رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    313
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. «پارت صد و بیست و هشتم» بابک که از صدای شکسته شدن شیشه قالب تهی کرده بود، فوراً کمی از محتوای امریکانوَش را سر کشید. پس از قرار دادن لیوان روی میز، دستش را درهم قلاب کرد و گفت: -یعنی دانشگاه نرفتید؟ آیلار نیم‌نگاهی به گیتی انداخت، خودش هم به یاد نداشت که آیا دانشگاه رفته بود؟ فقط می‌دانست از کودکی در یتیم‌خانه بزرگ شده است و پس از هجده سالگی در شرکت فربد، منشی بودن را آغاز کرده. -نه… تا خواست ادامه‌ی حرفش را بزند، گیتی با خنده‌ای مصلحتی میان حرفش پرید و رشته‌ی کلام را از آیلار گرفت. -حالا چه فرقی برای تو می‌کنه؟ نکنه با خواهرم اومدی دیت؟ سپس بازهم خنده بر لب زد تا بابک از استرس درونی‌اش مطلع نشود. آیلار با دستی لرزان، هات‌چاکلتش را بین دستانش گرفت و کمی از محتویات آن را نوشید. از نگاهِ مسخ این مرد حس خوبی نمی‌گرفت، انگار چیزی این وسط بود که او از دیدنش عاجز بود. -اِ وای! چی‌شدی؟ چرا رنگت پریده؟ صدای توأم با نگرانیِ گیتی، بابک را هم هشدار کرد. آیلار تنها گفت: -چیزیم نیست. گیتی از جایش بلند شد و کوله‌اش را با دوبند بر شانه‌اش آویخت. -بهتره برگردیم خونه، دکترش گفته نباید زیاد بهش فشار بیاریم. بابک مبهوتِ اتفاقاتی که در حال وقوع بود را از نظر گذراند. هردو دختر از جا بلند شدند، گیتی دستش را به سوی بابک دراز کرد، بیشتر از نگرانی، اضطراب در کلامش به چشم می‌آمد. -از آشنایی باهات خوشحال شدم بابک، اما متأسفانه حالِ خواهرم خوب نیست، باید برگردیم خونه. بابک بی‌توجه به دستِ دراز شده‌ی گیتی، خود را به آیلار رساند و مقابلش قدعلم کرد. -چرا حالتون خوب نیست؟ چی اذیتتون می‌کنه؟ آیلار با چشمانی گرد شده، قدمی به عقب برداشت. رفتارهای عجیب این مرد را درک نمی‌کرد. خود را به گیتی نزدیک کرد و کنارش قرار گرفت. دیگر افسردگی بس بود، باید یک جا این مردِ حراف را ساکت می‌کرد. -به شما چه ربطی داره که چی اذیتم می‌کنه آقا؟ من خودم شوهر دارم، زندگی دارم، نیاز به کمک شما هم ندارم. سپس دست گیتیِ ساکت را کشید و به سمت خروجیِ کافه دوید. چرا این صحنه برایش آشنا بود؟ قبلاً هم به کسی گفته بود که شوهر و زندگی دارد؟ به محض خروج از کافه، دستِ گیتی را رها کرد و دست به سینه، توبیخش را شروع کرد. -با هر آدمی که معلوم نیست چه شخصیتی داره دیت می‌ذاری و دروغ ردیف می‌کنی؟ می‌دونی اگه فربد بفهمه چه بلایی سرت میاره؟ اما گیتی در باغ نبود، چشمانش از اضطراب دودو می‌زد و با این‌که هیچ تحریک سنگینی نداشت، نفسش سخت بالا می‌آمد. برخلاف غرهای آیلار، دستش را گرفت و به طرف ماشین کشید. -بیا فعلاً از این‌جا بریم! آره، آره فقط باید بریم. جمله‌ی دومش را انگار برای خود به زبان آورده بود، با هر کلمه چند بار سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌داد. آیلار متعجب، لبش را باز کرد: -چت شده گیتی؟
  2. «پارت صد و بیست و هفتم» پژواک محراب شکست، دیگر خبری از عصبانیت نبود، تنها صدایی از تهِ حلقش بیرون آمد که دلِ هر شنونده‌ای را می‌شکست. -لامصب بعد شیش ماه پیداش کردم، حداقل ببینمش! بابک لب‌هایش را برهم فشار داد و دست مشت‌شده‌اش را جلوی دهانش گرفت. هردو در خاموشیِ کامل به صدای نفس‌های یکدیگر گوش می‌سپردند تا سرانجام صدای توأم با افسوس محراب، سکوت را درهم شکست. -حالش خوبه؟ سالمه؟ عجز از تک‌تک حرف‌های جمله‌اش به گوش می‌رسید. بابک سرش را پایین انداخت و تنها زمزمه کرد: -خوبه و سالمه، بیشتر الان نگران توعم، پانشی بیای این‌جا همه‌چی رو خراب کنی. محراب با تکیه بر همان دیواری که در کنارش بر زمین افتاده بود، از جایش بلند شد و سیگارِ بعدی‌اش را روشن کرد. -باشه. بابک هشدار نهایی را داد و گفت: -دارم برمی‌گردم سمت دخترا، نمی‌تونم دیگه باهات حرف بزنم، دیگه سفارش نکنم. پُکی به سیگارش زد و دست آزادش را به صورتش کشید. دود اتاق را پر کرده بود و تحمل این وضعیت برایش دشوار به نظر می‌آمد. موبایل روی حالت بلندگو تمام اتفاقات را برایش شفاف‌سازی می‌کرد. -ببخشید یکم طول کشید! صدای بابک واضح‌تر از صدای هانایی بود، در پاسخ حرفش گفت: -نه خواهش می‌کنم، ما انتخابمون رو کردیم، تو هم انتخاب کن. بابک امریکانویی سفارش داد و باز رشته‌ی کلام را به دست گرفت: -خب از خانوادتون بگو گیتی جان، خواهر، برادر دیگه‌ای هم داری؟ آوردن نام «خانواده» دستِ آزاد محراب را مشت کرد، تنها کافی بود دستش به حامد شاه‌نشین برسد، قطعاً این دخترِ عوضی‌اش را یتیم می‌کرد. -آم، پدر و مادرم رو تو تصادف از دست دادم، فقط خواهرم برام از اون تصادف مونده. لحن بابک متأثر شد: -اِی وای، تسلیت می‌گم. «تشکر» زیرلبی هانا، ضعیف بود اما نه آن‌قدر که به گوش تیز شده‌ی محراب نرسد. با صدای نوتیفیکیشن موبایلش، هم‌زمان هم به سؤال بابک گوش کرد، هم پیام را خواند. -شما چیکار می‌کنی آیلار خانم؟ مدیرِ کارخونه‌ای یا در حال تحصیل؟ «مگه به بابک نگفتم شما نباید برین بابلسر؟ چرا حرفم رو گوش نمی‌دین؟ کجایین؟» سرش از هردو چیزی که شنیده و خوانده بود، تیر کشید. سیگارش را در سینک آشپزخانه خاموش کرد و درونِ سطل زباله انداخت. چرا روشنا حرف نمی‌زد؟ چرا جواب بابک را نمی‌داد؟ چرا باد در غبغب نمی‌انداخت و نمی‌گفت من مدیرِ کارخانه هستم؟ چه بلایی بر سر آن دختر آورده بودند؟ لیوانی برداشت تا دهان خشک‌شده‌اش را سیراب کند. همین که خواست دستش را به سمت دستگیره‌ی یخچال ببرد، صدایی لطیف توانش را سلب کرد. -آم… راستش… بعد ازدواج بیخیالِ درس و کار شدم. صدای شکستن لیوان در خانه اِکو شد، انگار پتکی محکم در پسِ سرِ محراب کوبیدند. دستش را به یخچال گرفت تا سقوط نکند. ازدواج؟ به همین راحتی؟ زمانی که محراب دربه‌در او، زنگ هر خانه‌ای را می‌زد، او خوش و خرم ازدواج کرده بود؟
  3. «پارت صد و بیست و ششم» باید صدایش را در می‌آورد، باید محراب این صدا را می‌شنید تا او را مطمئن می‌کرد این دختر، همان روشنای گم‌شده است. -خوبم، ممنونم! صدایش آن‌قدر رسا بود که به گوش محراب برسد، پس چرا حرفی نمی‌زد؟ صدا حتی برای بابک هم آشنا بود. -خداروشکر، این‌جا با خواهرتون زندگی می‌کنین؟ هانا اجازه نداد آیلار جواب بابک را بدهد، خودش در حرف زدن پیشی گرفت، خنده‌ای مصنوعی بر لب نشاند و با موهای کرلی‌شده‌اش بازی کرد. -نه، خواهرم تهران زندگی می‌کنه، تازه چند روزه اومده شمال، حال‌وهوایش عوض بشه. پرسنل کافه به سمت‌شان آمد و اجازه‌ی جواب دادن را از بابک گرفت. -سلام، خیلی خوش اومدید، بفرمایید. منو را با لبخند بر روی میز گذاشت، سپس راهش را گرفت و رفت. بابک منو را به سمت دخترها هل داد و لبش را بیش از قبل کش داد. -شما تا انتخاب کنید، من یک سرویس برم. گیتی سر تکان داد و آیلار منو را به دست گرفت، می‌خواست هرچه زودتر از مراسم مسخره تمام شود. سرش هنوز درد می‌کرد و تحمل شلوغی و خنده‌های میز بغلی را نداشت. بابک از جا بلند شد و با گفتن «با اجازه» به سمت سرویس بهداشتی پشتِ کافه رفت. -هی، زنده‌ای؟ از آن سوی تلفن، حتی صدای نفس کشیدن هم نمی‌آمد. بابک از این‌که محراب حرف نمی‌زد دلشوره گرفته بود و تنها بهانه‌ی رسیده به ذهنش، سرویس بهداشتی شد. -صداشو شنیدی؟ چهره‌اش خیلی شبیهه! بالاخره پس از چند ثانیه، صدای شوکه‌ی محراب را شنید. -خودشه! بابک جلوی درِ دستشویی خشکش زد، پلک‌هایش را برهم فشرد و دستش را بین موهایش کشید. -چرا پس نسبت به من ری‌اکشنی نداشت؟ انگار واقعاً اولین بار بود من رو می‌دید! صدای محراب از فاصله‌ی بیشتری به گوش بابک پتک زد. -من دارم میام اون‌جا، باید ببینمش، لابد مجبورش کردن، حالش خوبه؟ بابک چشمانش را باز کرد و حالت تهاجمی گرفت. -چی می‌گی؟ تو بیای، هانا می‌شناستت! حالا که می‌دونیم روشنا حالش خوبه و زنده‌ست، دیگه بقیه رو باید دست پلیس بسپاریم. عربده‌ی محراب باعث شد صدای جرجر ایرپاد دربیاید. -حالا که می‌دونم پیش اون مادر به خطاهاست، بزارم بمونه؟ حالت خوشه؟ میام خودم می‌برمش، دیگه به حرف شماها گوش نمی‌دم. بابک کلافه شد، نمی‌دانست چطور باید محراب را آرام می‌کرد. درنگی کرد و بعد با لحنی اطمینانی زمزمه کرد: -داداشِ من، من خودم پشتشون می‌رم، جلوی خونه‌شون بَس می‌شینم، تو فقط با پلیس بیا، باشه؟ سکوت محراب را به نشانه‌ی آرام‌تر شدنش گذاشت و با دست بر روی دیوارِ سرویس بهداشتی خطوطی فرضی کشید. -سهراب همه‌چی رو با پلیس مازندران هماهنگ کرده، حالا که از شانسمون این‌جا موندن، آخرین فرصته که حامد و هانا رو هم گیر بندازیم. محراب باز هم حرفی نزد، ولی صدای نفس‌زدن‌های عصبی‌اش نشان می‌داد که همچنان به سخنان بابک گوش می‌دهد. -الان اگه بیای، همه‌چی خراب می‌شه! شاید حتی با دیدن تو، حامد نقشه‌ی جدید بکشه و از کشور فرار کنه.
  4. «پارت صد و بیست و پنجم» بابک در کنجِ کافه، پشتِ میزی قهوه‌ای‌رنگ نشسته بود و ایرپادش را روی گوشش تنظیم می‌کرد. -صدام رو داری؟ صدای بمِ محراب از آن‌سوی خط به گوشش رسید. -دارم. کاپشنِ مشکی‌رنگش را بیشتر به خود فشرد و با اعتمادبه‌نفس ابرو بالا انداخت. -خوش‌به‌حالت، خیلی‌ها آرزوی شنیدنِ صدام رو دارن. محراب «پوف»ی کلافه از بین لب‌هایش بیرون داد، صدایش با خش‌خش خفیفی به گوش بابک رسید. -کاری می‌کنی از فرستادنت پشیمون بشم، یکم جدی باش! بابک خواست نیشش را باز کند و چیزی بگوید که صدایی رسا مانعش شد. -شما آقا بابک هستی؟ بابک سرش را بالا آورد. اولین چیزی که در ذوقش زد، لنزهای آبیِ درون چشمان گیتی بود. همین لنزها او را از چهره‌ی اصلی‌اش متمایز می‌کرد. لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و از جا برخاست. -سلام، بله، خوش اومدید، لطفاً بفرمایید. سپس سرش را به سمت زن جوان چرخاند و برای لحظه‌ای خشکش زد. -آ، باید معرفی کنم، ایشون خواهر بنده، آیلار، هستن. چشمانِ زن بی‌شباهت به آن دو گوی خرمایی که بابک پیش‌تر دیده بود، نبود. سعی کرد لبخندش را حفظ کند، به صندلی اشاره کرد و لحنش را متین و آرام نگه داشت. -خوشبختم بانو، بفرمایید. آیلار تنها «سلام»ی زیرلبی نثار بابک کرد و کنار گیتی نشست. دختر چشم‌آبی رشته‌ی کلام را به دست گرفت و شروع به تعریف و تمجید کرد. -دقیقاً شبیه عکستی، مو نمی‌زنی! سفرت راحت بود؟ بابک در سکوت، آیلار را خیره نگاه می‌کرد، همین موضوع دختر را معذب کرده بود، آیلار سرش را پایین انداخت و شروع به بازی با انگشتان دستش کرد. با ضربه‌ای که گیتی به میز زد، بابک به خودش آمد. «آه»ی از بین لب‌هایش خارج شد و گفت: -آره، خوشبختانه خیابون‌ها خلوت بود، فقط تو مسیر بارون وحشتناکی می‌بارید. متعجبم الان چرا ابرها آروم گرفتن. گیتی خنده‌ای دلبرانه نثار بابک کرد، این بار صدایش بلندتر از حالت عادی بود. -لابد از دیدن تو شوکه شدن و آروم گرفتن، بس که خوشتیپی! بابک خواست حرفی بزند، اما صدای محراب از آن‌سوی خط مانعش شد. -خودشه، هاناست، این حد لاس زدن فقط از اون برمیاد. بابک سرش را تکان داد و به نرمی جواب هانا، یا همان گیتیِ قلابی را داد. -شما چشماتون زیباست و خوشتیپ می‌بینه! باز صدای محراب در گوشش زنگ زد. -چه غلطا، سوگند می‌دونه؟ جمله کاملاً جدی به نظر می‌آمد، اما بابک در ذهنش بارها برای همین چهار کلمه قهقهه زده بود. هانا با ناز خندید و ردیف مرتب دندان‌هایش را نثار بابک کرد. بابک چشم چرخاند و دوباره به دختر آرام و گوشه‌گیر مقابلش زل زد؛ کسی که هانا او را خواهر خودش معرفی کرده بود و شباهت عجیبی به روشنا داشت. فقط یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود. چرا روشنا هیچ واکنشی نداشت؟ چرا طوری رفتار می‌کرد که انگار واقعاً خواهر گیتی است و با خواست خودش به این‌جا آمده؟ -شما حالتون خوبه؟ خواهرتون گفتن زیاد حال مساعدی ندارین.
  5. «پارت صد و بیست و چهارم» *** گیتی بند کیفش را روی شانه‌اش مرتب کرد و نگاهی مضطرب به اطراف انداخت. -آیلار، فقط هر چی گفتم همونو بگو، باشه؟ آیلار که اخم غلیظی بین ابروهایش افتاده بود، با کلافگی پرسید: -اصلاً مگه قرار نبود بریم خرید عید؟ این داستانا چیه؟ گیتی نفسش را با حرص بیرون داد. -می‌دونم، ولی یه کار ضروری پیش اومده. آیلار نیم‌نگاهی به درِ مشکی‌رنگ کافه انداخت و کلافه شد. -چه کاری که منم باید توش باشم؟ گیتی چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام گفت: -تو فقط نقش خواهر افسرده‌مو بازی کن. آیلار مات نگاهش کرد. -چی؟ گیتی به فضای سبز و دنجِ داخل کافه گوشه‌چشمی انداخت و بازوی آیلار را فشرد. -لطفاً سؤال نپرس، یه بارم کمکم کن. سپس با چشم و ابرو به بادیگاردهایی که داخل پژو پارس، پشت سرشان نشسته بودند اشاره کرد و آیلار را در آغوش گرفت. زیر گوشش نجوا کرد: -اگه تو رو نمی‌آوردم، بهم شک می‌کردن. مرامی، فقط همین یه بار کمکم کن. آیلار که این بار کمی نرم شده بود، گیتی را از خودش جدا کرد و تبسمی زورکی بر لب نشاند. -شَر نشه گیتی، تو که می‌دونی بابات روی رفت‌وآمدهای ما حساسه، مگه نه؟ مردها و زن‌ها دست در دست از کنارشان می‌گذشتند و وارد کافه می‌شدند. آن دو کنار دیوار ایستاده بودند و چند دقیقه‌ای پچ‌پچ می‌کردند. گیتی لبش را کش آورد و چشمکی زد. -نگران بابا نباش، فقط یه‌جور رفتار کن انگار غم عالم رو دوشته، اخم کن، کم‌حرف بزن، اگه چیزی ازت پرسید، کوتاه جواب بده، بگو چند روزه از تهران اومدی پیشم، اسمشم بابکه، استرس نگیر. آیلار پوزخندی زد و شانه‌ای بالا انداخت. -نترس، بخوامم چیزی از خودم یادم نیست که بخوام زیاد حرف بزنم. لبخند گیتی برای لحظه‌ای محو شد. نگاهش را از دخترِ غم‌زده‌ی مقابلش دزدید و لبش را گزید. -قول می‌دم آخرین باره، فقط نذار خراب بشه. آیلار آهی کشید و سرش را به نشانه‌ی تسلیم تکان داد. -باشه، ولی فقط همین یه بار. -مرسی. -هنوز تشکر نکن، اگه گندش دربیاد، خودت جمعش می‌کنی. گیتی چیزی نگفت. نگاهش روی تابلوی «کافه ماجینا» ثابت ماند. دلش بدجور شور می‌زد، نه از دیدن بابک، بلکه از حماقتی که با کشاندن آیلار وسط این بازی مرتکب شده بود. نفس عمیقی کشید و به همراهِ آیلار وارد فضای سبز کافه شد.
  6. «پارت صد و بیست و سوم» صدای بشاش مرد، لبخند بر لبش نشاند. -سلام خانم، بدموقع که مزاحم نشدم؟ بر روی تخت تک‌نفره‌اش نشست و با دست بر روتختی ساتنِ یاسی‌رنگ ضرب گرفت. لحنش را خجالتی کرد و با لوندی لب زد: -سلام، نه خواهش می‌کنم، مراحمید. مرد مکث نکرد؛ صدایش رسا و مهربان بود. -راستش زنگ زدم هم صدات رو بشنوم، هم بگم من دارم میام شمال. اگه دوست داشته باشی، همدیگه رو ببینیم. لبخند روی لبش خشک شد و عرق سرد بر پیشانی‌اش نشست. فربد با وجود تغییر کامل ظاهرش، هنوز هم روی حرفش مانده بود و اجازه نمی‌داد با افراد غریبه ارتباط بگیرد. -اِم… راستش، من… خواهرم حالش خوب نیست، فکر نمی‌کنم بتونم… نمی‌دانست بقیه‌ی دروغش را چگونه جمع کند، پس سکوت را ترجیح داد و بالشتش را در آغوش گرفت. -اِ، خدا بد نده! مریضن؟ نیاز به کمک من هست؟ -نه، نه! بیشتر روحیه‌ش خوب نیست. مرد پشت خط باز هم کوتاه نیامد و اصرارش را ادامه داد. -خب، پس بیارینشون با هم بریم. حال‌وهوای ایشون هم عوض می‌شه. دندان‌هایش را روی هم فشرد و چشمانش را بست. چرا حتی یک دروغ درست‌ودرمان به ذهنش نمی‌رسید؟ در این بلبشو چه غلطی کرده بود که با این پسر پیامک‌بازی راه انداخته بود؟ فکرش کار نمی‌کرد چگونه مرد را بپیچاند، پس دوباره شروع به تعارف کرد. -نه بابا، الکی چرا مزاحمت بشیم؟ دفعه‌ی بعد حتماً همدیگه رو می‌بینیم. مرد این بار درنگی طولانی کرد، بعد با تک‌خنده، جمله‌ی سرشار از طعنه‌اش را بیان کرد. -فکر کنم زیاد دلت نمی‌خواد من رو ببینی؛ ولی من واقعاً ازت خوشم اومده و دوست دارم حالا که مرخصی کاری گیرم اومده، یه بار ببینمت. برای گیتی، تناژ صدایش سرشار از غم و افسوس بود. چشمانش را محکم‌تر فشرد و «پوف»ی از دهانش خارج کرد. -کِی می‌رسی؟ مرد که انگار حالا دنیا را به او داده بودند، با شادی خندید و نجوا کرد: -یه ساعت دیگه بابلسرم! به ساعت رومیزی‌اش نگاه انداخت؛ پس حدود پنج عصر می‌رسید. باید چگونه بادیگاردهای فربد را از سرش باز می‌کرد؟ چشم راستش را مالید و روی تخت دراز کشید. موبایل را جابه‌جا کرد و سمت دیگر گوشش گذاشت. -باشه، پس رسیدی با هم هماهنگ می‌کنیم. -باشه خانم، اگه خواهرتم خواستی بیاری، تعارف نکن. فعلاً! گیتی «خداحافظ» مختصری گفت و ناگهان بر جایش نشست. موهایش را به چنگ گرفت و شروع به نق زدن کرد. -بابا اگه بفهمه، بیچاره‌ای! چجوری می‌خوای شرخرای فربد رو رد کنی؟ اون دختر رو می‌خوای چیکار کنی؟ هوف… ناگهان چراغی در ذهنش روشن شد و باعث شد بشکن بزند. -خرید… آیلار… همینه!
  7. «پارت صد و بیست و دوم» گیتی خود را به پدرش رساند و از سر و گردنش آویزان شد. -فربد جونم، لطفاً، من تنها برم خرید آخه؟ زود میایم، قول! آن‌قدر اصرار کرد که مرد به ستوه آمد و با صدایی بلند گفت: -سرم رو خوردی! بذار سِرُمش تموم شه، فعلاً. با ورود خدمتکار به اتاق، گیتی از فربد فاصله گرفت و خودش را روی کاناپه‌ی گوشه‌ی اتاق پرت کرد. خدمتکار کاسه‌ی سوپ را روی میز کنار تخت گذاشت و رو به فربد تعظیمی کوتاه کرد. -امری نیست؟ فربد گوشه‌چشمی به آیلار انداخت و با نرمی لب زد: -چیزی لازم نداری عزیزم؟ آیلار سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد و چشمانش را بست. یعنی چه چیزی از گذشته بود که نمی‌دانست؟ چرا در پسِ ذهنش هیچ خاطره یا چهره‌ای را به یاد نمی‌آورد؟ فربد با اشاره‌ی دست، خدمتکار را مرخص کرد. سپس عصایش را بر زمین کوبید و خودش را به گیتی رساند. -پاشو دختر، بیا بریم. آیلار فعلاً بهتره استراحت کنه. گیتی دکمه‌ی ارسال پیامک را لمس کرد و سرش را از روی موبایلش بالا آورد. با دیدن اشاره‌ی فربد، سریع از جایش برخاست. خودش را به آیلار رساند و دستِ سردش را میان دست‌های گرمش گرفت. -من تو سالنم، یکم استراحت کن، باز میام پیشت! اثر سِرُم حسابی بی‌حالش کرده بود و نایی برای باز کردن پلک‌هایش نداشت. پس سکوت کرد و اجازه داد خواب او را در خود ببلعد. فربد و گیتی از اتاق خارج شدند، از راهرو گذشتند و خود را به سالن اصلی خانه رساندند؛ سالنی صد و پنجاه متری که با دو دست مبل سفید و سورمه‌ای تزئین شده بود. گیتی مقابل تی‌وی‌وال نشست و کنترل را از روی میز عسلی روبه‌رویش برداشت. -روشنش نکن، کارت دارم! گیتی چشمانش را ریز کرد، کنترل را روی میز انداخت و دست‌به‌سینه شد. -بفرمایید! فربد کنار دخترش نشست و عصایش را به دسته‌ی مبل تکیه داد. -سفر دانمارکت رو عقب بنداز! گیتی واکنشی ناگهانی نشان داد و جیغ بلندی کشید. -چی؟ میان دو ابروی فربد چین افتاد. انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت. -صدات رو بیار پایین، نکنه می‌خوای صدامون رو بشنوه! گیتی دندان‌هایش را روی هم فشرد. چند خدمتکار که مشغول کار بودند، مبهوت نگاهش می‌کردند و زیر لب با هم پچ‌پچ می‌کردند. این بار صدایش را پایین‌تر آورد و سرش را به گوش فربد نزدیک کرد. -چرا عقب بندازم؟ تو که می‌دونی با چه مکافاتی تونستم با اسم گیتی مرتضوی پاسپورت بگیرم. تازه شینگن رو که دیگه نگم… فربد اجازه نداد گیتی ادامه‌ی حرفش را بزند. او هم به تبعیت از دخترش، صدایش را به زمزمه رساند. -نمی‌گم کلاً نرو! فقط عقبش بنداز تا کارای پاسپورت و ویزای آیلار صیادی رو اوکی کنم، بعد با هم بریم. ترس و حیرت در چشمان گیتی نقش بست. -چی می‌گی بابا؟ متوجه‌ای؟ مامان دانمارکه! این دختره رو می‌خوای ببری اون‌جا؟ با صدای زنگ موبایل گیتی، فربد ادامه‌ی حرفش را ناتمام گذاشت. -فعلاً جواب بده، بعد بهت می‌گم. گیتی با دیدن شماره‌ای آشنا که روی صفحه‌ی موبایلش خودنمایی می‌کرد، از جایش بلند شد. -یکم دیگه برمی‌گردم! فربد با نگاهی مشکوک سر تکان داد، اما چیزی به زبان نیاورد. گیتی به سمت اتاقش دوید و هم‌زمان با بسته شدن در، دکمه‌ی اتصال تماس را لمس کرد. -الو؟
  8. «پارت صد و بیست و یکم» با ضربات پی‌درپی قطرات آب بر صورتش، هوشیاری‌اش را به دست آورد. سقف سفیدرنگ دورِ سرش می‌چرخید. صداها را می‌شنید، اما توان حرف زدن نداشت. -صدبار گفتم باهاش خشن حرف نزن، از ترس بی‌هوش شده! این صدای آشنا متعلق به گیتی بود. در دل به او خندید که حتی وقتِ ترس و نگرانی هم لحن همیشگی‌اش را حفظ می‌کند. نجوای بعدی متعلق به همسرش، فربد بود. -من که چیزی نگفتم، ترسیدم قرص‌هاش رو نخوره، همه‌چی یادش بیاد. چشمانش هنوز بسته بود، اما ذهنش به کلمات فربد چنگ زده بود. «همه‌چی یادش بیاد…» همین چند کلمه کافی بود تا قلبش بی‌دلیل تندتر بزند. چه چیزی را قرار بود به یاد بیاورد؟ چه چیزی وجود داشت که فربد از برگشتنش می‌ترسید؟ -دکترش گفته حالا حالاها چیزی یادش نمیاد. نباید بهش تنش وارد بشه. خودت ما رو تو این بدبختی انداختی. دستی روی سرش قرار گرفت. تمام تلاشش را کرد تا پلک‌هایش نلرزد اما زیاد موفق نبود. فربد برای چند ثانیه مکث کرد، سپس تغییر لحن داد: -من دوسش دارم گیتی، برای همین نمی‌خوام حافظه‌ش برگرده و عذاب بکشه، چون دکترش گفته برگشت حافظه عوارض داره. حالت کلام فربد تغییر کرده بود. آیلار نفسش را حبس کرد. یک چیز این وسط درست نبود. فربد همان مردی نبود که می‌خواست نشان بدهد. -من فقط نمی‌خوام حالش خراب بشه. دیگر خبری از خشم نبود. از وقتی دستش را روی پیشانی آیلار گذاشته بود، لحنش آرام و دل‌نگران به نظر می‌آمد. او هنوز نمی‌دانست چه چیزی را فراموش کرده، اما حالا مطمئن بود چیزی در گذشته‌اش وجود داشت که آن‌ها از برگشتنش می‌ترسیدند. حالا وقتش بود. آرام لای پلک‌هایش را باز کرد. اتاق آشنا به نظر می‌آمد. -فربد، بیدار شد! فربد نگاهش را به سمت آیلار چرخاند و لبخندی بر لب نشاند. گیتی به سمتش دوید و کنار تخت ایستاد. -حالت خوبه؟ چت شد یهو تو شرکت از هوش رفتی؟ نگاهش را در اتاق سفید و آبی چرخاند و در نهایت به چهره‌ی فربد زل زد. -چی شده؟ اخم میان ابروهایش را نتوانست پنهان کند، اما فربد به روی خودش نیاورد و لبخندش را گسترش داد. -هیچی خانم، یه کلام ازت پرسیدم، شما هم که نازک‌نارنجی، از حال رفتی. بعد دستش را گرفت و نوازشش کرد. -آیلار جان، خیرِ خرید رو خوردم، فقط حالت خوب بشه. نتوانست به گیتی لبخند نزند، اما نگاهش دوباره روی فربد ثابت ماند. شاید واقعاً قصد داشت از او محافظت کند… یا شاید هم حقیقتی را پنهان می‌کرد که نباید به یاد می‌آورد. هنوز نمی‌توانست هیچ‌کدام را باور کند. -بذار سِرُمم تموم بشه، باهات میام. فربد با لحنی قاطع مخالفت کرد. -شرمنده خانم، امشب پیشِ شوهرت می‌مونی. با این حالت، بیرون رفتن صلاح نیست.
  9. «پارت صد و بیستم» در نگاهِ فربد چیزی قرار داشت که درکش برای آیلار سخت بود. اولین خاطره‌ای که به یاد داشت، از همین نگاه آغاز می‌شد. پلک‌هایش سنگین‌تر از همیشه باز شد. سقف سفید بالای سرش، اولین چیزی بود که دید؛ سقفی ناآشنا که هیچ تصویری از آن در ذهنش وجود نداشت. چند ثانیه فقط خیره ماند. سعی کرد چیزی را به یاد بیاورد؛ یک اسم، یک چهره، حتی یک صدای آشنا. اما ذهنش خالی‌تر از آن بود که انتظار داشت. خواست تکان بخورد، اما درد تیزی از سرش گذشت. دستش را بالا آورد تا پیشانی‌اش را لمس کند، اما سنگینی گچ روی دستش مانع شد. با وحشت به دستش نگاه کرد. -این دیگه چیه؟ صدایش آن‌قدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید. نگاهش را در اتاق چرخاند؛ تختی دونفره به رنگ سفید، دیوارهای سفید و کمدهای آبی آسمانی. همه‌چیز غریبه بود. انگار کسی او را وسط زندگیِ یک آدم دیگر گذاشته بود. در اتاق باز شد و زنی با دیدن چشم‌های بازش، نفسش را حبس کرد. -بیدار شدی؟ وای خدا… بابا، بابا؟ زن با صدا زدن‌های پیاپی پدرش، اتاق را ترک کرد و او را تنها گذاشت. صدای برخورد عصا با سطح سرامیکی زمین، خبر از آمدن کسی را می‌داد. لحظاتی بعد، همان زن به همراه مردی وارد اتاق شد. در آن لحظه بود که نگاهِ عجیب مرد را دید. مرد او را در آغوش گرفت و اشک ریختن را آغاز کرد. دختر، دست‌هایش کنار بدنش افتاده بود. هیچ چیز از سناریوی پیش رو را نمی‌فهمید. -حالت خوبه عزیزم؟ کلمه‌ی «عزیزم» کنار گوشش زنگ زد. او که بود که برای این مرد عزیز شمرده می‌شد؟ اصلاً این مرد چه کسی بود؟ چرا به یاد نمی‌آورد؟ چرا همه‌چیز این‌قدر برایش غریبه بود؟ -شما کی هستین؟ صدایش ضعیف بود، اما نه آن‌قدر که به گوش مرد نرسد. همین باعث شد مرد سریع او را از خودش جدا کند. چشمانش برقی خاص داشت؛ نگاهی که باعث شد ترسی نامعلوم در دل دختر شکل بگیرد. -یادت نمیاد؟ خواست سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دهد، اما سوزش و تیر کشیدن سرش مانع شد. دستِ سالمش را روی سرش گذاشت و شروع به ناله کرد. -چرا… ان‌قدر… سرم درد… می‌کنه؟ از شدت درد نمی‌توانست جملاتش را درست ادا کند. مرد ناآشنا بازوی دختر را در دست گرفت و به چشمانش خیره شد. -تو تصادف کردی، چند هفته توی کما بودی و تازه برگشتی. چشمان دختر گرد شد و به زنی که جلوی تخت با تیشرت و شلواری خانگی ایستاده بود، نگاه انداخت. زن سرش را پایین انداخت. مرد دوباره رشته‌ی کلام را در دست گرفت. -ضربه‌ی سختی به سرت خورده و حافظه‌ات رو از دست دادی. هر کلمه‌ی مرد، خنجری می‌شد و بر جانش می‌نشست. تصادف؟ از دست دادن حافظه؟ کما؟ چه می‌گفت؟ مرد دوباره او را در آغوش گرفت و این بار لحنش حالت دلداری دادن گرفت. -تو همه‌ی عشق من توی این دنیایی، خوشحالم برگشتی. دختر به تقلا افتاد و خودش را از آغوش مرد بیرون کشید. -منظورتون چیه؟ من نمی‌فهمم! من کی‌ام؟ شما کی هستین؟ این‌جا کجاست؟ یکی جواب منو بده! جمله‌ی آخرش توأم با بغض بود. از شرایطی که در آن گرفتار شده بود، می‌ترسید. از مکانی بیگانه با انسان‌هایی که هیچ احساس آشنایی‌ای نسبت به آن‌ها نداشت. از همه بدتر، با خودی که خودش را نمی‌شناخت. مرد این بار در چشم‌های دخترک خیره شد و کلمات را پشت سر هم ردیف کرد. -اسمت آیلاره. سی‌وسه سالته. ده ساله با من زندگی عاشقانه‌ای داری. من هم فربد هستم… همسر تو.
  10. «پارت صد و نوزدهم» صحنه‌ای جلوی چشمش نقش بست، شبیه صحنه‌ای که در خواب دیده بود. در آن رویا صورتش سرخ شده بود و مثل همین حالا، گونه‌اش می‌سوخت. فربد خواست دستش را به سمت بازوی آیلار راهی کند، اما دختر سریع خود را عقب کشید. فربد، موشکافانه او را زیر نظر گرفت. گیتی به جای او دستش را گرفت و به سمت صندلی‌های سالن راهی کرد. -بشین این‌جا، برات آب بیارم. دستانِ لرزانش را جلوی چهره‌اش گرفت. صدای دویدن گیتی را شنید، به دیوار سردِ پشت سرش تکیه زد و سعی کرد با دم و بازدم حالش را بهتر کند. فربد، علی‌رغم این‌که پس زده شده بود، با ضربه زدن به عصایش، خود را به آیلار رساند. کنارش نشست و با عصا بین‌شان حصار کشید. آیلار دستش را از صورتش برداشت و پشت سر هم نفس‌های کوتاه اما سنگین می‌کشید. دستِ فربد به سمت تار مویِ بیرون‌ریخته از مقنعه‌اش رفت. آیلار در یک تصمیم ناگهانی، سرش را کج کرد تا دستِ فربد به موهایش نخورد. حرکاتِ ناخواسته‌اش، دست فربد را در هوا خشک کرد. با آمدن فوریِ گیتی، فربد دستش را به نرمی پایین آورد و روی پایش گذاشت. -بیا یکم بخور، حالت جا بیاد! چرا امروز هر کاری می‌کنم، تورو اذیت می‌کنه؟ آیلار با «تشکر»ی زیر لب، لیوان را از دست گیتی گرفت و لبش را با شیشه‌ی لیوان تماس داد. اولین جرعه‌ی آب‌قند کمی حالش را جا آورد. یک نفس، تمام محتوای لیوان را سر کشید. -آخیش! نگاهِ گیتی نگران به نظر می‌آمد. فربد هم گیج، به آیلار چشم دوخته بود و کلامی به زبان نمی‌آورد. آیلار که کمی دردِ سرش آرام گرفته بود، لبخندی لرزان به لبش بخشید و نالید: -شما چرا کشتی‌هاتون غرق شده؟ می‌دونین که هرچند وقت این شکلی می‌شم، هر سری باید یه جوری رفتار کنین انگار بار اوله؟ گیتی خود را در آن سوی آیلار پرتاب کرد و نفسِ جمع‌شده در ریه‌اش را سریع به بیرون فرستاد. -هوف! هر سری بدتر می‌شی. من نمی‌دونم کی قراره برگردی مثل قبل شی. خدا لعنت کنه مهر… فربد میان حرفش پرید و با تشر نامش را صدا زد. -گیتی؟! دختر تازه به خود آمد، دستش را جلوی دهانش گرفت و خاموشی را ترجیح داد. آیلار سرش را به سمت فربد برد و پچ‌پچ کرد: -لازم نیست هر بار گیتی می‌خواد از اون تصادف بگه، سرزنشش کنی. من دیگه مثل قبل براش غصه نمی‌خورم! فربد بازوی آیلار را گرفت و او را به سمت خود کشید. قلبِ آیلار کندتر از همیشه زد و نفسش در سینه حبس شد. زیرِ گوشش به نرمی زمزمه کرد: -قربونت برم خوشگلم، مهم اینه کنارِ منی و جون سالم به در بردی! پوستِ پایین لبش را کند و لبخندی زوری بر لب نشاند. مبهوت در آغوش همسرش نشست و در سکوت به نوازش‌هایی که از جانب فربد بر دستش می‌نشست، خیره شد. -اِهم، بچه نشسته‌ها! آیلار بهانه‌ی خوبی به دست آورد تا از آن آغوش سرد فاصله بگیرد و آن عطر شیرین را وارد بینی‌اش نکند. خود را عقب کشید و سرش را روی شانه‌ی گیتی گذاشت. -بیا، حسودی نکن ان‌قدر! گیتی هم به تبعیت از آیلار، سرش را روی سرِ مادرخوانده‌اش گذاشت و آرام لب زد: -خداروشکر تو پیشِ فربد موندی، اون همیشه ازت خوشش میومد. جواب آیلار تنها لبخندی شد که گیتی را هم به سکوت واداشت. آمدنِ چند نفر از افراد شرکت باعث شد هر سه از یکدیگر فاصله بگیرند و فربد پس از بوسیدن پیشانی همسرش، او را به دست گیتی بسپرد. -مراقب باش یک وقت دوباره سرش درد نگیره. این سری حتماً با دکترش صحبت می‌کنم، داروهای جدید بده. آیلار شالِ خزش را دور مقنعه‌اش پیچید و به تندی، در جواب جملاتی که به گیتی گفته بود، غرید: -نه توروخدا، همین قرص‌هایی که این سری داده هم خیلی سنگینه. حالم رو بد می‌کنه، منم دیگه نمی… بقیه‌ی جمله را با نگاهِ بُرنده‌ی فربد خورد. فربد چشمانش را ریز کرد و قدمی به سمتش برداشت. -حالت رو بد می‌کنه؟ تو هم دیگه چی؟ از آن نگاهِ وحشی هراس داشت. هر بار فربد او را این‌گونه نگاه می‌کرد، قلبش ضربان می‌گرفت و تنش یخ می‌بست. سرش را سریع پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتان دستش شد. -هی… هیچی، فقط… فقط… سنگین‌تر اذیتم می‌کنه.
  11. «پارت صد و هجدهم» گیتی وقتی جوابی نشنید، با حرص نام دختر را بر زبان آورد: -آیلار! شنیدن نامش رعشه بر تنش انداخت. باز سرش تیر کشید. کمی پلک‌هایش را برهم فشرد تا دردِ نشسته بر شقیقه‌هایش کاسته شود. -چیه؟ گیتی با لوندی خود را به آیلار نزدیک کرد، چشمانش را مظلوم نشان داد و لبِ پایینش را جمع کرد. -بیا بریم دیگه! بعد سالِ نو میرم دانمارک، دلت برام تنگ می‌شه‌ها. همین که آیلار قصد کرد جوابی به او بدهد، خرم به همراه فربد از اتاق خارج شدند. صدای خوش‌وبش‌شان تا طبقات پایین هم می‌رسید. -حتماً در اسرع وقت، شروع به کار می‌کنیم! خرم در جواب فربد، دستی به ریشِ بلندش کشید و لبخندی نثارش کرد. -البته آقای مرتضوی، همکاری با شما باعث افتخاره! دست‌های یکدیگر را سفت فشردند. خرم لحظه‌ی خروج، سری برای آیلار تکان داد که با چهره‌ی درهم او مواجه شد. همین که صدای بسته شدن در آمد، گیتی با ذوق به سمت فربد پرید و از شانه‌اش آویزان شد. -حالت چطوره پیرمرد؟ فربد به سختی و با کمک گرفتن از عصایش، او را کنار زد. -برو عقب، خفه‌م کردی! گیتی از فربد فاصله گرفت؛ در ازای آن، ابروهایش به هم نزدیک شدند. -این رفتار مناسب با دخترت که قراره چند روز دیگه بره دانمارک نیست‌ها! فربد لبخندی عریض به دخترش هدیه کرد و با عصایش ضربه‌ای به پای راستش زد. -آی، چرا می‌زنی؟ گیتی خم شد و پایش را ماساژ داد. -چون خرس گنده شدی. گیتی که دیگر به زبان تندِ پدرش عادت کرده بود، چشم‌غره‌ای ارزانی‌اش کرد و به مالش پایش ادامه داد. -هر بچه‌ای بزرگ می‌شه می‌زننش؟ آیلار که تا به این‌جا شاهدِ رفتارهای ضد و نقیض پدر و دختری بود، با صدای فربد به خود آمد، انگار می‌خواست با رفتارهایش حرص دخترک نازپرورده‌اش را در بیاورد. -خوشگلِ من، حالش چطوره؟ گیتی نیم‌نگاهی به آیلار انداخت و سپس صدایش را پشتِ سرش انداخت: -من خرس گنده‌ام، زنت خوشگلِ تو؟ به لحن اعتراضش، هر دو خندیدند. فربد با عصا به آیلار اشاره زد که به جمع‌شان اضافه شود. آیلار به همین اشاره دلش هُری بر زمین افتاد، هربارفربد او را صدا می‌زد دلشوره بر جانش می‌افتاد. با درنگی طولانی، بالاخره پای لرزانش را به حرکت در آورد. سرش پایین بود و در دلش رخت می‌شستند. -آیلار، تو بگو من شبیه خرس گنده‌ام؟ سرش را بالا آورد و به گیتی که حالا قدعلم کرده بود، چشم دوخت. سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. رو به فربد شد و یقه‌اش را نشانه گرفت. -ان‌قدر گیتی منو اذیت نکن! گیتی بادی به غبغب انداخت که خنده‌ی فربد را به همراه داشت. -آدم یک زن‌وبچه مثل شما دوتا داشته باشه، دشمن نمی‌خواد. آیلار دیگر حرفی به میان نیاورد. در مقابل فربد همیشه ساکت می‌شد، تنها در مواقع حساس سخن می‌گفت. فربد هم از کم حرفی او‌ناراضی نبود، با شنیدن صدای فربد، شانه‌اش لرزید. -من مشکلی ندارم، ببین خودش چی دوست داره! گیج به چهار چشمی که او را زیر نظر داشتند، نگاهی انداخت. -خب، نظرت چیه؟ گیتی با اتمام جمله‌اش، دستِ آیلار را بین دستانش اسیر کرد و با عجز به دیده‌اش زل زد. -حواسم نبود، نظرم در چه باره؟ گیتی فشاری به دستش آورد که «آخ» آیلار را به دنبال داشت. -وای خدا مرگم بده، یادم رفت زخمت خوب نشده هنوز! لبش را گزید تا دیگر صدایش درنیاید. گیتی نگران آنالیزش می‌کرد و از عذاب وجدان، پی‌درپی معذرت می‌خواست. به سختی لبخندی دردمند بر لبش نشاند و گفت: -اشکال نداره! خوبم. فربد مداخله کرد و گیتی را سرزنش کرد. -صدبار گفتم هیجانی کاری نکن. آیلار دلش نمی‌خواست گیتی بیش از این در این مکان اذیت شود و حرف بخورد. -چیزی نیست، من خوبم فربد جان! حالا نگفتی گیتی، نظرم درباره‌ی چی، چیه؟ گیتی که سرش را پایین انداخته بود، فوراً به آیلار نگاهی انداخت و با هیجان زمزمه کرد: -برای خرید، فربد گفت مشکلی نداره تو باهام بیای، تو چی؟ میای؟ دلش نیامد آن چشمانِ پر از برق شادی را ناامید کند. نیم‌نگاهی به فربد انداخت که با چشم تأیید کرد. -باشه، مشکلی نیست. همین حرف به گیتی بالِ پرواز داد. می‌دانست گیتی به‌جز او دوستی ندارد، خودش هم دوستی جز گیتی نداشت، پس چرا فرصت یک خرید دوتایی را از خودشان می‌گرفت؟ برای لحظه‌ای حس کرد گونه‌ای سوخت. همین حس، ضربه‌ای محکم بر سرش کوبید. -آخ. گیتی که از بوسیدنِ یکهویی‌اش ترسیده بود، شانه‌ی آیلار را گرفت. فربد هم با ضربه زدنش به عصایش، خود را به آیلار نزدیک کرد. -خدا مرگم بده، چی شدی باز؟ دو دستش را روی مقنعه‌اش گذاشت و فشرد. -سرم، آخ خدا، سرم.
  12. «پارت صد و هفدهم» *** سیستم را باز کرد و مشغول وارد کردن موارد خواسته‌شده شد. -خانم، مدیر تشریف دارند؟ بوی عطر سردی که به بینی‌اش رسید، لرز بر تنش نشاند. دستش روی کیبورد شل شد. سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. -خانم؟ مرد چند ضربه به میز زد. دختر نفسی عمیق کشید و سرش را بالا آورد. قلبش دیوانه‌وار خود را به دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید و شیون می‌کشید. -بل… بله! وقت قبلی داشتید؟ مرد که از دیدن رفتارهای عجیب دختر، ابرویش بالا پریده بود، سرش را به چپ و راست تکان داد. -نه، بگین خُرم هستم، خودشون می‌دونن. سرش را تکان داد و با دستِ لرزان شماره‌ی داخلی را گرفت. -جانم عزیزم؟ کمی مکث کرد تا بتواند کلمات را سرد پشتِ هم بچیند: -آقایی به اسم خُرم اومده، می‌گن با شما کار داره. از آن سمت خط، صدای خش‌خشی آمد و بعد صدای مستحکم فربد بلند شد: -راهنمایشون کن داخل، کسی هم اجازه نده بیاد. گوشی را بر جایش کوبید. بوی عطر مرد اذیتش می‌کرد، پس ترجیح داد هرچه زودتر او را به داخل بفرستد. -بفرمایید داخل جناب. مرد سر تکان داد، با کش، موهای تا شانه‌اش را بست و وارد اتاق شد. از پشت، کوتاه‌قامت و لاغراندام بود. سرش را به چپ و راست تکان داد تا از فکر مرد بیرون بیاید. از جایش بلند شد و به سمت آبدارخانه‌ی شرکت رفت. لیوانی پر از آب خورد، اما باز دهانش خشک بود. باز هم جرعه‌جرعه آب نوشید تا بالاخره کمی حالتش نرمال شد. -خانم صیادی؟ با شنیدن فامیلی‌اش، فوراً از آبدارخانه دل کند و به‌سالنِ شرکت بازگشت. به‌جز گیتی که او را صدا می‌کرد، خبر از کسی نبود. صندلی‌های مشکی‌رنگِ انتظار، به او دهان‌کجی می‌کردند. سرش کمی گیج می‌رفت، اما نمی‌خواست جلوی گیتی خود را ضعیف نشان دهد. به سمت میزش رفت و پشت آن قرار گرفت. -حالا که کسی نیست، چرا خانم صیادی صدام می‌کنی؟ گیتی خنده‌ای دلبرانه پیشکشش کرد و با آرنج بر میز منشی تکیه زد. -چون آقای رئیس گفته کسی اجازه نداره اسم خانمش را تو محوطه‌ی شرکت بیاره! لبخندی بر لبِ دختر جان گرفت. به چشمانِ آبی رنگ دخترِ مقابل زل زد و نجوا کرد: -آقای رئیس فکر کنم این هم گفته وسط تایم کاری بلند نشی بیای طبقه‌ی ریاست! تبسمی عریض، دندان‌های چون مرواریدِ گیتی را به نمایش گذاشت. -آقای رئیس می‌دونن خانمشون خیلی دلبره، گیتی هم اگه یک روز اونو نبینه، خل می‌شه! بوی عطر هنوز در محوطه پخش بود. دختر همچنان لرزش دستانش را می‌دید، ولی سعی می‌کرد در مقابل گیتی لبخند بزند. -خوبه، خوبه! ان‌قدر زبونت نریز، چیشده اومدی اینجا؟ گیتی، گیسوی بلند شرابی‌اش را زیر شالِ حریر سرخابی هل داد و نجوا کرد: -چون چند روز دیگه سال نو می‌شه، دلم یک خرید درست‌وحسابی می‌خواد. دختر موهای بلوندش را زیر مقنعه پنهان کرد و بر صندلی‌اش نشست. مجدد سیستم را باز کرد و به مابقیِ کارهایش رسید. -نظرت چیه؟
  13. «پارت صد و شانزدهم» هردو در سکوت فرو رفته بودند؛ کلامی از دهان هیچ‌کدامشان خارج نمی‌شد. بابک ماشین را به حرکت درآورد، دیگر دلقک‌بازی‌هایش را ادامه نداد. محراب هم سرش را هر چند دقیقه به پشتی صندلی می‌کوبید تا از دردش رهایی یابد. بالاخره به خوابگاه رسیدند. -ماشین رو ببر، برگرد خونه‌ت، من حالم خوبه. دستگیره‌ی در را کشید تا از سمت شاگرد پیاده شود، اما حرف بابک او را از حرکت وا داشت. -صبح آماده باش، با سوگند حرف می‌زنم، میام دنبالت بریم سمت شمال. -لازم نیست، من… میان حرفش پرید. -لازم هست، اگه نیام تو فِرار می‌کنی، تنها میری، پس صبح میام باهم بریم. محراب کمی فکر کرد و سپس تنها سرش را تکان داد. -کارخونه چی؟ بابک هم در فکر فرو رفت. فردی مورد اعتماد نداشتند تا کارخانه را به دستش بسپارند. -نمی‌شه از دور حواسمون بهش باشه؟ چشمانِ خسته‌ی محراب، بابک را آنالیز کرد و در نهایت تنها لب زد: -صبح اول میرم کارخونه، باید باهاشون صحبت کنم. بابک تنها سر تکان داد. محراب از ماشین پیاده شد، قطرات پی‌درپی باران بر پیکرش سیلی زدند. بابک تک‌بوقی زد و او را به حال خود گذاشت. تا چند دقیقه به مسیری که بابک از آن گذر کرده بود، چشم دوخت. موهایش به کفِ سرش چسبیده بودند، باران شدت گرفت، اما او قصد نداشت به داخل برود. بودن در این خوابگاه، هم آزارش می‌داد، اما لازمش بود. هر قدمی که در راهرو برمی‌داشت، روشنا جلوی چشمانش جان می‌گرفت. خنده‌هایش، دست‌وپاچلفتی بودنش، آن ست لباس خنده‌دارش، ترسش از گربه، تنگ آمدنِ نفسش… چه بلایی بر سرش آورده بودند؟ یعنی حالش خوب بود؟ نفس می‌کشید؟ دستش مشت شد. از وقتی روشنا نبود، طبق عادت به کارخانه می‌رفت، شب‌ها به خوابگاه برمی‌گشت و تا چند ساعت دنبال سرنخی از او می‌گشت. همه‌چیز انگار عادی بود، اما قلبش آرام نمی‌گرفت. صد شبانه‌روز گریه نکرده بود، یا مجنون‌وار خود را به در و دیوار نکوبیده بود. فقط دیگر زندگی نکرد! نفس کشید. روشنا با خود امید را آورده بود، ریشه‌های تازه جوانه‌زده در دلش را آبیاری کرد، به‌طوری که آن جوانه‌ها درختی تنومند شدند که با هر بادی نمی‌لرزیدند. اما حالا آن درخت از کمبود نور و روشنایی‌اش ناله می‌کرد. اگر او نمی‌آمد و خشک می‌شد، چه؟ چه باید می‌کرد؟ به گوشه‌ی خوابگاه پناه برد؛ به مکانی که روزی از دردِ مادرش و الان از درد روشنا، همدمش شده بود. نمی‌خواست یادش بیاید، اما باز خاطرات یادش آمدند. «برو تو اتاقت، این‌جا جای خوابیدن نیست!» به همان دیوار تکیه زد. باران رحم نداشت، شاید آسمان به حال او می‌بارید. طنین صدای نازکش در مغزش پیچید و بر قلبش خط انداخت. «چرا ان‌قدر زهرماری می‌خوری که این‌جوری بی‌حال شی؟ سکتم دادی، احمق!» صدای خمار خودش را هم به یاد داشت که در جواب گفته بود: «زهرماری خوردم که یادم بره زندگی رو!» لبخندی کج بر لبش نشست. آن نجوای نازک و پر از حرص را چگونه از یاد می‌برد؟ «زهرماری موقته، می‌خوای اون مغزِ نداشته‌ت رو دربیارم، کلاً یادت بره؟» کاش مغزش را همان شب درمی‌آورد؛ کاش آن‌قدر از جای خالی‌اش عذاب نمی‌کشید. او که می‌دانست حامد و مهراد در عوضی بودن رو دست ندارند، چرا این کار را با روشنا کرده بود؟ -لعنت به من! فریادش، پیکر خیس خودش را هم لرزاند. لرز کرده بود، دندان‌هایش به هم برخورد می‌کردند و بدنش از سرما منجمد بود. یعنی روشنا کجا بود؟
  14. «پارت صد و پانزدهم» *** سوزِ باد، همان لحظه‌ای که از ساختمان کلانتری بیرون آمدند، تا مغز استخوانشان نفوذ کرد. بابک شانه‌هایش را جمع کرد و یقه‌ی کت را تا زیرِ چانه بالا کشید. -لعنت بهت، آدم کم بود من با تو رفیق شدم؟ محراب بی‌تفاوت به سمت پارکینگ قدم برداشت. -باز چی شده؟ بابک لبه‌ی کتش را کنار زد و با حرص به پاهای برهنه‌اش اشاره کرد. -یهو جنی شدی، فقط تونستم کت بپوشم! الان نگاه کن، از بالا دامادم، از پایین بی‌خانمان. محراب بی‌اختیار نگاهش پایین رفت. شلوارکِ مشکیِ بابک، زیر کت بلندش منظره‌ی مضحکی ساخته بود. بابک با قیافه‌ای مظلوم ادامه داد: -سوگند اگه بدونه شوهرش این‌جوری می‌چرخه، میره مهریه‌شو میزاره اجرا. گوشه‌ی لب محراب برای لحظه‌ای کوتاه تکان خورد. بابک همان حرکتِ کوچک را هم دید. -ها! دیدم خندیدی! محراب دوباره اخم کرد و به سمت ماشین رفت. بابک با خنده دنبالش راه افتاد. -آره داداش، لبِ سمت راستت دقیقاً دو میلی‌متر رفت بالا. محراب سوئیچ را از جیبش بیرون آورد، فشاری به شقیقه‌اش داد و زمزمه‌کرد: -بشین پشت فرمون، سرم درد می‌کنه. بابک که می‌دانست در پاسخ لودگی‌هایش چیزی عایدش نمی‌شود، سوار شد و بخاری را تا آخر زیاد کرد. -قندیل بستم، الهی تو سرما بمونی شلوار گیرت نیاد. محراب به پشتیِ صندلی شاگرد تکیه زد و چشمانش را بست. بابک استارت زد، صدای موتور، سکوتِ محوطه را شکست. چند دقیقه، هیچ‌کدام حرفی نزدند. بابک بالاخره سکوت را شکست. -اسم شهر رو واسه چی می‌خواستی؟ مکث نکرد. -برای مسافرت! سنگینیِ نگاه بابک را با چشمان بسته هم حس می‌کرد. - منو خر نکن من خودم‌گاوم! از وقتی از اتاق سروان اومدی بیرون، قیافه‌ت داد می‌زنه یه نقشه‌ای تو سرت داری. جوابی نشنید. تنها دید که چینی به پیشانی‌اش افتاده است. با درنگی کوتاه، بالاخره دل را به دریا زد و اکراه پرسید: -می‌خوای تنهایی بری، مگه نه؟ باز هم تنها جواب به سوال بابک، سکوت بود. بابک فرمان را چرخاند و صدای کشیده شدن لاستیک بر روی آسفالت، نشان از ترمز ناگهانی‌اش بود، محراب با ترمز یکهویی چند سانت به جلو پرت شد. -رانندگی بلد نیستی، پیاده شو من بشینم! بابک دست به سینه شد، ابروهایش محکم هم را بغل کردند و صدایش با خشم به گوش رسید: -شش ماهه نخوابیدی، نخندیدی، درست غذا نخوردی! حالا می‌خوای قهرمان‌بازی هم دربیاری؟ محراب هم مثل او دست به سینه شد، پوزخندی لبش را احاطه کرده بود، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. -اون دختر برای چی شیش ماهه گم شده؟ بابک کمی نگاهش کرد و بعد خاموشی رو برگزید. -سرت رو پایین ننداز، جوابم رو بده! فریاد محراب هم نتوانست بابک را مجبور به حرف زدن کند، نه که نخواهد! نمی‌توانست جواب درست به محراب بدهد. -من بهت می‌گم! آسمان غرشی کرد و قطرات را از دامان ابر به سقف و شیشه‌ی ماشین کوبید. -چون اومده به من احمق حرفای هانا رو گفته، من هم اومدم گذاشتم کفِ دست تو! بعد چی‌شد؟ ما ازش خواستیم با شنود بره دیدن هانا و صداش رو ضبط کنه! دندان‌هایش برهم فشرده شدند، باید برای بابک مرور می‌کرد، چون انگار این پسر فراموش کرده بود چرا دخترک الان کنارشان نیست. -شنود کار نکرد، بردنش! حتی ماشین خودم رو دادیم دستش که هرجا هست نهایت با ماشین ردیابیش کنیم، یادته دیگه؟ یا مغزت رو فرستادی مرخصی؟ مقصرِ نبود اون دختر ماییم بابک! تو هرغلطی می‌خوای بکن، من پیداش می‌کنم!
  15. «پارت صد و چهاردهم» *** بابک خمیازه‌ای کشید و به مکالمه‌ای که بین آن دو رد و بدل می‌شد، گوش سپرد. -آقای شاه‌نشین هنوز ایرانه. به لطف اطلاعاتی که تو برای ما فرستادی، یه‌سری شواهد پیدا کردیم که نشون می‌ده ممکنه به مازندران رفته باشه. محراب نگاهش را به اتیکت روی لباس سروان دوخت. «سهراب همتی» سرش را بالا آورد و نگاهش را به چشمان عسلیِ سهراب دوخت. -چرا شمال؟ بابک حرفش را گرفت و همان‌طور که دستش را روی شوفاژِ گوشه‌ی اتاق سهراب می‌گذاشت تا گرم شود، گفت: -مرتیکه انگار رفته شمال جوجه بزنه! کی فرار می‌کنه میره شمال آخه؟ محراب دستی به پیشانی‌اش کشید. سهراب از پشت میزش بلند شد و این بار روی یکی از صندلی‌های مقابل محراب نشست. دستی لای موهای پرپشتِ مشکی‌رنگش کشید و نجوا کرد: -خانواده‌ی خانم شایگان معتقدن حامد شاه‌نشین هیچ ربطی به این ماجرا نداره. وقتی درباره‌ی این موضوع با پدرش صحبت کردم، شوکه شده بود؛ پشت سر هم می‌گفت امکان نداره! ابروهای بابک بالا پرید. از شوفاژ و گرمای لذت‌بخشش دل کند و خود را به صندلی‌های مهمان رساند. از روی میز بینشان شکلاتی برداشت و همان‌طور که پوستش را با صدای خش‌خش باز می‌کرد، شروع به حرف زدن کرد: -من که بهت گفتم، پدره خودش تو این داستانه و نمی‌خواد… محراب میان حرفش پرید، نگاهش را به انعکاس خودش در شیشه‌ی روی میز دوخت و مجدد در چشمان سهراب میخکوب شد. -شاید فقط شوکه شده و نمی‌خواد باور کنه. بالاخره برادرزاده‌ش هم پاش گیره. شاید نمی‌خواد جرمشون سنگین‌تر بشه. شکلات در دهان بابک ماسید و به سرفه افتاد. نمی‌فهمید چرا نمی‌خواست پای رضوان شایگان به این ماجرا باز شود. همان مردی که با کمک سیروس اموال پدر واقعی‌اش را بالا کشیده بود، اما باز هم محراب سعی داشت نامش کمتر در پرونده مطرح شود. چرا؟ یعنی به‌خاطر آن دختر؟ چه در سرِ این پسر می‌گذشت؟ -پرونده‌ی مهراد و بامداد چی میشه؟ پژواک صدای محراب دیگر مثل قدیم بی‌جان نبود؛ استحکام در کلامش به چشم می‌آمد. سهراب هم خمیازه‌ای کشید و به ساعت گردِ بالای درِ ورودی خیره شد که یک بامداد را نشان می‌داد. -پرونده‌شون هنوز بازه. تا حامد شاه‌نشین دستگیر نشه یا تکلیف خانم شایگان مشخص نشه، رسیدگی نهایی انجام نمی‌شه. محراب سرش را تکان داد و از جا برخاست. -کجای مازندران ردش رو زدید؟ سهراب هم به تبعیت از او بلند شد و استوار مقابلش ایستاد. کمی از او کوتاه‌تر به نظر می‌آمد، اما چهارشانه‌تر بودنش اجتناب‌ناپذیر بود. -این‌ها اطلاعات پرونده‌ست. تا همین‌جاش هم بیشتر از چیزی که باید بهت گفتم. بعد خندید و چند بار به شانه‌ی محراب کوبید. اخم بر پیشانی‌اش چین انداخت، دست سهراب را کنار زد و از لای دندان‌هایش غرید: -فقط اسم شهر رو بگو! بابک به جای سهراب، دست‌به‌سینه شد و پاسخ داد: -اسم شهرش رو می‌خوای چیکار؟ محراب چند لحظه مکث کرد و بعد کج‌خندی روی لبش نشست. نگاهش روی چهره‌ی مبهوت سهراب می‌چرخید، اما تنها مخاطب کلامش بابکی بود که حالا با اخم او را کاوش می‌کرد. -شاید خوش‌آب‌وهوا باشه، بریم همون مسافرتی که گفتی!
  16. من همیشه با منطق جلو رفتم‌و ضربه خوردم! چون حسرت چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت، بنظرم تا جایی که جا داره ادم باید برای خواسته‌اش بجنگه و بهش برسه حتی اگه در نهایت ضربه بخوره. ضربه‌ی منطق دردناک تره چون می‌دونی تلاشی نکردی. ضربه‌ی احساس درد داره اما می‌دونی که تلاشتو کردی و راهی نداشتی به جز این.
  17. «پارت صد و سیزدهم» بابک به جای قبلش برگشت و طاق‌باز، دستش را زیر سرش گذاشت. -اگه بی‌خیال شدی، حرفای سروان رو نگم برات. از گوشه‌ی چشم، برخاستنِ مرد را دید. لبخندی کم‌جان بر لب‌هایش پدیدار شد. زیرِ نگاهِ مستقیمِ محراب له می‌شد، اما حرفی نمی‌زد. بالاخره دلش به رحم آمد و نجوا کرد: -به لطف تو، ردِ حامد رو تونستن بزنن! محراب فوراً از تخت بلند شد و صاف ایستاد. -البته مطمئن نیستیم آدم‌ربایی کارِ اون بوده باشه! برقِ امید در چشمانش نشسته بود که با حرف‌های ناامیدکننده‌ی بابک هم از بین نمی‌رفت. -امیدوارم هم بتونیم هانا رو پیدا کنیم، هم… مابقیِ حرفش را قورت داد؛ نمی‌خواست اسمِ دختر را جلوی محراب بیاورد. ماه‌ها بود که همه، آوردنِ اسمش را قدغن کرده بودند. -سروان جمشیدی گفته بری دیدنش، من امروز برای همین اومدم و موندنی شدم. محراب به سمت بابک رفت و بالای سرش ایستاد. بابک که در دنیای خودش بود، با دیدن او، سکته‌ی ناقص زد. -یا ابوالفضلِ معصومه، چیه مثل عزرائیل معلق بالا سرِ من وایستادی؟ محراب چند ثانیه به او ثابت نگاه کرد و در نهایت به سمت کمدِ رنگ‌ورو‌رفته‌ی گوشه‌ی اتاق یورش برد، کاپشنی برداشت و به تن کرد. بابک که از واکنشِ ناگهانیِ محراب شوکه شده بود، از جا پرید و ماتش برد. -چیکار داری می‌کنی؟ شلوارکِ مشکی‌اش را با شلوار جینِ مشکی عوض کرد و چنگی به سوئیچِ ماشینش زد. -هی، محراب؟ چته؟ چرا رم کردی یهو؟ با گفتنِ هر کلمه، خود را به محراب نزدیک‌تر کرد، به‌طوری که این بار مقابلش قد علم کرده بود. -برو کنار! صدایی که از لای دندان‌های محراب درآمده بود، بابک را متعجب‌تر از قبل کرد. -داداش، جن گرفتت؟ سپس چند بار بر صورتش فوت کرد و صلوات فرستاد. این لودگی‌های ذاتیِ بابک قطعاً محراب را قاتلش می‌کرد. کفی به سینه‌ی بابک زد و او را از سرِ راهش کنار زد. در را باز کرد و خود را درون راهرو انداخت. قبل از بستنِ در، تنها لب زد: -باید برم کلانتری! بابک که دلش طاقت نیاورده بود محراب را تنها راهی کند، تنها کتش را به تن کرد و پشت سرش دوید. -مگه سگ دنبالت کرده؟ احمق، ساعت دوازده‌شبه! الکی این ساعت بری اون‌جا چیکار کنی؟ محراب جوابش را نمی‌داد؛ تنها زیرِ بارانی که ساعت‌ها بود می‌بارید، می‌دوید. -خدا… نفسم گرفت… چرا داری… پیاده… می‌دوی؟ خری؟… ماشین… اون… اون سمته! فریادِ توأم با نفس‌نفسِ بابک محراب را به خود آورد. تازه فهمید از شدتِ هیجان، نفسش را حبس کرده است. ناگهانی هوای جمع‌شده در ریه‌هایش را بیرون داد و به سرفه افتاد. بابک که حالا به او رسیده بود، بر زانو خم شد و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. پشتِ سر هم نفسِ عمیق کشید تا بتواند به حیات برگردد. -خدا… بی‌شوهرت کنه… مُردم… نفسم… خدا…
  18. پارت صد و دوازدهم» سیگارش را آتش زد و سرش را با دستِ آزادش اسیر کرد. -بسه، خفمون کردی! قرار بود سیگارت رو ترک کنی، به سلامتی فندک رو ترک کردی؟ در جوابِ بابک، سرش را بالا نیاورد. تنها پُکی عمیق به لبه‌ی سیگار زد و دود را پس از چند ثانیه از حلقش خارج کرد. -خدا رو خوش میاد ده ساعت بیام برات دستمال‌مالی کنم تا قانع شی یک مسافرت بیای باهامون؟ مردِ تنهای شب شدن هم لابد کلاس داره! بعد صدایش را کلفت کرد و سعی کرد با لودگی حال‌وهوای محراب را عوض کند. -من مردِ تنهای شبم، کل زندگی به چیزِ… مابقی حرفش را با دیدن اخمِ محراب خورد. محراب چشم‌غره‌ای نثارش کرد و با خشمی که ماه‌ها رهایش نمی‌کرد، گفت: -بابک، سرم درد می‌کنه، برو سرِ کارت! خندید و چهار دست‌وپا به محراب نزدیک شد. -مگه سرِ کاریم؟ الان تو اتاقِ توییم، فقط یک کار می‌تونم کنم! سپس با شیطنت به او چشم دوخت و دستش را به سمت کشِ شلوارش برد. محراب باز هم به سیگارش پُک زد و این‌بار، پس از چند ثانیه، دودش را از حلقش بیرون داد. چشمش درگیر لپ‌تاپ روی پایش بود و حواسش جایی خیلی دورتر از این خوابگاه و این فضا! -هی، بهم توجه نمی‌کنی‌ها! دوسم نداری، می‌دونستم! بابک خفه نمی‌شد. تناژ صدای زنانه‌اش حتی پوزخند هم بر لبِ محراب نیاورد. -می‌شه دو دقیقه بیخیال اون لپ‌تاپ بشی؟ دارم باهات حرف می‌زنم. -حرف نمی‌زنی، چرت می‌گی! لحن خشنِ محراب، بابک را ساکت نکرد. -اِوا! ایمیل آخر را زد و درِ لپ‌تاپ را بر تنه‌اش کوبید. -قصد نداری بری پیشِ زنت؟ باز هم خنده بر لبش جان گرفت. همین که محراب بعد از شش ماه در برابر رفتارهایش عصبی می‌شد، کافی بود. -نچ، اومدم پیشِ زن دومم یک حالی کنم امشب! بر تختی که نشسته بود، این‌بار دراز کشید و دستش را بر پیشانی‌اش گذاشت. بابک هم به تبعیت از او، بر تشکی که کنار تخت انداخته بود، پخش شد و به سقف زل زد. -نمی‌خوای یکم آدم بشی؟ مخاطبش محراب بود، اما انگار محراب قصد نداشت به خودش بگیرد و جوابی پس بدهد، پس خودِ بابک ادامه داد: -شیش ماه گذشته! -بیخیال چی بشم؟ جوابِ محراب، بابک را به سکوت وادار کرد. کج شد و در تاریکی، به هیکل لاغرِ مردی با آن حجم از اندوه چشم دوخت. او دیگر بوی عطر نمی‌داد؛ کسی که موهایش بلندتر از قبل و ریش‌هایش ارتفاع گرفته بودند. نبودِ شش‌ماهه‌ی روشنا او را به جنون کشیده بود. در ظاهر همه‌چیز مثل قبل بود، اما تنها بابک می‌فهمید محراب از قبل هم کم‌حرف‌تر شده است. حتی آن کج‌خنده‌های گاه‌به‌گاه هم بر لبش نمی‌نشست. دیگر به خانه نمی‌رفت و شب‌ها تنها در خوابگاهِ کارخانه سیگار دود می‌کرد. -بیخیالِ گشتن دنبال اون دختر! انگار سطلی پر از آبِ یخ بر سرش ریختند. چشمانش را باز نکرد، اما پلک‌هایش با حرف بابک لرزید. -بیخیال شدم!
  19. «پارت صد و دوازدهم» سیگارش را آتش زد و سرش را با دستِ آزادش اسیر کرد. -بسه، خفمون کردی! قرار بود سیگارت رو ترک کنی، به سلامتی فندک رو ترک کردی؟ در جوابِ بابک، سرش را بالا نیاورد. تنها پُکی عمیق به لبه‌ی سیگار زد و دود را پس از چند ثانیه از حلقش خارج کرد. -خدا رو خوش میاد ده ساعت بیام برات دستمال‌مالی کنم تا قانع شی یک مسافرت بیای باهامون؟ مردِ تنهای شب شدن هم لابد کلاس داره! بعد صدایش را کلفت کرد و سعی کرد با لودگی حال‌وهوای محراب را عوض کند. -من مردِ تنهای شبم، کل زندگی به چیزِ… مابقی حرفش را با دیدن اخمِ محراب خورد. محراب چشم‌غره‌ای نثارش کرد و با خشمی که ماه‌ها رهایش نمی‌کرد، گفت: -بابک، سرم درد می‌کنه، برو سرِ کارت! خندید و چهار دست‌وپا به محراب نزدیک شد. -مگه سرِ کاریم؟ الان تو اتاقِ توییم، فقط یک کار می‌تونم کنم! سپس با شیطنت به او چشم دوخت و دستش را به سمت کشِ شلوارش برد. محراب باز هم به سیگارش پُک زد و این‌بار، پس از چند ثانیه، دودش را از حلقش بیرون داد. چشمش درگیر لپ‌تاپ روی پایش بود و حواسش جایی خیلی دورتر از این خوابگاه و این فضا! -هی، بهم توجه نمی‌کنی‌ها! دوسم نداری، می‌دونستم! بابک خفه نمی‌شد. تناژ صدای زنانه‌اش حتی پوزخند هم بر لبِ محراب نیاورد. -می‌شه دو دقیقه بیخیال اون لپ‌تاپ بشی؟ دارم باهات حرف می‌زنم. -حرف نمی‌زنی، چرت می‌گی! لحن خشنِ محراب، بابک را ساکت نکرد. -اِوا! ایمیل آخر را زد و درِ لپ‌تاپ را بر تنه‌اش کوبید. -قصد نداری بری پیشِ زنت؟ باز هم خنده بر لبش جان گرفت. همین که محراب بعد از شش ماه در برابر رفتارهایش عصبی می‌شد، کافی بود. -نچ، اومدم پیشِ زن دومم یک حالی کنم امشب! بر تختی که نشسته بود، این‌بار دراز کشید و دستش را بر پیشانی‌اش گذاشت. بابک هم به تبعیت از او، بر تشکی که کنار تخت انداخته بود، پخش شد و به سقف زل زد. -نمی‌خوای یکم آدم بشی؟ مخاطبش محراب بود، اما انگار محراب قصد نداشت به خودش بگیرد و جوابی پس بدهد، پس خودِ بابک ادامه داد: -شیش ماه گذشته! -بیخیال چی بشم؟ جوابِ محراب، بابک را به سکوت وادار کرد. کج شد و در تاریکی، به هیکل لاغرِ مردی با آن حجم از اندوه چشم دوخت. او دیگر بوی عطر نمی‌داد؛ کسی که موهایش بلندتر از قبل و ریش‌هایش ارتفاع گرفته بودند. نبودِ شش‌ماهه‌ی روشنا او را به جنون کشیده بود. در ظاهر همه‌چیز مثل قبل بود، اما تنها بابک می‌فهمید محراب از قبل هم کم‌حرف‌تر شده است. حتی آن کج‌خنده‌های گاه‌به‌گاه هم بر لبش نمی‌نشست. دیگر به خانه نمی‌رفت و شب‌ها تنها در خوابگاهِ کارخانه سیگار دود می‌کرد. -بیخیالِ گشتن دنبال اون دختر! انگار سطلی پر از آبِ یخ بر سرش ریختند. چشمانش را باز نکرد، اما پلک‌هایش با حرف بابک لرزید. -بیخیال شدم!
  20. «پارت صد و یازدهم» «روز حادثه» مهراد، بامداد و تمام افرادشان با دستبند نقره‌ای بر دست، از خانه بیرون آمدند. پلیس کل خانه را محاصره کرده بود. بابک و بهرام با ماشین شخصی خود به صحنه‌ی حادثه رسیدند. محراب شوکه از جایش برخاست و به سمت خانه دوید. جلوی در ایستاد و به خانه‌ی خالی از وسایل زل زد. -روشنا؟ صدایش در خانه پیچید. دوباره تلاش کرد: -روشنا؟ این‌بار صدایش لرزش داشت. مأمور پلیس از اتاق روبه‌رویش بیرون آمد. کم‌کم همه‌ی افراد حاضر از خانه به سمت خروجی آمدند. -خانمی که گزارش مفقود شدنش رو ثبت کردین، این‌جا نیست. لطفاً با خانوادش تماس بگیرین تا بیان و گزارش مفقودی رو تکمیل کنن. ما هم پیگیری و بازجویی‌های لازم رو انجام می‌دیم. مخاطب مأمور، بابک و بهرام بودند که پشت سر محراب، شوکه ایستاده بودند. اما محراب انگار حرف مرد را نشنید. به سمت خانه هجوم برد. تک‌تک درِ اتاق‌ها را باز کرد، در راهرو دوید و فریاد زد: -کجایی؟ اومدم دنبالت! مگه نگفتم صبر کن! مأموری جلویش ایستاد و با لحنی ترحم‌آمیز لب زد: -شما باید با ما بیاید. مأمور را کنار زد و دور خودش چرخید. بابک خود را به او رساند و سرش را پایین انداخت. -پیدا می‌شه داداش! او را هم کنار زد و به سمت بیرون خانه دوید. باید محوطه‌ی کنار خانه را هم وارسی می‌کرد. روشنا قطعاً همین اطراف بود. آن‌ها بلایی سرش نیاورده بودند! خودش صدایش را شنیده بود! پشت خانه صحرایی بزرگ قرار داشت که حالا رو به تاریکی می‌رفت، اما محراب دست‌بردار نبود. با بدنی بی‌جان، به علت کتک‌هایی که از افراد مهراد خورده بود، به سوی جنگل روانه شد. -روشنا؟ کجایی؟ منم! اومدم، می‌شنوی؟ اومدم! پاهایش دیگر توان تحمل وزنش را نداشتند. بر زمینِ پر از خاک افتاد.اشک بی‌اجازه چشم‌هایش را پر کرد -نباید می‌فرستادمت، نباید، نباید! با مشت بر زمین کوبید، آن‌قدر کوبید تا دستانش سِر شدند. قلبش کندتر از همیشه می‌زد، چشمش می‌سوخت و سرش تیر می‌کشید. در یک تصمیم ناگهانی از جا پرید و عقب‌گرد کرد. مهراد می‌دانست! آن بی‌همه‌چیز می‌دانست روشنا کجاست. همه‌ی این‌ها نقشه‌اش بود. به سمت ماشین پلیسی که مهراد در آن قرار داشت پرید. مأمورها که انتظار حرکت ناگهانی او را نداشتند، مات و مبهوت به اتفاقاتِ در حال انجام زل زدند. -کجاست؟ حرومزاده‌ی کثافت، اون کجاست؟ کجا قایمش کردی؟ بر شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و فریاد سر می‌داد. هر ضربه را انگار به دل خودش می‌کوبید. پلیس‌ها به سمتش یورش بردند و او را عقب کشیدند. -آقا، آروم باش! بیا عقب، وگرنه مجبور می‌شیم بازداشتت کنیم. تقلا می‌کرد تا او را آزاد کنند. -بزار گردنش رو بشکنم، بعد اعدامم کن اصلا! هیچ‌کدام از این‌ها چیزی را تغییر نمی‌داد. نه فریادهایش، نه مشت‌هایی که بر شیشه می‌کوبید و نه تقلاهای بی‌ثمرش. حقیقت فقط یک چیز بود؛ هر کاری می‌کرد، روشنا نبود.
  21. رنگت مبارک بانو💚

    1. ghaazal

      ghaazal

      ممنون جانم🥹🌱🫂

  22. وای ساناز وااااای خدا نکشتتت سانااااز

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      ب شدتت

    3. Yammakh

      Yammakh

      پارتای جدیدو بخون فقط😂😂😂😂

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      حتما😂

  23. باده‌ی ناب ۴۰ درصدی با لیوان کاغذی بدترین انتخاب بشره«خنده» 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Yammakh

      Yammakh

      درستش میکنم 😂❤️‍🔥

    3. روشـنـا

      روشـنـا

      در کل باحال بود چندپارتی که خوندم امیدوارم بترکونی بچه جون🧡

    4. Yammakh

      Yammakh

      مرسی روشن جانم❤️‍🔥

  24. «پارت صد و دهم» ناگهان لامپی بالای سرش روشن شد. فوراً به داخل ساختمان دوید و در را با شتاب باز کرد. -من می‌رم اون‌جا! بابک و بهرام که مشغول صحبت بودند، با فریاد ناگهانی محراب از جا پریدند و متعجب به او زل زدند. بابک زودتر خودش را جمع کرد و با ابروهای درهم‌کشیده غر زد: -بچه‌بازی درنیار، محراب! بذار فکر کنیم ببینیم چیکار باید بکنیم. اصلاً کلام بابک برایش مهم نبود. رو به بهرام کرد و پشتِ سرِ هم کلماتِ ذهنش را به زبان آورد. -همون شنودی که به روشنا وصل کردیم، به من وصل کن! اخمِ بابک به بهرام هم منتقل شد. به پشتی صندلیِ چرخ‌دارش تکیه زد. -وقتی برای روشنا هیچ‌کدوم کار نمی‌کنه، چطوری مطمئن بشیم که برای تو کار می‌کنه؟ چاره‌ای نبود. باید می‌رفت. تنها کسی که در ازای آزادی روشنا می‌خواستند، او بود. -اونا منو می‌خوان، بهرام. تنها راهی که بفهمیم کجاست، همینه! گوشیم رو ازم می‌گیرن؛ اگه بشه ردیابی بهش وصل شه که تو چشم نباشه، می‌تونیم بفهمیم کجاست. این‌بار بابک مداخله کرد: -خودت تازه داشتی منو می‌کشتی که نقشه‌ی چرتی برای روشنا کشیدم! محراب سرش را به چپ و راست تکان داد. اصلاً حوصله‌ی بحث با آن دو نفر را نداشت، ولی کار دیگری هم از دستش برنمی‌آمد. -ما به روشنا ردیاب نزدیم، فقط ماشین رو ردیابی می‌کردیم. چرا؟ بابک بدون فکر گفت: -چون فکر نمی‌کردیم بخوان بدزدنش و از بین اون همه آدمِ ما، فرار کنن! بهرام متفکر به محراب زل زد و طوری که انگار با خودش صحبت می‌کند، لب زد: -الان می‌دونیم که تو قراره بری اون‌جا، پس ردیابی می‌ذاریم که کسی نفهمه کجاست. هر سه به هم زل زدند. کم‌کم لبخندی روی لبانِ بهرام نشست؛ لبخندی محو، اما کافی بود تا نشان دهد نقشه‌ای در ذهنش شکل گرفته است.
×
×
  • اضافه کردن...