shabnam 14 ارسال شده در یکشنبه در 19:35 اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 19:35 (ویرایش شده) نام رمان:جسی چشم سیاه نام نویسنده:شبنم ملاحسینی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:ترسناک،عاشقانه،کریپی پاستا خلاصه:داستان راجب دختری به نام جسی است که پدر و مادرش را در طی یک حادثه از دست می دهد،حادثه ای که هیچ کس در آن به او کمکی نمیکند. این اتفاق باعث تغییراتی هولناک در جسی میشود،تغییراتی که شاید شروع یک داستان تازه برای او باشد. مقدمه:همه ی آدما از اول بد نبودند،گاهی یک اتفاق کوچک باعث می شود تا آنها به آدم دیگری تبدیل شوند؛و گاهی این سرنوشت است که هر فرد را به کس دیگری تبدیل می کند. هر داستانی آغازی دارد،اما داستان او با خون نوشته شده بود. #پارت ۱ نام پارت:انتقام خونین سال ها پیش در جنگلی مه آلود و مرموز اتفاق عجیبی رخ داد. یک عمارت با شکوه که در آن یک زن و مرد پولدار و دختر کوچکشان زندگی می کردند،به طرز بسیار عجیبی آتش گرفت. زن و مرد در عمارت ماندند و به دخترشان که نامش جسی بود،درخواست کردند که از عمارت بیرون برود تا زنده بماند. جسی بیچاره بی نهایت گریه میکرد؛زیرا پدر و مادرش داشتند در آتش میسوختند؛چون نتوانستند نجات پیدا کنند. جسی از عمارت بیرون دوید و گریه کنان مدام فریاد میزد:کمکم کنید،لطفا. او این جمله را سه بار با تمام قدرت فریاد زد،اما هیچ کس صدای او را نشنید. با تمام قدرت جیغ میکشید،اما فریادش شنیده نشد. پدر و مادرش در آتش سوزی مردند و جسی برای همیشه تنها شد. هیچ پشت و پناهی نداشت. او هرگز آن روز رقت انگیز را فراموش نکرد؛چون در آن روز هیچ کس به او کمک نکرد.هیچ کس. وقتی جسد پدر و مادرش را از عمارت بیرون آوردند،غم تمام وجود دخترک را در بر گرفته بود. با خودش گفت:مطمئنا آدم های زیادی بودند که وقتی بلند کمک خواستم صدایم را شنیدند؛اما کمکم نکردند. این فکر وجود جسی را پر از خشم و انتقام و ناراحتی کرد و با خودش گفت شاید بهتر باشد درس عبرتی را به تمام کسانی که در جنگل زندگی میکنند بدهد... سال ها بعد از آن اتفاق دختر جوانی حدوداً ۲۰ ساله به نام آلیس خانه ای کوچک را در دل آن جنگل اجاره کرد. او یک روز را در آن خانه سپری کرد تا اینکه شب فرا رسید... آلیس ساعت ۲ شب در حال خوابیدن بود که ناگهان صدای بسیار بلند و دل خراشی را در دل جنگل شنید. صدا به نظر صدای یک دختر نوجوان می آمد. گوش های آلیس داشت از شدت صدا کر میشد. با خودش گفت شاید بهتر باشد به کمک آن دختر بینوا برود. صدا بلند میگفت:کمکم کنید،لطفا! و آن صدا سه بار بلند تکرار شد. آلیس در خانه را باز کرد و چند متر آن طرف تر خانه دختر عجیبی را مشاهده کرد. وقتی به آن دختر نزدیک تر شد به دقت او را نگاه کرد. دختر به ظاهر ۱۵ ساله می آمد. چهرهای عجیب و مرموز داشت؛ چشمانش بزرگ و کاملاً سیاه بودند... موهای بلند قرمز حالت دار داشت که در بالای سرش یک روبان مشکی بزرگ قرار داشت. یک لباس مشکی بلند و پف دار قدیمی با جوراب شروالی مشکی و کفش قرمز نیز به پا داشت. یک تیغ بلند و تیز هم که مشخص بود خیلی سیقل داده شده و برق میزند، در دستان دختر بود. آن دختر جسی بود! اما در اصل هدف او کمک خواستن نبود،بلکه برای هدفی شوم تر آمده بود. آلیس گفت:کمک میخوای، دخترخانم؟ جسی نگاه سرد و بی رحمی به او کرد. گفت:من ۱۷ سالمه. بعد با سرعت به سوی آلیس دوید و با چند ضربه به بدن او به وسیله تیغش،او را به قتل رساند. بعد با تیغش جمله《کمکم کنید》 را روی پیشانی آلیس حکاکی کرد. از آن شب به بعد در نقاطی از جنگل مه آلود صدای بلند و جیغ مانند جسی شنیده میشد و طعمه هایش فریب او را میخورند و در پیشانی تمام آنها آن جمله حک میشد؛یاد آور دختری که هرگز فریادش شنیده نشد و تنها ماند. جسی از آن به بعد نصفه شب ها به جنگل می رود و همراه اسلندرمن و یاران او می شود. ویرایش شده چهارشنبه در 14:22 توسط روشـنـا 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,192 ارسال شده در دوشنبه در 09:11 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:11 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 14 ارسال شده در دوشنبه در 09:16 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:16 #پارت ۲ نام پارت:وقتی دو افسانه به هم رسیدند... نیمه های شب بود. این بار جسی گیج و منگ در جنگل قدم میزد. نمیدانست باید چکار کند و به کجا برود. از تنهایی خسته شده بود؛از شکار آدم های ساکن در جنگل خسته شده بود. آرزو میکرد که فقط یکبار یک فرد جدید را ملاقات کند،فردی که بتواند کاری کند که جسی هرگز احساس تنهایی نکند. به گوشهای از جنگل رفت و دقایقی به ماه خیره شد. چقدر این ماه زیبا بود! او را به یاد مادرش می انداخت. اشک در چشمانش حلقه زد... _کاش فقط یبار دیگه میتونستم ببینمشون... اما افسوس که نمیتوانست. همینطور که در خیره شدن به ماه و بودن در افکارش غرق شده بود، ناگهان صدایی را در میان بوته ها و پشت درختان شنید. با خودش فکر کرد لابد این هم یک انسان دیگر است؛شاید هم یک حیوان. اما اینطور نبود. به بوته ها نزدیک و نزدیک تر شد. ناگهان سایه ی بسیار بلندی که نزدیک ۳ متر بود را مشاهده کرد. قلبش شروع به تپیدن کرد. تپ تپ تپ با دستانش جلوی قلبش را گرفت. سایه نزدیک و نزدیک تر شد،به نظر خسته می آمد. و این فرد کسی نبود جز اسلندرمن. جسی سرش را کاملا بالا آورد تا بتواند صورت او را ببیند، اما اسلندرمن صورت نداشت! برخلاف تمام انسان هایی که اسلندرمن را دیده بودند و با وحشت فرار می کردند، جسی اول اسلندرمن را با تعجب نگاه کرد و بعد لبخند ریزی به او زد. _ تو کی هستی؟؟تا حالا موجودی مثل تو رو ندیدم. اسلندرمن برای اولین بار احساس عجیبی به او دست داد؛احساس کرد تنها نیست و با یک نفر هم صحبت شده است. به جسی کمی نزدیک تر شد. جسی فهمید چون اسلندرمن دهان ندارد،پس حرف هم نمیتواند بزند. اسلندرمن با دستان بزرگ و باریکش یک چوب را از زمین برداشت، سپس روی خاک ها اسم 《اسلندرمن》را نوشت. جسی لبخندی زد و گفت:موجود عجیبی هستی،ولی جالبی. از دیدارت خوشبختم اسلندرمن. اسم من جسی هست،جسی چشم سیاه. من اول با صدای جیغ بلندی قربانیانمو شکار میکنم،بعد با تیغ بزرگی که همراهمه اون هارو به قتل میرسونم و جمله ی 《کمکم کنید》رو روی پیشانیشون حکاکی میکنم. اسلندرمن برای لحظاتی طولانی به جسی زل زد؛و بیشتر به جای دقت به حرف های جسی ، به چهره و چشمان درشت سیاه او نگاه میکرد. _ خب،تو قربانیاتو چجوری شکار میکنی؟ اسلندرمن شکل نوع شکار کردنش را با چوب روی زمین کشید،سپس این جمله را روی زمین نوشت:آیا میخواهی همراه من و یارانم بشوی و با آنها هم آشنا بشوی؟آنها هم درست مثل خودت هستند. بزرگ ترین زیردست من جف قاتل است. جسی با هیجان زدگی گفت: _البته،چرا که نه!من آماده ام. سپس آنها رو به روی هم ایستادند و به هم زل زدند. زیرا هر دو میدانستند که چه میخواهند، و این آغاز تمام ماجرا بود. 13 ساعت قبل، shabnam گفته است: نام رمان:جسی چشم سیاه نام نویسنده:شبنم ملاحسینی ژانر:ترسناک،عاشقانه،کریپی پاستا خلاصه:داستان راجب دختری به نام جسی است که پدر و مادرش را در طی یک حادثه از دست می دهد،حادثه ای که هیچ کس در آن به او کمکی نمیکند. این اتفاق باعث تغییراتی هولناک در جسی میشود،تغییراتی که شاید شروع یک داستان تازه برای او باشد. مقدمه:همه ی آدما از اول بد نبودند،گاهی یک اتفاق کوچک باعث می شود تا آنها به آدم دیگری تبدیل شوند؛و گاهی این سرنوشت است که هر فرد را به کس دیگری تبدیل می کند. هر داستانی آغازی دارد،اما داستان او با خون نوشته شده بود. سال ها پیش در جنگلی مه آلود و مرموز اتفاق عجیبی رخ داد. یک عمارت با شکوه که در آن یک زن و مرد پولدار و دختر کوچکشان زندگی می کردند،به طرز بسیار عجیبی آتش گرفت. زن و مرد در عمارت ماندند و به دخترشان که نامش جسی بود،درخواست کردند که از عمارت بیرون برود تا زنده بماند. جسی بیچاره بی نهایت گریه میکرد؛زیرا پدر و مادرش داشتند در آتش میسوختند؛چون نتوانستند نجات پیدا کنند. جسی از عمارت بیرون دوید و گریه کنان مدام فریاد میزد:کمکم کنید،لطفا. او این جمله را سه بار با تمام قدرت فریاد زد،اما هیچ کس صدای او را نشنید. با تمام قدرت جیغ میکشید،اما فریادش شنیده نشد. پدر و مادرش در آتش سوزی مردند و جسی برای همیشه تنها شد. هیچ پشت و پناهی نداشت. او هرگز آن روز رقت انگیز را فراموش نکرد؛چون در آن روز هیچ کس به او کمک نکرد.هیچ کس. وقتی جسد پدر و مادرش را از عمارت بیرون آوردند،غم تمام وجود دخترک را در بر گرفته بود. با خودش گفت:مطمئنا آدم های زیادی بودند که وقتی بلند کمک خواستم صدایم را شنیدند؛اما کمکم نکردند. این فکر وجود جسی را پر از خشم و انتقام و ناراحتی کرد و با خودش گفت شاید بهتر باشد درس عبرتی را به تمام کسانی که در جنگل زندگی میکنند بدهد... سال ها بعد از آن اتفاق دختر جوانی حدوداً ۲۰ ساله به نام آلیس خانه ای کوچک را در دل آن جنگل اجاره کرد. او یک روز را در آن خانه سپری کرد تا اینکه شب فرا رسید... آلیس ساعت ۲ شب در حال خوابیدن بود که ناگهان صدای بسیار بلند و دل خراشی را در دل جنگل شنید. صدا به نظر صدای یک دختر نوجوان می آمد. گوش های آلیس داشت از شدت صدا کر میشد. با خودش گفت شاید بهتر باشد به کمک آن دختر بینوا برود. صدا بلند میگفت:کمکم کنید،لطفا! و آن صدا سه بار بلند تکرار شد. آلیس در خانه را باز کرد و چند متر آن طرف تر خانه دختر عجیبی را مشاهده کرد. وقتی به آن دختر نزدیک تر شد به دقت او را نگاه کرد. دختر به ظاهر ۱۵ ساله می آمد. چهرهای عجیب و مرموز داشت؛ چشمانش بزرگ و کاملاً سیاه بودند... موهای بلند قرمز حالت دار داشت که در بالای سرش یک روبان مشکی بزرگ قرار داشت. یک لباس مشکی بلند و پف دار قدیمی با جوراب شروالی مشکی و کفش قرمز نیز به پا داشت. یک تیغ بلند و تیز هم که مشخص بود خیلی سیقل داده شده و برق میزند، در دستان دختر بود. آن دختر جسی بود! اما در اصل هدف او کمک خواستن نبود،بلکه برای هدفی شوم تر آمده بود. آلیس گفت:کمک میخوای، دخترخانم؟ جسی نگاه سرد و بی رحمی به او کرد. گفت:من ۱۷ سالمه. بعد با سرعت به سوی آلیس دوید و با چند ضربه به بدن او به وسیله تیغش،او را به قتل رساند. بعد با تیغش جمله《کمکم کنید》 را روی پیشانی آلیس حکاکی کرد. از آن شب به بعد در نقاطی از جنگل مه آلود صدای بلند و جیغ مانند جسی شنیده میشد و طعمه هایش فریب او را میخورند و در پیشانی تمام آنها آن جمله حک میشد؛یاد آور دختری که هرگز فریادش شنیده نشد و تنها ماند. جسی از آن به بعد نصفه شب ها به جنگل می رود و همراه اسلندرمن و یاران او می شود. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 14 ارسال شده در چهارشنبه در 11:43 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 11:43 (ویرایش شده) #پارت ۳ نام پارت:دیدار جسی با ساکنان تاریکی اسلندرمن دستانش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد،سپس از میان درختان گذشت و ناپدید شد. جسی لحظه ای دوباره در افکارش غرق شد. این موجود ناخواسته آمده بود و احساسات او را جریحه دار کرده بود،اما با خودش گفت:من آدم بی احساسی ام،نباید هر چیزی راحت منو بهم بریزه یا تحت تاثیر قرار بده. و او مدام این جملات را به خودش تلقین میکرد. سال ها بود که با این جملات منفی بزرگ شده بود. روی زمین دراز کشید و به ماه خیره شد. ماه چون نگینی نقره ای در آسمان می درخشید. آرام آرام چشمانش گرم شد و خوابش برد... صبح با طلوع خورشید و نور شدید آفتاب از خواب بیدار شد. دور و اطرافش را نگریست،با خودش فکر کرد شاید اسلندرمن هنوز در آن اطراف باشد؛ پس به جست و جوی اسلندرمن رفت،مقداری راه را در جنگل طی کرد. در همان اطراف صدای خش خشی را در میان درختان شنید و ناگهان اسلندرمن در میان درختان و بوته ها ظاهر شد. جسی چشمانش درشت شد و لبخند زد. _بالاخره اومدی!دنبالت میگشتم. اسلندرمن به او نزدیک و نزدیک تر شد. خم شد و با چوبی نازک روی خاک نوشت:دنبالم بیا،یارانم آنجا هستند. جسی گفت:البته،دوست دارم بدونم چه شکلی هستن. اسلندرمن سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. بعد شروع به راه رفتن کرد. جسی شروع به دنبال کردن اسلندرمن کرد. آنها راهی طولانی را در آفتاب گرم و سوزان طی کردند. _پس کی میرسیم؟خسته شدم. اسلندرمن واکنشی نشان نداد،فقط راه را طی کرد. جسی اخمی مرموز به او زد و چشم غره رفت. بعد از دقایقی آنها به یک کلبه ی بزرگ و متروکه رسیدند. کلبه سیاه بود و حس عجیب و مرموزی میداد. در کلبه لکه هایی قرمز همانند خون داشت. پنجره های کلبه کثیف یا شکسته بود جوری که نگاه کردن به آنها دشوار بود. _واقعا دوستات اینجا زندگی میکنن؟نفرت انگیزه! اسلندرمن لحظه ای برگشت و به جسی نگریست. دوست داشت به او بگوید خب تو که تمام عمرت در یک عمارت زندگی کردی،پس عجیب نیست که همچین حرفی بزنی، اما متاسفانه نمیتوانست حرفی بزند. او در گذشته یکبار جسی را در کنار عمارتش دیده بود. اسلندرمن با دستانش جسی را به سمت در کلبه هدایت کرد،سپس در کلبه را باز کرد... افراد داخل کلبه شروع به هیاهو کردند،زیرا اسلندرمن در نامه ای به آنها نوشته بود که میخواهد فرد جدیدی را وارد گروهشان کند. اسلندرمن چراغ کلبه را روشن کرد،همه برگشتند و به جسی نگاه کردند. تمام افرادی که در کلبه بودند چهره هایی ترسناک و هولناک داشتند که مو را برتن هر کسی سیخ میکرد؛اما در کنار چهره ای ترسناک،چهره ای جذاب نیز داشتند. اسلندرمن با دستانش به افرادش اشاره کرد که خودشان را به جسی معرفی کنند. اولین کسی که به جسی نگاه کرد و خودش را به او معرفی کرد جف قاتل بود،اولین و بزرگ ترین دستیار اسلندرمن. او چشمانی زل زده و گرد داشت. پوستش مانند برف سفید بود. چون پوست دور چشمان و لب هایش را کنده بود چهره ای ناخوشایند را پیدا کرده بود. لب هایش خنده ای غیر طبیعی داشت و کاملا قرمز بود،انگار با چاقو دهانش را باز کرده باشند. جف لبخندی تحقیر آمیز زد و گفت:من جف قاتل هستم اولین دستیار اسلندرمن و خوش وقتم. جسی لبخندی زد و رو به همه گفت:من جسی چشم سیاه هستم. از دیدارتون خوش وقتم. بعد دختری جوان حدود ۲۰_۲۲ ساله به جسی نزدیک شد. از چهره اش غرور و خون سردی میبارید. موهای مشکی و بلند داشت و چشمانش همانند جسی بزرگ و سیاه بودند. پوست کاملا سفید داشت و یک لباس دکلته مشکی با یقه باز داشت. دختر مرموز گفت: من جین قاتل هستم. زیردست دوم اسلندرمن. پس تو جدیدی درسته؟ جسی:آره. چشمات شبیه چشمای منه. جین از جسی خوشش نمی آمد. چون جسی کمی،فقط کمی شبیه او بود نسبت به او احساس نفرت داشت. همچنین حس خوشایندی نسبت به او نداشت. با جسی دست داد و بعد یک پسر و دختر نوجوان که به نظر همسن می آمدند و با هم دوست بودند،به طرف جسی آمدند. پسر لبخندی زد و گفت:من تیکی توبی هستم و چون تیک های عصبی دارم به این اسم معروف شدم. سلاح من تبره. این هم ناتالی دوست صمیمی من هست و ما همه جا با هم هستیم. سپس ناتالی به جسی لبخندی زد و گفت:درسته،من ناتالی اوئلت هستم مقلب به کلاک وورک و از دیدارت خوشوقتم. راستی منو تیکی هر دو ۱۷ ساله هستیم. جسی:خوشوقتم از دیدار هردوتون ناتالی و تیکی توبی. جسی با دقت به ظاهر ناتالی نگاه کرد. قد ناتالی حدودا ۱۶۶ سانت به نظر می رسید. موهای قهوه ای صافی داشت که تا بالای شانه اش می رسیدند. یک آستین حلقه ای یقه باز سفید با شروال آبی به تن داشت. در یکی از چشم هایش به جای پلک ساعت داشت که البته به لقبش نیز می آمد. تیکی توبی نیز موهای قهوه ای داشت. یک هودی نیز که کلاه آبی داشت و رنگش قهوه ای بود به تن داشت. یک عینک زرد گرد مانند نیز بر چشمانش بود. گوشه دهانش پاره شده بود و دندان هایش به راحتی معلوم بود. او سپس یک ماسک روی صورتش گذاشت تا دندان هایش مشخص نباشند. در ۱۴۰۵/۶/۱۶ در 23:05، shabnam گفته است: نام رمان:جسی چشم سیاه نام نویسنده:شبنم ملاحسینی ژانر:ترسناک،عاشقانه،کریپی پاستا خلاصه:داستان راجب دختری به نام جسی است که پدر و مادرش را در طی یک حادثه از دست می دهد،حادثه ای که هیچ کس در آن به او کمکی نمیکند. این اتفاق باعث تغییراتی هولناک در جسی میشود،تغییراتی که شاید شروع یک داستان تازه برای او باشد. مقدمه:همه ی آدما از اول بد نبودند،گاهی یک اتفاق کوچک باعث می شود تا آنها به آدم دیگری تبدیل شوند؛و گاهی این سرنوشت است که هر فرد را به کس دیگری تبدیل می کند. هر داستانی آغازی دارد،اما داستان او با خون نوشته شده بود. سال ها پیش در جنگلی مه آلود و مرموز اتفاق عجیبی رخ داد. یک عمارت با شکوه که در آن یک زن و مرد پولدار و دختر کوچکشان زندگی می کردند،به طرز بسیار عجیبی آتش گرفت. زن و مرد در عمارت ماندند و به دخترشان که نامش جسی بود،درخواست کردند که از عمارت بیرون برود تا زنده بماند. جسی بیچاره بی نهایت گریه میکرد؛زیرا پدر و مادرش داشتند در آتش میسوختند؛چون نتوانستند نجات پیدا کنند. جسی از عمارت بیرون دوید و گریه کنان مدام فریاد میزد:کمکم کنید،لطفا. او این جمله را سه بار با تمام قدرت فریاد زد،اما هیچ کس صدای او را نشنید. با تمام قدرت جیغ میکشید،اما فریادش شنیده نشد. پدر و مادرش در آتش سوزی مردند و جسی برای همیشه تنها شد. هیچ پشت و پناهی نداشت. او هرگز آن روز رقت انگیز را فراموش نکرد؛چون در آن روز هیچ کس به او کمک نکرد.هیچ کس. وقتی جسد پدر و مادرش را از عمارت بیرون آوردند،غم تمام وجود دخترک را در بر گرفته بود. با خودش گفت:مطمئنا آدم های زیادی بودند که وقتی بلند کمک خواستم صدایم را شنیدند؛اما کمکم نکردند. این فکر وجود جسی را پر از خشم و انتقام و ناراحتی کرد و با خودش گفت شاید بهتر باشد درس عبرتی را به تمام کسانی که در جنگل زندگی میکنند بدهد... سال ها بعد از آن اتفاق دختر جوانی حدوداً ۲۰ ساله به نام آلیس خانه ای کوچک را در دل آن جنگل اجاره کرد. او یک روز را در آن خانه سپری کرد تا اینکه شب فرا رسید... آلیس ساعت ۲ شب در حال خوابیدن بود که ناگهان صدای بسیار بلند و دل خراشی را در دل جنگل شنید. صدا به نظر صدای یک دختر نوجوان می آمد. گوش های آلیس داشت از شدت صدا کر میشد. با خودش گفت شاید بهتر باشد به کمک آن دختر بینوا برود. صدا بلند میگفت:کمکم کنید،لطفا! و آن صدا سه بار بلند تکرار شد. آلیس در خانه را باز کرد و چند متر آن طرف تر خانه دختر عجیبی را مشاهده کرد. وقتی به آن دختر نزدیک تر شد به دقت او را نگاه کرد. دختر به ظاهر ۱۵ ساله می آمد. چهرهای عجیب و مرموز داشت؛ چشمانش بزرگ و کاملاً سیاه بودند... موهای بلند قرمز حالت دار داشت که در بالای سرش یک روبان مشکی بزرگ قرار داشت. یک لباس مشکی بلند و پف دار قدیمی با جوراب شروالی مشکی و کفش قرمز نیز به پا داشت. یک تیغ بلند و تیز هم که مشخص بود خیلی سیقل داده شده و برق میزند، در دستان دختر بود. آن دختر جسی بود! اما در اصل هدف او کمک خواستن نبود،بلکه برای هدفی شوم تر آمده بود. آلیس گفت:کمک میخوای، دخترخانم؟ جسی نگاه سرد و بی رحمی به او کرد. گفت:من ۱۷ سالمه. بعد با سرعت به سوی آلیس دوید و با چند ضربه به بدن او به وسیله تیغش،او را به قتل رساند. بعد با تیغش جمله《کمکم کنید》 را روی پیشانی آلیس حکاکی کرد. از آن شب به بعد در نقاطی از جنگل مه آلود صدای بلند و جیغ مانند جسی شنیده میشد و طعمه هایش فریب او را میخورند و در پیشانی تمام آنها آن جمله حک میشد؛یاد آور دختری که هرگز فریادش شنیده نشد و تنها ماند. جسی از آن به بعد نصفه شب ها به جنگل می رود و همراه اسلندرمن و یاران او می شود. ویرایش شده چهارشنبه در 18:43 توسط shabnam 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 14 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت ۴ نام پارت:آرامش پیش از طوفان این بار یک دختر و یک پسر که هر دو بچه بودند و دستانشان را در دستان هم گرفته بودند،آمدند. دختر کوچولو یک لباس صورتی بلند به تن داشت. چشمانی سبز رنگ که از پایین آن خون می آمد داشت؛و موهایش فرفری و بلند بودند و قهوه ای رنگ بودند. در دست راستش یک عروسک خرس قهوه ای بود و دست چپش در دست آن پسر که به نظر ۱۲ ساله می آمد بود. دختر به جسی سلام کرد و خودش را معرفی کرد:اسم من سالی ویلیامزه و ۸ سال سن دارم. پسر کناری او موهای صاف بلوند داشت. یک لباس و کلاه سبز به تن داشت و چشمانش سیاه بودند و مردمک قرمز داشتند و در زیر چشمانش خون شناور بود. او نیز به جسی سلام کرد و گفت:من بن هستم مقلب به 《بن غرق شده》 بعد از آن دو بچه یک موجود عجیب و غریب که به نظر دلقک می آمد ناگهان میان آن ها پرید و گفت:من هم جک خندان هستم. و البته جک واقعا هم خندان بود. او موهای صاف مشکی داشت که بسیار نامرتب بودند. پوستی سفید داشت و حدود ۲ متر قدش بود. دست هایش به طور غیر طبیعی دراز و بلند بودند و دستانش به جای ناخن چنگال های مشکی بلند داشتند. لباسش سیاه و سفید بود و آستین هایش راه راه سیاه و سفید داشت. داخل چشمانش نیز سیاه مطلق بودند. در کل جک ظاهری ناخوشایند داشت. جسی به همگی لبخند زد،اما نه لبخندی ساده،بلکه لبخندی مرموز. جین در حالی که دستانش را در هم گره کرده بود با اخم گفت:خب الان باید چیکار کنیم؟کیو شکار کنیم؟ جف:این برنامه ایه که اسلندرمن ترتیب داده. ما معمولا بیشتر اوقاتمون رو در کلبه هستیم. اون هایی که تنها هستن داخل یه اتاق تنها میخوابن و اونایی که دوست صمیمی هستن با هم دیگه داخل یه اتاق میخوابن. هر موقع که اسلندرمن دستور داد به شکار انسان های داخل جنگل میریم یا به حساب دشمنامون میرسیم. جین:خب انتظار داشتم هیجان انگیز تر باشه،ولی نشد. یعنی الان من باید جدا بخوابم؟ جک:آره دیگه. ناتالی و تیکی هم خندیدند و گفتند:ما هم باید داخل یه اتاق بخوابیم. جسی:من باید کجا بخوابم؟ اسلندرمن دستانش را به سمت جسی حرکت داد تا به دنبالش بیاید. جسی به دنبال اسلندرمن آمد و با تعجب دور و اطراف کلبه را نگاه میکرد. سرانجام به یک اتاق کوچک رسیدند. جسی به نزدیکی درب اتاق رفت تا داخل آن را ببیند. اتاق یک چراغ قدیمی داشت که تک تک چشمک میزد. تار عنکبوت گوشه ای از سقف اتاق را در بر گرفته بود. پنجره های اتاق کثیف و شکسته بودند. یک فرش قدیمی قرمز رنگ روی زمین افتاده بود. جسی هاج و واج دور اتاق را وارسی میکرد. جسی:واقعا باید اینجا بخوابم؟چقد کثیف و نامرتبه. اسلندرمن سرش را با تردید تکان داد؛سپس به طرف هال خانه حرکت کرد. در همین لحظه جسی ناگهان به سمت اسلندرمن دوید و دستش را گرفت. _میشه یه لحظه نری؟ اسلندرمن ایستاد. _اممم راستش میخواستم ازت تشکر کنم،به خاطر این که منو با گروهت آشنا کردی. راستش احساس میکنم دوستای جدیدی پیدا کردم. و همینطور ازت متشکرم که بهم یه اتاق مخصوص خودم دادی،حتی اگه اگه تمیز نباشه. اسلندرمن دستش را به نشانه ی 《خواهش میکنم》روی شانه ی جسی گذاشت. سپس بعد از گذشت دقایقی رفت. جسی باز هم در دلش آتشی به راه افتاد. باز هم حس خوشایندی به او دست داد،اما او سعی کرد فوری آن را فراموش کند. پس به این خیال به اتاقش رفت تا آن را تمیز و مرتب کند. جین،جف،تیکی توبی،ناتالی،و سالی و بن و جک به اتاق هایشان رفتند. زیرا وقت استراحت فرا رسیده بود و باید ظهر از خواب بیدار می شدند. همگی منتظر اتفاق هیجان انگیز بعدی بودند،زیرا اول روزشان را نیز هیجان انگیز شروع کرده بودند. در ۱۴۰۵/۶/۱۶ در 23:05، shabnam گفته است: نام رمان:جسی چشم سیاه نام نویسنده:شبنم ملاحسینی ژانر:ترسناک،عاشقانه،کریپی پاستا خلاصه:داستان راجب دختری به نام جسی است که پدر و مادرش را در طی یک حادثه از دست می دهد،حادثه ای که هیچ کس در آن به او کمکی نمیکند. این اتفاق باعث تغییراتی هولناک در جسی میشود،تغییراتی که شاید شروع یک داستان تازه برای او باشد. مقدمه:همه ی آدما از اول بد نبودند،گاهی یک اتفاق کوچک باعث می شود تا آنها به آدم دیگری تبدیل شوند؛و گاهی این سرنوشت است که هر فرد را به کس دیگری تبدیل می کند. هر داستانی آغازی دارد،اما داستان او با خون نوشته شده بود. سال ها پیش در جنگلی مه آلود و مرموز اتفاق عجیبی رخ داد. یک عمارت با شکوه که در آن یک زن و مرد پولدار و دختر کوچکشان زندگی می کردند،به طرز بسیار عجیبی آتش گرفت. زن و مرد در عمارت ماندند و به دخترشان که نامش جسی بود،درخواست کردند که از عمارت بیرون برود تا زنده بماند. جسی بیچاره بی نهایت گریه میکرد؛زیرا پدر و مادرش داشتند در آتش میسوختند؛چون نتوانستند نجات پیدا کنند. جسی از عمارت بیرون دوید و گریه کنان مدام فریاد میزد:کمکم کنید،لطفا. او این جمله را سه بار با تمام قدرت فریاد زد،اما هیچ کس صدای او را نشنید. با تمام قدرت جیغ میکشید،اما فریادش شنیده نشد. پدر و مادرش در آتش سوزی مردند و جسی برای همیشه تنها شد. هیچ پشت و پناهی نداشت. او هرگز آن روز رقت انگیز را فراموش نکرد؛چون در آن روز هیچ کس به او کمک نکرد.هیچ کس. وقتی جسد پدر و مادرش را از عمارت بیرون آوردند،غم تمام وجود دخترک را در بر گرفته بود. با خودش گفت:مطمئنا آدم های زیادی بودند که وقتی بلند کمک خواستم صدایم را شنیدند؛اما کمکم نکردند. این فکر وجود جسی را پر از خشم و انتقام و ناراحتی کرد و با خودش گفت شاید بهتر باشد درس عبرتی را به تمام کسانی که در جنگل زندگی میکنند بدهد... سال ها بعد از آن اتفاق دختر جوانی حدوداً ۲۰ ساله به نام آلیس خانه ای کوچک را در دل آن جنگل اجاره کرد. او یک روز را در آن خانه سپری کرد تا اینکه شب فرا رسید... آلیس ساعت ۲ شب در حال خوابیدن بود که ناگهان صدای بسیار بلند و دل خراشی را در دل جنگل شنید. صدا به نظر صدای یک دختر نوجوان می آمد. گوش های آلیس داشت از شدت صدا کر میشد. با خودش گفت شاید بهتر باشد به کمک آن دختر بینوا برود. صدا بلند میگفت:کمکم کنید،لطفا! و آن صدا سه بار بلند تکرار شد. آلیس در خانه را باز کرد و چند متر آن طرف تر خانه دختر عجیبی را مشاهده کرد. وقتی به آن دختر نزدیک تر شد به دقت او را نگاه کرد. دختر به ظاهر ۱۵ ساله می آمد. چهرهای عجیب و مرموز داشت؛ چشمانش بزرگ و کاملاً سیاه بودند... موهای بلند قرمز حالت دار داشت که در بالای سرش یک روبان مشکی بزرگ قرار داشت. یک لباس مشکی بلند و پف دار قدیمی با جوراب شروالی مشکی و کفش قرمز نیز به پا داشت. یک تیغ بلند و تیز هم که مشخص بود خیلی سیقل داده شده و برق میزند، در دستان دختر بود. آن دختر جسی بود! اما در اصل هدف او کمک خواستن نبود،بلکه برای هدفی شوم تر آمده بود. آلیس گفت:کمک میخوای، دخترخانم؟ جسی نگاه سرد و بی رحمی به او کرد. گفت:من ۱۷ سالمه. بعد با سرعت به سوی آلیس دوید و با چند ضربه به بدن او به وسیله تیغش،او را به قتل رساند. بعد با تیغش جمله《کمکم کنید》 را روی پیشانی آلیس حکاکی کرد. از آن شب به بعد در نقاطی از جنگل مه آلود صدای بلند و جیغ مانند جسی شنیده میشد و طعمه هایش فریب او را میخورند و در پیشانی تمام آنها آن جمله حک میشد؛یاد آور دختری که هرگز فریادش شنیده نشد و تنها ماند. جسی از آن به بعد نصفه شب ها به جنگل می رود و همراه اسلندرمن و یاران او می شود. ویرایش شده 10 ساعت قبل توسط shabnam 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری