-
تعداد ارسال ها
313 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و هشتم» خون از چشمانش میچکید و برآمدگیِ رگِ گردنش برای بابک جالب به نظر میآمد. -بفهمم چی از دهنت در میاد! بابک تقلایی برای آزادیِ یقهاش نکرد، تنها به چشمانِ محراب چشم دوخت و طغیان کرد: -چرا انقدر جِز میزنی برای این دختر؟ روزی که رستا اومد گفت میخواد زنِ اون مرتیکه بشه و از خونتون میره، اینجوری دیوونه نشدی! چه مرگته محراب؟ چه مرگش بود؟ نمیدانست! فقط نمیخواست اسمِ روشنا در کنار اسمِ حامد شاهنشین باشد، نمیخواست روشنا طعمه شود تا حامد لذتش را ببرد. این افکار دیوانهاش میکرد، از سرگذشتِ دخترایی که سینهچاکِ حامد بودند خبر داشت، نمیخواست روشنا هم قربانیِ این مردِ قاچاقچی باشد. بهآرامی دست از یقهی بابک برداشت، هنوز رگِ گردنش ضربان میزد اما لحنش را کنترل کرد و به خود مسلط شد. -فعلاً باید خطِ تولید رو راه بندازم، بعد از مراسم بمون، مفصلتر راجعبهش صحبت میکنیم. خواست بگوید: «خودم حواسم به روشنا هست.» اما حرفش را خورد و به سمتِ ورودیِ اصلی قدم برداشت. دیگر نه وجودِ حامد و مهراد برایش مهم بود، نه اینکه روشنا مشغولِ خوشوبش با مردی جوان است. تنها درگیرِ عواطفِ خودش شده بود. حرفهای بابک مثل پتک بر سرش کوبیده میشد. خطِ تولید بهانه بود، تنها میخواست یک لحظه به حالِ خودش باشد تا این بلبشوهای ذهنیاش را برطرف کند. -ببین چه مَردی شده برای خودش! صدای لطیفِ زنانه، چادرِ گلدارِ مشکی، صورتی سفید همچون برف، موهایی که یک تارِ حنازدهاش بیاجازه بر پیشانی افتاده بود، چشمای بلوری؛ اینها فقط متعلق به یک زن در دنیا بود، حاجخانم! تمامِ اتفاقات را موقتاً از یاد بُرد. راهش را ادامه داد تا جلوی پایِ حاجخانم و حاجی قرار گرفت. حاجی با آن کتوشلوارِ طوسی و موهای کمپشتِ سفید، عجیب خوشتیپ به نظر میآمد. -سلام حاجخانم، حالتون چطوره؟ خوش اومدین! حاجخانم برای دیدنِ محراب سرش را بالا بُرد و خندان شروع به حرف زدن کرد: -تصدقت پسرم، یعنی نباید به دیدنِ این مادرِ مریضت بیای؟ لبخندی شرمزده بر لب نشاند و گفت: -شرمندم، به حاجی هم گفتم سرم واقعاً شلوغه! حاجخانم با پاهای لنگانش به سمتِ محراب رفت و دستش را در دست گرفت. -سفیدبخت بشی عزیزکم، همینکه حالت خوب باشه، کافیه. لبخندش عریضتر شد، سرش را به معنای تشکر تکان داد و اینبار حاجی را مخاطب گرفت: -خوش اومدین حاجی! حاجی تبسمی ساختگی بر لب کاشت و گلدانِ ارکیدهی سفید را به دستِ محراب داد. -تبریک میگم مَرد. در چشمانش همچنان نارضایتی موج میزد، اما سعی میکرد با لبخند آن را پنهان کند. -ممنونم، زحمت کشیدید. بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید. هردو با لبخند سر تکان دادند. -من باید برم پیشِ کارگرها، قراره استارتِ کار رو بزنیم، با اجازه. حاجی قبل از آنکه محراب با عجله از کنارش بگذرد، بازویش را گرفت و مانع شد. -من و حاجخانم تا کارت تموم بشه میمونیم، باید حرف بزنیم، حتماً! چشمانش را بر هم کوبید و سر تکان داد. باید در اولین فرصت قرصهایش را میخورد. تنشِ بهوجودآمده از حدِ توانش بیشتر بود. برای آخرین بار محوطه را زیرِ نظر گرفت. در کمالِ تعجب دیگر حامد و مهراد را ندید. حیران دنبالِ روشنا گشت که او را همچنان در کنارِ مردی جوان و پدرش رویت کرد. ابروهایش هم را در آغوش گرفتند. با حرص موبایل را برداشت و برایش نوشت: «خوشگذرونی تموم شد! بیا داخل.» سپس خود به سمتِ دستگاهها رفت و از آن شلوغی خودش را رها کرد. *** با اخم به میزش زل زد و با خودکار بر رویش ضرب گرفت. هر از گاهی سر بلند میکرد و گوشهچشمی به محراب میانداخت، اما نگاهِ زهرآگین و اخمِ نشسته بر چهرهاش، غمِ عالم را به او القا میکرد. از بیکاری شروع به حرف زدن با خود کرد: -مرتیکه انگار موجیه، نه به زمانِ افتتاحیه که انقدر خوب بود، نه به شروعِ کار که با ده مَن مربا هم نمیشه خوردش! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و هفتم» نفسی عمیق گرفت و از گوشهی چشم روشنا را دید که هنوز بهت در نگاهش موج میزد. بعد به افراد زل زد و با صدایی محکم نجوا کرد: -این کارخانه از امروز رسماً فعالیتش را آغاز میکنه. امیدوارم کیفیت کارمون، بهترین معرفی برای این مجموعه باشه. بیشتر از این نمیخواست مراسم سخنرانی را ادامهدار کند، پس لبخندی کج بر لب نشاند. -از همهی شما بابت حضورتون تشکر میکنم. با دست به روبان و قیچیِ روی میز اشاره کرد و سر تکان داد. -بفرمایید برای مراسم افتتاح. چند لحظه سکوتِ کوتاهی در فضا نشست و بعد صدای دست زدنِ مهمانها حیاط را پر کرد. محراب بدون اینکه واکنش خاصی نشان دهد، از پشتِ تریبون فاصله گرفت. بابک خودش را زودتر از بقیه به او رساند و با همان لبخند همیشگیاش آرام گفت: -میمردی چهار تا از این کلماتِ «قلبمه، سلبمه» بگی؟ محراب نگاه سردی سمتش انداخت. -اگه دهنت رو ببندی، احتمال زنده موندنت بیشتره. بابک خندهی کوتاهی کرد و پا به پای محراب راه افتاد. -فقط صدات زدم زنت رو که ندزدیدم. نگاه دریدهاش را به بابک دوخت تا خفه شود. به اندازهی کافی سرش درد میکرد و حوصلهی نمک بودنهایش را نداشت. چشم چرخاند تا روشنا را پیدا کند. حداقل برای روبان بریدن باید میآمد! وقتی او را دید که گوشهای ایستاده است و تکان نمیخورد، قدمهایش را آرامتر کرد و شمارهاش را گرفت. روشنا ابتدا به خود لرزید و بعد موبایل را دم گوشش گذاشت. صدای غمگینش در گوش محراب پیچید. -بله؟ -بیا روبان رو ببر! گرد شدنِ چشمانش را از همین فاصله هم میدید. -خودت چرا نمیبری؟ -چون میخوام تو ببری، بجنب! سپس تماس را پایان داد و با چشم و ابرو به روبان اشاره زد. روشنا اخمی کرد و با قدمهای آرام به سمت جایگاه راهی شد. هردو پشتِ روبان قرار گرفتند و در کسری از ثانیه، قیچیِ درونِ دستهای روشنا آغازِ کارِ کارخانه را رسمی کرد. چشمانش هنگام بریدن، از فرط شادی برق میزد. تارهای از پیچوخمِ موهایش بر صورتش ریخته شده بود که چهرهاش را عجیب دلنشین میکرد. ناگهان سرش را بالا آورد و مچِ محراب را در حال دیدنِ چهرهاش گرفت. اما پسر پا پس نکشید و همچنان با لجاجت چهرهی دختر را کاوش کرد. -اشتباه بریدم؟ حرفِ همراه با ترسِ دخترک برایش گنگ آمد، پس چشمانش را کمی ریز کرد و لبخوانی کرد: -منظورت چیه؟ -نگام کردی، انقدر هُل شدم! کج بریدم؟ فرقی داره از کجا بریده شه؟ سرش را به نشانهی نفی تکان داد و اینبار رو به جمعیت فریاد زد: -خیلی ممنون از همتون، از خودتون پذیرایی کنید! صدای محراب در جیغ و فریادِ هزاران نفر گم شد. افراد شروع به حرف زدن و پذیرایی از خود کردند. محراب با نگاه به دنبال مهراد و حامد گشت تا بالاخره کنار باغچه رویتشان کرد. حامد سیگارِ برگی را آتش زده بود. رویِ صحبتش مهراد بود، اما نگاهش حتی یک لحظه از روشنا برداشته نمیشد. محراب هردو دستش را درون موهایش برد و چنگ زد که صدای حرصآلودِ بابک را شنید. -ده تا فیلمبردار داره فیلم میگیره، تو همهی فیلمها تو انگار پولت رو ندادن! اخمی کرد و بابک را به سمت گوشهی کارخانه کشید. -داداش، بگو خودم میام فشار، چرا میای به خودت؟ مقابلش قرار گرفت، اما چشم از روشنا و دوستش که در حال خوشوبش بودند، برنمیداشت. -حامد و مهراد، یک سرِ نقشهشون به روشن… خانم شایگان برمیگرده. حامد موزی را که در دست داشت، باز کرد و بیخیال به سمت محراب گرفت. -موز میخوری؟ عصبانیتِ محراب به اوج خود رسید، به طوری که اگر همهمه و موزیک نبود، قطعاً کلِ هزار نفر صدایش را میشنیدند. -عوضی، الان فقط شوخیه؟ این دختر تو خطره! اگه فقط قضیه به مهراد بود، خودم جمعش میکردم. حامد شاهنشین فرق میکنه! مهراد برای منافعش میکنه، حامد برای تفریح. بابک اخمهایش را درهم کشید و گازی از موزش زد. -خب بابا، ما که نمیتونیم بادیگارد این دختر بشیم! به ما چه اصلاً؟ شاید یه قضیهی دیگه با هم دارن، شاید سر و سِری با حامد دار… حرفش تمام نشد که محراب به سمتش حمله کرد و یقهی لباسش را در چنگ گرفت. -
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
حامد شاهنشین- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
مهراد محمدپناه- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و ششم» با شنیدن صدای بغضآلود روشنا به خودش آمد. تازه فضای حاضر برایش زنده شد. یادش آمد که از حرص حامد، چند ثانیه است که دست روشنا را محکم میفشرد. سریعاً دستش را رها کرد و مقابلش قرار گرفت. -خوبی؟ شروع به ماساژ دادن دستش کرد و گفت: -یکم محکم فشار دادی، دستم قرمز شد، نگاه! لبخندی نرم نثارش کرد و به دستی که جلویش دراز شده بود زل زد. حق با دختربچهی مقابلش بود. دستش بیش از حد معمول به قرمزی میزد. -حواسم نبود، شرمنده. بیا بوسش کنم! روشنا فوراً دستش را پس کشید و چشمانش از تعجب گرد شد. -تو الان، با من، شوخی کردی؟ محراب دست به جیب شد و لبخندش را مخفی کرد. -نه، شوخی چرا؟ ببوسم خوب شه دیگه! روشنا دستوپایش را گم کرد. صورتش سرخ شد و تندتند کلمات را پشت سر هم ردیف کرد. -نه، لازم نیست، میرم پیش دوستم! خواست او را تنها بگذارد که باز با گرفتن همان دستِ عاجزش مانع شد. رعشه بر تن روشنا افتاد. نه اینکه محراب دستش را گرفته، بلرزد! از اینکه محراب میخواست دستش را ببوسد… -کجا؟ سؤالش، رشتهی کلام ذهنی روشنا را پاره کرد. -پیش… دوستم! بر صورتش اجحاف نداشت، اما لحنش بهراحتی جدی بودنش را نشان میداد: -تا آخر مراسم پیش من بمون! نه، مثل اینکه این پسر امروز یک چیزش میشد! -عاشقی پسر؟ هیچ چیز به اندازهی امر و نهی، کلام روشنا را تیز نمیکرد. محراب که از حرف او ماتش برده بود، متعجب لب زد: -چی؟ همهمهی حیاط با صدای میکروفون آرام گرفت و نگاهها به سمت تریبون راهی شد. روشنا و محراب در همان پوزیشن، متعجب به بابک خندان زل زدند. -خانمها و آقایان، از شما خواهش میکنیم روی صندلیهای خودتون بشینید تا مراسم افتتاحیه رو شروع کنیم. قلبِ روشنا محکم به سینهاش کوبید. آب دهانش را قورت داد و بیاختیار به محراب نگاه کرد. محراب در دل به بابک و کارهای خودسرانهاش لعنت فرستاد و پوفی کلافه سرداد. دست روشنا را رها کرد، اما پشتِ کتش را گرفت تا از کنارش جنب نخورد. بابک با لودگی ادامه داد: -در ابتدا از مدیر عزیز و خوشصحبت دعوت میکنیم برای سخنرانی، تشریف بیارن. سپس با دست به محراب و روشنا اشاره زد. دخترک چند لحظه فقط به بابک خیره ماند. نگاهها به سمتشان آمده بود و هرکس با بغلدستیاش پچپچ میکرد. با ناباوری سرش را سمت محراب چرخاند. پسر، همان لحظه نگاهش را به او دوخت. آرام از کنارش رد شد و زیرِ گوشش گفت: -من حرف میزنم، نترس! محراب مکث نکرد. با تشویق هزار نفر، به سمت تریبون گامهای مستحکم برداشت و در راه چند بار نفس عمیق کشید تا آرامش ظاهریاش را حفظ کند. بابک به محض دیدنش، چشمکی زد که چشمغرهی خشن محراب را به همراه داشت. پشتِ تریبون قرار گرفت و دستش را روی میکروفون گذاشت. -سلام. نگاهش را میان جمعیت چرخاند. وجودِ مهراد و حامد در ردیفِ اول حالش را به هم میزد، اما ناچار به خودداری بود. -از حضورِ همهی شما ممنونم. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و پنجم» بامداد از ته دلش قهقهه زد، از اینکه روشنا را حرص میداد جان دوباره میگرفت. -خب چیکار کنم؟ خاموشا خیلی قشنگتر از روشناست! -کاش حداقل معنی اسم خودت صبح زود نبود، بعد من و دوست میانداختی. بامداد باز هم خندید و اینبار کمی جدیتر شد. -خیله خب، اینها رو ول کن، زنگ زدم بگم مراسم دقیق کِی شروع میشه؟ موزیک لایتی در فضا پخش شد و متناسب با آن همهمهی افراد حاضر در حیاط بالا گرفت. روشنا ناچار شد کمی تناژ صدایش را بالا ببرد. -نمیدونم، بیشترها اومدن، زودی خودت رو برسون. سپس تماس را قطع کرد و موبایل را در جیبش هل داد. مهمانها نوبتی از ورودی به سمت صندلیها روانه میشدند. اکثر آنها محراب را میشناختند، اما کمتر کسی از حضورِ روشنا باخبر بود. تا اینکه نوایی آشنا او را هدف قرار داد: -ببین کی اینجا نشسته! حالتون چطوره خانم شایگان؟ با دیدن مهراد و مردی ناآشنا، گنگ ماند؛ اما در کسری از ثانیه مغزش فرمان داد که بایستد. -سلام آقای محمدپناه، ممنونم. شما خوبین؟ خوش اومدین! در ابتدای جمله، مخاطبش مهراد بود و کمکم به سوی مردِ غریبه تغییر جهت داد. مرد به عصای طلاییرنگش تکیه داد و در جوابِ روشنا لبخندی چندشآور زد. -خیلی ممنونم، روزای سختی بوده، درسته؟ محراب که اذیتت نکرده؟ آخرین کلماتش هیچ ردی از شوخی در خود نداشتند، انگار محراب سادیسمی چیزی داشته باشد. اما مردِ غریبه در جوابِ مهراد خندهی پولدارانهای کرد. «هاهاهاها» -محراب فکر نمیکنم برای این خانم آزاردهنده باشه، مگه نه لیدی؟ نگاهش به قدری ریزبینانه بود که روشنا فکر میکرد در پس آن چشمانِ مشکیرنگ، میتواند ذهنش را بخواند. چرا انقدر این نگاه برایش آشنا بود؟ دیگر سکوت جایز نبود، فوراً لبخندی استرسی زد و شروع به حرف زدن کرد. -همهچی خداروشکر مرتبه، لطفاً بفرمایید چند دقیقه ایستادین! از خدایش بود که پیشنهادش را بپذیرند، چون این پیرمرد خرفت با آن موهای سفیدرنگش دست از دید زدن روشنا برنمیداشت. از اینکه او را مدام مخاطب جملاتش قرار میداد، هیچ خوشش نمیآمد. -میدونی من کی هستم؟ چندین بار بر زبانش آمد بگوید «هر خری هستی، باش!»، اما عفت کلامش را به عنوان یک مدیر متشخص حفظ کرد و خواست حرف بزند که صدایی محکم و توأم با خشم از پشت سرش بلند شد. چرا این مرد همیشه از پشت سرِ روشنا ورود میکرد؟ -فکر نمیکنم برای خانم شایگان اهمیت داشته باشه کی هستی! سپس در کنار روشنا قرار گرفت. ابروهایش به قدری در هم گره خورده بود که روشنا را میترساند. نیمرخ این مرد هم عجیب وحشیانه و ترسناک بود و البته جذاب! با پتک بر سرِ افکارش کوبید و دندانقروچه کرد. پیرمرد خرفت، باز هم از آن قهقهههای مسخرهی پولدارانهاش نصیب محراب کرد و با ضربه زدن عصا بر زمین، به او نزدیک شد. -بهبه، مشتاق دیدارت بودم، محراب جان! نفرت چشمان پیرمرد را به وضوح میدید و از این واکنشهای عجیبشان متعجب بود. مرد دستش را به سمت محراب گرفت و چشم به دیدهی خشنش دوخت. محراب نیمنگاهی به مهراد انداخت که لبخند مسخرهاش را دید. اخمش غلیظتر شد. اینبار مستقیم در چشمان دشمنِ اصلیاش زل زد و از لای دندانهایش لب زد: -همچنین، حامد شاهنشین. سپس دستش را درون دستهای چروکیدهی حامد گذاشت و فشرد. نگاه حامد از دستانش به سمت روشنا روانه شد که فشارِ دستهای محراب را بیشتر کرد. -بشینین، مراسم یکم دیگه شروعه! مهراد اینبار خودش را وسط انداخت، انگار از بازی پیشآمده لذت میبرد. -داشتیم از حضور خانم شایگان فیض میبردیم، مخصوصاً حامد از وقت گذروندن با دخترای همسنِ ایشون لذت میبره! سپس قهقههای سر داد که در شلوغیِ فضا گم شد. محراب با دست آزادش روشنا را کمی بیشتر به پشتِ خودش هل داد و لبخندی تصنعی زد، اما فقط خدا از درونِ پرجنبوجوشش باخبر بود. -الان وقت مسخرهبازی نیست، مهراد! مهراد کمی به آنها نزدیک شد. -وقت چی؟ تو چرا انقدر داری سخت میگیری؟ خودش هم نمیدانست چه مرگش است، فقط نمیخواست روشنا در مقابل نگاه این کثافت باشد. میخواست تا جایی که میتواند او را از این دو لاشخور دور کند. -ما باید بریم، مهمونها منتظرن، شما هم هر وقت حس کردین سخت نمیگیرم، برین سرِ جاتون از مراسم لذت ببرین! سپس دست روشنا را گرفت و بدونِ کوچکترین حرفی پشتِ خودش کشید. -آی، دستم! حامد شاهنشین را قطعاً میکشت، عوضی جلوی چشمانش میخواست با این دختر لاس بزند! او را آتش میزد و یک جامعه را از وجود نحسش راحت میکرد. -چرا انقدر فشارش میدی؟ دردم گرفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و چهارم» به جمعیت که هر لحظه بیشتر میشد نگاه انداخت و آبِ دهانش را قورت داد. -نمیشه تو مدیر باشی فقط؟ جملهی توأم با ترسش، ابروهای محراب را بالا انداخت، نمیدانست چرا دوست نداشت این بحث به پایان برسد. -نه، شما خانم مدیری! هراس، روشنا را موجب شد که به مردِ مقابلش نزدیکتر شود، آستینش را از روی لباس گرفت و تکان داد. تعجب در دیدهی محراب موج میزد. از روشنا چشم برداشت و به آستینش نگاه انداخت. -من نمیتونم، جلوی این همه آدم که انگار قومِ لوتَن، چجوری حرف بزنم؟ من سوتی میدم! صداقتِ کلامش به راحتی قابل درک بود، اما محراب دلش نمیخواست این چشمانِ هراسیده و گرد شده به حالت عادی برگردد، لذت میبرد که دخترک را اینگونه میدید. -برو فکر کن چی باید بگی! دانشجوی مملکت مگه نبودی؟ سپس از کنارش گذشت و به سوی افرادِ حاضر در حیاط گام برداشت. با همه سلام و ابرازِ خوشآمدگویی کرد. از بین شلوغی و سروصداهای بهوجودآمده، سرش به شدت درد میکرد. کارگرها هر دقیقه، سؤالهای مسخره در رابطه با دکورِ میزها میپرسیدند. فیلمبردارها رسیده بودند، همهی اینها قابل تحمل بود، اما زمانی که بابک با دو باندِ بزرگ آمد و موزیک پلی کرد، سطحِ صبرِ محراب کاهش یافت. از دور، ورودِ پدرِ روشنا را رؤیت کرد که سخت، دخترش را در آغوش گرفته بود. اما در کمالِ تعجب، دستِ دخترک دورِ کمرِ پدر حلقه نشد، تنها لبخندِ ژکوند زد و نجوا کرد: -چرا این همه راه از شیراز اومدی؟ از بغلِ پدر بیرون آمد که لبخندِ زیبایش را دید. چرا باید این مردِ مهربان سرش را کلاه بگذارد؟ آن هم هر غریبهای نه! پدرِ عزیزتر از جانش. -مگه میشد تو مراسمِ افتتاحیهت نباشم؟ مادرت نتونست بیاد، اما گفت برات آرزوی موفقیت میکنه و حتماً کارت تموم شد بهش زنگ بزن. بعد به باکسِ گلِ کنارِ پایش اشاره زد و لحنش لطیفتر از قبل شد: -این گل هم به افتخارِ شروعِ کارِ جدیدت! حرفهای هانا را با آن قسمتِ انتهایی ذهنش سپرد و اینبار لبخندی از تهِ دلش زد. -مرسی باباجونم، زحمت کشیدی! بفرما بشین. پدر چشم چرخاند تا به محراب رسید. پسری که با اخم او را کاوش میکرد. -بذار به همکارت هم سلام کنم، بعد میشینم. سری تکان داد و پدر را به امانِ خودش رها کرد. بر گوشهی جدولِ کارخانه، که حالا غرق در گلهای رنگارنگ بود، نشست. دستی بر کت و شلوارِ رسمیاش کشید و زیرِ لب غرید: -کم بدبختی و استرس دارم؟ الان باید سخنرانی هم کنم! من تو حرف زدنِ عادیم موندم. سپس موبایلش را از درونِ جیبِ کتش بیرون کشید و چتجیپیتی را باز کرد و سرچ کرد: «در سخنرانی افتتاحیهی کارخونه چی بگم؟ مدیرم.» خواست «ارواح عمم» را هم بنویسد، اما میدانست هوش مصنوعی منظورش را نمیفهمد. با دیدن متنِ بلندبالای ارسالشده، آه از نهادش بلند شد. -آخه نوکرتم، من حتی تلفظِ استحصال هم نمیدونم! از برنامه بیرون آمد و تا به نیایش زنگ بزند تا بفهمد در کدام گورستانی سیر میکند، اما تماسِ افتاده روی صفحهی موبایل مانع شد. شمارهی بامداد لبخندی عریض بر لبش نشاند. -سلام داداش خودم! چند بار صدای نفسزنان آمد و بعد نوای بشاشِ بامداد در گوشش پیچید: -سلام مدیر خانم، حال شما؟ سرش را پایین انداخت و هیجانِ کلامش تحلیل رفت. -بد، استرس دارم، میترسم، کی میرسی؟ بامداد بوقی زد که صدایش روشنا را شیر کرد. -آخ جون، تو راهی؟ -آره، نزدیکم، نگران نباش، یک افتتاحیهست دیگه خاموشا. باز او را با لفظِ «خاموشا» خطاب کرده بود که دختر را دیوانه میکرد. -خاموشا و مرض، اشتباه کردم اصلاً باهات صحبت کردم، برو گمشو! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و سوم» نیایش دستمالش را بر سر بست و از همان ابتدا غرهایش را شروع کرد: -خیرِ سرت مدیری؛ منم رفیقِ توعه، پلشتم، چرا باید من میزای خاکگرفتهی این خرابشده رو تمیز کنم؟ خمیازهای کشید و بیحوصله، دستهی طی را روی زمین به رقص درآورد. -چقدر غر میزنی، مگه من گفتم سرِ صبح بیای؟ نیایش دستمال را بر فرقِ سرِ میز کوبید و دستبهسینه شد. -جوری که همکار عزیزت صبح خواهر مادر برای درِ اتاق نذاشت، من فکر کردم آمریکا حمله کرده، پریدم. اونجام حوصلم سر میرفت. با آوردن اسمِ «همکار»، سرش را چرخاند تا بالاخره محراب را در حال صحبت با چند مرد دید. با آن پیراهن و شلوار پارچهای مشکی، جذاب شده بود. رسمی نبود، اما مثل همیشه اسپرت و جینپوش هم به چشم نمیآمد. -چیه، زل زدی به پسرِ مردم؟ اخمی کرد و با تلنگر نیایش، نگاه از محراب برداشت، خود را مشغول کار نشان داد. -نگاه نمیکردم، داشتم استراحت میکردم. چشمان نیایش ریز شدند و شک، چاشنی جملهاش شد: -از صبح تا الان از دستش فرار میکنی تا جلویِ چشمش نباشی، هرچی هم باهات حرف میزنه، هوا، مگس، درزِ دیوار، چونهاش برات جذابتره، علتش چیه؟ دیشب، از تمام اتفاقات برای دوستش گفته بود، بهجز آن جزئیاتِ درونِ ماشین که مثل خوره جانش را میآزرد. -چرا من باید به چشمای پسرِ مردم زل بزنم؟ «پسرِ مردم» را تا تهران کشید. نیایش چشمغرهای بارش کرد و دستمال را با حرصِ بیشتری بر میز کشید. -میشه بگی چته؟ چرا آنقدر تو لاکی؟ از من خسته شدم، برم ورِ دلِ شوهر جونم! مسخرگیِ کلامش را نادیده گرفت و طی را به گوشهی دیوار تکیه زد. عرقِ نشسته بر پیشانیاش سهمِ دستمال کاغذیِ درونِ جیبش شد. -هیچیم نیست. بعد نیایش را که در کمال ناباوری به او زل زده بود، به امان خدا گذاشت و به سمت چند مرد که در گوشهی حیاط، مشغول خالی کردنِ تجهیزاتِ پذیرایی از ماشینها بودند، رفت. -آقایون خسته نباشید، بیزحمت میشه کارتون تموم شد، بنرهای ورودی رو وصل کنین؟ کار تمیزکاری تموم شده. مردهای با شلوار کردی و پوستی آفتابگرفته سر بلند کردند و یکی از آنها، به تبعیت از بقیه پاسخ داد: -حتماً خانم، وسایل پذیرایی رو، رو میز میچینم، بعد انجامش میدیم. سرش را تکان داد و به چند مهمان که بر روی صندلی نشسته بودند، نیمنگاهی انداخت. هیچکدام را نمیشناخت. سر چرخاند و روبان قرمز و قیچی کنارش را آنالیز کرد. -مورد پسند هست؟ نجوای آرامِ پشت سرش، باعث شد روی پنجهی پا بچرخد و روبهمحراب قرار گیرد. نامحسوس، چنگی به قلبش زد تا تپشهای بلند و مسخرهاش خفه شود. -آره، عالیه همهچی. محراب دستش را درونِ شلوارش کرد و اینبار کمی به پایین خم شد تا با صورتِ روشنا همتراز شود. -پس چرا کشتیهات انقدر غرقن؟ فهمیده بود که از صبح دمق است؟ سعی کرد ناراحتیای که خودش هم علتش را نمیدانست، پنهان کند. -نه، چیزی نشده، یکم گرمم شده. دروغ نگفت، راستش هم نگفت. -میخوای بری خوابگاه استراحت کنی؟ تندتند سرش را به چپ و راست تکان داد. -نه، کُلی آدم قراره بیان، کجا برم! مدیرِ اینجامها! لبش به خنده کج شد، اما نگذشت بیشتر از لبخند پیش برود. -خانم مدیر، تریبون براتون آمادهم کردم، آمادهی سخنرانی هستید؟ رنگ از رخِ روشنا پرید و اینبار به چشمهای محراب چشم دوخت. -مگه باید سخنرانی کنم؟ چشمهای گردشدهاش، خطِ نشسته بر لبِ محراب را گسترش داد. -آره دیگه! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و دوم» حاجی متفکرانه لب برای حرف زدن باز کرد: -چه کاری؟ محراب دندانهایش را با ضرب، بر هم زد و در نهایت در جوابِ حاجی گفت: -یک کارخونهی متروکه رو دوباره رو پا کردم، قرارِ فردا شروع به کار کنیم. از آنسمتِ خط، حتی صدای نفس کشیدن هم نیامد. محراب ادامه داد: -خواستم اگه وقتتون خالیه، شما هم بیاین! همین که توانست جملهاش را پایان دهد، نفسی عمیق کشید. -این کارخونه یهو از کجا اومده؟ لحنِ حاجی غم داشت؟ چرا صدایش، زمانِ تلفظِ «این کارخونه» میلرزید؟ -تنها ارثیهی بابا سیروس… مکث کرد، چشمانش را محکم بر هم فشرد و جملهاش را سریعاً اصلاح کرد: -تنها ارثیهی سیروسخانِ که بین من و بچههاش تقسیم کرده. خودمم هم نفهمیدم چرا فقط این رو بین سهتامون مشترک گذاشته. حاجی انگار در دنیایی دیگر سیر میکرد، چون صدایش بیشازحد، معلوم آرام بود، گویا با خود حرف میزد: -چرا حماقت کردی و نفروختیش به خواهر، برادرت؟ او که فکر میکرد مخاطبِ حاجی است، با صدایی رسا جواب داد: -حتماً سیروسخان یکچیز بوده که من رو شریک کرده، وگرنه وقتی همهچیز قانوناً به نامِ منه، چه لزومی داشته من رو شریکِ بچههاش کنه؟ یک داستانی این وسط هست! تنِ صدای حاجی رو به عصبانیت رفت. -بهت گفتم بیخیالِ اموالِ محمدپناه شو! چند بار بهت گفتم از اون خانواده بِکن، انگار هیچوقت پات رو تو اون خونه نذاشتی؟ رفتهرفته بانگش تحلیل میرفت، اما حرصش خالی نمیشد: -از رو لج و لجبازیت با مهراد، هر کاری کردی! تو که میدونی مهراد چیکارست، تو که خبر داری پایِ منافعش وسط باشه، حروملقمهتر از اون وجود نداره! چرا؟ «چرا»ی آخر را چنان فریاد زد که گوشِ محراب شروع به سوت کشیدن کرد. از واکنشِ ناگهانیِ حاجی، شوکه شده بود. قبلاً هم این حرفها را به او زده بود، ولی آنقدر که الان ناراحت به نظر میآمد، آن زمان غصهدار نبود. -قلبت مریضه، یکم آرومتر! اما حاجی دستبردار نبود، سکوت و آرامشِ محراب او را از قبل دیوانهتر میکرد: -گند زدی به زندگیت، گفتم خیلی چیزها هست، نمیتونم بهت بگم، گفتی اشکال نداره، مهم اینه مهراد جلز و ولز کنه! گفتم هر وقت اومدی تهران، تو هم برای من آرینی، بیا اینجا، گفتی نه، باید ببینم مهراد داره چه نقشهای برام میکشه! گفتم زندگی فیلم نیست که یک آن تا تهش نابود میشه، گفتی مهم اینه قبلِ نابودیش، مهراد نابود شه. نفسِ حاجی سنگین شد و پشتِ هم هوا را به داخلِ دهانش راه داد. محراب ترسیده بود که کار دستِ مرد دهد، پس با عجله گفت: -باشه حاجی، من معذرت میخوام، اوکی؟ باشه، آروم باش! حضوری حرف میزنیم. -صبح میام اونجا، بعدش باهم صحبت میکنیم. باید دربارهی خیلی چیزا بدونی، وگرنه به حماقتت ادامه میدی! محراب حرفش را پذیرفت تا بیشتر از این شاهدِ عذاب کشیدنش نباشد. سپس با خداحافظیِ سرسنگینِ حاجی، تماس به پایان یافت. مثل اینکه به هر کی زنگ میزد تا آرامش را پیدا کند، آشفتگی بیشتر از قبل سراغش را میگرفت. پوفی کشید و از ماشین پیاده شد، به سوی اتاقش رفت تا برای فردا آماده شود. حرفهای حاجی، کارهای مهراد و اتفاقاتِ کارخانه، او را قطعاً به جنون میرساند، از این مورد اطمینانِ خاطر داشت! @QAZAL -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتاد و یکم» در آن سمتِ میدان، محراب همچنان به ماشین تکیه زده بود و به رفتار عجیبِ دخترک میاندیشید. از اولِ مسیر میدانست که خود را به خواب میزد، اما اینکه چرا اینطور دیوانهوار از او فاصله گرفت و به داخل دوید، قابلِ درک به نظر نمیآمد. دو ساعت تا بامداد باقی مانده بود، اما ذهنِ درگیرش به او اجازهی ورود به خوابگاه و خوابیدن را نمیداد. درِ ماشین را باز کرد و روی صندلیِ شاگرد نشست، دستهایش را به صورتِ گرهزده، پشتِ گردنش گذاشت و چشمانش را روی هم فشرد. ذهنش در پیِ مهراد پرسه زد، سرش سعی میکرد با نبضهای مداوم، درد را برایش یادآور شود، اما ذهنِ او دست از آزار و اذیتش برنمیداشت. با نوای نوتیفیکیشنِ موبایلش، چشم چرخاند و از جلویِ آمپر، موبایل را برداشت. «فردا، هماهنگ کردم چندتا بلاگر و فیلمبردار بیان و ویدیوهای تبلیغاتی بگیرن، سرت قراره خیلی شلوغ بشه!» مهراد، فرقی با شیطان برایش نداشت. پسری که از کودکی از محبتهای پدرش به محراب عذاب میکشید و عذاب میداد. از اینکه میدید مادرش او را مثلِ کنه کنار میزد تا محراب را در آغوش بگیرد، اوق میزد. تا هجدهسالگی، اسمِ مهراد که میآمد، صورتش رنگ میباخت تا اینکه در بیستوسهسالگی، بزرگترین حامیاش، سیروس محمدپناه را از دست داد. از آن پس، نفرتِ مهراد از او علنی شد، برخلاف تلاشهای مکررِ ماهبانو که سعی میکرد آنها را دورِ هم جمع کند، دستِ دشمنی آنها داده شده بود. تنها برایش «باشه»ی تایپ کرد و علامتِ فلش را لمس کرد. مهراد چرا میخواست سرِ او با کارخانه گرم باشد؟ چه فکری در سر داشت که در آرامش، سوهانِ روحِ او میشد؟ اموالِ سیروس، حقِ او نبود. اما نمیخواست چیزی که تقدیمش شده را به آدمی پست مثلِ مهراد ببخشد. برای همین با فروشِ کارخانه مخالف بود، حسی به او میگفت سیروس یک چیز میدانست که پول در دستوبالِ مهراد قرار نمیداد. اما کاش این موردِ کار در اینجا را رد میکرد! سرش تیر کشید و به او هشدار داد تا از ادامهی کشمکشهای درونیاش، اجتناب کند. قفلِ موبایلش را باز کرد و شمارهای را از درونِ مخاطبین پیدا کرد. طولی نکشید که صدای بَمی در گوشش پیچید. -بَهبَه، سلام مردِ مردان! لبخندی کمجان بر لبش نشست. -سلام حاجی، من که در مقابلِ شما نیمچهمرد هم نیستم، نوکرتم! میدانست تا به الان، حاجی برایش غش و ضعف رفته است. -هر بار همین جواب رو میدی و هر بار من… دلتنگت میشم. مکثِ حاجی را فهمیده بود، میدانست جملهای که میخواست بگوید، چیزِ دیگری بود، اما به روی خودش نیاورد. -کمسعادتیِ منه، حاجخانم خوبن؟ آرین و آیدا؟ حاجی سرفهای کرد، با نرمی و آرامش لب زد: -شکرِ خدا همه خوبن، البته کُلی هم ازت گله دارن، چند سال شده پسرِ ما رو قابل ندونستی؟ انگشتِ اشاره و وسطش را کنارِ هم قرار داد، از مرکزِ پیشانی در جهتِ چپ و راست، آنها را فشرد تا کمی دردش التیام یابد. -اینجوری نگید، سرم شلوغه، به خدا. نجوای حاجی اینبار پر از شیطنت و زمزمهوار شد: -عروس نیاوردی برامون؟ نزنه قبلِ عروس، نوزاد بیاری یکوقت؟ عرقی سرد بر پیشانیاش نشست، فوراً اعتراض کرد: -عه حاجی، چه حرفیه میزنی! قهقههای از آن سمت بلند شد و سپس حاجی در پاسخ بیان کرد: -شوخی میکنم مَرد، خوف نکن! حالا کِی تشریف میاری اینجا؟ تازه یادش آمده بود چرا پس از ماهها یادی از حاجی کرده است، پس جوابِ سؤال را به بعد موکول کرد و در عوض گفت: -راستش زنگ زدم دربارهی چیزی صحبت کنم باهاتون! لحنِ جدیِ محراب، بزرگمردِ اصلی را هم جدی کرد. -چی شده؟ -من اومدم خارجِ شهر کسبوکارِ جدید راه انداختم، فردا هم افتتاحیهست. خجالت میکشید اخبارِ این چند ماه را کاملاً ناگهانی به گوشِ او برساند، چقدر در حقشان کملطفی میکرد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتادم» نزدیک شدن عطرِ خنکی را حس کرد. قلبش در سینه بیقراری میکرد، اما نمیخواست پسرک از اینکه به دروغ خودش را به خواب زده، مطلع شود. در دلش هربار تا سه میشمرد تا بلکه محراب بیدارش کند؛ اما انگار بیثمر بود. ناگهان صحنهای از رمانِ موردعلاقهاش، در ذهنش جان گرفت. جان کند تا لبخند بر لبش ننشیند. حالا از قصدِ محراب باخبر بود. منتظر ماند که مانند دخترِ داستان در هوا معلق شود. الان دیگر او را بغل میکرد و به داخل میبُرد. نامحسوس، چنگی به شلوارش انداخت. بسته نگهداشتن دیدههایش در مقابل آن خیرگی، سخت بود. عقلش به او نهیب زد: -احمق، اون چرا باید تورو بغل کنه؟ پاشو، خجالت بکش. اما دلش ولکن نبود و جوابِ عقلِ ناقصش را میداد: -چون خوابم، تو خواب لابد خیلی ملوسم. خواست نفس بکشد که بینیاش کیپ شد. به هرچی عمل و جراحیِ زیبایی بود لعنت فرستاد و دهانش را برای بلعیدن هوا، نیمهباز کرد. کاش نفسش کلاً قطع میشد و میمُرد تا اینکه اینجوری آبرویش به تاراج برود. قطرات آبِ دهان، بدونِ اجازه از کنارِ لبش جریان گرفتند و به پایین ریختند. انگار یک لیوان آبِ سرد بر سرش خالی کرده باشند، با شتاب پلکهایش را از هم گشود و با پشتِ صاف نشست. از گوشهی چشم، محرابِ مات و مبهوت را رؤیت کرد، پس لبخندی مسخره بر لب نشاند و او را برای کنار رفتن، هُل داد. -عه، رسیدیم، چه جالب! بعد، بدون آنکه نگاهی دیگر روانهی صورتش کند، بهسرعت به داخلِ خوابگاه دوید. همین که از دیدش پنهان شد، محکم بر سرِ خودش کوبید و با پا بر زمین، ضربههای متوالی زد. -بچهی سهساله جای تو اونجا بود، میتونست تُفش رو جمع کنه. چقدر تو آبرو بَری! اَه. سپس حالتِ گریه کرد و با کشیدن پایش بر زمین، بهسوی اتاقش روانه شد و زیر لب غر زد: -آره، چه بغلی هم شد، تحویل بگیر! خوشت اومد؟ سرتو چسبوندی به قفسهی سینهاش، ضربان قلبشو شنیدی؟ تاپتاپ میزد؟ تعداد اندکی از افراد تردد میکردند، اما آنقدر صدایش آرام و توأم با مسخرگی بود که کسی توجهی به او نمیکرد. -آره، الان برو سرتو بچسبون به قفسهی قبرستون، بمیر! هرچی کثافتکاری و ناقصالعقلی داری، جلوی این پسره رو کن، راحت باش. به جلویِ درِ اتاقش رسید. دستش را بالا بُرد تا در بزند که ناگهان بیست تماسِ ازدسترفتهی نیایش، با پیامهای بیتربیتیاش، جلوی چشمانش نقش بست. -امشب هانا رو رد کردم، مزاحم رو رد کردم، تصادف رو رد کردم، محراب و اکسش هم رد کردم، اگه تونستم این اسکل رو رد کنم! چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. لبهایش به تبسمی عریض کج شد و تقههای پیدرپی به درِ فلزیِ اتاق زد. چند ثانیه بعد، هیولایی در را باز کرد که از داشتن صدایی وحشتناک رنج میبرد. -فرمایش؟ ماسکِ سبز و موهایِ شلختهاش او را بیشباهت به زنِ شرک نکرده بود. -سلام اواکادوی من، خستمه، برو کنار! نیایش را هُل داد، اما مقاومت کرد. -ساعت چنده؟ خندهای روی صورتش جان گرفت. نیایش در نقشِ مادر رفته بود؟ -شستم رو بنده! گوشیِ درونِ دستش را بالا آورد و چند بار تکان داد. -نمک جون، به این ماسماک میگن تلفنِ همراه! میدونی یعنی چی؟ یعنی هر وقت این بیصاحب صدا میده، یکی باهات کار داره. با دلقکبازی نمیتوانست نیایش را قانع کند، پس راهی را در پیش گرفت که ردخور نداشت. -اگه بهت بگم چه اتفاقاتی افتاده امروز، بهم حق میدی ده بار جواب تلفن ندم! نیایش دستبهکمر شد و دندانقروچه کرد: -هر کوفتی شده، برام اصلاً اهمیت ندا… -دعوا شد سَرِ من! همین حرف کافی بود که نیایش ساکت شود. چشمانش از کاسه بیرون زد. گوشهی لبِ روشنا نامحسوس کج شد و ابروهایش را به نشانهی پیروزی بالا انداخت. -بیا داخل ببینم چی شده! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و نهم» هر لحظه چشمانِ روشنا گردتر از قبل میشد و محراب از این موضوع لذتِ کامل میبرد. -راست میگی؟ چشمانش را بست که با دیدن چهرهی او خندهاش نگیرد. با ناراحتیِ تصنعی زمزمه کرد: -دروغم چیه، بدبخت شدم، به خاک سیاه نشستم. آره خواهر! -بچهی کی بود حالا؟ بعد از پرسیدن سؤالش، به سمت داشبورد خم شد و آرنجش را روی آن تکیه زد و آن سوی دیگر دستش را پسِ گردنش گذاشت. -بچهی اون رفیقِ پسرش که میگفت مثل داداشمه! روشنا از چشمهای بستهی محراب استفاده کرد و ادایش را درآورد، سپس با لحنی که انگار تحتِ تأثیر قرار گرفته بود، پچپچ کرد: -همینه میگن دوستای پسر، شکارچیهای صبورن؟ ابروهای محراب از شیطنت بالا پرید. برای اولین بار بود جلوی یک آدم، این رویش را نشان میداد. -آره دقیقاً، یادت باشه با من سعی نکنی طرحِ رفاقت بزنی! با سوزشِ بازویش، پلکهایش از هم فاصله گرفتند و «آخ»ی به زبان آورد. -چرا میزنی؟ روشنا که حالا کمی هم خجالتزده بود، چینی بر پیشانیاش انداخت و دندانقروچه کرد. -فکر کردی خرم فیلم ترکی تو رو باور کنم؟ محراب سرش را از روی فرمان برداشت و به بدنش، از روی لباس، اشاره زد. -خر چیه، دور از جون، باور کن! تازه کتک هم خوردم از پسره، میخوای ببینی؟ سپس دستش را برد سمت دکمهی پیراهنش تا برای نشان دادن جراحت، بازش کند. روشنا فوراً حالتِ سیخ نشست و چشمانش را بست. -چه غلطی… داری… میکنی! لرزشِ نامحسوسِ صدایش، تپشِ قلبش و عرقِ ریخته بر گودیِ کمرش، نویدِ اتفاقِ خوشی را نمیداد. -چرا چشمات رو بستی؟ میخوام مدرک نشونت بدم. خیابان را قبلاً هم دیده بود؛ بهجز پشهها، کم پیش میآمد ماشین و آدم رد شوند. حالا او با این مرد، در این مکان، تنها بود. مادر همیشه به او گوشزد میکرد که آخر زیر سقفی با مرد نباشد، نفر سوم شیطان است. سقفِ ماشین هم سقف حساب میشد دیگر؟ -من نمیخوام مدرک ببینم، حرفِ خودت قبوله! کلمات را طوطیوار پشتِ هم میگذاشت. تنها میخواست از این فضای خفقانآور رها شود، پس با همان دیدهی بسته، با نگرانی گفت: -میشه بریم خوابگاه؟ من خسته شدم، خوابم گرفته. خمیازهای ساختگی مهمانِ دهانش کرد و به پشتیِ صندلی تکیه زد و رویش را به سمت شیشهی شاگرد برگرداند؛ حالتِ خواب گرفت تا بسته بودنِ چشمانش را توجیه کند. محراب که هر لحظه تبسمش عریضتر میشد، با یک تکاستارت ماشین را روشن کرد. انگار همین تصویر، تمام اتفاقاتِ امشب را شسته و برده بود. -باشه، میبرمت؛ فردا نشونت میدم. روشنا دیگر حرفی نزد و تنها لحظهشماری کرد تا به خوابگاه برسد. امشب فقط به خیر میگذشت. هیچ چیز از خدا نمیخواست! به محض اینکه محراب ترمز گرفت، حدس زد به خوابگاه رسیدهاند. منتظر بود که محراب او را برای بیدار شدن صدا کند، اما انگاری خبری نبود. چشمهای بستهاش مانع میشد تا از اتفاقاتِ درونِ ماشین باخبر شود. همین که خواست لایِ پلکش را باز کند، درِ سمتِ او باز شد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و هشتم» دیگر فراموش کرد دختری کنارش نشسته بود؛ هرچه باید میگفت را به زبان آورد: -بله خانم، سیودومِ همین ماه، ساعت بیستوپنج خدمت میرسیم برای خواستگاری! سپس خودش خندهای هیستریک بر لب نشاند. -حالت خوشه؟ سرت به جایی خورده؟ کدوم تکلیف؟ صدای فِسفِسِ لیلی که برای اثبات اشک ریختنش بود، بر مغزش خط میانداخت. -من گناه کردم عاشقِ تویِ زبوننفهم شدم، نه؟ نگاهِ خیرهی دخترِ بغکرده را حس میکرد. در جادهی خلوت، راهنمای ماشین را زد و کنارِ خیابان پارک کرد. تنها نگاهی آخر به او انداخت و از ماشین بیرون پرید. یکبار برای همیشه باید همهچیز را تمام میکرد؛ کسی که به مادرش توهین کند، هیچ جای بخششی در زندگیاش ندارد. -من بهت قولی دادم؟ گفتم عاشقت میشم؟ گفتی مهم نیست تو عاشقم نباشی، من عاشقتم. تُنِ صدایش آرام نبود؛ طوفانی شد و رعشه بر تنِ لیلی انداخت و شوکهاش کرد. به تیرِ برقی که بالای سرش پر از پشه بود زل زد و منتظرِ جوابِ لیلی نماند. -ببین، هرچی بوده، تو خواستی. تنها چیزی که جفتمون خواستیم، یک چیز بود… بقیهی حرف را درون گلویش خفه کرد؛ چون هقهقِ لیلی در گوشش پیچید. -چقدر ازت متنفرم، محراب محمدپناه. منه خر فکر میکردم با محبت میتونم زندگیِ گوهت رو رنگی کنم، میتونم… قلبت… قلبت رو… مالِ خودم… کنم. سرد شد، یخ شد. مثل همیشه، در قبالِ لیلی و هر دختری از جنسِ لیلی، همین بود. -فکرِ اشتباهی کردی! برای خودت رویابافی کردی. حالا هم میگم من دیگه تمایلی به ارتباط با تو ندارم، خدانگهدار! با قطع کردن تماس، شقیقههایش شروع به تیر کشیدن کردند. به کاپوتِ ماشین تکیه زد و چشمانش را محکم فشرد. سیگار و فندکش را از جیبش بیرون کشید و آتش زد. دیدن نورِ بالای ماشین باعث شد به داخل چشم بدوزد که روشنا را با اخمهای درهم و دستبهسینه دید. عقبگرد کرد و به داخل برگشت. بادی که از سرمای کولر به صورتش خورد، جانِ تازهای به او بخشید. -آقای محترم، میشه من رو برسونی به اون خوابگاهِ کوفتی؟ فردا هزارتا کار دارم! سرش را بر فرمانِ ماشین گذاشت و با بیحالی نجوا کرد: -خسته شدم، خودم هم! یکچند ثانیه صبر کن. لحنِ گرفتهی محراب، اخمهایش را باز کرد. کدورتهای پیشآمده را بهطور موقت فراموش کرد تا هم جویایِ حالش شود، هم کنجکاویاش را ارضا کند. -با دوستدخترت کات کردی؟ طرزِ بیانش سرشار از حسادتِ دخترانه بود، اما خودش چنین نظری نداشت. محراب رویش را به سمتِ مخالفِ او چرخاند تا کج شدنِ لبهایش را نبیند. -آره. -آها. لبخندش کش آمد، اما خاموشی را بیشتر میپسندید. میخواست روشنا بیشتر با او حرف بزند. -قدش بلند بود؟ هیچ توقعِ شنیدنِ چنین سؤالی را نداشت. معمولاً دخترها از احساس و قیافهی زنِ دیگر سؤال میکردند! -نمیدونم، شاید. جوابهای کوتاهش، قیافهی روشنا را کج میکرد. ناخواسته اخمهایش درهم رفته بود و پشتِسرِ هم «پوف»های کشدار میگفت. -خب، چی میشه کاملتر توضیح بدی؟ محراب، ناقافل به سوی دختر چرخید و چهرهی گرفتهاش را شکار کرد. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد لحنش غمگین باشد؛ البته بیحالیِ حالتِ گفتارش واقعی بود. -دوستدخترم بود، عاشقش بودم، بهش خیانت کردم، قاچاقی با دوستدخترِ جدیدم از کشور خارج شدم، اونجا باردار شد، معلوم شد اون بچه، بچهی من نیست. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و هفتم» وقتی حواسِ پرتِ بابک را دید، آینهی وسط را طوری تنظیم کرد که روشنا کامل در قاب بیفتد. از این فاصله هم غمِ درونِ چشمانش را میدید. نمیدانست علتِ این دردِ نهفته در نگاهش و سکوتِ نشسته بر لبانش چیست. در یک تصمیمِ آنی، سرعتش را بالا بُرد؛ طوری که سرِ بابک از موبایلش بیرون آمد. -هی! مگه تو بزرگراهیم؟ چقدر تند میری! باز هم نیمنگاهی به آینه انداخت. واکنشِ بابک را در نظر نمیگرفت؛ دوست داشت روشنا حرفی بزند و این سکوتِ مسخرهاش را بشکند. روشنا با افزایشِ سرعتِ ماشین از افکارِ ضدونقیضش خارج شد، اما باز هم عکسالعملی نشان نداد. پرشیای جلویی، جلوتر از آنها، با شتابی آرام میراند. در قیاس با سرعتِ محراب، سرعتِ پرشیا، سرعتِ خرگوش و حلزون را یادآور میشد. ترس درونِ چشمانِ روشنا جولان داد. اگر تا ده ثانیهی دیگر ترمز نمیگرفت، نهتنها آنها، بلکه پرشیا هم با اوراقِ آهن فرقی نمیکردند. -بسه! پلکهایش بسته شد. دستانش پوششی برای گوشهایش شدند و با همهی توان جیغ کشید. -الان به کشتنمون میدی، روانی! وقتی محراب ترمز گرفت، روشنا به سمتِ جلو پرت شد و سرش به پشتیِ صندلیِ راننده برخورد کرد. -آخ! ماشینها پشتِ سر هم بوق میزدند و از اینکه محراب وسطِ خیابان ایستاده بود، فحاشی میکردند. -میفهمی داری چه غلطی میکنی؟ مردِ مؤمن، خودت به درک؛ زنِ منو داشتی بیوه میکردی! لحنِ بابک جدیتر از همیشه به نظر میآمد، اما محراب خودش در شوک فرو رفته بود. برای لحظهای به خودش آمد و فوراً از ماشین پیاده شد و درِ عقب را باز کرد. روی زانوهایش خم شد و بازوی روشنا را تکان داد. -روشنا، خوبی؟ ببین منو! چیزیت شده؟ درد داری؟ کلمات را یکی پس از دیگری پشتِ سر هم ردیف میکرد؛ مغزش قفل کرده بود. فکر نمیکرد خودش از بازیای که راه انداخته بود، اینگونه سکته کند. وقتی عکسالعملی ندید، او را به سمتِ عقب کشید و به صندلیِ عقب تکیه داد. چشمهای بستهاش، برای اولین بار، قلبش را به طرزِ عجیبی لرزاند؛ درست شبیه کسی که از یک سرسرهی پُرارتفاع به پایین سقوط میکند. قلبش ریخت. بابک هم از جا پرید و از ماشین پیاده شد. محرابِ شوکزده را با تنهای کنار زد و بطریِ آبی از کفِ ماشین برداشت. دستش را خیسِ آب کرد و قطرهها را به صورتِ روشنا پاشید. تعدادی از مردم دورشان جمع شده بودند و صدای همهمهشان در فضا میپیچید. با حسِ سردیِ آب، دیدهی روشنا به دنیا روشن شد و چشمانش را به نرمی باز کرد. -حالت خوبه؟ نمیتوانست جوابِ بابک را بدهد؛ چون تمامِ بدنش از شدتِ هیجان و ترس به لرزه افتاده بود. تنها در خودش جمع شد و دندانهایش شروع به لرزیدن کردند. -محراب، تو چرا این شکلی شدی؟ هی! خوبه حالش، ببین چشماش رو باز کرد. فریادِ نگرانِ بابک کمی او را به خود آورد. آرام پایش را از ماشین بیرون آورد و گوشهی صندلی نشست. نگاهش را بالا آورد تا صورتِ رنگپریده و شوکزدهی محراب را ببیند. بغض به گلویش چنگ انداخت و نگاهی گیج به اطراف انداخت. وقتی اثری از تصادف ندید، نفسی آسوده از دهانش خارج شد. از ماشین پیاده شد و بابک را کنار زد. درست مقابلِ محراب قرار گرفت. چانهاش از بغض میلرزید و این لرزش را به صدایش انتقال داد. -اگه… آزار انقدر… برات لذتبخشه… دستش را به سمتِ صورتِ زبرش بُرد و با همهی قوا سیلیِ محکمی به نیمرخِ چپش زد که گردنش را به سمتِ مخالف کج کرد. -حالا لذت ببر! *** همهچیز مملو از خاموشی بود. محراب آرامتر از همیشه میراند و روشنا، کج به او، مسیر را از طریقِ شیشهی خودش آنالیز میکرد. از زمانِ رساندنِ بابک به خانهاش، حتی با هم چشم در چشم هم نشده بودند. انگار هردو نیاز داشتند تنها بمانند و سکوت کنند. اما این بیصدایی، در عرضِ چند ثانیه، با آهنگِ زنگِ موبایلِ محراب شکست. روشنا با گوشهی چشم نگاهی به صفحهی چشمکزنِ موبایل انداخت. -اگه جواب نمیدی، صداشو ببُر! روشنا خودش هم باور نمیکرد این صدای خَشدار و گرفته، متعلق به خودش باشد. محراب فرمان را با یک دست گرفت و با دستِ دیگر تماس را پاسخ داد. -الو؟ شمارهی ناشناس، صدایی آشنا را به همراه داشت. -یعنی من اگه زنگ نزنم، تو نباید بهم زنگ بزنی، نامرد؟ «پوف»ی از لبش خارج شد که گوشهای روشنا را تیز کرد. -شما؟ این بار دیگر خبری از آن نجوای نرم و غمناک نبود؛ پرخاش، واضح حس میشد. -این مسخرهبازیها رو تموم کن! مگه من مسخرهی توام؟ هر وقت خواستی لیلیت باشم، هر وقت نخواستی، بشم «شما»؟ تکلیفِ منو معلوم کن! -
پناه میبرم از آدما به نوشتن، نوشتن، نوشتن…
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و ششم» لحنِ محراب در لطیفترین حالتِ خود قرار گرفت، طوری که خودش هم شوکه شد. آیا اوست که اینگونه نرم صحبت میکند؟ -چرا؟ اتفاقی افتاده که زبونت رو از دست دادی؟ با اینکه جملهی محراب مملو از شیطنتِ خاصِ خودش بود، اما بغضِ روشنا را به همراه داشت. با بغض، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. محراب جمع شدنِ اشک را درونِ دیدهی گلگونِ روشنا دید و ابروهایش به هم نزدیک شد. لحنش عاری از نرمی و شوخی شد. -چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ انگار نه انگار در خیابانی شلوغ، در بالاشهرِ تهران بودند. هیچ چیز جز خودشان به چشمشان نمیآمد. -آره! خیلی اذیت شدم. نمیدانست علتِ حرفش فشارِ روحیِ واردشده بود یا نزدیک بودنِ پریودیاش، تنها یکچیز میدانست؛ حرفهای هانا فشارِ انبوهی به قصدِ امنیتِ ذهنش آورده است. نوای محراب نگران و صدالبته، آرامتر از قبل شد: -چی شده، دختر خوب! زنی از کنارش گذشت و تنهای ریز به او زد، همین انگار برایش تلنگر شد، سرش را آرام به دو سو چرخاند. -هیچی، ممنونم بابت کمکتون، من دیگه برم، دوستتون هم منتظره! خواست از کنارِ این مرد بگذرد تا قلبش را در یک گوشه خفتش کند و خفهاش کند که اینطور دیوانهوار به قفسهی سینهاش نکوبد. اما محراب با گرفتنِ بازوی راستش، به او اجازهی رفتن نداد. سرش را بالا گرفت و با چشمهایی نمزده به نیمرخش چشم دوخت. - با من بیا بابک رو برسونیم، برگردیم به خوابگاه! نمیخواست قبول کند، به تنهایی بیشتر از هر چیزی نیاز داشت، پس سازِ مخالف زد: -نه، ممنونم، من خودم میتونم برگردم. سپس تقلا کرد بازویش را از دستِ قدرتمندِ محراب بیرون بکشد. -سؤال نپرسیدم! سپس در یک تصمیمِ ناگهانی، او را به سمتِ ماشین کشید. -هی، داری چیکار میکنی؟ نمیخوام باهات بیام، ایبابا، کندی دستمو! محراب درِ عقب را باز کرد و شروع به حرف زدن کرد: -فردا افتتاحیهست، هزار تا کار داریم، کلی مهمون قراره بیاد، واقعاً حوصله ندارم تکوتنها همهی کارها رو انجام بدم، پس باید امشب تورو سالم برسونم اونجا. مفهومه؟ تلخ شد، انگار تمامِ اتفاقاتِ این چند دقیقه گذشته، رویایی بیش نبودند! تنه زدن را شروع کرد: -آره، یادمه قبلاً گفتی مجبوری، عاشقِ چشم و ابروم که نیستی! سپس سوار شد و در را با همهی توان به بدنهی ماشین کوبید. محراب نفسی عمیق کشید و سرش را به آسمان گرفت. -صبر، کاش بهم صبر بدی! سپس سوار شد و به سمتِ خانهی بابک راند. سکوتِ سختی در ماشین برقرار بود. بابک مشغولِ پیامک دادن و لبخندهای ژکوند زدن بود، روشنا خودش را با دیدنِ منظره سرگرم میکرد و محراب رانندگی را در سکوت بیشتر میپسندید. -فردا سرِ پروژه نمیرم، میام افتتاحیه، احتمالاً حامد و مهراد هم بیان! محراب به آینهی وسط اشاره کرد تا حضورِ روشنا را یادآور شود، نمیخواست جلوی او در این باره صحبت کنند. بابک دکمهی ضبط را فشرد که موزیکی لایت در ماشین پخش شد، سپس با شیطنت و پچپچ، محراب را مخاطب قرار داد: -خبریه؟ منو میفرستی تا تو ماشینو پارک کنی، دختره رو نجات بدم، سفارش میکنی، قبلاً از این تاپرهیزیا نمیکردی، آقا محراب؟ به آینهی وسط نیمنگاهی انداخت و روشنای غرق در فکر را مشاهده کرد. او هم به تبعیت از بابک، صدایش را پایین آورد: -انسانیت حکم میکرد! بابک پقی زیرِ خنده زد. محراب باز هم آینهی وسط را در نظر گرفت، اما انگار واقعاً روشنا در باغ نبود. -از کِی تو انسانیت حالت میشه و من خبر ندارم؟ بحث کردن با بابک بیفایده بود، او هرچه خودش میخواست برداشت میکرد، پس این بار خاموشی را انتخاب کرد و به رانندگیاش پرداخت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و پنجم» مگر حالتِ خوب، چنین تند شدنِ تپشِ قلب داشت؟ چرا نمیتوانست چشم از صورتش بردارد؟ -روشنا، خوبی؟ اسمش را اولین بار بود میشنید؟ چرا انقدر نوای شنیدهشده گوشش را نوازش میداد؟ چرا «الف» اسمش را انقدر زیبا بیان میکرد؟ -تو خوب شدی؟ مگه نباید بیمارستان باشی؟ مغزش خاموش شده بود و تنها دلِ نگرانش حرف میزد. اینکه او را اینگونه سالم میدید، تمامِ اضطرابِ چند ساعتش را میشست و میبرد. محراب حیران، بین اجزای صورتِ روشنا چشم چرخاند. چشمهای قرمز و نوکِ بینیِ سرخش اعصابش را به هم میریخت. -تو از کجا میدونی؟ روشنا یک قدم به او نزدیک شد و باز فراموش کرد که شخصِ روبهرویش محراب محمدپناه است. -وا، یادت نیست؟ جون کندیم سه نفری بلندت کردیم، ماشالله، بلانسبت گوریل! فکر کنم یک دویست کیلویی بودی! بعد با صاحبِ خوابگاه که بیچاره زحمت کشیده بود مارو تا کارخونه آورد، بردیمت بیمارستان. محراب سری به نشانهی تفهیم تکان داد که بابک خوشمزهبازی درآورد: -تشکر کن ازش دیگه، آقا محراب! محراب یک نگاه به بابک انداخت که چشمکی از جانبش دریافت کرد. روشنا بادی به غبغب انداخت و منتظرِ تشکرِ محراب شد. -من مگه کمک خواستم که تشکر کنم؟ چشمانش از حدقه درآمد که قهقههی بابک در فضا پیچید. -آره آبجی، گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! دست به کمر، روبهروی محراب قرار گرفت و حرصی جیغ زد: -حرفِ خودمو به خودم تحویل نده! لبهای محراب به لبخندی شیرین کج شد. گلویش را صاف کرد و طوری که بابک نشنود، پچپچ کرد: -ممنون بابت کمکت! بابتِ همین جملهی معمولی گُر گرفته بود. نامحسوس نیشگونی از رانش گرفت تا رسوا نشود. سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. -محراب جان، یک شب خواستی مارو برسونی خونه! سوگند بیست بار زنگ زد. محراب که انگار به خودش آمده باشد، چشم از روشنای خجالتزده برداشت. با شستش بغلِ لبش را مالید و این بار با لحنی خشن رو به بابک طغیان کرد: -سوگند، تو پنج عصر هم بری خونه غر میزنه، دو صبح هم بری غر میزنه! رفتی خونه، بگو کارِ اضطراری پیش اومد. بابک دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد. -چیزی نگفتم، داداش، چرا میزنی؟ کلافه، دستی لای موهایش کشید. خودش هم نمیدانست چرا یکهو اینگونه شد. از گرما، دکمهی بالایی لباسش را باز کرد و به ماشین اشاره زد. -درش بازه، برو، پشتت میام. بابک چشمکی به محراب زد و روشنا را با چشم هدف گرفت و سپس ابروهایش را به نشانهی کشفِ چیزی جدید بالا انداخت. روشنا که همچنان سرش پایین بود، با جملهی خداحافظیِ بابک سرش را بالا آورد. -خب پس آبجیِ جنگی، دمت گرم که نذاشتم کتک بخوری، عزت زیاد! روشنا این بار لبخند زد و به نرمیای که از خودش سابقه نداشت، لب زد: -خواهش میکنم، خداحافظ! بابک هم خندید و مکان را برای رسیدن به ماشین ترک کرد. -میری خوابگاه؟ سرش را به نشانهی «بله» بالا و پایین کرد. -این ساعت؟ باز هم سر تکان داد. -زبون نداری؟ این بار نوبت این بود که سرش را به چپ و راست هدایت کند. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و چهارم» همین که از ساختمان پالادیوم خارج شد، قطراتِ پیدرپیِ اشک روی صورتش چکید. هوا تازه رو به تاریکی میرفت. شروع به قدم برداشتن به سوی مقصدی نامعلوم کرد. هرچه میخواست حرفهای هانا را به فراموشی بسپرد، بیشتر در مغزش جولان میداد. زیرلب شروع به نق زدن کرد: -چرا وقتی به بابا گفت کلاهبردار، بلند نشدی بزنی تو دهنش؟ چجوری لال نشستی، احمق؟ سپس بیتوجه به افرادی که از کنارش میگذشتند، پا بر زمین کوباند و موهای سرش را کشید. هرکه از کنارش رد میشد، او را همچون یک دیوانه تماشا میکرد. با پشتِ دست، اشکش را پاک کرد و با مردِ جوانی که او را با بهت نگاه میکرد، توپید: -چیه، نگاه داره؟ پسر شانهای بالا انداخت و لبخند کجی زد. -خب… وقتی یکی وسط خیابون با خودش حرف میزنه، موهاشو میکشه، آدم نگاه میکنه دیگه! روشنا با حرص قدمی به سمتش برداشت. -به تو ربطی نداره، سرت به کار خودت باشه! پسر، بیخیالِ اخم و عصبانیتش، نگاهش را از او نگرفت. -دیدن شما برای منِ خر صفا داره! از چندش بودنِ زیادِ پسر، صورتش جمع شد. گریه و فکر و خیال فراموشش شد، حالِ جیغ زدن را برگزید و خیابان را روی سرش گذاشت. -برو گمشو ببینم، مردکِ توهمیِ مریض! لبخند از روی صورت پسر محو شد و قدمی به سمتش برداشت. -چی گفتی الان؟ به کی گفتی توهمیِ مریض، دخترهی عوضی؟ ترسیده بود؛ چند نفر موبایل درآوردند و شروع به فیلمبرداری کردند. نمیدانست در مقابل این درازقدِ هیکلی تا کجا میتواند از خودش دفاع کند؛ اما زبانش از عقل تبعیت نمیکرد. -همین که شنیدی، تازه الان که دارم از نزدیک میبینم، شوت هم هستی! مرد دستش را بالا آورد. چند زن جیغ کشیدند: -برین کمکش، به جای فیلم گرفتن! چشمهای روشنا برهم افتاد و منتظرِ فرود آمدن ضربهای سخت به صورتش شد. چند ثانیه گذشت. سروصداها آرام شد. روشنا دستش را روی صورتش کشید. وقتی دردی حس نکرد، باز زبانش به کار افتاد: -جوری زدی که فردا دردو حس کنم؟ دستت بشکنه الهی، ایشالا خواهرتو… -آخ… آخ… آی، ولم کن! صدای دردمندِ پسر باعث شد روشنا مابقی جملهاش را فراموش کند؛ هرچند مابقی جملهاش قابل پخش نبود. آرام لایِ یکی از پلکهایش را باز کرد که با نوایی وحشتناک شد: -داشتی الان چه غلطی میکردی، تو؟ دستی که برای زدنِ روشنا بالا آمده بود، حالا پشتش جمع شده بود. صورتِ پسرک از درد مچاله شد؛ اما از همهی اینها عجیبتر، دیدنِ ناجیاش بود. -هی، تو کی هستی دستشو میپیچونی؟ فریادِ روشنا، ناجی را شوکه کرد؛ اما روشنا بیخیالِ کوتاه آمدن نبود. -ول کن دستشو! خودش هم نمیفهمید چه غلطی میکند؛ اما از اینکه یک غریبه او را نجات داده بود، هیچ خوشحال نبود. پسرک هم کم از ناجی نداشت؛ چشمانش از تعجب کفِ آسفالت افتاده بود. ناجی دستش را شل کرد و پسر با همهی توان در رفت. -معمولاً مردم اینجور مواقع تشکر میکنن! روشنا آن زمان کم مانده بود شلوارش را خیس کند، اما حالا که پسر رفته بود و مردم پخشوپلا شده بودند، برای ناجیاش شیر شد. -من مگه کمک خواستم که تشکر کنم؟ مرد خواست جواب دهد که صدایی آشنا مانعش شد. -ولش کن بابک، کلاً تو دیدارِ اول روحیهی جنگی داره! پسری که بابک او را خطاب قرار داده بود، به سمت عقب برگشت. -کلاً خوبی به دختر جماعت نیومده، داداش؛ فقط همسرم، تاجِ سرم! نگاهش مجذوبِ پسری با آن شلوارِ پارچهایِ سفید و پیراهنِ دکمهایِ مشکی شد؛ همان که دیشب او را در وضعی دید که جان از تنش رفت. بغض، بارِ دیگر چنگهایش را نثارِ گلوی روشنا کرد. -بسه حالا! به روشنا نزدیک شد و بویِ عطرِ خنکی را با خودش به همراه آورد. -حالت خوبه؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و سوم» هانا دستمالی برداشت و عرقِ نشسته بر پیشانیاش را پاک کرد. -البته، راستش چیزایی که میخوام بهت بگم با چیزهایی که پشت تلفن گفتم متفاوته! باید دربارهی یکچیزهایی روشنت کنم. سفارشها رسیده بود و باعث شد هانا بهتِ نشسته درونِ چشمهای روشنا را نبیند. -منظورت چیه؟ هانا نی را درونِ شیک لوتوسش چرخاند. -یک سری چیزها هست که تو نمیدونی، من هم فکر کن خدا از آسمون فرستاده تا برات روشنش کنم! کمکم ابروهای روشنا به هم نزدیک شدند؛ با غضب خود را عقب کشید و غرید: -درست بگو چی میخوای بگی؟ نمیدانست دلشورهاش از چه چیزی نشئت میگیرد؛ دستانِ لرزانش را زیرِ میز قایم کرد و منتظر ماند تا هانا بعد از خوردن محتوای شیکش، حرف بزند. -آخیش! چه شیکِ خنکی. چی داشتم میگفتم؟ دندانقروچه کرد تا هرچه از دهانش میآید بارِ این دخترکِ بیخیال نکند. -آها، یادم اومد! راستش من زیاد اهلِ مقدمهچینی نیستم، پس میرم سرِ اصل مطلب! میخوام یک بکگراند از اون کارخونه بهت بدم، اصلاً از خودت پرسیدی چرا ورشکست شده؟ اصلاً این کارخونه از کجا اومده؟ روشنا شانهای بالا انداخت و با بیخیالیِ ظاهری سخن گفت: -قبلاً پدرم با مردی شریک بوده، حالا اون کارخونه رسیده به بچههاش. در همین حد میدونم! هانا به نرمی دست زد و خندید. -ایول، پس همینقدر میدونی؟ اونها بازیت دادن! روشنا که دیگر از این مسخرهبازیها به ستوه آمده بود، تنِ صدایش کمی بالا رفت. -چی میگی، خانم؟ اول زنگ زدی کلی عجز و ناله کردی که شوهرت بیکار شده، الان برای من نسخه میپیچی که سرم کلاه رفته؟ یعنی چی این چرندیات! صندلی را عقب کشید تا بلند شود، اما بانگِ هانا مانعش شد. -محمود فرجی و رضوان شایگان، بیست و هشت سال پیش، یک کارخونه رو تأسیس میکنن، کارخونه هم تا چند سال کامل سرِ پاست، رضوان اون زمان با مردی به اسم سیروس محمدپناه آشنا میشه، با جعل سند و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه کارخونه رو از چنگِ محمود در میاره، اونجاست که تازه با سیروس شراکتش رو شروع میکنه. هانا نفسی گرفت. روشنا بر روی صندلی نشستن که نه! رسماً میافتد. لبهای خشکش را با زبان تر کرده و بیجان میگوید: -این چرندیات چیه؟ چی داری میگی تو؟ برو خدا روزیتو جای دیگه بده! هانا دستش را درونِ کولهاش کرد و کاغذی بیرون آورد. -اینم مدرک! یک کپی از معاملههای اون سال. روشنا حتی رمق نداشت کاغذی را که به سمتش گرفته شده بود بردارد. نه! پدرش نمیتوانست کلاهبردار باشد، این چیزها منطقی نبود. این زن دروغ میگفت! -بگیرش خب، سواد که داری، بخون! روشنا چندین بار سرش را به چپ و راست هدایت کرد و پشت سر هم کلمهی «نه» را تکرار کرد. -روشنا شایگان، چه باور کنی، چه نه، حقیقت همینه! اما حرفهای مهمتر از این هست که باید بشنوی. نه! برای امروز کافی بود. دیگر توانِ شنیدن چرتوپرتهای این زن را در خودش پیدا نمیکرد. بیتوجه به حرفش از جا بلند شد و شوکزده به خروجی زل زد. -میدونم الان وقت میخوای فکر کنی، رضوان فکر میکرد هیچکس از جنایتی که در حقِ محمود کرده خبر نداره، برای همین دربارهی کارخونه به تو گفته، ولی یک نفر دیگه جز من هم خبر داره، پسرش! به قدمهایش سرعت داد تا از آن فضای خفقانآور دور باشد. تنها یک جمله را در نهایت از زبان هانا شنید: -حتماً باهام تماس بگیر؛ چیزای جالبی برات دارم! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و دوم» لمیز از همیشه شلوغتر به نظر میآمد، فقط خدا میدانست از آنسمتِ شهر چطور با سرعت خودش را به شمالِ تهران رسانده بود. با تماسی متوجه شد انتخابِ زن، شعبهی پالادیوم است و آن زمان یک سؤال در ذهنش بهوجود آمد: «همسرِ یک کارگر که آنقدر به کار محتاجاند، چرا باید در بالای شهر قرار بگذارد؟» اما بعد خودش را با اینکه لابد میخواست جلوی او کم نیاورد، قانع کرد. هرچند میدانست دلیلِ مسخرهای را برای جواب به کار برده. پشتِ میزِ چوبی با صندلیهای مشکی نشست و عینکش را بالای چشمش گذاشت. هنوز خبری از زن نبود، پس خودش را با دیدنِ افراد و چیدمانِ کافه سرگرم کرد. فضای مینیمال و مدرنش چشمِ هر بینندهای را نوازش میکرد. بوی قهوهی تازه و کیکهای خوشمزه، دلش را مالش میداد. گوش به موسیقیِ لایت سپرد و با ریتم، روی میز ضرب گرفت. -سلام! با شنیدنِ همان تُن صدای زیبا، پلکهایش را از هم فاصله داد و سرش را بلند کرد. در نگاهِ اول، با چشمهایی درشت و زیبا مواجه شد؛ بعد لبخندِ زیبای لبش که ردیفهای مرتبِ دندانش را به نمایش میگذاشت. -شرمنده، معطل شدین؟ سپس دستش را به سمتِ او دراز کرد. روشنا جهتِ احترام، از جایش بلند شد و مقابلِ زن قرار گرفت، دستهایش را به نرمی فشرد و او را به نشستن دعوت کرد: -سلام؛ نه، خیلی وقت نیست اومدم. سپس لبخندی چاشنیِ حرفش کرد. زن با آن هدبندِ سفید و پیراهنِ کوتاهِ مشکی و شلوارِ پارچهای سفید، هیچ شباهتی به زنِ یک کارگر نداشت! نه اینکه قصدِ توهین به قشرِ کارگر را داشته باشد، نه! یک کارگرِ زحمتکش که تازه در شُرفِ استخدام شدن است، چگونه میتواند برای همسرش کفشهای جردنِ مارک تهیه کند؟ -ببخشید مزاحمِ شما شدم. روشنا به چشمهای درشتِ زن زل زد و لبخندی مسخره بر لبش نشاند. نمیدانست چرا نگاهِ خانمِ مقابلش او را معذب میکرد. -نه، خواهش میکنم، راحت باشید! لبخندی زد که روشنا مطمئن بود اگر یک مرد جایِ او قرار داشت، دلش هُری میریخت. این حجم از دلبری، بسیار برایش زیبا به نظر میآمد. -میتونم اسمِ کوچیکتون رو بدونم، خانم شایگان؟ با ورودِ پرسنلِ کافه، اجازهی حرف زدن از روشنا سلب شد. بعد از گفتنِ سفارشهایشان و رفتنِ پرسنل، نجواهای باطمأنینهی روشنا به گوشِ زن رسید. -اسمِ من روشناست؛ اسمِ شما چیه؟ زن تکهای از موهای مشکیاش را پشتِ گوش انداخت و با عشوه لب زد: -هانا. -از آشناییت خوشبختم، هانا جان. هانا هم به او ابرازِ خوشبختی کرد. روشنا، موشکافانه دختر را زیرِ نظر گرفته بود تا شاید خودش سرِ صحبت را باز کند، اما جز یک تبسمِ شیرین، چیزی از او ندید؛ پس خودش پیشدستی کرد. -میتونم دربارهی چیزهایی که پشتِ تلفن نمیتونستی بگی، بشنوم؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و یکم» نیایش هم در نقشهاش فرو رفت، به سمتِ روشنا دوید و شانهاش را ماساژ داد. -الهی برای دردِ دلت بمیری خواهر، واقعاً سخته! خدا بهت صبر بده. گفتنِ واژهی «بمیری» وسطِ آن بحثِ جدی، باعثِ کش آمدنِ لبهایشان شد. همین که خواست جوابِ نیایش را بدهد، موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد. به تندی نیایش را پس زد و به شمارهی افتاده روی گوشی چشم دوخت. برقِ دیدهاش یکباره رنگِ خاموشی گرفت. شمارهی ناشناس مانند پتکی بر سرش کوبیده شد و وجدانش به او نهیب زد: «آدم باش روشنا، انقدر منتظرِ پیام و زنگِ اون آدم نباش!» نیایش سرش را به سمتِ صفحهی روشنِ موبایل هدایت کرد. -کِیه، کِیه؟ دکمهی اتصالِ تماس را فشرد و موبایل را کنارِ گوشش قرار داد. -الو، بفرمایید؟ از آن سمتِ خط حتی صدای نفس کشیدن هم نمیآمد؛ نیایش هم حالا بازیاش گرفته بود. -عشقم، تو داری به من خیانت میکنی؟ هی خدا، من براش هَلو بودم، اون پَیاز دوست داشت! روشنا با دست و ابروهای درهمرفته، اشارهای به او زد تا خفه شود. -خانم شایگان؟ روشنا مات و مبهوت ماند. به گوشهایش بابتِ شنیدنِ این جملهی پُر از ناز شک داشت. تا به الان هیچکس با این حجم از لطافت و عشوه او را صدا نزده بود. -میشنوی صدامو؟ سعی کرد به خودش مسلط باشد. اشارههای پیاپیِ نیایش باعث شد موبایل را روی بلندگو بگذارد و بهآرامی نجوا کند: -خودم هستم؛ شما؟ زن، درنگِ کوتاهی کرد و بعد، لحنِ سرد و نازدارش به لحنی ناراحت و درمانده تبدیل شد. -من… همسرم، کارخونهی شما استخدام شده، اما به دلایلی نامعلوم، امروز باهاش تماس گرفتن و ردش کردن؛ امکانش هست من در این باره باهاتون حضوری صحبت کنم؟ نیایش که دید مسئلهی چندان مهمی پیش نیامده، خودش را مشغولِ انتخابِ لباس برای فردا کرد. اما برعکسِ او، این قضیه برای روشنا بودار بود. -بعد شمارهی من رو از کجا گرفتین؟ باز هم درنگ! انگار زنِ پشتِ خط، بیفکر حرف نمیزد. -من با آقای محمدپناه تماس گرفتم، خبر دادن که بیمار هستن، بعد شمارهی شما رو دادن که با شما هماهنگ کنم، فردا اگه میشه همدیگه رو ببینیم! بههرحال، شما هم مدیرِ اون کارخونه هستید. حرفش درست به نظر میآمد. قطعاً محراب در وضعیتی نبود که بتواند کارِ این خانم را هندل کند. به همین علت، از صبح که با هم قرارِ رضایت داشتن، با او تماس نگرفته بود. رفتهرفته، تبسمی لبهایش را شکار کرد. -نمیشه کارتون رو پشتِ تلفن بگین؟ چون فردا صبح افتتاحیهی کارخونهست؛ کمی سرمون شلوغه! زن اینبار بدون اینکه تأمل کند، با لحنی غمزده حرف زد: -امروز هم نمیتونین؟ حرفام زیاده! پشتِ تلفن نمیشه گفت. به نیایش نیمنگاهی انداخت تا با ایما و اشاره از او بپرسد چه باید بگوید، اما نیایش در باغ نبود. پس شروع به کندنِ پوستِ لبش کرد و با ملایمتی ظاهری بیان کرد: -باشه؛ کجا ببینیم همو؟ -اگه مشکلی نیست، ساعت شش عصر، کافه لمیز؟ روشنا تأییدِ نهایی را داد و با زن خداحافظی کرد. چشمش را به ساعتِ بالای موبایل دوخت. تا ساعت شش، فقط سه ساعت وقت داشت! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد» بابک بلافاصله ادامه داد: -چون مهراد میدونه نصفِ کارگرهای مسعودی، با من برای کار آشناییت دارن، برای همین چنین جای مسخرهای رو انتخاب کرده! محراب سرش را به نشانهی تفهیم تکان داد. -درسته؛ قضیهی ازدواجِ من هم چیزِ چرتوپرتیه! یک نقشهی دیگه دارن. بابک که صدایش ضعیفتر از قبل شده بود، شروع به صحبت با صدای بلند کرد: -چه نقشهای؟ یک نقشهی بچگونه مثل زن دادنِ تو؟ با انگشتِ اشاره، رویِ رانش شروع به ضرب گرفتن کرد. نمیدانست نقشهی مهراد چیست، فقط میدانست قرار است کاری در تهران کند و به همین خاطر او را به حومهی شهر فرستاده. -نمیدونم؛ هرچی که هست، ربط داره به دور شدنِ من از تهران. جوابِ بابک، ذهنش را بیشتر از قبل مشغول کرد. -تو که بهخاطرِ کارت، کلاً تهران نبودی! حق با بابک بود، چرا باید به این کارخانهی متروکه میآمد و بازسازیاش میکرد؟ مهراد میخواست از این طریق به چه چیزی دست پیدا کند؟ -من الان باید برم، اومدم قسمتِ کمپ، تونستم باهات حرف بزنم، برم سرِ پروژه، باز آنتنم میپره! نفهمید چطور با بابک خداحافظی کرد. فقط ذهنش حولِ یک چیز جولان میداد؛ آن کارخانه را برای چه باید راه میانداخت؟ *** -این چطوره؟ کُفرش درآمد، دست از جویدنِ ناخنهایش برداشت و جیغ زد: -بس کن نیایش، افتتاحیهست، عروسیِ منِ خاکبرسر نیست که! یک گونیای بردار تنت کن. نیایش لباس را درونِ چمدانِ نیمهباز پرت کرد و دستبهسینه، روبهرویِ روشنا ایستاد. -میشه بگی از دیشب تا حالا چه مرگته که من نَقی میگم گیرم، تَقی میگم گیرم؟ دوباره قسمتِ پیامِ موبایلش را رفرش کرد، گوشی را روی حالتِ پرواز گذاشت و دوباره از آن حالت در آورد؛ اما انگار واقعاً خبری از پیغامِ جدید نبود. -دارم حرف بلغور میکنم، هویج واکس نمیزنم! -بادمجون! ابرویِ نیایش بالا پرید. -به من میگی بادمجون؟ زنیکهی پَیاز! مدلِ «پَیاز» گفتنِ نیایش باعث شد سر از موبایل بلند کند و با کجخند به او نگاه بیندازد. -به تو نگفتم بادمجون، گفتم بادمجون! خودش هم نفهمید چه بر زبان آورد. کلافه، از بغلِ تختش کشِ مویی برداشت و موهای بلندش را به دار آویخت. با ذهنی آشفته، تنها هرچه به ذهنش میآمد را پشتِ سرِ هم ردیف کرد: -منظورم این بود، بادمجون بخور، درسته! هردو، همزمان به هم نگاه کردند، انگار بلوتوثِ مغزهایشان به هم وصل شده باشد؛ ناگهان، هردو از خنده رودهبُر شدند. -وای خدا، به خدا تو خُلی، منم دو روزه خُل کردی! روشنا با لبخندی عریض به خندهاش پایان داد و در جوابِ نیایش گفت: -فردا صبح قرارِ کارخونهام افتتاح بشه؛ بذار پای اون! نیایش که خندهاش داشت تمام میشد، با جملهی روشنا مجدد به قهقهه افتاد. -کرمِ آلوچه بیفته تو تنت، به چی میخندی زلیلمُرده؟ -نه که… الهی… فدا… فدات… شم… هرروز… اونجا… گونیگونی… سیمان… بلند کردی؟… کارخونهام… کارخونهام… هم میکنی؟ نیایش با اتمامِ جملهاش، بهسختی نفس گرفت تا خندهاش را خفه کند. روشنا اخمهایش را مصلحتی درهم کشید و گفت: -جِز جیگر زده، ندیدی شببیداریهامو با یک بچهی کوچیک تو شکمم؟ سپس حالتِ بغض به خود گرفت و دستش را روی شکمش گذاشت. -اون شوهرِ احمقم که اصلاً حالیش نیست بیاد کمکم! هم بیرون کارخونه بزنم، هم تو خونه حمالی کنم. تو چی میدونی از دلِ آتیشگرفتهی من؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و نهم» حرفِ رستا او را به گذشتهای نهچندان دور برد، رستایِ شانزدهساله را به یاد آورد، دختری آزاد با پوشش آزاد و سبک زندگیِ موردعلاقهی خودش! رستا تنها همدمِ روزهای سختِ محراب بود؛ تنها دوستی که در آن خانهی جهنم داشت. «خانهی جهنم» پس از مرگِ نرگس، قطعاً آن خانه برایش فرقی با جهنم نداشت. هیچوقت علتِ خودکشیِ مادر برایش مشخص نشد. تا اولین سالگردِ مرگِ او، با هیچکس معاشرت نمیکرد. تنها مدرسه میرفت و در خلوت، خودش را گوشهی اتاقش پرت میکرد. تنها دلخوشیاش، یادگارِ مادرش، رستا بود! دختری که از بطنِ مادر به دنیا آمده و زمانی که نرگس آن دو را ترک کرد، تنها چهار ماه داشت. تنها دلیلی که او را مجبور کرد در آن خانه بماند و دَم نزند! اذیت و آزارهای مهراد را به جان میخرید، تا خار به پایِ خواهرش نرود، اما همین خواهر… با صدا شدنِ متوالی، به خود آمد. -داداش، داداش؟ با چشمهایی از حدقه درآمده به رستا نگاه کرد. -چیه؟ رستا برگهای را تکان داد و چادرش را زیر بغلش جمع کرد. -بیست بار صدات کردم، پاشو، پرستار برگهی ترخیصت رو آورده! نفسی عمیق کشید تا بارِ بهوجودآمده در مغزش را خالی کند، مرورِ خاطرات، کمی شقیقههایش را به نبض میانداخت و درد را برایش بازگو میکرد. -برو بیرون لباسمو عوض کنم! لباسام کو؟ رستا چشمهایش را به نشانهی باشه باز و بسته کرد، زمانِ ترکِ اتاق، به تختهای خالی نگاهی انداخت و گفت: -از فروشگاهِ بغلِ بیمارستان گرفتم، دیگه با کوچیک بزرگ بودنش کنار بیا، تو پاکت، روی تختِ بغلیه! محراب از جایش برخاست و دستی به پسِ گردنش کشید، صدایِ در رفتنِ رستا را به اثبات میرساند. به محضِ تعویضِ لباس، مجدد شمارهی بابک را گرفت که بالاخره صدایِ نفسزنانش را شنید. -الو…محراب…کجایی…احمق؟ شروع به قدم زدن در اتاق کرد و کلافه چنگی به موهایش زد. -چه غلطی کردی بابک؟ چیشد؟ بابک که مشخص بود از شلوغیِ اطرافش به ستوه آمده، با صدای بلندتری فریاد زد: -مگه اومدین پیکنیک؟ برید سرِ کارتون! سروصداها کمکم آرام گرفت و بابک با گرفتنِ نفسی ادامه داد: -بچهها رو گرفتن، تا جون داشتن زدن! سپهر که فرستاده بودم مراقبِ مهراد باشه، میگفت چند نفر با ماسک و صورتِ پوشیده بودن، حتی نپرسیدن از طرفِ کی هستم، فقط کتکم زدن! تیر کشیدنِ شقیقههایش افزایش یافت، با دستِ آزادش، پشتِ گردنش را ماساژ داد و از بینِ دندانهایش غرید: -میدونه کارِ منه! نوایِ بابک حالتِ زمزمه گرفت: -از کجا؟ بچههایی که من اجیر کردم، آدمای گردنکلفت و زبونچفتیان، چجوری فهمیده؟ اصلاً گیریم بچهها گفته باشن، طرفِ حسابِ اونها من بودم، نه تو! روی اولین تخت نشست و به اتاقِ خالیِ پر از تخت و صندلی زل زد. -مهراد بیشرفتر از این حرفاست! مطمئنم صحبتش با حامد هم سرِ پروژهی مسعودی فقط برای این بود که میدونست به گوشِ من میرسه!