رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

رویای محال

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های رویای محال

Rookie

Rookie (2/14)

  • First Post
  • Reacting Well
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

12

اعتبار در سایت

  1. #پارت_ششم قصد داشت ماهزر را از این شرایط وحشتناک و ترحم برانگیزی که داشت نجات بدهد. مهم نبود بعدش ممکن بود بلاهایی بدتر از بلاهایی که سر ماهزر آمده بود سرشان بیاید اما هم‌چنان قصد داشت تا به این دختر تنها و یتیم با کوله باری از حسرت و درد کمک کند. تنها در همین لحظه، همین موضوع برایش مهم بود و بس! همان‌طور که نگاهش به ماهزر بود گفت: - چرا سه ساعته وایستادی مادر؟! حرف هم نمی‌زنی که آدم متوجه بشه که سرپا وایستادی. زود پاشو این لباس‌ها رو بپوش که تا ساعت هفت چیزی نمونده. ممکنه هر لحظه یعقوب‌خان از آرایشگاه به عمارت برسه. اون وقت دیگه خدا خودش هم زمین بیاد، نمی‌تونی از شر هیچی خلاص بشی. پاشو ماهزر وقت نداریم. پاشو دست بجنبون. ماهزر که دیگر ریشه‌ی اشک‌هایش هم مثل ریشه‌ی خوشبختی‌هایش خشک شده بودند، فقط بالا کشیدن بینی و اشک ریختن‌هایش برایش باقی مانده بود. نگاهی به لباس‌هایی که از همان فاصله هم بزرگ و گشاد بودنشان را فریاد می‌زدند، انداخت و خیلی آرام با صدایی که از ته چاه در می‌آمد گفت: - فندق خانم؟! من...من یه کم...یه جوریم یعنی نمی‌دونم که...یه جوریم یعنی این‌که...اصلاً نمی‌دونم چه‌ جوریم و چه حالی دارم. فندق خانم دوباره به سمت پنجره برگشت و پرده را به آرامی کنار زد و از پشت پنجره؛ بیرون را نگاه کرد و همان‌طور که داشت همه جای این عمارت بزرگ را از نظرش می‌گذراند با صدای آرام ولی دست‌هایی لرزان و یخ‌زده جواب داد. - بسه مادر. اون حالت رو نگه دار برای یک وقت دیگه یک زمان دیگه. الان وقتی دوتا پا داری، باید دوتای دیگه هم قرض کنی و تا ابد از این‌جا دور بشی. حال و روزت رو ببین. ببین تو چه حالی هستیم؟! تازه... مگه الان فهمیدی که قراره چه اتفاقی بیفته؟! من از دیروز بهت خبرش رو دادم که امشب واسه همه‌چیز آماده باشی مادر! ماهزر، آب دهانش را به سختی پایین فرستاد. همان‌طور گیج و دودل؛ به لباس‌های کف زمین خیره شده بود. نمی‌دانست چه بگوید و چگونه حالش را برای این زن غرق در استرس و ترس تعریف کند. وسط یک دوراهی تاریک و سیاهی افتاده بود که هیچ‌کدام پایان واضحی نداشتند. یک دو راهی سخت که پایان هر جفتشان تاریک و مبهم بود.
  2. #پارت پنجم ( و ناگهان تو آمدی و شدی تمام آن چیزی که من بارها نشانی تو را به خدا داده بودم.) فندق خانم برخلاف ظاهر آرام و مهربانی که داشت، یک شیرزن بسیار تیز و خیلی زرنگی بود که نسنجیده کاری را شروع نمی‌کرد یا واردش نمی‌شد. خودش را به ریسک نمی‌انداخت که شَری دامنش را بگیرد. خودش به خوبی می‌دانست که امشب؛ همه سرشان شلوغ است و به کار خودشان مشغول هستند. می‌دانست که هیچ‌کس حواسش به کار دیگری نیست. همه از ترس یعقوب‌خان در تکاپو هستند که این مراسم، امشب آبرومندانه و پر از تشریفات برگزار شود و همین موضوع هم؛ فندق خانم را مطمئن‌تر از روزهای دیگر کرده بود. فندق خانم بدون هیچ گونه سخن یا حرفی هنوز پشت پنجره‌ی اتاق عمارت یواشکی از پشت پرده‌های گل‌دار ایستاده بود و نقطه‌به‌نقطه‌ی عمارت را از نظر می‌گذراند. ماهزر هم؛ هم‌چنان به رسم ادب و احترام از جایش بلند شده بود اما تمام حواس فندق خانم به حیاط بزرگ این عمارت بود. حالا دیگر کار تمیز کردن حیاط به آن درندشتی تمام شد و کار‌های آویزان و وصل کردن چراغ‌های رنگارنگ هم به دیگر به پایان رسیدند. سردی و وزیدن باد، کار کارگرها‌ی عمارت را سخت‌تر کرده بود. برای همین هم، کارگرها به دلیل سرد بودن هوا، همگی حیاط را فوری در یک چشم به هم زدن ترک کردند اما هنوز داخل حیاط چند مرد مانده بودند که داشتند جعبه‌های میوه و شیرینی‌ها را به آشپزخانه‌ی موجود در حیاط عمارت، تحویل می‌دادند. فندق خانم خوب می‌دانست که آن‌ها هم به زودی حیاط را ترک خواهند کرد. چه چیزی از این بهتر که همه‌‌چیز داشت به نفعشان می‌شد. فندق خانم سریع گوشه‌ی پرده را کشید و لباس‌هایی که از روی آرنج دستش آویزان کرده بود را روی زمین گذاشت. نگاهش به ماهزر که ایستاده بود و ماتم زده داشت به زمین نگاه می کرد و آرام آرام اشک می‌ریخت افتاد. آرایشش کامل بهم ریخته بود و چشم‌هایش درست مثل هوای این روستا ابری و بارانی بودند. سرش را با افسوس به دو طرف تکان داد و کمی این‌پا و آن‌پا کرد. برایش سخت بود که داشت در حق ارباب چندین و چند ساله‌اش، خیانت می‌کرد اما چه کار باید می‌کرد؟! دلش از جنس شیشه بود. دلش به حال ماهزر یتیم می‌سوخت. می‌دانست هیچ پشتوانه‌‌ی قوی و محکمی در این زندگی ندارد، هیچ تکیه‌گاهی ندارد، کسی را ندارد که پشتش بأیستد و حمایتش کند. یک خان‌‌جان داشت که اگر نداشت بهتر بود. او نمی‌توانست تمام این‌ها را ببیند و چشم روی این همه جفا و ظلمی که به این دختر معصوم شده بود ببندد. نمی‌توانست اجازه دهد بار دیگر این دختر را زنده زنده خاکستر کنند. برای همین از روی دل‌رحمی‌اش تن به این کار بزرگ و البته خطرناک داده بود. از یک طرف نمی‌دانست که اگر یعقوب‌خان این موضوع را بفهمد و بویی از این ماجرا ببرد قرار بود چه جوابی به او بدهد؟! چه بگوید که این گناه بزرگش را ببخشد؟! شاید آواره‌ی کوچه و خیابان‌ها میشدند و شاید هم مرگ را برایشان تدارک می‌دید از طرفی دیگر هم درگیر این بود که این دختر پاک‌ و معصوم که هیچ گناهی نکرده بود اما زندگی‌اش سیاه شده بود ممکن بود زنده زنده دفن شود. البته این را هم می‌دانست که حالا دیگر برای همه‌چیز دیر شده بود. نمی‌توانست پا پس بکشد. تصمیمش را گرفته بود و پی همه‌چیز را به جانش مالیده بود.
  3. #پارت چهارم لباس‌هایی محلی‌اش از فرسنگ‌ها فریاد می‌زدند که این زن؛ یک زن روستایی و با اصالت است. با آن چارقد گلدار مشکی که گل‌های سرخ بسیار ریزی در حاشیه‌هایش جا خوش کرده بودند و آن دامن چین دار بزرگ سبز رنگ با گل‌های بزرگ سرخابی رنگ؛ تیپ و ظاهر با اصالتش را کامل نشان می‌دادند. پیراهنش به رنگ مشکی بود و بلندی‌اش درست تا روی زانو‌هایش را پوشانده بود. فندق خانم به آرامی و با حواس جمعی کامل؛ داشت حیاط عمارت را از نظرش می‌گذراند. قبل از آمدن به این اتاق، همه‌چیز را‌ خوب و با دقت بررسی کرده بود اما ضرری هم نداشت تا دوباره، نیم‌نگاهی بیندازد تا مطمئن‌تر شود. همه‌ی خدمت‌کارها و کارکنان عمارت مشغول کارهای خودشان بودند. یکی داشت دوان‌دوان با آن بادی خنکی که می‌وزید به سمت پذیرایی می‌رفت تا کارهای پذیرایی را انجام دهد که وقتی مهمان‌ها آمدند معطل چیزی نشوند. یکی داشت در آن هوای پاییزی و ابری که معلوم بود تا چند دقیقه‌ی دیگر آماده‌ی باریدن است؛ حیاط را‌ تمیزتر می‌کرد. چند نفری داشتند در آشپزخانه‌ی بزرگ حیاط عمارت، غذای دویست نفر که مهمان‌های امشب بودند را درست می‌کردند. چند نفر داشتند چراغ‌های رنگارنگ مخصوص عروسی به درخت‌ها وصل می‌کردند. گروه ساز و دُهُل هم که هنوز نیامده بودند. ناگفته نماند که همه داشتند کارهایشان را تمام می‌کردند و اگر محاسبه‌ی فندق‌ خانم درست از آب در می‌آمد؛ حدود ده دقیقه‌ی دیگر، کارها کاملاً جمع و جور می‌شدند و همه حیاط را ترک می‌کردند و اگر باران هم می‌بارید بیشتر به نفعشان بود. آن موقع حیاط هم درست و حسابی خلوت می‌شد و در نتیجه، نوبت فندق خانم بود که بازی و نقش اصلی این بازی را اجرا کند و وارد عمل شود.
  4. # پارت سوم فندق خانم از خدمت‌کار‌های قدیمیِ عمارت یعقوب‌خان بود که سال‌های زیادی از عمرش را در این خانه گذرانده بود. به عبارتی از کودکی در این عمارت بزرگ شده بود و وقتی که پدر و مادرش بر اثر خفگی گاز فوت می کنند؛ او با پسر باغبان این عمارت ازدواج میکند و در همین‌جا هم ماندگار میشوند و حاصل این ازدواجشان هم پسری به نام یوسف میشود. با این که شناختش از او، محو و کم و بیش بود، اما او را خیلی دوست داشت و برایش ارزش زیادی قائل بود. برای همین به رسم احترام با آن لباس مسخره‌ی عروسی؛ به سختی از جایش بلند شد ولی سنگینی و بزرگی‌ این لباس مضحک مگر می‌گذاشت که ماهزر کوچکترین تکانی بخورد. حسابی کلافه شده بود و دوست داشت این بازی لعنتی زودتر تمام شود تا از شر این لباسی که حکم کفنش را دارا بود خلاص شود. دوست نداشت در تنش این لباس‌های مزخرف را ببیند. حالش بد می‌شد از اینکه نمی‌دانست باید چه کار کند؟! ‌حالش بد می‌شد وقتی به آخر شب فکر می‌کرد. به فردای امروز، به پس فرداهای بعد از این روز که قرار بود پشت سر هم، به تقویم نحس ماهزر قدم بگذارند. نمی‌دانست چه تقدیر شومی قرار بود برایش رقم بخورد. مگر او چند سال داشت؟! هنوز بیست و سه را هم تمام نکرده بود. درست در اوج روزهای خوش زندگی‌اش، در اوج جوانی‌اش این‌گونه باید مجازات می‌شد! با نزدیک شدن فندق خانم به ماهزر دوباره گلوله‌های اشک را با دستمال نخی سفیدش از چشم‌هایی که آرایش غلیظی داشتند پاک کرد و همان‌طور که با ناخن‌های مصنوعی قرمز رنگ که خیلی بلند و غیرقابل تحمل بودند بازی می‌کرد؛ به فرش دستباف تیره‌رنگ با نقش‌های بسیار زیبایی که یقین داشت کار دست اهالی روستایشان باشد، خیره شد. یعقوب‌خان، خان بزرگ روستا‌ی طاهربابا بود و از این دستگاه‌های فرش‌باف که از تهران خریده بود، هر مرد و زنی که فرش‌بافی بلد بودند را در یک کارگاه معمولی داخل روستا مشغول کرده بود. به عبارتی ساده‌تر می‌شد گفت یعقوب‌خان کارگاه فرش دستبافی هم داشت. برای همین هم فکر می‌کرد این اثر، اثر کارگاه خودش باشد. بی‌خیال این افکارهای اضافی شد و به فندق خانم که با استرس از پشت پنجره داشت حیاط را با دقت هر چه تمام نگاه می‌کرد؛ نگاه کرد. فندق خانم قد بلند و هیکل تپل با پوستی سبزه و ظاهری بانمک داشت!
  5. #پارت دوم ابروهایی که بر اثر برداشتن و تمیز کردنشان، هنوز هم گِزگِز می‌کردند و انگار که نبضشان را روی پیشانی‌اش حس می‌کرد را کمی بالا برد و به دستمال پارچه‌ای سفیدرنگ داخل دستش خیره شد. بینی‌اش را بالا کشید و با همان دستمال؛ صورت خیس و سردش را تمیز کرد. از بس که بینی‌اش را بر اثر گریه‌های دردناکش، مدام بالا کشیده بود، سردرد شدیدی گرفته بود و حس می‌کرد داخل سرش؛ با چکشی سنگین؛ میخ‌های فولادین می‌کوبند. هرچند این گریه‌ها فقط برای امروزش نبود. ماهزر یک‌ماه تمام بود که شب و روز؛ گریه‌ را مهمان زندگی سیاهش کرده بود. هرروز، مثل امروز و دیروز به اندازه‌ی ابربهار گریه می‌کرد. اشک‌های مرواریدی‌اش روی گونه‌های مخملی‌ و سفیداش فرو می‌ریختند اما چه کسی می‌دانست که گریه‌هایش برای چه بود؟! به‌خاطر چه کسی بود؟! چرا یک ماه تمام؛ فقط اشک می‌ریخت و با کسی حرفی نمی‌زد؟ چرا یک ماه بود فقط حبس شده بود. بدون هیچ نوری در یک اتاق شش متری کوچک که محمود گاهی برایش یک تکه نان خشک با یک لیوان آب داخل سینی کهنه‌ به داخل اتاق می گذاشت و دوباره سریع در را قفل می کرد. تنها خودش بود که می‌دانست و خدای خودش بود که خبر داشت در این یک ماه چه‌ اتفاق‌هایی که برایش نیفتاده بود. تنها خودش بود که می‌دانست دیگر همه‌‌چیز را باخته بود. همه چیز را! آن هم نه هر باختی. باخته بود! بد هم باخته بود. تقریباً می‌شد گفت که برای این دختر تمام زندگی‌اش سرتاسر باخت بود. ماهزر هرگز در زندگی‌اش برنده نشده بود. کاش می‌دانست که چرا او در چشم خدا، با بقیه‌ی آدم‌ها فرق داشت! چرا خدا او را در تمام زندگی‌اش این‌قدر عذاب داده بود. چرا و به تاوان کدامین اشتباه، او تمام زندگی‌اش را درد کشیده بود؟! نفسی عمیق اما پر از بغض دردناکی کشید تا ذهن پر از درد و پر از گلایه‌اش را کمی آرام کند و افکاراتش را ساکت کند. راستش دیگر به این کار عادت کرده بود. گریه کند، اشک بریزد، فکر کند، از خدا گلایه کند و در آخر با نفسی عمیق، به آن‌ها مُهر خاموشی بزند. با باز شدن یک دفعه‌ای درِ چوبی اتاق که دو طاق بیشتر نداشت و ورود ناگهانی فندق خانم، کمی خوشحال شد که از این دریای فکر و خیال نجات پیدا کرد.
  6. #پارت اول ( بیستم مهرماه_ سال 1398) با خیالی سرگردان و تنی پر از استرس، روی صندلی چوبی و قدیمی گوشه‌ی اتاق که هر چند دقیقه یک‌بار، با تند تند تکان دادن‌ پاهایش، صدای جیرجیر مانندی می‌داد نشسته بود. آن‌قدر فکر و خیال کرده بود که ذهنش مثل ساعتی به خواب رفته، دیگر از حرکت ایستاده بود و انکار که دیگر نفس نمی‌کشید. مثل این که مغزش باطری تمام کرده باشد. همان‌قدر هنگ و گیج بود! نمی‌دانست کدام راه را انتخاب کند که حداقل از این شرایط وحشتناک نجات پیدا کند! مات و مبهوت مانده بود. گویا وسط یک باتلاق عمیق گیر افتاده باشد. هر چه‌قدر بیشتر دست و پا می‌زد، بیشتر در این باتلاق فرو می‌رفت. خودش می‌خواست که از این باتلاق بیرون بیاید اما ذهن و احساسش متضاد حرفش را می‌زدند. سنگینی سرش به یادش آورد که الان در چه موقعیتی قرار دارد. از بس گریه کرده بود، حس می‌کرد بینی و لب‌هایی که بر اثر رژ سنگینی که آرایشگر معلوم نبود چند دور روی لب‌های خوش‌فرمش مالیده بود؛ به اندازه‌ی بزرگی این اتاق باد کرده‌اند. به‌ خاطر گریه‌های شدیدش که هر دقیقه بیشتر از قبل چشم‌های گیرایش را در بر می‌گرفتند، آرایش افتضاحش روی صورتش ماسیده شده بود. از دیروز که فهمیده بود قرار است امروز چه اتفاقی برایش بیفتد، دل در دلش نبود! استرس؛ بند بند وجودش را به غارت کشیده بود. کل وجودش مثل یک کوه پر از برف، به شدت یخ زده بود و انگشت‌های دست و پایش، از سرمایی که در تنش افتاده بود رنگشان رو به سفیدی می‌زدند. یادش آمد که این اتاق اصلاً بخاری هم نداشت که گرمایی را حس کند. باد پاییزی از لابه‌لای پنجره‌‌ها و در چوبی و قدیمی اتاق، به داخل اتاق هجوم می‌آورد و صدایش باعث می‌شد که ماهزر بیشتر بلرزد و در خودش غرق شده و فرو برود. مخصوصاً با این لباس عروس فوق‌العاده نازک و مسخره‌ای که در تنش به اندازه‌ی سنگینی این عمارت لعنتی، سنگینی می‌کرد! حس می‌کرد زیر بار چند تُن وزنه نشسته است. انگار استخوان‌هایش تحمل وزن این لباس بدترکیب را نداشتند. بیشتر که فکر می کرد نمی‌دانست به تاوان کدامین اشتباه در این زندگی، این چنین به دار مکافات آویخته شده بود که حال و روزش این شده بود. لباسی که برایش حکم کفنش را داشت و سنگینی‌اش حکم سنگ قبرش را دارا بود. با اینکه تنش زخم شده بود اما به لطف فندق خانم و پمادهایی که به سفارش یعقوب‌خان از تهران برایش آورده بودند خوب شده بودند! این دردی که داشت می‌کشید، سهم زخم‌های روحش بود که در تنش فرو رفته بودند و همین دردها داشتند برایش دهن کجی می‌کردند و حالش را وخیم‌تر می‌کردند. نمی‌دانست اگر پماد‌ها و کِرِم‌هایی که یعقوب‌خان برای خوب شدن زخم‌هایش خریده بود، نبودند معلوم نبود کارش به کجاها می‌کشید. شاید گوشه‌ی قبرستان یا شاید هم گوشه‌ی بیمارستان. دیگر هیچ چیز نمی‌دانست!
  7. سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند

    ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده

    می‌تونید پارت گذاری رو شروع کنید.

    آموزش پارت گذاری:

    ۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:

     

    ۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین می‌کشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"

    u535358_IMG_20260424_152206_878.jpg

    ۲. روش میزنید و پارتتون رو می‌نویسید.

    c469634_IMG_20260424_152209_440.jpg

    ۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.

    یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد می‌گیرید❤️

     

  8. سلام عزیزم خوبی. من تازه وارد این انجمن شدم زیاد باهاش اشنایی ندارم. نکاتی ک گفتید رو ویرایش کردم توی رمان دردهای تدریجی. لطفا اگ میشه راهنماییم کنید و بگید که رمان‌ها ناظر ندارن؟ یعنی الان رمان من تایید شده و میتونم پارت گذاری کنم؟ اگ میتونم؛ توی همین صفحه ادامش رو بنویسم؟ ممنون میشم کمکم کنید

    1. روشـنـا

      روشـنـا

      درود عسلم خوش امدید 

      الان تو همون صفحه براتون پیام تایید رو ارسال می‌کنم شما بعد از تایید همون جا پست گذاری کنین 

      تو صفحه‌ی تایید برای درخواست ناظر، نقد و جلد نوشته شده حتما مطالعه کنین جانا 

      موفق باشین

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      این هم اموزش درخواست ناظر

  9.  

    درود گلم از اینکه انجمن نودهشتیا رو برای ثبت آثار قشنگتون انتخاب کردین بسیار مفتخریم

    لطفاً برای تایید شدن رمانتون، وارد صفحه‌ی رمانی که ایجاد کردین بشین، از بالای متنی ک ارسال کردین سه نقطه رو بزنین، ویرایش رو بزنین

    نام رمان:

    نام نویسنده:

    ژانر:

    خلاصه: 

    مقدمه:

    به همین ترتیب که گفتم قرار بدین بعد رمانتون رو مدیران تایید می‌کنن با پیامی در تاپیک، میتونین همون جا پارتگذاری کنین

     

  10. نام رمان: دردهای تدریجی نام نویسنده: رویا نظامی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام خلاصه: تلخی سرنوشت؛ از آن جایی آغاز می‌شود که یک دختر ساده و بی‌گناه روستایی، چوب یک سِری عقاید قدیمی و پوچی را می‌خورد که حتی فکرش را هم نمی‌کند که آتش این عقاید؛ دامن پاکش را فرا بگیرد و تا پای‌ مرگ؛ زندگی‌اش را بسوزاند و راهی دیار غربت کند. با این حال باید دید سرنوشتش در این دیار غربت؛ چه خواهد شد؟! آتش این تقدیر و تقصیر تا کجا قرار است که او و زندگی‌اش را بسوزاند و خاکستر کند؟! اصلاً این تقدیر لعنتی چه خواب‌هایی برایش دیده است؟! شاید هم؛ دست تقدیر او را به جاهایی که نباید برساند. هیچ کس نمی‌داند‌. مقدمه: هنوز هم دلم تنگ است! دلتنگ یک فنجان چای که بدون بغض و حسرت باشد. دلتنگ شب‌ها با خیال راحت خوابیدن و با خیال راحت بیدار شدن. دلتنگ زندگی پر از آرامش و دلتنگ هزاران چیز دیگر. ق*م*ا*ر سختی بود! من تمام دلخوشی‌هایم را پای سادگی‌هایم باختم. انصاف نبود هم بسازم و هم بسوزم! انصاف نبود تاوان تصمیماتی را بدهم که خودم نگرفته بودم... . ولی تسلیم نخواهم شد. دوباره بلند خواهم شد و همه‌چیز را خواهم ساخت. شاید به قیمت جانم تمام بشود، ولی همه‌چیز را از نو خواهم ساخت! (نرگس صرافیان)
×
×
  • اضافه کردن...