رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Nilmah

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    6
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

23 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Nilmah

Rookie

Rookie (2/14)

  • First Post
  • Conversation Starter
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

4

اعتبار در سایت

  1. رمان: تو، دشمن من نبودی جلد اول: نقاب هیلدا نویسنده: Nilmah | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی، جاسوسی، معمایی و عاشقانه خلاصه او برای شکار آمده بود؛ او برای انتقام برگشته بود. ماهلین، دختری که تمام عمرش را پشت نقاب یک نام دیگر گذرانده، وارد قلمرو لیبرا می‌شود؛ مردی که هیچ‌کس چهره واقعی‌اش را نمی‌شناسد. اما پشت این تعقیب و گریز، رازی قدیمی‌تر از هر دو پنهان شده... رازی که اگر برملا شود، دشمن و شکارچی را در یک حقیقت هولناک به هم پیوند می‌دهد... و شاید ترسناک‌ترین حقیقت این باشد که بعضی خانواده‌ها، برای پنهان کردن یک راز، حاضرند فرزندان خودشان را قربانی کنند.
  2. #پارت-یک جنوب، شب‌های خودش را داشت؛ شب‌هایی که بوی دریا و نخل و بارانِ دوردست را با خود می‌آوردند و در کوچه‌های گرم و خاموش می‌پاشیدند. در این گوشه‌ی جنوبی شهر، جایی میان خانه‌های سنگی قدیمی، نخلستان‌های خاموش و اسکله‌ای که چراغ‌هایش تا دل آب امتداد پیدا می‌کرد، عمارت نادری مثل قلعه‌ای خاموش بر فراز تپه‌ای مشرف به خلیج ایستاده بود. هوا برخلاف فصل، هنوز گرمایی شرجی در خود داشت. نسیمی از سمت دریا می‌وزید و پرده‌های حریر بلند تالار را به نرمی تکان می‌داد. بوی نمک و رطوبت در هوا نشسته بود و دوردست، صدای موج‌ها با موسیقی آرامی که از داخل عمارت می‌آمد درهم می‌آمیخت. آسمان صاف نبود؛ ابرهای تیره و پراکنده روی ماه کشیده شده بودند و گاه‌به‌گاه، نور نقره‌ای آن از میان شکاف ابرها بر آب می‌افتاد. امشب، عمارت نادری غرق نور بود. چراغ‌های طلایی از سردر بلند عمارت تا باغ جنوبی کشیده شده بودند و میان شاخه‌های نخل، همچون ستارگانی مصنوعی می‌درخشیدند. فواره‌ی سنگی وسط حیاط با صدایی یکنواخت آب را به حوضی مرمرین می‌ریخت و بوی گل‌های شب‌بو، که در امتداد باغ کاشته شده بودند، با عطر چوب سوخته و ادویه‌های جنوبی درهم می‌آمیخت. در تالار اصلی، جشن برپا بود. موسیقی زنده با نوای آرام سازها در فضا می‌پیچید. میزهای بلند با رومیزی‌های سفید و ظروف کریستال پوشیده شده بودند و نور چلچراغ عظیم وسط سقف، روی جام‌های بلورین و جواهرات مهمانان می‌لغزید. مردانی با کت‌های رسمی تیره و زنانی با لباس‌های فاخر در میان جمعیت رفت‌وآمد می‌کردند. خنده‌ها بلند بود، لبخندها بی‌نقص و تبریک‌ها پی‌درپی. اما در این عمارت، هیچ‌چیز آن‌قدر که به نظر می‌رسید ساده نبود. هر لبخند می‌توانست نقابی باشد. هر دست‌دادن، پیمانی پنهان. و هر نگاه، شاید حامل رازی که اگر آشکار می‌شد، خون به پا می‌کرد. در مرکز تمام آن شکوه، دختری ایستاده بود که جشن برای او برپا شده بود. ماهلین. بیست‌وسه ساله؛ با قامتی کشیده و ظریف، پوستی گندمگون که گرمای اقلیم جنوب رنگی طلایی به آن بخشیده بود و موهایی سیاه و بلند که تا پایین کمرش می‌رسید. چشم‌های خاکستریِ تیره‌اش، برخلاف چهره‌ی جوانش، آرامشی سرد و دیرینه داشتند؛ انگار سال‌ها پیش چیزی در اعماق آن‌ها مرده بود و دیگر هیچ‌کس نتوانسته بود زنده‌اش کند. پیراهن مشکی بلندی بر تن داشت که ساده بود، اما بر قامتش جلوه‌ای باشکوه پیدا می‌کرد. پارچه‌ی لباس با هر حرکت اندکش موجی نرم برمی‌داشت و آستین‌های بلندش تا روی مچ دست ادامه داشتند. تنها زیور او گردنبندی ظریف با سنگی سیاه‌رنگ بود؛ سنگی که آرسام سال‌ها پیش به او داده بود. ماهلین در میان آن همه آدم، شبیه کسی نبود که برای جشن آمده باشد. بیشتر به کسی می‌مانست که برای تماشای یک صحنه‌ی جرم ایستاده است. نگاهش آرام از میان مهمانان می‌گذشت. مرد مسن کنار ستون شرقی را زیر نظر گرفت، بعد زن سرخ‌پوش کنار پنجره، سپس دو مرد جوانی را که از ابتدای شب سه بار جای خود را تغییر داده بودند. عادت داشت. ذهنش هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد، حتی در جشن خودش. حتی وقتی همه برای موفقیتش جام بالا می‌بردند. سه ماه گذشته بود. سه ماه نفوذ در یکی از خطرناک‌ترین شبکه‌های قاچاق جنوب. سه ماه با نامی جعلی، زندگی‌ای جعلی و گذشته‌ای که هرگز وجود نداشت. سه ماه نزدیک شدن به آدم‌هایی که کوچک‌ترین لغزش در برابرشان می‌توانست پایان زندگی‌اش باشد. و سرانجام، مأموریت با موفقیت به پایان رسیده بود. اسناد به دست سازمان رسیده بود. سرشاخه‌های شبکه شناسایی شده بودند و ماهلین سالم برگشته بود. برای همین جشن گرفته بودند. اما خودش هنوز باور نمی‌کرد که همه‌چیز تمام شده باشد. جامی از نوشیدنی در دستش بود، اما لب به آن نزده بود. نگاهش روی انعکاس خودش در شیشه‌ی پنجره افتاد. زنی را دید که لبخند کوچکی بر لب داشت؛ زنی که برای دیگران آرام و پیروز به نظر می‌رسید. اما خودش می‌دانست پشت آن چهره چه می‌گذرد. خستگی. بی‌اعتمادی. و آن حس مبهمی که از چند روز پیش مثل سایه‌ای سرد دنبال او می‌آمد. حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک شدن است. چیزی که هنوز نامی برایش نداشت. صدای کف زدن ناگهان تالار را پر کرد. ماهلین سر بلند کرد. آرسام در انتهای سالن ایستاده بود. مردی بلندقد و استخوانی، با موهای جوگندمی و صورتی که گذر سال‌ها نتوانسته بود صلابتش را از آن بگیرد. کت مشکی‌رنگی پوشیده بود و عصای چوب آبنوسش در دست راست قرار داشت. چشم‌هایش سرد و نافذ بودند؛ همان چشم‌هایی که ماهلین از کودکی به آن‌ها عادت کرده بود و با این حال، هیچ‌وقت نتوانسته بود بفهمد پشت آن نگاه چه می‌گذرد. آرسام جامش را بالا برد. موسیقی آرام شد. نگاه‌ها به سوی او برگشت. - امشب برای دختری جشن گرفته‌ایم که بار دیگر ثابت کرد شایستگی نامی را که سال‌هاست با خودش حمل می‌کند، دارد. چند نفر لبخند زدند. ماهلین فقط نگاهش کرد. آرسام ادامه داد: - مأموریت با موفقیت کامل انجام شد. اطلاعات به دست آمد و بدون هیچ خسارتی به دست ما رسید. کف زدن‌ها بلندتر شد. ماهلین لبخند زد. لبخندی کوتاه و بی‌روح. آرسام جامش را کمی بالا برد. - به افتخار ماهلین. صدای جام‌ها در تالار پیچید. برای چند لحظه، همه‌چیز زیبا بود. نور، موسیقی، لبخند، جشن، پیروزی. اما ماهلین در همان لحظه به چیزی فکر می‌کرد که هیچ‌کس از آن خبر نداشت. در آخرین دقایق مأموریت، درست پیش از خروجش از انبار، کسی روی میز پرونده‌ای گذاشته بود. پرونده‌ای که قرار نبود آنجا باشد. پرونده‌ای با یک نام. نامی که هنوز معنایش را نمی‌دانست. لیبرا. ماهلین آن نام را به خاطر سپرده بود. و از همان لحظه، چیزی درونش آرام نگرفته بود. نگاهش به آرسام افتاد. مرد از میان جمعیت به سویش می‌آمد. - به نظر نمیاد خیلی خوشحال باشی. ماهلین جام را روی میز گذاشت. - هستم. - نه. صدای آرسام آرام بود. - تو وقتی چیزی ذهنت رو مشغول کرده، لبخندت سمت چپ صورتت محو می‌شه. ماهلین لحظه‌ای مکث کرد. - هنوز هم منو بهتر از خودم می‌شناسی؟ آرسام جواب نداد. فقط نگاهش کرد. ماهلین سال‌ها بود این نگاه را می‌شناخت؛ نگاهی که پشت آن همیشه چیزی پنهان بود. چیزی که هیچ‌وقت نمی‌توانست به آن دست پیدا کند. آرسام کمی نزدیک‌تر شد. - امشب استراحت کن. ماهلین ابرو بالا انداخت. - این دستور بود؟ - توصیه. - از طرف تو فرق زیادی ندارن. برای نخستین بار لبخند بسیار کمرنگی روی صورت آرسام نشست. اما آن لبخند تنها چند ثانیه دوام داشت. بعد خم شد و در فاصله‌ای که فقط خودش و ماهلین بشنوند، گفت: - فردا صبح، ساعت شش، دفتر من. ماهلین چیزی نگفت. آرسام دور شد. و همین یک جمله کافی بود تا جشن دیگر برای ماهلین معنایی نداشته باشد. ساعتی بعد، ماهلین از تالار بیرون رفت. درهای بلند عمارت پشت سرش بسته شدند و ناگهان سکوت، جای موسیقی را گرفت. راهروی سنگیِ بیرون به بالکن جنوبی می‌رسید؛ بالکنی مشرف به دریا. ماهلین در را باز کرد. هوای شرجی شب به صورتش خورد. در دوردست، آب سیاه خلیج زیر نور ماه آرام می‌درخشید. چند قایق کوچک روی آب تکان می‌خوردند و چراغ‌های زردشان در فاصله‌ای دور همچون فانوس‌هایی سرگردان دیده می‌شد. باد، تارهای موهایش را کنار زد. ماهلین دست‌هایش را روی نرده‌ی سنگی گذاشت و چشم به افق دوخت. برای نخستین بار در آن شب، اجازه داد چهره‌اش خسته به نظر برسد. چشم‌هایش را بست. صدای موج‌ها آرام بود. اما در ذهنش، نامی دوباره تکرار شد. لیبرا. او نمی‌دانست چرا یک نام مستعار باید این‌قدر برایش سنگین باشد. چرا تصویر تاریکی که در پرونده دیده بود، آن‌چنان در ذهنش مانده بود. و چرا آرسام، بعد از سال‌ها، ناگهان مأموریتی را به او سپرده بود که حتی در پرونده‌های رسمی نیز اطلاعات چندانی درباره‌اش وجود نداشت. صدای باز شدن در، رشته‌ی افکارش را برید. این بار برنگشت. قدم‌ها را شناخت. آرسام کنارش ایستاد. مدتی هر دو چیزی نگفتند. سپس پاکتی مشکی‌رنگ روی نرده قرار گرفت. ماهلین به آن نگاه کرد. - این چیه؟ آرسام به دریا خیره ماند. - مأموریت بعدیت. ماهلین پاکت را برداشت. آن را باز کرد. یک عکس داخلش بود. عکس مردی که صورتش در سایه قرار داشت. قدبلند. کت تیره. نگاهی که حتی از دل تصویر تار نیز سرد به نظر می‌رسید. زیر عکس تنها یک کلمه نوشته شده بود: LIBRA ماهلین انگشتش را روی لبه‌ی عکس کشید. - لیبرا؟ آرسام سر تکان داد. - رئیس چند باند خطرناک. دزد حرفه‌ای. غیرقابل پیش‌بینی. و تا امروز، هیچ‌کس نتونسته هویتش رو ثابت کنه. ماهلین عکس را نگاه می‌کرد. - من باید چی کار کنم؟ آرسام این بار مستقیم به او نگاه کرد. - وارد یکی از باندهاش شو. ماهلین سکوت کرد. - با هویت جدید. - و بعد؟ نگاه آرسام سردتر شد. - اعتمادش رو به دست بیار. ماهلین برای لحظه‌ای به تصویر خیره ماند. بعد عکس را در پاکت گذاشت. - و اگر پیداش کردم؟ باد از روی دریا گذشت و دامن لباسش را به حرکت درآورد. آرسام گفت: - اون موقع تصمیم می‌گیریم با لیبرا چه کنیم. ماهلین چیزی نگفت. فقط به تاریکی دریا خیره شد. در آن شب، جشن برای موفقیت مأموریتی به پایان رسید که ماهلین تصور می‌کرد بزرگ‌ترین پیروزی زندگی‌اش است. اما هیچ‌کس نمی‌دانست آن جشن، در حقیقت مراسم آغاز سقوط او بود. چون مردی که قرار بود شکارش کند، فقط یک مجرم ناشناس نبود. او بخشی از گذشته‌ای بود که ماهلین تمام عمر از آن بی‌خبر مانده بود. و روزی که نام واقعی لیبرا را می‌شنید، دیگر هیچ‌چیز در زندگی‌اش همان معنای سابق را نداشت. نامی که سال‌ها در سکوت دفن شده بود.
  3. رمان: تو، دشمن من نبودی جلد اول: نقاب هیلدا نویسنده: Nilmah | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی، جاسوسی، معمایی و عاشقانه خلاصه او برای شکار آمده بود؛ او برای انتقام برگشته بود. ماهلین، دختری که تمام عمرش را پشت نقاب یک نام دیگر گذرانده، وارد قلمرو لیبرا می‌شود؛ مردی که هیچ‌کس چهره واقعی‌اش را نمی‌شناسد. اما پشت این تعقیب و گریز، رازی قدیمی‌تر از هر دو پنهان شده... رازی که اگر برملا شود، دشمن و شکارچی را در یک حقیقت هولناک به هم پیوند می‌دهد... و شاید ترسناک‌ترین حقیقت این باشد که بعضی خانواده‌ها، برای پنهان کردن یک راز، حاضرند فرزندان خودشان را قربانی کنند. مقدمه دو نام بر لب، و یک راز در دل داشتند، دو بیگانه بودند؛ ولی یک خون در رگ داشتند. یکی برای حقیقت، نقاب بر چهره زد، یکی برای انتقام، از گذشته سر باز زد. در شهری که عشق، بوی خیانت می‌داد، و هر سایه، راز یک جنایت داشت...
  4. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید❤️🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

×
×
  • اضافه کردن...