده پسر با قید و بندی هم نیست که بگی میخواسته از راه حلال به رابطه جنسی برسه پس این چرا واقعا زن گرفته؟!🫤🥲
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و چهارم» *** صدایِ جویدن لقمهاش اعصابم رو بهم میریخت. -میشه انقدر با صدایِ بلند غذا نخوری؟ با چایی موندهی نون و پنیر رو قورت داد؛ تو اون آشپزخونهی بزرگ رویِ یک زیلو کوچیک نشسته بودیم. -چته؟ نزدیک پریودته، هاری؟ ابروهام به سمت هم رفتن و سخت هم رو به آغوش کشیدن. مگه زن حتماً باید پریود باشه که اعتراضش رو بیان کنه؟ حرفم رو با آبجوش قورت دادم و دیگه چیزی نگفتم. کوروش از جا بلند شد و دستی به کتوشلوار اتو کشیدهاش کشید. -میمونی خونه تا برگردم. -ولی من کلاس دارم. پیشونیش چین افتاد؛ از بعد حموم تویِ چشماش خون جمع شده بود که چهرهاش رو ترسناک میکرد. -دیگه قرار نیست دانشگاه بری! شوکه نشدم؛ انگار تو یک دنیای کلیشه گیر کرده بودم که از جز به جزئش خبر داشتم. -چرا؟ دهن جواب نمیداد؛ این رو یادم داد. -چون من میگم؛ شوهرتم، اجازه نمیدم درس بخونی یا کار کنی. رسماً بردهداری رو شروع کرده بود؛ من هم به تبعیت از اون ایستادم، باید دانشگاه میرفتم، نه که خیلی عاشق درس خوندن باشم، نمیخواستم تو این خونه حبسم کنه. -مگه عهد بوقه؟ من میخوام برم. قدمی که به سمتم برداشت باعث شد به همون موازات به عقب گام بردارم. -چه غلطا! حرفای گندهگنده میزنی! من؟ کدوم من؟ تو نیم من هم نیستی، بچه. بغضم رو تو همون گلو سرکوب کردم؛ اگه الان کنار میکشیدم، تا ابد و یک روز باید خدمتکاریش رو میکردم و بس! -من… درس میخوام بخونم. دیکتاتوری مگه؟ چرا باید هر حرفی تو میگی گوش کنم؟ مگه تو کی هس… صدایِ سیلی زودتر از دردش حس شد؛ سرم از ضربهای که با پشت دهن به دهنم خورده بود تاب گرفت و یکم به عقب متمایل شد. شوکه، دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و به زمین خیره شدم. -خفه شو، خفه باش! دهنت رو اندازه ظرفیتت باز کن، دخترهی احمق. عربدهاش تنم رو لرزوند؛ چشمایِ گرد شدهام رو به سمت صورتش روانه کردم. دیدن رگ برآمدهی گردنش نشون از عصبانیت میداد، اما اونی که الان پشتِ دست خورد من بودم! -چیکا… تو… تو چیکار… کردی؟ دستی به گردنش کشید و دور خودش چرخید. -زدم که یاد بگیری برای من گندهبازی در نیاری. اشک تو چشمم حلقه زد، اما اجازه ریزش یک قطره رو هم ندادم؛ مزهی خون رو تو دهنم حس میکردم، ناخنش رو لبم خراش انداخته بود. -زورت به من رسیده؟ گردنکلفتی الان؟ این دختری که با جسارت حرف میزد، من نبودم! این دختر جربزهی بیشتری از من داشت که در مقابلِ این عوضی سکوت نکرد. -باز که زبونت درازه! دستش رو بالا آورد؛ سرم رو خم کردم و چشمم رو بستم. -پوف! صدایِ کوبیده شدن در به چارچوب بهم نشون داد که کوروشی دیگه در کار نیست. از زدنم شونه خالی کرد و من رو با این خونه تنها گذاشت. همونجا رو زانوهام افتادم و خودم رو بغل گرفتم. اشک دونهدونه روی صورتم برق انداختن و به هقهق تبدیل شدن. عجب صبح عروسیِ شیرینی داشتم! کاش میشد چمدونم رو جمع کنم و برگردم! باید فرار میکردم، من باید از اینجا فرار میکردم.- 76 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و سوم» چشم که باز کردم، خودم رو کنج اتاق دیدم، کنار همون بخاریِ زواردررفته، بدنم خشک شده بود، به خودم تکونی وارد کردم که صدایِ «آخ»ام اکو شد. خواب دیده بودم؟ به دستم نگاه کردم، خبری از حلقه نبود! دستم سفید و کشیده بهم دهنکجی میکرد. به سمت در اتاق دویدم و به چریکچریک کمرم توجهی نکردم. برای یک لحظه سرم گیج رفت، انگار وسایل اتاق کِش اومدن، صدایی از دور میشنیدم که من رو صدا میکنه. -راز؟ بیدار شو! داری کابوس میبینی، پاشو. ولی کابوس اصلی بیداری بود. چشمم از حدقه دراومد، دهنم رو برای نفس کشیدن تا جا داشت باز کردم و «هین» بلندی کشیدم. حالا بیدار بودم تو همون خونهای که از دیشب خونهی من بود، کنار مردی که شوهرم بود و شب قبل شروع زندگی مشترکش با من رو تیک زد. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد سقف سفید و مرتب بالای سرم شد. -یکی اومدم بخوابم، انقدر تو خواب ناله و عرق کردی زهرمارم شد. از گوشهی چشم دیدم که روش رو به سمت مخالفم کج کرد و پتو رو روی سرش کشید. کُل تنم عرق سرد نشسته بود و از گرما نمیتونستم خوب نفس بکشم. من که کابوس نمیدیدم، من که بین بد و بدترین، تو جایِ بدِ مورد علاقهم ساکن شدم، پس اینها چی بود؟ -پاشو، یک چیز درست کن، باید برم دانشگاه. با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که امروز شنبهست، روزِ شلوغ و پر از کلاس کوروش! یکم زیرِ شکمم درد میکرد که بهش بها ندادم، البته به حرف کوروش هم بها ندادم، پتو رو تا خط ترقوهام بالا کشیدم و پلکِ خیسم رو به هم فشردم. -با توعم! با پاش از زیر پتو به پام ضربه زد. -میخوام بخوابم، حالم خوب نیست. -منم دیروز اسبابکشی کردم به این خونه، حالم خوب نیست، پاشو ببینم. پس برای همین این خونه با اون خونهی جهنمی که دیده بودم فرق میکرد! تنها کار خوبی که در حقم کرد همین بود، تصور اون کابوس نحس رو ازم دور کرد. من هم رو برگردوندم، پشت به اون حرف زدم، البته کمی تن صدام بالا رفت. -مگه خدمتکار گرفتی؟ تا الان چی میخوردی؟ از سرکشی خوشش نیومد؛ ناگهان بازوم رو گرفت و به سمت خودش چرخوند. قلبم تو سینه ایستاد و دلم ضعف رفت. -پاشو، اون روی سگمو بالا نیار، تا الان رویِ خوشمو دیدی، اون روم بیاد بالا خون جلو چشمامو میگیره. روی خوشش این بود؟ وای به روز دیدنِ روی سگش پس! دلم به ادامهی بحث راضی نبود؛ اینکه شونهام بین انگشتای بزرگش در حال له شدن بود هم بیتأثیر نبود. -ولم کن، میخوام برم دستشویی. چی تو چشمام دید که رضایت داد برم؟ اطاعت یا حماقت؟ همزمان با من خودش هم بلند شد و راه حموم رو در پیش گرفت. این رو از فریادش فهمیدم: -تا من دوش بگیرم آماده باشه همه چی! خودم هم شدید نیاز به حموم داشتم، روحم کثیف بود و تنم رو چرکی کرد، باید چجوری از بین میبردم این بدن رو؟- 76 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و دوم» ساختمون آسانسوردار به اذن خدا آسانسورش خراب بود و مجبور شدم ساک به دست از پلهها بالا برم. کوروش هم سوتزنان پشتم میومد، شنیدی بعضیا میگن سایهی شوهرم پشتم باشه تو مکانهای ترسناک، ترسم میریزه؟ من با وجود اون سایه بیشتر میترسیدم. به جلوی در که رسیدیم، کوروش کلید انداخت و در رو باز کرد. اولین چیزی که به صورتم خورد بویِ تند سیگار بود، حتی دود هم داخل خونه به شکل مه پرواز میکرد. لباسها گلولهشده روی مبلها و فرشهای جمعشده، شبیهی خونهای بود که تازه اثاثش رو آورده بودن. -آخیش. رویِ مبلِ سهنفرهی کنج اتاق خودش رو پرت کرد و جورابهاش رو از پا کند. -سلام، خیلی خوش اومدین، بفرمایید، توروخدا تعارف نکنین. بعد از زدن حرفش، رو مبل دراز کشید و دستش رو رویِ پیشونیش گذاشت. با همون لبخند مسخره که فکر میکرد خیلی جذابش میکنه. -مثل ماست واینَسا، سمت راستت دو تا اتاق هست، اونی که تخت دونفره داره، برو تو! دوش موشتم بگیر، بدم میاد زن بو بده. فکم قفل شد و بندِ ساک رو توی مشتم فشردم. کاش خدا به جای ندادن عقل بهش این زبون نیشدار رو نمیداد. به سمت آدرسی که داد رفتم تا از شرش راحت بشم. اتاق هم مثل هال خالی از فرش بود؛ پارکت قهوهایرنگ و تختِ خوابِ دونفره با روتختی شکلاتی! همین. چیز دیگهای به اتاق نیاورده بود. با بیمیلی به کمدِ قهوهای کنج اتاق نگاه انداختم؛ لباسهایی که ازشون حرف میزد باید اینجا میبودن! اخمی کردم و زیپ کیفم رو به سمت خودم کشیدم. تعویض لباس ده دقیقهای جونم رو خرید، در حال عوض کردن تیشرتم بود که در اتاق با شتاب باز شد. مانتو رو جلوی تنم گرفتم و دستپاچه به چشمای دریدهی مرد زل زدم. -وقتی در بستهست یعنی باید در بزنی. کتش رو از تن کند و روی زمین انداخت. هیچ توجهی به حرفم نکرد، انگار اون صدایِ پر از هراس براش لذتبخش بود. آب دهنم رو قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم. -چی..می…خوای…از…جونم؟ عرق نشسته روی گودی کمرم سُر خورد و خودش رو به پایین رسوند. نفسم باز سخت بالا میاومد. میترسیدم! من از این مرد با چشمایِ شبیه به گراز میترسیدم! -بچه خوبی باشی خودتو… بیادبی کنی جونتو میخوام. منظورت از «خودتو» رو خوب درک میکردم، عقب رفتن کار دستم داد! پام به پای تخت گیر کرد و روی فنر نرمش پرتاب شدم. -نه…خواهش میکنم…توروخدا…من نمیخوام…جون عزیزت. اما کَر شده بود؛ دعایی که برای لال شدنش کردم معکوس جواب داد و باز دامن من رو گرفت. -التماس کن، خوشم میاد. روم خیمه زد؛ جیغ زدم و صدای جیغم تو گلو خفه شد! تقلا کردنم تا فرار کنم، اما با یک دست، جفت دستهای من رو مهار کرد. دیگه لباس هم جایی که باید باشه، نبود! اشک ریختم و تن به خواستهاش دادم، زار زدم و هربار که راه نفسم رو باز میکرد، به جای نفس کشیدن، التماس میکردم. نشنید، اون شب و شبهای بعد هیچی نشنید.- 76 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و یکم» دیگه حرفی به میون نیومد؛ در سکوت به خونهی کوروش اینا رسیدیم، خانوادهش با خداحافظی مختصری ازمون جدا شدن. من موندم و مردی که دیگه از آینهی وسط به من خیره شده بود. -بیا جلو. رویِ مطیعگرم لال شد و گستاخ جواب دادم: -نمیام جلو. لبخند زد؛ از اون لبخندها که باعث میشد به شلوارم چنگ بزنم. -برای من جلو و عقب فرق زیادی نداره؛ خودت اذیت میشی. سپس دنده رو عوض کرد و به راه افتاد. مشتم گرهشدهام رو باز کردم و ازش چشم برداشتم. هر غلطی میکرد دیگه مهم نبود. آب از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب! تو تاریکی شب و هوای دلگیر، سرم رو به شیشهی کنارم چسبوندم و چشمم رو بستم. تو رویای خودم غرق شدم، تو دنیایِ خیالیای که واسه خودم داشتم. اونجا همهچی رنگی بود! تو دنیای من سیاه و خاکستری جا نداشت، دنیای من پر بود از سفیدی و پاکی. تو دنیایِ من زنها ساکت نبودن، سرکوب نمیشدن. تو سرزمین من خبری از خانوادههایی که بچهشون رو آتیش میزنن، نبود. تو دنیای من مرد و زن برابر بودن، لازم نبود چون طرف مرده هرکار میکنه تأیید بشه، لازم نبود چون زن ظریفه براش قلدری کنن. دنیایِ من شیرین بود، مثل یک لیوان خاکشیر خنک که وقتی تو گرمایِ خرداد از مدرسه برمیگردی، میچسبه. -مُردی؟ دنیام کدر شد؛ سمفونیِ صداش برام مثل سقوط از بهشت به جهنم بود. انگار اون سرزمین و جهان تحت سلطهی من سقوط کرد و امپراتورش به قهقرا رفت. -چرا انقدر لاغرِ مُردنیای؟ غذا نمیدادن بهت تو خونه؟ چشمم بسته بود، نمیتونستم در کنار صدایِ نکرهاش، سیمایِ رو مخش رو هم تحمل کنم. یک لحظه از کنج ذهنم برای بار هزارم گذشت که این مرد واقعاً تو جامعه بود و تحصیلات داشت؟ -اشتهایی هم برام گذاشتی، استاد؟ همین رو میخواست بشنوه؛ مردک احمق از شنیدن همین صدایِ ضعیفی که مسببش خودِ اشغالش بود، لذت میبرد. -اشتهات رو باز میکنم، غصه نخور، همسرم. قهقههاش انقدر بلند بود که ناچار شدم با انگشت کوچیکم جلویِ ورود صدا رو بگیرم. چندشم میشد، به همون خدا دلم میخواست اوق بزنم. خداروشکر رسیدیم و تونستم برای لحظهای پیاده بشم و هوای تازه و کثیف شهر رو استشمام کنم! البته کثیفیِ هوا هم انگار بالاشهر و پایینشهر میشناخت، اینجا زیاد هم آلوده نبود. سرم رو بالا گرفتم و به خونههای توی خیابون، گوشهچشمی انداختم. خونههایی تو جایِ توپ که من حتی کلاهمم میافتاد این سمت، پول نداشتم اسنپ بگیرم و کلاه رو بردارم. ولی دیدنش زیاد لذتبخش نبود؛ سرسری به ساختمون نگاه کردم که نمایِ سفید یکیشون نظرم رو جالب کرد. چقدر آشنا بود! -طبقهی دوم، آسانسوردار! چه زنِ خوشبختی، واو. تمرکزم بهم ریخت و نتونستم تا بالای ساختمون رو ببینم؛ مجبور شدم به ساختمونی که از داخل ماشین بهش اشاره میکنه نگاه بندازم، یک آپارتمان با نمایِ قهوهای و درِ ریموتدارِ مشکی که در حال باز شدن بود. زیبا بود، تراسهای پر از گل نشون میداد آدمای زنده تو اون خونه زندگی میکنن، نه مُردههای متحرک، کسایی که زندگیِ انتقامی و اجباری ندارن! آدمهای عادی، با زندگیهای عادی که هیچوقت قدرش رو نمیدونن. نوایِ لاستیکها و دودِ اگزوز من رو به خودم آورد، کوروش با شتاب واردِ خونه شد و من زیر نمِ بارون به آسمون زل زدم. اسم رمان یادم اومد! عبث احساس.- 76 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مامان کوروش رفته رو مخم 😒
تو هم مریض میکنی.
فکر کنم اشتباه تایپی هست ، میکنه بوده احتمالا ❤️
-
معرفی و نقد رمان « حریرشکستہ » | م_ملک کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
در مورد خلاصه، قرار نیست انقدر سختش کنین برای خودتون عزیزم، یک پیرنگ کلی از رمانتون داشته باشین دربارهی شروع و پایان حالا بیاین اطلاعاتی که تنها چارچوب رمان رو مشخص میکنه به قلم بیارین. ببینین منظورم این وقتی دیالوگ مینویسین یهو اینتر نزنین برین پایین ادامش بدین چون باعث میشه خواننده فکر کنه دیالوگ تموم شده و به مونولوگ رسیده ولی دیالوگ همچنان ادامه داره. مثال: -سلام حالت چطوره؟ اره منم خوبم شکر! خانواده چطورن؟ اوضاع درست پیش میره؟ حالا طوری که شما نوشتین: -سلام حالت چطوره؟ اره منم خوبم شکر! خانواده چطورن؟ اوضاع درست پیش میره؟ موفق باشی عزیزم مطمئنم عالی پیش خواهی رفت✨🤍 -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد» برعکس تصورِ کوروش، خداحافظی بدون آه و ناله انجام شد. مادر برای خالی نبودن عریضه من رو در آغوش گرفت و سرم رو بوسید. پدر هم در سکوت سیگاری دود کرد که تا به اون روز بین انگشتاش ندیدم. نه کسی دستم رو تو دست شوهرم گذاشت، نه حتی تا دمِ حیاط اومد و مردِ زندگیم رو سفارش کرد تا مراقبم باشه! هیچ چیز قشنگی تهِ این خداحافظی نبود. شاید ده دقیقه تو راه بودیم، شاید هم بیشتر، پدرشوهرم جلو نشسته بود و من و مادرِ کوروش صندلیهای پشت رو اشغال کردیم. -بابا جان، امشب میخواین بیاین خونهی ما؟ شاید… کوروش از ماشین بغلی سبقت گرفت و بوق وحشتناکِ متوالیِ ماشین، حرف پدرش رو قطع کرد. -نه! همین، بدون هیچ توضیح اضافهای خانوادهاش رو متوجه کرد که تو سلاخی کردن من دخالت نکنن! برای یک لحظه به ذهنم خطور کرد که شاید مثل سریال و داستانهای انتقامی بود! رمانی هم به این مضمون خونده بودم! خدایِ من، اسمش چی بود؟ -من فردا میرم خرید، چند دست لباس نو میخرم، راز تن کنه. تو این سرما با این لباسای نازکش مریض میشه، تو هم مریض میکنه. بارون نمنم شیشهی جلو رو خیس میکرد و با برفپاککن اثرش از بین میرفت. رمان دربارهی دختری بود که مردی بهخاطر انتقام از پدرش بهش نزدیک شد، در آخر هم زندگی دختر رو سیاه کرد. -لازم نیست، تو خونه لباس زنونه زیاد هست، بالاخره یک چیز سایزش میشه. مادرشوهر، نیمنگاهی به من انداخت و لبش رو گزید، لابد اینبار نگران بود از اون لباسهایی که مشخص نیست برای کیه گَر بگیرم و به بچش انتقال بدم! حدسم کم درست هم نبود. -وا! اون لباسها برای کین؟ «لا إلهَ إلا الله»ای از دهنش خارج شد و لبخند تصنعی رویِ لب نشوند. -قربونت برم که نگرانِ زنِ منی! من خودم حواسم هست، لباسها همنوعه. دلِ مادرش آروم گرفت؛ ولی برای من نه! -خوبه، ترسیدم لباس دخترای دیگه باشه. گوشهی پلکم پرید، حتی فکر به این هم از تحملم خارج بود. خدایا، برای این دیگه نمیتونم صبوری کنم. مادرش قصد ساکت شدن نداشت، این رو از جملهی بعدیش فهمیدم. -صبح، صبحونه هم نیاریم؟ البته وظیفهش با مادر عروسه، اما خب… «اما خب» و نگاهِ پر از اکراهش هم نتونست خم به ابروی من بیاره، با اخمهای درهم تنها صداها رو میشنیدم، اصلاً و ابداً فکرم زیر سقف این ماشین نبود. -صبحونه از بیرون میگیریم؛ بدون هماهنگی من هم لطفاً نیاین، همسرم شاید نیاز به استراحت داشته باشه.- 76 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 10 پاسخ
-
- 3
-