نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
سوا جون هو
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
3 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
43 بازدید کننده نمایه
دستاورد های سوا جون هو
-
پری بانو شروع به دنبال کردن سوا جون هو کرد
-
سلام گلم خوش اومدین به انجمن نودهشتیا🤍
خلاصه و نام رمان، ژانر رو باید در قسمت پیام اولتون در صفحه رمان قرار بدین
بعد پارت یک رو بزارین
تو صفحه رمانتون برین کنار پارت یکتون یک سه نقطه قرار داره روش بزنین ویرایش رو بزنین
نام رمان: تاسیان
نویسنده: «اسم خودتون»| کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر رمانتون
و خلاصه:
رو قرارین بدین تایید کنین
حالا تو همون ارسال پیام جدید رو بزنین پارت اولتون رو بفرستید.
-
#پارت 1 به نام خدا رمان:تاسیان🎩 خلاصه رمان: داستان دختری پولدار هست که دست تقدیر اون رو کنار یه چاپ چی (کار گر چاپ خانه میزاره) و آخر تاسیان میشه تعداد پارت 23 یا شاید بیشتر جعفر جعفر بدو جعفر الان بیدار میشه ما هنوز تموم نکردیم میاد میبینه و آقا میرسه اعصبانی میشه چون هنوز تموم نکردیم بزار نور رو بیارم نزدیکتر تا راحت تر بتونی ببینی نمیخواد بگیر یکم انور تر کور شدم بابا کور شدم بیل بزن بیل بزن الان آقا میرسه پوست کله مون رو از جا میکنه زینگ زینگ بدو برو درو باز کن زن الان میزنه زنگ رو خراب میکنه در رو از جا میکنه و دخترش بیدار میشه آقا هنوز که تموم نکردید این همه ساعت همه اش همین قدر کندید زمین سفته آقا زمین سفته که نشد حرف تو به من میزنی بده من بیل رو خودم بیل می زنم آقا نه من خودم میزنم برید سرو رو بیارید میتونید دیگه نکنه از پس این هم بر نمیایید آقای نجات رو امروز یه جوری بود نه آقا ی نجات رو که میشناسی اخلاق همیشگی اش اینه برو جعفر هواست به جلوت باشه به پا سرو رو نندازی. #از زبان راوی: شیرین دختر آقای نجات بیدار شد و گفت:بابا عمو جعفر هستین کجایین بابا عمو جعفر اونجا چیکار میکنید جعفر دیدی گفتم: دست دست نکن سوپرایز خراب شد اون چیه هیچی نیست جنازه است بابا جان تو برو بخواب (استراحت) کن با خیال راحت دختر آقای نجات دوید و زیر دست پدرش آقای نجات در رفت و سرو رو دید گفت:وای بابا باورم نمیشه این سرو سرو آره دخترم تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن درخت سرپاش قشنگه درخت سرپاش قشنگه تولد تولد تولدت مبارک بیا سرو تو بوس تا صد سال زنده باشی تولد تولد تولدت مبارک بیا سرو تو بوس کن تا صد سال زنده باشی فرداش کجا این همه چیتان پیتان واسه امروز صبحونه یا شام مفصلی تدارک دیدم کار دارم نه نمیتونم بمونم کار دارم واسه دانشگاه چاپ کتاب مون هم باید برم یه راست نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 2 به نام خدا رمان:تاسیان🎩 برم چاپ خونه تا چاپ های کتاب مریم و خودم رو تحویل بگیرم دخترم ماشاالله خانومی شده واسه خودش آها مامان شهرام فروغ مهمونی راه انداخته تو رستوران چاتانوا برای برگشت یا تموم شدن درس شهرام برید با عمه ات هما لباس های خانمی بگیرید از همون جا که میرید میگیرید نه از این هیپی میپی یا ها بابا جان چشم وایستا واسه فارغ تحصیلی ات این باغ رو چراغونی کنم بیان ببینن از ما یاد بگیرن من با یه شام تو چاتانوا سر و تهش رو هم نمیارم عشقی دوست دارم. #از زبان راوی: چاپ خونه نمونه های چاپ شده از طرح رنگی این رنگ آبی نیست نگا کاست آقای شاملو آبیه این تابلو آبیه اصلا این مداد آبیه ولی این سبز چاپ شده شما عصبی هستید من چه عصبی باشم چه خوشحال شما حق ندارید به یه بچّه سبز رو نشون بدید بگید آبیه اون تا ابد فرق آبی و سبز رو نمیتونه از هم تشکیل بده من این کار رو به عشق بچّه ها میکنم فقط همین لطفا آدرس اون چاپ خونه رو که عکس ها توش چاپ شده رو به من بدید مجید این چه طرز رفتار با مشتریه هرچی از این به بعد مشتری گفت:شما بی چون و چرا باید بگی چشم و کارش رو راه بندازی حالا هم کار این خانم رو راه بنداز هر چی میخواهد بهشون بده خوبید آقای کیا رستمی من فیلم مسافرتون رو خیلی دوست داشتم چاپ خونه سلام من اومدم بخاطر این عکس طرح اش رنگ اش بجای سبز آبی شده تو موقع چاپ رنگ کمرنگ پرنگ میشه ولی اینکه شما آبی رو سبز میبینید جای تعجب داره اگه زنم اینجا بود الان بهم میگفت: شما مردا که ظا تن همتون کور رنگی دارید ازتون میخوام این طرح رو دوباره چاپ کنید برام هزینه اش هر چقدر بشه میدم بهتون از هزینه خودم من این کار نویسنده✍️: خودم فاطمه
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
سوا جون هو پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
سلام من برای فراخوان اومدم من ظهر ها و شب ها میام تو انجمن و گوشی -
رمان دختری که به کره میرود| سو جون هو کاربر انجمن نودهشتیا
سوا جون هو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ خلاصه داستان رمان: جذاب و متفاوت مون: داستان دختری به نام فاطمه هسن که آرزو داره به کره بره و تو اونجا درس بخونه و زندگی کنه با عشق حقیقیش این آرزو به حقیقت می پیونده #پارت یک من تازه مقطع ابتدایی را به پایان رساندم و دارم میرم کلاس هفتم. ما تازه از خانه و محل قبلی به خانه خودمون اومدیم. خونوادم وسط سال نقل مکان کردن خیلی خوب نیست مگه نه وسط سال بری یه جا دیگه اونم وقتی بچه مدرسه ای باشی مگه نه خوب معلومه آره البته اگه مثل من نمرات تون عالی باشه همش بیست یا نوزده البته اینم اضافه کنم من فقط ریاضی ام ضعیفه بقیه درسا عالی بیست و عاشق شعر و ادبیات و کتاب و فیلم ، آشپزی و نقاشی ، موسیقی هستم. البته خیلی دوست دارم برم رشته نقاشی و دوست دارم در آینده برم برای دانشگاه به کره تو رشته هنر تحصیل کنم و اونجا زندگی کنم. ومیخوام تو دانشگاه تا دکترای هنر بخونم. #فلشبک چند ماه پیش ما تازه به خونه جدیدمون اومدیم. مامانم تازه میخواد منو در کلاس هفتم در نزدیکی خونه جدیدمون ثبت نام کنه. فردا با مدارک آماده میریم که منو ثبت نام کنیم. امروز ساعت۱۰:۰۰ میخوابم تا صبح ساعت۷:۰۰ پاشم. ساعتم رو کوک کردم تا فردا گوشیم زنگ بخوره خاموشش کنم پاشم بریم برای ثبت نام مدرسه بازهم پاییز فرا می رسد - فصل شروع دانش وفراگیری آن و علم بهترین فصل سال - میتوام بگویم پاییز است فصلی که من عاشق دانش و علم شدم فصلی که همه هم عاشق دانش وعلم میشوند نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت: 2 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ بلخره فردا صبح شد و من رفتم پایین تا لقمه کره مربا بخورم و بریم برای ثبت نام مدرسه و من بلخره صبحانه ام تمام شد و رفتم آماده بشم بریم برای ثبت نام مدرسه و رفتم برای انتخاب لباس تو اتاقم داخل کمد لباسام رو نگاه کردم و مثل همیشه لباس قرمز آستین بلندم رو که برای جاهای خاص میپوشیدم انتخاب کردم باشلوار دمپا بلند سیاهم و کتونی سفیدام وبه همراه مقنعه و چادر که البته من بین مقنعه و چادر و روسری مونده بودم که مامانم گفت: روسری مگه میخوایم بریم عزا میریم ثبت نام مدرسه تو و بعد گفت:ایشالا دانشگاه رفتنت رو ببینیم اینجای حرفش مامانم منظورش از ببینیم خودش بود و بابام و اینکه دقیقا این حرف بابام رو زد چون این تنها موردی است که بابام و مامانم باهم، هم نظر هستند آماده شدیم هر سه تامون و رفتیم به سمت مدرسه من وارد شدیم پدرم مدارک رو داد و من هم تا کارای ثبت نام تموم بشه نشستم. روی یکی از صندلی های اونجا وبعد بابا گفت:بیا اینجا مدیر و معاون کارت دارن. گفتم:باشه بابا وایستا الان میام رفتم ببینم مدیر و معاون چیکارم دارن که دیدم میگن:باید چون ریاضی اش ضعیفه ببینیم اصلان چیزی بلد هست از پارسال یا نه خانم مدیر برگه ریاضی رو داد بهم وگفت:این رو حل کن تا ببینیم چقدر از ریاضی پارسالت بلدی و چقدر مشکل داری تو کل مباحث یا یک مبحص منم انجام دادم که دیدن که محور تقارن رو که خیلی ها از کلاس ششم ایراد دارن من بلدم گفتن خوبه و تشویقم کردن مدیر و معاون که میگفتن:تو اگه ریاضیت هم مثل درسای دیگه ات خوب بود میتونستی بری تیزهوشان بر عکس تو خیلیا درسایی که نیاز به تمرین ندار توشون نمره خوبی ندارن و ریاضی بعضی ها هم مثل مدل اول ولی ریاضی رو همیشه بیست میشن اینا رو گفتند و رفتند فقط برای پرونده موند قولنامه خونه اونجا مارفتیم کلی دختر با خودشون گوشی آورده بودن داشتن تحویل معاون میدادن یکیشون اومد واسه خوندن سوالات که تو گوشیش بود گوشیش رو بگیره که خانم معاون با کمی تعلل قبول کرد که گوشیش رو بهش بده و گوشیش رو بهش داد و رفت البته این جمله رو به همه میگفت:چرا وقتی میاید مدرسه گوشی میارید به چه کار تون میاد گوشی تو مدرسه بزارید خونه گوشی یا تو نو وقتی رفتید خونه ازش استفاده کنید نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت: 3 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ خلاصه گفتن از فردا میتونم بیام مدرسه آها یادم رفت راجب کوچه پس کوچه های اونجا که زندگی میکنیم بگم اونجا کوچه ها تنگ اکثرا ماشین تو کوچه هاشون پارک شده باشه پره خیلی هم چاله و چوله زیاد داره. سمت ما هم یه عابر مانند هست که فقط وسایل ورزشی داره. ولی وقتی میری توس یه پارک داره به چه قشنگی اسمش ناتوانان یا نشنوایان بود. که دقیق اسمش یادم نموده و دم اون پارکه یک فروشگاه کوروش بود که ما بعضی وقت ها ازش خرید میکردیم یبار پاستیل خریدم بعدا که به بابام حقوقش رو ریختن با مامان و همینطور خودش رفتیم خرید از فروشگاه من یدونه پفیلای بدون ذرت با طعم پنیر لینا و یک کیک قلبی برداشتم دادشم چیپس گوجه ای و بيسکوئيت با روکش کاکائویی و مامانم چند تا کلوچه زیاد خرید نکردیم چون قرار بود چند وقت بعد به بابام یک هفته مرخصی با حقوق بدن البته این کار رو صاحب کارخونه گفت: سرپست هاشون بکنن بخاطر اینکه تعطیلی هارو هم سرکار بودن و حقوق شون از روزهای عادی یک مقداری بیشتر بود قرار شد هروقت دادن اوکی کنیم با شرکت هتل دریا واسه مشهد بلیط بگیریم بریم زیارت امام رضا و برگردیم و من خیلی خوشحالم چون این سومین سالی هست که ما میریم مشهد البته این یکی هنوز اوکی نشده که بخوایم بریم باید منتظر خبر بابا باشیم تا اوکی کنیم بریم خب دیگه دادشم داره فیلم میزاره من برم با دوتا دادشم فیلم گرگ و میش ببینم دادش بزرگم میگه این تا ۵ داره فیلم خیلی قشنگیه داره عشق میان انسان و خوناشم رو نشون میده یا به نمایش میزاره بعد تموشدن فیلم رفتیم جوج زدیم غذای مورد علاقه ام رو مامان واسه شام درست کرده بود از تشکر کردم و با نام و یاد خدا شروع کردم به خوردن غذام و بعد همگی کمک کردیم مامانم سفر رو جمع کنه به جز دادش کوچیکم که ۸ ساله شه همیشه خدا تو جمع کردن سفر کمک نمیکنه حتی چیزی که خودش میخوره رو هم بر نمیداره از رو زمین مامانم میگه ولش کن گوش نمیکنه حرص نخور انقد ارزش نداره تو این سن پیر میشی و پوستت چروک میشه و شیرت خشک میشه دخترم. منم در جوابش گفتم: باشه عزیزم اونم گفت: مرسی عشقم جونم نفسم بعدش یک مقداری کتاب فارسی هفتم رو ورق زدم و چندتا از شعراش رو خوندم یکیش خیلی به دلم نشست و چندبار خوندمش: اسمش: گلی خوشبوی شنیدستم که مرد پاره دوزی - چنین میگفت: با پیر عجوزی گلی خوشبوی در حمام روزی - رسید از دست محبوبی به دستم گرفتم آن گل کردم خمیری - خمیری نرم و نیکو چون حریری به دو گفتم: که مشکی یا عبیری - که از بوی دلاویز تو مستم به گفتا: من گلی ناچیز بودم - ولیکن مدتی با گل نشستم چو گل زیر پا گسترده پهن کرد - کمال همنشین در من اثر کرد بعداینکه همه ی کارهام رو کردم ساعت خوابم شد یعنی ساعت۱۰:۰۰شب و ساعت رو برای ۷:۰۰صبح کوک کردم تا بیدار شم وصبحونه بخورم وحاضر شدن و رفتن به مدرسه. نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت: 4 رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ امروز ساعت۷:۰۰ پاشدم و صبحونه سرشیر و عسل با یک لیوان شیر خوردم و رفتم مدرسه. امروز خیلی خوشحال بودم چون اولین روز مدرسه و روز معارفه هستش و ما قراره است با معلما مون آشنا بشیم در مورد اخلاقشون و روش تدریس شون و همینطور اونا با. ما امروز زنگ اول عربی داشتیم خانم اومد خودش رو معرفی کرد وبعد خواست خواستتون از یک معلم چیه؟؟ های ما ازش رو پرسید ما گفتیم سخت گیر نباشه و به ما استرس وارد نکنه. خانم معلم گفت:همین ۲تا فقط؟؟ ماهم باهم گفتیم:آره فقط همین۲تا خواسته خانم معلم وبعد گفت:هرکی درمورد اوغات و فراغت تون و رنگ مورد علاقتون و شغل مورد علاقتون و رشته مورد علاقتون دونه دونه بلندشید بگید ما ام همگی با هم گفتیم:باشه خانم معلم اول از همه من بودم که اول از رنگم شروع کردم گفتم:رنگ های پاستیلی وبعد نوبت به شغل رسید من گفتم: دوست دارم درآینده یک رستوان بزرگ بزنم در تمام دنیا بایه شرکت اون هم همینطور و اما نوبت به غذا میرسه که من گفتم:جوجه کباب که خانم معلم گفت:به شوخی نگو دلمون خواست بچه ها همه زدن زیر خنده و خندیدن اوقات فراغت هم گفتم: فیلم و کتاب که خانم معلم گفت:یکی از فیلمایی رو که دیدی به من و بچه ها معرفی کن. منم گفتم:باشه خانم معلم اسم فیلم:خدمتکار منهتن و نوبت به رشته رسید که من گفتم:نقاشی خانم معلم تو کلاس یک نفر بود که از هر غذایی که توش گوجه داشت بدش میومد ولی عاشق گوجه خام بود یکی دیگه هم داشتیم از نودل و پاستا خوشش میومد و از غذا های گوشتی بدش میومد و اکثر بچه ها عاشق کمیک و انیمه بودن تو کلاس ما که ژانر کشتن داشتن اکثر شون. نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 5 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ بلخره روز معارفه مدرسه تموم شد ورفت وزنگ خونه خورد و ما رفتیم خونه. و من رفتم یک راست همه چیز را برای آبجیم تعریف کردم از اونی بگیر که از غذاهایی که توش گوجه داره بدش میاد و حتی تا اونی که از غذاهای گوشتی بدش میاد و از نودل و پاستا خوشش میاد. که آبجیم گفت: اون دروغ میگه چون تو نودل از آب مرغ استفاده شده. امروز شام مکارانی داشتیم که با سس میچسبید که بابام خداروشکر یک سطل خیلی بزرگ سس قرمز و سفید خریده بود مارک بیژن و مامانم که زحمت جابه جا کردن سس ها رو به عهده گرفته بود که همشون رو تو ظرفای در زردی که داشتیم برای سس سفید های قبلی بود با مایع ظرفشویی شست و ریخت و من و آبجیم گذاشتیم یخچال و یک دبه سس گوجه رو نگه داشتیم برای ریختن رو ماکارانی مون آبجیم نشست با من خورد چون میرفت دانشگاه و بعد سرکار نمیتونست شام رو با بقیه بخوره مثل من باید الان میخورد شامش رو من مثل همیشه کم ریختم چون معتقدم غذا زیاد بخورم چاق میشم و آبجیم پرکرد بشقابش رو تا خر خره که دیگه جا نداشت و در آخر کارش رو با زدن مقدار زیادی سس گوجه تمام کرد آخر سر که غذا مون تموم شد هر دو سفر رو جمع کردیم با کمک هم یکی مون ظرفارو شست که من بودم و آبجیم نون و زیر سفر رو جمع کرد گذاشت جای مخصوصش و سس گوجه رو گذاشت یخچال تا بعدا دوباره استفاده بشه. بعد من اب گذاشتم بجوشه و تا اون موقع صبر کردم و با ابجیم حرف زدم و جوک گفتم تا آب جوشید و سینی و ۲تا لیوان گذاشتم چایی دم کردم و شیرینی رو از یخچال در آوردم و همراه با چای سرو کردم و بردم برای خودم و آبجیم که بخوریم که ما چای رو خوردیم بعد من ساعت رو برای ۷:۰۰ صبح با گوشی کوک کردم تا صبح برای صبحونه و خوندن کتابا از قبل دیر نکنم و بلند نشم بعد رفتم پتو بالشت آوردم و به همه به صورت خارجی شب بخیرگفتم که میشه: گود نایت: شب بخیر و گرفتم خوابیدم نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت:6 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ فردا بلخره صبح شد و ساعت۷:۰۰ صبح زنگ خورد و من ساعت رو خاموش کردم. و رفتم سرویس بهداشتی و بعد تموم شدن کارم رفتم بالا برای خوردن صبحانه و بعد از خوردن کمی سوسیس تخم مرغ رفتم داخل اتاقم و تا کمی به کتاب تفکر نگاهی بندازم و بعد اینکه لباس های مدرسه ام را از داخل کمد برداشتم و پوشیدم حاضر شدم ساعت مدرسه ام شد و همراه مادرم کفش هایم را پوشیدم و رفتم مدرسه در راه مادرم حمد و سوره میخواند و به من هم هم همیشه میگفت: با من بخوان من هم همیشه گوش میکردم و همراهش میخواندم. قرآن خوندن رو من مثل درس خوندن خیلی دوست داشتم و تو قرآن مدرسه هم همیشه بیست میشدم تو قسمت رو خونی چون بدون ذره ای غلط میخوندم. معلم های قرآنم تو تمام سال بهم افتخار میکردن حتی مامانم البته این افتخار و موفقیت رو مدیون مادرم هستم باید یک روز ازش تشکر کنم به این مادر باید گفت: یک مادر نمونه بیست و همه چی تموم یک نمونه ای از یک مادر ایرانی همه چیز تمام. بلخره بعد از حرف زدن حین راه رفتن به مدرسه رسیدیم راستی مادرم گفته بود باکسی تو مدرسه حرف نزنم در این مورد که ما تا کی اینجا هستیم و سر چی بلخره از مادرم دل کندم و رفتم مدرسه و تو حیاط مدرسه منتظر بودم تا زنگ بزنن و زنگ بخوره بریم سر صف و صف ببندیم بریم سر کلاس. بلخره زنگ خورد و ما رفتیم سر کلاس و چند ساعت صبر کردیم و معلم اومد و رفتیم سراغ درس معلم مون همون معاون مدرسه بود معلم تفکر مون بودش من تا دیدم شناختمش. نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت:7 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ حتمی میتونم بگم همه ی بچه های کلاس شناختنش ولی نگفتن یعنی به روی خانم نیاوردن و نگفتن آها یادم رفت بگم تو کلاسمون دوتا افغانستانی بودن. یکیشون بلد بود یه کار هنری انجام بده و اونجا که یاد میگرفت بعد آموزش از هنرجو هاش اگه میخواستن کار میگرفت که اونم واسه اونا کار انجام میداد و پول میگرفت تا چیزی برای خودش و خوانواده اش بخرد بعد چند دقیقه زنگ تفریح خورد و همه از کلاس خارج شدند و به سمت حیاط مدرسه رفتند و من هم بعد از اینکه کلاس تقریبا خالی شده بود رفتم به سمت حیاط مدرسه و کمی در حیاط مدرسه راه رفتم بعد راه بوفه مدرسه را در پیش گرفتم و رفتم برای خریدن خوراکی هایی که میخواستم از بوفه بگیرم که من یک بسته پفیلا پنیری خریدم دقیقا همون طعمی که دوست داشتم و همیشه میخوردم. حیف چیپس طعم سبزیجات که بعد از طعم پفیلای پنیری خیلی دوستش داشتم رو نداشت وگرنه اگه داشت میدادم واسه چیپس هم کارت بکشه من میرم واسش با ماست خیلی میچسبه حتما آدم باید امتحانش کنه وگرنه این طعم محشر رو از دست میده اگه امتحانش نکنه یاد سفر پارسالم افتادم که رفتیم مشهد هتل دیپلمات خیلی عالی بود قبل رزو هتل توسط مامان از شرکت هتل دریا اول چندتا هتل بهمون معرفی کردن که ما اول پرسیدم وگفتیم هتل میا می نیستش گفتن جا هاش پر شده و جا نداره بعد کلی اسم که گفتن و ما تو گوگل زدیم و این هتل که اسمش میامی بود خوشمون اومد و به دلمون نشست. چون غذا هاش عالی بود حتی از کشورهای خارجی میومدن اونجا اقامت کنن. عرب ها ، ترکیه ای ها و... حتی از هتل قبلی مون هم خیلی بهتر بود چون به غیر از غذای عالی استخر هم تو خودش داشت تا همه ی زائر هایی که اونجا اقامت میکنن بتونن شنا کنن قرار شد به ابجیم بگیم منتظر شدیم بیاد ساعت۵:۰۰ اومد و رفتیم لازانیا رو از فر با دستگیره در آوردیم و من بشقاب چیدم تو سینی به تعداد هر ۶ تا مون با چنگال و چاقو و نمک و فلفل قرمز و سیاه و سبز پودر شده ی آماده و اما میرسیم سر قضیه اصلی گفتن اینکه قرار هفته دیگه قرار بریم سفر مشهد به آبجیم تا از شرکت هواپیمایی مرخصی بگیره بریم من که میگم بهش مرخصی میدن که با ما بیاد چون تو طول ۱۵ سالی که کار کرده رفته سرکار و اومده یکبار هم مرخصی نگرفته بهش مرخصی میدن. نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت: 8 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ ساعت ۷:۰۰ زنگ خورد و من بیدار شدم و بعد ساعت رو خاموش کردم و رفتم سرویس بهداشتی و کار های مربوطه ام رو انجام دادم و خارج شدم و اومدم بیرون و به سمت اشپزخونه حرکت کردم تا صبحانه بخورم ورفتم امروز مثل همیشه صبحانه من شیر و چی پف قلبی با طعم باربی و میوه ای مخلوط و میوه ای جدا البته اورئو داشتیم که من اورئو اش را برداشتم و خوردم و بعد حاضر شدم تا برم به مدرسه البته بعد صبحانه رفتم اتاقم تا درس هایم را از قبل پیش مطالعه کنم تا معلم درس داد بر رو بر معلم رو درس داد نگاه نکنم و اگه وسط درس سؤال پرسید بتونم جواب بدم و مثل مونگولا اینو اونو نگاه نکنم و وسط یا بهتر بگم توی کلاس درس جلوی بچه ها خیط نشم و بتونم جواب بدم بلخره خوندن این درسی که زنگ اول داشتیم و خانم معلم میخواد درس بده تموم شد چون درس ادبیات بود و من علاقه داشتم زود تموم شد و تازه ساعت ۸:۰۰ شده و من میرم سراغ درس زنگ دوم که معلمش میخواد درس بده رو رفتم مطالعه کنم و اون روز زنگ اول فارسی و هم زنگ دوم مطالعات داشتیم اون هم ساعت ۹:۰۰ تموم شد و رفتم سراغ زنگ آخر که زبان انگلیسی بود و این یکی یکم از قبلی ها دیرتر تموم شد ساعت ۱۲:۰۰ تموم شد خودتون میدونید دیگه املای زبان انگلیسی یکم وقت گیره چون باید تمرین کنی تا گفت: مثلا فلان کلمه رو بیا پای تخته بنویس املااش رو بلد باشی بنویسی بعد اون وایستادم که ساعت ۱۲:۲۰ بشه و رفتم کفشام رو پوشیدم و رفتم مدرسه و تو راه مدرسه مثل همیشه با مامانم سوره میخوندیم و راه میرفتیم سمت مدرسه و آخر راه با مامان خداحافظی کردم و رفتم داخل مدرسه و با دوستم حرف زدیم تا زنگ بخوره در مورد این زنگ چی دارید و خوراکی چی آوردی من که مثل همیشه یک نوع بيسکوئيت قلبی ساده و روکش کاکائویی که از فروشگاه بابام اندازه یکسال مدرسه ام خریده بود و نودل هم که بابام مثل قبلی و چیپس هم همینطور که باطعم سبزیجات لیمو و سرکه و پفیلا و پفک هم مثل پفیلا طعم پنیر لینا و ماست موسیر و تخمه هم مثل همه طعم ماست موسیر البته برای چیپسا هم همون اندازه ماست موسیر خریده پفکم مارک لینا پفک پاف کینوا باطعم قارچ و خامه و... و ساندویچ گرم هم مثل بقیه و از این لواشک و ژله ها که شکل لوازم ارایش درست شده و آبنبات ها هم به همین منوال خریده بود که من از هر کدوم یکی اوردم و دوستم هم غذای کره ای چون مامانش اشپزیش عالیه هر روز یک غذا شهر های مختلف درست میکنه و باباش چون تو کار ساخت و سازه و مامانش کلن قبل از به دنیا اومدنش میرفته باهاش و به آشپزی علاقه داشته بلده و سریع تونسته کلی از تمام شهرها غذا دسر و پیش غذا یاد بگیره و بپزه البته منم چند بار غذا هایی که مامانش بادست خودش پخته رو امتحان کردم حرف نداره واسه همون تأیید اش کردم چون واقعا همینجوریه دست پختش نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت:9 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ بعد از کلی حرف زدن زنگ خورد و رفتیم سر صف و صف بستیم و نظام دادیم تا صف درست بشه و بریم سرکلاس درس #از زبان راوی ذهن و فکر شخصیت داستان رو بیان میکنه: من زنگ اول رو فکر کنم بهتون نگفتم: خیلی دوست دارم چون که من خیلی عاشق ادبیاتم میتونم بگم از بچگی و مخصوصا تو املاش همیشه نمره خوبی میگرفتم توش نسبت به بقیه بدون تمرین فکر و چون از بچگی میگفتن: از رو درس رونویسی کنید مینوشتم و املا ام را بر میداشتم از رو کتاب نگاه میکردم برعکس بقیه که شاید میدادن به مامانشون تا بهشون املا بگه ولی الان بدون تمرین هم میتونم بنویسم و البته اینم اضافه کنم من حتی تو کلاس اول املای آخر سال رو هم بیست شدم و به مامان و بابام هم نشون دادم افتخار کردن و کلی تشویقم کردن و هر دوشون برام کادو خریدن بابام برام از این تبلت هوشمند کره ای ها از کره با انتخاب خودم خرید و مامانم یه ماهیتابه خرید از اونجا و یه کنسول بازی هم برای کارنامه خیلی خوبم و بابام یه اسکیت هوشمند کره ای واسه کارنامه ام و رفتیم به یه رستوران بزرگ تو سئول که تو کره جنوبی است و من یه پاستا با پنیر و سوسیس و یه ظرف زرده تخم مرغ خالی پخته با سوسیس و یه پاستا با پنیر گودا و شیر و خامه همراه پنیر خامه ای و تخم مرغ و سیب زمینی سرخ شده و خوراک لوبیا و شیر برنج و سیب شیرین سفارش دادیم البته یک مقداریش رو برای خونه سفارش دادیم چون زیاد بود و واقعا غذا هاش عالی بود بیخود معروف نشده بود اون رستوران و ما تو نقشه تبلته که برای همه ی کشورها قابل استفاده بود استفاده کردیم تازه اونجا میتونستی مواد نودلت رو هرچقدر میخوای بریزی چه برای تزئین چه داخلش خیلی خوب بود این قابلیت رستوران به این معروفی من تا حالا هیچ جا این قابلیت رو ندیده بودم عالی عالی من اگه بخوام به این از ده نمره، نمره بدم خود ده رو میدم خلاصه بعد از اینکه دیدم صف کناریمون رفت از فکر بیرون اومدم و صف ما راه افتاد بره سر کلاس بشینه تا معلم اون زنگ بیاد من مثل همیشه کتاب هر سه زنگ رو میزم بود بعد اینکه بچه ها نشستن معلم اومد سر کلاس حضور غیاب کرد و نگارش داشتیم و معلم بعد معرفی خودش چندتا موضوع داد تا انشا بنویسیم موضوعات: پاییز، نوشتن گفت و گوی درخت و گل و امّا موضوع آخر درمورد مدرسه من خودم موضوع دوم رو انتخاب کردم در مورد نوشتن گفت و گوی درخت و گل و خانم نگو میومد دونه دونه میپرسید: کدوم موضوع رو انتخاب کردید و کجای انشاتون هستید و به چند نفر گفت بیان انشاشون رو بخونن که به من رسید بخونم. نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت:10 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ رفتم که انشاء ام رو بخونم. موضوع من: گفت و گوی درخت و گل بود. اول انشاء ام رو اینجوری شروع کردم روزی از روزها در باغی درخت و گلی بسیار زیبا و خوشبو زندگی میکردند که آنها روزی در این باغ به محاوره یا همون گفت و گو پرداخته بودند که کمی ازاین محاوره گذشت که محاوره آنها تبدیل به جنگ و دعوا شد محاوره آنها برسر فصل ها بود که آنها ها باهم تفاوت نظر داشتند. که درخت میگفت: من پاییز را دوست دارم پاییز فصل مورد علاقه ام است بخاطر برگ هایش که زمین میریزد و زمین را زیبا میکند و رنگ هایش که این سه هستند که هرکدام نماد چیزی هستند. مثل رنگ زرد:نماد خورشید است چون مثل خورشید که در آسمان میدرخشد درخشندگی زیادی دارد. بعد آن میرویم سراغ رنگ بعدی یعنی رنگ قرمز: که نماد جهنم و خشم و دشمنی و دعواست البته این هم اضافه کنم که رنگ رقابت هم هست. رنگ نارنجی: رنگ پرتقال و نارنج و کدو و البته فصل شروع مدارس و گل هم میگفت: من زمستان را دوست دارم زمستان فصل مورد علاقه ام هست چون بچه ها در این فصل بازی های برفی میکنند. مثل:ساخت آدم برفی از برف و گذاشتن دماغ آن با هویج و گذاشتن دست های آن با چوب درختان و گذاشتن دکمه سیاه برای بدنش و کلاه سیاه و شال گردن و بازی بعدی گلوله برفی ساختن وقتی برف میبارد بچّه ها دور هم جمع میشوند و هرکسی یک گلوله برفی میسازد و به دیگری پرتاب میکند و اما بازی آخر بازی ساخت قلعه یخی وقتی بچّه ها با یخ قلعه درست میکنند به داخل آن قلعه یخی میروند و از داخل آن به دوستانشان گلوله یخی پرتاب میکنند تا جایی که هم بچّه ها بهشون گلوله یخی بخوره و قلعه حریف رو صاحب میشن و بخاطر نوشیدنی های گرم اش مثل:چای، شکلات داغ، نسکافه، کاپوچینو، شیر کاکائو، شیر عسلی ،هات چاکت ، موکا، لاته ، قهوه و... بحث آنها این بود که درخت میگفت:تو باید فصل من پاییز را دوست داشته باشی و گل میگفت:به درخت تو باید فصل من زمستان رادوست داشته باشی. و آخر سر چند نفر که در آن باغ بودند آمدند به آنها گفتند:هرکس سلیقه خودش را دارد و کسی نباید دیگری را مجبور به کاری که دوست دارد بکند که آنها به اشتباه خود پی بردند و از هم دیگر معذرت خواستند. درخت گفت:ازت معذرت میخوام گل که تو رو مجبور به کاری که دوست نداشتی کردم و خواستم سلیقه من رو دوست داشته باشی. گل گفت:من هم همینطور ازت معذرت میخوام که از تو خواستم سلیقه من رو دوست داشته باشی. پایان انشا ء ام شد رفتم خانم معلّم امضا بزنه برم بشینم قبل اینکه ببرم خانم معلّم امضا بزنه بچّه ها تشویقم کردن بعد بردن امضا زدن دفترم خانم معلّم بهم گفت:خیلی یکسری کلمات رو تکرار کردم اگه اون ها رو زیاد تکرار نکنم انشا ء ایی که نوشتم عالیه و رفتم نشستم نویسنده✍️:خودم فاطمه #پارت: 11 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ مال یکی در مورد دوستش نوشته بود که چه ماهی هست و چه چیزی دوست داره گفته بود عاشق کتاب خوندن هست و آهنگ گوش دادن اون هم زیر بارون تنهایی قدم بزنه همراه انجام اینها وبعد که چندساله باهم دوست هستند بعد انشاء اش تموم شد و ما دست زدیم و خانم معلم انشاء اش رو امضا زد و رفت نشست. و دوستش هم درمورد فصلی که به دنیا اومده بود نوشته بود یعنی فصل پاییز دقیقا من هم در این فصل به دنیا اومده بودم درست مثل اون ، اون هم مثل بقیه تشویقش کردیم و براش دست زدیم و خانم معلّم براش امضا زد انشاء شو ورفت نشست سر جاش و بعدی هم راجب دوستاش نوشته بود که سه تاش تو ای کلاس هستن و بقیه کلاس دیگه و بعدی اون راجب بوفه مدرسه نوشته بود که بچّه ها میرن خرید میکنن و بعدش میان کلاس که خانم یادم نیست دقیق چی گفت: ولی یادمه وسطای حرفاش گفت:میبرمت سر فرصت بوفه مدرسه مهمون من که اون هم قبول کرد و رفت نشست سر جاش و زنگ تفریح خورد و بعد در اوردن کتاب زنگ بعدی و گذاشتن کتاب این زنگ در کیف مان ما به حیاط رفتیم. نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت:12 به نام خدا رمان:دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ # زمان حال از زبان راوی داستان:دخترک با حجب و حیا و چادری قصه ما بلخره دلش پیش یکی گیر کرد یا کرده و عاشق شده اونم بعد سال ها به یه پسر دل داده دلداده و دلباخته شده پسری که قدش اندازه آسانسور هست و موهاش قهوهای و چشماش قهوهای یا طلائی و پوستش مثل کج دیوار و پنیر سفید روپوش مدرسه اش چهارخونه آبی کمرنگ و پررنگ البته بعد چندبار که میگذره میفهمه دختر قصه ما البته اون چندبار هم همدیگر رو ساعت ۱۲:۲۰ میدیدن همدیگر رو و دختر قصه ما اصلا توجه نمی کرد بهش مثل هر وقتی که یکی از کنارش رد میشد نگاه می کرد که مزاحم و چیزی یا غیرهنباشه و خیلی فاصله اش رو با هاش رعایت میکرد و همیشه وقتی به اون یه تیکه که یه ساختمون درحال ساخت وساز بود میرسید و اون پسر رو میدید با کیف میچسبید به اون آهن اونجا و به راهش ادامه میداد و میرفت مدرسه.# از زبان دخترک داستان: کلاََ هم4یا5 بار اون رو دیده بودم و این حس هم وقتی پیدا کردم که با دوستم تا یه جایی مسیرمون یکی بود مثل همیشه میرفتیم باهم که موقع خداحافظی بادوستم اون رو با یه پیرهن سفید دیدم و کلا موقع حرف زدن بادوستم حواسم کلا بهش بود حتی موقع خداحافظی و اون فکر کنم داشت با یه بچّه حرف میزد و یا بازی میکرد الان دقیق یادم نیست که کدوم یک از اینا یا غیر اینا که گفتم:بودش دقیق نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت:13 به نام خدا # رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ میخوام راجب آشنا شدن دختر قصّه ما با اون پسره اون هم برای اولین بار بگم براتون وسطای سال تحصیلی هفتم بود که دختر قصّه ما مثل:همیشه رأس ساعت ۱۲:۲۰دقیقه راه می افتاد که برود به مدرسه دختر قصه ما بعد رد کردن امام زاده شون که اسمش حسن بود که در اون مرده ها رو چال میکردن وبعد در حین رد کردن یا بهتره بگم رد شدن از اونجا که یه ساختمان درحال ساختن بود رد میشد از اون قسمتش که یک مقداری آهن گذاشته بودن تا کسی چیزیش نشه که اون پسر رو دیدش و خیلی عادی بود براش مثل:آدمای دور و برش و حین ردشدن واسه اینکه دست یا حالا هرجاییشون بهم نخوره درحالی یا بهتر بگم حالتی که داشت یعنی چسبیده بود به آهن به راهش ادامه داد ورفت به طرف مدرسه دختر داستان ما اصلََا بدنش وقتی کسی نزدیکش میشه ارور بد میده اصلََا کلََا بدنش ارور هس بدون کلََا بد بودن از جانب اون پسر به اون نداد بهش و مثل:مواقعی رفتار نکرد که تا یه پسر یا چندتا پسر میدید اکثراََ از کنارشون رد نمیشد تغییر جهت میداد از پیش پسرداستان گذشت ورفت به طرف مدرسه اش مثل:همیشه تازنگ بخوردو مثل:بچّه های دیگر برودوصف ببنددوبرنامه ظهر گاهی را انجام دهند که شامل است از: ذکر روز حدیث بخشی از زندگی نامه شهید ورزش ظهر گاهی شعری از یک شاعر دعای فرج شعری برای مناسبتی که در آن روز هست دکلمه برای مناسبتی که در آن روز هست نمایش برای مناسبتی که در آن روز هست تزئین دیوار سالن برای مناسبتی که در آن روز هست خواندن قرآن و سرود ملّی روبروی پرچم است البته یادم رفت بگویم:ما مربّی پرورشی هم داریم به اسم:فاطمه رسولی و وظایف ما به سه بخش تقسیم میشه:گروه سرود،تئاتر یا نمایش،تدارکات یا تزئینات آها داشت یادم میرفت نظام سر صف رو که اگه خوب انجام ندیم نمیریم سر کلاس تا خوب انجام بدیم نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت:14 و 15 به نام خدا #رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ بعد انجام دادن درست حسابی نظام سر صف به کلاس میرویم تا معلّم بیاد سر کلاس و شروع کنه به دادن درس جدید به کلاس ما و ما امروز قرار بود گلای روبانی که درست کردیم رو ببریم سر کلاس مال من بخاطر اینکه سایز درست نگرفته بودم اگه 5 متر اندازه اش میبود میتونستم با 2 متر خریدن از رنگ:قرمز ، سیاه،بنفش،سفید،آبی، صورتی از یک روبانی که اندازه اش 5 متر باشه میتونستم حداقل 2 تا گل در بیارم البته اگه میخواستم کوچیک باشه بیشتر هم میشد من رفتم روبان بخرم 2 متر برداشتم البته قبلش پرسیدم:خانم روبان 5 متری دارین با رنگ های:آبی،قرمز،سیاه،سفید،بنفش، صورتی گفت:بله اندازه اش 5 متر باشه روبان دارم ولی واسه رنگ هات آبی، قرمز، سفید شیری و صورتی رو دارم ما 2متر از هرکدوم گفتیم:بده و داد و ما خریدیم رفتیم خونه و به مامان گفتم:ما 2 متر از هر کدوم خریدم درست همون اندازه که گفتی روبان هست ولی بعد اینکه گوشه های دوطرف روبان رو دونه دونه کمی سوزوندیم و با دست میزون کردیم و همون گوشه رو تا جایی که داغ بود جای سوختگی به پایین چسبوندیم و گوشه بعد هم همینطور مثل قبلی و بعد با چسب حرارتی یا اگه که نبود چسب رازی، که ما چون داداشم از چسب حرارتی آب کن زیاد استفاده کرده بود و هر لحظه ازش استفاده میکرد یک روز که زد داداشم دستگاه چسب حرارتی آب کن رو به برق سوخت و ما مجبور شدیم با چسب رازی بچسبونیم ولی با حرارتی راحتتر میچسبه چون رازی باید چند بار چسب بزنی تا بچسبه و امّا میرسیم به اون ولی مامان دید: روبان اندازه اش کمه نمیشه 2تاش کرد که ما مجبور شدیم یکیش کنیم مامان بعد نیمه آماده شدن گل ها رفت چند تا کاغذ خاکی رنگ آورد شکل قیف کرد و بعد چسب زد و بعد اون چسب حرارتی اش رو چندتاشون رو برداشت با گل ها به همراه قیف ها و 3 سیخ های چوبی که از قبل دونه ای پونصد هزار تومان خریده بودیم بردیم گل ها رو دادیم به اون خانومه که سر کوچه مون مغازه داره و ازش روبان ها رو خریدیم دادیم گل ها رو به چوبشون چسب زد ولی قیف هارو نه گفت:اگه خواست یک رنگ دیگه رو بزاره برای گل ها و از ما واسه چسب زدن گل ها 5 هزار تومان گرفت هر چند با اینکه گل ها رو خوب چسب نزد و یکی زیادی جمع بود و دیگری بسته تازه از اینجا سیخ چوبی رو قیمت کردیم دقیق یادم نیست هزار تومان بود یا هزار پونصد تومان بود خلاصه گرفتیم گل هارو و رفتیم خانه البته واسه قضیه روبان یادم رفت بگم:خانومه بهم نمونه هایی رو که ساخته بود تشون نشونم د. بعد اینکه رفتیم رسیدیم خانه مامانم یکی از جعبه هایی که واسه آبجیم بود رو آورد خالی کنه گل هاش رو در آورد البته آبجیم این هم بگم یک عالمه جعبه داره دلش نمیاد به کسی بده یه جورایی خسیس به حساب میاد و به من و داداش کوچیکم گفت: به آبجیتون نگید چون میاد ازمون میگیره جعبه رو و اگر هم احتیاج نداشته باشه این نیازم میشد تا بکنمش تو خودم و خلاصه من و دادشم گفتیم:نمیگیم ولی داداش کوچیکم دروغ گفت:مثل همیشه که دروغ میگه، بلخره معلّم اومد سر کلاس خانم سر آبادانی و شروع کرد به حضور غیاب و خوشبختانه وخوشانسانه اسمم تو لیست اول بود شماره یک بودم منکه خودم میگم بخاطر فامیلی ام هست که الف داره آقائی اسحاقیه و همینطور تا آخر بعد اومد آموزش پیچیدن کاغذ دورگل روکرد البته بااون کاغذ های مخصوص دسته گل وچون خیلی ها نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 16 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ البته با اون کاغذ های مخصوص دسته گل وچون خیلی ها دسته گل هاشون رو نیاورده بودن بعضی ها هم که آورده بودن یک سری هاشون مثل من دور دسته گل هاشون رو کاغذ پیچ کرده بودن خانم معلّم دید ماله همه رو و گفت:چون خیلی هاتون نیاوردید باید جلسه بعد همه بیارید که ببینم وگرنه نمره نمیگیرید و گفت:اونهایی که دسته گل هاتون رو آوردید واسه شما ها همتون عالیه به غیر از اونهایی که نیاوردید برای جلسه بعد به تون این بشقاب های سفالی رو میدم رنگ کنید بشقاب های سفالی تون رو و البته طرح هم فراموش نکنید بیارید با خودتون میارید کلاس و اون هم یادم رفت بگم واسه رنگ کردن بشقاب های سفالی تون فقط آبرنگ برای جلسه بعد به کلاس میارید آها یادم رفت که بگم که واسه دوستم که بغل دستیم هم هست گفت:تو یکیت رو عالی و خوب ساختی ولی اون یکی رو نه عالی و نه خوب نساختی دیگه همین این زنگ تو کلاس وقت اضافی اومد که نشستیم منتظر موندیم زنگ بخوره تا بریم حیاط و خوراکی هامون رو بخوریم و با دوستامون حرف بزنیم بلخره زنگ خورد و ما رفتیم حیاط مدرسه زنگ تفریح من با دوستم رفتیم بوفه صف وایستادیم اون بخاطر من اومد چون خودش خوراکی از بیرون خریده بود من هم بعد 10 دقیقه توانستم لواشک 10 هزار تومنی ام را که جوهر روش داشت ، خریدم و رفتیم یک گوشه نشستیم تا خوراکی هایمان را باهم دیگر بخوریم من لواشکم رو روکشش رو کندم انداختم سطل آشغال بعد در حین راه رفتن یک تیکه از لواشکم که روش جوهر داشت برداشتم خودم خوردم و یه تیکه از همون به دوستم نازنین دادم اون هم به من از چیپس اش داد و من تشّکرکردم وخوردم. نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 17 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ و اون هم واسه اون یه تیکه لواشکم که بهش داده بودم و خورده بودش از من تشکّر کرد و آخر سر رفتیم برگشتیم هردومون هم زمان در جواب تشکّر همدیگه گفتیم:ممنون چند دقیقه هم در مورد درس و غیره حرف زدیم بعدش زنگ رفتن به کلاسمون خورد و رفتیم کلاس که این زنگ زنگ دوم کلاسمون بود درس عربی داشتیم که اسم معلّم اش آرزو محمدی بود که اون طبق حرف بچه های کلاس هم معلّم عربی هست و هم قرآن هست و هم معلّم پیام ها مون هستش من فهمیدم ، بعد تقریباََ 10 دقیقه معلّم عربی مون که اسمش آرزو محمدی بود اومد به کلاس ما که بچّه ها همه باهم گفتن که: من دانش آموز جدید ام و اسمم فاطمه آقائی هست و معلّم از خودم پرسید: تو با خوانواده ات از کجا به اینجا اومدید. که من گفتم: تهران بزرگ هاشمی کوچه امون هم یادگار امام بودش اومدم. معلّم عربی مون گفت: اونجا معلّم عربی تو تا کجا درس داده بود که من گفتم:تا صفحه 70 یا 80 درس داده بود بهمون معلّم عربی مون که خانم معلّم گفت: چقدر درستون از ما جلوتره و خانم معلّم عربی اینجا بهم گفت: ما هم سعی میکنیم خودمون رو تا اونجایی که صفحه اش رو گفتی 70 تا 80 بودش معلّمت درس داده برسونیم. منم گفتم باشه خانم معلّم #از زبان راوی:این هم بگم دختر داستان ما اسم معلّم عربی هم پیام ها و هم قرآن اش رو که هرسه معلّمش یکی بود رو در چند ماه آینده اش میفهمد و اون موقع هم که فهمید یکی از بچّه ها که نگو بچّه یکی از فامیلاشون هستش نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 18 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ یکی از بچّه ها که نگو بچّه یکی از فامیلاشون هستش و اسمش هم آیلار بود که نگو فامیلیش هم ادامه داره چون بچّه ها ادامه فامیلیش رو نمیگن فامیلیش صفی کار کاروان سرایی هستش البته همه تازه فهمیدن نگو از فامیلیش که کاروان سرایی هستش بدش میاد به بقیه نمیگه و وقتی معلّم که فامیلش بود ادامه فامیلیش رو گفت:دوستاش مسخره اش کردن البته این چیزا تو کلاس ما عادیه مثلََا چند ماه پیش چون اکثراََ بچّه های کلاس ما آرایش میکنن میان مدرسه یا لوازم آرایش عطر و غیره شون رو میارن کلاس انجام میدن خانم محمدی معلّم مون برای یکی کرم پودر رو صورتش پیش از حد زیاد بود گفت: اینا چیه میزنید پوست صورتتون خراب میشه و غیره بعد اون روز اون دختره تا چند ماه هیچ آرایشی نکرد دوستاش بهش میگفتن:دیوانه یا سرطانی یک روز که با خانم محمدی کلاس داشتیم که نمیدونم یا یادم نیستش چی شد از دوستای دختره شنید که بهش میگن:دیوانه یا سرطانی یا از بچّه های کلاس خلاصه صورت دختره رو دید و گفت:ببین چقدر بهتر شدی چی بود چیه این کرم و غیره که به سر و صورتتون میزنید ها اصلََا برای سر و صورتتون خوب نیست و باعث خراب شدن پوستتون میشه و گفت:الان بهتر نشدی دختره گفت: چرا خیلی احساس بهتری دارم بهتر شدم ممنون از کمکتون و راهنمایی تون خانم معلّم عزیزم اونم در جوابش گفت:خواهش میکنم انجام وظیفه بود دخترم و راستی امروز کار و فناوری داشتیم امروز زنگ اول بعد اینکه گل هامون موکل شدن به جلسه بعدی اش بهمون خانم معلّم:بشقاب سفالی داد تا جلسه بعد با چند نویسنده:خودم فاطمه #پارت 19 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ با چند رنگ اصلی بیاریم به سر کلاس و با مداد یا مداد نوکی اون طرحی رو که چاپ گرفتیم بکشیم و با قلمو گواش برداریم و رنگش کنیم من اونقدر خوشحال بودم که نگو اون همکلاسیم که ازش بدم میومد بخاطر اینکه معلّما بعضی وقتا جاها رو عوض میکردن برای امتحان که کسایی که میشناختن و کلََا هرکی که میدونستن تقلب میکنه و غیره خلاصه تو بعضی امتحانات پیش من مینشست و از رو من تقلب میکرد چندین بار دیدم حواسش بود معلّم نبینه گیر بیوفته و قشنگ زل میزد تو برگه من و تقلب میکرد از من و یه بار بهش گفتم:گردن نگرفت که از رو من تقلب میکنه و یه بار هم از رو سکینه ام البین همکلاسی افغانی مون واسه امتحان ریاضی تقلب کرد و بعد حتی موقعی که داشت برگه اش رو داشت به خانم میداد هم چشم از رو برگه اش برنداشت فقط موقعی نگاه اش رو برداشت که برگه اش رو کامل داد به خانم معلّم تازه اونقدر هم پرو بود که وقتی بقیه میومدند برگه اشون رو به خانم معلّم بدن قبل تحویل برگه اشون به برگه اشون نگاه میکرد و مینوشت واسه همین خیلی خیلی من ازش بدم میومد و واسه اون موقع که گفتم:از رو من تقلب میکنه گردن نگرفت گفت:نه من از رو تو تقلب نمیکنم کلََا من از اون بدم میومد البته که حسمون متقابل بوده و هست کلََا دختر پرویی بودش یه بار بغل دستیم گفت:به فاطمه خسروی یا همون دختر پروعه تو بیا جای من ، من بیام جای تو بشینم اون دختر پروعه هم قبول کرد بیاد جای بغل دستیم پیش من بشینه و به من گفت:من میخوام اون سمت میز بشینم منم گفتم در جوابش:نه من دوست ندارم این سمت میز بشینم من اینو به شما میگم به اون نگفتم و آها دلیل اصلیم این هستش هم نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 20 و 21 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ هم بخاطر دوست بچّه گیام که اسمش ستایش هستش و چون که چند سال از اینجا رفتیم دیگه ندیدمش بعد وسطای سال اومدیم اینجا خونمون و دقیقاََ بعد اینکه من رو توی کلاس گذاشتن و برنامه هفتگی ام رو بهم دادن فردای اون روز من مامانم پارچه گرفت چون خودش خیاط هستش مانتو و شلوار و مقنعه منو دوخت پوشیدم اتو اش کرد بعد کیف ام رو که از قبل شسته بودیم گذاشتم دم دست و چندتا دفتر هم گذاشتم کیف ام واسه فارسی 60 یا 70 برگ گذاشتم تو کیف ام با طرح یک دختر درحال راه رفتن(قدم زدن) واسه ریاضی 200 برگ طرح تک شاخ واسه عربی 70 یا 80 برگ طرح گل درشت واسه مطالعات 80 طرح آنا و السا و واسه علوم طرح گل ریز با برگ های جدا 90 برگ بعد کفش های سفیدم رو که شسته بودم و خشک شده بود گذاشتم دم دست تا ساعت 12:20که راه میوفتم بپوشم چون ما نزدیکم سریع میرسم ساعت زنگ گذاشتم تا صبح ساعت7:00 بلند بشم تا درس های امروزم رو از قبل مطالعه کنم خوابیدم صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم صبحونه خوردم بعد درسام رو نشستم از قبل مطالعه کنم مطالعه ام تموم شد یکم گوشی بازی کردم و رمان خوندم بعد رفتم مانتو شلوار و مقنعه مدرسه ام رو بپوشم پوشیدم چون دیشب ساعت 20: 12 رو از قبل زنگ گذاشته بودم زنگ میخورد ساعت 15 :12 جورابام رو پوشیدم بطری آب ام رو گذاشتم تو کیف ام بعد خوراکی ام و ساعت 12:20زنگ خورد و من کفشام رو پوشیدم و از مامان بابا به انگلیسی خدا حافظی کردم گفتم: بابای وبعد تا همه ی اعضای خانواده ام بعد راه افتادم طرف مدرسه ام رسیدم دم در حیاط مدرسه ام وارد شدم یه گوشه نشستم تا زنگ صف بستن و رفتن به کلاس بخوره که خورد که بعد کلی پرس و جو فهمیدم کلاس ام 701کدوم صف هستش با یه دختره همین اول کاری اُخت گرفتم (همون جور) شدم اسمش:نازنین اصلانی اسلر مز بود از این عینک دکوری ها میزد به چشماش تا صف کلاسم رو پیدا کردم همه مثل یه آدم فضایی که تازه اومده زمین (تو زمین تازه دیده شده)باهام رفتار میکردن انگار من موجود (آدم عجیب غریب ) (جدیدی ) هستم براشون بعد با یکی به اسم:ستایش هاشمی نژاد و یکی به نام فاطمه خسروی آشنا شدم که این دوتا باهم بغل دستی بودن و بعد گذشت 2 یا 3 روز از رفتنم به کلاس ستایش که نگو دوست بچّه گیام بوده گفت:تو همونی هستی که مامانش آموزشگاه خیاطی داشت آبجیم میومد خیاطی آموزش ببینه گفتم:آره خودمم خود خودم بعد پرسیدم تو من و مامانم رو از کجا میشناسی گفت:من وقتی حضور غیاب معلّما میکردن شک کردم به فامیلی ات که معلّما میگفتن:آقائی و گفت:من خواهرم میومد خیاطی تو و من کوچیک بودیم میشستیم عروسک بازی میکردیم حتی یه بار هم اومدی خونمون عروسک هارو با شامپو شستیم البته تو رفتی قبلش دست شویی و پرسیدی:دمپایی ندارید یا نه؟ منم در جوابت گفتم: چرا داریم اون صورتی ها که داخل هستش هست بعد رفتیم شامپو خرسی آوردیم و عروسکارو شستیم گفتم:آره دقیقاََ بعد بابات نذاشت دیگه بیایی بیرون با من بازی کنی البته منم آبجیت رو تو آموزشگاه مون دیدم پرسیدم:چرا نیومدی گفت:بابات قضیه شستن عروسکا تو با شامپو فهمید نذاشت بیایی بیرون با من بازی کنی خلاصه دلیل اول این بد دلیل دوم خانم هرسینی معلّم علوم مون بود آها یادم رفت بگم اون دختره که ازش بدم میومد نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 22 به نام خدا رمان:دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار زنگ دوم بشقابش گم شد که من بعد ها فهمیدم بغل دستیم هم دزد بود هم دروغ گو و وقتی اینو فهمیدم ، فهمیدم گم شدن بشقاب سفالی یه اون دختر پروعه هم کار اون بوده زیر سر اون بوده و حتی بعد ها ساعت هوشمند اپل واچ یه همکلاسی دیگه مون به اسم پریا تمیز راد رو دزدید که کادوی تولدش بودش و چون کلاس مون مثل تهران تو کلاس دوربین نداشت نمیتونستن نه بچّه ها و نه مدیر کاری کنه حتی بچّه ها کیف های ما رو گشتن تو کیف اونم نبودش موندم کجا و چطوری گذاشته بودش. نازنین گفت:هرکی برداشته یه چند روز میبره به دوستاش نشون میده واسه پُز دادن و خودنمایی که من ساعت اپل واچ خریدم بعد چون شارژ نداره بزنه شارژ ساعت هوشمند رو میندازه سطل آشغال اون حتی به پول هایی که بچّه ها میدادن برای برگه امتحانی هم رحم نمیکرد یه چندتا درس رو پول اش رو این جمع میکرد یه بار بر درس عربی خانم پول های جمع شده رو خواست اونم الکی گفت:خانم نیست مثل اینکه ازم دزدیدن پول ها رو بعد خانم گفت:من نمیدونم خودت میدونی چون تو مسئولیت پول های امتحانات رو بر عهده داشتی باید هر جور شده بیاری پولا رو از خودت بهم بدی و گفت: 3 نفر پول برگه که 20 هزار تومان بوده رو ندادن آقائی ، محرابی ، قیطرانی و گفت: الان بیارید بدید و ما نوبتی گفتیم: الان همراهمون نداریم که اسحاقیه همکلاسی یزدی مون گفت:من میرم از دوستم که تو کلاس دیگه هست قرض میگیرم اون حتماََ همین قدر با خودش پول داره و خانم اجازه داد بره و بیاد و بعد چند دقیقه با 40 هزار تومان برگشت واسه محرابی و قیطرانی رو 10 هزار تومان شون رو داد مال من 20 تومان من را کامل داد پول امتحان ام نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 23 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️ و بغل دستیم فردا اش میاره دستبند و گردنبند و انگشتر چه جدا چه با هم میفروشه به بچّه ها تا پول برگه امتحانی ها در بیاد بده خانم معلّم حتی یه بار پول بر ورزش میخواست معلّم جمع کنه توپ بگیریم چون یکی توپ ها رو کلید اش رو داشت و دزدید بقیه هم بچّه های یه کلاس یجوری شوت کردن رفت خیابون اون دختر اصلانی قبول کرد جمع کنه پول ها رو نفری 30 هزار تومان که من از بابام چون آدم پولدار و خسیسی هستش به این بهونه پول زیاد گرفتم 20 تومان یا 30 تومان بعد مامانم هم بهم 50 تومان داده بود بزارم زیر فرش تا پول هام رو جمع کنم بعد خلاصه چند روز از هفته بعد یک شنبه زنگ دوم ورزش داشتیم که اومد اصلانی پول ها رو جمع کنه دید من 70 هزار تومان دارم که من 30 تومان اش رو دادم به اون واسه پول ورزش بعد اون گرفت گذاشت رو بقیه پول ها و اسمم رو نوشت تو برگه که این پول رو داده بعد یه بادکنک کوچیک که توش رو پر آب میکنن زنگ ریاضی بود اِش فکر کنم به من گفت:پالتو ات رو درار تا زنگ خورد رفتیم حیاط راحت بازی کنیم البته قبل اش ازم پول قرض میخواست واسه ساندویچ که بوفه میخرید میآورد میداد 35 هزار تومان بعد اون موقع فهمید البته قبلش پول هام رو هم دیده بود اِش خلاصه من پالتو ام را در آوردم و چند دقیقه بعد اِش زنگ تفریح خورد باهم رفتیم پایین اون بعد چند دقیقه از من جدا شد رفت بوفه ساندویچ اِش رو خرید که ببره بخوره و من رفتم نشستم یک گوشه بهش گفتم:پول ام نیست تو جیب ام گفت:شاید کسی ازت زده پول ات رو ولی ما کلاََ باهم بودیم زنگ تفریح رو خلاصه رفتم خونه و قضیه رو واسه مامانم تعریف کردم کلی سرزنش ام کرد که حق لم داشت 50 نویسنده✍️: خودم فاطمه #پارت 24 به نام خدا رمان: دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار🇯🇵🇰🇷☯️ 50 هزار تومان هم پول هستش دیگه خلاصه مامانم کمکم کرد یجوری این گند رو ماست مالی کنم الکی گفت:دخترمون خواسته پول دوتا درس رو یه جا بده که نگرفتن ازش و ازش دزد دیدن و گفتن:3 تایی به کسی شک نداری گفتم: نه گفت:مامانم بغل دستت کی میشینه گفتم:اصلانی نامی رفت تو پروفایل اش قیافه اش رو دید و گفت: این قیافه اش تابلوئه جار میزنه من دزد هستم. که اون دختر پروعه مجبور شد بره از خانم معلّم کار و فناوری مون خانم سر آبادانی چون بشقاب سفالی زیاد خریده بود بخاطر بچّه ها 3 تا کلاس هفتم 3 یا 4 تا هشتم 5 یا 9 تا نهم رو باهاشون کلاس داشت به غیر از ما. دختر پروعه مجبور شد بره از خانم سر آبادانی بشقاب سفالی بخره که دونه ای 20 هزار تومان بودش و خانم دقیقاََ همون جلسه قیمت اِش رو گفت: چون با خودش رو به جمع گفت:شاید کسی باز اضافه خواستش و اون روز چون زنگ خونه خورد چون خیلی ذوق داشتم برای بشقاب های سفالی که بهمون دادن یادم رفت گل های روبانی قرمز ، بنفش ، آبی ، سیاه ، صورتی ، سفید ام رو بردارم تو مدرسه جاموند که خودم از ذوق بشقاب های سفالی که خانم مون (همون معلّم مون ) خانم سر آبادانی بهمون داده بود نفهمیدم . بابام اومد دنبالم دستش یک کیسه نون تافتون بودش خیلی غافلگیر شدم چون اصلا بهم نگفته بودش که زنگ خونه بخوره وای میسه دم مدرسه تا باهم بریم خونه و وقتی رفتم خونه بابا در رو باز کرد باهم رفتیم خونه مامان چون میدونست من کی طعتیل میشم تا صدای کفشام رو شنید اومد در رو باز کرد برای من و بابا بعد مامان از جلو در رفت کنار تا من بیام داخل خونه و موقع داخل اومدن به داخل خونه من به نویسنده✍️: خودم فاطمه این رمان هنوز کامل نشده اگه خواستین عضو کانال روبیکا ام بشید این هم لینک اش @httpsSooagoo