-
تعداد ارسال ها
48 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
نیکتوفیلیا آخرین بار در روز آذر 7 برنده شده
نیکتوفیلیا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های نیکتوفیلیا
-
میگما یه چی میگم نخندیا نمیدونم چرا انتظار داشتم زلودی بیاد غیرتی بشه😂😂😂
یا اون قسمتی که دو سه بار هی گفت ردینگتون و اون مرده نیستن من گفتم الان یهو میبینه اینا گی هستن یه گوشه تو رابطن😂🤦🏼♀️
-
چرا من اینطوریم چرا من منتظر بودم دستش و بندازه شلوارش و جر بده اونجا رو بزنه؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 4
-
یعنی من باید استرس فردا و کنکور رو داشته باشم بیخیال نشستم دارم فکر میکنم چرا اون کارو نکرد😂
-
-
-
پارتای آمادم تموم شد
دیگه باید نذر کنین تا پارت بذارم
-
رمان برینیکل | نیکتوفیلیا کاربر انجمن نودهشتیا
نیکتوفیلیا پاسخی برای نیکتوفیلیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هشدار! این پارت حاوی بی حیاییست! پارت 30 رویم را از زلودی و دخترک برهنه گرفتم و چرخیدم. پرنسس مندولیا آزاد و رها، بی هیچ غم و دغدغه ای، آن وسط روی انگشت پاهای زخمی و ترک برداشته اش می چرخید و دامن سفیدش را باز می کرد و ساق و ران زخمی ترش را نشانم می داد. شاد بود و می خندید و می رقصید. موهایش روی هوا می لغزید. به سمتم آمد و دستم را گرفت و به جایی که می رقصید کشاند. خنده اش، مرا هم خنداند. تا به حال او را اینقدر شاد ندیده بودم. احساس می کرد پیش دوستانش است. احساس غریبی نمی کرد. من هم نمی کردم. نورهای رنگارنگ، گاهی از روی من عبور می کردند و گاهی، از میان مندولیا. نمی دانستم چطور اما سعی می کردم حرکاتش را تقلید کنم. چرخیدم و دامن کوتاهم را باز کردم. خندیدم و خیره به پرنسس، گیره ی موهایم را باز کردم و آن ها را روی هوا لغزاندم. بدنم را تکان دادم و همراه با او که دور من می چرخید و می گشت، بلندتر می خندیدم. کفش هایم را در آوردم و پای برهنه ام را روی زمین گذاشتم. پرنسس مقابلم ایستاد و دو دستم را در دو دست سفید زخمی اش گرفت. آنقدر رقصیده بودم که نفس نفس می زدم. پرنسس با حفره های خالی اش، نگاهم کرد و گفت: - دوست داری هر وقت به آینه نگاه می کنی، من رو ببینی؟ البته که دوست داشتم! صد در صد مطمئنم که آرزوی رسیدن آن روز را دارم. روزی که بالاخره می توانستم گرمایت را حس کنم. روزی که بالاخره زخم هایت ترمیم می شوند. روزی که در آیینه، دیده می شوی! دست هایش را دورم حلقه کرد و در آغوشم گرفت. گفت: - پس دوست های جدید پیدا کن فریای زیبای من! ببین! همه دارن نگاهت می کنن. دربارت حرف می زنن. از دیدنت خوشحالن. خوشحالن که تو اینجایی. درست مخالف اون احمق های دبیرستانی. حق با پرنسس مندولیا بود. همه به من خیره شده بودند. درباره ام پچ پچ می کردند. آن هایی که در کنارم می رقصیدند، هنوز هم می رقصیدند اما گاهی، سرشان را به طرف من می چرخاندند و چیزهایی می گفتند و می خندیدند. - می بینیشون فریا؟ همه می خوان بدونن ارزشش رو داری یا نه. چرا یکم نمی نوشی عزیزم؟ رد اشاره اش را گرفتم. دخترک برهنه ی دیگری، دقیقا همانطور که آن یکی بود، به طرفم آمد و خم شد. به رویم لبخند زد و یک جام برداشت و به طرفم گرفت. - ما اینجا هیچ قانونی نداریم خانم جونز. جناب مجستیک تاکید دارن که هر طور دلتون می خواد خوش بگذرونین. چشمک زد و کمر صاف کرد و مرا با آن جام سرخی که از دستم گرفته بودم، تنها گذاشت. هیچوقت تا این اندازه به شراب نزدیک نبوده ام. چشم گرداندم و زلودی را نشسته بر صندلی، خیره به خود دیدم. جامش را بالا گرفت و چشمک زد و جرعه ای نوشید. لب زد: - یونیکه. چه چیز این شراب می تواند فرق داشته باشد؟ به همان سرخی ای است که در دست دیگران دیده ام. طعمش هم باید به همان گسی ای باشد که درباره اش شنیده ام. جرعه ای نوشیدم. بله. به همان گسی ای است که شنیده ام. اما یک چیزش فرق می کرد. جایی در انتهای طعمش، از میان همه ی شیرینی ها و ترشی ها و گسی ها، می توانستم طعم خونی که به خاطر کتک های پدرخوانده ام، از میان لب های ترک خورده ام به دهانم می ریخت را، حس کنم. جرعه ی دیگری نوشیدم. درست حدس زده ام. کمی چاشنی خون دارد. شاید خون چند خوک کثیف مادر به خطا! زلودی خندید و من هم برای اولین بار، از دیدن قیافه اش خنده ام گرفت. مردک مضحک زشت! جام خالی را مثل بقیه، روی یکی از سینی های درحال گذر گذاشتم. آن قدر بزرگ، شلوغ، تاریک و پر سر و صدا بود که نمی توانستم ردینگتون و یا حتی کریستین را ببینم. با این حال، می خواستم از میان جمعیتی که دیدن من برایشان عادی شده بود بگذرم تا به پرنسس مندولیا برسم. او داشت با ولع، از آن آبشار کوچک و مصنوعی، شراب سرخ خونین می نوشید. می خواستم... کسی کمرم را گرفت و به طرف خودش کشاند. روی پای کسی نشانده شدم. سرم را که بالا گرفتم، مردی با موهایی به نارنجی موهای خودم دیدم. همانطور برهم ریخته و آشفته. قلبم تپید. سرش را نزدیکم آورد. روی صورتش پر از کک و مک بود. لب هایش سرخ بودند. گرم بودند! - تایلر! تایلر خواهش می کنم! چیکار می کنی؟ دست از سرم بردار. تایلر! می خواستم سرم را عقب بکشم و سینه اش را هل بدهم تا رهایم کند. تا گرمایش از من دور بشود. - داری بهم تجاوز می کنی. آخ! چه مرگته؟ لبم رو پاره کردی. گمشو! کمک! بابا! مامان! مارسل! آخ! آخ تایلر! تایلر خواهش می کنم! کمک! بهم دست نزن آشغال! دستش را از زیر دامنم عبور داد و روی باسنم نشاند. فشرد و نگاه داشت. دست دیگرش، گردنم را نگاه داشت تا نتوانم خود را عقب بکشم. لب هایم را رها کرد و گردنم را بوسید. قلبم در سینه ام کوبید. آنقدر شدید که می خواست بیرون بزند و همه را بکشد! گرما بیشتر شد. دستش از روی باسنم پیشروی کرد و به جلو آمد. در گوشم گفت: - برادرای مجستیک باید خیلی خوش شانس باشن که با تو توی یک خونه زندگی می کنن. می تونی شب های فوق العاده ای رو باهاشون تجربه کنی. با هردوشون. آه خدای من. نمی تونم صبر کنم. خیلی خوشگلی. نفسم سنگین شد وقتی به شهوتش ادامه داد. سرش را در گردن و موهایم فرو کرد و بوسید. جام نیمه پری، روی میز بود. هیچکس برایش مهم نبود که اینجا چه می گذشت. هیچکس حتی اخم هم نمی کرد. بعضی اشاره می کردند و می خندیدند. چه دوست هایی! یک ثانیه برایم کافی بود. همیشه کافی بود. می خواستند بدانند ارزشش را دارم؟ می خواستند بدانند به همان اندازه که تلویزیون می گوید، دیوانه ام؟ جام را برداشتم. به لبه ی میز کوفتم. تمام شراب خونینش ریخت. صدای شکستنش سر مرد را از گردنم بیرون کشید. پایه ی جام را در دستم فشردم و لبه ی تکه تکه شده اش را، در لحظه ای که تلاش می کرد دستش را از شرتم بیرون بکشد، در گردنش فرو کردم. نعره کشید و بالاخره، دستش را بیرون آورد. می خواست هلم دهد که جام را در گردنش چرخاندم. نعره اش بلندتر شد که در گوشش گفتم: - بهم گفتن هر طور که دلم می خواد خوش بگذرونم. جام را از گلویش بیرون کشیدم که خون فواره زد و روی صورتم پاشید. حتی روی رومیزی سفید. دستش را روی گلویش گرفت و فشرد. طوری نگاهم می کرد که می خواست تکه تکه ام کند. پوزخند زدم. می خواست برای هل دادنم تلاش دیگری کند که جام تیز را به لب هایش کشیدم. پاره شدند و خونشان بیرون پاشید. نعره کشید و لبش را با دست دیگرش گرفت. جام را کناری انداختم و صورتم را جلو بردم. دستش را کنار زدم و لب هایش را بوسیدم. بی حرکت ماند و من آنقدر او را مکیدم و نوشیدم که سیر شدم. عقب که کشیدم، صورتش دقیقا مانند رومیزی شده بود. سفید، با لکه های خون! -
رمان برینیکل | نیکتوفیلیا کاربر انجمن نودهشتیا
نیکتوفیلیا پاسخی برای نیکتوفیلیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 29 فصل هشتم [ میهمانی فرهیختگان ] فریا: پرنسس آنقدر مشتاق غذا بود که بی درنگ، با میهمانی موافقت کرد. من تا به حال به هیچ میهمانی ای نرفتم. حتی پارتی های دبیرستان. هیچکس دوست نداشت مرا آنجا ببیند. چه افتخارآمیز! حالا اما دعوت شده بودم. نمی دانستم این میهمانی، چه جور میهمانی ایست که زلودی از گوشت آدم ها به آنها می دهد. نمی دانستم دوستانش چه کسانی هستند و این را می دانند یا نه. احساس می کردم باید گوش هایم تیز و چشم هایم بینا باشند. پرنسس مندولیا پیشنهاد داد پس از حمام، موهایم را شانه شده بالای سرم ببندم. زیر ناخن هایم را تمیز کنم تا زلودی غر نزند. این پیراهن جدید، باز هم برایم گشاد بود. اما پرنسس دوستش داشت. می گفت شبیه شاهزاده ها شده ام. شبیه پری های پریزراکی. می گفت جهانی وجود دارد که تمام این روح های آشفته ی کودن و کثیف، پس از پاکسازی، به آنجا منتقل می شوند. می گفت من هم روزی، باید به آنجا بروم تا مطمئن شوم که جهان پریزراکی، همچنان پاک و منزه است. دامن طلایی کوتاهی به تن داشتم. پاهای لاغر سفید و زخمی ام برهنه مانده بودند. نیم تنه ای به رنگ موهای زلودی، سینه ها و شکمم را پوشانده بود. - آه برای همینه که هیچوقت زن نمی گیرم. عجله کن روباه کوچولو! اکوی صدایش را که از پایین شنیدم، از اتاق بیرون رفتم. پرنسس هیجان زده دامن بلند سفیدش را با دست هایش بالا گرفت و با پاهای برهنه ی بدون جورابش، به سمت پله ها دوید. بوی غذا تشدید شد. دستم را به نرده گرفتم و آرام آرام، با آن صندل های مشکی روی پله ها پا گذاشتم. پرنسس جلوتر از من، از پله ها پایین رفت. زلودی، مثل همیشه، سر تا پا مشکی پوشیده بود. آستین های پیراهنش را تا آرنج تا زده بود و با ردینگتون پچ پچ می کرد. ردینگتون – که نمی دانم چه نسبتی با زلودی دارد و اینجا چه می خواهد – پیراهنی به رنگ موهایش پوشیده بود. همانطور که پایین می رفتم، متوجهم شدند. زلودی خیره خیره نگاهم کرد و ردینگتون به رویم پوزخند زد. - حالا دیگه می دونم باید چه لباس هایی برات بگیرم. خانوم کوچولو! چشمک زد و لبخندش را گشود. ردینگتون چشم هایش را در حدقه چرخاند و به طرف درب رفت. زلودی اما دستش را به طرفم دراز کرد که نگاهم را به دست کشیده و رگ های برجسته اش دادم. انتظار داشت چه کنم؟ ناخن هایش همه مرتب و تمیز بودند. انگشت هایش آنقدر مردانه بودند که نمی دانستم چطور با ظرافت روی بشقاب های غذا را تزئین می کرد. - فکر کنم اینجا باید دستت رو بدی! مردک! فکر می کرد معشوقه اش هستم؟ رقت انگیز است! دو پله ی باقی مانده را هم پایین رفتم و از کنارش گذشتم. پرنسس مندولیا کنار درب ایستاده و بی صبرانه منتظرم بود. زلودی پشت سرم غر زد: - من اینجا دارم سعی می کنم جنتلمن باشم! هی! هیچ دوست هم سن و سالی برای من در این میهمانی وجود ندارد! بعضی همراه با آن موزیک مسخره ی بی کلام بدنشان را به احمقانه ترین شکل ممکن می جنباندند. بعضی پشت میزهایشان شراب سرخ می خوردند و می خندیدند. بعضی هم طوری نگاهمان می کردند که گویی، شامشان رسیده بود. پرنسس مندولیا دستم را گرفت و گفت: - اینجا رو ببین فریا! چه مهمونی باشکوهی. چه آدم هایی! چه بازمانده هایی! بازمانده؟ بازمانده ی کدام جنگ؟ کدام واقعه؟ کدام پدیده؟ - جنگ بین نادون ها و طردشده ها. ببینشون فریا! آدم هایی مثل تو که حالشون از خوک صفت های اون بیرون به هم می خوره. چه دوست هایی! - آقایون مجستیک! منتظرتون بودیم. سرم را به طرف صدای غریبه ی مردانه که سعی می کرد از صدای موزیک بلندتر باشد، چرخاندم. مردی با کت و شلوار و کرابات مشکی، چهره ای برنزه و موهایی قهوه ای، دست زلودی و سپس ردینگتون را فشرد. یک خالکوبی روی مچش داشت. طرحی مانند یک دایره که یک مثلث را در آغوش گرفته بود. اما گوشه های آن مثلث، سرکشانه از خط دایره بیرون زده بودند. آب دهانم را قورت دادم. این آدم های بلندقامت، گردنم را خرد می کردند. ردینگتون حتی لبخند هم نزد. درحالی که زلودی حتی وقتی روتختی هایش را هم کثیف می کنم، لبخند میزد. دست زلودی روی شانه ی برهنه ام نشست. مرا به سمت خودش کشید و خطاب به مرد گفت: - خانوم ها رو که میشناسی. دیوونت می کنن تا بالاخره یه لباس انتخاب کنن. معرفی می کنم شیرینم. کریستین، یکی از سالم ترین آدم هایی که تا حالا توی زندگیت دیدی. نگاه خندان آن کریس، روی من نشسته بود. با آن چشم های قهوه ای اش، سرتاپایم را نظاره کرد. رقص نورهای بنفش و آبی، از روی چهره اش گذشتند. خم شد و سرش را کج کرد. نگاهش را از روی چشم هایم به لب هایم کشاند. لبخند کجی زد و گفت: - پس تو همون گنجی هستی که دربارش حرف می زنن. از تلویزیون زیباتری. صدایش را واضح تر شنیدم. بم و کنجکاو. پرنسس مندولیا گفت او هم مانند من است. گفت تمام آدم های اینجا، مانند من هستند. مشتی ناجی طرد شده ی سی چهل ساله! دست دراز کرد و تار مویی که روی صورتم افتاده بود را، پشت گوشم راند. دستش را پس زدم که خندید و کمر صاف کرد و خطاب به زلودی گفت: - حق با توئه. منم اون برقی که توی چشم هاش دیدی رو می بینم. زلودی گویی که بزرگترین شرط تمام عمرش را برده باشد، دست هایش را از هم باز کرد و با نگاهی پیروز و مغرور، لب هایی بشاش و خندان، و چشم هایی پر از برق، به ردینگتون نگریست. ردینگتون اما چشم هایش را در حدقه چرخاند و سری تکان داد و روی برگرداند. دخترکی قد بلند، با تنی تماماً برهنه، با یک سینی پر از جام های شراب و لبخندی شهوانی، نزدیکمان شد. روی پوست بدنش را چیزی پاشیده بود که چون فلش دوربین های مزخرف خبرنگارها، نقطه نقطه می درخشیدند. خبرنگارهای کثیف هزارچشم که حتی نمی گذاشتند لای پلک هایم را باز کنم. صدای خنده، حواسم را جمع کرد. نمی دانستم چه گفته اند و به چه چیزی می خندیدند. اما دخترک هنوز اینجا بود. زلودی روی بدنش را دست می کشید و لب هایش را می بوسید. شراب را روی سینه اش می ریخت و می لیسید. ردینگتون و کریستین، پیدایشان نبود. احساس می کردم تنها هستم و دارم، سکس دو نفر دیگر را از نزدیک می بینم. چندش آور است! -
بالاخره بعد از اینکه اینهمه گلوی خودتو پاره کردی و گفتی اینقدر اینتر نزن اینترا رو پاک کردممممممم
-
ببین... من نمیدونم سبک قلمته و خودت باهاش حال میکنی یا نه ولی اگه من جای تو بودم، تعلل بیشتری روی فضا می کردم.
میفهمم که بعضی نویسنده ها مثل آرام مثل مهدیه طاهری مثل روشنا مثل تو، قلم متعلل و صبوری ندارین.
ولی باید بدونم که سبکتونه، یا چیزیه که بهش توجه نکردین؟
وقتی تعلل نداری، دیگه برات مهم نیست که صحنه ها رو چطور تصویرسازی می کنی و فقط می خوای روایت رو جلو ببری. توی این سبک، خواننده بدون اینکه خودش رو توی صحنه ببینه، فقط به حرف های راوی گوش میده تا ببینه قصه به کجا میرسه
و چیزی که در نهایت عایدش میشه اینه که، هیچ تصویری از رمان نداره
-
خودم حس میکردم همین الانش هم خیلی کش اومده میترسم کند بشه و کسل کننده
حالا باز هم سعی میکنم بیشتر روی فضاسازیم کار کنم
-
ممنون میشم اگه میشه یکم بیشتر راهنماییم کنی که دقیقا کجاش جای کار داره چون من خیلی وقته از نوشتن دور شده بودم الان نوشتن برام خیلی سخت بود ویرایش که افتضاحه😅
-
اولا که هنوز ۲ پارت نوشتی. ادم که بعد دو پارت نمیگه کش اومده و کسل کننده شده
بعد ۵۰ ۶۰ پارت دربارش تصمیم میگیرن
به عنوان مثال صحنه ای که خیرالنسا کمالو هل داد سمت احمداقا
اون صحنه نیاز به توصیف دقیق تری داشت
چیزای دیگه ایی که توی تعلل مهمه، فضاپردازیه. نور، رنگ، لحن، بو، جریان هوا، دیتیل اون لوکیشنی که توش هستن
از نظر من خواننده اول باید توی صحنه قرار بگیره و بعد شاهد اتفاق باشه
اما سبک بی تعلل، بیخیال صحنست و فقط اتفاق رو روایت میکنه
-
-
چرا اینقدر فونتتو ریز کردی زن مومن
-
وای اگه من جای راز بودم بعد از کاری که کوروش باهام کرده اونقدر هیستریک میشدم نسبت به مردا که حتی شنیدن صدای آریان هم می تونست روانیم کنه چه برسه به لمسش. البته ممکنه هنوز توی شوک باشه. ولی در هر حال من اگه بودم پنیک اتک میشدم.
-
وای چه ترسناک... اگه از یه جایی به بعد شوهرت دیگه اون مردی که عاشقش شده بودی نباشه چی
-
یهو بگو عاشقتم دیگههههه این کاراااا چیهههههه واهاهاهااااایییی لیبرااااا تو مرا خواهی روانی کردددد!!!!
قیافه ی دوربین وقتی طرف به هیلدا گفته بهش نگاه نکن بعد همون لحظه نگاهش کرد: