رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @roman98iiia ×
انجمن نودهشتیا

آرام

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    6
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

دستاورد های آرام

Rookie

Rookie (2/14)

  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. آرام

    آخرین قرار

    #پارت دوم با صدای چرخیدن کلید در، از جا پریدم. لبخند روی لبم نشست. مطمئن بودم مامان طلا و بابا منوچهر برگشته‌اند. با عجله به سمت در رفتم. هنوز در کاملاً باز نشده بود که کیف مامان را از دستش گرفتم و کت بابا را هم روی جالباسی آویزان کردم. گونه‌های هر دو را بوسیدم. مامان ناگهان اخم کرد، دستش را روی گونه‌ام گذاشت و با نگرانی گفت: وای نیلو... الهی فدات بشم، این چیه روی صورتت؟ کی زده‌ت؟ لبخند زورکی زدم و گفتم: _ چیزی نیست مامان. داشتم از خونه می‌رفتم بیرون که در محکم خورد توی صورتم. معلوم بود هیچ‌کدام حرفم را باور نکرده‌اند، اما چیزی نگفتند. بابا برای عوض کردن فضا لبخندی زد و گفت: نیلو جون، امشب برای شام چی درست کردی؟ _ خورشت بادمجون. به‌به... پس زود بیارش که از گرسنگی دارم می‌میرم. با صدای محکم بسته شدن در، فهمیدم سیامک رسیده. پنج بشقاب غذا کشیدم و روی سفره گذاشتم. شام را در سکوت خوردیم. بعد از تمام شدن غذا، مشغول جمع کردن سفره بودم که صدای سیامک بلند شد. لازم نیست جمعش کنی... خودم انجامش می‌دم. تو برو اتاقت، باهات کار دارم. همان یک جمله کافی بود. کف دست‌هایم عرق کرد. پاهایم یخ زد. و قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند...
  2. آرام

    آخرین قرار

    #پارت‌اول صدای کوبیده شدن مشت روی در، مثل پتک توی خانه پیچید. از جا پریدم. لازم نبود حدس بزنم چه کسی پشت در ایستاده؛ فقط یک نفر بود که این‌طور در می‌زد... سیامک. فرم دانشگاه را از تنم بیرون آوردم و با عجله چادر گل‌گلی قدیمی‌ام را سر کردم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت حیاط رفتم. انگار هر قدمی که برمی‌داشتم، سنگین‌تر از قبلی بود. دستگیره را پایین دادم. همان‌طور که انتظار داشتم، سیامک روبه‌رویم ایستاده بود. فکش از شدت عصبانیت قفل شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود. قیافه‌اش را خوب می‌شناختم؛ این چهره یعنی قرار است باز هم یکی تاوان عصبانیتش را بدهد... و آن یک نفر همیشه من بودم. هنوز چیزی نگفته بودم که با لگد، در را پشت سرش محکم بست. از صدای کوبیده شدن در، شانه‌هایم لرزید. بی‌هوا چانه‌ام را میان انگشت‌های زمختش گرفت و آن‌قدر فشار داد که اشک توی چشم‌هایم جمع شد. ـ علی گفته امروز توی خیابون آبرومو بردی. با صدایی که به زور از گلویم بیرون می‌آمد، گفتم: ـ دروغ گفته... من هیچ کاری نکردم. سیلی محکمی صورتم را سوزاند. سرم به یک طرف پرت شد و برای چند لحظه صدای زنگی توی گوشم پیچید. سیامک غرید: ـ علی دروغ میگه یا تو؟ من علی رو از بچگی می‌شناسم. تا حالا یه حرف دروغ از دهنش نشنیدم. به جای اینکه بقیه رو متهم کنی، برو گندکاری‌های خودتو جمع کن! دستم را از روی گونه‌ی داغم برنداشته بودم که هلم داد. تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم. چند لگد محکم به پهلو و کمرم زد؛ آن‌قدر که نفسم بند آمد. بعد هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، برگشت، در را باز کرد و از خانه بیرون رفت. سکوت، جای فریادهایش را گرفت. چند دقیقه همان‌جا روی زمین ماندم و به سقف خیره شدم. لبخند تلخی روی لبم نشست. «دوباره روز از نو و روزی از نو...» فقط دو هفته یادش رفته بود کتکم بزند. ظاهراً امروز دوباره یادش آمده بود که من خواهرش هستم...
  3. آرام

    اخرین قرار

    عاشقانه . راز الود
  4. آرام

    اخرین قرار

    عاشقانه .
  5. آرام

    آخرین قرار

  6. آرام

    آخرین قرار

    📖 معرفی رمان نام رمان: آخرین قرار ژانر: عاشقانه، درام، رازآلود، روان‌شناختی خلاصه: نیلوفر، دختری آرام و مهربان، زیر سایه‌ی برادری زندگی می‌کند که خشم و گذشته‌ی تاریکش، هر روز زندگی او را سخت‌تر می‌کند. آشنایی اتفاقی با آرمان، روزنه‌ای از امید در دل نیلوفر باز می‌کند؛ اما سوءتفاهم‌ها، انتقام، تصمیم‌های اجباری و رازهایی که سال‌ها پنهان مانده‌اند، سرنوشت آن‌ها را به مسیری می‌کشاند که هیچ‌کس انتظارش را ندارد. گاهی بزرگ‌ترین دشمن، کسی نیست که از او می‌ترسی... بلکه کسی است که سال‌ها به او اعتماد کرده‌ای. و گاهی... آخرین قرار، آغاز بزرگ‌ترین تراژدی زندگی است.
×
×
  • اضافه کردن...