رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    540
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. «به نام خداوندِ آفریننده‌ی نرگس» به وقت: ۳۱ شهریور ۴۰۵ درود به همه‌ی دوستان عزیز 🌱 امروز دور هم جمع شدیم تا تولد یکی از نویسنده‌های انجمن رو جشن بگیریم؛ کسی که با نوشته‌هاش بخشی از فضای انجمن رو ساخته و حالا نوبت ماست که این روز رو براش کمی خاص‌تر کنیم. نرگس عزیزم، امروز روز توئه؛ پس فعلاً خبری از بحث‌های جدی، نوشته‌های طولانی و نقد و بررسی نیست! 😌 امروز فقط قراره تولدت رو جشن بگیریم. برای سال جدید زندگیت، برات ارامش، حال خوب، اتفاق‌های خوب، موفقیت در نوشتن و کلی لحظه‌ی خوب آرزو می‌کنم. البته جیب پُرپول هم جزو واجباته؛ این مورد رو نمی‌شه فراموش کرد! 😂✨ حالا که بخش رسمی مراسم تموم شد، بریم سراغ قسمت‌های جذاب‌تر! اول از همه، موسیقی مخصوص تولد 🎶 ذوق‌زده‌ام چشمک* https://cdn.imgurl.ir/uploads/n6135_Tavalod-Story-02.mp3 و اما هدیه‌ی تولد 🎁 هدیه‌ای که امیدوارم خوشت بیاد و ارزش زحمتی که برای آماده کردنش کشیده شده رو داشته باشه 😂 حالا همه آماده باشین! دست، جیغ، هورااااا! بریم سراغ کیک تولد✨ نرگس قشنگم شمع‌ها منتظرن؛ یه آرزو کن و بعد فوتشون کن! ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰ هورااا! تولدت مبارک نرگس جانم 🎂🎈✨ حالا همه با هم: تولد، تولد، تولدت مبارک مبارک، مبارک، تولدت مبارک! 🥳 و حالا بریم سراغ دیزاین تولد: و اما حرف آخر… نرگس جان، خوشحالم که در انجمن کنارمون هستی و با نوشته‌هات به فضای اینجا رنگ و حال خودت رو اضافه می‌کنی. امیدوارم همیشه انگیزه‌ی نوشتن داشته باشی و مسیرت در نویسندگی پر از تجربه‌های خوب و اتفاق‌های قشنگ باشه. برای سال جدید زندگیت، آرامش، موفقیت، دل خوش و کلی اتفاق خوب آرزو می‌کنم. تولدت پرتکرار عزیزدلم🧡🎂📝 @نرگس رحیم آبادی جهت ثبت تاریخ تولدتون تو تاپیک زیر پیام بزارین: 7-تاریخ-تولد-بچه‌های-انجمن🎂 میتونین همین پایین تو این روز زیبا همراه نرگس باشین✨
  2. سکانس هجدهم به تندی از بالای چشم مرا نظاره کرد، درست شبیه فردی که به یک انسان دون‌پایه نگاه می‌کند. ابروهایم را درهم کشیدم و با پاشنه‌ی کفشم رویِ زمین ضرب گرفتم. بانو تی کاغذی از کشویِ پشت میز بیرون آورد و گرفتن کفِ دستش روی صفحه‌ی سفید، آتش تولید کرد. هر جرقه‌ی روشن، کلمه‌ای را جلوی چشمم نمایان می‌ساخت. -این نامه مجوز خروج تو از سرزمینِ دوزخه! لوسیفر، مید‌ونی که در زمین نباید نظم رو به هم بزنی، برهم زدن نظم برابری می‌کنه با جابه‌جا شدن خیلی‌چیز‌ها… مابقیِ حرفش را اضافه دانست، چون از ادامه‌ دادن جمله‌اش شانه خالی کرد. بی‌خیال، دست‌های کشیده‌ام را به سمت نامه بردم و از چنگال بانو تی بیرون کشیدم. بدون فکر، با اشاره‌ی دست، آن را زیر لباسم جاساز کردم و گوشه‌ی چشمم را به بالا فرستادم. -مادام من فقط قرارِ رده‌م تغییر کنه، برهم زدن نظم؟ مسخره‌ست. خنده‌ی دلبرانه‌ام انگار برای گوش‌های تیز مادام دل‌خراش بود، چون چهره‌ای رو مستقیم در موازات صورتم قرار داد و از لای دندان‌های یک‌دستش غرید: -یادت نره چی گفتم! هیچ چیزی رو سرسری نگیر. قوانین این‌جا هم از یاد نبر. از قوانینی حرف می‌زد که فلوریا برای یادگیری‌ام حنجره‌اش را قرض داده بود و من خوب می‌دانستم چقدر رعایت کردنش پر اهمیت است. -اطاعت بانو. لبخندی گوشه‌ی لبم کاشتم تا از نگاهِ خیره‌ی بانو تی در امان بمانم. او هم کم آورد، سرش را کج‌ کرد و چیزی درون دستش اظهار کرد. به شکلِ گوی مانندش با کنجکاوی نگریستم؛ گویی بی‌رنگ که امواجی قرمز رنگ از درونش می‌گذشت و به شکل بی‌نهایت درآمده بود. -این تورو به زمین تلپورت می‌کنه، کافیه تو ذهنت مکانی که قراره بری رو تجسم کنی! گوی را در هوا معلق کرد و با اشاره‌ی انگشتش به سمتم فرستاد، چشمانِ حریصم در پی به دست آوردن گوی چرخید، آن‌قدر که بالاخره رویِ دستم متوقف شد. جنس جالبش مرا به وجد آورد؛ سنگینیِ خاصی نداشت و اما اگر رویش ضربه زده می‌شد، به هیچ عنوان خم شدن در کارش نبود. -می‌تونی بری، موراث به همراهت! در عمق نگاهش اضطرابی را می‌دیدم که برایم شگرف بود؛ چه چیزی در زمین وجود داشت که اهل دوزخ با وجود برتریشان از آن انسان‌های پوچ و عبث می‌ترسیدند؟ تعظیمی کردم و دنیای درونِ چشمانِ بانو تی را به خودش بخشیدم؛ او خود باید به فکر درمانِ حالِ بدش می‌گشت. من هم با دستانی عرق‌زده باید به زمین می‌رفتم. در یک چشم به هم زدن.
  3. سلام گلم وقتتون بخیر 

    دیدم رمان بازی احمقانه ژانر نداره، لطفا در اولین فرصت ژانر براش بزارین

    و اینکه قالب فونتتون درشته زمان پیست کردن پارت به پایین برین و حذف قالب بندی رو بزنین تا حالت پیش فرض داشته باشه

  4. “به نام خدا‌وندِ آفریننده‌ی ساناز” به وقت: ۲۹ شهریور ۴۰۵ درود بر همه‌ی شما امروز دور هم جمع شدیم تا این روز فرخنده رو در کنارِ ساناز عزیزم باشیم🥹 مهم نیست اون رو یاماخ میشناسی یا ساندیس شایدم گیلاس شاید هم سان اَز مهم اینه این دختر خانم خوشگل «من دیدمش واقعا خوشگله» امروز به دنیا اومده و همه جا رو نورانی کرده. ساناز عزیزم تو نه تنها تو دل من، بلکه تو دل خیلی از بچه‌ها به یاد موندنی هستی برات تو ۳۶۵ روز زندگیت آرزوی دل خوش، لب خندون و جیب پر پول دارم✨ از خدا برای اوردن این فرشته‌ی زیبا به زمین سپاسگزارم^^ حالا بریم موزیک تولدت رو تقدیمت کنیم: ذوق زده ام *چشمک* https://cdn.imgurl.ir/uploads/m4001_Tavalod-Story-02.mp3 حالا نوبت هدیه‌ی تولد ساناز خوشگلمه🎁🛍️ این هدیه با عشق دانلود شده مبارکت عسلچه‌ی من * قهقهه* 🥺😂 دست و جیغ و هورا بزنین میخوام کیک تولدش رو نشون بدم انرژیا کمه‌هااا آها آها افرین بریم برای کیک؟ بریممممم حالا تا ده بشمریم شمع‌ها فوت بشن سانی آرزو کن🥹 ۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹،۱۰ هورا تولدت مبارک😍🎂🎈 همه بیان وسط باهم یک صدا: تولد، تولد تولدت مبارک🥹 مبارک، مبارک تولدت مبارک✨ حالا بریم سراغ دیزاین تولدش😌🩵 و حرفای اخر تو این شب قشنگ ساناز مهربون من، دختر خوش قلب و همکار زیبای من خوشحالم از وقتی که در کنار تو گذروندم، ازت ممنونم که پذیرفتی پا رو زمین بزاری و راه نوشتن رو برگزیدی بودنت کنارمون واقعا با ارزشه پس الهی تا سالیانِ سال کنارمون بمونی دوست مهربون من🧡📝 تولدت پرتکرار قشنگم🧡🎂 @سان آز جهت ثبت تاریخ تولدتون تو تا‌پیک زیر پیام بزارین: -تاریخ-تولد-بچه‌های-انجمن🎂🎈/ میتونین همین پایین تو این روز زیبا همراه سان اَز باشین✨
  5. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

  6. من آدم رفتن نیستم، ولی اگه رفتم تونستی پیدام کن.
  7. هر آدمی بالاخره یه روزی ثابت میکنه اونی نیست که تو فکر میکردی.
  8. از من شکسته دل تر اگر هست، منم. - آملی
  9. @هانیه پروین درود مدیر جان درخواست انتشار رمانم رو داشتم^
  10. ‏من جز تو کسی را ندارم؛ البته تو را هم که ندارم. ۲۶ شهریور.
  11. دلم یه " بالاخره شد " می‌خواد.
  12. اخلاق منو از بقیه نپرسید من با هرکی اندازه لیاقتش رفتار میکنم.
  13. شناسنامه‌ی سیاه به پایان رسید. 

    مرسی ازتون که همراهم بودین 

    @هانیه پروین @نیکتوفیلیا @nafas.shahpori @زینب چرمگر @فاطیما هاشمی

    و همه‌ی کسایی که حضور ذهن نداشتم و اسمشون رو نبردم🤍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      فداتشم گلم مرسی ازت زینب جانم🤍

    3. nafas.shahpori

      nafas.shahpori

      مبارک باشه امیدوارم بدرخشی😍

      جلد بعدیش کی شروع میشه دل تو دلم نی 😅

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      مرسی عزیزدلم🤍

      بزودی شروع به نوشتن میکنم^^

  14. «پارت آخر» «پوف»ای کشید و بدون این‌که نگاهی بهم بندازه، با صدایِ آروم گفت: -صورتت، لبت… دیگه ادامه نداد و من تا تهش رو خوندم؛ منظورش کبودی‌هایِ یادگارِ کوروش بود. لبخندِ تلخی رویِ لبم نقش بست. سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم. بغض مثلِ طناب دورِ گلوم گره خورد و نفسم رو به غارت بُرد. -فکر نمی‌کنم این قضیه به شما مربوط باشه. تو ذوقش خورد؛ این رو وقتی متوجه شدم که با سرعت تا سرِ کوچه‌مون روند. بارون بند اومده بود و تنها قطراتی از خودش رو رویِ شیشه‌ی جلو به جا گذاشته بود. محکم رویِ ترمز کوبید که من کمی به سمتِ جلو متمایل شدم. -حق با شماست، بفرمایید خانم. مرتیکه انگار فحشش داده بودم؛ پولدارِ نازپرورده‌ی لوس. صدایِ باز شدنِ قفل‌هایِ ماشین باعث شد دستم به سمتِ دستگیره بره. برایِ آخرین بار به صورتِ عبوسش نگاه انداختم؛ از چشماش زیرنویسِ فحش پخش می‌شد. شونه‌ای بالا انداختم و همون‌جور که بدنم خم شده بود تا خارج بشم، با سرِ پایین‌افتاده زمزمه کردم: -خیلی ممنون آقا، لطفاً شماره کارتتون رو بنویسین، بهم بدین، پولتون رو پس بدم. مرد خواست حرف بزنه، خواست چیزی بگه که یک دست رویِ شونه‌ام نشست و من رو وحشیانه از ماشین خارج کرد. شوکه رویِ زمینِ خیسِ خیابون افتادم. جرئت نداشتم سرم رو بلند کنم؛ صدایِ نعره‌ش پرده‌ی گوشم رو پاره کرد: -هرجایی، عوضی! می‌کشمت، امشب دیگه می‌کشمت. آریان فوراً از ماشین خارج شد که همین حرکتش باعث شد قلبم تویِ سینه از تپش بایسته! نه… نه، آریان نباید واردِ ماجرا می‌شد. کوروش با لگد به جونم افتاد. وسطِ خیابون با اون کفش‌هایِ ورنیِ سنگین به سر، صورت و بدنِ آش‌ولاشم ضربه می‌زد. -می‌بندمت تویِ خونه، مثلِ سگ می‌بندمت، تو لیاقتت همینه! اشغال، عوضی! هرجایی با این پسره کدوم گوری بودی؟ دستم رو جلویِ صورتم گرفته بودم و هیچ‌چیز نمی‌دیدم؛ فقط درد می‌کشیدم و دم نمی‌زدم. تویِ یک لحظه کوروش به عقب کشیده شد و این‌بار صدایِ فریادِ مردِ دیگه‌ای بلند شد: -مرد مؤمن، داری چیکار می‌کنی وسطِ خیابون؟ اما کوروش بی‌ادب‌تر از اون بود که در مقابلِ لحنِ مؤدبِ آریان فحش نده: -بی‌ناموس، مادر جن… صدایِ «آخ» کوروش تویِ کوچه پیچید. مشتی که آریان به صورتش زده بود، اون رو چند سانت به عقب هُل داد. اون‌ها به جونِ هم افتادن؛ آریان رویِ پیکرِ کوروش نشست و ضربه زد، کوروش هم کم نمی‌آورد؛ دو تا می‌خورد، یکی می‌زد. بدنِ آش‌ولاش‌شده و لباس‌هایِ پاره‌ام رو جمع کردم و با ته‌مونده‌ی جونم جیغ زدم: -کمک… توروخدا… کمکم کنین. «پایان فصل اول» تاریخ شروع: ۸ مرداد ۴۰۵ تاریخ پایان: ۲۶ شهریور ۴۰۵ سخن نویسنده: از این‌که رمان «شناسنامه‌ی سیاه» رو تا به این‌جا همراهی کردین، صمیمانه سپاسگزارم. این رمان در دو جلد نوشته خواهد شد و جلدِ دوم با نامِ «راز» منتشر می‌شه. از همراهی و نظراتتون ممنونم. امیدوارم ادامه‌ی این داستان هم بتونه مثلِ جلدِ اول، شما رو با خودش همراه کنه. آثارِ دیگه‌ی بنده: رمان «کلاشینکف» رمان «عبث احساس» رمان «کلوچه خرمایی» داستان «میت بی‌کفن»
  15. «پارت صد و دوم» -از کجا فهمیدین من متأهلم؟ آریان بی‌حوصله لب زد: -دخترِ مجرد حلقه نداره دستِ چپش! خجالت‌زده افکارم رو پس زدم، حرف رو عوض کردم: -لطفاً یک شماره کارت بدین، هزینه رو تا شب براتون جابه‌جا می‌کنم. ممنون از لطفتون، یک‌جا وایسین، من پیاده می‌شم. صدام منگ و خمار بود؛ مثلِ این‌که تویِ سرُمم مسکن یا خواب‌آور زده بودن. آریان راهنما زد و ماشین رو از چهارراه به سمتِ راست هدایت کرد. به نیم‌رخِ جدیش نگاه انداختم، اخماش بد تویِ هم بود و رگِ شقیقه‌اش رو به نمایش می‌ذاشت. -بحثِ پول جداست خانم، به اندازه‌ی کافی کارام لنگ مونده، نمی‌تونم شمارو هم به امونِ خدا وسطِ خیابون بذارم و برم. دکتر گفته ممکنه گیجی تویِ سرتون باشه. هرچی سنگه مالِ پایِ لنگه دیگه! این قشرِ جامعه هم از سنگ و پایِ لنگ گله داشتن؟ چرا؟ چون به یک پارتیشون نرسیده بودن؟ به گرل‌فرندشون قولِ پاساژگردی دادن و نرفتن؟ لپم رو از داخل گاز گرفتم تا حرفی نزنم، نمی‌خواستم دلِ پُرم رو برایِ این مرد خالی کنم. چهار تا انگشت رو تویِ هم قلاب کردم و شست‌ها رو به نوبتی از سوراخِ ایجادشده رد کردم. -معذرت می‌خوام، من که گفتم حالم خوبه، خودم از پسِ خودم برمیام. دستش رو کلافه لایِ موهاش کشید و با حرص چنگ زد. جلویِ سوپرمارکتی ایستاد و از ماشین بیرون زد. به تیپش از پشتِ سر خیره شدم، شلوارِ پارچه‌ایِ بَگ و تیشرتِ لَشِ سفید، عجیب سنش رو کمتر نشون می‌داد. به محضِ ورودش به مغازه، سرم رو چرخوندم و موبایلم رو به دست گرفتم. دیدنِ ساعت باعث شد خداروشکر کنم کوروش قرار نبود زود به خونه برگرده. زیرِ دلم تیر کشید، لبم رو گاز گرفتم. پریودیم نزدیک بود و بینِ این همه مشکل، دردهایِ سرسام‌آورش رو کم داشتم. آریان برگشت، با پاکتی سیگار و بسته‌ای چیپسِ پیازجعفری، بدونِ هیچ کلامی سرِ جاش نشست. -مشکلی نیست؟ نگاهم به دستی که تویِ هوا تکون می‌داد گره خورد، حروفِ انگلیسی پشتِ هم نوشته شده بود و کلمه‌ی «وینستون» رو به رخم می‌کشید. -من همین‌جا پیاده می‌شم، بیشتر مزاحمتون نمی‌شم. دستم سمتِ دستگیره رفت؛ خجالت می‌کشیدم از این‌که این آدمِ غریبه من رو تا درمانگاه رسوند و حالا از من برایِ کشیدنِ سیگار تویِ ماشینی که متعلق به خودش بود، اجازه می‌گرفت. -چقدر یک‌جمله رو تکرار می‌کنی! سکوتم رو که دید، سیگارش رو با فندکی مشکی‌رنگ آتیش زد، سیگار سوخت و پَکِش هر چند ثانیه از گوشه‌ی شیشه‌ی راننده به بیرون افتاد. -موکلِ میران هستی؟ سؤالش نظرم رو جلب کرد و باعث شد چشم از سیگار بردارم. -چطور؟ استارت زد و ماشین رو به حرکت درآورد. میمیکِ صورتش بدونِ حس بود؛ نمی‌شد تشخیص داد دنبالِ چیه. -چون تویِ دفترش دیدمت و… مکث کرد؛ با خودش کلنجار می‌رفت ادامه‌ی جمله رو به زبون بیاره. با دقت فیسش رو وارسی کردم و با کنجکاوی لب زدم: -و؟
  16. «پارت صد و یکم» زنی مقابلم چهارزانو نشست، می‌تونستم ترس رو تویِ چشماش ببینم، اما از نشون دادنِ واکنش معذور بودم. -وای مصطفی، رنگ نداره به صورت. مصطفی هم به زن پیوست و حیران به من نگاه کرد. پلکم هی بالا می‌رفت و به جایِ سابقش برمی‌گشت. جالب بود که حالتِ غش داشتم، ولی از هوش نمی‌رفتم. صداها رو واضح‌تر از همیشه می‌شنیدم. -گوشیش دستشه، ببین کس و کاری چیزی پیدا می‌کنی ازش زنگ بزنی، شر نشه واسمون؟ فقط تنها کاری که ازم بر اومد این بود که گوشی رو به خودم بچسبونم، نمی‌خواستم کس و کار داشته باشم؛ اون لحظه آرزو کردم فکر کنن من بی‌کس و کارم. صدایِ قدم‌هایی که پشتِ سرم می‌شنیدم، آخرین سمفونیِ درونِ گوشم بود. همون‌جا رویِ پله‌ی سرد از حال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم. *** به آبمیوه‌ی داخلِ دستم خیره بودم و یک کلام حرف نمی‌زدم؛ انگار اون هم فهمیده بود تویِ باغ نیستم تا باهام صحبت کنه، آروم رانندگی می‌کرد. برقِ ساعتِ مارکش تویِ شیشه‌ی بغلم بازتاب می‌شد و به چشمم می‌خورد. -تا تهش بخور، بازی نکن باهاش. مخاطبِ کلام من بودم، اما چشم‌ها فقط خیابونِ شلوغِ دمِ عصری رو می‌پایید. -ممنون. باز هم به آبمیوه چشم دوختم و ذره‌ای ازش نخوردم. -اسیر شدم به‌خدا. گله‌اش آروم بود، ولی نه اون‌قدر که به گوشم نرسه. سرم رو پایین انداختم و با شرم به پنبه‌ای که پشتِ دستم جولان می‌داد، نگاه انداختم. این‌بار صدایِ آریان بالاتر رفت. -البته تو سِرُمت تقویتی بود. دلم می‌خواست وقتی تویِ درمانگاه چشم باز کردم و اون رو به عنوانِ همراهم دیدم، زمین دهن باز می‌کرد و من رو می‌بلعید. بدبخت‌تر از این می‌شد باشم؟ من و یک مردِ غریبه… وای اگه کوروش می‌فهمید، وای! -با همسرت تماس گرفتی؟ واژه‌ی «همسرت» تنم رو لرزوند، عوضی هم تویِ ذهنِ من میومد، هم تویِ کلامِ بقیه! کاش این مرد کمکم نمی‌کرد و از گرسنگی می‌مردم، شاید این‌جوری از شرِ کوروش راحت می‌شدم. -حداقل می‌گفتی بیاد دنبالت! تو این دور و زمونه کی چنین کاری واسه آدم از جیبِ خودش می‌کرد؟ هرچقدر هم ماشینِ مدل‌بالا و ساعتِ مارک داشت، هرگز از وقت و مالی که برایِ یک آدمِ غریبه خرج کرده بود نمی‌گذشت. برایِ همین از تعارفی که بهم زده بود، کلافه به نظر می‌اومد؛ بیچاره از کجا می‌دونست من بی‌کس و کارتر از اونم که درخواستش رو رد کنم؟ دستِ آزادم رو به سمتِ گردنبندم بُردم و لمسش کردم. اگه این رو هم می‌فروختم، حاضر نبودم لحظه‌ای کوروش رو از شرایطم مطلع کنم. کوروش من و این مرد رو باهم می‌کشت. اصلاً از کجا فهمیده بود من شوهر دارم؟
  17. «پارت صد» آخرین باری که جوابش رو نداده بودم و اون فاجعه به بار اومد، تویِ ذهنم نقش بست. با ترس به صفحه‌ی موبایل خیره شدم و دکمه‌ی اتصال رو با لرزشِ شستم لمس کردم. -الو؟ صداش از شلوغی میومد، انگار وسطِ یک هیاهو قرار داشت. طول کشید تا صدایِ بسته شدنِ در و سکوت به گوشم برسه. -من امشب دیرتر میام. صدایِ بوقِ اشغال، ابروهام رو به بالا پروند؛ متعجب گوشی رو به سمتِ چشم‌هام بُردم، واقعاً تماس قطع شده بود. مرتیکه‌ی دیوونه، خبر دادنش هم مثلِ آدم نیست. باز هم لیوانی آب برای خودم ریختم و یک نفس سر کشیدم تا بلکه کمی از التهاب درونیم کم بشه. نگاه امامی هنوز خیره به من بود و این رو از سنگینیش حس می‌کردم، بالاخره این نگاه‌ با حرف زدن همراه شد: -حتماً جلسه‌ی بعدی تشریف بیارین خانم، باید عمیق‌تر باهم صحبت کنیم. این یعنی «برو.» یعنی «وقتم رو زیاد گرفتی.» نشخوارِ فکری دلیلی شد که سریع بلند شم. شاید چون مبلغی پرداخت نکردم، من رو سریع پس فرستاد! -با منشی هماهنگ کنین، وقتِ بعدیتون فیکس بشه. به سختی لبم رو کج کردم تا به این مرد لبخند بزنم و تشکر کنم، هرچند بعید می‌دونستم چیزی که رویِ صورتم بوده، به تبسم شبیه باشه. -خیلی ممنون از لطفتون… ممنون، خدانگهدار. به سمتِ خروجی راهی شدم؛ امامی تا جلویِ در راهنماییم کرد. وقتی مطمئن شد به سمتِ پذیرش میرم، با استحکام و جدیت کلمات رو پشتِ هم ردیف کرد. -حتماً وقتِ بعدی بیاین تا کارهاش رو پیگیری کنیم. خدانگهدارتون خانم کیوانی. پشت به اون بودم و این اجازه نمی‌داد پوزخندِ نشسته رویِ لبم رو ببینه. وقتِ بعدی برایِ من فقط یک جمله پشتش داشت: «دفعه‌ی بعدی پول بده، با پول بیا.» قدم برداشتم تا از سرِ تکلیف وقتِ بعدیم رو بگیرم. منشی تایمی بهم داد که قطعاً بعدش هرچی فکر می‌کردم، به یاد نداشتم چه زمانی بود. -به‌به، ببین کی این‌جاست! چطوری رئیس؟ صدایِ بشاشِ امامی من رو مجبور کرد چشم از منشی بردارم. چشمام از حدقه در اومد، این این‌جا چیکار می‌کرد؟ همدیگه رو به آغوش گرفتن، امامی چند ضربه به پشتش زد و خندان ازش جدا شد. -رئیس و زهرمار، چقدر بگم من رو این‌جوری صدا نکن؟ انگار نه انگار تویِ محلِ کارش حضور داشت، قهقهه زد که نگاهِ خیلی‌ها رو به سمتِ خودشون کشوند. -تو هم اخلاقت مثلِ پسرک بی‌پروایِ خاندانتون، چیزِ مرغی شده‌ها. آریان حواسش به اطراف نبود و متوجه‌ی نگاهِ خیره‌ی من قرار نگرفت. -وقت ندارم داداش، بیا این امضایِ من رو بزن برم. بعداً مفصل حرف می‌زنیم. امامی ابروهاش رو تویِ هم کشید و با سیاستِ مصنوعی لب زد: -آره دیگه، مگه این‌که پرونده داشته باشی یادِ من بیفتی! منم خیلی سرم خلوته، می‌بینی که! با چشم به سالنِ شلوغ اشاره زد و چشم و ابرو اومد. خودش هم انگار تازه به یاد آورد تو چه موقعیتی قرار داره، چون در ادامه گفت: -بیا داخل حداقل. آریان نگاهی به سکوتِ دفتر انداخت، فوری سرم رو کج کردم و غیرارادی، پشت بهش ایستادم. ورودشون به اتاق باعث شد تلنگری بخورم و بعد از تشکر از زنِ محجوبِ مقابلم، از ساختمون خارج بشم. از گرسنگی مغزم کار نمی‌کرد؛ اسیدِ معده تا گلو بالا اومده بود و باعث می‌شد آبِ دهنم رو قورت بدم. رویِ آخرین پله نشستم و به دست‌هایِ لرزونم خیره شدم. بدنم انرژی نداشت تا خونه پیاده برم، عرقِ سرد رویِ گودیِ کمرم می‌رقصید و من رو می‌ترسوند. -نه… الان نه. صدایِ لرزونم حالتِ خماری گرفته بود. این حالت رو می‌شناختم، قبلاً پیش اومده بود با مادر دعوا کنم و از لج لب به چیزی نزنم. پلکم بالا رفت و بدنم سِر شد، به‌زور نفس می‌کشیدم تا به خودم مسلط بشم، اما تأثیری نداشت. عرق به پیشونیم نفوذ کرد و خیسی از خودش به جا گذاشت. -خانم؟ چرا سرِ راه نشستین؟ صدایِ مردِ غریبه هم نتونست مانعی برای از دست دادنِ هوش و حواسم بشه. تنها دستِ راستم رو بالا آوردم و با عجز تکونش دادم. تنها راهی بود که می‌تونستم درخواستِ کمک کنم، چون صدام در نمی‌اومد.
  18. «پارت نود و نهم» -درباره‌ی آسیبِ فعلیتون هم بهتره همین موضوع رو جدی بگیریم. اگر هنوز آثارِ آسیب وجود داره، باید مستند بشه. معاینه و گزارشِ پزشکی می‌تونه در کنارِ بقیه‌ی مدارک اهمیت داشته باشه. چشم‌هام رو بهش دوختم. ترسیده لب‌هایِ ترک‌گرفته‌ام رو تکون دادم: -یعنی باید برم پزشکیِ قانونی؟ لبخند زد تا باز هم ترسِ قطعی رو از من دور کنه، از اون لبخندها که به هرکی که جایِ من نشسته بود می‌زد. -ممکنه یکی از اقداماتی باشه که لازم بشه انجام بدین. ولی قبلش باید شرایطتون رو دقیق بررسی کنیم و ببینیم برای پرونده‌تون چه چیزهایی لازمه. قلبم دوباره تند زد. -پس… هنوز امیدی هست؟ میران چند ثانیه نگاهم کرد. این‌بار نه لبخند زد، نه سعی کرد با یک جوابِ قشنگ آرومم کنه. فقط با همون لحنِ آرام و حساب‌شده‌ای که از اول داشت، جواب داد: -امید هست، ولی من نمی‌خوام بهتون امیدِ بی‌پایه بدم. چیزی که می‌تونم بگم اینه که با توضیحاتی که دادین، ارزش داره موضوع رو دقیق بررسی کنیم و برای پیدا کردنِ مدارک و مسیرِ قانونی اقدام کنیم. البته باید زمانِ پیگیری شما رو از خونه‌ی همسرتون دور کنیم. برای چند ثانیه چیزی نگفتم. همین که نگفت «هیچ کاری نمی‌شه کرد»، کافی بود تا دوباره نفسی که از چند دقیقه قبل تویِ سینه‌ام حبس شده بود، آزاد بشه. -پس من… پیچیده شدنِ صدایِ زنگِ موبایلم باعث شد قبضِ روح کنم. چند ثانیه طول کشید تا گوشی رو بالا بیارم و به اسمی که روش افتاده بود، نگاه بندازم. دیدنِ اسمِ کوروش تمومِ استرس‌هایِ دنیا رو به من وارد کرد. سرم رو بالا آوردم و به امامی که محتاطانه من رو نظاره می‌کرد، نگاه انداختم. -خودشه… شوهرمه! امامی از جاش بلند شد و دست‌به‌سینه موند. -جواب بدین لطفاً.
  19. «پارت نود و هشتم» میران چند لحظه مکث کرد. -اشکالی نداره. شما چیزی رو که یادتونه به من می‌گین، ما همون رو بررسی می‌کنیم. قرار نیست چیزی رو که مطمئن نیستین، به عنوانِ واقعیتِ قطعی واردِ پرونده کنیم. نفسم رو آهسته بیرون دادم. میران نگاهِ کوتاهی به صورتم انداخت؛ این‌بار آثارِ کبودی بیشتر از قبل به چشم می‌اومد. با لحنی آرام، اما جدی پرسید: -این آسیب‌ها مربوط به همین چند روزِ اخیره؟ دستم ناخودآگاه بالا اومد و گوشه‌ی شالم رو رویِ صورتم کشیدم. -بله. نگاهش رنگِ ترحم گرفت یا من توهم زدم، نمی‌دونستم کدوم حالتش بود، اما بالاخره با حرف زدن فکرِ من رو باز کرد: میران چند لحظه ساکت موند؛ نگاهش از رویِ صورتم کنار نرفت و انگار داشت حرف‌هایِ قبلیم رو دوباره تویِ ذهنش مرور می‌کرد. لحنش این‌بار جدی‌تر شد. -الان که از خونه اومدین بیرون، همسرتون می‌دونه کجا هستین؟ با شنیدنِ سؤالش، انگشت‌هام دوباره تویِ هم گره خورد. -نه. مکثِ کوتاهی کرد و آروم‌تر ادامه داد: -اگه بفهمه برای مشاوره اومدین این‌جا، فکر می‌کنین ممکنه بهتون آسیب بزنه؟ نفسم سنگین شد و نگاهم رو پایین انداختم. -احتمالش زیاده. امامی سرش رو کمی تکون داد و بدونِ اینکه بخواد من رو بیشتر تحتِ فشار بذاره، پرسید: -جایی هست که اگه لازم شد، امشب بتونین برین اون‌جا؟ لبم لرزید. چطور به این مرد می‌گفتم جز خونه‌ی کسی که زندگی رو به کامم تلخ کرده، جایی برای رفتن ندارم؟ مگه نشنید وقتی از فشارِ مادرم براش گفتم؟ مگه نشنید گله‌هایی که با بغض از بی‌کس و کاریم گفتم؟ -نه… ندارم. باز هم لرز! من از این دخترِ ضعیف که هی آبِ دهنش رو برای قورت دادنِ بغض به پایین می‌داد، متنفر بودم! چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحنی محکم، اما آرام جواب داد: -پس قبل از هر اقدامی، باید برای امنیتتون هم فکر کنیم. نمی‌خوام کاری انجام بدیم که شرایطتون رو خطرناک‌تر کنه. از جاش بلند شد؛ دست‌به‌جیب به سمتِ میزش برگشت. دوباره عینک به چشم و خودکار به دست شد. همون‌طور که نوشتن رو از سر گرفت، زبونش هم چرخید:
  20. «پارت نود و هفتم» امامی از جاش بلند شد؛ به سمتِ پنجره‌ی پشتِ سرش رفت و برای عوض شدنِ هوایِ سنگینِ داخلِ اتاق بازش کرد. با لحنی شمرده، بدونِ اینکه بخواد امیدِ بی‌پایه‌ای بهم بده، جواب داد: -نه، منظورم این نیست. منظورم اینه که باید ببینیم از چه مسیری و با چه مدارکی می‌شه اقدام کرد. گیج شدم، انگار این گیجی رو از حالتِ صورتم خوند، چون لبخندی رویِ لبش کاشت و محتاط توضیح داد: -یکی از مسیرهایی که باید بررسی کنیم، عُسر و حَرَجه. یعنی اگر بتونیم ثابت کنیم ادامه‌ی زندگیِ مشترک برای شما با مشقت و شرایطِ غیرقابلِ تحمل همراهه، این موضوع می‌تونه از نظرِ حقوقی اهمیت داشته باشه. چشم‌هام رویِ صورتش ثابت موند. -با چیزایی که تعریف کردم… می‌شه ثابتش کرد؟ میران مکثِ کوتاهی کرد و بعد با دقت جواب داد: -صرفِ تعریف کردنِ شما برای دادگاه همیشه کافی نیست. باید ببینیم چه چیزهایی قابلِ اثباته. اتفاقاتی که قبل از ازدواج افتاده، رفتارهای بعد از ازدواج، هر نوع مدرکِ پزشکی، پیام، تماس، شاهد یا هر سندِ دیگه‌ای که وجود داشته باشه، می‌تونه مهم باشه. باید همه‌شون رو کنارِ هم بررسی کنیم. نگاهِ امیدوارم ناگهان خاموش شد؛ دیگه هیچ امیدی نبود! از دستِ این مردِ مثلاً کارکشته قطعاً کاری برنمی‌اومد. -من هیچ مدرکی ندارم. دلم برایِ خودم سوخت وقتی با بغضِ زیاد این کلمات رو پشتِ هم گفتم. نه مدرک داشتم، نه پشتیبان و نه پول! چجوری می‌تونستم جدا بشم؟ باید می‌سوختم و می‌ساختم. تا بمیرم و راحت بشم! امامی به سمتم اومد؛ شوکی که بهم وارد شده بود باعث شد از اینکه یک مرد زیرِ یک سقف روبه‌روم نشست، نترسم. انگار همه‌چیز رو از دست‌رفته می‌دیدم. امامی دست‌هاش رو تویِ هم قلاب کرد و با آرامشی که هر لحظه بیشتر می‌شد، زمزمه کرد: -نداشتنِ مدارک الان به این معنی نیست که پرونده تمومه. اول باید ببینیم چه چیزهایی وجود داره و از چه راه‌هایی می‌شه وضعیت رو اثبات کرد. عجله نمی‌کنیم و چیزی رو هم حدس نمی‌زنیم. بهش نگاه کردم، هربار چیزی می‌گفت که ناامیدم می‌کرد و بعد خودش دوباره بهم امید می‌بخشید. -شما گفتین همسرتون ازتون زمانِ تعرض عکاسی کرده، درسته؟ در کمالِ صداقت پاسخ دادم: -مطمئن نیستم، شاید بلوف زده باشه من رو بترسونه، شاید هم… نمی‌خواستم به واقعی بودنِ این قضیه فکر کنم، چون چهارستونِ بدنم رو می‌لرزوند. امامی چند لحظه ساکت موند. نگاهش از رویِ صورتم پایین رفت و رویِ دست‌هایی ثابت موند که هنوز پارچه‌ی شلوارم رو تویِ مشتم مچاله کرده بودن. با لحنی جدی‌تر ادامه داد: -اول باید ببینیم اون عکس‌ها اصلاً وجود دارن یا نه. اگه وجود داشته باشن، باید بررسی کنیم چطور می‌شه بهشون دسترسی پیدا کرد و اصالتشون رو هم بشه ثابت کرد. خودتون هم به هیچ عنوان سعی نکنین برای پیدا کردنشون واردِ گوشی یا حساب‌هایِ همسرتون بشین. سرم به سمتِ پایین سوق پیدا کرد و شروع به کندنِ گوشتِ کنارِ ناخنم شدم. -من حتی نمی‌دونم واقعاً گرفته یا نه.
  21. «پارت نود و ششم» از این‌که اون شبِ کذایی رو زنده نمی‌کرد و طوری باهام رفتار می‌کرد که انگار من رو نمی‌شناسه، خرسند بودم. به سمتِ میز عسلیِ مشکی‌رنگ خم شدم و درونِ لیوانِ کاغذیِ سفید برای خودم آب ریختم. جرعه‌جرعه آب رو به سمتِ معده‌ی خالیم هُل دادم، این کار باعث شد دیگه صدایِ قار و قورم رو نشنوم. -خیلی خوش آمدید، خانم. سرم رو بلند کردم و به مردی که با جدیت عینکِ مستطیلی‌ای به چشم داشت، نگاه کردم. -خیلی ممنونم. لبخندی رویِ لبش نشست که به واسطه‌ی اون، لرزشِ دست‌های من هم کمتر شد. -خب خانم کیوانی، تلفنی گفتین موضوعتون فوریه. ولی لازم نیست با عجله همه‌چیز رو تعریف کنین. نفسم حبس شد؛ مرورِ اون خاطرات کارِ آسونی نبود. میران وقتی سکوت من رو دید، سؤالِ بعدی رو بلافاصله نپرسید. چند ثانیه زمان داد و بعد آروم‌تر ادامه داد: -هرجوری راحت‌ترین، از اول برام تعریف کنین. من بیشتر گوش می‌دم. نفسم رو با فشار بیرون دادم. صدام خش گرفته بود، اما باید حرف می‌زدم: -نمی‌دونم… از کجا شروع کنم. میران حالتِ صورتش رو تغییر نداد. فقط سرش رو کمی به نشونه‌ی توجه پایین آورد. -از جایی شروع کنین که فکر می‌کنین مهم‌تره. من هم از شبِ رستوران شروع کردم، بعد پریدم به قبل، باز برگشتم به آینده، ان‌قدر تویِ توضیحِ شرایط هُل بودم که وکیل برای آرامشِ من چند سؤال می‌پرسید و به تفکراتم جهت می‌داد: -با همسرتون الان تویِ یک خونه زندگی می‌کنین؟ سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم. -و الان فکر می‌کنین دیگه نمی‌تونین تحمل کنین، درسته؟ باز هم زبونم نچرخید تا حروف رو به هم متصل کنه، انگار سنگی راهِ گلوم رو بسته بود که با یک لیوان آب دیگه پایین نرفت. -طبق چیزایی که گفتین، از نظرِ جسمی هم تویِ وضعیتِ خوبی نیستین، درست می‌گم؟ اشاره‌ی چشم‌هاش به صورتم، خجالت رو بهم هدیه داد؛ لبم رو گزیدم و پارچه‌ی شلوارم رو تویِ مشتم گرفتم. -بله. خودکارش رو به کاغذی که جلوش پهن بود کوبید و شروع به نوشتن کرد. منتظر بهش خیره شدم، رفتارِ ریزبینانه و بافکرش بهم امید می‌داد، کُلِ دفترش پُرِ آدم بود؛ حتماً کارش درست بود دیگه! -خانم کیوانی؟ تنم لرزید؛ مشتِ دستم سفت‌تر شد. -بله؟ عینک رو از رویِ چشم‌هاش برداشت و خودکار رو کنارِ کاغذ قرار داد. -چیزی که تعریف کردین از نظرِ حقوقی می‌تونه موضوع رو واردِ چند مسیرِ مختلف کنه. ولی من از همین الان نمی‌خوام بهتون قولِ نتیجه‌ای بدم که هنوز برایِ اثباتش مدارکِ کافی نداریم. هراس داخلِ چشم‌هام نشست. خودم رو کمی به جلو خم کردم، به سختی زبونم رو تکون دادم و با شوک گفتم: -یعنی… نمی‌تونم طلاق بگیرم؟
  22. «پارت نود و پنجم» -مطمئن باشین، آقای امامی، این پرونده درست حل شه جبران می‌شه براتون. مرد جوونی که با تیپ اسپرت این حرف رو به امامی می‌زد، لبش رو به خنده باز کرد. دست به شونه‌ی مرد زد و چند بار ضربه بهش وارد کرد. -این پرونده رو حل‌شده بدون، آقا مهرشاد. مهرشاد سرش رو به نشونه‌ی احترام خم کرد و دستش رو به سمت امامی دراز کرد. -امری باشه، قربان؟ امامی محکم دستش رو فشرد و با چند مرد دیگه خیلی گرم خداحافظی کرد. با همون لبخند به منشی انداخت و به مراجعه‌کننده‌هایی که بهش خیره بودن، سلام داد. -خانم، نفرِ بعدی رو بفرستین. به سمتش قدم برداشتم؛ اگه قرار بود به نوبت تمومِ این افراد وارد بشن و بعد نوبت من بشه، باید نعشه‌ام رو با نعش‌کش از این‌جا می‌بُردن. -آقای امامی؟ صدام مرد رو از حرکت منصرف کرد. جلویِ چارچوب در ایستاد و به منی که به سمتش می‌دویدم، خیره شد. ماسک رو سریع تا زیرِ گلوم پایین آوردم، هرچند که از سر و صورتِ کبودم خجالت می‌کشیدم. -دیروز باهاتون تماس گرفتم… می‌شه اول باهاتون صحبت کنم؟ من… من… می‌خواستم بهش بگم که کوروش اگه بفهمه این‌جام، من رو می‌کشه. می‌خواستم اعتراف کنم مثل سگ از این‌که این‌جا حضور دارم می‌ترسم، اما مرد با پریدن وسطِ حرفم بهم مجوز نداد. -بفرمایید داخل، خانم. انگار دنیا رو بهم داده بودن؛ برای اولین بار جهان به ساز من رقصید و دلم قرص شد که قبلِ کوروش به خونه می‌رسم. امامی واردِ اتاقش شد و در رو برای ورود من باز گذاشت؛ نفسِ عمیقی کشیدم و با سرِ پایین‌افتاده به داخل ورود زدم. میزِ قهوه‌ایِ کنجِ اتاق نظرم رو جلب کرد. کُلی گلدون با انواعِ گل‌ها میز رو پُر کرده بود؛ البته وجودِ قفسه‌ای که پرونده‌ها درونشون قرار داشت، آرامش رو ازم می‌گرفت. -در رو ببندین لطفاً و بشینین. اطاعت کردم؛ زیرِ نگاهِ خشنِ مراجعه‌کننده‌ها در رو بستم و با سرِ پایین‌افتاده همون‌جا ایستادم. -بفرمایید، خانم. زیرِ چشمی به دستش که به نشونه‌ی تعارف سمتِ مبل‌هایِ چرمیِ مشکی رفته بود، نگاه انداختم. با پاهایِ لرزون خودم رو به مبل‌ها رسوندم و معذب نشستم. -اگه حالتون مساعد نیست، لیوانی آب بخورین، رو میز جلوتون هست.
×
×
  • اضافه کردن...