رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    313
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

روشـنـا آخرین بار در روز آبان 6 برنده شده

روشـنـا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,441 بازدید کننده نمایه

دستاورد های روشـنـا

Mentor

Mentor (12/14)

  • One Month Later
  • Well Followed نادر
  • Very Popular نادر
  • Week One Done
  • Dedicated نادر

نشان‌های اخیر

1.4k

اعتبار در سایت

  1. سکانس هشتم *** تلوخوران از اتاق بیرون آمدم؛ نفسم به شماره افتاده بود. با چشم‌های خون‌گرفته‌ام به نگهبان‌های دو طرفم نگاه انداختم و فریاد زدم: -خودم بلدم چجوری به اتاقم برم، برین سرِ کارتون! هردو اخمی کردند و با تعظیمی کوتاه از کنارم گذشتند. مشتِ گره‌کرده‌ام را جلوی دهنم گرفتم تا حرفِ بدی از دهنم خارج نشود. این همه درس خوانده بودم و آموزش دیده بودم، اهمیت نداشت؟ مردک فکر می‌کرد چون مقام اول است، هرچه بخواهد باید همان شود؟ کاش می‌توانستم پادشاه موراث را ببینم، قطعاً از او می‌خواستم این مردکِ متکبر و بانو تیِ دیوانه را عزل کند. -چرا این‌جا ایستادی، لوسیفر؟ پاره شدن رشته‌ی افکارم، برهم ریختن چهره‌ام را به همراه داشت. نگاهم به چشمانِ قرمزِ سلنا افتاد و کم‌کم به سوی لبخندِ بزرگ روی لبش رفت. چینی بر پیشانی‌ام انداختم و از لای دندان‌های قفل‌شده‌ام گفتم: -هیچی، مأموریت بهم داده شده. سلنا دستی به لباس رسمی‌اش کشید و کرواتش را مرتب کرد؛ انگار لبخند قصد نداشت لحظه‌ای این چهره‌ی سپیدگونه را ترک کند. -چی مأموریتی؟ لرد از من خواسته بود این موضوع را با هیچ‌کس در میان نگذارم، اما من از کِی حرف گوش می‌دادم که این بار دومم باشد؟ -باید برم به زمین! برقِ نشسته بر چشمان سلنا خاموش شد و آن دو گوی بزرگ، درشت‌تر از قبل شدند. لبخندی که تا دقایقی پیش فکر می‌کردم هرگز قصد رهایی از صورتش را ندارد، به‌آسانی پر کشید. لحنِ صدایش لرزش خاصی داشت؛ می‌شد وحشت را در تک‌تک کلمات خارج‌شده از دهانش حس کرد: -چرا این مأموریت رو قبول کردی؟ زمین جای ما نیست، برای شیاطین رده‌ی پنج به پایینه که بخوان کارهای اون مکان مسخره رو گردن بگیرن. می‌دانستم دلِ خوشی از زمین ندارد؛ برایم از زمانی که اوایل آموزشش به زمین رفته بود، حرف زده بود. اما هرگز نگفته بود چرا. چه چیزی در زمین وجود داشت که او را می‌ترساند؟ خواستم از او بپرسم چه چیزی در زمین بود که این‌گونه تو را غمگین کرد، اما ورودِ به‌هنگامِ یکی از اساتید، سلنا را مجبور کرد لبخند مصنوعی بر لب بنشاند و بحث را تغییر دهد: -منم اومدم از عالیجناب بخوام مقامم رو تغییر بده، تو آزمون موفق شدم. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. الان من هم باید مثل او بودم! با حسرت لبم را کج کردم و به نرمی گفتم: -برات خوشحالم، سلنا. امیدوارم روزی بانوی ارشد این قصر بشی. سلنا خندید؛ هردو سرمان را کمی خم کردیم و به هم احترام گذاشتیم. از سرِ راهش کنار رفتم تا واردِ اتاق لرد شود، اما در لحظه‌ی آخر، فکرم درگیرِ غمِ نهفته در چهره‌اش شد؛ چشمانش چه چیزی را پنهان می‌کردند؟
  2. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  3. بمب کوچولو، کوشی؟

  4.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  5. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  6. سکانس هفتم ابروهای لرد به بالا پرید، دو نگهبان از تعجب دهانشان باز مانده بود. حق داشتند! همه الان می‌دانستند که من قرار است چگونه بابت این بی‌پروایی‌ام تنبیه شوم، اما من این بار هراسی نداشتم. ترس من از این بود که زنده باشم و مردم شیطان را ضعیف بشمارند. -پس تو نظرت بر اینه که اگه قدرت دستت بود، با آسمان سپید آتش‌بس نمی‌کردی و ثابت می‌کردی تاریکی بر نور پیروزه؟ از لحنِ خونسرد لرد نمی‌توانستم تشخیص دهم عصبانی است یا برایش اهمیت ندارد. یکی از خصوصیات بارز صاحبانِ مقامِ دوزخ همین بود! رفتار و تنِ صدایشان هیچ چیز را لو نمی‌داد. پلک چپم لرزید، اما صدایم ذره‌ای لرزش را در خود جای نداده بود؛ حتی اگر بهایش تبعید به سرزمین جن‌ها یا بارانِ یخ باشد. -بله، سرورم. سپس سرم را به نشانه‌ی احترام خم کردم و دوباره به حالت قبلش برگرداندم. لرد گام‌هایی به پشت سرش برداشت و روی تختِ مشکی‌رنگش نشست، دستش را به دسته‌ی نقره‌ای‌رنگِ تخت تکیه داد. -چقدر از آموزشت مونده؟ وای! نکند تنبیهم این باشد که از نو آموزش ببینم؟ من نمی‌توانستم دوباره با فلوریا درس بیاموزم. به نظرم او خودش لیاقت مقامش را نداشت، چه برسد به اینکه به من درس بدهد! با ضربه‌ای که به بغلِ رانِ پایم خورد، به خود آمدم؛ نگهبان با ابروهای درهم‌رفته، به لرد اشاره زد و مرا مجبور کرد حرف بزنم. -امروز روز آزمونم هست، قربان. بعدش جزو اساتید دوزخ قرار می‌گیرم و به رده‌ی دوم ارتقا پیدا می‌کنم. رفته‌رفته لب‌های مردِ کچلِ مقابلم به لبخند باز شدند؛ نه از آن لبخندها که حس می‌کردی چهره‌ی زیبایی دارد، از آن‌ها که قطعاً می‌دانستی جهنمی پشتش پنهان است. -من برات یک آزمون طراحی می‌کنم؛ اگه تونستی از پسش بربیای، می‌تونی به رده‌ی دوم برسی. راحت می‌شد بهتم را در اجزای صورتم دید، کم‌کم چینی بر پیشانی‌ام افتاد. زبانم را بر لبم کشیدم و با دندان‌های تیزم شروع به کندن پوستِ اضافه‌ی لبم کردم. لرد چندان منتظرم نگذاشت؛ دستش را در هوا تکان داد و فضایی را جلوی چشمم ظاهر کرد. -می‌فرستمت به زمین، بهم ثابت کن مردم تاریکی رو انتخاب می‌کنن! اون‌وقت اجازه می‌دم به رده‌ی دوم برسی.
  7. سکانس ششم چشمانم را در حدقه چرخاندم، یک دستم را بالا آوردم و شروع به خاراندن شاخِ سمت چپم کردم. چطور از من می‌خواست آن جملاتی را که نزدیک بود سرم برایشان به باد برود، تکرار کنم؟ از شانس خوبم، تا به دیروز سال به سال کسی لرد را نمی‌دید؛ حالا مشخص نبود از کجا پیدایش شده است. سکوتم طولانی شده بود. نباید حوصله‌ی لرد را سر می‌بردم، پس شروع به حرف زدن کردم. -سرورم، من قصد جسارت ندارم؛ می‌دونم حرفم ممکنه نتایج خوبی برام نداشته باشه، اما… کاش می‌توانستم سرم را بالا بیاورم و واکنش لرد را ببینم. با هر جمله‌ام یک بار عصایش را به زمین ضرب می‌داد؛ قصد داشت با این کار ترس را در دلم پرورش دهد. پلک بر هم فشردم و مابقی کلمات را طوطی‌وار پشتِ سرِ هم ردیف کردم. -ما ماه‌هاست با آسمان سپید آتش‌بس، یا نه، بهتره بگم صلح کردیم! چرا؟ چون همه‌جا پر شده از این‌که زمینیان، آسمان سپید رو بیشتر قبول دارن! من با این موضوع مخالفم. با اتمام جملاتم، چشمانم را باز کردم و به زمین خیره شدم. طولی نکشید که لرد از جا برخاست؛ این را از سایه‌ای که هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد، متوجه شدم. دیگر سخن گفتن و بلبل‌زبانی کردن جایز نبود. قطعاً لرد بابت این حرف‌ها مرا به سرزمین جن‌ها می‌فرستاد و مجبورم می‌کرد در آن تبعیدگاه زندگی کنم. -اسمت چیه؟ آن‌قدر به من نزدیک شده بود که سایه‌اش را روی پیکرم حس می‌کردم؛ سرم کم مانده بود با سطحِ مشکی‌رنگِ اتاقِ لرد یکی شود. -لوسیفر. صدایم انگار از تهِ چاه درآمده بود، اما لرد تیزتر از آن بود که نجوای آرامم را نشنیده باشد. -لوسیفر، تو معتقدی مردم تاریکی رو بیش از نور قبول دارن؟ سؤالِ لرد در گوش‌هایم زنگ زد؛ باعث شد جرئت کنم و سرم را به سوی چهره‌ی عبوسش بکشانم. از چشمانش شرارت می‌بارید و شاخ‌هایش به من دهان‌کجی می‌کردند. دست‌به‌سینه، در چند سانتی‌متری‌ام منتظر بود تا به او پاسخی در شأنش بدهم. عجیب دلم می‌خواست تنها سرم را تکان دهم و موافقتم را اعلام کنم؛ اما مگر جلوی لرد می‌شد این کار را کرد؟ من هم با قاطعیت به صورتش چشم دوختم و با اقتدار اظهار کردم: -معلومه! من ایمان دارم مردم در ازای خواسته‌هاشون هر کاری می‌کنن، در تاریکی غرق می‌شن؛ دیگه مهم نیست خیر باشه یا شر!
  8.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  9. سکانس پنجم لرد قدمی به سمتم برداشت، از سرمای وجودش بدنم یخ زد، نفسم را در سینه حبس کردم و سرم را کامل بالا نیاوردم، از چشم در چشم شدن با این مرد، وحشت داشتم. می‌توانستم ارتعاش سیاهی را از وجودش حس کنم، او واقعاً لرزه بر تنم می‌انداخت. -چطور یک شیطان دون‌پایه به خودش اجازه می‌ده نظم دوزخ رو به هم بریزه؟ از گوشه‌ی چشم به بانو تی نیم‌نگاهی انداختم که با میمیک صورت از من می‌خواست زانو بزنم و طلب بخشش کنم. لبِ پایینم را گزیدم و سرم را بیشتر از قبل به سوی پایین خم کردم. -عذر من رو پذیرا باشین قربان، من تنها اعتراضم رو بیان کردم. صدای بانو تی با تشر در گوشم پیچید. -تمومش کن، برو تو اتاقم! خودم بهش رسیدگی می‌کنم قربان. جمله‌ی آخرش را برخلاف جمله‌ای که به من گفته بود، با احترام بیان کرد. بالاخره به خود جرئت دادم، چشم از سطح مذاب‌شکلِ قصر برداشتم و به نرمی با لرد چشم در چشم شدم، با دیدنِ چشمانِ ترسناکش سرم را کمی پایین‌تر آوردم و بینی استخوانی‌اش را در نظر گرفتم. شیطانین از هراسِ لرد صدایشان درنمی‌آمد؛ به نظرم هیچ‌کدام نفس هم نمی‌کشیدند! مانده بودم من چگونه بر روی دو پا ایستاده و بدون لرزش سخن بر لب می‌آوردم. به قولِ یکی از دوستانم زیاد داشتم، جنم… -بانو تی، عقب بایست! نوایِ لرد آرام شده بود و من از این آرامش ظاهری بیشتر از فریادهایش وحشت داشتم. نگاهم پایین‌تر آمد و بر روی ردای سلطنتی‌اش نشست، همین که از اتاقش بیرون آمده بود نشان می‌داد که من چه گند بزرگی زده بودم و خبر نداشتم، باز هم پلکم بی‌اجازه به پایین‌تر رفت و بر روی لب‌های هشتی‌اش ایستاد، ردِ پوزخند محوی را روی آن‌ها دیدم. در همین فکرها بودم که عربده‌ی لرد مرا از جا پراند: -نگهبان‌ها! لحنِ لرد شبیه سرداری بود که به نگهبان‌هایش دستور می‌داد مجرم را به قتلگاه ببرند. منتظر همین طوفان بودم اما باز، چشمانم از حدقه درآمد، فوراً سرم را بلند کردم و متعجب به چشمانِ براقِ لرد خیره شدم. -سرورم، سرورم! صدایِ فریادم با هر قدمِ لرد به سمت مخالف، بلندتر می‌شد. نگهبان‌ها در کسری از ثانیه به سمتم هجوم آوردند و بازوهای ظریفم را در دست گرفتند. مرا از سطح زمین کمی به بالا آوردند و رو هوا نگه داشتند. پاهای معلقم را به جلو و عقب تکان می‌دادم و جیغ می‌زدم: -قربان، من کاری نکردم، قصد بی‌حرمتی به دوزخ رو نداشتم، سرورم، لطفاً به من گوش بدین. بانو تی چشم‌غره‌ای به من رفت و به سمت لرد دوید. -عالیجناب این دختر قصد اذیت نداشته، بهش رحم‌کنید. لرد برجایش مکث کرد. نمی‌دانستم آویزان شدن بانو تی از ردایش او را منصرف کرده بود یا التماس‌های پر از اضطرابِ من… -بیارینش به اتاقم. و این تنها لطفی بود که لرد وارِک، رئیس بی‌رحمِ امور دوزخ، برای من انجام داد. در چشم به هم زدنی، مقابل تخت پادشاهی او بر زانو نشسته بودم، دو نگهبان بدچهره در دو طرفم منتظر دستور لرد بودند تا دمار از روزگارم دربیاورند، نامردها انگار پدرشان را کشته بودم! البته شیاطین معمولاً بی‌پدر بودند، امیدوارم آن‌ها هم بی‌پدر باشند و بی‌خیال من شوند. با صدای مستحکم لرد افکارِ احمقانه‌ام از ذهنم پر کشیدند و رفتند. -حرفی که تو سالن اصلی قصر فریاد می‌زدی رو دوباره تکرار کن دختر!
  10. بانو تی «بانوی ارشد دوزخ» رده‌ی دومِ شیاطین، جانشین لرد وارِک!
  11.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  12.  

    سلام عزیزم @اهوین جان  تاپیک رمانتون زده و تایید شده فقط در همون تاپیک رمانتون رو پارتگذاری کنین جانا نیاز به زدن تاپیک جدید نیست🤍

    لینک صفحه رمانتون:

     

  13.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  14. درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  15. ساغرِ شوتی سوار باشه؟😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      ریزیینانه نگاهش نکردم بیشتر دوس داشتم از نوشته لذت ببرم و لذت بردم. توصیفات و فضاسازی برام به جا بود و زمان خوندن رمان تو اعماقش فرو رفتم^

    3. Yammakh

      Yammakh

      پس خوبه

      خوشحالم که تونستم غرقت کنم😍

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      اره خیلی لذت بخش بود زیبا

×
×
  • اضافه کردن...