رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سان آز

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    760
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    38

سان آز آخرین بار در روز آذر 4 برنده شده

سان آز یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

12,452 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سان آز

Grand Master

Grand Master (14/14)

  • Posting Machine نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

3.4k

اعتبار در سایت

  1. ساناز، باز هم همان حس تکراری؛ حسی که بوی مرگ می‌دهد.
  2. پارت پنجاه و یکم روی صندلی مقابل آینه نشست و نگاهی به خودش انداخت؛ پوستش صاف و درخشان بود، پس نیازی به آرایش سنگین نداشت. مژه‌هاش هم که کاشت بود، فقط یه خط چشم کشید. کمی هم لیپ‌گلاس زد. سپس برخاست و به سمت کمد رفت. کمد رو گشود و به لباس‌های داخلش چشم دوخت. چشم از لباس‌ها گرفت و مردد به تن خودش نگاه کرد؛ یه ست هودی و شلوار مشکی که هودیش تا بالای زانو می‌رسید و شلوارش بگ بود. - بیخیال، همینا خوبن! اسکارف پشمی خاکستریش رو روی سرش انداخت و کیف پارچه‌ای رو از داخل کمد بیرون کشید. از اتاقش بیرون زد و به سمت آشپزخونه رفت. از داخل کابینت، شیشه‌ی شراب انارِ پنج ساله رو که خودش بار گذاشته بود، برداشت و داخل کیف قرار داد؛ می‌خواست به عنوان هدیه، اون رو به ابولفضل پیشکشی کنه. سوئیچ‌های ماشین و کلیدهای خونه رو برداشت و از خونه و حیاط خارج شد. در ماشین رو گشود و نشست. استارت زد، دستی رو پایین کشید، دنده رو جا انداخت، با سرعت از پارک دراومد و به راه افتاد. در سوی دیگه، ابولفضل با این که انتظار نداشت ساغر به خونه‌ش بیاد؛ ولی داشت با هول و ولا خونه رو مرتب می‌کرد. پس از تمیزکاریش به سمت حموم دوید. پس از یه دوش سریع و السیر، ست راحتیش رو تنش کرد. تا خواست سشوار رو دستش بگیره، موهاش رو شونه کنه و سشوار بزنه، صدای زنگ آیفون به گوشش رسید. دوان‌دوان مسیر بین اتاق تا در حیاط رو طی کرد. بدون این‌که از پله‌ی جلوی در بالا بره، به سمت در خم شد و اون رو گشود. با باز شدن و کنار رفتن در، سر و صورت ساغر و ابولفضل دقیقاً مقابل هم قرار گرفت؛ چرا که ساغر به اندازه‌ی یه پله بالاتر از ابولفضل بود. ثانیه‌هایی نگاهشون توی هم گره خورده بود؛ تا این‌که ابولفضل با نهایت دستپاچگی چشم از ساغر گرفت. ابولفضل همون‌طور که با دست چپش، موهای خیسش رو حالت می‌داد، لب از روی لب برداشت. - فکر نمی‌کردم بیای! چشم‌های ساغر می‌درخشیدن و روی لب‌هاش لبخندی از روی ذوق نشسته بود. کیف پارچه‌ای حاوی شراب رو به سمت ابولفضل گرفت. - بخاطر سایت آنلاین‌شاپمون اومدم، زود برمی‌گردم.
  3. ✏️ بخش چهار: «فضای شش‌بعدی» ~ صفحه‌ی ششم: بعد نمادین اگه بخوایم از دو نظرِ کلی و جزئی این بُعد رو بررسی کنیم، به صورت زیر خواهد بود: نمادین کلی: ایده می‌تونه یک یا چند پیام پنهانی رو در پیرنگ خودش داشته باشه. این پیام‌ها می‌تونن در کل اثر جاری باشن و بدون اینکه مستقیم بهشون اشاره بشه، لایه‌های عمیق‌تری از اثر رو به خواننده منتقل کنن. مثال: «رمان زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز» شروع: ساناز، دختری که کلیه‌ش رو می‌فروشه تا فرار کنه، توسط قاچاقچی به دریا انداخته می‌شه و می‌میره؛ اما توی کره‌ی نیمز زنده می‌شه. این شروع، نمادِ مردنِ یک قربانی و تولدِ دوباره‌ش در دنیاییه که همه‌چیز در اون وارونه‌ست. ناپایداری: ساناز توی نیمز، بی‌گناه دستگیر و زندانی می‌شه؛ چون قانون اونجا وارونه‌ست و قربانی رو مجرم می‌دونه. این ناپایداری، نمادِ بی‌عدالتیِ سیستمیه که در ظاهر، عدالت رو اجرا می‌کنه، اما در باطن، قربانی‌ها رو سرکوب می‌کنه. گسترش: ساناز توی زندان با شخصیت‌هایی آشنا می‌شه که هر کدوم نمادِ یه بخش از جامعه‌ی سرکوب‌شده‌ان؛ لپ‌لپ نمادِ کودک‌آزاری، چاکرا نمادِ معنویتِ سرکوب‌شده، دیکتاتور نمادِ خشونتی که با محبت تغییر می‌کنه و درصد نمادِ عقلِ بی‌احساسی که با عشق، احساسات رو کشف می‌کنه. تعلیق: ساناز برای سیری خوشمزه و سیرابی گوارا که نماد آزادی و عدالت هستن، اعتراضات رو رهبری می‌کنه، شکنجه می‌شه، اما نمی‌شکنه. تعلیق، نمادِ ایستادگی در برابرِ ظلم و هزینه‌ایه که برای عدالت و آزادی باید پرداخت. نقطه‌ی اوج: ساناز با مسموم کردنِ ماموران و آتش زدن نقر سرکوبگران شورش می‌کنه، تبدیل به «شیطان» می‌شه و انتقام می‌گیره. این نقطه، نمادِ تولدِ مبارز از دلِ قربانیِ خاموشه. گره‌گشایی: ساناز آزاد می‌شه و جنسیتِ اصلی‌ش رو پس می‌گیره. این گره‌گشایی، نمادِ بازپس‌گیریِ هویت و پیروزی بر سیستمِ وارونه‌ست. پایان: ساناز به زمین برنمی‌گرده و نیمز رو انتخاب می‌کنه؛ با تیمِ «هم‌شارلاتانی‌ها» برای آزادی بقیه می‌جنگه. پایان، نمادِ انتخابِ آگاهانه‌ی زندگی در دنیایی‌ست که حداقل دروغ نمی‌گه. نمادین جزئی: هر صحنه یا حتی هر عنصر کوچیک توی صحنه مثل یه موقعیت، یه جمله از مونولوگ، یه جمله از دیالوگ و یا هرچیز دیگه‌ای، می‌تونه به تنهایی یه نماد باشه و پیام خاصی رو به صورت غیرمستقیم به مخاطب منتقل کنه. این نمادها ممکنه فقط در همون صحنه معنی داشته باشن یا با تکرار شدن در طول اثر، عمق بیشتری پیدا کنن. مثال: زمان: عقربه‌های ساعت که پادساعتگرد می‌چرخن و شب که جای روز رو گرفته، نمادِ وارونگیِ زمانیه که نشون می‌ده همه‌چیز در نیمز برعکسه و نباید به هیچ‌چیزِ سطحی اعتماد کرد. بعد مکانی: زندان نارهت، با دیوارهای قرمز و گرگ‌های نقاشی‌شده، نمادِ خون‌خواریِ سیستمیه که قربانی‌ها رو به گرگ شدن تشویق می‌کنه. بعد احساسی: نگاه خنثای درصد برای ساناز نمادِ ثباته؛ صدای شمرده‌اش، نمادِ آرامشه؛ بوی ملایمش، نمادِ امنیته؛ طعمِ شیرینِ حضورش، نمادِ امیده؛ و گرمای دستش، نمادِ زندگیه. توی جهانی که همه‌چیز وارونه‌ست و هیچ‌چیز قابل‌اعتماد نیست، این پنج حس، برای ساناز، تنها چیزهایی‌ان که بهش یادآوری می‌کنن که هنوز زنده‌ست و عشق، حتی توی تاریک‌ترین زندان، می‌تونه پیدا بشه. بعد روانی-عاطفی: عقل که صدای درونیِ سانازه، نمادِ هویتِ زنانه‌ست که با تغییر جنسیت ازش جدا می‌شه و در نهایت با یکی شدن دوباره، نشون می‌ده که هویت ریشه‌ای عمیق‌تر از هر تغییرِ فیزیکی داره. بعد اجتماعی-فرهنگی: توی نیمز، «دستت بشکنه» یعنی متشکرم و «ناراحتم» یعنی خوشحالم. این وارونگیِ زبانی، نمادِ بی‌نقابیِ کلماته و اینکه معنی، توی احساسات و افکارِ فرد شکل می‌گیره، نه توی ظاهرِ لفظشون. در واقع، بعد نمادین، همون چیزیه که بدونِ کلمه، حرف می‌زنه. نمادها، بدون اینکه چیزی رو مستقیم بگن، لایه‌های پنهانِ داستان رو به خواننده نشون می‌دن و با تکرار و تغییرشون، می‌تونن عمیق‌ترین حس‌ها و مفاهیم رو منتقل کنن. بعد از خوندن این بخش، بنظرتون قراره به سبک سابق فضاسازی کنین، یا قراره طبق این بخش‌ها پیش برین؟ ✍️: ساناز بندی
  4. پارت پنجاهم ساغر به عنوان واکنش، سه تا اموجی خنده و یه وای کشیده، با ده‌تا «آ» فرستاد. ابولفضل که داشت به بدنش کش و قوس می‌داد، چشمش روی لپ‌تاپش موند. - «راستی کار سایت تموم شده» ساغر که این پیام رو دید، مثل فنر از جاش پرید و صاف نشست. با سرعتی بیشتر انگشت‌های شستش رو روی کیبورد این سو و اون سو کرد. - «لینکشو بفرست» لب‌های ابولفضل ناخواسته کش یافتن و نیشش باز شد. چشم‌های براق از ذوق و لودگیش رو به کیبورد دوخت و تایپ کرد. - «نوچ، فردا حضوری» ساغر ابروهاش رو توی هم کشید و تا خواست ناسزایی نثار ابولفضل کنه، پیام دیگه‌ای از جانب ابولفضل ارسال شد. - «می‌خوام واکنشتو ببینم و بشنوم» ساغر ابروهاش رو بالا پروند، چشم‌هاش رو ریز کرد و مشغول جویدن لب زیرینش شد. بعد از چک کردن ساعت، مردد و آهسته، فکرش رو نوشت. - «آدرس خونتو بفرست» لبخند کج ابولفضل روی صورتش ماسید، چشم‌هاش گشاد شدن و دهنش نیمه باز موند. - «می‌خوای چیکار؟ می‌خوای بیای این‌جا؟» - «آره، زود باش» ابولفضل مات و مبهوت و متعجب، آدرس خونه‌ش رو برای ساغر تایپ و ارسال کرد. ساغر هم بدون این‌که جواب دیگه‌ای بده، از جاش برخاست و به سمت میز آرایشی اتاقش رفت.
  5. ساناز، من دقیقاً شبیه آن آدمی هستم که در قعر آب فرو رفته؛ و هیچکس غرق شدنش را نمی‌بیند. و روزی خواهد رسید که جنازه‌ام را خواهند دید؛ دقیقاً مانند آمدن جسد غرق شده روی آب.
  6. ساناز، ۱۵ روز تا تولدمان مانده؛ و من قرار است برای تو عزاداری کنم.
  7. ساناز، هیچ چیز نمی‌تواند مرا از این حال و هوا بیرون کند؛ حتی کسانی که آنان را دوست می‌نامیدی. می‌دانی، جزوی از تو هستند و دوستشان دارم اما... این علاقه‌ی رفاقتی هم مرا از شر این غم بی‌انتها نجاتم نمی‌دهند.
  8. ✏️ بخش چهار: «فضای شش‌بعدی» ~ صفحه‌ی پنجم: بعد اجتماعی-فرهنگی این بعد در واقع با موقعیت‌ها، باورها، ارزش‌ها، هنجارها و رفتارهای جمعی و فردی سر و کار داره و این‌که فضا چطور می‌تونه بازتاب‌دهنده‌ی جامعه و فرهنگ باشه. بعد اجتماعی-فرهنگی در روایت دو تا چهره داره؛ اجتماعی-فرهنگی عمومی و اجتماعی-فرهنگی شخصی. اجتماعی-فرهنگی عمومی: فضای کلی از لحاظ اجتماعی و فرهنگی چیه؟ سنتی؟ مدرن؟ مذهبی؟ طبقاتی؟ فقیرانه؟ پر از محدودیت؟ مرفه؟ آکنده از تابوها؟ یا پر از آزادی‌های فردی؟ و غیره؟ مهم‌ترین نکته در این باره، اینه که اجتماعی-فرهنگی عمومی حتماً باید با پنج ابعاد دیگه به نحوی تناسب داشته باشه؛ یعنی زمان، مکان، احساسات، مسائل روانی-عاطفی و نمادها باید در یه بستر واحد با اون فضای اجتماعی-فرهنگی هماهنگ باشن. مثال: در رمان «همسایه‌ها» اثر احمد محمود، فضای اجتماعی-فرهنگی عمومی، سنتی، مذهبی و آکنده از فقر و جنگه. این فضا، با پنج بعد دیگه هماهنگ شده: بعد زمانی: دوران جنگ و ناامنی، با تمام اضطراب‌ها و ناامیدی‌هاش. بعد مکانی: خانه‌های کوچک، کوچه‌های خاکی و حیاط‌های خلوت که فضای بسته و خفقان‌آوری دارن. بعد حسی: بوی دود و خاکستر، صدای ناله و گریه، و تاریکیِ سنگینی که روی همه‌چیز سایه انداخته. بعد روانی-عاطفی: احساسِ ترس، دلتنگی، انتظار و ناامیدی که بر روح شخصیت‌ها سنگینی می‌کنه. بعد نمادین: خانه‌های کوچک و درهای بسته، نمادِ محدودیت، فقر و انزواست. اجتماعی-فرهنگی شخصی: نشون‌دهنده‌ی موقعیت اجتماعی و فرهنگی شخصیت‌ها در هر صحنه‌ست؛ این‌که شخصیت در اون لحظه چه جایگاهی داره، چه باورهایی داره، چه رفتارهایی ازش انتظار می‌ره، چه چیزهایی براش تابو محسوب می‌شه و غیره. ما می‌تونیم بعد اجتماعی-فرهنگی رو به دو صورت توی روایت تزریق کنیم؛ بیانش کنیم و یا توصیفش کنیم. بیان کردن یعنی این‌که موقعیت اجتماعی-فرهنگی رو بدون توصیفات اضافی به تحریر دربیاریم. مثلاً: «اون یه روحانیِ سنتی بود که هر روز توی محله سخنرانی می‌کرد.» توصیف کردن یعنی این‌که موقعیت اجتماعی-فرهنگی رو بدون بیان مستقیم، با توصیفات نشون بدیم؛ یعنی از ابعاد دیگه استفاده کنیم. مثلاً: «عمامه‌ش رو مرتب کرد و مثل هر ظهر، پشتِ تریبون، با صدایی که سال‌ها بود که توی مسجد محله می‌پچید، شروع به حرف زدن کرد.» و خب، از هر دو باید بهره ببریم؛ در برخی صحنه‌ها برخی از جزئیات اجتماعی-فرهنگی رو بیان می‌کنیم و برخی دیگه رو به کمک ابعاد دیگه توصیف. پرش به صحنه‌ی بعد در بعد اجتماعی-فرهنگی: توی پرش به صحنه‌ی بعد، ممکنه موقعیت اجتماعی-فرهنگی شخصیت‌ها عوض بشه یا نه. اگه عوض شده، باید با تغییر گفتار، پوشش، رفتار و حتی سکوت و پندار شخصیت، اون تغییر رو به مخاطب نشون بدیم. حتی اگه فضای اجتماعی-فرهنگی عوض نشده، بازم باید با تکرار همون نشانه‌ها، اون یکدستی رو حفظ کنیم تا مخاطب از فضا خارج نشه. در واقع، بعد اجتماعی-فرهنگی، موقعیت شخصیت‌ها رو در بستر جامعه و فرهنگ نشون میده؛ این‌که شخصیت چه جایگاهی داره، چه چیزهایی براش مهمه و چطور توی فضای برونی، این جایگاه رو بازتاب میده یا باهاش درگیر میشه. اما این فقط یه نمایشِ بیرونی نیست؛ این موقعیت، مستقیم توی درون شخصیت هم اثر می‌ذاره، باورهاش رو شکل میده، ترس‌هاش رو تعیین می‌کنه و حتی آرزوهای عمیق‌ش رو زیر سایه‌ی همون جامعه و فرهنگ می‌سازه یا سرکوب می‌کنه. در فضاسازی این بعد، اجتماعی-فرهنگی، در واقع یه جامعه می‌سازیم و شخصیت‌ها رو درونش قرار می‌دیم. با خوندن صفحه‌ی پنج و شش از بخش چهار یاد می‌گیریم که چطوری فضاهای زنده رو تکمیل کنیم. ✍️: ساناز بندی
  9. عطاری ساغر از سر کوچشون بوی حرم میده

  10. درود

    واقعا کیف کردم از خوندن رمانت اونقدر محو خوندن هر پارت میشدم و خوندنش کیف داشت که نگو واقعا حسودیم شد به طنز نویسی فوق العادت، محشر بود خیلی حال خوب کن بود

    1. سان آز

      سان آز

      خداروشکررررر

      خیلی خوشحالم که باعث شدم لبخند بزنی و بخندی😍🔥

  11. سلام عزیزم

    برای نوشتن خلاصه، حتما این تاپیک رو مطالعه کن؛ چون خلاصت چیزایی که باید باشن رو نداره.

     

  12. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  13. الهام؟!

  14.  

    پارت یک:

    سپیده هنوز کاملاً از پشت کوه‌ها بالا نیامده بود. آسمان، رنگی میان آبی تیره و خاکستری داشت و نخستین پرتوهای کم‌جان خورشید، آرام‌آرام لبه‌ی کوه‌های دوردست را روشن می‌کردند.

    روستا در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود.

    چند دودکش از پشت‌بام خانه‌های گِلی بالا می‌رفتند و رشته‌های باریک دود در هوای خنک صبح گم می‌شدند. صدای خروس‌ها از حیاط خانه‌ها به گوش می‌رسید و گاهی زنگوله‌ی گوسفندی که در دوردست حرکت می‌کرد، سکوت را می‌شکست.

    در انتهای روستا، جایی دورتر از خانه‌های دیگر، کلبه‌ای کوچک و قدیمی قرار داشت.

    کلبه از چوب و گل ساخته شده بود. سال‌های زیادی از عمرش می‌گذشت. دیوارهایش در چند قسمت ترک برداشته بودند و سقف چوبی‌اش آن‌قدر فرسوده بود که هنگام باران، گاهی قطره‌های آب از میان شکاف‌های آن به داخل خانه می‌چکید.

    پنجره‌ی کوچک خانه قاب چوبی داشت و پرده‌ای ساده و رنگ‌ورورفته جلوی آن آویزان بود. کنار پنجره، گلدانی سفالی قرار داشت که چند شاخه‌ی خشک‌شده‌ی اسطوخودوس در آن دیده می‌شد.

    هر وقت نسیم صبحگاهی از پنجره عبور می‌کرد، عطر آرام و آشنای اسطوخودوس در فضای کلبه می‌پیچید.

    درون کلبه، وسایل زیادی وجود نداشت.

    یک اجاق سنگی در گوشه‌ی اتاق، یک میز کوچک چوبی، دو صندلی قدیمی، چند ظرف سفالی و دو تخت ساده، تمام زندگی آن‌ها را تشکیل می‌داد.

    روی یکی از تخت‌ها، پسری شانزده‌ساله خوابیده بود.

    نامش آرین بود.

    موهای مشکی و پرپشتش کمی بلند شده و چند تار مو روی پیشانی‌اش افتاده بود. صورتش گندمگون و کمی لاغر بود و گونه‌هایش به دلیل سال‌ها زندگی سخت، برجستگی بیشتری پیدا کرده بودند. ابروهای پررنگ و نسبتاً صافش بالای چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش قرار داشتند؛ چشم‌هایی که برای پسری هم‌سن او، بیش از اندازه جدی و خسته به نظر می‌رسیدند.

    آرین قدی نسبتاً بلند داشت و شانه‌هایش برای سنش کمی پهن بود، اما فقر و کمبود غذا اجازه نداده بود بدنش آن‌طور که باید رشد کند.

    دست‌هایش زبر و پینه‌بسته بودند و چند جای انگشتانش زخم‌های کوچکی دیده می‌شد؛ یادگار کارهایی که از کودکی برای کمک به مادربزرگش انجام داده بود.

    لباس قهوه‌ای‌رنگ و ساده‌ای به تن داشت که در چند قسمت وصله خورده بود. شلوارش نیز قدیمی و کمی کوتاه شده بود و کنار تخت، یک جفت کفش چرمی فرسوده قرار داشت که بارها تعمیر شده بودند.

    آرین آرام خوابیده بود.

    تا اینکه صدای سرفه‌ای خشک و سنگین، سکوت کلبه را شکست.

    چشم‌هایش بلافاصله باز شد.

    چند لحظه به سقف خیره ماند.

    سرفه دوباره تکرار شد.

    این بار بدون لحظه‌ای درنگ از جا بلند شد.

    نگاهش به تخت روبه‌رو افتاد.

    مادربزرگش، ماه‌نسا، روی آن تخت خوابیده بود.

    ماه‌نسا زنی حدود هفتاد ساله بود؛ زنی که سال‌های زیادی از عمرش را در سختی و رنج گذرانده بود.

    موهایش کاملاً سفید شده بود و تارهای نقره‌ای آن تا روی شانه‌هایش می‌رسید. بخشی از موهایش را شب‌ها با نوار پارچه‌ای ساده می‌بست، اما چند رشته‌ی نازک همیشه آزاد می‌شد و کنار صورتش قرار می‌گرفت.

    صورتش لاغر و استخوانی بود و چین‌وچروک‌های عمیقی پیشانی، اطراف چشم‌ها و کنار لب‌هایش را پوشانده بودند. هرکدام از آن چین‌ها انگار بخشی از زندگی طولانی و دشوارش را روایت می‌کردند.

    پوست صورتش رنگی پریده و کمی کدر داشت و زیر چشم‌هایش گودی ملایمی دیده می‌شد. با این حال، چشم‌هایش هنوز زیبا و مهربان بودند؛ چشم‌هایی به رنگ خاکستری روشن که وقتی به آرین نگاه می‌کردند، گرمای عجیبی در آن‌ها پیدا می‌شد.

    لب‌هایش باریک و کم‌رنگ بود و در گوشه‌ی دهانش خطوط ظریفی دیده می‌شد. بینی‌اش کمی استخوانی و گونه‌هایش فرو رفته بودند.

    بدنش بسیار لاغر شده بود.

    دست‌هایش باریک و نحیف بودند و رگ‌های آبی‌رنگ زیر پوست نازک آن‌ها به‌وضوح دیده می‌شد. انگشتانش از کارهای سالیان طولانی، کمی خمیده و زبر شده بودند.

    اما با وجود تمام این نشانه‌های پیری، هنوز وقاری خاص در چهره‌اش دیده می‌شد.

    او از آن زنانی بود که زندگی سخت، زیبایی‌شان را از بین نبرده بود؛ فقط آن را پشت لایه‌ای از خستگی و سال‌های دشوار پنهان کرده بود.

    آرین خودش را به کنار تخت رساند.

    ـ «مادرجون...»

    پیرزن چشم‌هایش را باز کرد.

    چهره‌ی خسته‌اش با دیدن آرین کمی آرام شد.

    ـ «بیدار شدی، پسرم؟»

    آرین نشست و دست سرد او را میان دستان خودش گرفت.

    ـ «صدای سرفه‌هات بیدارم کرد. حالت خوبه؟»

    ماه‌نسا لبخند زد.

    ـ «چیزی نیست.»

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سان آز

      سان آز

      پارت یک رو دوباره، بعد از پیام تایید ارسال کنین و به همون ترتیب پارت های بعدی رو🔥

    3. سان آز

      سان آز

      سه نقطه‌ی بالای پارت رو بزنین، ویرایش کنین و پارت اول رو از بخش مشخصات رمان حذف کنین🔥

    4. خورشید

      خورشید

      الان همه پارتا رو پاک کنم 

  15. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
×
×
  • اضافه کردن...