-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهارم» *** شب هنگام، هر چهار عضو خانواده پشت میز غذا خوری شش نفرهی گوشهی هال نشسته بودند. دیاکو از محل کارش برای پدر و مادر سخن میگفت، تنها کسی که حواسش کامل معطوفِ پسرِ خانواده بود، مه چهره بود. با هیجان و شعفی زیاد، هر چند دقیقه قربان صدقهی قد و بالای عزیز دوردانهاش میرفت. این وسط رضوان و روشنا نگاه از هم میدزدیدند و با غذایشان بازی میکردند. از وقتی پدر از سرکار برگشته بود، روشنا انتظار کشید تا سخنی بر لب بیاورد اما رضوان روزهی سکوت گرفته بود. همه، محو در دنیای خودشان بودند که ناگاه صدای فریاد مهچهره، سکوتِ به وجود آمده را در هم شکست. - وای خدا، سوسک! حرف به طور کامل از دهان مادر خانواده خارج نشده بود که دیاکو روی صندلی پرید و ایستاد؛ با تته پته گفت: - کو.. کج…کجاست؟ مه چهره، از تعجب، وجود سوسک مزاحم را فراموش کرد. روشنا نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد؛ سرش را، روی میز گذاشت و لب به خنده باز کرد. رضوان از جایش برخاست و به با لنگه دمپاییای، خود را به سوسک کوچک مشکی رنگ رساند؛ همینکه به سوسک رسید، سوسک با وحشت به سمت میز دوید. حال دیاکو بود که از ترس، فاصلهای گرفت و با شتاب به سوی آن سمت خانه دَوید. مهلکهای دیدنی شده بود! دیاکو میدوید، سوسک پشتش از رضوان فرار میکرد و رضوان در به در کشتن سوسک، پشت آن روانه شده بود. روشنا، انقدر خندیده بود که دیگر اشک امانش نمیداد. قطرهای از گوشهی چشمش به بیرون جَست و از بینیاش سرازیر شد. مه چهره که واکنش نادرِ دیاکو را دیده بود، شوک زده، به پشتی صندلی مخمل مشکی تکیه داد. بالاخره زورِ رضوان به سوسک چربید و او را از پا در آورد. دیاکو، نفس زنان بر روی مبل خود را رها کرد که صدای روشنا توام با خنده بلند شد: - نفس عمیق بکش، بابا دایناسور رو کُشت دیگه در امانیم، نمیخورَتِت. سپس قهقههای سر داد که با چشم غرهی مادرش، محو شد. مهچهره به خودش آمد، قاشق و چنگالش را برداشت و طوری که انگار آب از آب تکان نخورده، مشغول خوردن غذا شد. رضوان سوسک را با دستمالی برداشت که همینکارش، اوق زدن روشنا را به همراه داشت. از خوردن غذا پشیمان شد و با تشکر از پشت میز بلند شد. با دیدن دیاکو که دستش را حصاری بر پیشانیاش کرده و روی مبل، دراز کشیده؛ نیشاش تا بناگوش باز شد. خودش را، روی مبل تک نفرهی کنارِ دیاکو پرتاب کرد و با صدایی رسا گفت: - بابا میدونی پرنسسعلی یعنی چی؟ پدر که تازه دستانش را شسته و برای خوردن غذای سرد شده، عازم پشت میز شده بود، سرش را بالا آورد و نگاهش را روانه تک دخترش کرد. - نه! یعنی چی؟ دیاکو که هوشیار شده بود، روی مبل نشست و در جواب روشنا، رو به مادر گفت: - مامان میدونی برادر بزرگتر، احترام و ساکت شدن یعنی چی؟ رضوان و مه چهره، به فرزندانشان زل زدند تا مقصودشان از سوال های مطرح شده مشخص شود. روشنا خودش را به سوی دیاکو کشاند و با لودگی گفت: - برادری که از سوسک بترسه چهار سال بیشتر نداره، تازه پرنسسعلی هم هست. سپس قبل از خطر احتمالی، از دیاکو با جَستی، فاصله گرفت و خنده کنان به سوی اتاقش رفت. قبل از آنکه درِ اتاق را بگشاید صدای محکم پدر، او را از تصمیمَش باز نگهداشت. - یه نیم ساعت دیگه بیا تو اتاقم باید حرف بزنیم. روح از تنش خارج شد. همان چیزی که انتظارش را میکشید بالاخره به وقوع پیوست. چون پشت به میز بود کسی به او دید نداشت، دست راستش را مشت کرد و از بالا به پایین کشید؛ با نیشی باز کلمهی «یِس» را زیر لب تکرار کرد. قلبش از هیجان، دیوانهوار بر دیوارهی قفسهی سینهاش میکوبید. با نفسی عمیق، اکسیژنی نسبی به قلبش بخشید تا بلکه آرام بگیرد. سپس وارد اتاقش شد. نیم ساعتِ وعده داده شده توسط پدر، برایش نیم قرن گذشت تا بالاخره اذنورود به اتاق مشترک پدر و مادر، برایش صادر شد. -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت ششم» نگاهم رو تویِ محوطهی اطراف چرخوندم، مشخص بود که کسی به ما توجهی نداره؛ «پوف»ای کشیدم و خودم رو کنارِ نهال جا دادم. اما نگام از حرص پر بود؛ نمیخواستم انقدر راحت هر لیچاری رو بارم کنه، پس با اخم به نیمرخِ زیباش خیره شدم و زمزمهای عصبی سر دادم: -خب وقتی هنوز محرم نیستیم، چه لزومی به یهسری کارهاست؟ مثلاً دستم رو نگیره، نمیتونه باهام کافه بیاد؟ نهال هم به تبعیت از من، جدی شد. به حالتِ چهارزانو مقابلم نشست. انگار نه انگار تویِ دانشگاه بودیم. چشمهایِ عسلیش رو به چشمام دوخت و بدونِ مکث، کلمات رو پشتِ سرِ هم ردیف کرد: -عزیزِ من! مسئله اعتقاداتِ افراطیِ توئه! هیچکس دنبالِ گرفتنِ دستِ تو برایِ کافه رفتن نیست، اما تو انقدر تأکید کردی رویِ این قضیه که باعث شدی اون بندهخدا ازت فاصله بگیره. حتی اندازهی یک بندِ انگشت، حرفهایِ نهال برام منطقی به نظر نمیاومد. وقت گذاشتن برایِ آدمها چه ربطی به اعتقاداتشون داشت؟ من فقط از اون خواسته بودم تا روزِ عقد، یهسری خطقرمزها رو رعایت کنه. نهال هم برایِ مسخره کردنم، «گرفتنِ دست» رو هر سری به سرم میکوبید. -تو که من هرچی بگم، حرفِ خودتو میزنی! نهال که دید من حرفهاش رو نمیپذیرم، بیتفاوت شونهای بالا انداخت و مقنعهاش رو برایِ جمع کردنِ موهایِ بلوندش مرتب کرد. -کلاسِ بعدی چه ساعتیه؟ از عوض شدنِ بحث توسطِ نهال، خوشحال بودم؛ پشیمون شدم چیزی که ذهنم رو درگیر کرده رو به گوشش رسوندم، اون من رو درک نمیکرد! نگاهی به ساعتِ مچیِ دستم کردم. تا خواستم حرف بزنم، صدایِ پیامکِ موبایلم پخش شد. همونطور که ساعتِ کلاس رو اعلام میکردم، رمزِ گوشیم هم وارد کردم. -نیم ساعتِ دیگه. با دیدنِ پیامکی که از طرفِ مادر بود، ابروهام تویِ آغوشِ هم فرو رفتند. -امشب میتونی شام خونه نیای؟ اکرم میخواد بیاد اینجا. خونه کوچیکه، هرچی تعداد کمتر باشیم بهتره. میدونستم چقدر مادرم دلش میخواست به اکرم ثابت کنه که زندگیِ عالیای داره، درصورتیکه صورتش رو با سیلی سرخ میکرد! اصلاً چرا باید با کسی رفتوآمد کنه که انقدر با هم اختلافِ طبقاتی داریم؟ سرم رو از گوشی بلند نکردم، آفتابِ وسطِ آسمون نمیذاشت درست تایپ کنم؛ البته حرص هم در غلطهایِ املاییای که داشتم بیتأثیر نبود: -متوحهای جی میگی؟ خب مت کجا برن؟ دیگه تا چند دقیقهی بعد جوابی از جانبش دریافت نکردم. مشغولِ بازی با گوشتِ اضافهی بغلِ ناخنم شدم و با حرص پایِ چپم رو تکون دادم. -میگم مهراد دیشب میگفت باهام بریم مسافرتِ کیش، شاید یکی، دو روزِ دیگه برم. با شنیدنِ اسمِ «مهراد»، همهی عصبانیتِ عالم رو صورتم نشست؛ البته حرصی که از پیامِ مادر داشتم، تویِ بالا رفتنِ تُنِ صدام مؤثر بود: -واقعاً قصد نداری بیخیالِ این پسره بشی؟- 104 پاسخ
-
- 12
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
همتا
-
یلدا
-
۲۶-۲۵
- 42 پاسخ
-
- 4
-
-
بزن بریم بگین نام کاربری بالا سرتون به نظر چند سالشه؟ بسم الله از من شروع میشه:)
- 42 پاسخ
-
- 3
-
-
به نظر خودتون اگه رنگ بودین چه رنگی بودین؟ چرا؟ دوست دارم علتش رو بدونم *_*
- 14 پاسخ
-
- 5
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
« پارت سوم» ابروهای بامداد گره خوردند. از جایش بلند شد. عصای نقرهرنگش را برداشت و لنگلنگان از هال مستطیلی شکل بزرگ، که با دو دست مبل قهوهای و کرم تزئین شده بود، گذشت. روشنا، بیتوجه، تمام حواسش به زنگ در بود تا دیاکو آن را بزند و او به سمتش یورش ببرد. اما قبل از اینکه صدای زنگ بلند شود، صدای بامداد در گوشش پیچید: - من دیگه برم. خبری که باید میرسوندم، رسوندم. غم در چشمان بادامی روشنا نشست. از کدورتی که بین بامداد و دیاکو افتاده بود، دلش میشکست. مگر چه شده بود که این دو دوست صمیمی از شبی اینطور دشمن شدند؟ میدانست اصرار فایدهای ندارد؛ بامداد حتی لحظهای حاضر نبود رخسار گندمگون دیاکو را ببیند. دستش را برای خداحافظی به سمت بامداد دراز کرد. بامداد مکث کرد؛ ابتدا به دست روشنا و سپس به چشمهای غمزدهاش نگاه کرد. برای گرفتن دستان روشنا دیگر تردید نکرد. دست کوچک کشیدهاش را در دستان بزرگ و زمخت خود گرفت و تکان داد. مثل همیشه، دستش برای روشنا کوره آتش بود؛ آنقدر که نتوانست بیشتر از دو ثانیه دستش را نگه دارد. این بار نوبت روشنا بود که نگاهش را به چشمان بامداد گره بزند؛ چیزی در این چشمها میدید که از خواندنش عاجز بود. به محض اینکه بامداد دل از نگاه روشنا کَند، به سمت درِ رفت و آن را برای خروج باز کرد. دیاکو هم نفسزنان از پلههای طوسیرنگ بالا آمد. اخم بامداد به چهرهی دیاکو هم کشیده شد. با تمسخر هیکل ورزیده و قد بلند بامداد را نگاه کرد و گفت: - به! ببین کی اینجاست! سلام آقای شایگان، پارسال دوست، امسال آشنا. میگفتین گاوی، گوسفندی، خری، چیزی قربونی میکردیم. خدا بد نده! نگاهش سر تا پای بامداد را کاوید و در نهایت روی پایش که گچ گرفته بود، متوقف شد. روشنا خواست دخالت کند که نگاه بامداد مانع شد. تمام توانش را به کار گرفت تا جواب دندانشکنی به دیاکو ندهد. به قدی که چند سانت از او کوتاهتر بود چشم دوخت، نگاه از موهای کوتاه ولی مرتبش گرفت، زیر چشمهایی که آثار کمرنگی از کبودی در آن پیدا بود را از نظر گذراند و در نهایت نگاهش روی چشمان خشمگین دیاکو ثابت ماند، پوزخندی که چند ثانیهای بود لبانش را درگیر کرده بود، غلیظ تر شد. - نیازی به بذل و بخشش تو ندارم! بعد خواست از کنارش رد شود تا کمی نفس بکشد، فضای ساختمان خالی از اکسیژن بود؛ اما دیاکو بازوی چپش را گرفت و از لای دندانهایش زمزمه کرد: - بارِ آخرت باشه وقتی کسی خونه نیست به خواهر من سر میزنی! من مثل تو بیرگ نیستم. تیکه کلام دیاکو، تا مغز استخوان بامداد را سوزاند. نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، طوری که صدا به گوش روشنای مضطرب، که کنار درِ خانه کز کرده بود، نرسد نجوا کرد: - من برخلاف تو، یه چیزایی میفهمم! دخترعموی آدم، ناموس آدمه، نه؟ به وضوح گردِ عصبانیت را درون گودی چشمانش دید. همچنان اخمهایش درهم بود، دستش را از دست دیاکو که دیگر شل شده بود، جدا کرد و از پلهها به سختی اما با نهایت سرعت پایین رفت. روشنا به محض رفتن بامداد، به سمت دیاکو که دست راستش را مشت کرده بود، روانه شد. - دیاکو؟ دیاکو که انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشد، تکانی خورد و مبهوت به روشنا زل زد. کمکم، مکان و زمانی که در آن بود را به یاد آورد؛ چند پله باقی مانده را طی کرد و به روشنا رسید. ساکش را روی زمین سرد گذاشت و بیمهابا، خواهرش را در آغوش گرفت. روشنا که انگار دردِ نبودن دیاکو، دوباره برایش تازه شده بود، دستش را دور کمر او حلقه کرد و غر زد: - نامرد، مگه قرار نبود زود به زود بیای؟ همانطور که در آغوش هم وارد خانه میشدند، دیاکو با شیطنت خندهای سر داد که مصنوعی بودنش به چشم روشنا نیامد. - اومدم دیگه! به رئیسم گفتم یه خواهر دست و پا چلفتی دارم، من نباشم شهر رو به هم میریزه، باید زود برگردم تهران. اخمآلود، مشتی به سینهی ستبر برادر کوباند و این بار از او فاصله گرفت؛ دستش را به کمر زد و با جیغ گفت: - هوس کتک کردی مِنو بزارم جلوت، سفارش بدی؟ -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجم» با صدایِ پیامکِ موبایلم، فکرم رو پس زدم؛ سرم رو بلند کردم که با جایِ خالیش مواجه شدم. کوروش کِی رفته بود؟ چشمم رو به صفحهی نمایشگرِ گوشیم دوختم و زیرلب پیامش رو خوندم: -من باید برم جایی، اگه کلاسی نداری، تا خونه برسونمت. نه «عزیزم» و نه هیچ پیشوند و پسوندی تویِ نوشتهش نمیدیدم؛ راستش من هم زیاد در بند نبودم. کیبوردِ موبایلم رو باز کردم و نوشتم: -من کلاس دارم، باید بمونم. تو برو. چند بار دستم لغزید تا «عزیزم» رو بنویسم، اما دلم قبول نمیکرد. پیام رو در نهایت با یک استیکرِ قلب ارسال کردم و بیحوصله موبایل رو داخلِ کیفم انداختم. وقتی هنوز اون رو به سختی «تو» خطاب میکردم، چه لزومی داشت «عزیزم» تهِ جملهام باشه؟ از جام بلند شدم، کلاس تقریباً خالی شده بود. به جز نهال و دختری که جلویِ کلاس با هم صحبت میکردند، خبری از دانشجویِ دیگهای نبود. از بینِ صندلیها گذشتم و به سمتِ در، قدمهایِ بلند برداشتم. نهال با دیدنم، با دخترک خداحافظی کرد و برایِ خروج همراهم شد. -کِشتیهات چرا توهمه، خانم؟ ناخواسته خندهام گرفت. طبقِ عادتم لبم رو با زبون تر کردم و خندهکنان گفتم: -کِشتیهات توهمه چه صیغهایه؟ یا میگن چرا اخمات توهمه، یا میگن چرا کِشتیهات غرقه؛ قیمهها رو چرا میریزی تویِ ماستها؟ ادای خندهام رو درآورد و کولهاش رو به اون شونهاش راهی کرد، مقابلم ایستاد و نذاشت قدم بردارم. -حالا هرچی! بگو چته. هرچه سعی کردم جلویِ «آه»م رو بگیرم تا ناراحتیم مشخص نباشه، نشد. -فکر میکردم کوروش برایِ امروز برنامهای داشته باشه، ولی خبری نیست. ابروهایِ نهال بالا پرید. همونطور که با هم از سالن خارج میشدیم تا به حیاطِ بزرگِ دانشگاه بریم، خودش رو بهم نزدیک کرد و با لحنِ بیحوصلهای لب زد: -تو هم که دنبالِ انرژیِ منفیای! خب چرا تو بهش پیشنهاد ندادی که امروز با هم باشین؟ بعدشم مگه تو کلاس نداری؟ اینبار نوبتِ من بود که ابروهام رو به هم وصله بزنم. -من هیچوقت وقتِ کسی رو ازش گدایی نمیکنم، کسی که بخواد برام وقت میذاره؛ اگه پیشنهاد میداد، کلاسها رو نمیرفتم. نهال چشمش رو کوچک کرد و با تمسخر سرتاپام رو از نظر گذروند؛ تویِ چشمهاش یک «خرخودتی» واضحی جولان میداد. همین که چشم ازم برداشت، خودش رو رویِ اولین صندلیِ گچیِ قرمزرنگ پرت کرد. -این کسی، احیاناً قراره تا چند وقتِ دیگه اسمش بره تویِ شناسنامهت! تو هم که قربونت برم، نمیذاری دستت رو بگیره؛ بندهخدا میترسه باهات بیرون بره، یه وقت خبطی کنه، مثلاً دستش یهو بخوره به دستت، تو قیامت به پا میکنی. کشیدنِ واژهی «این کسی» به مزاجم خوش نیومد؛ اینکه نهال دغدغههایِ من رو سبک میشمرد، از جانبِ خودم قابلِ پذیرش نبود.- 104 پاسخ
-
- 13
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهارم» نگاهم رو به سمتِ جلویِ کلاس چرخوندم و به کوروش چشم دوختم. با اون کتِ اسپرتِ سبزِ تیره و شلوارِ پارچهایِ مشکی جذاب بود. مردی که دیشب با خانوادهاش تویِ خونهی ما من رو نشونِ خودش کرده و الان نامزدم بود. کوروش سیودوساله، استادم بود و بعد از شش ماه شرکت تویِ کلاسش گفته بود از من خوشش اومده و میخواد خدمتِ خانوادهام برسه. من هم چون اصلاً تویِ باغِ عشق و عاشقی نبودم، قضیه رو برایِ مادرم تعریف کردم. مادرم نه انسانِ بادرک و تحصیلکردهای بود، نه میدونست باید چه واکنشی نشون بده. فقط پرسید: «پولداره؟» «پدرش چیکارست؟» «خونه و ماشین داره؟» و چون جوابِ من به سؤالهاش «آره» بود، شروع کرد به نصیحت کردنم که همهچیز پوله! پول که باشه، مرد اخلاق داره، پول که باشه، لباس و خوراکِ خوب فراهمه، پول که باشه، میشه زندگی کرد؛ بدونِ پول باید مُرد! در جوابش ادامه دادم: «من که دوستش ندارم!» اون گفت: «از قیافهاش بدت میاد؟» یکم فکر کردم؛ نه، چهرهای دلنشین داشت. چشمهایِ قهوهای و موهایی که بغلهاش کوتاهتر از وسطش بود، از اون مدل موها که الان مدِ روز بود. استایلش هم عادی و اسپرت بود، چیزی که من از شوهرِ ایدهآلم میخواستم رو داشت. حالا که فکر میکردم، از چهرهاش بدم نمیاومد! اینطور شد که اون به همراهِ پدر و مادرش به خونهمون اومد. بعد از صحبت با پدر و مادرم و رضایتِ اونها، من هم یک هفته فرصت خواستم تا مثلاً ناز کنم. آخه یکی از همکلاسیام برام تعریف کرده بود که برایِ خواستگاریش چنین کاری کرده، من هم میخواستم بگم بلدم! دیروز مهلتِ هفتروزهی من به پایان رسید و با اعلامِ جوابِ مثبتم که حرفهایِ مادرم در تصمیمگیری بیتأثیر نبود، حلقهای تویِ دستِ چپم انداخت. اون هم برایِ اعلامِ تعهدش به من، امروز صبح با حلقه واردِ کلاس شد. -خسته نباشید. برایِ هفتهی آینده کسانی که کنفرانس دارن آماده باشن. قبلِ من یک صندلی جلویِ تخته بذارید و آمادهی کنفرانس باشید. در ضمن، کوئیزی که این هفته نگرفتم رو هفتهی بعد میگیرم. صدایِ بَم و مردونهاش من رو از فکر بیرون کشید و به کلاس برگردوند. صدایِ نِقِ دانشجوها تویِ کلاس پیچید، ولی کوروش بیتوجه به اون همه سروصدا، شروع به جمع کردنِ وسایلِ رویِ میزش کرد. نهال درحالیکه کولهاش رو رویِ شونهاش میانداخت، از لایِ دندونهاش لب زد: -ازدواج کرده، سختگیرتر شده، میدونستم نمیذاشتم بله بدی. تکخندهای مهمونِ لبم شد. خدا میدونه چقدر تا دانشگاه التماسِ کوروش رو کرده بودم تا امتحان نگیره؛ اون هم تا آخرین لحظه قبول نکرد. وقتی واردِ کلاس شد و اعلام کرد امتحان کنسله، انگار دنیا رو به من دو دستی هدیه کرده بودند. -به هر حال، استاد میرزاد معروفه به سختگیری. با جوابی که به زبونم اومد، اخمهایِ نهال بیشتر تویِ هم رفت. -تو نگی کی بگه! چه استاد میرزاد، میرزادی هم میکنه. من انقدر این روزها دلشوره داشتم که حتی حوصلهی یک خط درس خوندن هم تویِ خودم پیدا نمیکردم. دلیلِ اصرار برایِ کنسلیِ امتحان هم به همین خاطر بود. دلشورهای عجیب گریبانگیرم شده بود، همش با خودم میگفتم چیزی نیست، مگه قراره قتل یا گناه کنی؟ ازدواجه دیگه! به قولِ مادر، شتریه که جلویِ خونهی هرکس میخوابه. اما باز تهِ وجودم آروم نمیگرفت. مادر میگفت طبیعیه همهی نوعروسها ذوقزده هستن و استرس دارن. اما من ذوقزده نبودم! فقط میترسیدم و دلشوره داشتم. در نهایت با یک حرفِ مادر جلویِ افکارم رو گرفتم و جوابِ مثبتم رو اعلام کردم. «عشق و علاقه کشکه دختر، من با عشق با بابات ازدواج کردم، چه غلطی کردم؟ عشق گوشت تویِ یخچال میشه؟ عشق مسافرت و ماشینِ آنچنانی سوار شدن میشه؟ نه والا! فقط هر روز پیرتر میشی و روزی صدبار میگی غلط کردم! الان اکرمخانم رو ببین! شنیدم تازه از تایلند برگشته، شوهرش بیست سال ازش بزرگتره، ولی پول داره. فکر میکنی اکرم عاشقِ چشم و ابروش شده؟ نه مادر! پول داشته، اونم منطقی تصمیم گرفته و خوشبخت شده.» اکرمخانم زنی چهلوپنجساله بود که دوستِ مادرم بود. بعد از فوتِ شوهرش با مردی شصتوهفتساله ازدواج کرده بود و مادر روزی صد بار انتخابش رو تویِ سرِ پدرِ بیچارهام میکوبید و با حسرت از خوشبختیش میگفت.- 104 پاسخ
-
- 13
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
« پارت دوم» بادی به غبغب انداخت و استوار ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده. - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکمتر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو میخوندم. بامداد مجدداً نتوانست جلوی نمایان شدن دندانهایش را بگیرد؛ چشمان سبزش به وضوح میخندیدند و با دهانش همراه بودند. روشنا خود را لنگانلنگان به بامداد رساند، سرش را پایین گرفت تا نگاهش همتراز با قد خمیدهی بامداد باشد، سپس به پای گچ گرفتهاش اشاره کرد و غرید: - درسِ عبرت نشده؟ معنی کلامش را به وضوح دریافت؛ اخمی بین ابروان پرپشت مشکیاش که کمی به هم پیوسته بود، نشاند. - منظور؟ این بار نوبت روشنا بود که شاداب، ابرویی بالا بیندازد. بیقید، کنارِ بامداد جاخوش کرد و پا روی پا انداخت. دستش را دور زانویش پیچید و گفت: - خودت بهتر میدونی! بامداد روزی نزدیک به دانشگاه منتظرِ روشنا بود که متوجه خروج او به همراه پسری با قد و قوارهی متوسط و هیکلی لاغر شد. اختیار از کف برید؛ از ماشینش به بیرون پرید و همین که خواست به سوی آنها بدود، پایش درون چالهای گیر کرد و همان دلیل مسخره، باعث اینطور اسیر شدنش بود. در نهایت هم معلوم شد آن پسرک، دختر بود و یکی از دوستان قدیمی روشنا! روشنا به همان چیزی که ذهن بامداد را مغشوش کرده بود، فکر میکرد؛ قهقههای سر داد و کوسنی را که حدفاصلِ آن دور را پُر کرده بود، در آغوش گرفت. - نتیجه میگیرم کلاً زیاد شادی، خشم، هیجان به خودت وارد نکن. آخرش خونهنشینت میکنه. بامداد، کوسن را در لحظهای از حصار دستانش بیرون کشید و ضربهای محکم بر فرقِ سرش کوبید. روشنا خواست به سمتش خیز بردارد و مشت بر سر و صورتش بکوبد که صدای آیفون مانع شد. هردو، متعجب، به هم نیمنگاهی انداختند؛ روشنا میدانست مه چهره و رضوان که این وقت روز به خانه نمیآمدند، پس چه کسی بود؟ به روی خودش نیاورد که نجوایی از آیفون شنیده، خانُمانه، به حالتی که اول نشسته بود، بازگشت. - هی خاموشا، پاشو برو ببین کیه! حالت آرامش چهرهاش بهناگاه طوفانی شد؛ این بار واقعاً به سمت بامداد خیز برداشت و موهای کوتاه مشکیاش را زیر چنگالش گرفت. -صبح زود! صد بار نگفتم اسم من رو اینجوری صدا نزن؟ ها؟ بامداد از اینکه «صبحِ زود» خطاب شده بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. صورتش کمی از درد جمع شده بود که بار دیگر صدای آیفون به سروصدای درونِ خانه افزود. با کمی فشار، خودش را از زیر دستان روشنا نجات داد و اخمی مصنوعی بر صورت نشاند. -کاری نکن برم با عمو رضوان صحبت کنم بگم هنوز بچهای نفرستت ها! همین تهدید کوچک، ترس را بر جان روشنا انداخت. بیچون و چرا، با درنگی کوتاه، به سوی آیفون پرید و نتوانست لبخندِ کجِ کنارِ لبان بامداد را ببیند. از تصویری که درون آیفون افتاده بود، جیغی زد و گفت: - اِی وای! دیاکو اومده. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان میداد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لبهای باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روشنا خرِ کیه، بگو به جون خاله سوسن؟ بامداد، پا روی گچ نشسته بر روی آن پایش قرار داد و همزمان، کش و قوسی به بدنش هدیه کرد. - حالا قسم آیه و قرآن هم لازم نیست والا. به جونِ روشنا که خرِ منه. ابروهای روشنا در هم گره خوردند؛ چهارزانو روی مبل قهوهای رنگ یکنفره اسکان کرد؛ دستهایش را مشت کرد و در هم گره زد. - چطور راضیش کردی؟ اصلاً مطمئنی بهش گفتی میخوام انصراف بدم؟ از شدت اشتیاق، مدام لب پایینش را گاز میگرفت و به چپ و راست متمایل میشد. چشمهای خرماییرنگش برق میزد. پشت هم آب دهانش را به سمت گلو هدایت میکرد تا از هیجان زیاد، بر صورتش جاری نشود. از کودکی عادت داشت، هرگاه هیجان بدنش بیش از حد میشد، آب دهانش را به سختی فرو میبرد. بامداد، دستی به ریشش کشید و چهرهی درهمِ روشنا را بررسی کرد؛ با آن موهای فِر بلند و پوست سفیدش! فوراً نگاهش را به پایین فرستاد و دستش را مشت کرد. - همهچیز رو بهش گفتم، اما راضی نمیشد. نزدیک به دو ساعت باهاش حرف زدم، بالاخره راضی شد. این بار دیگر نتوانست خودش را کنترل کند؛ از جا پرید و به سمت بامداد دوید. بامداد هم که انتظار چنین حرکت ناگهانی و کودکانه ای را نداشت، سرش را بالا آورد و با چشمانی گرد شده به مسیری که روشنا طی میکرد، خیره شد. از روی سرامیکهای سرد خانه دوید؛ اما همین که پایش به قالیچه کوچکی که بین دو مبل، چیده شده بود، رسید، اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. قالیچه که به جایی وصل نبود، به خاطر سرعت زیاد روشنا لیز خورد و به همراه خود، روشنا را هم نقش بر زمین کرد. - آخ! لنگ در هوا، بر زمین افتاده بود. چشمانش را نیمه باز کرد و سخنی که باید در لحظه مرگ گفته میشد، بر زبان آورد: - بسم الله الرحمن الرحیم، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله. بعد، با صدایی که سعی میکرد رسا باشد، شروع به فرستادن صلوات کرد. بامداد که دیگر نگرانی از حال روشنا در دلش نمانده بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و قهقههای سر داد که مطمئن بود تا طبقههای بالا و پایین خانه هم میرسد. دختر با شنیدن صدای خنده بامداد، چشمانش را کامل باز کرد. پایش را با درد به سمت خودش کشید و با ناخنهایش روی آن را ماساژ داد. - مرض! خنده داره؟ صدایی که از میان دندانهای به هم فشردهاش خارج شد، قهقههی بامداد را طولانیتر کرد. وقتی خندهاش کمی فروکش کرد، چندین بار نفس عمیق کشید و سپس گفت: - خب آخه دخترِ خوب، آدم وقتی فکر میکنه داره میمیره، اشهدش رو میخونه؛ نه وقتی مُرده. سپس، یک لبخند کج به انتهای جملهاش افزود. روشنا حالا که کمی از دردش کاسته شده بود، هوش و حواسش که انگار به مرخصی رفته بودند، به جایشان برگشتند. البته، اگر اصلاً هوش و حواسی در کار بود! آخر بالاخانهاش را سالها پیش اجاره که هیچ، رهن کامل گذاشته بود. -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
روشـنـا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام اعلام امادگی با کلوچه خرمایی- 40 پاسخ
-
- 3
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
«به نام خدایی که عشق را آفرید» نام رمان: کلوچه خرمایی نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود شروع رمان: ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ خلاصه همهچیز زیر سر یک کارخانهی کلوچهی خرمایی است؛ دو جوان که یکی به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همهچیز را با شرایط وفق داد؟ چطور میشود از آنها خواست دل به کار بدهند، نه به همدیگر؟ اصلاً داستان این کارخانهی متروکهی از نو تأسیسشده چیست؟ مقدمه کلوچهی خرمایی این قصه با کلوچههای دنیای واقعی فرسنگها فاصله دارد. در اینجا خرمای عشق را از هستهاش، که قلب باشد، جدا میکنیم. با کرهای از مشکلات هم میزنیم و کمی دارچینِ ترس را عصارهاش میکنیم. حال نوبت ساخت خمیرِ شکلگیری رابطهای عاشقانه است. خمیر را پهن کرده و خرما را به دلِ آن میسپاریم. سپس کلوچه را به شکل دلخواه درمیآوریم و در فر با دمای مناسب میگذاریم تا نسوزد و تازه بماند. اینگونه است که کلوچهی خرمایی متعلق به ما میشود. نوش جان! صفحه نقد رمان: نقد-و-بررسی-رمان-کلوچه-خرمایی- گالری رمان: گالری-رمان-کلوچه-خرمایی- -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سوم» &&& بشقاب رو با دستِ سالمم به سمتِ دیوار پرت کردم؛ اینبار به سمتِ گلدون حملهور شدم، گلهایی که روزی با دستایِ خودم کاشته بودم و به سختی به سمتِ دیوار هل دادم که با صدایِ بدی هزارتیکه شد. مادر با گریه و ترس جیغی کشید و برایِ مقابله کردن با من، به سمتم دوید. -بسه، بسه! پشتِ سرِ هم فریادش تویِ اتاق پخش میشد. خواستم به سمتِ آینهی رویِ میزم برم که مادر، جلوم رو گرفت؛ بازوهام رو اسیرِ دستاش کرد و محکم تکونم داد. -چیکار میکنی؟ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟ حتی فشار به بازویِ چپم، درد رو تویِ اعماقِ وجودم زنده میکرد؛ اما من نمیفهمیدم! نه درد رو میفهمیدم، نه کارهایی که انجام میدادم. اگه میفهمیدم، مادرم رو به سمتِ کمدِ رنگورورفتهام که در موازاتِ میز قرار داشت، هُل نمیدادم. مادر به محضِ برخورد به کمد، «آخ» دردناکی به زبون آورد. از حواسپرتیش استفاده کردم و آینه رو به سمتِ سطحِ بتنیِ کفِ اتاق فرستادم. آینه با صدایِ مهیبی هزار تکه شد و برایِ یک لحظه، سکوت رو به همراهِ خودش آورد. مادر مبهوت، به آینهی شکسته زل زد. کنارِ آینهی شکسته نشستم و تکهای رو برداشتم. اینبار مادر فرزتر از من عمل کرد؛ چهار دستوپا به سمتم اومد و شیشه رو از چنگالم بیرون کشید. با پخش شدنِ صدایِ سیلی در اتاق، ناباور به اون چشم دوختم که با گریه نالید: -الهی بمیرم و از دستِ تو راحت شم؛ چه مرگته؟ ها؟ چرا داری با من این کارو میکنی؟ سپس با هقهق اتاق رو ترک کرد. سمتِ چپِ صورتم میسوخت. کنارِ همون شیشهخردهها نشستم و زانوهام رو تویِ آغوشم گرفتم. به تصویرِ خودم درونِ تکهآینهای که کنارم افتاده بود، خیره شدم. صورتی سفید که از اثراتِ بیش از حد اصلاح نکردن، به کدری میزد. فوراً چشم از خودم برداشتم. نمیخواستم چشمهایی که جز دو گودالِ ژرفِ مشکی هیچ چیزی در اون دیده نمیشد رو ببینم! از دیدنِ لبهایی که حالا به کبودی میزد، بدم میاومد! یاد روزی افتادم که همینجوری بدبخت به نظر میاومدم و اوق زدم. من از دخترِ داخلِ این خردهشیشهها تنفر داشتم! موهایِ کوتاهم رو از صورتم کنار زدم، شروع به کندنِ پوستهایِ اضافهی لبم کردم. صدایِ مردونهای تویِ گوشم زنگ زد: «اون لبِ بیصاحاب نیست، هی با دندون میافتی به جونش!» دستام رو رویِ جفتِ گوشام گذاشتم؛ دستِ چپم میسوخت، اما سوزشِ قلبم اون لحظه بیشتر بود. «گریه نکن! وقتی گریه میکنی، بیشتر دلم میخواد باهات باشم.» سرم رو به چپ و راست تکون دادم، اما هرچی بیشتر تکونش میدادم، صداها بیشتر تویِ مغزم پخش میشد. -خدا لعنتت کنه، خدا از زمین برت داره! ضرباتِ پیدرپی به رونِ پام کوبیدم؛ قطعاً اگه ادامه میدادم، بخیههایِ دستم باز میشد. برخلافِ میلم به گوشهای از مغزم رفتم و برایِ هزارمین بار مرور کردم چی شد من به اینجا رسیدم! *** با ضربهای که نهال به پهلوم وارد کرد، حرصی سر از جزوهام بلند کردم و برایِ هزارمین بار به اون زل زدم. با چشم و ابرو به جلو اشاره کرد و با شیطنت گفت: -حلقه تویِ دستش رو ببین! همینجوری هم جدی حرف میزنه، انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده. چرا شیرینی نخریده؟ نمیخواد اعلام کنه؟ از صبح بارها همین کلمات رو پشتِ سرِ هم ردیف کرده بود. حرصی تَرّهای از موهایِ قهوهایِ رنگشدهام رو پشتِ گوشم انداختم و پچپچ کردم: -صدبار پرسیدی، هر صد بار گفتم؛ چیکار کنه، بندری برقصه؟ من خودم خواستم کسی تویِ دانشکده ندونه تا از نگاهها فرار کنم. بعدشم ما که هنوز عقد نکردیم!- 104 پاسخ
-
- 17
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت دوم» -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدایِ شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریشهاش و کنارِ شقیقههاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدیِ چشمهاش به سرخی میزد و با نگاهی منتظر، به دهنم چشم دوخته بود. لبِ نازکم رو چندین بار با زبون تر کردم تا جوابش رو بدم، اما صدام رو پیدا نمیکردم. چشمهایِ مشکیِ بیفروغش با مهربانی منو نظاره میکرد. تهِ اون دو گودالِ مشکی، غمِ زیادی نهفته بود که از جلویِ چشمم محو نمیشد. -چرا این کارو کردی، دخترِ بابا؟ برایِ یک لحظه، چیزی تویِ سینهام فرو ریخت؛ انگار قلبم زیرِ فشارِ دستی نامرئی داشت له میشد. دخترِ بابا گفتنِ پدر، کار دستش داد؛ دیگه دلم قرار نبود براش بسوزه، وجدانِ نیمههوشیارم با ضربهای کاری، کاملاً بیهوش شد. نگاهم رو به آویزِ بالایِ سرم هدایت کردم و محتویاتِ کدرِ نصفهکارهی سِرم رو از نظر گذروندم. با تیر کشیدنِ دستِ چپم، لبم رو گزیدم؛ درد ردی از خودش رو با خشونت نشونم داد و جونم رو به لب رسوند. -برات نوبتِ روانشناس میگیرم، تو خوب میشی، بابا! بینِ اون همه فشارِ جسمانی، نتونستم جلویِ نشستنِ پوزخند رویِ لبم رو بگیرم. روانشناس؟ با کدوم پول میخواست هزینههایِ سنگینِ تراپیست رو پرداخت کنه؟ اون هم برایِ چه کسی؟ منی که تویِ اولین فرصت مجدداً از زیرِ بارِ زندگی شونه خالی میکردم؟ چشمم رو بستم؛ مرورِ این حقیقتهایِ تلخ بیشتر از دردِ جسمی، آزارم میداد. سرم رو چرخوندم و به پدر پشت کردم. رگِ اسیرشده تویِ سوزن ذوقذوق میکرد و من از این حالت ناراضی نبودم؛ همینکه پشتِ پلکم از تاریکی لبریز بود، کافی به نظر میاومد. نتونستم جلویِ تکونهایِ شدیدِ پایِ راستم رو بگیرم، انگار میخواستم تکون ندادنِ زبونم رو با این روش جبران کنم. -چرا حرف نمیزنی، رازکم؟ صدایِ قدمهاش نشون میداد که تخت رو دور زده و به سمتم اومده. گوشهی پلکم پرید، اما یک ثانیه هم بازش نکردم. چی از من میخواستند؟ اگه اون و زنش میخواستند دقم بدن، چرا از کفِ اتاق به اینجا فرستادنم؟ -چرا این کارو کردی، راز؟ نمیخوای باهامون یک کلمه حرف بزنی؟ دارم دیوونه میشم، بابا. طولی نکشید که سرش رو رویِ دستم گذاشت و زار زد. ارتعاشِ صداش، دستِ یخزدهام رو گرم نکرد؛ اینبار کاملاً منجمد به نظر میاومد. گرمایِ اشک هم نتونست سردی رو از بدنم بدزده. ضربِ پاهام شدیدتر شد و ضربانِ قلبم برخلافِ او به کندی میزد. -مگه چه خبطی در حقِ شوهرت کردی که دست به خودک… چشمم یکهو باز شد. فریادی زدم که گوشِ خودم رو کر کرد: -برو بیرون، برو، همین الان! پدر از شدتِ حیرت، خشکش زد. پاهاش تحملِ وزنش رو نداشتند؛ با کمری خمیده رویِ صندلیِ پلاستیکیِ آبی افتاد. اما من آروم نمیگرفتم؛ اونقدر جیغ زدم و تکون خوردم که دردِ سوزن تا انتهایِ مغزم رو سوزوند. دیدم که پرستارها به سمتم هجوم آوردند؛ متوجهِ چند نفر که به زور من رو به تخت وصله میزدند بودم. میدیدم که مادر جلویِ چارچوبِ در ایستاده و با همهی توانش اشک میریزه. شنیدم که دکتر داد زد: -میدازولام بیارین برام. به اندازهی کافی خسته بودم. از شنیدن، از دیدن کلافه بودم. اما این یکی خارج از تحملم بود! اینکه بخواد راحت هرچی بگه رو نمیتونستم تحمل کنم. حتی به بغض اجازه ندادم یک لحظه برایِ گلوم عرضاندام کنه. دارو به سرمم تزریق شد؛ کمکم بدنم از حالتِ سفتی دراومد و سِر شد. پلکم میپرید، نفسم به خِرخِر افتاده بود. پرستارها تا زمانی که بدنم سست نشه دستام رو ول نکردن. در لحظهی آخر دیدم که سایهی تپلِ مادر پشتِ درِ آبیرنگِ اتاق قرار گرفت. آخرین چیزی که به یاد دارم، نگاهِ خستهی پدر و نفرتبارِ مادر بود.- 104 پاسخ
-
- 18
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تماشای سریال
- 30 پاسخ
-
- 3
-
-
قهوه خوردنش عذابم میده نخوردنش باعث سردردم میشه پس مجبورم بخورم
- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
وایب دختره تو دیو و دلبر
- 13 پاسخ
-
- 1
-