-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت نوزدهم» به ماشین مدل بالایی، دست به سینه تکیه زده بود. کلافگی، حتی در پلک زدن های خستهاش نیز مشخص بود. دیشب تا صبح این چشمها رنگِ خواب را به خود ندیده بودند؛ صبحِ زود هم یک خروسِ مزاحم، عالمِ رویا را برایش زهر کرد. حال نیز همان دختر، با لبخندی که میشد از طریق آن، دندانهای عقلِ نداشتهاش را هم رویت کرد، مقابلش قد علم کرده بود. نگاهش خونسرد بود اما درونش اینگونه به نظر نمیآمد. به رسمِ احترامی سوری، مجبور شد از ماشینش دل بکند و با قدمهای بلند به سوی رضوان راهی شود. روشنا که فکر میکرد این جهش برای رسیدن به اوست، لبخندی مکشمرگما زد و خواست دستش را به سوی جلو هدایت کند اما محراب با یک تصمیمِ از پیش تعیینشده، از کنارِ او همانند روحی گذشت و ریشهی لبخندِ لبان روشنا را، به درستی کُشکاند. رضوان با دیدن این حجم از شباهت، ابروهایش به جای باز شدن، بیشتر هم را جذب کردند. سعی داشت بر لب تبسمی بنشاند اما از انجامش عاجز بود. این پسر شباهت زیادی به پدرش داشت که این وجه اشتراک به مزاجِ رضوان خوش نمیآمد. بالاخره آن قدِ رعنا در مقابلش قرار گرفت، لبخندی کوچک بر لب افزود و دستش را برای عرض ادب به سوی رضوان فرستاد. رضوان که حال در تنگنا گرفتار شده بود، به اجبار، لبخندی زد و آن دستانِ گرم را فشرد. - محراب محمدپناه هستم؛ از آشناییتون خرسندم آقای شایگان! لحنش به هیچ عنوان به انسانهای به اصطلاح خرسند، شباهت نداشت. جوری «آقای شایگان» را کشید که رعشهای بر اندامهای رضوان انداخت. میدانست خاموشیاشکار پسندیدهای نیست اما حرف زدن را از یاد بُرده بود. چشمهایش برقی از ترس را درون خود جای داده بودند. در عوض، در دیدهی محراب چیزی جز خونسردی وجود نداشت، لبخندی از جنس تمسخر، به او ارزانی داد. - من هم همینطور! کلِ توانِ رضوان برای لب به سخن باز کردن، در همین جملهی کوتاه، خلاصه شد. فوراً دستش را از دستِ محراب بیرون کشاند؛ انگار او از سرمای دستانش پی به نابودیِ احوالش میبرد. روشنا با ابروهای بالا رفته به مکالمهی آن دو نفر، گوش سپرده بود. در چهرهی پدر چیزی وجود داشت که روشنا نمیتوانست آن را ترجمه کند. ترس؟ غم؟ حیرت؟ نمیدانست! رضوان، با کشیدن چند دَمی عمیق، هوشیاری نسبیاش را جمع کرد و رو به محراب با صدایی ضعیف نالید: - لطفا حواست به دخترم باشه آقای محمدپناه. جملهی آخرش را با سری پایینافتاده بیان کرده بود که باعث شد نتواند پوزخندِ نشسته بر لبان محراب را رویت کند. کاش میتوانست به تمام این آدمهای زباننفهم، بفهماند از اینکه خونِ سیروس محمدپناه در رگهایش جریان دارد، بیزار است. تنها سری تکان داد و علیرغمِ میلِ باطنیاش گفت: - حتما، نگران نباشید و خیالتون راحت که دخترتون رو به یک محمدپناه سپردید! مشامِ رضوان بویِ تهدید را حس کرد اما سعی کرد ذهنش را از چیزهای بد دور کند. چشم به دخترکش دوخت که حال دست به سینه، نظارهگر آنها بود. - باباجون، من دیگه باید برگردم ممکنه ماشین گیرم نیاد! روشنا خواست حرفش را تأیید کند که ناخواسته فکری شیطانی بر درِ مغزش تقه زد؛ لبخندی نرمنرمک بر چهرهاش طنین انداخت و با تکان دادن سوییچ پدر در هوا، گفت: - خب چرا ماشین رو نمیبری؟ آقای محمدپناه هم باید به همون خوابگاه برن دیگه! من رو هم با خودشون میبرن. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هجدهم» چمدانش را بر روی زمین ناهموار مقابل کشید، فضای نسبتاً خاکی با سنگهای بزرگ و کوچک، برایش از بهشت نیز زیباتر بود. از هیجانِ زیاد، نفسش بهسختی بالا میآمد، نگاهش را به عقب گرداند که پدر را پشت سرش رویت کرد. رضوان، متفکرانه، سرش را به زیر افکنده بود و هیچ حرفی به زبان نمیآورد. - بابا، شما چطوری میخوای برگردی؟ رضوان که انگار او را از خوابی سنگین بیدار کرده باشند، فوراً سرش را بلند کرد؛ چشمهایش از حدقه بیرون زد و با درنگی کوتاه گفت: - چی؟ روشنا مجدداً جملهاش را بر زبان جاری کرد، رضوان دستهی چمدان را از چنگال روشنا بیرون کشاند و همانگونه که از او پیشی میگرفت سخن به زبان آورد. - تو نگرانِ من نباش، ماشین رو برات میذارم تا خوابگاه، با ماشین ده دقیقهای راهه. من هر چند روز بهت سر میزنم، نگران نباش! رضوان حرف میزد اما کسی نبود که به حرفهایش گوش بسپرد. روشنا تمامِ حواسِ پنجگانهاش معطوف به کارخانههای کنار هم دیگر بود. شاید فاصلهی هر کارخانه از صد متر پیشروی نمیکرد اما آلودگی صنعتی، تا فرسنگها دورتر میرسید. دیشب تا خودِ سحرگاه، شبیه کودکی که منتظر اُردوی مدرسه است، پلک روی هم نگذاشت. از وقتی پدر متقاعد شده بود، جان به تنش بازگشت. درست است، مادر و دیاکو با او قهر کرده بودند و حتی برای بدرقهاش بیدار نشدند، اما هیچ چیز نمیتوانست شادی را از دامان او بیرون بکشاند. صبح با پدر، راهی دانشگاه شد و برخلاف اصرارهای مکرر آموزشِ دانشکده برای ماندگار شدن، انصراف داد. - رسیدیم! صدای پدر، او را از جهانِ فکر و خیال به بیرون پراند، چشمش را از تکهسنگی که همدم ذهنش شده بود، برداشت و به سوی رضوان که نگاهش جای دیگر بود، روانه کرد؛ ردِ نگاه او را دنبال کرد تا به نمایی قدیمی رسید. سفیدیِ ساختمان، به کدری میزد، گرد و خاک پنجرههای مربعی، از این فاصله نیز به چشم میآمد. سقفی نارنجیرنگ که حال رنگش کمی آفتابسوخته شده بود، آخرین چیزی بود که خط نگاهِ روشنا را به دنبال داشت. - محمدپناه نگفت کِی میاد؟ ابروهای روشنا، ناخواسته خود را در هم بلعیدند؛ با یادآوری تماسِ صبحش که با محمدپناهِ کوچک بود، دهانش را باز کرد و با صدای بلند غر زد: - کاش خبرش بیاد! مردک قوزمیت، بهش زنگ زدم، معرفی کردم خودمو، قطع کرد! آدم انقدر بدبخت و پولندیده؟ باباش پولدار نبود جرئت میکرد تو چشمهام نگاه کنه؟ اون نه، هَمشون! کمی در نقشش فرو رفت، رضوان لبخندی کج بر لب داشت که از نگاهِ تیز و کاوشگر روشنا پنهانش نماند. دخترش خود را دختر شاه فرض کرده بود که اینگونه کُری میخواند. اما به یکباره، دیدهی پدر به پشتِ روشنا جستوخیز کرد؛ ردِ تبسم از لبهایش فراری شد و اخمش را کمی جمع کرد. اما روشنا نمیخواست از حرف زدن دست بکشد. - نه به اون داداشش که انقدر باادب و کمالاته، نه به این که یُبس و رو مخه! به اینجور آدمها میدونی چی میگن بابا؟ منتظر، به پدر چشم دوخت بلکه صدایی از او بلند شود اما پدر فقط چشم و ابرو میآمد؛ ناگهان نجوایی آشنا، گوشش را کَر کرد. - از خودمتشکر؟ دست راستِ روشنا، سمت چپِ سینهاش را فشرد، پلکهایش به سوی پایین کشیده شدند و چشمهایش بر هم فشرده شد. آب دهانش را بهسختی راهی معده کرد و زیر لب نام خدا را بر زبان راند. در دل نالید: - خدایا کرمت رو شکر! جای دیگه نبود ما رو بیآبرو کنی؟ خیرِ سرم این یارو شریکمه، الان چه غلطی کنم؟ اصلاً گفتم که گفتم! مگه اون پشت بقیه حرف نمیزنه؟ اصلاً انسان به غیب زندهست. با حرفهایش، خودش را شیر کرد و به عقب برگشت. لبخندی مسخره بر لب نشاند و به چهرهی خونسردِ مقابلش زل زد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفدهم» با پاهایش بر زمین ضرب گرفت، سکوت افراد حاضر در منزل استرس را برایش زنده کرد. خودش را بهسختی از مبل جدا کرد و به سوی پدر گامهایی بلند برداشت؛ کنار پایِ رضوان، بر روی زمین، چهارزانو نشست و چشمهایش را با عجز به او دوخت و گفت: - بابا، من واقعاً دلم میخواد این کار رو انجام بدم؛ من کم نمیارم! من بهت ثابت میکنم کار تو کارخونه، دختر و پسر نداره. لبهای رضوان هر بار برای حرف زدن باز میشد و بیثمر، به جای اولش بازمیگشت. میترسید، او میترسید که دخترش را بین هزاران گرگ رها کند. اما نمیتوانست آن دو جفت چشم خرماییِ مصمم را نادیده بگیرد. - بالا خونه رو مستأجر دادی یا فروختی؟ کار کردن سخته، پول درآوردن راحت نیست! تو کلی درس خوندی و جون کندی تا ارشدت تو بهترین دانشگاه تهران قبول شی، چرا میخوای لگد بزنی به تلاشهات؟ این نجوای عصبی، متعلق به دیاکو بود. با چشمهایی خشمگین و لحنی تند، میخواست منصرف کردن خواهرش را به دوش بکشد. مهچهره که از شوک خارج شده بود، بیمهابا از جایش برخاست و با قدمهایی آرام خود را به روشنا نزدیک کرد. - دختر، بیا و بیخیال شو! این کار در حد تو نیست. اخم بر ابروانش چیره شد، مادرش چه میدانست تمام رویا و آرزوی او مدیریت آن کارخانه بود؟ سخن گفتن برایش به اندازهی نفس کشیدن سخت شد. این خانواده حرفهای او را درک نمیکردند، فقط چند کلیشه را زمزمه میکردند تا به اصطلاح او را مجاب به ترک علایقش کنند. توانِ بحث با آنها را در خود نمیدید، تمام هیجانش به یکباره فرو ریخت. انگار جلوی چشمانش میدید که کاخ آرزوهایش سرنگون میشود. برای آخرین بار، دیدهاش را به چشمهای پدر دوخت؛ ردی مشهود از نگرانی بر روی آن جولان میداد. - ممنون از استقبال همگی! بیرمق، به سوی اتاق روانه شد؛ هر قدمی که برمیداشت، خیسی چشمانش تشدید میشد، نمیخواست جلوی آنها بغض بشکند. قطره اشکی لجوج، راه گونهاش را طی کرد و بر زمین افتاد. - قبول میکنم، اما یک شرط داره! صوتِ پرتحکم پدر مسیر را برایش ناهموار کرد. آنقدر جملهاش دلنشین به نظر آمد که اتاق دیگر بیاهمیت بود. فوراً با پشتِ دست اشکش را پاک کرد و چرخید؛ حیران، به پدر چشم دوخت. - چی؟ رضوان تکانی به خود داد و از مبل دل کند؛ خودش را به دخترش رساند. نگاهِ روشنا منگ بود و دودو میزد، آنقدر اذیتش کرده بودند که به گوشهایش اعتماد نداشت. آیا واقعاً پدر قبول کرده بود؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شانزدهم» رضوان، لبخندی بر چهرهاش نشاند و همانطور که لباس دخترکش را که طرحِ خرسیاش در کودکانه تر کردن چهرهاش بیتاثیر نبود، ورانداز میکرد، گفت: - خوبم و خسته؛ امروز شرکت خیلی شلوغ بود. روشنا با شتابی محسوس، جایش را از کنار پدر، به پشت مبل تغییر داد و شانههای او را فشرد. پدرش در یک شرکت “الکترو صنعت” کار میکرد که در زمینهی تولید محصولات مرتبط با خودرو فعالیت داشت. با وجود سالها معاونت شرکت، همچنان خود را وقف کار میکرد، انگار که یک کارمند معمولی باشد. دیاکو، برای لحظهای سرش را از موبایلش بیرون آورد و با حالتی کجومعوج گفت: - انتخابی مطمئن! روشنا با شنیدن لحن کلامش، چشم غرهای به او رفت. دیاکو او را «پاچهخوار» خطاب کرده بود؛ جملهای که فقط خودشان در آن جمع سه نفره، از معنای پنهان آن باخبر بودند. پدر که غرق در آرامش دستان کوچک دخترش بود، در سکوت، چشمانش را بر هم فشرد. - چیزی شده بابا جون؟ معمولاً از این کارها را نمیکردی! دیاکو پقی زیر خنده زد که با صدای با غیض روشنا را به دنبال داشت: - مرض! سپس رو به پدر کرد و با لحنی معصومانه که از او بعید بود، نالید: - من همیشه همینطورم، به چشم شماها نمیام. با رنجش، به جای خود بازگشت و ضربهای به پای دراز شدهی دیاکو، روی مبل سه نفره، پراند. او که انتظار چنین واکنشی را در خانهای که اسب در آن نبود، نداشت، سریع پایش را جمع کرد و ابروهایش را در هم کشید. روشنا که از دست این دو مرد کلافه شده بود، لبش را غنچه کرد و دست به سینه، روی دورترین مبل نشست. مادر که سروصدای آنها کلافهاش کرده بود، برای توبیخشان به سالن اصلی خانه آمد. - چهخبرتونه، خونه رو گذاشتین رو سرتون! دیاکو که حال مادرش را دیده بود، پاهایش را ماساژ داد و با لحنی دردناک گفت: - از این دخترت بپرس، لگد میپرونه جدیداً! خواهر من، اگر اسب گازت گرفته بگو ببندیمت به تخت، این کارها چیه. قهر روشنا مانع از جواب دادنش شد. تنها با لحنی آشفته، لب باز کرد: - نگران نباشید، تا چند روز دیگه از این خونه میرم، راحت میشین همه! سکوت سنگینی خانه را در بر گرفت؛ حتی صدای نفسهای سه عضو دیگر هم به گوش نمیرسید. هر سه مات و مبهوت به روشنا زل زده بودند. رضوان، همان آرامش اندکی که از استراحت کوتاه مدت خود به دست آورده بود را از دست داد. دیاکو دیگر برای جلب توجه مادر، شوخی نمیکرد و مه چهره، حتی فراموش کرده بود چگونه نفس بکشد. همه در ته دلشان میدانستند منظور روشنا چیست، اما نمیخواستند بپذیرند. - یعنی چی این حرفت؟ پدر خانواده، اولین کسی بود که به خود آمد. صدایش آنچنان محکم و قاطع بود که بذر شک و ترس را در دل روشنا کاشت. آب دهانش را به سختی پایین فرستاد و با درنگی کوتاه، لبهای خشک شدهاش را با زبان تر کرد تا بتواند مسلط حرف بزند. - با خانوادهی محمدپناه صحبت کردم؛ قرار شد با هم کار کنیم، شریکی! کلمهی «شریکی» را با آخرین توانش بیان کرد؛ آنقدر ضعیف که خودش هم شک داشت آیا واقعاً آن را به زبان آورده است؟ علت این تردید، نگاههای درهم اعضای خانوادهاش بود. مادر روی اولین مبل نشست، یا بهتر بگویم، روی اولین مبل سقوط کرد. دیاکو دیگر هیچ اثری از شوخی در صورتش دیده نمیشد، تنها اخمی غلیظ بر چهرهاش نقش بسته بود. و پدر! پدر برعکس بقیه، در ظاهرش چیز عجیب و ترسناکی وجود نداشت، اما روشنا میدانست هرگاه پدرش اینگونه دیوانهوار پایش را تکان میدهد، مسئلهی مهمی روح و روانش را درگیر کرده است. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پانزدهم» پاهای روشنا، از اضطراب مفرط، دیگر تحمل وزنش را نداشتند؛ خود را به میز کامپیوترش رساند و روی آن سقوط کرد. - خودم که گرفتارتر از هردوشونم. استرسِ رخنه کرده در وجودش، در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. حرفهای مهراد، غم را برایش تداعی میکرد؛ انتهای این جملات، چیزی نبود که روشنا انتظارش را میکشید. به پشتی صندلی تکیه زد، پاهایش را روی میز گذاشت و موبایل را از گوشش فاصله داد و روی بلندگو قرار داد. دیگر نمیتوانست لرزش صداش را کنترل کند: - یعنی… هیچ راهی… وجود نداره؟ بغض، دیوارههای گلویش را چنگ زده بود و میفشرد؛ سوزش چشم و بینیاش خبر از ناخوشی حالش میداد. در آستانهی گریه بود و تقلا میکرد تا اشک از چشمانش نچکد. - چرا، یک راه هست. کورسوی امیدی در دلش جوانه زد. شتابزده از روی صندلی پرید که پایش به پایهی صندلی گیر کرد و نقش زمین شد. لب گزید تا مبادا «آخ»ی از دهانش خارج شود. همانطور که سرش را ماساژ میداد و به دست و پا چلفتی بودنش لعنت میفرستاد، نالید: - چه راهی؟ نجوایش انگار از ته چاه بلند شده بود، اما مهراد تیزگوشتر از آن بود که آن صدای نرم و نازک را نشنود. - من با برادرم صحبت کردم. به سختی راضیش کردم که اگه حاضر به همکاری نیست، باید سهمش رو بفروشه. بالاخره تونستم برای همکاری راضیش کنم. برای روشنا، اصلاً اهمیتی نداشت که شریکی از جنسِ مرد، در آن مکان دورافتاده و متروکه همراهش بود. حتی لحظهای درگیر این فکر نشد که چگونه میتوان به خانوادهی محمدپناه اعتماد کرد؟ تنها خندهای شیرین سر داد و گفت: - خیلی ممنونم؛ واقعاً برادری رو در حقم تمام کردید. خندهای ضعیف، از آن سویِ تلفن، گوشهای روشنا را درنوردید. صدای مهراد اندکی خش داشت، اما نه آنقدر که مفهوم کلماتش مشخص نباشد. - آره واقعاً، هفتخوان رستم در برابر کاری که من برای راضی کردن برادرم انجام دادم، شوخیِ بزرگی بود. همزمان، هردو طرحی از خنده بر لب آوردند. پس از کمی صحبتهای متفرقه و سخن گفتن دربارهی کارخانه، به بحث خاتمه دادند. روشنا به محض اتمام تماس، موبایل را به لبش نزدیک کرد و از روی شعف بوسید: - ای من به قربونت برم، اینجوری خوشخبر بودی! سپس آستینهای نداشتهاش را، به صورت مصلحتی، بالا زد و با عزمی راسخ، اتاق را به قصدِ جنگ با خانوادهی شایگان ترک نمود. حالا که از رضایت محمدپناهیها مطلع بود، زبانش درازتر و چشمهایش مصممتر به نظر میرسید. با دیدن پدر و دیاکو که خود را روی مبلهای خانهشان ولو کرده بودند، لبخندی زد و کنارشان نشست. جفت دستهایش را بر شانهی آنها گذاشت و با لودگی، لب به سخن گشود: - احوال خانوادهی خوشبختِ شایگان؟ بوی کتلت که در خانه پیچیده بود، گواه این میداد که مادر در آشپزخانه مشغول پخت و پز است. روشنا از این موضوع مسرور بود، چون میدانست هر لحظه که مادرش به او چشم بدوزد، رشتهی کلام را از دست خواهد داد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهاردهم» از میزان نفرتِ مادرش به عمه راضیه مطلع بود؛ لبهایش به خنده باز شد و از جایش برخاست. مادر با آن حولهی تنپوش قرمز و کلاهِ بر سرش، بیشباهت به کوتولههای سفید برفی نبود. علیرقم تندزبانیهایش، او را از پشت در آغوش گرفت و شانهاش را، تکیهگاهی، برای سرش در نظر گرفت. - خب دوست دارم خودم رو برای مامان خانم لوس کنم؛ قرآنِ خدا غلط میشه؟ یک مامان که بیشتر ندارم! مهچهره، همانگونه که چاقو را بر روی پوستِ زبرِ سیبزمینی میرقصاند، با چندش، به جلو مایل شد و زیر لب غر زد: - آره دیگه الان یک مامان شدم! اونموقع که میگم بچسب به درست چیام؟ میخواست بحث را دوباره باز کند؛ روشنا که از این موضوع باخبر شد، کمی از مادر فاصله گرفت. از جملهی درس بخوان، برای خودت کسی شوی، تنفری عظیم داشت. دندان قروچه کرد و خواست جواب مادر را با خشم بدهد که نوای ملایم موبایلش او را از تصمیم باز نگه داشت. با سرعتی که از خود بعید میدانست، راهی اتاق شد و موبایل را برداشت. ابتدا به ساعتِ بالای صفحهی گوشی زل زد. شمارهای ناشناس در هفت عصر با او چه کار داشت؟ شانهای بالا انداخت و همانگونه که خود را بر روی تخت تک نفرهاش پرت میکرد، آیکون سبز اتصال تماس را لمس کرد. - الو، بفرمایید؟ مدتی کوتاه، صدای نفسهای آرامی را شنید و بعد پژواکی بم و آشنا گوش راستش را پر کرد. - سلام خانم شایگان؛ محمدپناه هستم. فوراً، سیخ شد و از جایش پرید. استرس بر جانش افتاد؛ همانگونه که مشغول متر کردن اتاقِ دوازده متریاش شد. - سلام، در خدمتم. محمدپناه، این بار درنگ نکرد. با لحنی آرام، صدایش را به گوشِ روشنا ارزانی داد. - مزاحم که نشدم؟ بلافاصله «نه، اختیار دارید» ای گفت و در سکوت، مشغول جویدن ناخنهای آلبالوییِ کاشتشدهاش شد. محمدپناه هم او را زیاد منتظر نگذاشت؛ شمردهشمرده سخن گفت. - من با خانوادم صحبت کردم. راستش اولش زیاد موافق احداث مجدد کارخونه نبودن، چون هرکدوم گرفتاریهای خودشون رو دارن! برادرم که مهندس عمرانه و این شهر و اون شهر درگیر سدسازی و کلی کارای دیگه است، خواهرم هم، درگیرِ شوهر و زندگیشه. من پیشنهاد دادم سهام را بفروشیم که هیچکدوم قبول نکردن. دمی گرفت؛ اینگونه پشت هم کلمات را ردیف کردن، جانش را گرفته بود. روشنا با هر کلمهای که از دهان مهراد خارج میشد، قلبش در سینه بالا و پایین میرفت. نمیدانست انتهای سخن او به کجا ختم میشود و از این موضوع وحشت داشت. -
پارت سیزدهم نمیدانم در نگاه کوروش چه بود که لرز نشسته بر تنم را تشدید میکرد. سعی کردم خود را بیخیال نشان داده و از زل زدن به چشمهایش اجتناب کنم، اما باید با گوش هایم که حال پذیرای صدایش بودند چه میکردم؟ _ میشه بپرسم باز چیشده که از سرِ شب خودتو ازم قایم میکنی؟ باز کاری کردم که به مزاج شما خوش نیومده؟ «شما» را تا کرج کشید تا مسخرهام کند؛ اخم هایم در هم جهید. از سرما حتی لب هایم میلرزید، مطمئن بودم نوک بینی ام حسابی سرخ شده است. سرما را به جان خریدم و همهی تلاشم را کردم تا بتوانم به مغزم اجازهی فرمان دهم؛ مغز فرمان داد و بالاخره دهان برای سخن گفتن، باز شد. _ من خودم رو قایم نکردم؛ فقط درگیر کمک به مامانم بودم نشد زیاد تو جمع باشم. فوراً سرم را پایین انداختم و از نگاه کاوشگرش فرار کردم. میدانستم این چشم ها به سهولت مرا لو خواهند داد و دروغم رسوا میشود. «پوفی» از دهان کوروش خارج شد و بعد صدای محکم بسته شدن در بود که مرا از جا پراند. مات و مبهوت، به درِ مشکیِ بسته شدهی حیاط چشم دوختم؛ چرا؟ این رفتار را چه تعبیر میکردم؟ &&& با عجز دستم را از دستان نهال بیرون کشیدم، چشمهایش انقدر مصمم بود که مرا بیشتر کلافه میکرد. _ خب تو بیا بریم من مطمئنم خوش میگذره بهت. وسطِ خیابان، در کنار ماشینش تکیه داده بودیم و نگاه اندک رهگذران را به جان خریدیم. از تقلایی که برای فرار از دست نهال داشتم به ستوه رسیده بودم؛ اصرار داشت امشب با آن مهرداد خوفناک به مهمانی دعوت است و من هم با آن ها همراه شوم؛ یک تولد جمع و جور که صاحب آن یکی از دوستان مهرداد بود. من هم دوساعت یک وِرد به لبانم جاری بود: _ نهال جان، قربونت برم، کوروش اگه این دفعه بفهمه من و میکشه، خودتون دوتایی برین دیگه. اما مگر نهال متوجهی کلمهی«نمیتوانم» میشد؟ مرغش یک پا داشت؛ اگر میگفت باید با مهرداد به این جشن برویم باید میرفتیم. دوستی بود که از دبیرستان میشناختمش. _ خودممگه بلد نیستم دوتایی بریم؟ میخوام تو هم بیای! چیه بابا، یک هفتهست عقد کردی شبیه شوهر مُرده ها شدی. با اتمام جملهاش، او را از سر تا پا کاوش کردم، هدبندی مشکی بر سر داشت، هودیای صورتی، شلوار واید لگ مشکی و کتونی های جردن صورتی از او یک دختر سن پایین تر ساخته بود. حال خودم را که آخرین بار، لحظهی خروج از خانه رویت کرده بودم را به خاطر آوردم. با آن شلوار پارچهای و مانتوی مشکی زخیم معلوم است مرا شوهر مُرده میخواند. دل و دماغ یک قلم لوازم آرایشی به دست گرفتن هم نداشتم. سرم را با بغض به پایین انداختم؛ پشت هم آب دهانم را قورت میدادم تا خدایی نکرده قطرهای مزاحم بر گونهام جاری نشود و طبل رسواییم را، جلوی نهال به صدا در نیاورد. _ ناراحت شدی راز؟ از او ناراحت نبودم؛ از شوهری ناراحت بودم که یک هفتهی تمام حتی یک پیامک کوتاه «سلام» هم از من دریغ کرده بود. از کسی که یک هفتهی تمام در کلاس هایش مرا میدید و به روی خودش نمیآورد. یک بار جلویش را گرفته بودم، درست در پارکینگ دانشگاه، جلوی ماشینش ایستادم. وقتی آمد بیحوصله و تک کلمهای سخن گفت و مرا از سرش باز کرد. آن هم با چه بهانهای؟ «سردرد دارم راز؛ لطفا غر زدن رو بزار برای بعد» خدا میداند چقدر آن لحظه پژواک شکسته شدن غرورم بلند تر از هر صدایی در پارکینگ دانشکده میپیچید. با تکانهای پیدرپی شانهام پریدم؛ انگار از کابوسی عمیق بیرون کشیده شده باشم، چشمهایم تا آخرین حد ممکن گشاد شد، قلبم دیوانه وار خود را بر دیوارهی قفسهی سینمام میکوبید. _ سکتم دادی راز؛ چته؟ توروخدا حرف بزن. چشمهایش ترسیده بود، میتوانستم به راحتی ترس را در آن ببینم. آب دهنم را به سختی از دریچهی خشکشدهی گلویم پایین دادم و همانطور که ماشین را ستونی برای از پا در نیامدنم در نظر میگرفتم، گفتم: _ خوبم! میدانست خوب نیستم؛ یک هفته بود که هر چه سعی میکرد مرا از لاکم بیرون بکشاند من خود را بیشتر در آن غرق میکردم. موبایلم را لحظهای از خود دور نمیکردم که مبادا کوروش زنگ بزند و من تماسش را از دست بدهم. مادر در این مدت کچلم کرده بود که چرا کوروش به آن ها سر نمیزند، یکی از دلایل بارز انتظارم، مادر بود. _ بیا بریم خواهر من؛ لابد کوروش خان صبح میره دانشگاه، غروب میره دفتر وکالت، شب خونهست هیچ جا هم نمیره! سادهای ها. میدانستم اصرارش برای خودم است، او میدانست من چقدر این روز ها درمانده بودم؛ بذر پشیمانی در دلم کاشته شده بود و دَم نمیزدم. کوروش با رفتارش مرا بیشتر از خود دور میکرد به طوری که حتی امروز هر چه با خود کلنجار رفتم نتوانستم حلقهی تعهدم به او را درون انگشتم جای دهم. _ باشه، بریم. انگار دنیا را دو دستی، تقدیم نهال کردم؛ با شوقی وصف نشدنی، مرا در آغوش گرفت و بوسه بارانم کرد. باید خودم را از این منجلاب بیرون میکشاندم، دنیا که به آخر نرسیده بود! بالاخره این نیز میگذشت. ولی هر روز آرزو میکردم که کاش آن شب، آن مهمانی را نمیپذیرفتم.
-
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
تیرامیسو -
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
همبرگر -
نرگس
-
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
واویشکا -
رعنا
-
کلمات بی معنی رو توی داستان جا بده😅 داستان ساز
روشـنـا پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با درِ نوشابه کلنجار میرفتم که صدای اختاپوش رو شنیدم: _ کی قراره بری خواستگاریش باب اسفنجی؟ سیگاری آتیش زدم و به دودی که از دهنم خارج میشد چشم دوختم. برجکی که من و اختاپوس روی اون درحال پست دادن بودیم جلوی چشمم تیره و تار شد. _ خدمتم تموم نشده، پول یه شاخه گل رز هم ندارم! تو داری منو به رگبار میبندی. ناگهان صدای نالههای اختاپوس بلند شد، وقت زایمانش بود. فریاد کشیدم و همهی سرباز هارو خبر کردم تا اون رو برای زایمان به بیمارستان ببریم. کلمات: کتاب، خیار، مهندس عمران، محرم، سردرد- 22 پاسخ
-
- 2
-
-
اسمان
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سیزدهم» پدر، همچنان نارضایتیاش را با اخم و سکوت نشان میداد. مطمئناً به ذهنش خطور نمیکرد که روشنا بتواند آن خانواده را برای بازسازی کارخانه مجاب کند. دیاکو هم از وقتی فهمیده بود، به جبههی پدر رفت؛ به نظر او هم کار در کارخانه، آن هم در خارج شهر، با محیط خوابگاه و هزاران مشکل دیگر، در توان روشنا نبود. ولی مگر اینها در گوش روشنا جا میگرفت؟ مهچهره بارها سعی کرد از درِ مهربانی وارد شود و به قولی روشنا را از خر شیطان پیاده کند، اما این دختر مرغش یک پا داشت. فقط منتظرِ تکجواب «بله»ای از محمدپناهها بود؛ همانند تازهداماد، در جوابِ نازِ عروسخانم برای بله گفتن، انتظار میکشید. ظرفها شسته شد. آشپزخانه با دستان خدمتکار، کوزت روشنا، از تمیزی برق میزد. مادر، به محض خروج از حمام، همانگونه که با انگشت کوچک دستش گوشش را تمیز میکرد، وارد آشپزخانه شد. - شام نپختی؟ کفرش در آمد. کف آشپزخانه، بر سینهی سردِ سرامیک، چهارزانو تکیه زد. ضربات پیدرپیای به رانش زد و ننهمنغریبمبازی را شروع کرد. - خب یهو برگرد بگو بچت نیستم من و به عنوان کوزت آوردین دیگه؛ شام بپز، ظرف بشور، آشپزخونه رو برق بنداز، مامانخانم احیاناً نکنه من زنِ بابام؟ و سپس شروع به شیون کشیدن کرد. مهچهره نتوانست تکخندهاش را کنترل کند؛ به سختی لبهایش را فشرد تا از امتداد آن جلوگیری کند. اخمهایش را به سختی در هم گره زد و همانگونه که با پا به روشنا لگدهای آرام میپراند، گفت: - خوبه، خوبه! پاشو ببینم، هر صد سال یکبار که کپکت خروس میخونه میای آشپزخونه رو لیس میزنی دیگه. روشنا نیز طرحی از خنده بر چهرهاش نقش بست؛ قطعاً بیادبی و تندی کلامش به مادرش کشیده بود. - پدرت الاناست که برسه؛ پاشو خودتو جمع کن، کمک نمیکنی، تو دستوپا نباش. آشپزخانه، حداقل دوازده متر را داشت؛ آنقدر تنگ و خفه نبود که روشنا در دستوپا باشد. نمیدانست چهاش شد، همانند یک خردسال، لج را برگزید؛ بر کف آشپزخانه خود را پهن کرد و دراز کشید؛ ادای هقهق را درآورد که برای مهچهره به اندازهی یک ارزن هم اهمیت نداشت. همانگونه که به سوی یخچال میرفت و وسایل مورد نیازش را برای درستکردن کتلت بیرون میآورد، زیر لب از حرص گفت: - بیست و سه سال خدا بهش سن داده، دریغ از دو سانت عقل! بعد میخواد مستقل هم بشه، ارواح اون عمهی عفریتهش. -
گوشیم از بابام
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
غریبه با فامیل یه بار ناخواسته فامیل شدی باز خواسته هم خودت دوباره فامیل میشی؟
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-