رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Mandana

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

23 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Mandana

Newbie

Newbie (1/14)

  • First Post
  • Reacting Well
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

5

اعتبار در سایت

  1. #پارت-یک - الهه، به جون تمام اجدادم قسم، اگه تا ده ثانیه دیگه اون لپ‌تاپ رو باز نکنی، خودم بازش می‌کنم و بعدم می‌کوبمش توی سرت. الهه، بدون اینکه چشم از پنجره بردارد، گفت: - تهدیدت خیلی غیرحرفه‌ایه. صدای رهام از پشت میز بلند شد: - غیرحرفه‌ای؟ تو از ساعت نه صبح اومدی دفتر و تا الان سه بار قهوه خوردی، دو بار رفتی بیرون، ده دقیقه با گربه‌ی جلوی ساختمون حرف زدی و هنوز حتی فایل مراسم رو باز نکردی! الهه بالاخره برگشت و با قیافه‌ای کاملاً جدی به او نگاه کرد. - اولاً اون گربه با من حرف زد. - الهه. - ثانیاً، من دارم فکر می‌کنم. رهام دست‌هایش را به کمر زد. - تو از هشت صبح تا الان داری فکر می‌کنی؟ - کار خلاقانه زمان می‌خواد. - مراسم فرداست! - پس هنوز وقت داریم. رهام چند ثانیه فقط نگاهش کرد. الهه لبخند زد. - چی؟ - من واقعاً نمی‌فهمم چطور هنوز اخراج نشدی. - چون من استعداد خاصی دارم. - تو استعداد خاصی در فرار از کار داری. الهه صندلی‌اش را چرخاند و بالاخره لپ‌تاپ را سمت خودش کشید. - خیلی خب، خیلی خب. چرا این‌قدر صبح زود اعصاب خودتو خراب می‌کنی؟ رهام به ساعتش نگاه کرد. - ساعت نزدیک ظهره. الهه مکث کرد. - خب، صبح دیرهنگامه. رهام نفس عمیقی کشید؛ آن‌قدر عمیق که انگار داشت خودش را برای شنیدن خبر بدی آماده می‌کرد. دفتر کوچک شرکت، طبق معمول، شلوغ و به‌هم‌ریخته بود. روی یکی از میزها نمونه‌ کارت‌های دعوت پخش شده بود، از آشپزخانه بوی قهوه می‌آمد و صدای بوق ماشین‌ها از پنجره‌ی نیمه‌باز، با همهمه‌ی خیابان‌های قاهره قاطی می‌شد. رهام یک پوشه را روی میز الهه انداخت. - اینو ببین. الهه بدون اینکه بازش کند، گفت: - اگه قبضه، نمی‌خوام ببینم. - قرارداد جدیده. این‌بار الهه کمی جدی‌تر شد. پوشه را برداشت و باز کرد. چشم‌هایش روی چند خط اول چرخید. بعد ابرویش بالا رفت. - این همون پروژه‌ست؟ - آره. - همونی که نادین از صبح داره برای همه توضیح می‌ده و هر بار می‌گه «اگه اینو بگیریم، آینده‌ی شرکت عوض می‌شه»؟ - دقیقاً همونه. الهه سرش را بالا آورد. - پس چرا من باید روش کار کنم؟ رهام با ناباوری خندید. - ببخشید؟ - خب، معلومه پروژه‌ی مهمیه. پروژه‌ی مهم یعنی استرس. استرس یعنی چروک. من برای چروک هنوز آمادگی روحی ندارم. رهام صندلی روبه‌رویش را عقب کشید و نشست. - تو مسئول بخش طراحی و اجرای مراسمی. - من؟ - بله، تو. - چرا؟ - چون نادین گفته. الهه لب‌هایش را جمع کرد. - نادین همیشه تصمیم‌هایی می‌گیره که به ضرر من تموم می‌شه. در همان لحظه، صدای قدم‌های تند کسی در راهرو پیچید. رهام بی‌اختیار صاف نشست. الهه با دیدن این حرکت، سرش را کج کرد. - چی شد؟ زلزله اومد؟ - ساکت شو. در دفتر باز شد و نادین وارد شد؛ زنی که حتی وقتی آرام راه می‌رفت، انگار همه‌چیز را با عجله اداره می‌کرد. چند پوشه زیر بغلش بود و تلفنش را بین شانه و گوشش نگه داشته بود. - نه، نه، من گفتم ساعت هفت، نه هشت... چون مهمان‌ها ساعت هفت می‌رسن... بله، می‌دونم قاهره ترافیک داره، برای همین از الان باید راه بیفتن! بعد تماس را قطع کرد و نگاهش روی الهه ثابت ماند. الهه همان لحظه لپ‌تاپ را باز کرد. نادین چند ثانیه ساکت ماند. - عجب. الهه سرش را بالا آورد. - چی؟ - هیچی. فقط دارم از دیدن این لحظه‌ی تاریخی لذت می‌برم. - من همیشه کار می‌کنم. رهام از پشت سر گفت: - دروغ می‌گه. الهه با آرنج به پهلویش زد. نادین پوشه‌ی دیگری را روی میز گذاشت. - الهه، تا یک ساعت دیگه آماده باش. - برای چی؟ - جلسه. - کجا؟ - هتل النور. الهه آهی کشید. - من تازه نشستم کار کنم. نادین بی‌آنکه تحت تأثیر قرار بگیرد، گفت: - پس لپ‌تاپتو بردار و همون‌جا کار کن. الهه به رهام نگاه کرد. - می‌بینی؟ این زن از تنبلی من سوءاستفاده می‌کنه. نادین برگشت. - و یه چیز دیگه. - باز چی؟ - لباس مناسب بپوش. الهه به لباس خودش نگاه کرد. - این مناسبه. نادین نگاه کوتاهی به تی‌شرت گشاد و شلوار جینش انداخت. - مطمئنی؟ الهه با اعتمادبه‌نفس گفت: - کاملاً. نادین چیزی نگفت. فقط برگشت و از دفتر بیرون رفت. چند ثانیه سکوت شد. رهام آرام گفت: - به نظرم وقتی یه زن بهت می‌گه «مطمئنی؟»، باید کل زندگی‌تو دوباره بررسی کنی. الهه کیفش را برداشت. - من همیشه مطمئنم. رهام لبخند کجی زد. - این دقیقاً همون چیزیه که باعث می‌شه نصف مشکلات زندگیت به وجود بیاد. الهه کیفش را روی شانه‌اش انداخت و به سمت در رفت. بعد مکث کرد. برگشت و به لپ‌تاپش نگاه کرد. - رهام؟ - هوم؟ - فایل رو برام باز کن. رهام چشم‌هایش را بست. - برو بیرون. هوا گرم بود و شهر مثل همیشه، بی‌وقفه حرکت می‌کرد. الهه کنار پنجره‌ی تاکسی نشسته بود و به خیابان خیره شده بود. ماشین‌ها از کنار هم می‌گذشتند، بوق‌ها روی هم می‌افتادند و آفتاب روی ساختمان‌های شهر می‌نشست. تلفنش لرزید. پیام از رهام بود. - رسیدی؟ الهه جواب داد: - تقریباً. چند ثانیه بعد: - تقریباً یعنی کجایی؟ الهه به راننده نگاه کرد. بعد نوشت: - از نظر روحی نزدیک هتل‌ام. پاسخ رهام تقریباً فوری آمد: - الهه، به خدا قسم... الهه خندید و گوشی را داخل کیفش انداخت. اما وقتی چند دقیقه بعد وارد لابی هتل شد، لبخندش کم‌رنگ شد. همه‌چیز بیش از حد مرتب بود. بیش از حد براق. بیش از حد جدی. کارمندها با لباس‌های رسمی از کنار هم عبور می‌کردند و صدای آرام موسیقی در فضا پیچیده بود. الهه به ساعت نگاه کرد. دیر کرده بود. خیلی دیر نکرده بود. حداقل خودش این‌طور فکر می‌کرد. با عجله از کنار میز پذیرش رد شد و لیوان قهوه‌ای را که در دستش بود، محکم‌تر گرفت. همان لحظه صدایی پشت سرش گفت: - خانم. الهه بی‌توجه به راهش ادامه داد. - خانم، ببخشید. الهه برگشت. مردی با کت‌وشلوار تیره، چند قدم دورتر ایستاده بود. قدبلند بود و چهره‌اش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه بی‌حوصلگی به نظر می‌رسید. الهه نگاه کوتاهی به او انداخت. - بله؟ - اون مسیر بسته‌ست. الهه به سمت راهرو نگاه کرد. - ولی من باید برم اون‌جا. - نمی‌تونید. - چرا؟ - چون گفتم. الهه چند لحظه ساکت ماند. بعد آهسته گفت: - واقعاً دلیل قانع‌کننده‌ایه. مرد نگاهش کرد. الهه ادامه داد: - شما همیشه با غریبه‌ها این‌طوری حرف می‌زنید یا امروز روز ویژه‌تونه؟ مرد بدون تغییر حالت گفت: - فقط دارم می‌گم از اون سمت نرید. - و منم فقط دارم می‌گم باید برم. الهه خواست از کنارش رد شود که مرد یک قدم جابه‌جا شد. راه را بست. الهه ایستاد. - شما نگهبانید؟ - نه. - مدیر برنامه؟ - نه. - پس چرا این‌قدر برای مسیر رفت‌وآمد مردم احساس مسئولیت می‌کنید؟ چند ثانیه سکوت شد. مرد نگاهش را از صورت الهه برنداشت. - چون اون قسمت خصوصیه. الهه نگاه کوتاهی به راهرو انداخت. - خب از اول همینو می‌گفتی. مرد ابرویش را کمی بالا برد. الهه خواست برگردد که صدای نادین از دور بلند شد: - الهه! الهه با دیدن او، نفس راحتی کشید. - بالاخره. نادین با عجله نزدیک شد. - کجایی تو؟ همه منتظرن! الهه به ساعت نگاه کرد. - من فقط نادین دستش را گرفت. - بیا. الهه قبل از حرکت، برگشت و به مرد نگاه کرد. - دیدی؟ من مهمون ویژه‌ام. مرد فقط نگاهش کرد. الهه لبخند پیروزمندانه‌ای زد و همراه نادین راه افتاد. اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که نادین زیر لب گفت: - لطفاً امروز خرابکاری نکن. الهه با ناراحتی برگشت. - چرا همه فکر می‌کنن من خرابکاری می‌کنم؟ رهام درست همان لحظه از پشت سرشان پیدا شد. - چون تجربه داریم. الهه با عصبانیت به او نگاه کرد. - تو چرا اینجایی؟ - برای نجات شرکت از تو. - خیلی بامزه‌ای. - می‌دونم. آن‌ها وارد سالن شدند. چند نفر دور میز بزرگی نشسته بودند. نادین سریع شروع به معرفی افراد کرد و الهه با بی‌حوصلگی سر تکان می‌داد. تا اینکه صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد. الهه برگشت. همان مرد. همان کت‌وشلوار تیره. همان نگاه آرام و اعصاب‌خردکن. الهه لبخندش محو شد. مرد وارد سالن شد و همه از جا بلند شدند. الهه آرام به رهام نزدیک شد. - چرا همه بلند شدن؟ رهام با تعجب گفت: - تو نمی‌دونی اون کیه؟ - نه. - الهه... نادین جلو رفت. - آقای آسر نُعمان، خوشحالم که بالاخره تشریف آوردید. الهه خشک شد. لیوان قهوه هنوز در دستش بود. رهام خیلی آرام، طوری که فقط او بشنود، گفت: - مدیر اصلی پروژه‌ست. الهه سرش را به‌سختی به سمت او برگرداند. آسر نگاهش کرد. همان نگاه خونسرد. الهه لبخند مصنوعی زد. - خب. رهام زیر لب گفت: - خب؟ الهه بدون اینکه لب‌هایش تکان زیادی بخورد، گفت: - ساکت شو. نادین شروع به توضیح پروژه کرد. الهه تلاش می‌کرد گوش بدهد. واقعاً تلاش می‌کرد. اما مشکل این بود که هر بار نگاهش به آسر می‌افتاد، فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد: - من با مدیر پروژه دعوا کردم. و بعد جمله‌ی دیگری: - قبل از شروع کار. و بعد: - شاید هنوز فرصت فرار داشته باشم. همان لحظه نادین گفت: - و مسئول اصلی طراحی و هماهنگی مراسم، الهه هست. سکوت کوتاهی ایجاد شد. الهه آهسته سرش را بالا آورد. آسر مستقیم به او نگاه می‌کرد. الهه لبخند زد. این‌بار خیلی رسمی. خیلی محترمانه. - سلام. آسر چند ثانیه جواب نداد. بعد گفت: - مسیر رو پیدا کردید؟ رهام سرش را پایین انداخت تا خنده‌اش دیده نشود. الهه با لبخند دندان‌هایش را به هم فشرد. - بله. آسر آرام گفت: - چه خوب. جلسه شروع شد. و الهه، برای اولین‌بار در تمام عمرش، حتی یک دقیقه هم حواسش از کار پرت نشد. نه به خاطر پروژه. بلکه چون حس می‌کرد هر کلمه‌ای که می‌گوید، ممکن است علیه خودش استفاده شود. چند دقیقه بعد، نادین تصویری از طرح اولیه روی صفحه انداخت. - ما می‌خوایم مراسم افتتاحیه متفاوت باشه. نه فقط بزرگ و پرهزینه. آسر گفت: - متفاوت یعنی چی؟ نادین مکث کرد. الهه ناخودآگاه جواب داد: - یعنی چیزی که فرداش همه درباره‌ش حرف بزنن. چند نفر به او نگاه کردند. الهه ادامه داد: - نه به خاطر اینکه چقدر پول خرج شده. به خاطر اینکه یادشون بمونه. آسر نگاهش کرد. - و پیشنهاد شما؟ الهه چند لحظه ساکت ماند. رهام از آن طرف میز به او خیره شده بود. الهه آرام جلو رفت و چند تصویر را روی صفحه تغییر داد. - ما قاهره رو نمی‌تونیم از این مراسم حذف کنیم. این شهر خودش یه شخصیت داره. نور، شلوغی، صدا، نیل... نمی‌خوام مراسم شبیه هر افتتاحیه‌ی گرون‌قیمت دیگه‌ای باشه. سالن ساکت شد. الهه ادامه داد. این‌بار دیگر شوخی نمی‌کرد. از ایده‌اش گفت. از نورپردازی. از موسیقی. از فضایی که قرار بود مهمان‌ها را از لحظه‌ی ورود در خودش بکشد. وقتی حرفش تمام شد، چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت. بعد یکی از افراد آرام سر تکان داد. نادین لبخند کوتاهی زد. رهام زیر لب گفت: - بالاخره مغزتو آوردی سر کار. الهه بدون نگاه کردن به او، با آرنج ضربه‌ای به دستش زد. اما آسر هنوز چیزی نگفته بود. الهه رو به او کرد. - خب؟ - خب چی؟ - نظرتون. - هنوز تصمیم نگرفتم. الهه دست به سینه شد. - شما کلاً به همه همین‌قدر جواب‌های کوتاه می‌دید؟ - فقط به کسایی که سؤال‌های تکراری می‌پرسن. رهام زیر لب گفت: - شروع شد. نادین با نگاه تندی به هر دو خیره شد. الهه لبخند زد. - پس اجازه بدید یه سؤال جدید بپرسم. آسر منتظر ماند. الهه کمی جلو خم شد. - شما همیشه این‌قدر بداخلاقید یا فقط وقتی منو می‌بینید؟ برای اولین‌بار، چیزی در نگاه آسر تغییر کرد. خیلی کوتاه. آن‌قدر کوتاه که شاید هیچ‌کس جز الهه متوجهش نمی‌شد. گوشه‌ی لبش تکان خورد. نه آن‌قدر که اسمش را لبخند بگذارند. اما کافی بود تا الهه چند لحظه مکث کند. بعد آسر گفت: - جلسه تموم شد؟ الهه صاف ایستاد. - نه. - پس شاید بهتره به جای بررسی اخلاق من، روی پروژه کار کنید. الهه لبخندش را جمع کرد. - حتماً، آقای... مکث کرد. رهام زیر لب گفت: - نعمان. الهه سرش را به نشانه‌ی تشکر تکان داد. - آقای نعمان. آسر پوشه‌اش را بست. - فردا صبح ساعت هشت، بازدید محل داریم. الهه گفت: - هشت؟ - مشکلیه؟ - نه. - مطمئنید؟ الهه نگاه تندی به او انداخت. آسر این‌بار واقعاً لبخند نزد؛ اما نگاهش آن‌قدر آرام بود که انگار می‌دانست دقیقاً چه فکری از سرش گذشته. - پس فردا می‌بینمتون. او از سالن خارج شد. چند ثانیه بعد، الهه روی صندلی نشست. رهام کنار او ایستاد. - خب؟ الهه به در بسته خیره ماند. - من ازش خوشم نمیاد. - ده دقیقه‌ست می‌شناسیش. - همون ده دقیقه کافی بود. رهام خندید. - من که فکر می‌کنم قراره خیلی خوش بگذره. الهه کیفش را برداشت. - اگه فردا ساعت هشت صبح منو بیدار کردی، دوستی‌مون تمومه. - تو باید ساعت هشت اونجا باشی. الهه با آرامش گفت: - این مشکل منه. از جا بلند شد و به سمت در رفت. اما درست قبل از خروج، تلفنش لرزید. یک پیام ناشناس. الهه ایستاد. پیام را باز کرد. فقط یک جمله نوشته شده بود: - فکر کردی واقعاً گذشته تموم شده؟ لبخند از صورتش محو شد. چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره ماند. رهام از پشت سر گفت: - چی شده؟ الهه سریع صفحه را خاموش کرد. بعد برگشت. - هیچی. اما وقتی از سالن بیرون رفت، برای اولین‌بار از صبح، حتی یک شوخی هم نکرد. و چند طبقه بالاتر، پشت پنجره‌ی دفتر، آسر نعمان نگاهش را از خیابان گرفت و به گوشی روی میز خیره شد. پیام تازه‌ای روی صفحه روشن شد. - الهه را از پروژه کنار بگذار. اگر نمی‌خواهی گذشته دوباره تکرار شود. آسر چند لحظه بی‌حرکت ماند. بعد آرام، گوشی را برداشت. و برای اولین‌بار، نام الهه را تکرار کرد. - الهه...
  2. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  3. نام رمان: اشتباهی با تو نام نویسنده: ماندانا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، کمدی، درام خلاصه: الهه السیّد زنی مستقل، زبان‌تیز و محتاط در عشق است که زندگی‌اش با ورود آسر نُعمان، مردی مغرور و بانفوذ، به آشوب کشیده می‌شود. آن‌ها از یک اشتباه شروع می‌کنند؛ اما میان رازهای خانوادگی، حسادت‌های انکارشده و حقیقت‌هایی که از گذشته سر برمی‌آورند، کم‌کم معلوم می‌شود بعضی اشتباه‌ها، شاید همان راهی باشند که آدم را به سرنوشتش می‌رسانند. مقدمه: بعضی آدم‌ها را سرنوشت، درست از همان جایی وارد زندگی‌ات می‌کند که راه فرار نداری. الهه السیّد نمی‌دانست یک اشتباه کوچک، قرار است آغاز عشقی شود که نه می‌توانست از آن فرار کند، نه به آن اعتراف. و آسر، همان اشتباهی بود که کم‌کم شبیه سرنوشت شد.
×
×
  • اضافه کردن...