-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید❤️🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
وای مهدیه چقدددد خندیدممم
قرار نبود طنز باشه ولی طنز جالبی داشتتتت عاشق اون نه و هفتاد و پنج شدممم واییییی…
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 4
-
-
داداش فکر کنم تو ادامه ندی بهتره اصلا واسه روحیه ی لطیفت خوب نیست چون محتوای ساواک طور توی راهه
-
-
بفرمی
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 10
-
و با خود فکر می کردم که می خواهم سری بعدی را جلوی کدام یک از دوستانم بگذارم. شاید جفرسون با آن اشتهای وحشیانه اش.
سری اینجا یعنی چی؟ متوجه نشدم منظورت سرِ هست؟
-
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
سلام به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
لطفاً مواردِ:
نام رمان
نویسنده
ژانر
خلاصه
رو در اولین نوشتتون قرار بدید تا رمان رو تایید کنم«همون موضوع که فقط خلاصه نوشتید»
لینک رمانتون اینه واردش بشین سه نقطه بغل متن رو بزنید ویرایش رو بزنید درستش کنین جانا
-
رنگت مبارک عشقولکم، ننه داهول🤍
-
سلام به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
به جز خلاصه
اسم نویسنده، ژانر رمان و مقدمه هم قرار بدین
سه نقطه بغل نوشتتون رو بزنین و ویرایش رو لمس کنین و این ها رو اضافهکنین
-
رمان برینیکل | نیکتوفیلیا کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای نیکتوفیلیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
معرفی و نقد رمان چشمهای که خزان شد |زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
موفق باشی خوشگلم از خوندن رمانت خیلی لذت بردم🤍- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان چشمهای که خزان شد |زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام نویسندهی عزیز💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) *نام رمان* نام رمانت کاملاً مناسب انتخاب شده، قشنگ بعد از خوندن رمان نامش رو درک کردم عسلم، اولین بار که خوندم اسمش رو به نظرمکمی طولانی اومد اما وقتی رمانت رو خوندم فهمیدم که بهترین انتخاب بوده بانو *ژانر* انتخاب ژانرها درست بوده اما ژانر اول عاشقانه باشه یکم به نظرم برای رمان زیاده، و کمی حس میکنم ژانر رنگ تراژدی داره البته خودت بهتر میدونی *خلاصه* خلاصه یکم کم بود ولی اطلاعات رمانت رو زود ریخت وسط! من دوس نداشتم انقدر زود بفهمم چه بلایی سر چشمه اومده نمیگم بده خلاصه! اما میتونه کمی مبهم تر باشه، به جای توضیح مدل تغییر چشمه، بیشتر رو انتقامش مانور بده عسلم اگر هم مایلی همین رو نگه داری یکم ادامش بده بانو. *مقدمه* مقدمه کاملاً برزندهی رمانت بوده و جز اینکه ازش لذت بردم چیزی دربابش نمیشه گفت^^ شروع رمان: من شروع رمان رو دوست داشتم، دختری تحت فشار رو دیدم در اون عمارت، به نظرم باتوجه به ژانر رمان و سبکی از رمانت که حدس میزنم این شروع به جا بود، لازم به یک شروع طوفانی نبود، خواننده رو کنجکاو میکرد چه اتفاقی برای این دختر افتاده که به این شکل شده. در کل، شروع رو دوست داشتم؛) فضاسازی و توصیفات: توصیفات چیزی که در کمال تعجبم زیاد ندیدم، من حتی چهرهی خودِ خزان یا احسانی که بارها دیدتش تو ذهنم نیومد به نظرم یکم توصیفات جای کار داره. میتونه تیکه تیکه تو رمان جا بشه که هم زیباتر به نظر بیاد، هم تکراری نباشه تنها توصیف نصف نیمه از خانوادهی امیرحسام نیکان بود که کمی از خودش گفتی کمی هم از زن و بچش که خوب بود به نظرم جانم^^ نمیگم ایراد بزرگیه ولی بهتره کمی توصیف به رمان قشنگت اضافه کنی که قشنگتر بشه. البته توصیف مکانی گاها انجام شده، مثلا زمان توصیف بیمارستان یا رستوران امیر توصیف زمانی هم حد انحصاب بوده، مخصوصا اول رمان. توصیف ظاهری بهتره بیشتر باشه گلم اما... این رو اول گفتم که به فضاسازی برسم، آخ خانم! چه فضا سازیای چقدر همه چی خوب شرح شد چقدر لذت بردم، فضاسازی به نظرم انقدر خوب بود که خودم رو وسط رمانت دیدم، بدون اغراق لذت بردم^^ نسبت مونولوگ و دیالوگ: چند پارت اول مونولوگ ها بیشتر از دیالوگ به چشم میاومدند، اما خداروشکر قبل از اینکه خسته کننده بشه دیالوگ آوردی و بعد درستش کردی، پس ایرادی چندانی بهش نیست، چون اگر مونولوگ یا دیالوگ، هرکدوم از اون یکی بیش از حد پیشی بگیره رمان برای خواننده خسته کننده خواهد شد. سیر رمان: سیر رمانت رو نمیتونم بگم سریع چون انگار ما بیشتر با گذشته سر و کار داریم تا آینده! اما نمیتونم هم کامل بگم متوسطه چون بعضی قسمتها رمان حالت تندی گرفته، بعضی جاها انگار زود همه چیز برملا شده، به نظرم اگه یکم اروم تر از گذشته برامون میگفتی خیلی خفن تر میشد. نکات نیاز به ویرایش: «ساختاری ونگارشی» بیاینکه بفهمم کجام❌ در اینجا واژه بیاینکه زیاد جور در نمیاد بهتره اینجوری نوشته بشه بدون اینکه بفهمم کجام✅ ***** « اما حالا ذهنم مثل اتاقی بههمریخته بود که هر طرفش رو نگاه میکردی، چیزی شکسته بود» تکرار متوالی فعل «بود» در اینجا کمی نوشته رو سنگین کرده میتونه به شکل دیگه نوشته بشه، پیشنهاد من: «اما حالا ذهنم مثل اتاقی بههمریخته بود که هر طرفش رو نگاه میکردی یک چیز شکسته تو ذوقت میزد.» ******* چندجایی دیدم از واژه «دیگر» استفاده کردی عزیزم اگه نظر منو بخوای با سبک نوشتارت «دیگه» طبیعی تره. ****** «چشمهام پر از سؤال بود. نگاهش آروم و جدی بود.» اینجا هم مثل همون جمله وجود تو فعل شبیه هم اون هم پشت همدیگه کمی جمله رو سنگین کرده « چشمهام پر از سؤال بود، اما نگاهش آروم و جدی به نظر میرسید.» ***** پارت ۱۶: تکان❌ تکون✅ پارت ۲۴: موزیای❌ موذیای✅ در اکثر پارتها: خانوم❎ خانم✅ ***** عسلم از سه نقطه سعی کن در مواقع لکنت یا لرزش صدا استفاده کنی، برای مکث از ویرگول و علائم نگارشی استفاده کن^^ ***** فعلها بهتره انتهای جمله قرار بگیرن « با کنار زدن اون فکرها، از جام بلند شدم و رفتم پایین تا ناهار رو کنار ماهبانو و امید بخورم.» «افکارم رو کنار زدم، از جام بلند شدم و به پایین رفتم تا در کنار ماه بانو و امید ناهار بخورم.» ****** اینترهای رمانت رو یکم کوتاه تر کنی خیلی بهتره یک سری از پارت ها مونولوگ انقدر پشت همه خواننده رو خسته میکنه به نظرم خوب میشه اگه با یک فاصله اون خستگی رو از بین برد^^ ***** در نهایت.. زینب بانو جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشتهی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزهای بشه برات تا من چشمهای که خزان شد رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم ایننوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامهی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه زینب جان🤍 روشنا. @زینب چرمگر- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و پنجم» از نور چراغقوه، چینی کنار چشمش افتاد و اونها رو جمع کرد؛ دستش رو عایقی برای نور در نظر گرفت و جلوی دایرهی پشتِ گوشی گذاشت. حالا از اون نور زیاد، تنها یک سایهی کوچیک مونده بود. -تو چجوری اومدی بالا؟ تموم وقت من رو نگه داشت تا این سؤال رو بپرسه؟ گوشهی لبم تمایل شدیدی به بالا رفتن داشت، من هم اجازه رو براش صادر کردم. -با جفت پاهام. شاید دیالوگم در لحظه خندهدار به نظر میاومد، اما لحنِ خشمگینم از زیبایی کلام کم میکرد. نمیتونستم بهخوبی ریاکشن مرد رو تو ذهنم ثبت کنم، فقط متوجهی پایین اومدنِ تناژ صداش شدم. -خانم، اینجا چند نفر گشت میزنن، چجوری ندیدنت؟ گیر چه آدم زبوننفهمی افتاده بودم! حالا که گشتیها من رو ندیده بودن، چرا دنبال زیر بغل مار میگشت؟ -چه میدونم آقا، گیر آوردی منو! خواستم راهم رو بکشم و برم که همون لحظه صدای قدمزدن فردی رو تو ساختمون شنیدم. سرم رو به عقب برگردوندم و خواستم حرفی بزنم که از پشت توی بغل مرد فرو رفتم، کف دستش رو روی دهنم گذاشت و مانع حرفزدنم شد. نفس تو سینهام حبس شد؛ دستوپا زدم تا ولم کنه، اما در برابر زورِ اون، حرکات من به بازیگوشی بیشتر شبیه بود تا تقلا کردن! سرش رو به گردنم نزدیک کرد؛ تمومِ موهای تنم سیخ شد. گرمای نفسش رو کنار گوشم حس کردم. -یکی اومده گشت بزنه، اگه من و تو رو اینجا ببینه، بیچاره میشیم! همون نفس نیمجونی که بهسختی از لای دستش میکشیدم، برای چند ثانیه قطع شد. بزاق دهنم رو با فشار قورت دادم و با چشمای ترسیده، فضای تاریکی که هیچیش مشخص نبود رو آنالیز کردم. هر چند ثانیه نور، تو چند قسمت بین آجرها و سنگهای درشت جابهجا میشد. انگار این روز نحس قرار نبود تمومشدنی باشه! اینبار متوجه بودم که مرد پشت سرم هم قصد نفس کشیدن نداره. -مطمئنم صدای دادوبیداد شنیدم! صدای کلفتِ غریبه، شونهام رو پروند؛ این حرکت بدنم از چشم آریان دور نموند. -حتماً توهم زدی، حمید. صدبار گفتم کم بزن، همیشه بزن! هیچکس اینجا نیست. مردی که حمید خطاب شده بود، در جواب اون صدایِ لطیفترِ مردونه، مکث کرد، اما این درنگ چندان طولانی نشد: -با آقای نیهاد تماس بگیرم چی؟ -نه بابا، الکی جو نده، بیا بریم. یکباره نور چراغقوه دور شد؛ اونقدر دور که صدای بستهشدنِ درِ ورودیِ فلزیِ خونه تو فضا پیچید. آریان دستش رو از روی لبم جدا کرد و نفس حبسشدهاش رو با فشار خارج کرد.- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هردو پارت عالی بود، دوست دارم بدونم خزان چ اشی برای حشمت و امیر دوخته^^
راستی یکجمله دیدم:نگهبان پشت میزش بود؛ همون آقای رجبی که خلیلی قبلاً باهام آشنامون کرده بود.
باهام اگه تبدیل به باهم بشه بنظرم ریتم جمله خیلی بهتره گلم اختیار به خودته البته^
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
فدای تو منم منتظر پارت بعدی شناسنامهام می خوام ببینم برای راز چه اتفاقاتی افتاده که انقدر داغون شده
-
-
دلم برای عماد میسوزه پدر که نداره مادرش هم که انگار نداره، سایه هم نداره میتونم براش گریه کنم***
مائده برام شخصیت عجیبی داره نمیدونم باید دوسش داشته باشم یا ازش خوشم نیاد وسطش موندم ولی درحال حاضر برای اون هم میتونم گریه کنم^
*لعنت به پی ام اس* -
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و چهارم» -از کجا مطمئن باشم گوش میدی؟ شرم اجازه نمیداد هرچی به دهنم میاد رو بارش کنم، نگاهم به دکمههای پیراهن تیرهاش بود. ترجیح دادم با آرامشی ظاهری جوابش رو بدم: -آقا یک بار گفتی برو یک ساختمون بیمهدار بپر، گفتم باشه دیگه! با اینکه خیلی بهش نزدیک بودم، تاریکی ساختمون بهخوبی بهم اجازه نمیداد ببینم مردی که امشب ناجیِ من شده کی میتونه باشه. اما خندهی کمعمقش، نشون میداد جملهی پر از حرصِ من برای اون جنس طنز خوبی داشته. فشار دستش به نرمی از دور کمرم آزاد شد؛ من هم همزمان نفس حبسشدهام رو رها کردم، سریع بلند شدم و روی پام ایستادم. تکونی به لباسم دادم و گرد و خاکِ نشسته رو پاک کردم. مرد هم بلافاصله از روی زمین بلند شد؛ مقابلم قدعلم کرد و دست به سینه شد. نورِ تیرِبرقی که کنار ساختمون بود روی صورتش افتاد، با دیدن کاملِ صورتش برق از سرم پرید. -تو… تو… اون هم دست کمی از من نداشت، الان بهعلاوهی چین نشسته روی پیشونیش، ردی از تعجب هم تو چشماش میدیدم. -حالت خوبه؟ احمقانهترین سؤال در بدترین مکان ممکن رو ازم پرسیده بود؛ من هم ابروهام رو توی هم کشیدم، این مردک کارم رو خراب کرده بود! -ممنون، به لطف شما عالیم! به سمت دری که وارد ساختمون میشد راهی شدم و مرد رو تو همون حالتِ اخمالود تنها گذاشتم. صدای زنگ موبایلم باز تو فضا پیچید و دل و رودهام رو بههم ریخت. گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم؛ دیدنِ اسم کوروش باعث شد ناخواسته اوق بزنم، رد تماس دادم. چراغقوهی رو از روی آیکونش لمس کردم و از پلههای بتنی به پایین سرازیر شدم. -کجا، وایسا ببینم! «پوف»ای از بین لبم خارج شد. این مزاحم از جونم چی میخواست؟ راهم رو ادامه دادم؛ قصد نداشتم به حرفش گوش کنم. میخواستم سریع از این ساختمون مسخره خارج بشم و خودم رو گم و گور کنم. -خانم با توعم! با کشیده شدنِ بازوم از روی لباس، لب پایینم رو گزیدم، به سمت عقب گرد کردم و عربده کشیدم: -به من دست نزن! نور گوشی رو به سمتش انداختم، چشمای مرد تو حدقه گرد شد. هردو دستش رو به بالا برد و به نشونهی تسلیم کفِشون رو نشونم داد. -خیله خب، خیله خب!- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیستوسوم» -کی اونجاست؟ چشمم باز شد؛ ترسیدم، فوراً خواستم بپرم. صدا هر لحظه نزدیکتر میشد. -یا علی، چیکار میکنی؟ خودم رو به سمتِ جلو خم کردم، رویِ پنجهی پاهام خم شدم. همین که خواستم بپرم، بازوم تویِ چنگالِ قویای اسیر شد. بینِ زمین و هوا معلق بودم؛ خودم رو به سمتِ پایین کشیدم تا از اون فشار رها بشم. -وِل کن! جیغم تویِ هیاهویِ خیابون گم شد؛ تقلا رو بیشتر کردم، اما مردِ پشتِ سرم بیخیال نمیشد. -چی رو وِل کنم؟ اینجا ساختمونِ منه، هنوز بیمه نداره، بابا! بیا برو یه جایِ دیگه زنِ عنکبوتی شو و بپر! سپس من رو با فشار کشید؛ با هم به عقب پرت شدیم. مرد رویِ زمینِ ناهموارِ پشتبومِ نیمهساخته پرت شد و من رویِ سینهی ستبرِ اون! -آخ! برخوردِ دماغم به سرش، جلویِ چشمم رو کدر کرد. از درد به خودم پیچیدم و اشک، بدونِ اجازه، تویِ چشمم جمع شد. -آی، این چه داستانیه نصفشبی، خانمِ محترم؟ این چه کاریه! خواستم سریع بلند بشم و به لبهی پشتبوم برم. مرد دستم رو خوند؛ مثلِ کمربند، با دو دست من رو به خودش قفل کرد. -کجا با این عجله؟ وایسا حالا! بدونِ اینکه به چهرهی درهمش نگاه بندازم، ضرباتِ پیدرپی به سینهاش زدم تا بیخیالم بشه. -ولم کن، میگم ولم کن! بذار برم. با هر تکونی که میخوردم، سرش محکم به زمین برخورد میکرد و صورتش از درد جمع میشد. -باشه! صدایِ فریادش، حرکتِ دستام رو شل کرد. با تعجب به اخمهایِ نشسته رویِ صورتش زل زدم؛ این چهره چرا انقدر تویِ ذهنم آشنا میاومد؟ -ولت میکنم، ولی به شرطی که بیای بریم پایین، خانم. والا این ساختمون هنوز بیمه نشده، مارو درگیر نکن! ده تا صاحب پیدا میکنی وقتی بمیری. اشکِ مزاحم از گوشهی چشمم بیاجازه سر خورد و رویِ گونهی زبر و پُر از ریشِ مرد افتاد. اخمِ نشسته رویِ صورتش یک لحظه هم کنار نمیرفت. سرم رو پایین انداختم؛ تازه شرایطی که وسطش گرفتار بودم، به چشمم اومد. صدام میلرزید و آروم بود، ولی نه بهقدری که از اون فاصلهی نزدیک به گوشِ مرد نرسه. -باشه، حالا ولم کن.- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیستودوم» *** با حرص، تمومِ برگههایی که بهم داده بودند رو پاره کردم. مادر نگران، از چارچوبِ در به من خیره شد؛ لابد میترسید دوباره دیوونه بشم و وسایلِ اتاقم رو به نابودی بکشم. نگاهم به کاغذهایی که از حرص تا کوچکترین ابعاد خُردشون کرده بودم، افتاد. لوگویِ دادگاه بهم دهنکجی میکرد. -نمیخوای بگی چی شده؟ تو که نذاشتی همراهت بیام! بابات هم که یک کلمه حرف نمیزنه. زانوهام رو تویِ بغلم گرفتم. شقیقههام تیر میکشید و پسِ سرم نبض میزد. نمیخواستم بگم! با این شرایطی که داشتم، همین که آروم بودم جایِ شکر داشت. انقدر فضایِ خفهی اونجا برام سنگین بود که نیاز داشتم ساعتها برایِ هیچ انسانی لب به سخن گفتن باز نکنم. خاموشیِ من، برایِ دیوونهکردنش کافی بود. تمامِ اون نگرانیها، یکباره از صداش پر کشید و جاش رو به خشم داد. -آره دیگه! کلاً حرف نزن، مامان هم بیخیال بشه، اصلاً مامان لال بشه، تو گند بزن به زندگیت، باشه؟ از اول وقتی با یک بزرگتر مشورت نکنی، هر کاری بخوای بکنی همین میشه دیگه؟ آخه تو چه مرگته، دختر؟ یقین داشتم اگه زنده بمونم، این زن منو خواهد کشت. این زن آخر دیوونهام میکرد؛ حرفهاش تا تهِ وجودم رو میسوزوند، طوری حرف میزد که انگار نه انگار من دخترش هستم. -با تو نیستم مگه؟ فریادش برایِ اینکه آرامشِ ظاهریام تبدیل به طوفان بشه کافی بود. سرم رو بلند کردم و با همهی جونم جیغ زدم: -برام عدمِ تمکین نوشتن، خیالت راحت شد؟ حالا شاد باش و کِل بکش! *** عرقِ نشسته رویِ پیشونیم رو با پشتِ دست پاک کردم. گوشیم چند بار زنگ خورد، اما من توجهی بهش نکردم. از بالا به شلوغیِ شهر چشم دوختم. ماشینها با بوق زدنهایِ پیاپی از هم سبقت میگرفتند؛ نورهایِ قرمز و نارنجی جلویِ چشمام تار به نظر میرسیدند. کمی خم شدم؛ ارتفاعِ بلندِ ساختمون رعشه به تنم میانداخت. زیرِ دلم هنوز تیر میکشید. در اون تاریکیِ شب، شبیهِ شبحی رقصان تویِ خودم میپیچیدم. آمبولانسی آژیرکشان از جلویِ چشمم رد شد. سمفونیِ آژیرش نفسم رو برید و مو به تنم سیخ کرد. کمی پاهام رو به جلو هدایت کردم. تکهای از آجر از تنهاش جدا شد و به پایین افتاد؛ از پشتِ سرِ دهنکجیِ ساختمونِ نیمهکاره رو حس میکردم. انگار اون هم داشت ضعیف بودنم رو به رخم میکشید. اما من ضعیف نبودم! من فقط نمیتونستم تحمل کنم. چارهای جز ازدواج با اون جانی نداشتم و من این رو نمیخواستم. حاضر بودم به این زندگیِ نحس پایان بدم تا اینکه منتظرِ خراب شدنِ آجرهایِ لقِ زندگیم و ریختنِ آوارش رویِ سرِ خودم باشم. چانهام از بغض لرزید؛ زمانی که چشمم به این ساختمون افتاد، فکر میکردم آسونتر از این حرفها باشه، اما الان، ترس تویِ جونم افتاده بود. چشمم رو بستم؛ نمیخواستم چیزی ببینم. کاش میشد گوشهام هم نمیشنید! دستام رو دو طرفم باز کردم و سرم رو به آسمون گرفتم. لبخندی لرزون رویِ لبم جا خوش کرد. حتماً اون بالا همهچی بهتر بود. من تمومش میکردم!- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیستویکم» اتاق دورِ سرم چرخید؛ این مرد واقعاً همون استاد دانشگاه، کوروش میرزاد بود؟ فرقِ اون الان با یک بیمارِ تیمارستانی چی بود؟ قطعاً اینکه اون آزاد بود! از اون هقهقِ شدید، سکسکه به جا موند. زانوهام رو بغل کردم؛ دوست داشتم فقط از اینجا برم، فرار کنم و بعدش بفهمم تمومِ این اتفاقات کابوس بوده! صدایِ آهنگِ زنگِ کوروش رو خوب میشناختم. این صدا اون رو موجب کرد از اتاق بیرون بزنه؛ پتو رو کنار زدم و سرم رو به تاجِ تخت تکیه دادم. کلمههایی که از دهنِ کوروش با خنده بلند میشد، سوهانِ روحم بود. -سلام مهندس، حالت چطوره؟ نفرمایید، کمسعادتی از ماست. ردِ عمیقی از پوزخند گوشهی لبم نشست؛ مهندس میدونست این مرد چقدر عوضیه؟ یا اون هم مثلِ من خامِ این زبونبازیهاش شده بود؟ چانهم لرزید؛ دوتا دستم رو تویِ گودالِ چشمام چرخوندم، صفحهای شطرنجی جلویِ دیدهی بستهام شروع به رقصیدن کرد. آرزو میکردم وقتی چشم باز کنم، همهچیز یک کابوس بوده باشه، اما صدایِ نکرهی کوروش، کابوسِ خیالیم رو تبدیل به حقیقت کرد. -من شرمندهام، حق کاملاً با شماست. فراموش کردم غیبتم رو موجه کنم، درست میگید. کاش بدنِ آشولاششدهام بهم اجازه میداد از جام بلند شم و بدوم! انقدر که دیگه سایهی نحسِ کوروش رویِ سرم نباشه. یک خانم با شناسنامهی سفید تا چقدر تویِ این مملکت میتونه دووم بیاره؟ خانوادم حرفم رو باور میکردند؟ میتونستم از کوروش شکایت کنم؟ لرز به تنم افتاد؛ پتو رو بیشتر دورِ شونهی برهنهام کشیدم. با دندون، پوستِ اضافهی رویِ لبم رو کندم. نه! اونها قبول نمیکردند؛ برایِ اونها این موضوع بیآبرویی بود! مهم نبود که من کارِ اشتباهی نکردم، فقط این مهم بود که اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. این مهم بود که مادر جلویِ اکرم سرش خم نباشه و کم نیاره. قطعاً اینکه بابا تویِ خشکشوییاش با عزت کار کنه اهمیت داشت. بلایی که سرِ من اومده، در برابرِ اینها هیچ ارزشی نداره. -پاشو خودت رو جمعوجور کن؛ رئیسِ دانشگاه بود! چون یهویی نرفتم سرِ کلاس، گفته تا کلاسِ بعدی خودم رو برسونم. غمِ عالم رویِ دلم نشست؛ چه برنامهها برایِ صبحِ عروسیام داشتم و چه بلایی سرم اومد. هربار که کلماتِ خارجشده از دهنِ کوروش رو میشنیدم، حقیقت مثلِ پتک رویِ سرم کوبیده میشد. انعکاسِ نورِ ضعیفِ خورشید نشون میداد که از صبحِ زود، زمانِ کمی گذشته؛ مژههایِ خیس و بههمچسبیدهام، نگاهم رو خمار میکرد. با نجوایی که نفرت و درد، رکنِ اصلیش بود، زمزمه کردم: -من چیکار کنم؟ این جملهی سرشار از سرافکندگی برایِ من بود؟ مگه من چیکار کرده بودم که انقدر ترس و غم داشتم؟ من باید دنبالِ چارهای برایِ جنایتی که کوروش در حقم کرد، میبودم؟ -هیچی، لباس تنت کن، برو سرِ کلاست؛ چیکار کنی؟ اورانیوم غنی کن!- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
یا خود خدااا پارت بعدی رو خانم کی میزاری وقتی اینجوری حساس تمومش کردیییی
وای چقدر مائده، منه! هروقت همه دنیا به ضررمه موجودی کارتم رو خالی میکنم😂
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
غم راز تمومی نداره:)
کوروش کثیف ترین ادما دنیاست تنها حرف با ادبی ک میتونم بهش بزنم😂
نهال اگه دوست بود کتارش میموند والا
-
مشتاقم بدونم قضیه احضاریه دادگاه چیه. دست کشیدن راز از زندگیش به خاطر تعرضیه که بهش شده یا داستانای دیگهای هم هست که من ازشون بی خبرم... فقط یه چیزو میدونم اونم اینکه شناسنامه سیاه قراره بسیاار غمگینم کنه
-