رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سان آز

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    714
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

سان آز آخرین بار در روز آبان 14 برنده شده

سان آز یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,832 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سان آز

Veteran

Veteran (13/14)

  • Posting Machine نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

3.1k

اعتبار در سایت

  1. پارت ششم قشنگ بود عزیزم 

    فقط یک چیزی خودت مخصوصا خط اول دوبار اما کریح نوشتی؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      بلی بلی متشکرم ❤️❤️❤️❤️

    3. سان آز

      سان آز

      مرسی که همراهمی؛ انگیزه خانم

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      قربونت برم فدات 

  2. با دیدن این حرکت سوآ دل سرد و ناراحت شدم اما وقتی به یاد آوردم که در واقع من اون رو دزدیدم و به زور بوسیدمش و دستاش رو محکم بستم تا راه فرار نداشته باشه فهمیدم که این رفتارش نه تنها عادیه بلکه اگه من رو میزد، بازم منطقی به نظر میومد!

    😂😂😂

    1. Ario Seoda

      Ario Seoda

      خیلی خوشم میاد جونو منطق نداره 🤣🤣

       پارت بعدیشم سر غذا...😂🤣

    2. سان آز

      سان آز

      بابا کلا قراره... 😂🫣

    3. Ario Seoda

      Ario Seoda

      کل کرما از جونوعه 🤣

  3. پارت شش به همین آسانی، بوسه‌ی گرم اما کریح آن زن زیبا اما کریح، حین شنیدن قطعه‌ی مورد علاقه‌ام از اپرا، مرا می‌کشد و گریبان چشمان شاهکارم را که قرار بود شکنجه‌های بیشتری را تصویربرداری و قتل‌های بیشتری را نقاشی کنند، می‌گیرد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا هنوز زنده‌ام؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا بینی‌ام بوی خون را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم درازکش شدنش را روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوش‌هایم صدای آژیر آمبولانس را می‌فهمند؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا صورتم نشستن ماسک اکسیژن را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم جابه‌جا شدنش را از روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پوستم نفود سرمای اتاق عمل را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا بدنم سنگینی بی‌حس شدنش را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا تنم ابزارهای پزشکی را روی خودش می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوشت و پوستم خوردن بخیه‌ها را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم دوباره جابه‌جا شدنش را از روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوش‌هایم صدای مانیتورهای بخش ریکاوری را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نکشت و نبوسید؟ پس چرا گوش‌هایم صدای ناواضح پرستار ریکاوری را می‌فهمد؟ درد از عمق استخوان‌هایم آغاز می‌یابد، خود را از گوشت‌های تنم نفود می‌برد و به پوستم می‌رسد؛ درد در تمام وجودم شعله می‌کشد. تلاشم بر این است که چشم بگشایم؛ اما پلک‌هایم سنگین‌ و سفت روی هم چسبیده‌اند و هر بار که آنان را ذره‌ای از هم فاصله می‌دهم، محکم‌تر بسته و روی هم قفل می‌شوند. دست چپم را به سختی تا روی صورتم می‌برم و با انگشت شست و اشاره‌، چشمانم را می‌مالم. قفل و چسبندگی پلک‌هایم تا حدودی از بین می‌روند و بالاخره می‌توانم چشم باز کنم؛ هرچند نوری کدر و کمرنگ به چشمانم برق می‌اندازد و وادار به بسته شدنشان می‌کند. اما باید مطمئن شوم که زنده‌ام و زندگی هنری‌ام هنوز به پایانش نرسیده؛ پس مصمم دیدگانم را می‌گشایم. دیده‌ی تارم روی سقف می‌نشیند؛ نگاه بی‌جانم به یک‌باره جان می‌گیرد و مردمک‌هایم در حدقه گشاد می‌شوند. دهانم نیمه‌باز است و نشان از مبهوتیتم دارد. پناه بر خداوند آز خارق العاده! سقف سفید است اما مایل به خاکستریست و بافتش به مثل گوشت خام، نرم و مرطوب به‌نظر می‌رسد؛ جای‌جایش نیز سرشار از رگه‌های درشتِ قرمز و ظریف است. درست می‌بینم؟ سقف دارد نرم و ملایم بالا و پایین می‌شود؟ مگر بیمارستان‌ها هم کاغذسقفی متحرک دارند؟ نه آز؛ این فقط از آثار استشمام گاز دسفلوران برای بیهوشیست؛ اینان چیزی جز توهم نیستند! گوشه‌ی راست لبانم به بالا مایل می‌شوند و نیشخند بی‌جانی می‌زنم. مردمک‌هایم را درون حدقه می‌چرخانم و چشم به دیوار می‌دوزم. دیوار سفید، مات و مایل به خاکستریست، شیارهایی عمیق و برجسته دارد و نرم و لغزنده به‌نظر می‌رسد؛ جای‌جایش نیز سرشار از لکه‌های صورتی و خاکستری پراکنده‌ است. علاوه بر این‌ها، رگه‌های قرمزی دارد و سطحش به آرامی منقبض و منبسط می‌شود. بیماستارن کاغذدیواری‌ متحرک هم دارد؟ حال دهانم بازتر از نیمه‌باز است و نشان از مبهوت‌تریتم دارد. پناه بر خداوندِ آز شاهکار! چشمانم را به صورت کمانی در حدقه می‌چرخانم؛ سقف و دیوار، به شکل گنبدی فضا را احاطه کرده‌اند. فضایی که نه تاریک است و نه روشن؛ و نوری کدر تاریکی‌اش را ربوده. سیاهی مردمک‌هایم گشادتر می‌شوند و قفسه‌ی سینه‌ام از حرکت می‌ایستد. از جایم خیز برمی‌دارم. چشمان گشاده‌ام بین دیوار و سقف گنبدی می‌چرخد و پره‌های بینی‌ام مدام چین می‌خورند. بیمارستانش کجاست؟ پرستار بخش ریکاوری‌اش کجاست؟ مانتیورهای بخشش کجاست؟ این بوی خون کهنه، این بوی نم و رطوبت، این بوی شیرینی فلزیِ عجیب؛ این بوها از کجا به مشامم می‌رسند؟ چرا این فضا بیشتر به تابلوی نقاشی پر از شلختگی‌ و چروکیدگی و ژولیدگی و آشفتگی و آلودگی، بیشتر شباهت دارد تا به بیمارستان؟ - سان ریون؟ سان ریون؟ همان صدای محو و گنگ پرستار ریکاوری است که واضح‌تر در فضا پخش می‌شود. سر می‌چرخانم و منابع صدا را از نظر می‌گذرانم؛ دو دریچه‌ی کوچک و تاریک؟ سان ریون؟ منظورش از سان ریون چیست؟ منظورش کیست؟ برای چیست؟ برای کیست؟ تن و بدنم به لرزه می‌افتد. دمی از هوای مرطوب، سنگین، ساکن، مرده، کهنه و نم‌دار فضا می‌گیرم؛ دمم در ریه‌ام محبوس می‌شود و قفسه‌ی سینه‌ام را بالا نگه می‌دارد. به یک‌باره نوری سپید و روشن جایگزین نور کدر می‌شود؛ مثل روشن شدن چراغ نیست و بیشتر به مانند چشم گشودن من در لحظات پیشین است و همان‌قدر سنگین و سخت به‌نظر می‌رسد. به نور سپید و روشن عادت می‌کنم؛ طوری‌که دیگر چشمانم را نمی‌زند. چیزی را می‌بینم که هضمش برایم قابل انجام نیست؛ دو دریچه که از درونشان چهره‌ی تار مردی که به‌نظر پرستار ریکاوری است را می‌بینم. آن‌جا، برون از آن دریچه‌ها، بیمارستان است ولی این‌جا، درون از این دریچه‌ها، کجاست؟ - سان ریون؟ چهره‌ی من رو می‌بینی؟ صدای من رو می‌شنوی؟ نمی‌خواهم باور کنم که من، آز استرلینگ، قاتل سریالی شیکاگو با بوسه‌ی گرم اما کریح آن زن زیبا اما کریح به قتل رسیدم و سر از این‌ مکان درآوردم؛ پس دو دستم را روی زمین می‌گذارم تا برخیزم و اثبات کنم که این‌جا، کله‌ی عوضی آن زن عوضی نیست! کف دستانم روی سطحی کشسان و مقاوم که بافتی نرم و اسفنجی دارد، فرود می‌روند؛ تنم در جایش می‌خشکد، گردنم در جایش می‌خشکد، سرم در جایش می‌خشکد. خداوند پاکیزگی، نه؛ این حقیقت ندارد! دو دست لرزانم را بالا می‌برم و بی‌آن‌که تکانی بخورم، مردمک‌های گشاد شده‌ی چشمانم را به کَفِشان می‌دوزم؛ مایعی بزاق‌مانند و لزج به سطح کف دو دستم چسبیده. آرام‌آرام ابروانم در هم گره می‌خورند، لبانم جمع می‌شوند و تمام صورتم به سمت نوک بینی‌ام راه می‌افتد. عق بلند و عمیقی از انتهای معده‌ام می‌زنم و از جای می‌پرم؛ ابداً نمی‌خواهم حتی لحظه‌ای بیشتر در این کثافت‌سرِ آن کثافت‌زن بمانم. اما نه راه خروجی یافت می‌شود و نه پناهگاهی برای پناه بردن! ناخواسته و بی‌هدف، روی شیارها و چاله‌های بافت زنده‌ی به احتمالاً مغز لعنتی آن زن لعنتی می‌دوم؛ هر قدمم روی آن مایع چسبناک و بزاق‌مانند فرو می‌رود و صدای لغزنده‌‌اش آزارم می‌دهد. خداوند پاکیزگی خودت آز پاک‌صورت و پاک‌تن و پاک‌بافت و پاک‌رکابی و پاک‌شرت و پاک‌شلوار و پاک‌جوراب و پاک‌‌کفش را نجات ده؛ اما گویی خداوند پاکیزگی در دسترس نیست که شیطان کثافات تلفن را برمی‌دارد. پای راستم تا زانو داخل شیار گوشتی و عمیق مرکز زمین فرو می‌رود؛ حتم دارم که همان شکاف طولی بین دو نیم‌کره‌ی مغز آن زنیکه است. غر زنان، در تلاشم که پایم را از لای آن شکاف لعنتی بیرون بکشم؛ اما بی‌فایده است و تحت تأثیر انقباضات شاید طبیعی، در حال فشرده‌تر شدن است. - خداوند عقل، خنگت کنه زنیکه، آی زانوم... خداوند پاکیزگی، کثافتت کنه زنیکه، وای ساقم... خداوند ظرافت، چاقت کنه زنیکه، وای مچم... خداوند هنر بی‌هنرت کنه زنیکه... وای انگشتا... لعن و نفرینم نیمه‌کاره می‌مانند؛ چرا که به یک‌باره انبساطی درون شکاف طولی بین نیمکره‌هایش رخ می‌دهد و من، در میان تلاش برای آزادسازی پایم، پرتاب می‌شوم. با صورت و کف دست، به دیوار می‌چسبم. با انزجار، از دیوار فاصله می‌گیرم. مایع لزج و بزاق‌مانند، چسبیده به پوست صورت و کف دستان و سطح لباس‌هایم، همراه با کش می‌آیند و از دیوار جدا می‌شوند. نه، نه، نه، نه؛ این حقیقت ندارد! ثانیه‌ای سکوت می‌کنم؛ سپس از شدت کثافت‌ بودن و کثافتی‌ شدنم، جیغی بی‌پایان می‌کشم که در اعماق این گنبد گوشتی، صدای رعد می‌دهد و از شدت شوکی که بر برون و درونم وارد می‌شود، غش می‌کنم. من یک‌بار با بوسه‌ی لبان زنیکه مردم و باری دیگر اکنون، با کثافات مغزی زنیکه.
  4. ساناز ساناز سانازززز

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      اصلا فکر میکردم با اون همه جزئیات زخمی کردن سان قراره کشته بشه، چون فکر می‌کردم راوی قراره تا اخر تغییر نکنه اما الان پشمام ریخته 

      فکرش هم نمیکردم فقط میخوام بدونم سان قراره چ کنه

    3. سان آز

      سان آز

      راوی قرار نیست تغییر کنه! 😂🫣

    4. سان آز

      سان آز

      پارتو بخون متوجه ایدم بشی

  5. ساناز، آن‌گاه که بیش از هر زمانی غمگین و در حال فروپاشی درونی بودم و اشکی برای گریستن نداشتم؛ دانستم گریه کردن نعمت بزرگیست که برای آرام شدنمان طراحی شده.
  6. تایتل جلد دو رمانت باید اینجوری باشه که درست کردم برات. 💙

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      دستت دردنکنه خانم 😘❤️

    2. سان آز

      سان آز

      فدای شما 💙

  7. رمانم رو خوندی

    ریکشن‌های مورد علاقمم زدی

    یه کامنتنم بده؛ نمیدی بانو؟😍😂

    1. nafas.shahpori

      nafas.shahpori

      داشتم لایک عادی میزدم دیدم همه ی واکنشا آتیشه موذب شدم منم این واکنشو زدم 

      فقط در یک کلمه برگام محشر بود من یکم روحیم حساسه واقعا خوندنش مورمورم کرد 

      من تقریبا تو انجمن قدیمیم تو انجمن قبلی که خراب شد بودم و بخش بوسش واقعا دهنم باز موند واقعا اوکیه؟ وای یادمه به چه چیزای پیش پا افتاده گیر می دادن به بوس روی لپ مرد نامحرم گیر دادن به من

    2. سان آز

      سان آز

      اخ به قربانت بانو🫂

      دیگه جدیدا ایراد نمی‌گیرن زیاد؛ بگیرنم پولی منتشر می‌کنم 😌

    3. سان آز

      سان آز

      هنوز باید جلوتر بری تا بیشتر مورمور شی🫣

  8. ✏️ بخش دو: «لحن انحصاری» صفحه‌ی دوم: روایت راوی در انتخاب راوی هیچ اجباری نیست؛ نویسنده می‌تونه یه راوی عادی داشته باشه و یا یه راوی منحصربه‌فرد. اما یه چیزی اجباریه؛ روایت راوی نباید قلم همیشگی و تکراری نویسنده باشه. قلم منعطفه؛ چون می‌تونه با هر طیف مختلف از کلمات و اصطلاحات حال و هوایی متفاوت به فضا بده. بیاین این مسئله رو با چند مثال بیشتر باز کنیم: مثال یک؛ راوی عادی: راوی من ضمیر اول شخص مفرده و شخصیت اصلی رمان منه، اون باهوشه در عین حال احمقه، نرماله و در عین حال اختلالات روانی بسیاری داره، ژانرهای اثرمم علمی و فلسفی و طنز سیاهه، شخصیتمم یه کاوشگره و سبک اثرمم مستندیه. پس من باید اون رو باهوش جلوه بدم؛ در حالی که یه احمقه. پس من باید اون رو نرمال جلوه بدم؛ در حالی که روانیه. پس من باید اون رو یه کاوشگر جلوه بدم؛ که در حال ضبط مستند شخصی خودشه. من باید خودم رو جای شخصیتم بذارم و کلمات و اصطلاحاتی علمی و فلسفی بنویسم؛ و چون دارم از زبون یه شخصیت احمق و روانی اثر رو روایت می‌کنم، جملاتم طنز و سیاه به‌نظر می‌رسن. «کلید مابین چشمانم را که روی استخوان بینی‌ام قرار گرفته و همه اصرار بر این دارند که قوزی بیش نیست، فشار می‌دهم. با این کار دوربین چشمانم بالاخره فعال می‌شوند؛ برای اینکه به این تکنولوژی دست پیدا کنم، با آجر به جان صورت و بینی‌ام افتاده بودم. همه فکر می‌کردند دیوانه‌ام؛ آخر آن‌ها چه می‌دانند که من چه می‌دانم که این گونه در آن چه که نمی‌دانند ادعا می‌کنند دانایند؟ دو انگشت کوچکم را داخل حلقه‌ی گوشواره‌هایم فرو می‌برم و گوش‌هایم را توسط آن‌ها به پایین می‌کشم؛ حالا میکروفون‌ها هم فعالند و من آماده‌ی ضبطم. قرار است همه کار ‌کنم تا به همه ثابت شود؛ هر انسان دو من دارد! قلمی را در دست می‌گیرم و می‌نویسم؛ چشمانم نوشته‌های روی سطرها را ضبط می‌کنند و گوش‌هایم صدای نوشته‌هایی که از گلویم خارج می‌شوند را.» مثال دو؛ راوی منحصربه‌فرد: راوی من طبیعته؛ اون یه جنگل کوچیکه، خاک و درختان و گیاهان و ریشه‌ها و باتلاق‌ها و رودها و برکه‌ها و غیره هم اعضای بدنشن، اون مادر همه‌ی جانوران جنگله، اون ضمیر اول شخص مفرده اما دانای کل هم به حساب میاد؛ چون قراره زندگی فرزندانش، حیوانات جنگل رو که در خطر شکار توسط، شکارچی هستن رو روایت کنه، ژانرهای اثرمم رئالیسم جادویی و تراژدیه، شخصیتمم یه مادره با احساسه و سبکمم نمادینه. پس من باید اول یه بیوگرافی کلی از راویم بدم؛ که اون یه جنگله و جزئیات رو رفته‌رفته به اطلاعات نویسنده اضافه کنم. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که همه‌ی بچه‌هاش رو بشناسه و برای هر کدوم اسم گذاشته باشه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که احساسات پنج‌گانه‌ی بچه‌هاش رو حس کنه اما افکارشون رو نشنوه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که عاشق بچه‌هاشه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که طرف بچه‌هاش رو بگیره، نه شکارچی رو. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که زمین و زمان رو یکی کنه تا بتونه به بچه‌هاش کمک کنه. من باید خودم رو جای اون طبیعت، جای اون جنگل بذارم و کلمات و اصطلاحات رو مادرانه و طبیعی بنویسم؛ و چون دارم از زبون طبیعتی که مادره می‌نویسم جملاتم نمادین و رئالیسم جادویی به‌نظر می‌رسن. «نارنجی، توله روبا کوچولوی مامان، داشت روی پوستم، خاک، می‌دوئید؛ ضربان قلبش رو می‌شنیدم و هاله‌ی ترس رو از دور بدنش می‌کردم. نارنجی داشت مسیری که انگشتام، شاخه‌ی درختام، نشونش می‌دادن رو طی می‌کرد؛ اما من یه مادرم و تن و بدنم، درختام، داشتن از دلهره می‌لرزیدن. نارنجی بالاخره به مقصد رسید و قایم شد؛ شکارچی هم پشت سرش. داشت دنبال نارنجی می‌گشت. کاش نارنجی مضطرب مامان تکون نخوره! شکارچی با چشمای ریز شده، یه قدم دیگه روی پوست خیس از عرقم، گِل، برداشت؛ اما با قدم بعدی توی دهنم، باتلاق، فرو رفت. باید می‌بلعیدمش؟ مردد بودم. شکارچی ترسیده، داشت فریاد می‌زد و هر لحظه بیشتر توی باتلاق دهنم فرو می‌رفت. چیکار می‌کردم؟ مگه اون فرزندم نبود؟ من مادر اون هم بودم؛ حتی اگه فرزند ناخلفم می‌بود! نتونستم اجازه بدم بمیره؛ بلندترین و سفت ترین انگشتم، شاخه‌ی کاج کهن، رو به سمتش دراز کردم. یه مادر نمی‌تونه بچه‌ش رو بکشه؛ حتی اگه اون بچه بهش خیانت کرده باشه!» در نتیجه، راوی ابزار روایت نیست؛ بلکه اولین شخصیت اثره. انتخابش کن، بهش جان بده و بذار با کلمات و اصطلاحات دنیای خودش رو جمله‌بندی کنه؛ لحن انحصاری در لحظه‌ای متولد می‌شه که نویسنده قلم رو به راوی بسپاره و راوی مونولوگ‌ها رو بنویسه.
  9. چه پارت بی ادبانه ای

    دوسش داشتم🫣😂

  10. وقتی ۳۰ ساعت نمی خوابی ۶۰ ساعت پیدات نمیشه

    اومدم بگم خودتو بهم برسووووننننن

    1. Ario Seoda

      Ario Seoda

      فعلا خوابه بچم، اس میدم جواب نمی‌ده😂 تا ده دوازده شب میاد. 

    2. سان آز

      سان آز

      سلام عصرتون بخیر😂

  11. ظریف و هنرمندانه بود... اما میخواستم باشکوه تر باشه.

    آز به عنوان یه شخصیت خودشیفته و خودبرتربین، حقش بود یه مرگ باشکوه داشته باشه. مخصوصا که داره خودش روایت میکنه

    کشمکش بیشتر، جنگ بیشتر، تلاطم بیشتر

    منظورم این نیست که دیرتر بمیره. منظورم اینه که شکوهمندانه تر بمیره. نه به خاطر یه حواس پرتی، نه به خاطر فرو رفتن قلنجر توی قلبش

    ما آز رو اینطور تصور نمی کردیم. به نظرمون آز خیلی باهوش تر از این حرفا بود

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سان آز

      سان آز

      هاهاهاهاها 

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      چی بگم والا.

      ما نویسنده ها و ما طراح ها همیشه فکر می کنیم پرفکت عمل کردیم ولی بقیه وقتی از بیرون نگاه می کنن چیزهایی رو حس می کنن و می بینن که خودمون متوجهش نیستیم.

      ما برای کی می نویسیم. خودمون یا خواننده ها

      میخوایم خودمونو جذب کنیم یا خواننده ها رو

      من به عنوان یه خواننده ی نوعی، به عنوان کسی که مخاطب این سبک و ژانره، فقط خواستم کمکت کنم ایده ی بهتری به ذهنت خطور کنه. نگفتم چی بنویس. گفتم سانی میتونه ایده های خفن تری هم داشته باشه چون میشناسمش

      خط پیرنگ همیشه قابل ارتقاست

    4. سان آز

      سان آز

      میدونم جور دیگه ای میشه بهش پرداخت

      اما من اینطوری بهش پرداختم و دلیل اینکه اصلا آز توی مغز سان میفته همین جرقه‌ی ناگهانی بینشونه.

      اگه روایت از طریق دانای کل بود کشمکش رو بیشتر حس می‌کردی. سان هر لحظه در حال مردنه ولی هیچ کاری نمی‌تونه بکنه. اگه بخواد خفش کنه قلنجر توی گردنش فرو می‌ره. زور دست و بازوهاش هم به آز نمی‌رسه و در لحظه می‌خواد یه حرکت بزنه که آز متوقف شه.

      فاصله سراشون کمه، نمی‌تونم کله بزنه. بدنش پر از خراش و زخمه نمی‌تونه تکون خاصی به پاهاش بده و در بی‌جون‌ترین حالت ممکنه.

      پس در آخر کارشون به بوسه میرسه. چون میدونه آز چه جور شخصیتی داره. اونا قبلا راجع به خیلی چیزا چت کردن. چون آز اعتماد سازی می‌کرد تا مردم بهش اعتماد کنن و سفره‌ی دلشون رو براش باز می‌کردن.

      همه شون قراره آشکار شن. یکم وقت بده. جرقه بینشون برای افتادن تو مغز آز، نگاه مشترک و اون بوسه‌ست. حتی در آینده به خیلی جاهای دیگه هم میرسونه.

      همه هم قرار نیست تو چهارچوبای سختگیرانه گیر کنن و از یه نوع تعلیق و کشمکش استفاده کنن. هرکسی به نوع خودش می‌پردازه. من می‌خوام رمنس و هنری و تاکسیک و وسواسانه باشه.🫂

      راستی اون صحنه هنوز تموم نشده. بعد از مرگشم همچنان توی اون صحنه خواهیم بود.

  12. آخرین لحظه‌های مزایده بود. چکش چوبیِ مزایده‌گر روی هوا معلق مونده (بود) و بوی عرق و اسکناس‌های مچاله، سالن رو پر کرده بود.

    پرانتز حذف بشه بهتره تکرار فعل از بین می‌ره. 

    با چشم‌های سرخ و بهتی وحشتناک به صورتم خیره شد و غرید.

    ؟ فکر کنم جمله بندیش از دستت در رفته.

    بقیه چیزا اوکی و خفن و آتیشیه!

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 12
    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      خدایی پارتت خلاق و باحال بود 😉

    3. سان آز

      سان آز

      من برای من بعدش ذوق دارم

      وقتی می‌افته تو مغز سان😂

      بچه خیلی قراره اذیت شه

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      منم منتظرم بخونم ایده‌اش متفاوته دوست دارم.

      میدونی به نظرم فیلمش جالب میشه😅

  13. پارت پنج انگشت شست و اشاره‌ی دست راستم از هم فاصله می‌گیرند و زاویه‌ای نود درجه می‌سازند. چشم راستم را می‌بندم، دست راستم را نیز روی هوا نگه می‌دارم و مشغول کنکاش تن سان می‌شوم؛ محشر است اما چیزی وجود دارد که اگر نبود، بی‌نقص می‌شد! لبانم را روی هم فشار داده و به وارسی مهندسانه‌‌ام ادامه می‌دهم. طولی نمی‌کشد که نگاهم روی گیس بلند و مشیکینش می‌نشیند؛ گیس پریشانش را دم‌اسبی بسته. اوه، بالاخره عیب را یافته‌ام؛ شلختگی گیسش. به سمت تابلوی چهره‌ام قدم برمی‌دارم و مقابلش می‌ایستم. دستم را به سمت لبه‌ی طولی چپش می‌برم و تابلو را به سوی خود می‌کشم. در واقع تابلو، کمد دیواری مخفی من است که تجهیزاتم را درونش نگه می‌دارم. موارد مورد نیاز را برداشته و یکی‌یکی تا مرکز زیرزمین حمل می‌کنم. سه‌پایه‌ی فلزی را در فاصله‌ای دقیق از صندلی سان، مستقر می‌کنم. پایه‌هایش را، یکی‌یکی، با وسواس، تنظیم می‌سازم تا سطح دوربین، کاملاً تراز شود. سپس، پیچ سر سه‌پایه را سفت ‌می‌بندم تا دوربین بی‌حرکت در جای خود قفل شود. چراغ‌های هالوژن را با فیلترهای قرمز، در سه نقطه‌ی مختلف، جای می‌دهم. نور اول از بالا روی تن سان می‌تابد؛ طوری‌که سایه‌هایی عمیق، روی خطوط بدنش، نقش می‌بندند. نورِ دوم، از کنار و برای روشن کردنِ انحنایِ صورتش. نور سوم نیز از پایین، برای ایجاد تضاد رنگی بین سپیدی پوست و تیرگی زخم‌های آینده‌اش. نور قرمز تاریک، فضا را در بر می‌گیرد؛ گرم و مرموز و سنگین، مثل خود من. به سمت سان می‌روم، شانه را از روی زمین برمی‌دارم و مقابل تن بی‌جانش می‌ایستم. سر و بدنش را صاف می‌کنم، کش مویش را درمی‌آورم و سپس شانه را به سمتش می‌برم. دندانه‌های فلزی شانه را به آرامی روی کف سرش قرار می‌دهم و با احتیاط گیسش را شانه می‌زنم. دقایقی بعد بالاخره سانِ محشر اما ژولیده‌گیس به سانِ بی‌نقص و آراسته‌گیس مبدل می‌شود. شانه را در دست چپم نگه می‌دارم، کف دست راستم را روی کف سرش می‌نشانم و سه ضربه‌ی آرام و حساب‌شده به سرش می‌نوازم؛ دقیقاً به مانند نوازش یک سگ. لبخند مرموزم به صورتی پررنگ روی لبانم کش می‌آیند. شانه را کناری می‌گذارم و دوباره سر وقت سان برمی‌گردم. مچ دو پا و مچ دو دستش را با زنجیر‌هایی بلند به هم می‌بندم. سپس نشستنش را طوری روی صندلی تنظیم می‌کنم که سینه‌های برجسته‌اش جلوتر از شانه‌هایش به نمایش دربیایند و گودی کمرش مشهود باشد. پاهایش را از هم باز می‌کنم، زانوانش را به هم نزدیک و ساق پاهایش را برعکس زانوانش، از هم دور می‌گردانم. کف دستانش را نیز دو طرف تنش، به نشیمن‌گاه پهن صندلی می‌چسبانم و در آخر، صورتش را به سمت تابلوی نقاشی‌ام می‌چرخانم؛ انگار که با چشمان بسته‌اش، نگاه به چشمان مرموز من درون آن قاب، دوخته است. عقب‌عقب می‌روم، از صندلی دور می‌شوم و پشت پایه‌ و دوربینم قرار می‌گیرم. آزِ هنرمندِ درونم به یک‌باره ظاهر می‌شود؛ من با نفسی حبس شده و با لبانی که به پایین مایل می‌گردند، نگاه تحسین‌برانگیزم را بی‌آن‌که پلکی بزنم، به قاب مقابلم می‌دوزم. سان، قرار است شاهکارترین تصاویر دوربین و نقاشی‌های تابلوهایم باشد! فوکوس را تنظیم می‌کنم، دیافراگم را می‌گشایم تا نور قرمز عمق بگیرد و شاتر را با فشاری طنین‌انداز آزاد می‌کنم؛ نخستین عکس خام گرفته می‌شود. حال زمان پخت و پز و عکس‌های پخته شده است، به سمت سان می‌روم و قَلَنجرم را از داخل جیبم بیرون می‌آورم؛ قلمی که دسته‌اش از چوب درخت گردوست و به جای مو، تیغ برنده‌ی بلند و خنجر مانندی به سرش وصل شده. قلنجر را بین انگشتان دست راستم می‌چرخانم و تیغه‌اش را روی گونه‌ی چپش می‌نشانم. هلالی از این سوی از، گوشه‌ی چشمش تا سویی دیگر ترسیم می‌کنم؛ خون مثل اشک از خراشیدگی‌ها بیرون می‌زند. سپس همان هلال را به صورت قرینه زیر چشم راستش تکرار می‌کنم. قطراتِ خون، در نور قرمز زیرزمین می‌درخشند و چشمانم را می‌درخشانند. آه، می‌دانم که شایسته‌ی خداوندی دارم؛ من می‌توانم خداوند هنر باشم. دوباره پشت دوربین می‌ایستم و فوکوس را تنظیم می‌کنم؛ نگاهم روی اشک‌های خونینش قفل می‌شود. شاتر را می‌فشارم. قاب کامل است؛ این دومین شاهکار من از اوست. دوباره قلنجر را برمی‌دارم و به سمت سان می‌روم. تیغه‌اش را روی پوستِ شانه‌ی چپش می‌گذارم و خطی طولی، از بازو تا نوک انگشت شستش می‌کشم. خون مثل شبنم‌‌های ریز و درشت، از خراشیدگی‌های پوست سپیدش بیرون می‌زند. خط را به صورت قرینه برای دست راستش نیز تکرار می‌کنم. دوباره پشت دوربین برمی‌گردم؛ خدای هنر من، این چه شاهکار وحشیانه‌ایست؟ سان قربانی من نیست، سوژه‌ی هنری من است؛ من در حال ثبت زیبایی ظریف او هستم! شاتر را می‌فشارم و عکسی دیگر گرفته می‌شود. به سمت گرامافون می‌روم، سوزن را به ابتدای نوار برمی‌گردانم و دوباره قطعه‌ی مرگ عشق در فضای زیرزمین می‌پیچد. دوباره به سویِ سان می‌روم. قلنجر را روی پهلویِ چپش می‌گذارم؛ هلالی بلند از زیر بغل تا کمر روی پوست سپیدش می‌کشم. آن شبنم‌های خونین که آرام و محتاطانه بیرون می‌زنند نگاهم را خمار و دهانم را نیمه‌باز می‌کنند؛ من گویی در حال بازترسیمی منحنی‌های تن ظریفش هستم. هلال بلند را روی پهلوی راستش نیز تکرار می‌کنم. پشت دوربین می‌ایستم. قاب، هنری‌تر از قاب‌های پیشین به نظر می‌رسد. شاتر را می‌فشارم؛ این چهارمین تصویر شاهکار من از سان است. دوباره تا نزد سان برمی‌گردم؛ این بار نگاهم خمارتر و چانه‌ام جلوتر و نفس‌هایم سنگین‌ترند. مقابلش روی زانوانم می‌نشینم. چشمان نیمه‌بازم را روی صورت خونینش می‌نشانم. نگاهم پایین می‌رود؛ دست و پهلوهای غرق در خونش نفسم را می‌برند. عطش دارم؛ عطشی که با بریدگی‌های عمیق و گوشتی سیراب می‌شود، نه با خراش‌های سطحی و پوستی! پس تیغه را روی ابتدای کناره‌ی ران چپش می‌فشارم؛ چند لایه از پوستش شکاف می‌خورد و نوکه‌ی قلنجرم روی لایه‌ی گوشتش می‌نشیند. لب زیرینم را می‌گزم و قلنجر را دوران می‌دهم، صدای خرچ‌خرچ سوراخ‌ شدن گوشت پایش به گوشم می‌رسد و خون تنش از لبه‌های زخمش روی دستم جاری می‌شود. قلنجر را آرام و وسواسانه تا امتداد زانویش می‌کشم؛ اما هنوز چندی بسیار جلو نرفته‌ام که صدای ناله‌ی خفیف و خفه‌اش از پشت لبان به هم چبسیده‌اش، متوقفم می‌کند. لبخندی هیستریک و صدادار روی لبانم کش می‌آید؛ سان ریونِ شاهکار، بالاخره در حال به‌هوش آمدن است! صورتش را به سمت چپ می‌چرخاند، به سختی مژه‌های به هم گره خورده‌اش را از هم فاصله می‌دهد و پلک از روی پلک برمی‌دارد؛ دودو زدن مردمک‌هایش را می‌بینم. با دهانی نیمه‌باز، بازدمم را با صدایی پوزخند‌واره از بینی‌ام خارج می‌کنم و ذره‌ای دیگر قلنجر را درون پایش به سمت زانویش می‌کشم. می‌نالد و لب‌های به هم چسبیده‌اش به سختی از هم فاصله می‌گیرند؛ با گشوده شدن دهانش، ناله‌‌هایش کش می‌یابند و تبدیل به فریادی کشیده و زجرناک می‌شوند. سادیسمم یعنی سان‌آزاری و بوی خونش که قوی‌تر از قوی‌ترین طعم شراب‌هاست، قدرتمندانه سرمستم می‌کنند. با وقار خداوند هنر می‌خندم و قلنجر را ذره‌ای دیگر حرکت می‌دهم. چشمان سان این مرتبه گرد و مردمک‌هایش گشاد و صدای فریاد به غرش مانندش، درون زیرزمین پژواک می‌‌شود؛ گویی هوشیاری‌اش را کامل به دست آورده و درد بیش از پیش حس می‌کند. به یک‌باره سان با ضربه‌ی سر به سری، تعادل نصف و نیمه‌ام را از من می‌رباید و مرا به سقوط به پشت وامی‌دارد. با دهنی نیمه‌باز می‌خندم و از جایم خیز می‌گیرم. همراه با هاله‌ی فرشته‌ی هنری مرگ، به سوی سان بازمی‌گردم. روی زانوانم می‌نشینم و قلنجر را همان جایی که خط نیمه‌کاره مانده، فرو می‌کنم تا آن را به پایان برسانم. وسواسانه خط را می‌کشم و لذتم را بی‌صدا می‌خندم؛ شکمم می‌لرزد. سان نیز دردش را فریاد می‌کشد و خود را روی صندلی، مدام تکان‌ می‌دهد. خنده‌ام کش می‌یابد، تکان خوردنش شدید‌تر می‌شود و این کشمکش بینمان ادامه پیدا می‌کند؛ آن‌قدر که سان از روی صندلی به روی تنم می‌افتد و هردو واژگون می‌شویم. روی زمین و در میان نور قرمز، سان به صورت عریان روی تنم افتاده؛ دست‌هایم ناخواسته دور تن لرزان او حلقه شده‌ و خون گرمش از طریق لباس مشکی‌ام به پوستم نفوذ می‌کند. نفس‌های کوتاه و تندش روی گردنم می‌نشینند. من چرا به جای کنار زدنش او را سفت در آغوش گرفته‌ام؟ به چشمانش چشم می‌دوزم، همان نگاه را می‌بینم؛ پس آن لحظه توهم نبود! رد نگاهش را می‌گیرم و به قلنجر می‌رسم؛ چند سانتی دورتر، در میانِ خون و نور، افتاده است. می‌خواهم او را کنار بزنم، اما در لحظه و هر دو، به سمت قلنجر می‌خزیم؛ با هم روی زمین غلت می‌خوریم. دست‌ها، پاها و نفس‌های به هم گره‌خورده؛ یک لحظه، من روی او و لحظه‌ای بعد، او روی من. در نهایت، من روی او قرار می‌گیرم و دستم قلنجر را زودتر از شکار می‌کند. قلنجر را هدف می‌گیرم؛ درست زیر چانه‌اش و مرکز گلویش را. تا می‌خواهم قلنجر را فشار دهم، دست‌هایش روی دست‌هایم قفل می‌شوند. فاصله‌ی صورت‌هایمان به یک نفس کاهش می‌یابد. قلنجر پوست گردنش را می‌شکافد؛ قطره‌ای خون، روی نوک تیغه می‌درخشد. می‌خواهم قلنجر را داخل گردنش فرو کنم که به یک‌باره... به یک‌باره... به یک‌باره گرمی لبان خونینش روی لبانم می‌نشیند. سان؟ آن انسان ناشایست؟ آن زن نالایق؟ در حال بوسیدن من و‌ گرفتن باکرگی لبانم از من است؟ مردمک‌هایم گشاد، نفس‌هایم حبس، گونه‌هایم داغ و حلقه‌ی انگشتانم به دور قلنجر شل می‌شوند. و قلبم چرا تیر می‌کشد و می‌سوزد؟ چشم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌دوزم؛ قلنجر درون سینه‌ام فرو رفته است. نگاه ناباورم بالا می‌رود و به نگاه آشنای چشمان سان پیوند می‌خورد. دوباره همان نگاهی که چشمان من درون عکس‌ها دارند؛ نگاهِ یک قاتل سریالی! «غرق شدن، فرو رفتن، بیخود شدن، والاترین‌ لذت» چهار بیتِ آخر قطعه‌ی مرگ عشق، از میان هورن گرامافون جاری می‌شود و درست در همان لحظه‌ای که خش‌خش پایان نوار، جای موسیقی را می‌گیرد، سقوط می‌کنم و پس از آخرین نگاه‌ پر حسرت و پر پشیمانی و پر عقده‌ام به سان، دنیا خداوند هنرش را از دست می‌دهد.
  14. پارت بعدی، و پارت های بعدی، باید خشونتی متضاد با لطافت هنر داشته باشن.

    چیزی که فقط سانی از پسش برمیاد

    1. سان آز

      سان آز

      خشونت هنری خواهم داشت. دارم می‌نویسم؛ امروز میخونیش یا فردا؟

    2. نیکتوفیلیا
  15. یعنی چی که میگه چون همش در معرض بی عفتی بودن دولت تغییر جنسیتشون داد😐😐😐😐

    اوکی... میفهمم...

    ولی مگه بی عفتی نباید چیز خوبی باشه😐

    اگه بده که چرا وقتی دختره جلو مرده از خودش دفاع کرد اومدن دستگیرش کردن

    دچار دوگانگی شدم سانی...

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. سان آز

      سان آز

      تغییر جنسیت؟ 

      چون زندان یه جور مدرسه‌ست😂

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      نمیفهمم سانی از جلو چشمام دور شو نبینمت

    4. سان آز

      سان آز

      انقد به عمقش نپرداز

      به پیامش فکر کن زن😂

      من منطقی جلوش کردم

       

×
×
  • اضافه کردن...