-
تعداد ارسال ها
43 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های Delvin
-
هنوز یک ثانیه هم از اتمام تماس سیاوش و نسترن نگذشته بود که سیاوشی که نمیدونیم از کجا ادرس زنگ خونه ی نسترن رو حتی گیر اورده، جلو در ظاهر میشه
و برای هیچکسم سوال پیش نمیاد که چطور ممکنه
-
آرامش آرامش برای من جایی دور از دنیا نیست... نه ساحلیست کنار دریایی آرام، نه خانهای میان کوهها. آرامش، گاهی فقط صدای توست وقتی میپرسی: «خوبی؟» همین یک کلمه میتواند تمام خستگیِ روز را از شانههایم بردارد. کنار تو لازم نیست همیشه حرف بزنم؛ سکوت هم معنای خودش را دارد. سکوتی که نه سنگین است، نه غمگین... سکوتی که میان دو قلب آرام قدم میزند. تو را که دارم، دیگر دلم دنبال جای امنی نمیگردد؛ انگار بعد از تمام راههایی که رفتهام، بعد از تمام آدمهایی که دیدهام، بالاخره به خانه رسیدهام. و چه خوب است در این دنیای پر از رفتن، کسی باشد که بودنش تمام نگرانیها را برای چند لحظه فراموشکردنی کند. اگر روزی از من بپرسند آرامش چه شکلیست، چشمهایم را میبندم، نام تو را در دلم تکرار میکنم و لبخند میزنم... برای من، آرامش همین است: بودن تو، کنار قلبم.
-
Delvin شروع به دنبال کردن هانیه پروین کرد
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن Delvin کرد
-
دلوین صداش میکنیم. دلوِن نوشته میشه. دلوان خونده میشه
-
فصل تو بعد از تو فصلها معنای دیگری پیدا کردند. بهار، وقتیست که لبخند میزنی. تابستان، گرمای دستهاییست که دلم آرام گرفتن در آنها را آرزو میکند. پاییز، رنگ چشمهاییست که مرا میان هزار فکر به خودشان میخوانند. و زمستان، شبهاییست که نبودنت آرامآرام بر شانههایم برف میشود. اما حقیقت این است... من دیگر فصلها را با تقویم نمیشمارم. برای من، هر روزی که تو باشی، بهار است. هر لحظهای که صدایت را بشنوم، دلم بوی شکوفه میگیرد. و هر بار که از من دور میشوی، تمام جهان کمی سردتر میشود. تو برای من یک آدم معمولی نیستی؛ تو فصلی هستی که دلم دلش نمیخواهد هیچوقت به پایان برسد. پس بمان... بگذار سالها بگذرند، تقویمها عوض شوند، و فصلها یکییکی از کنار ما عبور کنند. من فقط یک فصل میخواهم که همیشه ادامه داشته باشد: فصل تو...
-
واهاهاهااایییی... حالا که پروژه تموم شده چجوری دوباره با هم ارتباط میگیرنننن
-
انقد دارم روش فکر میکنم که هم اشتباهی نداشته باشهم هم نمیخواهم بعد از تموم شدن پروژه، ارتباطشون یهدفعه و بیدلیل ادامه پیدا کنه. چون سیاوش و نسترن از اون آدمایی نیستن که راحت برن سراغ هم و اعتراف کنن؛ باید یه دلیل طبیعی پیدا بشه که دوباره سر راه هم قرار بگیرن. مخصوصاً با شخصیت نسترن که خیلی راحت اجازه نزدیک شدن نمیده و سیاوش هم قراره کمکم جلو بیاد. 😌
فقط بگم که پروژه تموم شده، ولی داستان ارتباطشون تازه شروع شده... 🤭
-
-
#پارت-دهم چند روزی از تمام شدن پروژه گذشته بود و برنامهی دانشگاه دوباره به همان ریتم همیشگی برگشته بود. دیگر خبری از نشستنهای طولانی در کتابخانه و باز کردن لپتاپ روی میز کنار پنجره نبود. گروه پروژه هم بعد از تحویل نهایی تقریباً خاموش شده بود. آخرین پیامها بین نسترن، مریم و سیاوش، مربوط به اصلاح چند بخش و فرستادن فایل نهایی بود و بعد از آن، صفحهی گروه زیر پیامهای جدیدتر باقی مانده بود. آن عصر، نسترن کمی زودتر از معمول به خانه برگشته بود. هوای بیرون سرد شده بود. از آن سرماهایی که با وجود بسته بودن پنجرهها، باز هم راهی برای وارد شدن به خانه پیدا میکردند. آسمان از عصر گرفته بود و نور خاکستری کمرنگی از پشت پردههای پذیرایی به داخل میتابید. خانه بوی چای تازهدم و پیاز داغ میداد. نسترن کیفش را روی صندلی کنار در اتاق گذاشت و چند لحظه همانطور ایستاد. بعد شالش را از روی سرش برداشت و روی دستهی صندلی انداخت. بلوز بافت کرمرنگی پوشیده بود که آستینهایش تا روی مچ دستش میرسید و شلوار راحتی تیرهای به تن داشت. موهای مشکیاش را بیحوصله پشت سرش جمع کرده بود، اما چند تار از کنار صورتش بیرون آمده بود و با هر حرکت آرام روی گونهاش میافتاد. روی زمین کنار تخت نشست و شروع کرد به مرتب کردن چند کتاب و جزوه که از کیفش بیرون آورده بود. یکی را روی دیگری گذاشت. چند برگه را صاف کرد. بعد دوباره برداشت و ترتیبشان را عوض کرد. صدای مادرش از آشپزخانه آمد: - نسترن، اگه گرسنهای بیا یه چیزی بخور. نسترن بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: - باشه مامانجون، الان میام. مادرش چیزی نگفت. صدای قاشق که به لبهی قابلمه میخورد، از آشپزخانه شنیده میشد. چند دقیقه بعد، نسترن آخرین کتاب را داخل قفسه گذاشت و از جا بلند شد. از اتاق که بیرون آمد، مادرش کنار گاز ایستاده بود. با صورتی آرام. شالش را شل و راحت روی موهایش انداخته بود و چند تار موی جوگندمی از کنار شقیقههایش بیرون زده بود. لباس بلند خانگی به رنگ آبی تیره پوشیده بود و آستینهایش را تا کمی پایینتر از آرنج بالا زده بود. قابلمه را هم میزد و هر چند لحظه یکبار درش را برمیداشت تا بخار جمعشده بیرون برود. نسترن کنار اپن ایستاد. - بابا نیومده؟ مادرش بدون اینکه برگردد، گفت: - زنگ زد. گفت کارش طول کشیده. نسترن سر تکان داد. - شام میخوره؟ - گفت منتظرش نباشیم. نسترن لیوانی برداشت و برای خودش آب ریخت. مادرش نگاهی به او انداخت. - امروز دانشگاه چطور بود؟ - مثل همیشه. - مریم رو دیدی؟ - آره. مادرش لبخند کوتاهی زد. - بالاخره پروژهتون هم تموم شد. نسترن لیوان را روی اپن گذاشت. - آره. مادرش دوباره مشغول کارش شد. - پس دیگه کتابخونه نمیری؟ نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - چرا نرم؟ - هیچی، فکر کردم شاید حالا که کارت تموم شده، یکم به خودت استراحت بدی. نسترن لبخند محوی زد. - مامان، پروژهم تموم شده، دانشگاه که تموم نشده. مادرش سر تکان داد. - خدا بهت صبر بده. نسترن از آشپزخانه بیرون رفت. هوا تاریکتر شده بود. چراغهای پذیرایی روشن بودند و نور زردشان روی فرش و دیوارهای روشن خانه افتاده بود. تلویزیون با صدای کم روشن بود و صدای گوینده در فضای خانه پخش میشد. نسترن روی مبل نشست و گوشیاش را برداشت. چند پیام در گروه کلاس آمده بود. دو پیام از مریم. و یک تماس از شمارهای که نمیشناخت. ابروهایش کمی در هم رفت. چند ثانیه بعد، همان شماره دوباره تماس گرفت. نسترن این بار جواب داد. - بله؟ چند لحظه سکوت بود. بعد صدای مردانهای گفت: - سلام. نسترن صافتر نشست. صدا برایش آشنا بود. - سیاوش؟ صدای کوتاه خندهای از پشت تلفن شنید. - اینقدر مشخصه؟ نسترن نگاهش را از صفحهی تلویزیون گرفت. - شمارهتون رو ندارم. - خب، الان دارید. نسترن چند لحظه ساکت ماند. - کاری داشتید؟ آن طرف خط مکثی شد. - راستش... یه سوال داشتم. - بفرمایید. - شما امروز با مریم بودید؟ نسترن کمی اخم کرد. - بله. - شمارهش رو دارید؟ نسترن با تعجب گفت: - معلومه که دارم. - خب... سیاوش مکث کرد. - توی گروه بودن برا همین بهش پیام دادم ولی انگار آنلاین نشده برای همین جواب نداده. یه کاری باهاش دارم. نسترن گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و به صفحه نگاه کرد. - الان براتون شمارهاش میفرستم. - نه. نسترن مکث کرد. - نه؟ - یعنی... اگه زحمتی نیست، فقط بهش بگید باهام تماس بگیره. - باشه. - ممنون. تماس قطع شد. نسترن گوشی را پایین آورد. چند لحظه به صفحه خاموش نگاه کرد. از آشپزخانه صدای مادرش آمد: - کی بود؟ - کسی نبود. مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش کرد. - کسی نبود، زنگ زده بود؟ نسترن لبخند کوتاهی زد. - همکلاسی بود. مادرش چیزی نگفت، اما نگاهش یک لحظه بیشتر روی صورت دخترش ماند. نسترن سریع سراغ گوشی رفت و برای مریم پیام نوشت. - سیاوش گفت یه کاری باهات داره. گفت بهش زنگ بزنی. چند دقیقه گذشت. پاسخی نیامد. نسترن گوشی را روی مبل گذاشت و بلند شد تا به اتاقش برود. در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. مادرش گفت: - نسترن، در رو باز کن. نسترن با بیحوصلگی گفت: - باز من؟ - آره، باز تو. نسترن لبخند کمرنگی زد و شالش رو با بی حوصلگی سرش کرد و به سمت در رفت. وقتی در را باز کرد، سرمایی یکباره به صورتش خورد. سیاوش پشت در ایستاده بود. نسترن برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. سیاوش کاپشن سرمهای تیرهای پوشیده بود که یقهاش را تا نیمه بالا کشیده بود. شلوار جین مشکی و کفشهای تیره به پا داشت. موهایش کمی بههمریخته بود و انگار چند بار دستش را میان آنها کشیده بود. نسترن دستش روی دستگیره خشک شد. - شما؟ سیاوش لبخند کوتاهی زد. - سلام. - سلام. چند ثانیه گذشت. نسترن گفت: - مریم اینجا نیست. سیاوش نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت و بعد دوباره به نسترن نگاه کرد. - میدونم. نسترن ابروهایش را کمی بالا برد. - پس چرا اومدید؟ سیاوش دستهایش را داخل جیب کاپشنش برد. - چون جواب نداد. - خب شاید سرش شلوغه. - احتمالاً. - پس؟ سیاوش چند لحظه ساکت ماند. انگار جوابش را از قبل آماده نکرده بود. از داخل خانه صدای مادر نسترن آمد: - کیه نسترن؟ سیاوش یک قدم عقب رفت. - ولش کنید، من میرم. اما قبل از اینکه نسترن چیزی بگوید، مادرش از راهرو بیرون آمد. چشمش که به سیاوش افتاد، لحظهای مکث کرد. نسترن گفت: - مامان، ایشون سیاوشن. همکلاسیمن. سیاوش مؤدبانه سر تکان داد. - سلام. مادر نسترن لبخند زد. - سلام پسرم. سیاوش گفت: - ببخشید، مزاحم شدم. من... نسترن نگاهش کرد. سیاوش جملهاش را عوض کرد. - با مریم کاری داشتم. فکر کردم شاید اینجا باشه. مادر نسترن گفت: - خب نیست، ولی حالا که تا اینجا اومدی، بیا داخل. بیرون خیلی سرده. سیاوش خواست مخالفت کند. - نه، واقعاً مزاحم نمیشم. در همان لحظه صدای باز شدن در ورودی ساختمان شنیده شد. چند ثانیه بعد، پدر نسترن از پلهها بالا آمد. کیف چرمی تیرهای در دست داشت و پالتوی بلند خاکستری پوشیده بود. موهایش مرتب به عقب شانه شده بود و صورت استخوانی و جدیاش با وجود خستگی روز، همان حالت آرام همیشگی را داشت. با دیدن سیاوش کنار در، قدمهایش کند شد. نسترن گفت: - بابا، ایشون همکلاسیمن هستن. سیاوش جلو آمد. - سلام آقا. پدر نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - سلام پسرم. بعد کلید را داخل جیبش گذاشت و گفت: - چرا دم در ایستادید؟ سیاوش لحظهای مکث کرد. - داشتم میرفتم. پدر نسترن به سمت در خانه اشاره کرد. - حالا که اومدی، پنج دقیقه بشین. بیرون هم که یخه. سیاوش این بار دیگر مخالفت نکرد. وارد خانه شد. نسترن در را بست. هوای گرم خانه بعد از سرمای کوچه، یکباره روی پوست صورتش نشست. سیاوش کاپشنش را درنیاورد، اما بند کیفش را که روی شانهاش بود، جابهجا کرد. پدر نسترن روی مبل نشست و عینکش را از جیب پیراهنش بیرون آورد. - چه رشتهای میخونی؟ - مدیریت. - سال چندم؟ - سوم. پدر نسترن سر تکان داد. - خوبه. مادر نسترن به سمت آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. نسترن کنار پنجره ایستاده بود و انگشتهایش را در هم قفل کرده بود. سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت. بعد دوباره رو به پدرش گفت: - با دخترتون یه پروژه داشتیم. پدر نسترن گفت: - آره، تعریفش رو شنیدم. نسترن سرش را به سمت پدرش برگرداند. - بابا... پدرش لبخند خیلی محوی زد. - مگه چیزی گفتم؟ مادر نسترن با سینی چای برگشت. بخار از استکانها بالا میرفت و بوی هل در فضای پذیرایی پخش شد. یکی را جلوی سیاوش گذاشت. - بفرما. - ممنون. سیاوش استکان را برداشت. چند دقیقه بعد، گوشی نسترن لرزید. پیام مریم بود. - من تازه رسیدم خونه. چی شده بود؟ نسترن صفحه را نگاه کرد. بعد سرش را بلند کرد. سیاوش درست روبهرویش نشسته بود. نگاهشان برای لحظهای به هم رسید. نسترن گوشی را خاموش کرد. سیاوش استکان را روی نعلبکی گذاشت و از جا بلند شد. - من دیگه برم. مادر نسترن گفت: - چایت رو که نخوردی. - خوردم، ممنون. پدر نسترن هم از جا بلند شد. - مواظب خودت باش. - چشم آقا. ممنون از شما. نسترن تا کنار در همراهش رفت. وقتی در باز شد، سرمای بیرون دوباره به داخل خانه خزید. سیاوش چند لحظه همانجا ایستاد. نسترن گفت: - پس واقعاً برای مریم اومده بودید؟ سیاوش نگاهش کرد. چند ثانیه گذشت. - نه. نسترن ساکت ماند. سیاوش لبخند کوتاهی زد. - ولی فکر کردم دلیل بدی نیست. نسترن نگاهش را از او گرفت. - شما خیلی راحت دروغ میگید. لبخند سیاوش محو نشد. - من فقط یه دلیل پیدا کردم که زنگ بزنم. نسترن با صدای آرامی گفت: - لازم نبود بیاید. سیاوش سرش را کمی کج کرد. - واقعاً؟ نسترن جوابی نداد. سیاوش چند لحظه منتظر ماند. بعد گفت: - شب بخیر، نسترن. نسترن دستش را روی لبهی در گذاشت. - شب بخیر. سیاوش از پلهها پایین رفت. نسترن چند لحظه همانجا ایستاد و بعد در را بست. وقتی برگشت، مادرش کنار پذیرایی ایستاده بود و دستمالی را آرام بین انگشتهایش تا میزد. - رفت؟ نسترن سر تکان داد. - آره. پدرش روی مبل نشست و دکمههای سرآستین پیراهنش را باز کرد. - پسر مؤدبیه. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - بابا، شما که پنج دقیقه بیشتر ندیدینش. پدرش لبخند کمرنگی زد. - همون پنج دقیقه هم برای بعضی چیزا کافیه. نسترن چیزی نگفت. مادرش نگاهش کرد. - این همونیه که باهاش پروژه داشتی؟ - آره. - همون که زنگ زد سراغ مریم؟ نسترن چند لحظه مکث کرد. - آره. مادرش چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت. نسترن به اتاقش برگشت. چراغ مطالعه را روشن کرد و پشت میز نشست. چند دقیقه به کتاب باز جلویش نگاه کرد. بعد گوشیاش را برداشت. پیامی از سیاوش نداشت. این بار خودش هم نمیدانست از این موضوع باید خوشحال باشد یا نه. گوشی را آرام روی میز گذاشت و دوباره سراغ کتابش رفت. اما چند خط بیشتر نخوانده بود که صدای اعلان کوتاهی بلند شد. صفحه روشن شد. پیام از سیاوش بود. نسترن چند لحظه به نامش نگاه کرد. بعد پیام را باز کرد. - به مریم پیام دادم. کارم راه افتاد. نسترن به صفحه خیره ماند. چند ثانیه بعد نوشت: - خوبه. پاسخ خیلی زود آمد. - آره. فقط فکر کنم دلیل اومدنم هنوز یه جا گیر کرده! نسترن ابروهایش را در هم کشید. چند لحظه بعد، سه نقطهی تایپ کردن ظاهر شد. اما قبل از اینکه پیامی بیاید، نسترن صفحه را خاموش کرد. گوشی را برگرداند و روی میز گذاشت. بعد از پشت پنجره به کوچهی تاریک نگاه کرد. بخاری روشن خانه روی شیشهها بخار کمرنگی نشانده بود و چراغ کوچه، نور زردش را روی آسفالت خیس انداخته بود. نسترن پرده را کشید. اما تا مدتی بعد، همچنان صدای همان یک کلمه در ذهنش مانده بود. نسترن.
-
تمام جهان تویی گاهی میان شلوغی دنیا، میان این همه آدم، این همه راه، این همه اتفاق، فقط یک نفر برای آدم تمام جهان میشود... و برای من، آن یک نفر تویی. وقتی تو هستی، دیگر چه فرقی دارد دنیا چقدر بزرگ است؟ من تمام آسمانم را در چشمهایت دارم، تمام آرامشم را در صدایت، و تمام آرزوهایم را در کنار تو. تو را که دارم، حتی سادهترین لحظهها رنگ دیگری میگیرند؛ یک قدم زدن کوتاه، یک گفتوگوی ساده، یک سکوت طولانی... همه چیز وقتی تو باشی، شبیه معجزه است. من از دنیا زیاد نمیخواهم؛ نه ثروتی بیپایان، نه شهری پر از رویا، نه قصهای که همه آن را تحسین کنند. فقط جایی در این زندگی که تو باشی و من، و عشقی که هر روز از نو آغاز شود. شاید تمام جهان برای دیگران در نقشهای بزرگ خلاصه شود، اما جهان من وسعت عجیبی دارد... از لبخند تو شروع میشود، در قلب تو ادامه پیدا میکند، و هر جا که تو باشی، همانجا تمام جهان من است.
-
اگر بیایی اگر بیایی، برای تو تمام پنجرهها را باز میکنم؛ تا باد خبر آمدنت را به تمام خانه برساند. اگر بیایی، دیگر از شب نمیترسم، چون میدانم صبح، از چشمهای تو آغاز خواهد شد. من برای آمدنت هزار بهانه دارم؛ یک فنجان چای، یک صندلی کنار پنجره، و قلبی که مدتهاست جای تو را خالی نگه داشته است. اگر بیایی، از تو نمیپرسم چرا دیر کردی؛ تمام دلتنگیهایم را پشت لبخندم پنهان میکنم و فقط میگویم: «خوش آمدی...» بعضی آدمها آنقدر عزیزند که حتی اگر تمام راههای دنیا را دور زده باشند، باز هم آمدنشان شبیه رسیدن به خانه است. پس اگر روزی دلت خواست برگردی، اگر از تمام شلوغیها خسته شدی، اگر دلت یک جای امن خواست... یادت باشد در قلب من، همیشه چراغی روشن است. چراغی که برای آمدن تو هیچوقت خاموش نمیشود.
-
اشتباهات تکراری نداری واسه همین نقدم کوتاه میشه😂😂😂
فقط یه چیزی، نشون بده، نگو
نگو اون خودشیفتست. با رفتارش بهم نشون بده
گفتن، غیر حرفه ای ترین راه برای شخصیت پردازیه
ما از رفتار اون فرد پی به شخصیتش می بریم
تو تا حالا صد بار گفتی سیاوش ادم اجتماعی و راحتیه و خیلی شوخ طبعه و بچه ها دوسش دارن. صد بار گفتی
ولی حتی یک بار هم نشونش ندادی.
سعی کن به جای گفتن، نشون بدی
-
Delvin شروع به دنبال کردن تو، دشمن من نبودی، نقاب هیلدا | Nilmah کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
لبخندت لبخندت اتفاق کوچکی نیست... چیزیست شبیه طلوع خورشید بعد از شبی طولانی، شبیه رسیدن بهار به شهری که مدتهاست زمستان را نفس میکشد. وقتی میخندی، دنیا کمی مهربانتر میشود، و من برای چند لحظه تمام غمهایم را فراموش میکنم. نمیدانم چه رازی پشت آن لبخند پنهان شده که هر بار میبینمش، قلبم مثل کودکی خوشحال شروع به دویدن میکند. کاش میدانستی بعضی روزها فقط یاد لبخند تو کافیست تا دوباره به زندگی لبخند بزنم. تو شاید لبخندت را یک اتفاق ساده بدانی، اما برای من، همان لحظهایست که جهان دلیل تازهای برای زیبا بودن پیدا میکند. پس بخند... نه فقط برای من، برای تمام روزهایی که خستهای، برای تمام شبهایی که گذراندهای، برای تمام آرزوهایی که هنوز در راهاند. و اگر روزی دلیل خندیدنت را فراموش کردی، یادت باشد جایی در این دنیا کسی هست که با دیدن لبخند تو، تمام قلبش لبخند میزند.
-
گالری رمان میان ایمان و عشق | دلوین کاربر انجمن نودهشتیا
Delvin پاسخی برای Delvin ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
زن عموی نسترن -
گالری رمان میان ایمان و عشق | دلوین کاربر انجمن نودهشتیا
Delvin پاسخی برای Delvin ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
مادر نسترن پدر نسترن مادر سیاوش پدر سیاوش خواهر سیاوش -
#پارت-نهم چند روزی از ارائه پروژه گذشته بود. بعد از آن، زندگی دانشگاهی دوباره به همان روال همیشگی برگشته بود؛ کلاسها، جزوهها، امتحانهایی که کمکم نزدیک میشدند و برنامههایی که هرکدامشان را درگیر خود کرده بود. نسترن بیشتر وقتش را میان دانشگاه و خانه میگذراند و مریم هم مثل همیشه بهسختی برای خودش وقت خالی پیدا میکرد. سیاوش و نسترن هم دیگر به بهانه پروژه با هم قرار نمیگذاشتند. اگر در دانشگاه همدیگر را میدیدند، سلام کوتاهی ردوبدل میشد و هرکدام به سمت کار خودش میرفت. با این حال، بعضی آشناییها حتی وقتی دلیل اولیهشان تمام میشود، به همانجا ختم نمیشوند. عصر یکی از روزهای آخر هفته بود. هوا از ظهر ابریتر شده بود و نور کمرنگی از پشت پنجره اتاق نسترن روی فرش افتاده بود. باد آرامی پرده سفید را تکان میداد و صدای گاهبهگاه ماشینهایی که از خیابان میگذشتند، سکوت خانه را میشکست. نسترن از صبح بیشتر وقتش را در خانه گذرانده بود. برخلاف روزهایی که برای دانشگاه آماده میشد و همهچیز را با دقت از شب قبل کنار میگذاشت، امروز لباس راحتتری پوشیده بود؛ یک بلوز آستینبلند ساده به رنگ کرم و شلوار پارچهای تیره. روسریاش را از سر برداشته و موهایش را با یک کش ساده پشت سرش جمع کرده بود. چند تار مو از کنار صورتش بیرون آمده بود، اما انگار حوصله مرتب کردنشان را نداشت. روی زمین، کنار کتابخانه کوچک اتاقش نشسته بود و کتابها و جزوههایی را که در طول هفته روی هم جمع شده بودند، یکییکی مرتب میکرد. اتاق نسترن مثل بیشتر چیزهای زندگیاش، نظم خاص خودش را داشت. تختاش کنار دیوار قرار گرفته بود و روی آن یک روتختی ساده و مرتب پهن شده بود. روبهروی تخت، میز مطالعهاش قرار داشت؛ میزی چوبی که روی آن چراغ مطالعه، چند خودکار، دفتر برنامهریزی و لیوان کوچکی قرار داشت که مدادها و هایلایترهایش را داخل آن گذاشته بود. روی دیوار بالای میز، چند برگه یادداشت و برنامه هفتگی چسبانده بود. نسترن یکی از کتابها را برداشت، چند لحظه جلدش را نگاه کرد و بعد آن را در قفسه گذاشت. جزوه بعدی را باز کرد تا مطمئن شود برگهای میان صفحاتش جا نمانده باشد. صدای مادرش از پذیرایی آمد. نسترن بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: - بله مامان؟ چند ثانیه بعد، صدای مادرش دوباره شنیده شد. - عزیزم، بیا پایین. نسترن کتاب را بست و روی زمین گذاشت. - الان میام. از جا بلند شد و با دست، لباسش را مرتب کرد. قبل از بیرون رفتن، نگاه کوتاهی به اتاق انداخت. هنوز چند کتاب روی زمین مانده بود و قرار بود بعداً دوباره برگردد و بقیهشان را مرتب کند. در اتاق را نیمهباز گذاشت و از راهرو به سمت پذیرایی رفت. هرچه جلوتر میرفت، صدای صحبت دو زن بیشتر به گوشش میرسید. ابتدا تصور کرد یکی از همسایهها یا یکی از اقوام نزدیکشان آمده است، اما وقتی وارد پذیرایی شد، چند لحظه مکث کرد. زنعمویش روی مبل نشسته بود. نسترن برای لحظهای مکث کرد. دیدن او عجیب نبود. رفتوآمد خانوادگی میانشان وجود داشت، اما معمولاً دیدارهایشان در جمعهای بزرگتر اتفاق میافتاد؛ مهمانی، مراسم خانوادگی یا دورهمیهایی که همه حضور داشتند. این بار اما زنعمو تنها آمده بود. مادر نسترن با لبخند گفت: - بیا نسترن جان، زنعموت میخواست ببینتت. نسترن جلو رفت. - سلام زنعمو، خوبی؟ زنعمو با گرمی جواب داد: - سلام عزیزم. بیا ببینمت. نسترن کنار او نشست. زنعمو نگاه دقیقی به صورتش کرد و لبخند زد. زنعموی نسترن زنی حدوداً چهلوسه ساله بود؛ از آن زنهایی که حتی وقتی ساده لباس میپوشیدند هم معلوم بود به ظاهرشان اهمیت میدهند. قد متوسطی داشت و اندامش لاغر و مرتب بود. موهای قهوهای تیرهاش را همیشه با دقت حالت میداد و معمولاً چند تار کوتاهتر کنار صورتش میماند که ظاهرش را از حالت خشک و رسمی بیرون میآورد. روسری کرمرنگ و خوشرنگی روی سرش داشت که با مانتوی بلند و تیرهاش هماهنگ بود. کیف چرمی کوچکش را روی بازو انداخته بود و انگشتر ظریفی در دستش دیده میشد. آرایشش غلیظ نبود، اما صورتش همیشه مرتب و رسیدگیشده به نظر میرسید؛ کمی رژ، خط چشم باریک و پوستی که مشخص بود به آن رسیدگی میکند. چهرهاش مهربون بود، اما آن مهربانی از نوعی نبود که آدم را کاملاً راحت کند. نگاههایش معمولاً دقیقتر از چیزی بود که نشان میداد. وقتی با کسی حرف میزد، مستقیم به صورتش نگاه میکرد و گاهی وسط صحبت، چند ثانیه بیشتر مکث میکرد؛ انگار همزمان با شنیدن حرفهای طرف مقابل، چیزهای دیگری را هم دربارهاش بررسی میکرد. نسترن از کودکی او را همینطور به یاد داشت؛ زنی خوشبرخورد، اجتماعی و خوشصحبت که در مهمانیها بهراحتی با همه گرم میگرفت. اما زنعمویش معمولاً با نسترن رابطهای معمولی داشت. نه سرد بود و نه آنقدر صمیمی که هر بار دیدنش بخواهد مدت زیادی کنارش بنشیند و از زندگیاش سؤال کند. برای همین، وقتی نسترن به پذیرایی رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، نگاه زنعمویش چند لحظه روی نسترن ماند، نسترن ناخودآگاه کمی معذب شد. - چهقدر بزرگ شدی. نسترن کمی خندید. - دیگه، بزرگ شدیم زنعمو. زنعمو دستش را روی دست نسترن گذاشت. - آره، ولی برای ما همیشه همون نسترن کوچولویی. مادر نسترن از آشپزخانه صدا زد: - چای میخوری؟ زنعمو گفت: - مزاحم که نمیشم؟ مادر نسترن با خنده جواب داد: - این چه حرفیه؟ نسترن در سکوت نشسته بود و به گفتوگوی آنها گوش میداد. زنعمو شروع کرد درباره دانشگاه پرسیدن. - درست چطوره؟ - خوبه. - این ترم سخت نیست؟ نسترن گفت: - این ترم یکم شلوغه، ولی میگذره. زنعمو با علاقه بیشتری پرسید: - هنوز هم مثل قبل درسهات رو منظم میخونی؟ نسترن لحظهای مکث کرد. - سعی میکنم عقب نمونم. مادرش با لحنی آشنا گفت: - «سعی میکنم» یعنی از همهچیز برنامه داره. نسترن لبخند زد. - مامان... زنعمو خندید. - خوبه. آدم باید از جوونی برای زندگیش برنامه داشته باشه. نسترن چیزی نگفت و فقط سر تکان داد. مادرش از جا بلند شد تا برایشان چای بیاورد و زنعمو کمی بیشتر به سمت نسترن چرخید. - دوستات هم خوبن؟ - آره. - همون مریم هنوز باهاته؟ نسترن با کمی تعجب نگاهش کرد. - آره، هنوزم بیشتر کلاسهامون با همه. - خوبه که آدم یه دوست خوب داشته باشه. نسترن گفت: - آره. زنعمو لبخند زد و برای چند لحظه ساکت ماند؛ انگار دنبال سؤال بعدی میگشت. - این چند وقت خیلی سرت شلوغ بود؟ نسترن گفت: - بیشتر به خاطر پروژهمون. - تموم شد؟ - آره، ارائهش رو هم دادیم. - چند نفر بودید؟ نسترن بیآنکه به لحن سؤال دقت کند، جواب داد: - من و مریم و یکی از بچههای کلاس. زنعمو ابروهایش را کمی بالا برد. - دختر بود یا پسر؟ نسترن لحظهای مکث کرد. - پسر بود. در همان لحظه، مادرش با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: - سیاوش هم بود. زنعمو دستش را برای گرفتن استکان جلو برد، اما حرکتش برای لحظهای متوقف شد. نگاه کوتاهی به مادر نسترن انداخت. - سیاوش؟ مادر نسترن بیخبر از دلیل تعجبش گفت: - آره. همگروهی نسترن بود. نسترن استکان چایش را برداشت. - پروژهمون تموم شد. زنعمو بعد از چند ثانیه لبخند زد. - چه خوب. نسترن متوجه تغییر کوتاه حالت صورت او نشد، اما نمیدانست چرا زنعمو از آن لحظه به بعد، با دقت بیشتری به حرفهایش گوش میداد. چند ساعت بعد، وقتی زنعمو رفت و صدای بسته شدن در خانه پیچید، نسترن در حالی که استکانهای چای را جمع میکرد، رو به مادرش گفت: - مامان؟ - جانم؟ نسترن کمی مکث کرد. - چرا زنعمو امروز اینقدر باهامون خوب بود؟ مادرش با تعجب نگاهش کرد. - یعنی چی؟ - نمیدونم. نسترن یکی از استکانها را روی سینی گذاشت. - همیشه خوبه، ولی امروز... نمیدونم. خیلی باهام حرف زد. هی از دانشگاه پرسید، از آیندهم پرسید، از دوستام پرسید... مادرش چند لحظه فکر کرد. - شاید دلش خواسته بیشتر باهات حرف بزنه. نسترن با تردید گفت: - همین؟ مادرش شانه بالا انداخت. - واقعاً نمیدونم نسترن. شاید چون بزرگ شدی، بیشتر دوست داشته باهات صمیمی بشه. نسترن به سینی نگاه کرد. - شاید. مادرش لبخند زد. - تو هم زیادی فکر میکنی. نسترن چیزی نگفت. اما وقتی سینی را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت، سؤالهای زنعمو هنوز در ذهنش مانده بود. اینکه چه رشتهای میخواند. برای آینده چه برنامهای داشت. با چه کسانی رفتوآمد میکرد. و بعد، آن سؤال ساده: - چند نفر بودید؟ نسترن دلیل این توجه را نمیدانست. برای او، زنعمو فقط کمی مهربانتر و صمیمیتر از همیشه شده بود. اما برای زنعمو، آن دیدار چیزی بیشتر از یک سر زدن ساده به خانواده برادرزادهاش بود.
-
تو پارت پنجتم باز زنگ کلاس رو گفتی.
دیگه صحبت درباره ی پروژه رو تموم کن. پروژه رو به یه بحث حاشیه ای تبدیل کن و تمرکزت رو بذار روی رابطشون. دارم از این همه درس درس خسته میشم. خیلی زودتر باید اینکارو میکردی. مثلا پارت ۳