رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    540
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  2. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  3. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

    1. A.Javdani

      A.Javdani

      سلام وقت بخیر.

      ممنونم از راهنمایی تون.

      من این رمانی که نوشتم اولین داستانم بود و زیاد تجربه ندارم.

      میترسم بازدید زیادی نداشته باشم.

      جسارتا چجوری باید باقی رمانمو بارگذاری کنم ؟

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      سلام وقت شماهم بخیر 

      رمان از طریق نویسنده‌های فعال ما خونده میشه و قطعا کمکتون میکنن 

      برای هر رمان باید جدا تاپیک بزنین 

  4. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  5. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  6. «پارت پنجاه» با صدای برخورد سنگین سینی به کفِ حیاط از جا پریدم. صدایِ جیغ مادر گوشم رو کر کرد: -زلیل‌مرده، همه‌ی سبزی‌ها رو ریختی! پسرِ همسایه خودش رو پشت مادرش پنهون کرد و ریزریز خندید؛ مادرش لبخندی خجول زد و دست از برش زدن نون‌ها برداشت. -اِ بابا، خواهر، سخت نگیر. دوباره می‌شوریم. در موقعیتی نبودم از میزان صمیمیت مادر با همسایه‌ها شاکی باشم؛ چشم چرخوندم. جز دیوارهای نم‌گرفته و فرش رنگ‌ورورفته‌ی کف هال، چیزی ندیدم. خبری از پدر نبود. عقب‌گرد کردم و به اتاقم برگشتم. به کنجی که دیشب خوابم بُرده بود هجوم بردم و همون‌جا نشستم؛ با دندون شروع به کندن گوشت اضافه‌ی کنارِ انگشتم کردم. -راز؟ راز؟ کجایی؟ این زن امروز قصد دیوونه کردنم رو داشت؛ قصد نداشت یک لحظه هم من رو با افکارم تنها بذاره. کاش در رو پشت سرم قفل می‌کردم. -اِ، باز که این‌جا نشستی! مگه نمی‌گم پاشو، دیر شده. همزمان با غر زدن به سمت کمد چوبیِ کنج اتاق رفت؛ چادرش رو به کمر بست و چندتا دونه رگال داخلش رو جابه‌جا کرد. -آها، پیداش کردم. کت‌وشلوار سفیدرنگ رو جلوی چشمام به رقص درآورد و با دست مشغول تکون‌دادن خاک‌های مصلحتی روش شد. -ببین چه نازه. حتی نیم‌نگاهی به شکل و شمایل لباس ننداختم؛ زانوهام رو تو شکمم جمع کردم و سرم رو روی زانوم گذاشتم. حالا نیم‌رخم فقط به چشم مادر می‌اومد و نگاهِ من به دیواری بود که یک خط مورچه ازش می‌گذشت. -هی، مگه با گاو جاده شمال دارم حرف می‌زنم؟ «آه»ای کشیدم و بی‌حوصله لب زدم: -دست از سرم بردار. و دست از سرم برنداشت؛ لباس رو به دستگیره‌ی فلزی کمد آویزون کرد و به سمتم اومد؛ رو‌به‌روم دست‌به‌سینه شد و فریاد کنترل‌شده‌اش رو نثارم کرد. -کُلی آدم بیرونه؛ صدایِ من رو در نیار! پاشو، حرصم نده. و ان‌قدر گفت و گفت تا بالاخره مجبورم کرد به سمت حموم برم؛ برای رفع تکلیف دوش رو روشن کردم؛ آب سرد از فرقِ سرم سُر خورد و به سمت انگشت‌های پام راهی شد. نفسم پرید؛ انگار تو شوک می‌رفتم و با «ها» کشیدن از شوک خارج می‌شدم. تپیدن قلبم انگار تو گلوم بود؛ پلکم رو روی هم فشردم تا تویِ آینه قیافه‌ی زار خودم رو نبینم. فکم از سرما به لرز افتاده بود؛ با دستام خودم رو بغل کردم و بغضم رو با آبِ دهن قورت دادم. چیکار باید می‌کردم؟ چیکار؟
  7. «پارت چهل و نهم» *** بالاخره اون شب سیاه صبح شد و روزی وهم‌برانگیزتر برام رقم زد. صبح، با صدای رفت‌وآمد آدم‌ها از خواب بیدار شدم. چند لحظه طول کشید تا موقعیتم رو درک کنم. بدنم از نشسته به خواب رفتنم خشک شده بود؛ لبم می‌سوخت و به یاد نداشتم دیشب چه بلایی به سرش آورده بودم. تکونی به خودم دادم که کمرم صدای وحشتناکی از خودش تولید کرد. -آخ. ناله‌های ریزم رو با گزیدن لبم خفه کردم و از جا بلند شدم؛ کمرم به‌درستی صاف نمی‌شد، ولی به هر جون کندنی که بود، راهم رو به سمت در اتاق کج کردم. می‌دونستم این سروصداها برای چیه، اما دلم نمی‌خواست باور کنم! شالی به سر انداختم و از اتاق خارج شدم. اولین کسی که باهاش برخورد کردم مادر بود. -این چه سروشکلیه؟ عزیزت مرده، سرتاپا مشکی پوشیدی؟ پوست لبم چنان می‌سوخت که حتی بهم اجازه نمی‌داد بهش پوزخند بزنم و بگم: «خودت دیروز تنم کردی.» پس سؤال مادر رو بی‌جواب گذاشتم و به‌جاش مسئله‌ای که خودم جوابش رو می‌دونستم، مطرح کردم: -چرا این‌قدر شلوغه این‌جا؟ مادر به حیاط کوچیک خونه اشاره‌ای زد و با تبسمی بزرگ کلمات رو پشت هم ردیف کرد: -صبح که رفتم نونوایی، به یکی دوتا از همسایه‌ها گفتم عقدته، امروز اومدن کمکم نون‌پنیر برات درست کنیم؛ آخه فک‌وفامیل ما که دورن، به دردی هم نمی‌خورن. سپس نگاهش رو از حیاط گرفت و با تشر من رو کوبید. -با این سروشکل نیای تو حیاط‌ها، برو دوش بگیر، لباس تر و تمیز برات خریدم و گذاشتم تو کمدت، عجله‌ای گرفتم، ایشالا سایزته؛ بپوش. کوروش و خانواده‌ش سه، چهار ساعت دیگه می‌رسن، به فاطمه خانم هم سپردم تو خونه آرایشت کنه؛ ریختت رو سرحال بیاره، چیه این قیافه. مادر حرف می‌زد و چادرش رو که تلاش زیادی برای سُر خوردن می‌کرد، هربار به سر می‌کشید، اما من نه فک‌وفامیل‌های حیاط بودم، نه به این‌که چه کسی قراره آرایشم کنه. فقط فکر می‌کردم چقدر امروز شبیه رمان‌های کلیشه‌ای بود که قبلاً عاشقشون بودم؛ چقدر همه‌چیز برای همه رنگ شادی داشت و برای من سیاهی! فاطمه خانم برام آرزو کرد سفیدبخت بشم، ولی من فقط بدبخت بودم. مادر من رو ترک کرد و من به خودم اجازه دادم برای یک لحظه پاهام سست بشه و به چارچوب در تکیه بزنم. باید چیکار می‌کردم؟ فرار؟ مرگ؟ ازدواج با اون؟ باید کدوم رو انتخاب می‌کردم که آخر داستانم خوش می‌شد؟ آخه من از پایان‌های تلخ خوشم نمی‌اومد، ولی چرا به هرکدوم که فکر می‌کردم، پایانی بد انتظارم رو می‌کشید؟
  8. «پارت چهل و هشتم» سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. -تو رو خدا… یه کاری کن. به هق‌هق افتادم؛ همون‌جا رو پام کوبیدم و زار زدم. پدر فقط چند ثانیه نگاهم کرد. «آه»ای از بین لبش خارج شد؛ کنارم رو زانوهاش نشست و تره‌ای از موهای شلخته‌ام رو پشت گوشم انداخت. -از دیشب فکر کردم چه راهی هست، ولی به هیچ نتیجه نرسیدم؛ امروز به دیدن پدر کوروش رفتم، خانواده‌ی محترمی داره، تو چرا این‌قدر سخت گرفتی؟ به هرحال اون قرار بود شوهرت شه، فکر کن جلو افتاده، بابا. همین‌قدر راحت فکر می‌کرد؟ چرا هربار از حرف‌هایی که می‌شنیدم شوکه می‌شدم؟ چرا من از این کابوس‌ نحس بیدار بشو نبودم؟ پدر چند ضربه به شونه‌ام زد و از کنارم گذشت؛ شبیه کسی که کودکی رو دیده که تو پارک زمین خورده و بعدش وعده داده به هرحال تو زمین می‌خوردی، تو زندگی خوبه که از الان زمین خوردی. پدر رفت و من موندم با خونه‌ای که وسایلش دور سرم می‌چرخید؛ حتی فرش و تلویزیون قدیمی خونه بهم دهن‌کجی می‌کردن. من امشب پدرم رو هم از دست داده بودم؛ این مردی که من دیدم با اون پدری که تو بچگی فکر می‌کردم همه‌ی پناهِ منه فرق می‌کرد. این مرد از جنس مادر بود؛ از جنس خیلی از هم‌جنس‌هاش که آبرو رو فدای خانواده‌شون می‌کنن. مادر به سمتم اومد؛ با کراهت شونه‌ام رو گرفت و من رو از زمین بلند کرد. -این‌قدر گریه نکن، انگار قراره با اذان صبح اعدامش کنن، اون‌موقع که این غلط رو کردی باید فکر این‌جاهاش بودی. نمک روی زخم پاشیدن رو من حالا می‌تونستم ترجمه کنم؛ حالا من می‌فهمیدم که من هیچ چیزی تو زندگیم ندارم که بتونم بهش تکیه کنم، تنها چیزی که پشتم رو خالی نمی‌کرد دیوار اتاقم بود. پس بهش پناه بُردم و خودم رو تو اتاق حبس کردم. برای یک لحظه به سرم زد گازِ بخاری رو باز بذارم و همه‌چیز رو تموم کنم؛ چند بار به سمت بخاری رفتم و راهِ رفته رو برگشتم. نمی‌دونستم چه چیزی در من اجازه نمی‌داد از این زندگی نحس دل بکنم. چه نخی من رو به زندگی وصل می‌کرد که خودم هم از وجودش بی‌اطلاع بودم؟
  9. «پارت چهل‌وهفتم» وقتی از سالن فاطمه خانم برگشتیم، هوا تاریک شده بود. تمام مسیر رو ساکت اومدم، حتی مادر هم چیزی نگفت. فقط صدای قدم‌هامون توی کوچه می‌پیچید و من به این فکر می‌کردم که فردا قراره چه اتفاقی بیفته. صورتم از فشار نخ ذوق‌ذوق می‌کرد و این‌بار تو درد کشیدن با کل بدنم هم‌سو شد، تا خونه راهی نبود، ولی من اون‌قدر آروم قدم برمی‌داشتم که حوصله‌ی مادر رو هم سر بردم. به محض ورود به خونه، اولین چیزی که به چشمم اومد مردی بود که جلوی حمومِ قدیمی خونه مشغول حوله‌پیچ کردن خودش بود. مادر چادر از سر کند و خیلی عادی با پدر سخن گفت: -سلام، کِی اومدی؟ پدر نیم‌نگاهی به من انداخت و بی‌تفاوت به چهره‌ی مادر خیره شد. -ده دقیقه می‌شه، کجا بودین؟ و بعد با سر به صورتِ سرخ من اشاره کرد، مادر رد نگاهش رو گرفت و چادر رو روی آویز کنار در به دار آویخت. -هیچی، آرایشگاه بودیم، فاطمه خانم یک دستی به صورت تازه‌عروس بکشه. واژه‌ی «تازه‌عروس» تنم رو به رعشه انداخت؛ به آخرین ریسمونی که برام مونده بود چنگ زدم، با این‌که از بغض کلمات رو راحت نمی‌تونم به زبون بیارم، تموم التماسم رو تو کلامم ریختم و به پدر هدیه کردم: -بابا؟ می‌شه به حرفم گوش بدی؟ گوشش لرزید؛ دیدم که با همه‌ی وجود گوشش با منه، اما برعکس تصورم، راهش رو کج کرد و به سمت اتاق خواب مشترکش با مادر رفت. ترس این بار بهم قدرت داد؛ ترس از این‌که زنِ اون جانی بشم به سمت پدر هُلم داد، لنگان‌لنگان سر راهش قرار گرفتم و به سر پایین‌افتاده‌اش زل زدم. -بابا… مگه من دخترت نیستم؟ بابا اون… اون مرد… اون نامرد… من رو می‌کشه بابا… تو رو خدا یک چیزی بگو… من نمی‌خوام… من… من… من رو کنار زد؛ اما من به واسطه‌ی ستون خونه دوباره به سمتش هجوم بردم و کنارش زانو زدم. -بابا… اشک‌ها انگار فقط پنهان شده بودن، دوباره داخل چشمام جوشیدن و شروع به رقصیدن روی صورتم کردن. -من می‌میرم بابا… به جون تو می‌میرم… من نمی‌تونستم حتی اسمش رو بیارم… بابا، تو مگه… مگه نگفتی مردها غیرت دارن؟… مگه نگفتی… هیچ مردی… طاقت نداره ناموسش آزار ببینه؟
  10. رمان من و ماه خوب بازدید میخوره تو نوشتنش محکم باش چون طرفدارای زیادی خواهد داشت^^

  11. ادما بهت یاد می‌دن که هیچی بهتر از تنهایی نیست.
  12. واسم از چیزایی تعریف کن که فکر میکنی واسه هیچکس مهم نیست.
  13. بیمارم و خوشم که دلم مبتلای توست. - بافقی
  14. «پارت چهل‌وششم» برای یک لحظه، به آینه‌ی روبه‌روم خیره شدم. تا چند ثانیه خودم رو نشناختم. زیر چشم‌هام گود افتاده بود، صورتم رنگ نداشت و لب‌هام اون‌قدر بی‌رنگ شده بودن که انگار مدت‌ها بود خون توی رگ‌هام جریان نداشت. موهام به‌هم ریخته بود و صورتم ورم داشت. چشم چپم هنوز گاهی می‌پرید و هر بار که پلک می‌زدم، درد خفیفی توی صورتم می‌پیچید. این من بودم؟ چند روز پیش هم همین آدم جلوی آینه می‌ایستاد، موهاش رو مرتب می‌کرد و به این فکر می‌کرد که فردا چی بپوشه. حالا حتی نگاه کردن به صورتم هم برام سخت بود. فاطمه خانم صندلی رو جلو کشید و نخ بند انداختن رو بین انگشت‌هاش آماده کرد. -سرت رو یه کم بالا بگیر، عزیزم. بی‌حرف سرم رو بالا گرفتم. اولین بار که نخ به پوستم کشیده شد، ناخودآگاه صورتم جمع شد. سوزش داشت، ولی اون‌قدر درد کشیده بودم که این یکی دیگه چیزی نبود. فاطمه خانم هر بار که نخ رو می‌کشید، با دقت به صورتم نگاه می‌کرد. -آروم باش دختر جان، تموم می‌شه. دلم می‌خواست بهش بگم کاش همه‌چیز به همین راحتی تموم می‌شد. کاش دردها هم مثل موهای اضافه‌ی صورتم بودن؛ با چند بار کشیدن نخ می‌شد از شرشون خلاص شد. چشم‌هام رو بستم و اجازه دادم کارش رو انجام بده. مادر اون طرف سالن نشسته بود و از توی آینه نگاهم می‌کرد. نگاه به چهره‌اش هم برام سخت بود؛ راست می‌گفتم، رفتار آدم‌ها قشنگی چهرشون رو می‌دزده، دیگه صورت سفید و موهای بور مادر به چشمم زیبا نبود، من الان از اون چشم‌های مشکی نفرت داشتم. فاطمه خانم دوباره رشته‌ی افکارم رو پاره کرد؛ صورتم رو به چپ و راست تکون داد و زیرلب گفت: -ابروهات رو هم مرتب کنم؟ قبل از اینکه جوابی بدم، مادر ادامه‌ی رشته‌کلام فاطمه رو به دست گرفت: -آره فاطمه جان، همه‌جاش رو مرتب کن. فردا عقدشه. فاطمه از من فاصله گرفت و اول متعجب به مادر نگاه کرد و بعد رفته‌رفته با لبخند به سمت من برگشت. -مبارک باشه، سفیدبخت بشه، چقدر یهویی! پلک مادر پرید؛ از توی آینه دیدم به شلوار پارچه‌اش چنگ انداخت، لبخندی مضطرب مهمون لبش کرد و سرش رو پایین انداخت، لابد نمی‌خواست چشم‌هاش، دروغش رو فریاد بزنه: -خواستگارش پاشه در رو کنده بود، ماهم گفتیم نذاریم دو تا جوون، خدایی نکرده، به گناه بیفتن، زودتر کارشون رو یک‌سره کردیم. و تنها کاری که یک‌سره شد، کار من بود. اون‌ها کار من رو تموم کرده بودن و حالا براش کِل می‌کشیدن.
  15. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  16. «پارت چهل و پنجم» مادر با چادر مشکی جلوی من به سرعت قدم برمی‌داشت و گه‌گاهی به خانم‌های محل که اون رو با لبخند و من رو با سوءظن نگاه می‌کردن، سلام و علیک می‌کرد. قدم برداشتن برام سخت بود، قفسه‌ی سینه‌ام از شدت ضربات درد می‌کرد، مطمئن بودم پاهام کبود شده بود؛ پلک چپم هی می‌پرید و تیک عصبی‌ای که نصیبم شده بود رو به نمایش می‌ذاشت. بالاخره به سالن فاطمه خانم رسیدیم؛ مادر گوشه‌ی چادرش رو به دهن گرفت و «یاالله»کنان پرده‌ی سبز رو کنار زد و وارد آرایشگاه شد. فاطمه خانم، زنی میانسال که مشغول رنگ کردن مویِ خانمی بود، با دیدن مادر لبش کج شد و شروع به تعارف‌های مسخره کرد: ـ سلام حاج خانم، خوش اومدین، بفرمایید بشینین. مادر جوابش رو با متانتی که من هیچ‌وقت تو خونه ازش ندیدم داد و سرش رو کج کرد: ـ سلام فاطمه جان، بچه‌ها خوبن؟ خیلی طول می‌کشه کارت؟ ـ نه، رنگش تا بگیره اصلاح دخترت رو انجام می‌دم. فاطمه این‌بار سرش رو به سمت من گرفت که لبخند رو لبش خشک شد؛ شوت رنگ رو داخل کاسه انداخت و چنگی مصلحتی به صورتش زد. ـ خدا مرگم بده، چرا رنگ نداره به صورت نداری دختر؟ حتی کوچیک‌ترین تغییر در میمیک صورتم به وجود نیومد، فقط «سلام»ای زیرلبی نثارش کردم و روی یکی از صندلی‌های فلزی دورتادور سالن نشستم. از گوشه‌ی چشم می‌دیدم مادر بابت رفتار غیراجتماعیم چشم‌غره بارم می‌کنه، اما این‌جا که نمی‌تونست زورش رو به رخ بدن خشک‌شده‌ام بکشه، می‌تونست؟ ـ هیچی خواهر، عذر ماهانه‌اش شروع شده، هروقت این‌جوری می‌شه همه رو متوجه می‌کنه و آبرو برای آدم نمی‌ذاره. فاطمه‌خانم که خیالش راحت شد اتفاق دراماتیکی در کار نیست، دوباره شوت رو به دست گرفت و رنگ کردن موهای اون بنده‌خدا رو از سر گرفت. ـ پریودی که تابو نیست مریم جان، خلقت خداست دیگه. دوست داشتم بلند شم و لب فاطمه خانم رو بابت این حرف ببوسم؛ مگه پریود شدن هم ربطی به آبرو داشت؟ مادر چادر رو از سرش برداشت و حجابش رو درست کرد؛ گوشه‌ی لبش رو گزید و با فاصله از من نشست. ـ چی بگم خواهر، نسل جوون هرچی که می‌بینن به شرم و حیا ربط داره و می‌گن تابو نیست و فلان… فاطمه‌خانم کلاهیِ نایلونی رو سر زن گذاشت و به سمت روشویی برای شستن دستش رفت. ـ چه می‌دونم والا. مادر هم دیگه حرفی نزد، ولی می‌دیدم که اخمش رو محکم کرده و به هیچ چیز اجازه نمی‌ده صورتش رو بشاش کنه. ـ راز عزیزم، بشین رو صندلی، بند داری یا وکس؟ مادر به جای من حرف زد؛ انگار نمی‌خواست اون صدای خشک رو نشونِ فاطمه بده. ـ بند، فاطمه جان. وکس صورتش رو قرمز می‌کنه. فاطمه اشاره‌ای بهم کرد و با تبسمی کوتاه لب زد: -بیا دخترم رو همین صندلی بشین. محکم قدم برداشتم تا لنگ نزدم، روی صندلیِ مشکی رنگ نشستم سرم رو به بالشت پشتش تکیه زدم و منتظر موندم.
  17. «پارت چهل‌وچهارم» اون روز هیچ‌کس به دیدنم نیومد؛ من تو تب خودم سوختم و دم نزدم. بدنم ان‌قدر به تحلیل رفته بود که سرم دیشب هم نتونست من رو سرپا نگه داره. حتی از ساعت هم اطلاعی نداشتم؛ نمی‌دونستم روز گذشته و جاش رو به شب داده یا هنوز اون روز نحس مقتدر ایستاده و به من ریشخند می‌زنه. تنها همدمم گوشت اضافه‌ی کنار ناخنم بود که به بازیش گرفته بودم. از این سکوت نسبی خونه ناراحت به نظر نمی‌اومدم؛ از خدام بود دیگه فریاد و عربده نشنوم، از خدام بود ریخت مرد و زنی که پدر و مادرم هستن رو نبینم. اما اون‌ها ولم نکردن، در ناگهانی باز شد و منی که تازه روی زمین داغ اتاق به خواب رفته بودم رو از جا پروند. -فردا صبح قراره برین محضر، پاشو با هم بریم پیشِ فاطمه خانم صورتت رو بند بندازه و مرتب کنه! این‌که به دیوار نگاه می‌کرد و من رو مخاطب قرار می‌داد، در برابر مفهوم حرفش چندان اهمیتی نداشت. لرزیدم، کُل اتاق کوره‌ی آتیش بود و من تو این جهنم می‌لرزیدم. -من… زن اون نمی‌شم. خودم هم از شنیدن صدام تعجب کردم؛ خش‌دار و خشن بود، انگار یکی از رگ‌هاش رو پاره کرده باشن. اما مادر هیچ حسی به صدای ترسیده‌ام نداشت، فقط برای یک لحظه به من نیم‌نگاهی انداخت و بعد اخماش رو تو هم کشید. -تو غلط می‌کنی، مگه دست توعه؟ اون همین الان هم شوهرته! فقط محرم می‌شین، خدا هم ان‌شاءالله مارو می‌بخشه. فکم لرزید؛ گلوم رو صاف کردم، باید حرف می‌زدم وگرنه غمباد می‌گرفتم. -چطور اون شبی که از گوشیم بهت پیام اومد پیش کوروشم، برات بخشش خدا مهم نبود، الان مهم شد؟ باز حرفِ منطقی تو کتش نرفت و فریاد رو انتخاب کرد، فریادی که پلکم رو روی هم فشار داد. -من به اون پسر اعتماد داشتم، چون قرار بود شوهرت بشه، چه می‌دونستم تو ان‌قدر راحت بند و به آب می‌دی! این مسخره‌بازی‌ها رو تموم کن راز! مثل بچه آدم آماده شو. سرم رو هیستریک‌وار به چپ و راست تکون دادم و جفت دستام رو روی گوشم گذاشتم. -نمی‌خوام… نمی‌خوام! من نمی‌تونم… من نمی‌خوام… من از این خونه میرم. ولی زن اون… نمی‌شم! مادر به سمتم دوید؛ دیوونه شد! نبود پدر اون رو شیر کرد تا این جسم نیمه‌جونی که نایِ تکون خوردن هم نداره رو زیر مشت و لگد بگیره. آخ، کاش می‌تونستم اون لحظه رو از ذهنم پاک کنم! چیزهایی که هرگز باور نمی‌کنم برای من اتفاق افتاده باشن، این‌که دستم رو غیرارادی جلوی صورتم بگیرم و پای مادر تو قسمت به قسمت هیکل سست‌شده‌ام فرود بیاد. -تو بیجا کردی، تو غلط اضافه خوردی؛ دختره‌ی عوضیِ چموش، آدمت می‌کنم. و آدمم کرد! ان‌قدر کتک خوردم که دیگه نایی برای مخالفت نداشتم، حتی وقتی من رو برهنه کرد و لباس‌های بیرونی به تنم کرد تا من رو به پیش فاطمه خانم ببره و بندم بندازه.
  18. چقد چهره بودی پر از حس مثبته بچهه

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      تنها کاراکتر مثبت رمان. معرفی می کنم. آقای بدن

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      از وقتی چهرشو دیدم واقعا فعمیدم مثبته بچه ^^ بغض*

  19. «پارت چهل‌وسوم» از اون شب دیگه اشکی نریختم؛ دیگه مقاومتی هم نکردم، مادر نفرین‌هاش رو کرد و پدر فقط با سر پایین‌افتاده گوش داد. قبلاً به یاد دارم رمانی خونده بودم که سرگذشت دخترک مثل من بود؛ یادمه مادرش چطور بغلش کرد و بهش گفت: «چیزی نیست؛ قربونت برم، من و بابات هستیم، پدرش رو درمیاریم، بدبختش می‌کنیم.» یادم میاد راوی داستان تعریف می‌کرد کمر پدرش خم شد؛ مادرش تارِ موی سفید لایِ انبوه موهاش پیدا شد. اما برای من همه‌چیز متفاوت بود؛ من اون شب سیلی نخوردم، ولی بعد از اون تا سالیان سال سیلی خوردم و درد کشیدم، اون شب کسی زیر گوشم نزد، اما من اون شب زیر شلاق‌ها تا صبح لرزیدم. تا صبح فقط می‌لرزیدم و پتو رو بیشتر به خودم می‌فشردم. کسی چه می‌دونست وقتی اتاقت شبیه حموم داغ باشه، ولی بلرزی یعنی چی؟ چند ساعت تا صبح برام مثل چندین سال بود؛ صبحی که قطعاً در اون خبری از نشاط و تندرستی نبود! صبحی که پدر با سری پایین‌افتاده برای خانواده‌ی میرزاد زنگ زد و طلب کرد که جشن عقد رو جلو بندازن. من تو کنج اتاق، به بخاری چسبیده بودم و تمومِ بدنم تبدیل به گوش شده بود. شنیدم که لحنش چه التماسی داشت و باز برای هزارمین بار تو مغزم تکرار کردم: «واقعاً کوروش به من دست‌درازی کرد یا من به کوروش؟» شاید من فرزند این خانواده نبودم که دلشون برام نمی‌سوخت؛ اگه پدر و مادر واقعیم بودن، این‌جوری خوش و خرم تو هال سفره پهن می‌کردن و صبحونه می‌خوردن؟ مادر من رو از غذا خوردن منع کرده بود، این رو از صدا نکردنم فهمیدم. به‌درک که اجازه‌ی خوردن نداشتم، کسی غذا می‌خورد که می‌خواست سالم و زنده بمونه. من نه نیاز به سلامت داشتم، نه زنده بودن! -آقای میرزاد چی گفت؟ هر وقت مادر «آقای میرزاد» به زبون می‌آورد، منظورش پدرِ اون اشغال بود، وگرنه اون براش تنها «پسرم» بود و بس! پدر هم مثل مادر با فریاد حرف می‌زد، انگار این تیکه گوشت نیمه‌جونی که این گوشه افتاده بود حتماً باید صداشون به گوشش می‌رسید. -گفت حتماً با کوروش مشورت می‌کنن و خبر میدن. لب‌های خشک‌شده‌ام به خنده باز شد؛ هیستریک خندیدم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم. از اون خنده‌ها که از گریه غم‌انگیزتر بود. اون‌ها حتی به پدرِ کوروش هم از خبط پسرشون رو نگفتن، تنها شادیشون از این بود که خانواده‌ی میرزاد من رو بپذیرن! فکر به این‌ها بدنم رو به بازی می‌گرفت، به دندون‌هام اجازه می‌داد پوست لبم رو بکنن و برای پاهام مجوز صادر می‌کرد که شروع به لرزیدن کنن. نعشم هم زن اون مرد نمی‌شد، حتی اگه واقعاً من دختر این خانواده نبودم!
  20. «پارت چهل‌ودوم» از دویدن و حلقه زدن دور پدر دست کشیدم؛ حرفی که مادر با اکراه به زبون آورد، عرق روی پوستم را خشک کرد؛ گریه فراموش شد؛ ماتم برد. دهنم مثل ماهی باز و بسته می‌شد تا برای اکسیژن تقلا کنم، همون اکسیژنی که تا چند ساعت پیش قصد داشتم تا همیشه از خودم دریغش کنم. -بسه، راز بیا درست تعریف کن چه اتفاقی افتاده؟ راز؟ رازی دیگه وجود نداشت! راز بعد از حرفایی که وارد گوشش شد، مرده بود! راز از دستبرد به تنش زنده بیرون اومد، اما از نادیده گرفتن بلایی که سرش اومده، قطعاً مُرده بود! همون‌جا رو زانوهام سُر خوردم، چیکار می‌کردم؟ پاهام دیگه نمی‌تونست وزن بدنِ نحیفم را تحمل کنه. پدر پشتم بود و من این‌بار پشتم رو خالی‌تر از تهی حس می‌کردم. -باتوعم! چرا نجوایِ پدر در حین آروم بودن، پر از خشونت بود؟ چرا مادر شبیه جلادها بالای سرم ایستاده بود تا حکمم صادر بشه و سرم رو از بیخ قطع کنه؟ -توضیح نمی‌خواد! دانشگاه رفته، فکر کردیم بزرگ شده، عاقل شده، خوب و بد رو تشخیص میده، ولی چی‌شد؟ رفت شد ابزار دم دستِ یک پسر بدبخت! اون مَرده، هرکاری کنه باز مَرده، این دختر نباید خودشو حفظ کنه؟ مادر عربده می‌زد و آب‌دهنش رویِ سرم می‌ریخت؛ پدر خاموشی رو انتخاب کرده بود. قلبم دیگه از ترس تند نمی‌زد، به کندی، خودش را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید، انگار اون هم رنگی از نفرت به خودش گرفته بود؛ انگار قلب هم فهمیده بود این دستای مشت‌شده و اشک حلقه‌زده تو چشمام دیگه از درد نیست، از نفرت به دو آدم اصلی زندگیمه! -من زنگ می‌زنم به استاد میرزاد، بیاین تکلیفشون رو مشخص کنن تا آبرومون نریخته! سرم رو پایین انداختم و با چشمای تار، با همون شلوار مشکی‌ای که خاک از سر و روش می‌چکید، خیره شدم. حالا می‌دونستم پدر هم با مادر چندان فرقی نداره! اون غیرتی که تو سن چهارده سالگیم مجبورم می‌کرد شالم رو جلو بکشم، مُرده بود! اون شب آخرین شبی بود که آرزو کردم کاش پسر بودم؛ اگه پسر بودم، امروز برای این‌کارم تشویق می‌شدم؛ چون تو فرهنگ غلط این خاک و بوم همین موضوع رواج داشت. پسر می‌تونست! مَرد بود، نیاز داشت و دختر… آخ، اگه تو این بُعد جغرافیایی دختر باشی! سیلی شاید نخوری، ولی شلاق گناهِ یک نَر بدنت رو عاجز می‌کنه؛ آره، این جنس افراد نر هستن و با مَرد فرسنگ‌ها فاصله دارند. مادر درست می‌گه؛ نَرها هرکاری می‌تونن انجام بدن، چون نَر هستن.
  21. دانلود یکی که بهم بگه رویای شب تارم:)

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      خودم بهت میگم روشنی بخش روزهای زندگیم ❤️❤️❤️❤️

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      عااا مچکرمم بغضی شدم😭

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      فدات 😘😘🥺

  22. راستش رو بخوای می‌خواستم چندپارت بخونم برم سروقت کارام‌ولی چشم باز کردم یک ساعت و اندی گذشته بود و من بع پارت ۲۱ رسیده بودم. 

    زلودی شخصیتی که اول برام شیرین نبود اما الان شیرین شد؛ فهمیدم من از مردای مملو از جنون خوشم میاد

    فریا دختری که در ۱۲ سالگی از طریق دوست عزیزش به تجاوز میرسه، باید به اینجا برسه… 

    لذت بردم از خوندنش، فقط تو نظرسنجی قسمت دوم رو اشتباهی تقریبا زدم جوابم خیلی بود بلدم نیستم درستش کنم

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      دست و جیغ و هوراااااا

      مییییسی که وقت ارزشمندت رو پاش گذاشتی🥹🎀

       

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      قربونت موفق باشی عزیزم

  23. من ذهنم بی ادبه یا زلودی؟ 

    «قسمت بزرگ بودن زلودی نسبت به فریا»

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      هم تو بی ادبی هم زلودی

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      خداروشکر باهاش هم فکرم

      اول پارت ۱۹، اختیار رو، اختیاز نوشتی

  24. ببین خوب شد؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سان آز

      سان آز

      مرسی عشقــــــم♥️✏️

    3. روشـنـا

      روشـنـا

      ببوس خوشم میاد^^

      فداتشم

    4. سان آز
  25. به دیدارِ تو می‌ آیم، برایم بوسه‌ ای دَم کن. - علیان
×
×
  • اضافه کردن...