نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
3,061 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
QAZAL آخرین بار در روز آبان 11 برنده شده
QAZAL یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
7,645 بازدید کننده نمایه
دستاورد های QAZAL
-
پارت هشتاد و نهم بعد رفتنش، ملودی اسموتی رو روی زمین گذاشت و رو به آسمون کرد و گفت: ـ کاش بفهمم... داشت پشت سر تماشاچیها میرفت که یهو صدایی شنید: ـ اگه دقیقتر نگاه کنی متوجه میشی! سریع برگشت و به پشت سرش نگاه کرد اما هیچی ندید. روی آب هم هیچی نبود! با خودش گفت: ـ شاید بازم خیالاتی شدم! دوباره صدا اومد: ـ نه خیالاتی نشدی! دقیق تر نگاه کرد و داشت میرفت سمت آب تا ببینه چیزی میبینه یا نه که دوباره صدا اومد: ـ یواشتر، الان زیر پات لهم میکنی. یهو ملودی زیر پاشو نگاه کرد و متوجه شد چیزی که داره باهاش حرف میزنه یه خرچنگ کوچولوعه! نزدیکش نشست و گفت: ـ خدای من امروز چه روز عجیبیه! دوباره خرچنگ گفت: ـ عجیبترم میشه پرنسس! ملودی چند دور پلک زد و گفت: ـ عالیه! امروز وسط مسابقه رنگ موهام عوض شد و مثل آب خوردن باختم، الآنم که دارم با یه خرچنگ حرف میزنم. خرچنگ گفت: ـ آینده آتلانتیس دست توئه دختر! باید به کمک مادرت بیای! ملودی شوکه شده بود!! با تته پته گفت: ـ تو...تو راجب چی داری حرف میزنی؟؟ خرچنگ گفت: ـ مادر تو پرنسس اقیانوس هاست که سالهاست اسیر جادوگر دریا شده و نمیتونه قدرت اقیانوس رو ازش پس بگیره! آریل مادرته ملودی!
- 89 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و هفتمین متن نیمهشب تو متفاوتی. به بقیه نگاه کن. اونا فقط کلماتن؛ در حالی که تو خود شعری. 22:22 هفتم شهریور
-
پارت هشتاد و هشتم با گیجی به رنگ موهاش نگاه میکرد و زیر لب میگفت: ـ خدایا؛ چجوری ممکنه وسط مسابقه یهو رنگ موهام تغییر کنه؟؟! نکنه دارم خواب میبینم. همین لحظه صدای پدربزرگش رو شنید: ـ دخترم! برگشت و دید که پادشاه با دوتا اسموتی به سمتش میاد... با تختهایی که روش نشسته بود یکم شنا کرد و به سمت خشکی رفته. ملودی سرش و انداخت پایین که هیوبرد گفت: ـ یه زمانی من دختری رو میشناختم که همیشه میگفت، اگه هم شکست بخوره، برای چیزی که دوسش داره هیچوقت تسلیم نمیشه! ملودی تعجب کرد چون انتظار داشت پدربزرگش اول از همه از تغییر رنگ موهاش بپرسه. سریعا دستی به موهاش کشید و گفت: ـ پدربزرگ من اصلا نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته!! چرا وسط مسابقه پاهام گرفت و رنگ موهام یهویی تغییر کرد! برای هیوبرد هم این موضوع عجیب بود اما دلش نمیخواست نوهاش رو بترسونه! میدونست این موضوع هر چیزی که بود مثل گم شدن اریک یه معمایی بود که شاید هیچوقت جوابشو پیدا نمیکرد! هیوبرد سریع بحث و عوض کرد و اسموتی رو سمت ملودی گرفت و گفت: ـ فعلا اینقدر به این موضوع فکر نکن! یکم از این بخور...بعدش بیا برگردیم قصر برات از اون ماهی کبابیها که دوست داشتی درست کنم! سال بعد. دوباره شرکت میکنی. ملودی از اینکه پدربزرگش مدام تو هر موردی بحث رو عوض میکرد و سعی میکرد همه چیز رو عادی جلوه بده واقعا خسته شده بود ولی دوست نداشت ناراحتش کنه! اسموتی رو از دستش گرفت و با لبخند گفت: ـ تو برو پدربزرگ! منم یکم دیگه میام! هیوبرد لپ ملودی رو کشید و گفت: ـ نبینم بشینی غصه بخوریا! ملودی چشمکی بهش زد و گفت: ـ چشم.
- 89 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و ششمین متن نیمهشب دیوونه شدی؟؟ چه انتقامی!! انتقامی در کار نیست!! چون پیدا کردن دختری مثل من تو این نسل تقریباً غیر ممکنه:)) 19:19 هفتم شهریور
-
پارت هشتاد و هفتم خودش هنوز تو شوک چیزی بود که سالیان پیش شنید و نمیدونست که حقیقت چیه؟! واقعا اون دختر، پری دریایی بوده و بر اساس جادو انسان شده و پسرش و با خودش برده؟ چرا یهویی دیگه از ایزابلا و اریک خبری نشد؟؟! گذر زمان این سوالها رو برای هیوبرد و افراد داخل قصر کمرنگ نکرده بود فقط بخاطر اینکه ملودی ناراحت نشه و ذهنش بیشتر از این درگیر نشه، دیگه راجب این موضوعات حرف نمیزدن. حتی هیوبرد همیشه سعی میکرد ملودی رو از دریا و آب دور کنه اما اونقدر این بچه عاشق آب و خیره شدن بهش بود، که نمیتونستم ازش دور بشه! شاید هم ته دلش حس میکرد که یه بخشی از وجودش به دریا تعلق داره و میدونست یه مادری داره که اونجاست! همیشه هم برای هیوبرد سوال بود با اینکه آریل دختر خوش قلبی بنظر میرسید اما چرا یکبار نیومد سمت خشکی تا خبری از دخترش بگیره؟؟ هیوبرد خبر نداشت که تو اعماق اقیانوس چه اتفاقات ناگواری طی این سالها افتاده و آریل و تمام موجودات اقیانوس زمان طولانی اسیر ارسال هستن... با سوت داور مسابقه، هیوبرد از فکر بیرون اومد و مشغول تماشای نوه دوست داشتنیش شد...تا پنج دقیقه اول مسابقه همهچیز نرمال بود و ملودی طبق معمول از دوتا شرکت کننده دیگه جلو بود اما وسطای مسابقه اتفاق خیلی عجیبی برای ملودی افتاد...ملودی احساس کرد که نمیتونه پاهای خودش رو برای پریدن از موجهای روبروش کنترل کنه و با وزش باد وقتی یه مقداری از موهاش روی صورتش ریخت، دید که بخشی از موهاش قرمز شده...وسط مسابقه یهو وایستاد و زیرلب با استرس به موهاش نگاه کرد و گفت: ـ چه اتفاقی برای موهام افتاده؟؟ چرا پاهام اینقدر درد گرفته؟ من که کلی تمرین کرده بودم!! همین لحظه صدای داور مسابقه رو شنید که میگفت: ـ خدای من!! موهای یکی از شرکت کنندهها تغییر رنگ داده! مثل اینکه از دور مسابقه انصراف داده این شرکت کننده همیشه در صحنه! نگاه ملودی از بین شرکت کننده به هیوبرد و مادام صافار و آرینا بود که با نگرانی بهش نگاه میکردن. در هر صورت که مسابقه امروز رو از دست داده بود و یکی از رقیبانش از استرالیا اول شد...وقتی ملودی با ناراحتی روی تخته موج خودش دراز کشیده بود، اومد سمتش و با حالت مسخره کردن گفت: ـ مدعیه مو قرمز، دیدی آب هم باهات همکاری نکرد! ملودی اونقدر ناراحت بود که رمقی براش نموند تا جوابشو بده!
- 89 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و پنجمین متن نیمهشب خب در جواب عزیزانی که ازم میپرسن چرا تو رابطه نمیری؟؟ باید عرض کنم که: دوست پسر داشتن هم دیگه مثل خونه داشتن داشته، هر کی داره از قدیم الایام داره... وگرنه اینایی که ما داریم میبینیم، از ترس تاچ شدن و هزارتا چیز دیگه نمیشه نزدیکشون شد، چه برسه بخوابم باهاشون واسه آینده برنامه ریزی کنیم. 14:14 هفتم شهریور
-
پارت هشتاد و ششم مادام صافار چند دور فوتش کرد و گفت: ـ چشم بد ازت دور بشه گل من! همین لحظه یکی از شرکت کنندهها که یجورایی رقیب ملودی میشد اومد نزدیکشون و دست به کمر ایستاد و مدعی گفت: ـ کور خوندی ملودی! اینبار من اول میشم. ملودی با اعتماد بنفس مقابلش وایستاد و گفت: ـ حالا میبینیم! این آب زندگیه منه...میبینی که امروز هم با کدوممون همراهی میکنه! همین لحظه داور مسابقه از پشت میکروفون اعلام کرد: ـ شرکت کنندههای محترم لطفاً با تخته خود تو جایگاه قرار بگیرن و با سوت من شروع کنین! ملودی و دو نفر دیگه با تخته وارد آب شدن و موسیقی مجموعه آغاز شد. تماشاچیها سر جای خودشون قرار گرفتن و همه مشغول تشویق کردن شدن. مادام صافار با استرس رو به پادشاه گفت: ـ من خیلی استرس دارم. بنظر اون اینبار هم موفق میشه؟! پادشاه هیوبرد گفت: ـ اون مثل اریک هیچوقت تسلیم نمیشه! مطمئنم که اینبار هم میتونه! مادام صافار اشکهاش و پاک کرد و گفت: ـ کاش پرنس اریک هم اینجا بود و دخترش رو میدید و بهش افتخار میکرد! پادشاه با ناراحتی فقط آه تلخی کشید! همیشه در جواب به ملودی به اینکه میپرسید پدر و مادرش کجان؟؟ پادشاه فقط سکوت میکرد. از اینکه ملودی به عکسای پدرش با ناراحتی خیره میشه، حالش گرفته میشد! اصلا وقتی خودش از چیزی خبر نداشت، چی میتونست بگه! پسرش یهو غیب شده بود و بعد مدتها یه سفره ماهی یه نوزاد و داد دستش و گفت که حاصل عشق اریک و یه پری دریایی به اسم آریله!
- 89 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و چهارمین متن نیمهشب یک نصیحت به برادران: اگر تا حد خوبی از دختری خوشتون اومد، سعی کنید بمونید باهاش و فکر نکنید جایی براتون ریدن. 13:13 هفتم شهریور
-
سوا جون هو شروع به دنبال کردن QAZAL کرد
-
#پانصد و هفتاد و سومین متن نیمهشب خودت را بخاطر زودتر نفهمیدن چیزی که فقط زمان میتونست بهت بفهمونه... بیخش عزیزم... 22:22 ششم شهریور
-
پارت هشتاد و پنجم سفره ماهی لبخندی زد و گفت: ـ دلم برات تنگ شده بود ولی امروز بابت یه قضیه خیلی مهم پیشت اومدم! مورلین سریع گفت: ـ چی شده؟؟! سفره ماهی قضیه نوزاد انسان بدنیا اومده توسط آریل رو براش تعریف کرد و از مورلین خواست تا اگه کسی چیزی پرسید بگه که اون بچه خوراک کوسهها شده! مورلین گفت: ـ خیالت از جانب ما راحت باشه! سفره ماهی با مورلین خداحافظی کرد و به سمت آتلانتیس به راه افتاد. ( هجده سال بعد ) ملودی کنار پادشاه هیوبرد و تو قصر با آداب پرنسسها و به زیبایی بزرگ شد. هیوبرد ملودی رو عین پسرش اریک دوست داشت و همیشه مراقبش بود. ملودی از همون بچگی بخاطر ژن پری دریایی که درونش بود بینهایت عاشق دریا و شنا کردن بود اما هیوبرد زیاد با این موضوع موافقت نبود اما هرکاری که میکرد و هر حرفی که میزد نمیتونستم مانع ملودی بشه. اونم مثل مادرش فقط به فکر آرزوها و رویاهای خودش بود. از بچگی عاشق موج سواری بود و تو مسابقات زیادی شرکت میکرد و بعدش هم به صورت حرفهایی این موضوع رو ادامه داد. و هیوبرد هیچوقت اون راز رو پیشش باز نکرد و گذاشت تا زندگی عادی خودش رو ادامه بده. اون روز تو مسابقات بینالمللی که بین موج سواران کشورهای دیگه هم برگزار میشد اتفاق عجیبی افتاد...ملودی در کنار سه نفر دیگه مشغول گرم کردن بود و منتظر بود تا مسابقه شروع بشه. هیوبرد و مادام صافار و آرینا اومده بودن تا ملودی رو تو این روز به خصوص تنها نذارن. ملودی رو به پدربزرگش گفت: ـ پدربزرگ بنظرت من برنده میشم؟؟ هیوبرد با اطمینان موهاش و پشت گوشش گذاشت و پیشونیش و بوسید و گفت: ـ مثل همیشه عزیزم؛ مطمئنم که برنده میشی!
- 89 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و دومین متن نیمهشب بیش از حد فکر کردن همیشه به حل مشکلات کمک نمیکنه؛ بلکه بیشتر به استرس و اضطراب دامن میزنه. گاهی بهترین تصمیم اینه که هیچ تصمیمی نگیری! 20:20 ششم شهریور
-
پارت هشتاد و چهارم سفره ماهی گفت: ـ نمیشه! و بچه رو از بغل آریل گرفت و برد پیش ارسال. سفره ماهی خیلی دلش به حال آریل و نوزاد بدنیا اومده سوخت، برای همین قبل از اینکه بچه رو پیش ارسال ببره، گردنبندی که آریل تو گردنش گذاشت و برد توی لباسش تا دیده نشه! ارسال با دیدن بچه رو به سفره ماهی گفت: ـ بچه انسان بدنیا آورده، وسط اقیانوس رهاش کن تا خوراک نهنگ و کوسهها بشه. سفره ماهی آب دهنش و قورت داد و نگاهی به نوزاد بیگناه کرد و گفت: ـ اما سرورم... ارسال از جاش بلند شد و حرفش و قطع کرد و گفت: ـ از دستور من مخالفت میکنی؟؟ سفره ماهی که از حالت ارسال واقعا ترسیده بود سریع گفت: ـ نه سرورم، ببخشید! بعدش بچه رو گرفت و از آتلانتیس خارج شد. قبل از خارج شدن هر چی با خودش فکر کرد، دلش نیومد اون بچه بیچاره رو وسط اقیانوس ول کنه! بنابراین از توی آشپزخونه قصر یه صندوقچه پیدا کرد و بچه رو داخلش گذاشت. سفره ماهی قضیه پرنس اریک و آریل رو میدونست و در جریان بود که آریل سر چه طلسمی گول خورده و به این وضعیت دچار شده! میخواست اون بچه رو به آدمای سمت خشکی و پادشاه بسوزه تا حداقلش خودش عذاب وجدان نداشته باشه و این بچه بیچاره زنده بمونه! ارسال هم چیزی نمیفهمید...سفره ماهی وقتی به خشکی رسید، پادشاه رو اونجا دید و نوهاش رو بدست اون سپرد و سریعا از اونجا دور شد. حس سبکبالی داشت. درسته برای ارسال کار میکرد اما نمیتونست تو اقدام به قتل همکاری کنه! چون نمیتونست سرشو پیش وجدان خودش بلند کنه. چیزی که بود کل اقیانوس فکر میکردن که بچه آریل مرده و این قضیه هم به دست فراموشی سپرده میشد. موقع برگشت از خشکی، سمت پناهگاه کوسه های دریایی رفت و با تحکم یکیشون و صدا زد: ـ مورلین؟؟ مورلین سر دسته کوسهها بود که دوستی قدیمی با سفره ماهی داشت. با دیدن اون بیرون اومد و گفت: ـ سلام رفیق قدیمی، خیلی وقت بود ندیدمت!!
- 89 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و یکمین متن نیمهشب من نمیدونم چرا اینجوریه!!! اونی که وایب خوبی هم میده و انگار آدم خوبیه، جاهای مهم دیگه زندگیش میلنگه:) این دیگه چه مدلشه خدایا؟! 14:14 ششم شهریور
-
پارت هشتاد و سوم هیوبرد ملودی رو تو بغل خودش گرفت. از نظرش اون نوزاد، تا به اون روز قشنگترین نوزادی بود که تا حالا دیده بود. مدل چشماش شبیه اریک بود. هیوبرد با خودش فکر کرد که چرا آریل خودش این بچه رو پیشش نیورده و بعد با خودش گفت : احتمالا بخاطر اون زمان هنوزم از دستم دلگیره...نوزاد شروع به مکیدن شصتش کرد و هیوبرد سرشو بوسید و گفت: ـ ولی قول میدم که از تو مثل تخم چشمام مراقبت کنم عزیزم. و بعدش به سمت قصر رفت...هیوبرد نمیدونست که در اعماق اقیانوس چه اتفاقی افتاده و بخاطر اون طلسم اقیانوس از رده خودش خارج شده و موجها نظم خودشون و از دست دادن، حرکات اضافی موجودات دریا از بین رفته و همه چیز صد برابر سخت گیرانه تر شده...ارسال از همه مالیاتهای سنگینی میگرفت و بینهایت ازشون کار میکشید. آریل و سباستین فلاندر حدود یکسال تو اتاق آریل زندانی بودن و چندتا از سربازهای ارسال وظیفه خدمت رسانی محدود بهشون رو داشتن. آریل بعد از چند ماه دید که خلقیاتش تغییر کرده و اندامش داره تغییر شکل میده، اونجا بود که متوجه شد بارداره...یه مدت طولانی برای این موضوع غصه خوردن چون وقتی ارسال این قضیه رو شنید، قسم خورد که بعد از بدنیا اومدن، اون بچه رو از بین میبره. آریل مدتها تو دل خودش دعا کرد که فرزندش از شر ارسال در امان بمونه چون اون بچه تنها ثمره عشق آریل و پرنس اریک بود. تو این مدت هم سباستین و هم فلاندر تمام راههای رو امتحان کردن تا بتونن آریل رو فراری بدن اما هیچ راهی نبود! بعد از زایمان کردن آریل، تنها کاری که تونست انجام بده، گردنبند صدفی بود که از مادرش بهش رسیده بود و آتلانتیس رو به یادش میورد، اون گردنبند رو به گردن ملودی گذاشت تا بلکه یه روز دخترش بتونه راه اقیانوس رو پیدا کنه و اونا رو نجات بده! درسته آریل یه انسان بدنیا آورده بود اما نیمی از پری دریایی بودنش تو وجود دخترش هم بود! سفرهماهی که به زایمان کردن آریل کمک کرده بود، درجا اونو از آغوش مادرش جدا کرد و گفت: ـ بسته دیگه، ارسال گفته آدمیزاد نباید اینجا باشه. آریل با گریه گفت: ـ بذار فقط یکم دخترم رو بغل کنم!
- 89 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتادمین متن نیمهشب دلم انگار میخواد یکسریا رو دوباره باور کنه اما اینقدر توی زندگیم آدمای نادرست اومدن که ناخواسته از همه آدمایی که میخوان بهم نزدیک بشن، فاصله میگیرم. شاید آدمای خوبی باشن ولی واقعا بهشون اعتماد ندارم... 2:02 پنجم شهریور