-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و دوم» سوییچ ماشین را درون استارت چرخاند، با کلافگی چشمهایش را برهم فشرد و باز کرد. دنده عقب گرفت و بعد از دور زدن در حیاط طویل، از خانه خارج شد. باید به کرج میرفت و در خانهی خودش استراحت میکرد، این تنها راهِ بهدست آوردن آرامش از دست رفتهاش بود. اگر هم لیلی او را بعد از آن کات وحشتناک قبول میکرد، عالی میشد! به ساعتی که نزدیکها یازده را نشان میداد زل زد، تماس با او خالی از لطف که نبود، بود؟ روشنا که نیم ساعتی میشد از خواب دل کنده بود، دستش را به زیر سرش بُرد و صفحهی اینستاگرامش را رفرش کرد. در اکسپلور برای خودش میچرخید تا دنیای بیرون را ببیند، حس پرندهای را داشت که در قفس اسیر است. قبل از آن، پستهای خود را رویت کرده بود، همانها که با نیایش و جمعی دیگر از دوستان دانشگاهش به سفرِ مشهد رفته بودند؛ چقدر دلش برای بیدلیل و بیکار زندگی کردن تنگ شده بود! با تقهای که به در خورد، اشک جوشیده شده در چشمهایش خشک شد، به جای آن اخمهایش درهم رفت و گوشش تیز شد. تق تق! این بار مطمئن شد که صدایی از در اتاق شنیده شد. تا خواست از جا بلند شود، نوای نازک و ضعیف سد راهش شد: -خانم جون بیداری؟ صدا به قدری آشنا بود که روشنا را مجبور به برخاستن کرد. پاچهی بالا رفته شلواری که از عصری اسیرِ پاهایش بود را پایین داد و خود را به پشت درِ فلزی رساند. -اِ وای، فکر کنم خوابه! صدای دختر ناامید بود، او این صدای ناامید را میشناخت! -کیه؟ صدای روشنا بلند و رسا بود، آنقدر که لازم نبود دختر مجدداً منتظر نوایش باشد. با هیجان، با صدایی که از پشت در سخت به گوش میرسید، گفت: -توسکام خانم جون! میشه به دادم برسی؟ عجز صدای توسکا به روشنا این امکان را داد که قفل در را باز کند. همان ساحلی صبح را بر تن داشت، با شالی موهای آشفتهاش را جمع کرده بود؛ چشمهایش از فرط گریه پف کرده بودند؛ حال برقی از شادی را در خود جای داده بودند. -خانم جون، شوهرم! توروخدا به داد من و این بچه برس، من کسی رو ندارم کمکم کنه. روشنا مات و مبهوت به او زل زد که اینگونه دستش را گرفته بود و ضجه میزد. چشمهایش به سرعت خیس شدند و بارانی از اشک را بر لپهایش جاری کردند. صدای هقهقش، روشنا را از شوک خارج کرد، سرش را از در بیرون بُرد و راهرو را نظاره کرد. کک هم پر نمیزد! دستِ توسکا را گرفت و او را به داخل اتاقش کشاند: -چیشده توسکا؟ انقدر گریه نکن، بگو شوهرت چیشده؟ توسکا به انتهای شالش کمی از خیسی زیر چشمش را گرفت، دستهای روشنا را مجدداً اسیر دستهایش کرد و با عجز نالید: -بگو کمکم میکنی، بگو! به درستی گیج شده بود. توسکا آنقدر شوکه بود که نمیتوانست بر خود مسلط باشد و موضوع اصلی را شرح دهد. دستش را با شتاب از دستهای سرد دخترک غمزدهی مقابلش بیرون کشید، بر شانههایش گذاشت و تکاند. -به خودت بیا و بگو چیشده! لحن هشدارگونه و تکانهای مداومش توسکا را به خود آورد و با گریه شروع به توضیح دادن کرد: -قرار بود امروز بره پشت سرویس بهداشتی از یک ساقی جدید مواد بگیره، الان ده ساعت میگذره و هنوز خبری ازش نیست. بهش گفتم نره، بهش گفتم به هرکی اعتماد نکنه. توسکا دور خودش چرخ زد و ضربات پیدرپی به رانش کوباند. -خانم جون، اگه بلایی سرش آورده باشن چی؟ منِ حامله تک و تنها چجوری برم دنبالش بگردم؟ مگه این بچه چقدر برام جون گذاشته؟ روشنا هُل شده بود، نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد و چگونه توسکا را آرام کند، چطور میتوانست به او قول دهد که کمکش میکند؟ از دست او چه کاری بر میآمد؟ -من چیکار میتونم برات کنم؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و یکم» چشمهایش از آن صورت سبزه با لبهای قلوهای و موهای چتری مشکی دل کند و به سوی دستان لاغرِ برنزهاش کشیده شد. کیکی به شکل قلب در دستانش بود که یک شمع سادهی طلایی زینتبخش آن شد. خودش را از جلوی در، با آن لباس کوتاه دکلته صورتی کنار کشید و با لبخندی پر از کرشمه به داخل اشاره کرد: - بفرمایید داخل عزیزم. مطیع وارد خانه شد. خانه در تاریکی نسبی فرو رفته بود؛ تنها شمعهای روی میز، وظیفهی روشنسازی را بر عهده داشتند. دورِ خود چرخید تا اثری از «مهراد»، «ماه بانو» یا «حامد شاهنشین و همسرش»بیابد. وقتی موفق نشد، عقبگرد کرد و به هانا، با آن آرایش دلفریبندهاش، خیره شد. هانا، خود را به شرمزدگی زد. اگر محراب جنس این دختر را نمیشناخت، قطعاً گولِ ظاهرِ معصومانهاش را میخورد، ولی فقط او میدانست چه عجوزهای است! - امشب را برای خودمون آماده کردم؛ به هر حال قراره ما ازدواج کنیم، بهتر نیست بیشتر با هم وقت بگذرونیم؟ پوزخندش کش آمد، تبدیل به لبخند شد، لبخندش هم امتداد پیدا کرد و به قهقهه تغییر شکل داد. هانا، مبهوت و دهان باز، به او خیره شد. دستش را مشت کرد و جلوی لبش قرار داد تا خندهی ترسناکش را کنترل کند. هانا که از ترس نزدیک بود قالب تهی کند، با قدمهای بلند خود را به محراب رساند و با دودلی نالید: - حالت خوبه عشقم؟ آروم باش، توروخدا! خندهاش رو به اتمام بود، تنها ردی غلیظ از پوزخند بر لبانش ماندگار شد. با قدمهای کوتاه فاصلهاش را با هانا کم کرد و از لای دندانهایش نعره زد: - آها؛ اونوقت تو اومدی تا قبل ازدواج منو آروم کنی؟ برقِ هراس در چشمهای درشت هانا نشست. با تتهپته، همانگونه که پا به پای محراب خود را به عقب میکشید، بیان کرد: - خب… خب… من گفتم… شب تولدت… کنار هم بمونیم. هین! با برخوردش به دیوارِ سرد خانه، «هین»ای از لبهایش خارج شد؛ محراب دو دستش را حائل بدنِ هانا کرد و فریاد کشید: - خب حالا پس چرا فرار میکنی؟ بیا با هم باشیم! برقِ اشک نشسته در چشمهای مشکی رنگ هانا، پوزخند را از لبهای محراب دور کرد و به جایش لبخند نشاند. عجز این دختر به او جانی دوباره میبخشید. چهرهی تکدختر حامد شاهنشین، که از قضا ادعای عاشقی او را داشت، وقتی اینگونه به عجز میافتاد، دیدنی بود! همین که دستش را به سوی کمربندش برد، چشمهای هانا روی هم فشرده و لبهایش از هم فاصله گرفت: - نه، اینجوری نه! تندتند سرش را به چپ و راست تکان میداد. دستش را بر سینهی ستبر محراب کوبید و با کمی لغزش او، از زیرِ دستهایش فرار کرد. حال که آزاد شده بود، قدرتِ بیپرواش زیاد شد. - تو فکر کردی من چجور دختریام؟ دختری که راحت در دسترسه؟ یا دختری که کمبودی داره که به سمت تو اومده؟ یا نه! فکر کردی از اونام که بدبخت بیچارهم و برای پول میخوامت؟ حال به جایِ خالیِ دختر، یعنی همان دیوار، خیره شده بود و از پشت، صدای لرزانش را میشنید. کمر راست کرد و به سوی او برگشت. دست به سینه شد تا قشنگ نمایش راه افتاده را تماشا کند. مطمئن بود کارگردان این نمایش کسی جز مهراد نمیتوانست باشد! هانا، با بغضی آشکار، دستش را به قفسهی سینهاش کوباند و با لرزشِ لبها و چانهاش سخن گفت: - من فقط دوست دارم! گناهِ من جز دوست داشتنت چیه؟ چرا من رو نمیبینی؟ چرا عشق من به خودت رو نمیفهمی؟ من که چندین ساله منتظر یک نیمنگاه توام! دیگه باید چیکار کنم؟ ها؟ همانجا بر زمین سرد زانو زد. صدای هقهق در تمام خانهی مسکوت شده میپیچید. قطعاً اگر بازیگری را به جای مربیگری انتخاب میکرد، جایزهی اسکار میگرفت. صدای دست زدن محراب با صدای گریهاش درهم آمیخته شد. هانا با شنیدن صدای دستهای او، بهناگاه در خاموشی فرو رفت و متحیر، سر بلند کرد. محراب همانگونه که کف میزد، با لودگی، جلوی پایش چمباتمه زد: - اِ وای! دیدی چیشد؟ داشت فیلمنامهی قشنگت باورش میشد، ها! چانهی هانا از بغض باز هم شروع به لرزش کرد. سرش از سنگینی چانهاش به سوی پایین خم شد؛ محراب با دو انگشت، زیر چانهاش زد و سرش را بالا آورد. دیگر نه اثری از تمسخر در نگاهش بود، نه پوزخندی بر لب داشت. تنها به آن دو چشمِ بهظاهر مظلوم که حال زیرشان کمی سیاه شده بود، خیره شد. - ببین دختر خانم، قبلاً به عرضت رسوندم، من نه گول این بازیهاتو میخورم، نه با بدنت خر میشم. نعشت رو جمع کن، گورت رو از این خونه گم کن! به اون پدرِ عوضیت هم بفهمون خیلی بده که آدم برای رسیدن به اهدافش، دخترش رو اسباببازی دست این و اون کنه! قطرهای اشک لجوج از چشم چپش، مهمانِ گونههای رنگ پریدهاش شد؛ دیگری اثری از آن رژگونه دلبرانهی هلویی نبود. محراب سرش را با ضربه به عقب پرتاب کرد و از جایش برخاست. شقیقهها و پسِ گردنش با بیرحمی نبض میزدند و تیر میکشیدند. ماندنش را در خانه جایز ندانست؛ به سمت در، گامهای بلند و مقتدر برداشت که لحظهی آخر، پژواکِ درهم و نالهمانندِ هانا در گوشهایش پیچید: - خدا ازت نگذره! خدا لعنتت کنه، به روز سیاه بشینی الهی! به محض خروج از خانه، دیگر نتوانست صدای جیغهای پیدرپی هانا را که با مشت بر زمین ضربه میزد، بشنود. به سوی ماشین رفت و خودش را بر روی صندلیِ نرمش پرتاب کرد. آنقدر سرش درد میکرد که حتی لحظهای نمیخواست به اتفاق امشب فکر کند. تقویم را از روی مانیتورِ وسطِ ماشینش لمس کرد. با دیدن بیست و نهم مرداد، آهی از میان لبهایش خارج شد. چقدر میشد آدم سرش شلوغ و فکرش درگیر باشد که تولدش را از یاد ببرد؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی ام» دیگر تا آخر مسیر نه روشنا جرئت داشت صدایش را بلند کند، نه محراب در تواناییِ عقلی روشنا میدید که حرفش را بفهمد. جلوی خوابگاه توقف کرد که صدای تشکر کردنِ آرام روشنا را شنید. دست روشنا به سمت دستگیره رفت؛ در آن تاریکی شب، حتی طی کردن ده متر راهِ ماشین تا خوابگاه برایش خوفناک بود. تعللش باعث شد محراب بتواند لب برای سخن گفتن باز کند: -خانم شایگان؛ من امشب ممکنه دیروقت برگردم. شانههای روشنا ناخواسته به بالا پرید؛ در چشمهایش یک جمله میدرخشید: «به من چه؟» اما زبانش برای حرف زدن نمیچرخید. محراب که سکوتش را دید، خود ادامهی رشتهی کلامش را در دست گرفت و همانگونه که بر فرمان مشکی ماشین ضرب میگرفت، گفت: -چون اینجا مکان امنی نیست، میگم که اگه خواستی مراعات کنی و درِ اتاقت رو قفل کنی! یکنفس جملاتش را گفت و دست به سینه، از آینهی وسطش چهرهی درهمِ روشنا را شکار کرد. حتی میتوانست ردِ بسیار ناچیزی از پوزخند را ببیند، اما خودش را به ندیدن زد. -الان شما نگران منی؟ اینبار پوزخند واقعی و پررنگ، لبهای محراب را اسیر کرد؛ نکند این دختر واقعاً فکر میکرد محراب عاشق چشم و ابرویش است؟ باید باز برایش تکرار میکرد؟ باز هم نگاهش سرد و کمسو شد، باز هم چشم از روشنا برداشت و به جادهی بیکران و تاریک مقابلش زل زد: -فقط برای قولییه که مجبور شدم به پدرت بدم؛ عادت به بدقولی ندارم، حتی اگه از اون فرد نفرت داشته باشم! صدایش هرچه میگذشت، تحلیل میرفت و ترسناک میشد. در آن تاریکی، روشنا آب دهانش را قورت داد و تنها سکوتی طولانی را به عنوان جواب در نظر گرفت. نمیدانست چرا در دل از این جواب راضی نبود و چرا اخمهایش آنقدر غلیظ درهم گره خورده بودند. دستهی در را به سوی خودش کشید و از ماشین پیاده شد؛ سرش را به داخل خم کرد و با آشفتگی غرید: -لطفا بیخیال حرفهای پدرم شو! واقعاً نیاز نیست حتی اگه دوست نداری، به خاطر قولت به خوابگاه بیای! بههرحال شما نازپروردهای! زندگی تو اینجور جاها برای امثالِ منه، نه شما. تنها واژهای که بعد از آشفتگی میشد برای توصیفِ حالش در نظر گرفت، استهزا بود. حتی نگذاشت محراب جوابش را بدهد؛ در را با نهایت قدرت کوبید و دوید؛ آنقدر دوید که خود را درونِ اتاقش دید. خود را در آغوش تخت انداخت؛ قطرههای اشک، پیدرپی صورتش را داغ میکردند. نوک بینی و چشمهایش میسوخت، قلبش تندتر از همیشه میزد. میدانست واکنشش زیاد از حد بوده، میدانست که نباید برای این موضوعِ پیشپاافتاده اینگونه زار بزند، میدانست آن مرد با هیچ قانونی وظیفه ندارد از او مراقبت کند، اما نمیدانست چطور میتواند جلوی این حال بد را بگیرد! انگار منشأ این حال، تنها امشب نبود! اصلاً به خودش لعنت فرستاد که چرا خانهای اجاره یا رهن نکرد؟ چرا خواست اینگونه سخت زندگی کند؟ چرا آنقدر احمق است؟ آنقدر هق زد که نفهمید کِی چشمهی اشکش خشک شد. دیگر گریه نمیکرد، فقط گهگاهی صدای «هین»اش در اثر سکسکه، در اتاق میپیچید. پاهایش را در بغل جمع کرده بود و چانهاش مهمانِ زانوانش بود؛ حتی در خود رمقی برای تعویض لباس نمیدید. صبح با خود عهد کرده بود وقتی به خوابگاه برگشت، حمام کند. قطعاً آب گرم میتوانست التیامبخش حالش باشد؛ بر جایش دراز کشید و ساعدش را به پیشانی تکیه زد. فعلاً تنها قصدش خواب و استراحت بود؛ هرگاه خستگی از تنش ربوده شد به حمام رجوع میکرد. با این فکر به نرمی چشمهایش سنگین شد و به دنیای خواب سفر کرد. محراب که از خستگی بر پایش بند نبود، ماشین را درون حیاطِ درندشتِ خانهشان پارک کرد و سرش را لحظهای بر روی فرمان فشرد. ده بار تصمیم گرفت که بیخیال شود و نرود، اما هر ده بار منصرف شد. مشغلهی امروز، زنگهای مهراد، جیغهای روشنا، مهمانی امشب، همه و همه برایش فقط سردرد به همراه آورده بود؛ میدانست این سردردِ میگرنی ولکنش نیست. باید بالاخره تکلیف این موضوع را مشخص میکرد؛ مرگ یکبار، شیون هم یکبار! خندهای پر از استهزا لبهایش را در بر گرفت؛ باورش نمیشد شبیه دخترها امشب باید میرفت تا مجلس خواستگاریای که خودش داماد آن است را به هم بزند و جواب رد را بر سرشان بکوباند. بالاخره تردید را کنار گذاشت، درِ ماشین را باز کرد و با قدمهای مقتدر، به سوی سالن خانه راهی شد. امشب همه چیز را تمام میکرد! پلهها را یکیدوتا بالا رفت، نفسی گرفت و زنگ خانه را فشرد. دست راستش را بالا آورد و نگاهش را به ساعت اسیر شده دور دستش دوخت. نُه و بیست دقیقه شب را نشان میداد. به سرش زد امشب را در این خانه بماند، حداقل یک ساعت تا بیرون شهر راه در پیش داشت اگر میخواست بعد از این مهمانیِ مسخره به خوابگاه برود… با باز شدن در، مغزش برای لحظهای قفل کرد و ادامهی حرف را به زبان نیاورد. با دیدن آن چشمهای درشتِ میشی با مژههای سر به فلک کشیده، اخمهایش در هم رفت اما ردِ لبخند بر لبان او پررنگتر شد. -سلام عزیزم، تولدت مبارک! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و نهم» زمان از آنچه که فکرش را میکرد زودتر گذشت. مهراد چند بار تماس گرفت، اما او از جواب دادن سر باز زد. روشنا هم یک ساعتی از تماس آخرش میگذشت و برخلاف تصورش که فکر میکرد سرش خیلی شلوغ خواهد شد، مشغول بازی «کوییز آف کینگز» بود. محراب که هر بار میخواست روی جملات انتهای کتابی که باید مطالعه میکرد، متمرکز شود، صدای ناهنجار موبایلش مانع میشد. کلافه، پُفی از بین لبهایش خارج شد و از روی صندلی چرخدار مشکیاش برخاست. چنگی به کت اسپرت طوسیاش که حالا کمی چروکیده شده بود انداخت و خواست چیزی بگوید که صدای روشنا با هیجان و سرعت بلند شد: -اون چیه که درازه، به مردا آویزونه، اولش هم… هرچه به جلوتر میرفت، هیجان صدایش کمتر و اضطرابش بیشتر میشد. عرق سردی بر کمر محراب نشسته بود. فوراً از او رو برگرداند و نفس حبس شدهاش را آزاد کرد؛ تا به حال پیش نیامده بود جلوی یک دختر اینگونه شرم کند. روشنا جواب درست «کراوات» را از بین گزینهها لمس کرد و ترجیح داد کلاً خفه شود. چرا وقتی سوالی را نخوانده بود، آن را بلند از این مرد میپرسید؟ چرا هرچه سوتی در عالم بود، جلوی این دیوانه میداد؟ - من میرم سمت ماشین؛ زود بیا برسونمت. سرم شلوغه. بدون داشتن آینه هم میدانست چقدر در چهرهاش شرمزدگی موج میزند. همین که محراب اتاق را ترک کرد و در را محکم به چارچوب کوبید، انگار اکسیژن به اتاق بازگشت. سرش را روی میز گذاشت و صدایی شبیه گریه درآورد: - خدایا چرا هرچی سنگه مال پای لنگه؟ تو زندگیم انقدر سوتی ندادم که امروز دادم. یکهو به جای سابقش برگشت و با ذوق، دستهایش را بر هم کوباند: - نکنه امروز، روز جهانی سوتیه؟ به ثانیه نکشید دوباره حالت گریه گرفت. خودش را به پشتی صندلی تکیه داد و شروع به کوباندن پاهایش بر زمین کرد: - لطفاً لال شو روشنا، کلاً زبون نداشته باش، با ایما و اشاره صحبت کن! سپس شبیه کسانی که به سلاخخانه میروند، کیفش را برداشت و شروع به کشیدن پایش بر روی زمین کرد. کاش اصلاً زودتر لال میشد و به پدرش نمیگفت ماشین را ببرد! حداقل مجبور نبود، یک امروز، یک امروزِ لعنتی، آنقدر این مرد را ببیند. از اتاق خارج شد و از سالن اصلی کارخانه با احتیاط رد شد که مبادا در این هاگیر واگیر گربهای سد راهش شود. خود را به ماشین محراب رساند و خواست در عقب را باز کند که صحنهای از رمان مورد علاقهاش جلوی چشمانش آمد: - مگه من رانندتم که نشستی عقب؟ بیا جلو ببینم! لبخندی که از یادآوری شخصیت دیکتاتورِ پسرِ رمان بر لبهایش نشست، که با بوق بلند و متعدد ماشین به کل فراموش شد. فوراً درِ عقب را باز کرد و نشست. میدانست کمی تابلوست که وقتی دیروز جلو نشسته، امروز عقب بنشیند، اما قصد داشت واکنش محراب را بابت این موضوع بسنجد. محراب که از آینه وسط، نشستن روشنا را دید، پا بر گاز فشرد و به راه افتاد. نمیخواست جملهاش را بگوید، اما میدانست به زبان نیاوردنش هم درست نیست! دست دست کردنش و نگاههای خیرهاش طرحی از لبخند بر لبان روشنا نقاشی کرد. حال وقتش بود محراب کنار خیابان پارک کند و به او بگوید مگر رانندهاش است؟ فوراً جایش را به جلو تغییر دهد. - باید یک چیزی رو بگم. روشنا که در دنیای خیالی خودش سیر میکرد، بدون اینکه به جمله محراب فکر کند یا از ادامه جمله مطلع شود، با عشوه خرکی گفت: - باشه، میام جلو اشکال نداره! برقی از بهت در چشمهای محراب نشست. منظور دخترک را نفهمید، پس با گنگی گفت: - یعنی چی؟ روشنا که حالا به خودش آمده بود، فوری لبخند مزخرف نشسته بر لبش را با صاف کردن گلویش جمع کرد و ابروهایش را در هم گره زد: - اِهم، منظورم اینه که… اینه که… آها… داشتم با تلفنم صحبت میکردم، ایرپاد گوشم بود. به وسیله ایرپادی که وجود نداشت، ادامه صحبتی که آن هم وجود نداشت را از سر گرفت: - آره عسل جان، من با شما تماس میگیرم، جلو میفتم و کارهای استخدامی فامیلیتون رو انجام میدم. روی واژه «جلو» تاکید کرد تا محراب قانع شود منظورش تنها روند کار را زودتر انجام دادن بود. محراب تنها سری تکان داد و به ادامه راه پرپیچ و خم در آن جادههای خراب پرداخت. مطمئن بود زمان تقسیم عقل، روشنا در سرویس بهداشتی به سر میبرد. از دیوانگی او، کل چیزهایی که میخواست بگوید را فراموش کرد. -
درخواست مصاحبه نویسندگان
روشـنـا پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : مصاحبه با نویسندگان نودهشتیا
ببخشید برای مصاحبه حتما میبایست نویسنده اختصاصی یا انجمن بود؟ «ایموجی چشم بغضی»- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
سلام عزیزکم..
رمانت جلوی چشمم برق کرد گفتم یک نگاه بهش بندازم«چشمک»
دختر جون چه ایدهای!
چه شروع هیجان انگیزی!
چه خلاصهی روون و جذب کنندهای!
خوشم اومد توصیفات پارت یک مناسب بود تا حدودی
یک کلمه تو پارت یک دیدم که به نظرم تو نثر ادبی مناسب تره تا محاوره ای..
بروم❎ برم✅
به هرحال بانو جان مطمئنم هر قلمی یک رسالتی داره؛ امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه🩵
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و هشتم» آرزو میکرد کاش زمین دهان باز کند و او را ببلعد؛ حتی نمیتوانست یک ثانیه هم از خجالت در چشمهای محراب چشم بدوزد. با شتاب، حالتی شبیه به دویدن گرفت و از آن مهلکه فرار کرد. تکخندهای بر لبهای محراب نشست و سرش را به چپ و راست تکان داد. قیافهی خجول روشنا میتوانست تا ماهها موجبات خندهاش را فراهم کند. دستش را درون جیبهایش فرو کرد و به راه افتاد. باید هم به فکری برای کارکنان کارخانه میکرد و هم خاکی به سرش برای ملاقات امشب با شاهنشینها میریخت. مهراد از احترام او نسبت به ماه بانو باخبر بود، پس طبق همیشه قصد داشت به واسطهی آن زن، او را تحت کنترل بگیرد. باید به نحوی از آن جنجال خود را نجات میداد؛ هرجور که میشد! **** جیغجیغ بلند شده از پشت تلفن هم باعث نشد روشنا دهمین خمیازهاش را بیخیال شود. به پشتی صندلی تکیه زده بود و بیحوصله به صدای نازک و رومخ نیایش گوش سپرد. _ واقعا این چرتی که گفتی راسته؟ احمقِ خدا، ارشد رو بیخیال شدی رفتی نونوایی باز کنی؟ نگاهِ هر از گاهی محراب به او، ناخودآگاه دستش را به سمت دکمهی کم کردنِ صدای بغلِ موبایلش برد و چند بار دکمه را فشرد. در آن فضای تنگ اتاقِ به اصطلاح مدیریت، با آن اتفاقی که صبح رخ داده بود، لحظهای قصد نداشت گاف جدیدی بدهد. _ با توام! با بلند شدن بانگ فریادِ نیایش به خودش آمد و به بالا پرید. اخمی بر ابروانش نشست و کلافه نالید: _ دوساعته زنگ زدی، همینها رو هی تکرار میکنی! صدبار گفتم من مدیر کارخونهی کلوچه خرماییم نه نونوا! پوزخند نشسته بر لبهای محراب از چشمش دور نماند. چشمهایش معطوف مطالعهی چیزی بود اما گوشش در حوالیِ روشنا سر میجنبید. _ روشنا واقعا انقدر عقل نداشتی و من نمیدونستم؟ خب حداقل میذاشتی خبرِ مرگم از مسافرت برگردم بعد اینجوری پات رو یکی بذاری اینورِ زندگی، یکی هم اونور، قشنگ گند بزنی! خندهام گرفت؛ لحنِ آرامِ صدایش معلوم کرده بود که قطعا این وقتِ عصر شوهرش خانه است و نمیتواند جلوی او عفت کلام نداشته باشد. کش و قوسی از خستگی مفرط در اثر نشستنهای متوالی به بدنش داد و لب زد: _ حالا اینها رو ول کن! به جونِ عابستون واقعا خستم! اینبار نوبت نیایش بود که از خنده غش کند، میدانست آن شوهر بدبختش، اگر در حوالیاش بود، از ضرباتِ دستش امان نداشت. _ خدا لعنتت کنه؛ اشکم دراومد. مجید جان دلبندم اون عباسه! عابس چیه هی میبندی به ریشِ پسرخالهی بدبخت من. عباس، خواستگار پر و پا قرص روشنا بود؛ یک احمقی بدتر از خودش! هر روز صبح، جلوی درِ خانهشان بَس مینشست تا بلکه روشنا لحظهای رد شود و او را تماشا کند. حال اگر سن داشت یک چیزی! پسرک پانزدهساله، پایش را در یک کفش کرده بود که یا روشنا یا هیچکس! _ تنها خواستگارمه خب! ناخودآگاه، چشمهایش به سوی محراب کشیده شد، صفحهی جدیدی از نوشتهی مقابلش را ورق میزد و بیخیال به نظر میآمد؛ انگار که چیزی نشنیده است. _ دیشب خاله اینجا بود، میگفت عباس رفته پیشِ دیاکو، دیاکو هم نامردی نکرده گفته تو شوهر کردی رفتی روستا زندگی کنی. دلِ خوشی از دیاکو نداشت؛ به قولی، با او قهر بود. اما نتوانست شعف صدایش را بابت تصورِ قیافهی عباس کنترل کند و با هیجان تکیهاش را از صندلی برداشت. صحبت با نیایش تمام خستگیِ مصاحبهها را شسته و برده بود. _ دروغ نگو! عباس چی گفت؟ محراب که تصور میکرد در دبیرستان دخترانه اسیر است، دستش را با کمی تندی بر میز کوبید که دخترک مقابلش چند متر از جا پرید. چشمهایِ روشنا به بالا آمد و ابتدا، متعجب او را نگاه کرد اما طولی نکشید که خشم در نگاهش جولان داد. برخلاف تصور محراب، صدایِ روشنا آرام شد و کمکم به پچپچ بدل شد. با ورود نسیمِ آرامشِ نسبی در اتاق، نگاهش را دور تا دور گرداند تا کمی چشمهایش از خیره شدنهای مداوم در امان باشد. به جز میز خودش و میز روبهرویاش، چیزی در اتاق وجود نداشت که توجهاش را جلب کند. قرار بر این بود از فردا چند نفر برای دکور اتاق و سروسامان دادن کارخانه، به اینجا بیایند. بر خلاف میلِ باطنیاش واقعا در این مکان اسیر شده بود. میتوانست بیخیال شود و باز هم چمدان به دست برود و ماهها بعد برگردد اما میدانست ماه بانو، با آن قلب بیمار از بیخبری او دیوانه میشود. اما با این ماندن، خود را مهرهی بازیِ مهراد میکرد؛ باید چه میکرد؟ مغزش با تمام قدرت بر سرش پتک میکوبید تا او را به خود بیاورد؛ اما تنها چیزی که عاید محراب میشد، سردردهای مستمر بود. شاهنشینها را باید چه میکرد؟ ساعت نزدیک به هفت عصر بود و محراب با ظاهری خونسرد و باطنی ملتهب، از تفکرات ذهنیاش شانه خالی میکرد. امکان نداشت تن به خواستهی مهراد دهد، حتی اگر مجبور میشد، اگر مجبور میشد… حتی ایستادگی مقابل آن زن در تصوراتش هم غیرممکن بود؛ دلش را نداشت مقابل ماه بانو بایستد ولی اگر مجبور بود باید دلش میآمد! -
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مچکرم عزیزم زحمت کشیدی خسته نباشی قشنگ شده🤍✨- 19 پاسخ
-
- 4
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و هفتم» دستش را بر شانهی دخترک قرار داد و آرام فشرد. دیگر برایش افرادی که مشغول جمع کردن ظرفها بودند مهم نبود، حتی مهم نبود لقمهای راحت از گلویش اجازهی پایین رفتن نگرفته است؛ تنها کمی دلش میخواست مرهم این دختر، یا نه! بهتر است بگوید این مادر درد کشیده باشد. _ مهم اینه خدا برات یک دختر خوشگل گذاشته به جای مرهمِ تمام دردات! با عجله سرش را بالا آورد که حتی صدای شکسته شدن قلنجِ گردن هم به گوش رسید. ابهام و گنگی در نگاهش موج میزد اما گودال خیس حالا پر از علامت سؤال بود. لبخند روشنا جان گرفت و دستش را بر روی لپهای تپلی دختر قرار داد. _ خیلی تپل شدی، پس حدس زدم دختره! حس ششم من خیلی خوبه. و بعد دو ردیفِ دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت، دخترک هم با خندهای شیرین پاسخش را داد. روشنا در سخن گفتن پیشدستی کرد؛ همانگونه که از جایش برمیخاست دستش را به سوی زن دراز کرد. _ الان باید برم، ولی خوشحال میشم تا مادامی که اینجا هستم، گهگاهی همدیگه رو ببینیم. دختر هم هنهنکنان از جایش برخاست که ممانعت روشنا را به دنبال داشت. هرچه او اصرار میکرد که بنشیند، به گوش دخترک نمیآمد. دستهای تپلیاش را میان دستهای گرم و کشیدهی روشنا گرفت و گفت: _ حتماً خانم جون؛ اسم من توسکاست، اسم شما چیه؟ روشنا دستش را محکم فشرد که از زیر چشمی نگاهش به محراب افتاد. وقتی دید او برای خروج از سالن راسخ است، لبخندی سرسری به سوی توسکا پرتاب کرد و گفت: _ اسم منم روشناست؛ اتاق بیست و شیش، اگه خواستی گهگاهی که اینجام بیا پیشم. با خداحافظی سرسریای از توسکا دل کند. معلوم نبود که کی میتوانست این کوسه رو ببندد. از لقبی که به او داده بود خندهاش گرفت اما همین که در راهرو به او رسید، خندهاش را خورد. ابروانش در آغوش هم رفتند و ردی از خود بر پیشانی روشنا به جای گذاشتند. در گوشهای خلوت، محراب را خفت کرد و سد راهش شد. _ آقای محمدپناه، میتونیم صحبت کنیم؟ محراب که انگار در دنیای خود سیر میکرد، از دید زدن موزاییکهای رنگورورفتهی راهرو دل کند و آرامی از کتونیهای مشکی روشنا به بالا آورد؛ سرش را به چپ و راست چرخاند تا کمی موقعیتی که در آن حضور داشت را به خاطر بیاورد؛ با دیدن راهرویی که تعداد کمی آدم در آن جولان میدادند، ردِ نگاهش را به سوی روشنا برگرداند و آن دو چشم جسور و صد البته رنجور را دید. لب به سکوت گرفت تا ادامه دهد؛ حال که او راهِ بیادبی را در پیش گرفته بود، ادب خرجش کردن چه فایده داشت؟ روشنا هم که دید از دهان محراب سخنی خارج نمیشود کمی مضطرب شد. با قلاب کردن دستهایش در یکدیگر سعی داشت کمی از تنشِ درونیاش را کاهش دهد و نگذارد محراب متوجهی لرزش واضح آنها شود اما آن نگاهِ خیره، عقل کمش را هم به تاراج بُرد و باعث شد حرفی بزند که کاش لال میشد و به زبان نمیآورد. _ راستش من از دیشب متأسفانه آگهی زدم و آخرشب مشتری میاد، بعد من نمیدونم، باید تنها بمونم یا با شما بمونم. حتی یک صدم ثانیه هم بین کلماتش مکث نکرده بود و همین به مغزش اجازهی تجزیه و تحلیل جملهاش را نداد. حتی سرش را هم بالا نکرد که نگاهِ مات و مبهوت محراب را ببیند. برای لحظهای مغزش خفهاش بیدار شد و زیرلب جملهی آخرش را تکرار کرد. _ باید تنها بمونم یا با شما بمونم؟ سپس با چشمهای از حدقه در آمده سرش را بالا کرد و به محراب زل زد. انگشت اشارهاش را به سوی او گرفت و تهدیدوار گفت: _ الان من چی گفتم؟ یا باید خود را نشان میداد و این جمله را میگفت یا او را نشان میداد و به جای «من» از «تو» استفاده میکرد. اما در حال حاضر تنها یک چیز بود که در او به چشم میآمد، لپهای گل انداخته و چشمهای دو دو زده! عقلی که کار کند انگار به مسافرت رفته بود. محراب از درون لپش را گاز گرفت تا قهقهه نزند، چنگی به موهایش زد و به صحنهی بامزهی بهوجود آمده زل زد. روشنا که حسابی از کارهایش دستپاچه شده بود، انتهای لباسش را در چنگالش اسیر کرد و با مِنمِن، به اصطلاح سعی کرد جملهاش را درست کند. _ من منظورم… من… یعنی من منظورم این بود… باهم باشیم تو کارخونه… چون من تنهام… کارگرها میان… من هم با شما تو اتاق… باشیم تا بیان… پوفی از بین لبهایش خارج شد و در دل حسرت خورد که چرا مادرزاد، لال به دنیا نیامد. باید سردرِ آن دانشگاه که به او مدرک کارشناسی داده بود را تخته میگرفتند! هرچه حرف میزد همهچیز را سختتر میکرد، انگار پانزدهسالگی و حماقتهایش در جلوی دیدهاش تداعی میشد. محراب که دستوپاشکسته حرفهای روشنا را فهمیده بود، نفسی عمیق کشید و با صاف کردن گلویش، ریشهی کلام را در دست گرفت تا گردنِ روشنا از فرط پایین رفتن، آرتروز نگیرد. _ باشه خانم، متوجه شدم! -
بانو سلام
برای منتقد با مدیر بخش هماهنگ باید کنم؟
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
روشـنـا پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
My demon- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و ششم» پنجهاش گره خورد؛ آنقدر روی میز فشرده شد که به لاجوردی میزد؛ میدانست اگر به جایِ میز، مهراد قرار داشت حداقل یک مشت را حرامش میکرد. _ تو، برای، من، لطف، نکن! مکثی که برای تاکید بیشتر، بین هر کلمه انداخته بود مهراد را خوشنودتر کرد، گویا از عاجز کردنِ تک برادرش نهایت لذت نصیبش میشد. _ ماه مامان سفارش کرده فردا شب رو شرکت کنی، البته در اصل این دعوتِ شاه نشینها کلاً به تو مرتبطه. چرا این خانواده دست از سرش برنمیداشتند؟ از شاه نشینها خیلی بیشتر از محمدپناهها نفرت داشت، اگر دست او بود حامد شاه نشین را از طبقهی آخر یکی از انبوه برجهایش به سوی زمین حواله میکرد. _ من نه به اون مهمونی میام، نه قراردادهای مسخرهی تو برام مهمه! سپس موبایل را از گوشش دور کرد و قسمت قرمزرنگ را لمس کرد. به اندازهی کافی صبحش به تاراج رفته بود! با حرص لقمهای نان، پنیر برای خود گرفت و کمی به آن زل زد؛ افکارش همچون موریانه قصد خوردنِ مغزش را داشتند. روشنا که وارد سالن شد، دورترین نقطه به مرد آشنا را برگزید و پشت میز ساکن شد. همهی افراد با ولع مشغولِ صبحانه خوردن بودند، صدای خنده و شوخیشان در فضا پخش میشد اما یک پژواک بین آنها از همه بلندتر بود. لقمهای در دهانش گذاشت و سوار بر بزاقِ دهان وارد معده کرد، موبایل را برداشت که توجهاش به پیامکی از جانب بامداد، حواسش را از محراب پرت کرد. «از دیشب که آگهی زدم چند نفری زنگ زدن و امروز عصر میان برای مصاحبه، به محمدپناه هم خبر بده خوب نیست تنها باشی!» استخدامِ درون یک کارخانه چه نیاز به مصاحبه داشت؟ نام محمدپناه به تنهایی برای خار کردن آن میزِ رنگی جلوی چشمهایش کافی بود، اشتهایش به درستی کور شد. در این شرایط و بلبشو، چگونه موضوع را با آن آدم بیادب مطرح میکرد؟ دندانقروچه کرد و همانگونهکه با چشمهایش برای مردی که ذرهای به او توجه نداشت، خط و نشان میکشید لب زد: _ مردک متوهم، فکر کردی! همچین به پر و پات بپیچم بفهمی پیچیدن یعنی چی. تن ماهی خوردی فازِ کوسه برداشتی؟ زورت به زن رسیده؟ اگه من تورو پار…. با پریدن صدایی میانِ کلامش تازه به موقعیتش پی بُرد. _ ببخشید؟ به خانمی که او را مخاطب قرار داده بود چشم دوخت؛ با آن نگاهِ کهربایی، کنجکاوانه روشنا را کاوش میکرد. لبخندی ژکوند تحولش داد و خویِ دیوانگیاش بیدار شد. _ خدا ببخشه مادر، ما که بندهی خداییم. تبسمی شیرین به صورت دختر نشست، شکم برآمده و صورت پفکردهاش احتمال باردار بودنش را مطرح میکرد. _ داشتین حرف میزدید فکر کردم با منید! لحجهی شیرینش توانست لبخند را بر لبان روشنا هم بنشاند. صندلیاش را کج کرد و به زن زل زد. _ نه جانم، بارداری شما؟ میخواست بحث را عوض کند تا آننگاهِ متعجب از رویش برداشته شود، لابد به چشم زن دیوانه آمده بود که او را اینگونه تماشا میکرد. دخترک که سؤالِ روشنا در گوشش انعکاس پیدا کرد، نیشخندی زد و دستی به شکم برآمدهاش کشید. _ کاش نبودم! لحنش غباری از غم را در خود جای داده بود، روشنا هم که به قول خودش معروف به کنجکاوی و به قول بقیه فضول بود، دستش را زیر چانه گذاشت و موشکافانه، دختر مقابل را زیر نظر گرفت. _ هی خانم جون! بیست و یک سالم بود خیرِ سرم عاشق شدم؛ جلوی همه براش ایستادم و باهاش ازدواج کردم، اون موقع هم کارگر بود. اوایل باهام خیلی خوب رفتار میکرد ولی اعتیاد ریشهی زندگیمونو از جا کند! حتی خونهای که با هزار زحمت خریده بودیم اون هم به قیمت نگرفتن جهیزیه و عروسی، در عرض یک شب از دستمون رفت. بدبخت شدیم! آهی حسرتبار از گلویش به بیرون جست که برقی از ترحم را مهمانِ نگاهِ روشنا کرد. دختر سرش را پایین انداخت تا قطرهی اشک فرو ریخته از چشمانش، در دامِ دیدهی روشنا نیفتد. _ بعدش هم مجبور شدیم بیایم اینجا تا بتونه دو شیفت تو کارخونهها کار کنه. من هم حماقت کردم و باردار شدم. پارچهی پیراهن ساحلیِ زرشکیاش را به بازی گرفت، جوان و ساده بود، شاید از روشنا سه، چهار سالی کمسنتر به نظر میآمد. همینکه در دیدارِ اول زندگیاش را بر دایره ریخته بود این موضوع را ثابت کرد. -
رمان اسطوره رمانه نوجوانی های منه اما برام تا ابد به یاد ماندیست و بارها میخونمش. جریانات جنگو ادم های مانده از جنگ، ادم های تهی دست که با وجود مشکلات مالی همچنان محکم ایستادند و شریف زندگی میکنن. من اسطوره برام اسطوره وار زیباست.
- 27 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
معرفی سریال اهریمن من| my demon 2023
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
خلاصه: وارث یه گروه تجاری بزرگ که اخلاق سردی داره و خیلی مغروره. به همه بی اعتماده و اعتقادی به عشق نداره. او روزی با یه اهریمن برخورد میکنه که براثر اتفاقی کل قدرت اهریمن به جسمش منتقل میشه و اهریمن مجبوره به خاطر از بین نرفتنش با ازدواجی قراردادی از این انسان مراقبت و محافظت کنه باید دید این رابطه چطور پیش میره و به کجا میرسه... بازیگران Choi Kyung-hoon Jo Hye-joo Kil Hae-yeon Kim Hae-sook Kim Sung-kyu Lee Sang-yi Lee Yoon-ji- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
«به نامخدا» نام سریال: اهریمن من«my demon» سال تولید: ۲۰۲۳ محصول: کره جنوبی زمان: ۶۰ دقیقه وضعیت پخش: به پایان رسیده تعداد قسمت ها: ۱۶ امتیاز: سه بار برنده جایزه IMDb: 7.7
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنونم جانا✨ میسپرم به خودت دیگه مبدونم عالی انجامش میدی🤍- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه جانم پس باهمون بزن بی زحمت.- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام زیبا جان ، هنرمندی خودته گل:) پس اون عکس رنگیه بنظرت زیبا تره؟ من بین دو عکسی که لایک شدن موندم..- 19 پاسخ
-
- 3
-
-
-
بانو :)