رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,135
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    70

QAZAL آخرین بار در روز آذر 9 برنده شده

QAZAL یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,435 بازدید کننده نمایه

دستاورد های QAZAL

Grand Master

Grand Master (14/14)

  • Conversation Starter
  • Very Popular نادر
  • Reacting Well
  • Collaborator
  • First Post

نشان‌های اخیر

5.4k

اعتبار در سایت

  1. #ششصد و چهاردهمین متن نیمه‌شب ‏من درک هامو کردم الان فقط دنبال توقع ام جاست مانی جاست طلا جاست دسته گل بزرگ. 16:16 بیستم شهریور
  2. پارت صد و بیست و ششم تا به خودش اومد، لوییس و پیش خودش دید که می‌گفت: ـ ملودی بجنب بیا! ملودی گفت: ـ تو اقیانوس آتیش سوزی شده لوییس! لوییس با حالت عجله و کلافگی گفت: ـ بابا بیا دیگه، وقت نداریم! ملودی به حرفش گوش کرد و همراهش رفت و دید که مرلین در حال باز کردن قفل در اتاق آریله! اون لحظه بود که متوجه شد لوییس از قصد اینکارو کرده تا نگهبانا رو از اون منطقه دور کنه و ملودی بتونه بره پیش آریل. وقتی در باز شد، ملودی خودشو انداخت تو اتاق چون دیگه نمی‌تونست زیر بار سنگین اون گردنبند دووم بیاره! آریل و سباستین با ترس ملودی رو در آغوش کشیدن...همون لحظه لوییس گفت: ـ نفرین این گردنبند خیلی زیاد و سنگینه؛ به زور تونست تحمل کنه؛ از گردنش درش بیارین! آریل سریع قفل گردنبند ارسال رو از توی گردن ملودی باز کرد که ملودی بالاخره تونست به خودش بیاد!! آریل دخترش و نوازش کرد و گفت: ـ نفس بکش عزیزم! تموم شد! ما موفق شدیم... مرلین همین لحظه از داخل تل روی سرش جلبک سیاه رو درآورد و داد دست آریل! آریل به گردنبند ارسال و جلبک سیاه نگاه کرد که فلاندر با ترس گفت: ـ آریل بجنب! الان همشون متوجه میشن! آریل گردنبند و جلبک سیاه رو دست ملودی داد و گفت: ـ اینو باید خوده ملودی انجام بده؛ کسی که برای نجات آتلانتیس اومده! ملودی با افتخار قبول کرد و گردنبند و انداخت روی زمین و بعدش مرلین، سباستین، فلاندر پشت ملودی قرار گرفتن. ملودی دست مادرش رو گرفت و با لبخند رو بهش گفت: ـ با هم انجامش بدیم مامان!
  3. #ششصد و سیزدهمین متن نیمه‌شب معلومه سخت گيرم وقتى سيگار نمیكشم، مشروب نمیخورم، هرجايى نميرم، هر آدميو در حد خودش نگه ميدارم، خوش انرژی ام، پر از ذوق و انگیزم، خانواده دارم و میخوام با يك نفر تا ابد باشم. پس قطعا سخت گیرم عزيزم و اين هيچ مشكلى نداره . 15:15 بیستم شهریور
  4. تو چرا اینقده تو انجمن کمرنگ شدی هان؟؟؟😕

    نمیگی دل من واست تنگ میشه؟؟؟😭

    1. QAZAL

      QAZAL

      منممم دلم تنگگگ شد🥰😍🥹❤️

      درگیر رمانمم میام پارت می‌ذارم میرم😂🫶🫂

  5. #ششصد و دوازدهمین متن نیمه‌شب من اصلا زیبایی واضح تایپم نیست زیبایی باید رازآلود و کشف‌کردنی باشه؛ شکل لبخند، برق و حرکات چشم، میمیک صورت، لحن حرف زدن و چیزهای جزئی دیگه که نیازمند دقت‌ان و به مرور زمان قشنگ و قشنگ‌تر میشن برات. 23:23 نوزدهم شهریور
  6. پارت صد و بیست و پنجم یکی از نگهبانا گفت: ـ ولی چنین چیزی به ما اعلام نکردن! ملودی عزم خودشو جزم کرد و دست رو قلبش گذاشت، نفس خودشو بیرون داد و خیلی عادی گفت: ـ من قبلاً هم وارد این اتاق شدم اما خب اگه میخواین یبار دیگه برم و بگم ارسال خودش بهتون بگه! ولی میدونین که از این موضوع عصبانی میشه چون از تکرار متنفره! دو تا نگهبان مردد شدن و بهم نگاه کردن! اما مشخص بود قانع نشدن! یکیشون با اخم رو بهش گفت: ـ متأسفیم ولی تا به ما اطلاعی داده نشده، نمی‌تونیم شما رو به این اتاق راه بدیم! ملودی و لوییس و مرلین از اتاق دور شدن! ملودی با استرس گفت: ـ وای حالا چیکار کنیم؟؟! الان که به آخرش رسیدن دلم نمی‌خواد خراب بشه! هر لحظه امکانش هست ارسال بیاد بیرون و بفهمه اون گردنبندی که تو اتاقش هست، تقلبیه! اون موقع دیگه کارمون تمومه! لوییس یکم فکر کرد و گفت: ـ نگران نباش، می‌دونم باید چیکار کنم! ملودی با تعجب نگاش کرد که لوییس از اونجا دور شد! ملودی از مرلین پرسید: ـ میخواد چیکار کنه؟؟! مرلین گفت: ـ همینجا منتظر باش ملودی! ملودی دیگه چیزی نپرسید و همون‌طور که بهش گفته شد، منتظر موند! چند دقیقه بعد کل اقیانوس گرفتار صدایی هشدار بلندی شد! ملودی خیلی ترسید!! تمام نگهبانای اون منطقه با گفتن آتش سوزی شده از اون منطقه پراکنده شدن.
  7. پارت صد و بیست و چهارم جاشون با کمی کشتن پیدا کرد! دقیقا کنار در حمومش بود. رفت و دکمشو زد و خاموش کرد. حالا می‌تونست دقیقا وسایل داخل اتاق رو ببینه...چشمش به یه صدف طلایی براق گوشه کشوی تختش خورد! خودش بود...سریعا اون گردنبند فیک رو با گردنبند اصلی عوض کرد...دوباره برگشت و دکمه‌ی مه رو زد و با آرامش کامل از اتاقش خارج شد... سعی کرد جلوی نگهبانا طوری خارج بشه که کسی شک نکنه!! باورش نمیشد بالاخره تونست از پس این مرحله هم بربیاد! با سرعت به سمت مرلین و لوییس رفت. لوییس با دیدنش گفت: ـ گرفتیش؟؟ ملودی با چشماش بهش اشاره کرد. لوییس گفت: ـ پس بجنبید بریم سمت اتاق آریل...کارکنای قصر دارن از خواب بیدار میشن! مرلین گفت: ـ تازه از لاکپشت و چند نفر دیگه هم شنیدم که داشتن دنبال خارپشت می‌گشتن! توروخدا عجله کنید تا لو نرفتیم. ملودی سرعت شنا کردنش و بیشتر کرد! انگار گردنبند ارسال گردنشو اذیت میکرد اینقدر که پر از جادوی سیاه و نفرین و طلسم بود. ملودی گفت: ـ گردنبندش داره اذیتم می‌کنه! نمیتونم خوب اطرافم رو ببینم. لوییس یه طرف دستش و گرفت و مرلین هم دست دیگشو گرفت و گفت: ـ ملودی لطفاً خودتو نباز! خیلی کم مونده تا برسیم. مرلین گفت: ـ به ما تکیه بده! ملودی تمام تلاشتو کرد تا بتونه سرپا بمونه! وقتی رسیدن دم در اتاق آریل، ملودی از بس این گردنبند بهش فشار آورده بود، نمی‌تونست حرف بزنه! بجاش مرلین گفت: ـ درو باز کنین، بنا به گفته ارسال ملودی باید بره تو این اتاق!
  8. #ششصد و یازدهمین متن نیمه‌شب احساس میکنم یه چیزی توی دلم هست که نمیتونم کامل براش اسم پیدا کنم، نه کاملاً غمه، نه کاملاً آرامش، یه حس مبهمه که بعضی روزها سنگین‌تر میشه و بعضی روزها فقط گوشه‌ای از ذهنم میشینه. احساس میکنم خیلی چیزها رو تحمل کردم بدون اینکه دربارشون حرف بزنم، خیلی مسیرها رو رفتم بدون اینکه مطمئن باشم به کجا میرسم و با این حال هنوز یه جایی درونم هست که نمیخواد دست از ادامه دادن بکشه، همون جایی که با وجود تمام خستگی‌ها هنوز آروم زیر لب میگه شاید فردا کمی بهتر باشه. 22:22 نوزدهم شهریور
  9. #ششصد و دهمین متن نیمه‌شب غم انگیز ترین چیزی که آدم می‌تونه از خودش بپرسه اینه که "چرا اونقدری که من حواسم به همه هست، هیچ‌کس حواسش به من نیست." 15:15 نوزدهم شهریور
  10. پارت صد و بیست و سوم ملودی حرفاشونو تایید کرد و زیرلب زمزمه کرد: ـ امیدوارم بتونم از پسش بربیام! بعد از چند دقیقه وارد قصر شدن، بجز نگهبانای در ورودی هنوز کارکنای دیگه قصر بیدار نشده بودند! ملودی به سمت اتاق ارسال راه افتاد و به صدف دریایی گفت: ـ با ارسال کار مهمی دارم! صدف نگاهی به ملودی انداخت و گفت: ـ الان وقت نداره! ملودی رفت نزدیک صدف و آروم زیر گوشش گفت: ـ راجب آریل چیز جدیدی فهمیدم! اگه ارسال بفهمه نذاشتی سر وقت بیام و این موضوع رو بهش بگم، باهات برخورد می‌کنه! صدف که این موضوع رو شنید و در عین حال هم میدونست، ارسال سر قضیه تاج و آریل با کسی شوخی نداره، در اتاق ارسال رو باز کرد و گفت: ـ برو تو؛ قبل از اینکه ارسال بره حمام حرفاتو بهش بزن! ملودی با سر حرفش و تایید کرد و وارد اتاق ارسال شد... دوباره اون مه‌ غلیظ جلوی چشماشو گرفت...چند دور ارسال رو صدا زد: ـ ارسال؟؟! ارسال اینجایی؟؟! اما وقتی صدای شیرآب رو شنید، متوجه شد که ارسال وارد حمام شده؛ بنابراین با سرعت دست بکار شد و دنبال گردنبند گشت...تمام جاها رو به سختی زیر و رو کرد! اما اون گردنبند انگار آب شده بود و رفته بود زیر زمین. دوباره داشت ناامید می‌شد که یهو فکری به ذهنش رسید! اگه منبع این مه رو از تو اتاق پیدا می‌کرد و اون مه رو از بین می‌برد، راحت‌تر می‌تونست وسایل داخل اتاق رو ببینه!
  11. #ششصد و نهمین متن نیمه‌شب او امن بود؛ اگر دیگران به من می‌گفتند نکن، او همیشه دست هایش را دراز می‌کرد تا بعد از گریه اشک هایم را پاک کند. 1:01 هجدهم شهریور
  12. پارت صد و بیست و دوم ملودی بهش لبخندی زد و گفت: ـ توجشن اقیانوس تو هم دعوتی، حتما بیا و خودت بهش بگو.... مطمئنم که اونم کلی دلش برات تنگ شده! بعدش پرید توی آب و اسکاتل گفت: ـ دمت گرم دختره آریل، خوشحال شدم از دیدنت... ملودی هم براش دست تکون داد و گفت: ـ ممنونم اسکاتل... بعدش به همراه مرلین و لوییس به سمت آتلانتیس شنا کردن...تو مسیر ، ملودی از مرلین پرسید: ـ مرلین در کمد و قفل کردید یجوری که خارپشت نتونه ازش بیرون بیاد؟؟ مرلین گفت: ـ آره بابا، نگران نباش! ملودی گفت: ـ الان فقط مونده مرحله آخر که سخت‌ترین مرحلست... لوییس تایید کرد و گفت: ـ خیلی باید مراقب باشی ملودی! ملودی پرسید: ـ ارسال ساعت چند میره سمت حمام و اینکه چقدر طول می‌کشه؟!! لوییس گفت: ـ تقریبا یک ساعت دیگه باید بره... مرلین گفت: ـ بنظرم بعد رفتنش به نگهبان دم اتاقش بابت اینکه چیز جدید راجب آریل فهمیدی بگو، که بذاره بری داخل! لوییس گفت: ـ حق با مرلینه، این تنها راه ورود به اتاق ارساله...
  13. #ششصد و هشتمین متن نیمه‌شب من اعتقادی به انتقام ندارم چون آدم‌هایی که دلشون تاریکه، دیر یا زود با دست خودشون زندگیشون رو نابود می‌کنن. 17:17 هجدهم شهریور
  14. #ششصد و هفتمین متن نیمه‌شب ‏اتفاقا خانواده خیلی مهمه، رفتارش تو خیابون مهمه، نوع حرف زدنش مهمه، الویت هاش هدف هاش مهمه، رفتارش با حیوون ها مهمه، دوستای دورش مهمه، اینکه با کسی که براش منفعتی نداره چطور رفتار میکنه مهمه، کنترل موقع عصبانیتش مهمه، شخصیت هر کسی از همین جزئیات شروع میشه، همه ی جزئیات یه آدم مهمه. 14:14 هجدهم شهریور
  15. پارت صد و بیست و یکم مرلین گفت: ـ امیدوارم درست کرده باشه! همشون چشم امیدشان به اسکاتل بود. اسکاتل رو صخره فرود اومد و مثل همیشه سرحال رو به ملودی گفت: ـ سلام پرنسس ملودی بهش نگاه کرد و با استرس پرسید: ـ چیشد اسکاتل؟؟ تونست درست کنه! اسکاتل یکم قیافشو ناراحت کرد و گفت: ـ متاسفم... انگار کوهی غم رو شونه های ملودی نشست و تا خواست گریه کنه دوباره اسکاتل با شادی به گردن خودش اشاره کرد و گفت: ـ شوخی کردم....بهترین از این نمی‌تونست دربیاره! لوییس از همون داخل آب، یه سنگ به اسکاتل پرتاب کرد و با خشم گفت: ـ احمق، این مسئله شوخی داره؟؟ سکته کردیم هممون! ملودی با شادی گردنبند رو از گردن اسکاتل درآورد و بعد به ورقه نگاه کرد....لوییس و مرلین هم اومدن نزدیک و لوییس گفت: ـ واقعا خیلی شبیه، مو نمیزنه... ملودی بی‌مقدمه اسکاتل رو بغل کرد و گفت: ـ اسکاتل کار خیلی بزرگی رو برامون انجام دادی، خیلی ممنونم. اسکاتل صورت ملودی رو نوازش کرد و گفت: ـ به مادرت بگو هر وقت از اون اسیری درومد یه سر به من بزنه، خیلی دلم براش تنگ شده.
×
×
  • اضافه کردن...