نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
روشـنـا پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
این همه ادم، چرا قلبمو باید به تو میدادم؟ -
ازاده
-
معرفی و نقد رمان شناسنامهی سیاه| روشنا اسماعیل زاده کاربر نودوهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
«به نام خداوندی که به انسان عقل عطا کرد» نام رمان: شناسنامه سیاه نام نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه خلاصه: این قصه رنگ ندارد؛ حتی سیاه هم نیست! دختری به نام راز که شناسنامهاش را به راحتی با رنگی مشکی خط میاندازد. اما این وسط همه چیز رنگ ابهام دارد و اتفاقاتی میافتد که سرنوشت او را تغییر میدهد. راز با آدمی ملاقات میکند که نمیداند باید آرزو کند او را نمیدید! دست تقدیر واقعا برایش چی چیزی چیده است؟ مقدمه: - ( طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل میکنی. چند ساله میرنجونمت، اما تحمل میکنی بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت ) «زندانبان | چاووشی» سخن نویسنده: سلام خدمت شما خوانندگان عزیز که منت بر سر بنده گذاشتید و همراهمن شدید. خواستم فقط یک راهنما برای روند رمان بزارم. «***» این ستاره ها در رمان بنده به معنی بازگشت به گذشته یا بازگشت به زمان حال است. ممنون از توجه شما امیدوارم از این رمان لذت ببرید. لینک رمان: رمان-شناسنامه-سیاه- -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت یک» -آقای دکتر، کی میتونیم ببریمش خونه؟ میشنیدم، اما نمیخواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم. دردِ دستم به مغز و استخون رسیده بود. خواستم تکونش بدم که لبم از درد رویِ هم فشرده شد. نگاهم رو به بانداژِ نشسته رویِ مچم دادم. پارچهی سفید بهم دهنکجی کرد و اخمهام رو تویِ هم کشید. چشمم میسوخت. خورشید تمومِ توانش رو برایِ تابیدن به اتاقِ مسخرهی سفیدرنگ گذاشته بود. پلکم رو با حرص رویِ هم فشار دادم. حتی از خورشید هم اوقم میگرفت. -سرمش تموم شه، مرخصه! فقط مراقب باشین تنهاش نذارین، حتماً داروهایی که دادم رو مصرف کنه. قلبم چرا به اندازهی دستم میسوخت؟ مگه قرار نبود بعدِ اینکار آروم بگیره؟ چرا آروم نمیگرفت؟ -ممنونم. پلکهام رو محکمتر به هم فشار دادم؛ اگه فقط چند دقیقه، فقط چند دقیقه دیرتر از مهمونی برمیگشتن؛ فقط چند دقیقه… لبم خشک شده بود؛ همین که با زبون ترش کردم، آتیش گرفت. از بس پوستش رو کنده بودم، تحملِ ذرهای از بزاقِ دهنم رو نداشت. -ببین چه به روزِ خودت و ما آوردی! صداش گرفته بود، لابد گریه کرده بود، شاید هم هنوز گریه میکرد. پلکِ چپم پرید. کاش به جایِ تیغ، قرص رو انتخاب میکردم؛ شاید اون زودتر اثر میذاشت، حداقل چند دقیقه زود… -کاش زمانی که تو رو باردار بودم، خدا جونم رو میگرفت و این روز رو نمیدیدم. کاش خدا لعنتت کنه، دخترهی احمق! کاش مادر نبودم، میذاشتم بمیری و خودم و اون بابایِ بدبختت رو راحت میکردم. و بعد صدایِ برخوردِ پشتِ سرِ همِ دستی به گوشم طنین انداخت. میدونستم طبقِ عادت کفِ دستش رو به قفسهی سینهاش میکوبه و نفرین میکنه. خندهام گرفت، مادر؟ کدوم مادر؟ مادری که بدبختی من رو رقم زد؟ برایِ چی غصه میخورد؟ آبرویِ خودش یا خطِ نشسته رویِ دستِ من؟ جواب واضح بود، با جملهاش واضحتر کرد: -آبرو که برامون نذاشتی، خدایا من چه گناهی در حقت کردم که اینو تویِ دامنِ من انداختی؟ فریادش کمکم تویِ گلو خفه شد؛ دلم میخواست توان و نایِ مقابله با اون رو داشتم تا میگفتم: «پس چرا نجاتم دادی، لعنتی؟» اما نتونستم رمقی تویِ خودم برایِ همحرفی با اون پیدا کنم. تا دقایقی صداش گوشام رو ول کرد. لایِ پلکم رو باز کردم که با جایِ خالیاش مواجه شدم. چشمام رو کامل باز کردم و به سرمی که پشتِ دستِ راستم رو اسیر کرده بود، زل زدم. اتاق از تختهایی با روکشِ آبی پُر بود؛ انقدر که احساسِ خفگی رو تویِ خودم حس میکردم. هیچکس ساکت نمیشد! به لباسهایِ تنم نگاهی انداختم. با همون تیشرتِ مشکی و شلوارِ گرمکنِ طوسی من رو به اینجا آورده بودن. پوزخندی رویِ لبم نقش بست. دمِ خروس رو باور میکردم یا قسمِ حضرتِ عباس؟ عجله داشتن برایِ آوردنم یا میخواستن بمیرم؟ صدایِ قدمهایِ آهستهای تویِ راهرو پیچید. سایهی خمیدهی پدر، در چارچوبِ در ظاهر شد. با ورودِ اون به داخلِ اتاق، از اطراف دل کندم و بهش خیره شدم.- 104 پاسخ
-
- 20
-
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
«به نام خداوند رنگین کمان» نام رمان: شناسنامهی سیاه نویسنده: روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ازدواج اجباری، تراژدی،عاشقانه خلاصه: داستان حول محور دختری به نام «راز» میچرخه؛ دختری که با کُلی آرزو منتظره تا همسر کوروش میرزاد، استاد دانشگاهش بشه. اما بخت بد همیشه با راز همراهه چند روز قبل از عقدش یک بلایی سرش میاد که مجبورش میکنه تن به ازدواج اجباری بده… مقدمه: طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل میکنی. چند ساله میرنجونمت، اما تحمل میکنی بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت «زندانبان | چاووشی» لینک صفحه نقد: معرفی-و-نقد-رمان-- 104 پاسخ
-
- 19
-
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :