-
تعداد ارسال ها
118 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
آرام آخرین بار در روز آبان 24 برنده شده
آرام یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های آرام
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
آرام پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آینهِ شمعدان🕯🪞- 127 پاسخ
-
- 1
-
-
بالاخره بعد از اینکه اینهمه گلوی خودتو پاره کردی و گفتی اینقدر اینتر نزن اینترا رو پاک کردممممممم
-
آرام شروع به دنبال کردن رمان جسی چشم سیاه | شبنم ملاحسینی کاربر انجمن نودهشتیا و رمان مرد یخی | ریحانه شیبانی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
ها؟
اولا که... سیامک چجوری صدای آرمانو شنید؟ آرمان که پشت تلفن بود.
دوما که... یکاره دوست آرمان از کجا نیلوفرو میشناسه که گفته حتما با اون بیا. بعد اصلا یه قرار گذاشتن معمولی هم واسه نیلوفر شبیه سکته بود همین الانشم توی فامیل انگار تابلوشکنی کرده... مهمونی توی ویلا با یه پسر؟ و هیچ سوالیم دربارش نپرسید؟ هیچ تردیدی هم نکرد؟
سبحان الله از دست تو آرام.
-
آرام شروع به دنبال کردن رمان شیطنت جنوب و سرمای شمال | دلوین کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
فقط خوشگل خانم من میخواستم چند تا نکته کوچولو از رمانت رو بهت بگم اونجا که نوشتی پوست چشمان درست متوجه منظورت نشدم
دومندش خوشگلم میدونم حواست نبوده سیقل اشتباهه❌️ درستش صیقلِ✔️
-
پارت یک رو خوندم خوب شده بود
فقط این جمله
سیامک نگاه تندی بهم انداخت.
بهم عامیانه هست میخوای ادبی بشه چیز دیگهای بنویس مثلا بنویس نگاه تندی به صورتم انداخت یا نگاه خشمگینش را به چشمانم دوخت.
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
آرام پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مرداب یخ زده- 127 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
آرام پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مادر پسری- 127 پاسخ
-
- 2
-
-
-
وااااایییییی میخوام از هیجان جیغ بکشممممم چقدر خوبببب بودش این پارتات ایولا داری مهدیه جونم نویسنده واقعی خودتی😉❣️
-
راویِ امید شروع به دنبال کردن آرام کرد
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── پارت شصت و سوم ── 🥀 خشکم زده بود. آرمان... از بین تمام آدمهایی که میتوانستم آنجا ببینم، چرا باید آرمان روبهرویم نشسته باشد؟ چند لحظه فقط نگاهش کردم. ذهنم هزار سؤال میساخت و هیچ جوابی برایشان نداشت. یعنی از قبل میدانست؟ یعنی این قرار از اول هم اتفاقی نبود؟ نه... نمیخواستم باور کنم. آرمان هیچوقت... اما جملهی سیامک دوباره توی سرم پیچید: «به کسی که تمام رفتوآمدها و قرارهای تو رو به من خبر میده، اعتماد کردی؟» نگاهم ناخودآگاه روی آرمان ثابت ماند. فقط دو نفر میدانستند من قرار است کجا بروم. آرمان و رها... پس یکی از آن دو نفر به سیامک گفته بود. ولی کدامشان؟ ته دلم هنوز نمیتوانستم رها را متهم کنم. رها بهترین دوستم بود. اما آرمان... آرمان همان کسی بود که به خاطرش این همه مدت منتظر مانده بودم. همان کسی که چند دقیقه پیش با شوق برای دیدنش از خانه بیرون آمده بودم. آیا واقعاً میتوانستم اینقدر اشتباه کرده باشم؟ آرمان دستش را بالا آورد تا با سیامک دست بدهد، اما سیامک حتی نگاهش هم نکرد. آرمان با ناراحتی دستش را پایین آورد. - خیلی خوش اومدید، نیلوفر خانم. چه عجب از این طرفها! آقا سیامک، قدم روی تخم چشممون گذاشتید. بفرمایید بشینید. دیگر نمیتوانستم نگاهش کنم. نه از روی عصبانیت... از روی ناباوری. دستم بالا رفت، اما همانجا نگهش داشتم. پس بیدلیل نبود که میخواست منو جلوی داداشم خراب کنه و میونمون رو شکرآب کنه... آرمان با تعجب نگاهم کرد. - حالتتون خوبه؟ من چه کار کردم که میخواید بزنید توی دهنم؟ دستم آرام پایین آمد. چشمهایم پر از اشک شده بود. باورم نمیشد. تمام حرفهایی که سیامک میزد، داشت کمکم برایم معنی پیدا میکرد. سیامک با عصبانیت گفت: - خودتو به اون راه نزن! تو از همون اول هم برای نیلوفر دردسر درست کردی. آرمان با تعجب نگاهش کرد. - چی میگی سیامک؟ من هیچوقت همچین کاری نکردم. من نیلوفر رو دوست دارم. لبخند تلخی زدم. باز هم همان جمله... «دوستت دارم.» چند وقت پیش، شنیدن همین سه کلمه میتوانست تمام روزم را عوض کند. اما حالا؟ حالا انگار هیچ معنایی نداشت. - خفه شو... آرمان ساکت شد. اشکهایم را پس زدم. - خفه شو! همتون گم شید... از زندگی من برید بیرون! بدون اینکه منتظر جوابشان بمانم، برگشتم و از کلهپاچهای بیرون زدم. هوای بیرون به صورتم خورد، اما حتی نفهمیدم سرد بود یا گرم. فقط راه میرفتم. عصبانی بودم. از آرمان... از سیامک... حتی از خودم. از اینکه چرا اینقدر راحت به آدمها اعتماد کرده بودم. اگر واقعاً سیامک خیر من را میخواست، چرا همیشه همهچیز را با زور و دعوا حل میکرد؟ چرا باید درست وقتی فکر میکردم بالاخره میتوانم به آرمان اعتماد کنم، دوباره همهچیز به هم میریخت؟ چند قدم بیشتر دور نشده بودم که صدای شکستن چیزی از پشت سرم بلند شد. ایستادم. برای یک لحظه قلبم فرو ریخت. اما دیگر حتی حوصلهی برگشتن هم نداشتم. هر اتفاقی که میافتاد، برایم فرقی نمیکرد. فقط میخواستم از همهشان دور شوم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
آرام شروع به دنبال کردن راویِ امید کرد
-
گمان میکردم اگر دنیا پشت کند،
تو رو به رویم میایستی...
نمیدانستم بعضی آدمها
خودشان همان دنیاییاند
که یک روز
پشتت میکنند.
من از غریبهها چیزی نمیخواستم،
درد من از آنهایی بود
که روزی «رفیق» صدایشان کردم
و آخرش
غریبهتر از غریبه رفتند.
کاش از همان اول میگفتی
قرار نیست بمانی...
شاید دلم را
اینهمه به بودنت گره نمیزدم.
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── پارت شصت و دوم ── 🥀 چند لحظه توی ذهنم دنبال یه بهونه گشتم. میتونستم بگم خودم با دوستام میرم. یا شاید بگم مسیرم دوره و نمیخوام مزاحمش بشم. اما هیچکدوم به اندازهی کافی قانعکننده نبود. از طرفی، اگه بیشتر مخالفت میکردم، احتمال اینکه شک کنه بیشتر میشد. پس مجبور شدم کوتاه بیام. - باشه. چند دقیقه بعد، سوار ماشین سیامک شدم. قرارم ساعت هشت صبح بود. حالا چرا هشت صبح؟ چون آقا آرمان هوس کلهپاچه کرده بود! راستش خودم هم نمیدونستم چرا برای این ساعت صبح قبول کرده بودم. اما بعد از این همه مدت، دلم میخواست آرمان رو ببینم. دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود. هرچقدر هم سعی میکردم به خودم بگم قرارمون چیز خاصی نیست، باز هم از صبح یه حس عجیبی داشتم. یه جور ذوق که نمیتونستم پنهونش کنم. ولی هر بار یاد امید میافتادم، این ذوق جاش رو به عذاب وجدان میداد. من به امید جواب مثبت داده بودم. پس چرا حالا برای دیدن آرمان اینقدر هیجان داشتم؟ سرم رو به شیشه تکیه دادم. - فقط یه قراره... آروم زیر لب گفتم. شاید با گفتنش میخواستم خودم رو قانع کنم. سیامک بعد از چند دقیقه رانندگی، ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. - پیاده نمیشی؟ یا زیرلفظی میخوای؟ دستم روی دستگیره موند. - الان پیاده بشم که چی؟ تو مگه میدونی کجا من میخوام... زبانم قفل شد. پیشونیم خیس عرق شد. به تابلوی کلهپاچهای روبهرو خیره شدم. یعنی چی؟ یعنی بعد از این همه سال، سیامک هم دقیقاً مثل آرمان هوس کلهپاچه کرده دستگیرهی در رو گرفتم و پیاده شدم. همون لحظه چشمم به تابلوی کلهپاچهای روبهرو افتاد. وارد مغازه شدیم. فضای داخل گرم و شلوغ بود. بوی کلهپاچه توی مغازه پیچیده بود و بخار غذا از ظرفهای روی میز بلند میشد. چند نفر دور میزها نشسته بودن و مشغول صبحانه خوردن بودن. صدای برخورد قاشقها با ظرفها و حرف زدن مشتریها، فضای مغازه رو پر کرده بود. سیامک بدون اینکه چیزی بگه، چند قدم جلو رفت. بعد ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. دستش رو بالا آورد و به میز کنار پنجره اشاره کرد. - اونجا. نگاهم رو به سمتی که اشاره میکرد بردم. خشکم زد. آرمان پشت همون میز نشسته بود. همون لحظه آرمان سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. چشمهامون به هم گره خورد. برای چند ثانیه حتی یادم رفت سیامک کنارمه. سیامک آروم دستش رو روی بازوم گذاشت و منو به سمت میز برد. هر قدمی که برمیداشتم، ضربان قلبم بیشتر میشد. وقتی به میز رسیدیم، سیامک رو به آرمان ایستاد و با صدایی سرد گفت: - ببینم، دوستت اینه؟ قلبم فرو ریخت. آرمان چیزی نگفت. فقط نگاهش بین من و سیامک میچرخید. سیامک ادامه داد: - به کسی که تمام رفتوآمدها و قرارهای تو رو به من خبر میده، اعتماد کردی؟ چشمهام پر از اشک شد. آرمان سرش رو بالا آورد. نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. - نه...این امکان نداره. ادامه دارد... 🌙🥀⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙