رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,830
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

QAZAL آخرین بار در روز شهریور 24 برنده شده

QAZAL یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,138 بازدید کننده نمایه

دستاورد های QAZAL

Grand Master

Grand Master (14/14)

  • Conversation Starter
  • Very Popular نادر
  • Reacting Well
  • Collaborator
  • First Post

نشان‌های اخیر

4.9k

اعتبار در سایت

  1. پارت صد و نود و نهم خداروشکر که چیز جدی نبود و فقط فشارش اومده بود پایین و بهش سرم وصل کردن. آهو جلوی در اتاق ازم پرسید: ـ بردیا الان چی میشه؟ گفتم: ـ تا ابد همون تو میمونه و جزای خیانتشو پس میده. از آرش پرسیدم و گفت که حانیه و آرمان هم به جرم همکاری باهاش دستگیر شدن و کافشون و پلمپ کردن. آهو با ناراحتی گفت: ـ هیچوقت فکرش و نمی‌کردم که حانیه اینقدر ازم متنفر باشه که بخاطر پول برام پاپوش درست کنه. موهاش و گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ همش بخاطر اینه که می‌دونه چقدر ازت پایینتره و بهت حسادت می‌کنه. اونم تقاص بدیاش با تو رو پس میده. دست من و گرفت و به اطراف نگاه کرد و گفت: ـ بردیا تو بیمارستانیم‌. عادی گفتم: ـ چیه مگه؟؟ نمیتونم زن قشنگم و ناز بدم؟؟ گفت: ـ ولی هنوز اسم پریسا تو شناسنامته! گفتم: ـ ورقه طلاق و امضا کردم و دادم به آرش تا به دستش برسونه. همین امروز اینکار تموم میشه. همین لحظه صدای مامان بلند شد: ـ بردیا؟؟ سریع رفتیم داخل و گفتم: ـ مامان؟؟ حالت خوبه؟ مامان با خستگی گفت: ـ خوبم، یکم سرم گیج می‌ره.
  2. پارت صد و نود و هشتم گفتم: ـ مامان ازت خواهش میکنم با خودت اینجوری نکن! بخدا ارزششو نداره. همین لحظه در اتاق سرگرد باز شد و پریسا رو با دستای بسته شده میخواستن ببرنش که نگاه همه ما برگشت سمتش...مامان یهو انگار قدرت گرفت و دستای منو کنار زد و رفت و به پریسا حمله‌ور شد و گفت: ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید...خدا لعنتت کنه! هم پلیسا و هم خوده ما به زور مامان و ازش جدا کردیم. پریسا همش خیره به من بود و فقط یه جمله گفت: ـ من همه اینکارا رو برای دوست داشتن تو کردم. گفتم: ـ تو واقعا مریضی؛ باید درمان بشی. مامان بازم میخواست بهش حمله کنه، که بردنش و این‌بار آهو جلوی مامان و گرفت. مامان اینقدر غرق گفتن احساساتش بود، اصلا متوجه آهو نشده بود و آهو هم بخاطر ترسش، انگار زیاد نزدیکش نمی‌شد. وقتی آهو رو دید گفت: ـ منو ببخش دخترم! خیلی راجبت بد قضاوت کردم. یهو انگار تمام قواش خالی شد و جلوی پای آهو افتاد. آهو هم نشست و گفت: ـ اعظم خانوم دارین چیکار میکنید؟!! توروخدا بلند شین... اما مامان نتونست طاقت بیاره و تو بغلش بیهوش شد. آهو با صدای بلند گفت: ـ بردیا...بردیا، بیا توروخدا...مامانت غش کرده. رفتم سمتش و لیوان آب و ریختم رو صورتش اما اصلا هیچی به هیچی...سریعا به آمبولانس زنگ زدم.
  3. #چهارصد و پنجاه و سومین متن نیمه‌شب به قول آقای چاپلین کم باش، اصلاً هم نگران کم شدنت نباش؛ آن کس که اگر کم باشی گُمت کند همانی‌ست که اگر زیاد باشی حیفت می‌کند. 22:22 بیست و چهارم تیر
  4. پارت صد و نود و هفتم محکم بغلش کردم و گفتم: ـ مامان تلخه می‌دونم ولی واقعیته! اون.‌‌..اون قاتل واقعیه کیانه‌. مامان با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ آخه چرا؟؟ چرا؟؟ بچه من باهاش مگه چیکار کرد؟؟ مگه ما بجز احترام، چیزی براش کم گذاشتیم؟ گفتم: ـ نه مادر من ما چیزی کم نذاشتیم، اون دختر ذاتش خراب بود...گویا از همون اول به من علاقمند بوده... دیگه زبونم نکشید ادامه حرفم و بزنم! مامان زد به سر خودش و زیرلب زمزمه کرد: ـ خب با حسین ( پدرم ) خدابیامرز بود...حق باهاش بود. از همون اول می‌گفت من یه چیزی تو این دختر میبینم که خوشم نمیاد اما من گوش ندادم. دستش و گرفتم و بوسیدم و گفتم: ـ نکن قربونت بشم! خواهش میکنم ازت... ولی اصلا فایده نداشت. گفت: ـ یعنی من دست دستی چشامو بستم و ندیدم و گذاشتم پسرم و بکشه؟؟! کیان منو ببخش مادر... مامان اصلا آروم نمی‌شد. شوکی که بهش وارد شده بود حتی از مرگ کیان هم بیشتر بود. دستش و می‌گرفتم و نمیذاشتم تا به خودش آسیب بزنه. رو به آهو گفتم: ـ عزیزم میشه بری یه لیوان آب بیاری؟ آهو سریع رفت و آرش گفت: ـ خاله تو رو خدا با خودت اینجوری نکن! الان به سزای عملش رسیده...خون کیان پایمال نشد. مامان با گریه می‌گفت: ـ یعنی من چند ماه قاتل پسرم و دلداری میدادم و کاری کردم تا با بردیا عقد کنه؟؟
  5. #چهارصد و پنجاه و دومین متن نیمه‌شب از رها كردن نترس ... هیچکس نميتونه چیزی كه مال توئه رو ازت بگیره ؛ وتمام دنيا نميتونن چیزی كه مال تو نيست رو حفظ كنن همینقدر ساده و قشنگ 17:17 بیست و چهارم تیر
  6. پارت صد و نود و ششم سرگرد گفت: ـ اون پیرمرد راننده همون تاکسی بود که آهو عمادی رو اون روز تا جنگل رسوند و بعدش بخاطر کنجکاوی اونجا موند و تمام چیزا رو دید. با تعجب پرسیدم: ـ یعنی بردیا... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ بله از قبلش متوجه شده بودن، قتل برادرش کار شماست و این کار در واقع نقشه خودشون و وکیلشون بود تا قاتل اصلی رو گیر بندازن. سکوت کردم...بردیا اینقدری ازم متنفر بود که حتی بعد چند ماه از مرگ برادرش، خواست پرونده رو دوباره باز کنه و منو بفرسته زندان. هیچوقت تو زندگی براش مهم نبودم...هیچوقت منو ندید...من فقط دوسش داشتم. تنها تقصیر من، زیاد از حد عاشق بودن بردیا بود. ( بردیا ) بالاخره پریسا تو تله افتاد و دستگیرش کردند. دیگه راه فرار نداشت...قیافش اون لحظه دیدنی بود. اصلا فکرشو نمی‌کردم که گیر بیفته! ولی بهرحال خورشید هیچوقت پشت ابر نمی‌مونه. حالا فقط میموند حقیقت ماجرا که به مامان باید میگفتم؛ یه شوک عظیم دیگه بابت عروسش بهش وارد می‌شد اما چاره‌ایی نبود. آرش رفته بود دنبالش تا بیارتش اداره آگاهی و من ازش خواستم تو مسیر آماده‌اش کنه. تو راهرو در حال قدم زدن بودم که آهو دستم و گرفت و گفت: ـ بردیا توروخدا آروم باش! با استرس گفتم: ـ استرس حال مامان و دارم آهو...یبار دیگه هم ناامید میشه. همین لحظه مامان با صدای بلند و ناراحتی اومد سمتم: ـ بردیا؟؟ آرش چی میگه؟؟ بگو داره دروغ میگه...پریسا...پریسا عین دختر خودم میمونه...برو با سرگرد حرف بزن بردیا... مطمئن باش براش پاپوش دوختن.
  7. پارت صد و نود و پنجم بخاطر اینکه من باردار نمی‌شدم اعظم خانوم تصمیم گرفت یه هوو بیاره تا با وجود تنها پسرش، نسلش ادامه پیدا کنه اما جالب اینجاست که بردیا فکر کنم ته دلش حس کرد که آهو مقصر نیست و از طرف خانواده رضایت داد و اون دختر از زندان آزاد شد و بدتر از اون این بود که میخواست از اون دختر بچه‌دار بشه...جلوی من و اعظم خانوم هم برای اینکه ما شک نکنیم اون اوایل یه مقدار باهاش بدرفتاری می‌کرد و می‌گفت که برای انتقام گرفتن ازش اونو آورده داخل خونه و چون یه جون از خانوادمون رو گرفت، باید یه جون دیگه بهمون اضافه کنه اما من احمق نبودم و می‌دیدم که همون موقعشم چجوری داره بهش نگاه می‌کنه و چجوری زیر زیرکی حواسش بهش هست...بخاطرش غیرتی می‌شد و پسر خان طایفه رو نزدیک بود به کشتن بده، بخاطرش دو روز تو بیمارستان سرپا موند و تو مدرسه جلوی چشم صدتا دانش آموز بغلش کرد و براش مهم نبود که ممکنه این کارش به شغلش لطمه بزنه...همون موقعشم دوسش داشت و حتی مرگ کیان هم نتونست این دوتا رو از هم جدا کنه...فکر می‌کردم تنها مانع بین منو بردیا، کیان بوده اما...اما اشتباه فکر می‌کردم. سرگرد احمدی تا آخرین لحظه‌ایی که من در حال تعریف کردن بودم، داشت می‌نوشت. دست از نوشتن برداشت و پرسید: ـ شهادت اون دوتا خانوم تو دادگاه هم کار شما بود؟ گفتم: ـ برای محکم کاری و اینکه آهو صد در صد تو زندان بمونه، مجبور بودم تا قبل از رسیدن دادگاهش این مسئله رو حل کنم. زنداداشش بخاطر پول خیلی راحت، دختره رو فروخت و قبول کرد اما خانوم رئوفی مقاومت کرد و سر آخر تونستم با مبلغ بالاتر و تهدید بیشتر بالاخره راضیش کنم...اما... ـ اما چی؟؟ ـ اما نفهمیدم اون پیرمرده که اومد جنگل و ازم پول خواست، کی بود؟؟ چجوری از همه این اتفاقات خبر داشت؟ چون حتی این دو نفری که من با پول خریده بودمشون هم از این موضوعات خبر نداشتن.
  8. #چهارصد و پنجاه و یکمین متن نیمه‌شب دیگر نمی‌خواهم غصه بخورم. هرچیز شده، باید می‌شده و هرچیز نشده، نباید می‌شده، می‌خواهم بعد از این زیاد فکر نکنم و زیاد دقیق نباشم و زیاد توجه نکنم... می‌خواهم آرام باشم؛ مگر چقدر زنده می‌مانم که تمام عمرم به فکر و خیال بگذرد؟! 11:11 بیست و چهارم تیر
  9. پارت صد و نود و چهارم بعدش خواستم یبار دیگه کیان و ببینم و حداقل باهاش خداحافظی کنم. رفتم تو سر خونه...پارچه سفید و از روش دادم کنار...آروم آروم خوابیده بود. نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند گریه کردم. آروم گفتم: ـ خواهش میکنم منو ببخش کیان. نمی‌خواستم اینجوری بشه. نمی‌تونستم بذارم همه چیو خراب کنی...واقعا شرمنده‌ام. بعدش اومدم بیرون و دیدم که آهو رو بردن کلانتری...تمام شک‌ها رو آهو بود و اون خودشم اینقدر تو شوک و تعجب بود که اصلا نمیتونست دفاعی از خودش بکنه...این وسط ریعکشنای بردیا هم واقعا جالب بود که خیلی عصبی بهش نگاه می‌کرد و فهمیدم بهترین موقعست تا دختره رو جلوی چشمش بد کنم و ویس ضبط شدشو نشون دادم و شروع کردم به مظلوم نمایی اینکه برای اینکه ازم انتقام بگیره، شوهرم و کُشت و خواست تنبیهم کنه. بنظر میومد که بردیا باور کرده بود و آهو رو بردن زندان چون اثرانگشتش بعد از من رو بدن کیان بود و از اونجایی که من تماسش و پاک کرده بودم، نمی‌تونست ثابت کنه که کیان براش زنگ زده....اعظم خانوم اینقدر ازش کینه به دل گرفته بود که خواست این دختر قصاص بشه بهرحال پسر بزرگش و ازش گرفته بود و منم بخاطر عذاب وجدانم خوب تونستم نقشمو بازی کنم....همه چیز داشت اونجوری پیش می‌رفت که میخواستم...می‌دونستم رسم خانوادشون اینه زنی که بیوه شد و اگه یه پسر مجرد دیگه تو خونه باشه، باید گردن بگیره و باهاش ازدواج کنه وگرنه خون ریخته میشه...بی‌نهایت خوشحال شدم که بالاخره دارم به خواسته چندین ساله ام میرسم. اما موضوع همینجا تمام نشد و فکر کنم آه کیان بدجوری دامنم و گرفت چون بردیا حتی از قبلم باهام بدتر و بی‌تفاوت‌تر برخورد می‌کرد و اصلا منو نمی‌دید. حتی با وجود اینکه اون دختر تو زندان بود.
  10. پارت صد و نود و سوم با ترس وقتی برش گردوندم، از چیزی که دیدم وحشت کردم و دو سه قدم رفتم عقب...یه شاخه خیلی تیز که روی زمین بود، تو شکمش فرو رفته بود و از دهن و شکمش همینجور خون میومد...جوری که به سختی نفس می‌کشید. اون لحظه تنها راه چاره‌ایی که به ذهنم رسید، این بود که دفتر و بگیرم و فرار کنم. دست گذاشتم رو شکمش و خواستم کمکش کنم اما یه آن به این فکر کردم که اگه کیان و نجات بدم، بعدش باید به هزارتا سوال جواب بدم که چرا سر کیان همچین بلایی اومد و کیان هم همه چیز و رو میداد. بنابراین دفتر و برداشتم و با همون حال ولش کردم و تا می‌تونستم دویدم...اما کجا میخواستم برم؟؟ چقدر میخواستم فرار کنم؟؟! باید یه راه به ذهنم می‌رسید...اما چه راهی؟؟ اگه یکم دیر می‌کردم اعظم خانوم و بردیا حتما زنگ میزدن‌ و میپرسیدن چه اتفاقی افتاده! باید تسلیم می‌شدم و ازش جدا می‌شدم. نمی‌شد همونجا ولش کنم...اونجوری شرایط خیلی بدتر می‌شد. وقتی دوباره برگشتم، دیدم که موقعیت نجات، خودش اومده پیش پای من...مثل اینکه کیان به آهو زنگ زده بود. آهو اومده بود بالای سرش...تازه نه تنها به آهو بلکه به بردیا هم زنگ زده بود. خیلیم حالش بد بود و مطمئن بودم طاقت نمیاره چون خیلی خون ازش رفته بود. بنابراین دفتر و شال خونیم و درآوردم و تو همون سطل آشغال انداختم. همونجا همون فکری که باید به ذهنم رسید. این کار و بندازم گردن آهو...چون همون روز هم منو تو حیاط تهدید کرده بود و من صداش و ضبط کردم که تو یه موقعیت ازش استفاده کنم و به همه بگم که اونجوری که فکر میکنن مظلوم نیست. اعظم خانوم به راحتی قبول می‌کرد چون اصلا از این دختر خوشش نمیومد و میموند بردیا که اونم راضیش می‌کردم... بعد یه تایمی قبل اومدن آمبولانس منم با نقش بازی کردن، رفتم کنارشون...تموم کرده بود و بردیا واقعا حالش خراب بود و اصلا تو حال خودش نبود...آهو هم که با شک داشت به این وضعیت نگاه می‌کرد و چوب و از تو شکمش درآورده بود و با دست خونی بالای سرش وایستاده بود...گوشی کیان که دقیقا کنار پاهام بود و برداشتم و همینجور که شال و گذاشته بودم جلوی صورتم و گریه میکردم، آروم تماسش و به آهو رو پاک کردم و سریعا گذاشتم همون جایی که بود...بعد اینکه رفتیم بیمارستان هم، وقتی بردیا آهو رو کشون کشون از بیمارستان برد بیرون. کیف آهو رو برداشتم و رفتم یه گوشه تا کسی منو نبینه! زدمش به پاور بانک تا وقتی روشن شد، سریعا تماس بردیا رو از گوشی اونم پاک کردم و کیفش و درجا گذاشتم سرجاش.
  11. پارت صد و نود و دوم نمی‌تونستم هیچی بگم! فقط اشک می‌ریختم. دلم نمی‌خواست کیان اینارو اینجوری بفهمه. همینجور جلوم قدم میزد و می‌گفت: ـ اگه یه درصد داداشم و نمی‌شناختم میگفتم کرم از اون بوده ولی تو آخر عوضی بودنی پریسا! مقصر من بودم که فکر میکردم بعد گذشت زمان، بهم علاقمند میشی. نمی‌دونستم دلت جای دیگست!! بخاطر همینم چشم نداری آهو رو ببینی و میخوای زندگیشون و خراب کنی اما این‌بار بهت این اجازه رو نمی‌دم. دوباره تن صداشو برد بالاتر و گفت: ـ من یا همچی و می‌خوام یا هیچی! دیگه هیچی نمیخوام. گمشو برو همون قبرستونی که ازش اومدی. منم این دفتر و همین امروز میبرم به مامان و بردیا نشون میدم و بهشون میگم که با چه هفت خطی این همه سال طرف بودن! همین امروز باید تکلیف منو تو مشخص بشه و شناسنامه من از اسم کثیف تو پاک بشه. خیلی مصمم حرف میزد و واقعا داشت می‌رفت. تابحال کیان و اینقدر جدی ندیده بودم و اصلا دلم نمی‌خواست همچین خراب شه! نه اینکه نگران زندگی خودم باشم، بیشتر نگران این بودم که طلاق گرفتم دیگه نمی‌تونستم بردیا رو ببینم... بنابراین بلند شدم و با همون گریه جلوی راهش وایستادم و گفتم: ـ کیان خواهش میکنم اینکارو نکن. با پوزخند عصبی گفت: ـ چرا؟؟ می‌ترسی بردیا و مامان بفهمن و تف کنن تو صورتت؟ همش میخواست بره و من محکم داشتمش و می‌گفتم: ـ نمی‌ذارم اینکارو کنی کیان! خرابش نکن. با عصبانیت گفتم: ـ از جلوی چشمام گمشو برو... نتونستم طاقت بیارم و با تمام قوا هلش دادم و گفتم: ـ کیان نمی‌ذارم همه چیز و خراب کنی! کیان پرت شد رو زمین و تکون نمی‌خورد؛ ترسیده بودم...با ترس رفتم کنارش و هلش دادم: ـ کیان؟؟ کیان؟؟
  12. پارت صد و نود و یکم هر شب و روز غصه خوردم که چرا خدا داره اینکارو باهام می‌کنه. کاش از همون اولش منو با بردیا اوکی می‌کردن. همین عشق بیش از حدم به برادر شوهرم باعث شد خودمو کامل از کنار کیان بکشم بیرون و راستش اونم انگار دیگه مایل نبود باهام وقت بگذرونه و عین دو تا دوست زیر یه سقف فقط داشتیم باهم زندگی میکردیم. تا اینکه فردای روزی که قرار بود بردیا و آهو عقد کنن، کیان بهم زنگ زد و تو جنگل باهام قرار گذاشت و من راستش خیلی تعجب کردم. تایمی که میبایست شرکت باشه، بود جنگل و با اصرار میخواست منو ببینه! بعدش که با فخری صحبت کردم فهمیدم در کمد بالا رو باز کرده و متوجه شدم دفترم اونجا نیست! شصتم خبردار شد که تمام اون چیزا رو خونده و تمام اون مسیری که میخواستم از خونه برسم به اون جنگل، داشتم به این فکر می‌کردم که چجوری باید این موضوع رو براش توجیه کنم؟؟ اصلا چطور می‌تونستم به شوهر خودم بگم که من از همون اولشم به تو حسی نداشتم و برادرت و دوست داشتم و فقط بخاطر اینکه برادرت و بتونم هر روز ببینم، قبول کردم کنار تو بمونم و باهات ازدواج کنم!! به نتیجه‌ایی نرسیدم. وقتی رسیدم اونجا، دیدم کیان کنار یه تخته سنگ وایستاده و دفتر هم تو دستشه؛ از تو نگاهش نمی‌تونستم چیزی بخونم اما مشخص بود حال خوبی نداره. وقتی رفتم روبروش نگاهم فقط به دفتر دستش بود. بهم نگاه کرد...یه نگاه طولانی...نگاهش هیچوقت از یادم نمیره...بعد کلی سکوت گفت: ـ پس بخاطر بردیا، کنارم بودی، هان؟ نتونستم حرفی بزنم. اومد نزدیکم و اولش با آرامش گفت: ـ تو که بلد نیستی با یه نفر تو رابطه باشی؛ دلت یه جای دیگست... بعد یدونه خوابوند تو گوشم و با فریاد گفت: ـ پس گو*خوردی باهام ازدواج کردی! مگه من بازیچه دست تو بودم؟؟ زنیکه... از همون اول باید می‌فهمیدم...از نگاهات و عشوه‌گریات جلوی برادرم باید می‌فهمیدم. از اینکه بردیا سختش بود جلوی من بهت نگاه کنه باید می‌فهمیدم! آخ کیان تو چقدر ابلهی! اینارو می‌دیدم اما نمی‌خواستم قبول کنم...گفتم شاید دارم توهم میزنم! نگو همش واقعیت بوده!
  13. #چهارصد و پنجاهمین متن نیمه‌شب من به تو نباختم، به اون تصویر قشنگی باختم که خودم ازت تو ذهنم ساخته بودم... 12:12 بیست و سوم تیر
  14. پارت صد و نود خدایا چرا اینجوری شد؟؟ من تو این زندگی فقط بردیا رو ازت خواستم و یجوری رقم خورد که بدترین اتفاقات برام افتاد! حالا هم بردیا و بقیه حقیقت و فهمیدم و تا عمر دارم باید تو زندان بپوشم چون به هیچ عنوان بردیا از خون برادرش نمی‌گذره. اینو مطمئن بودم. « اتاق بازجویی » سرگرد احمدی یه لیوان آب مقابلم گذاشت و ازم پرسید: ـ هدفت از قتل کیان معیری چی بود؟ همینجور که خیره به خودکار توی دستش بودم گفتم: ـ نمی‌خواستم بکشمش! اون یه اتفاق بود. ـ از اول همه چیز و تعریف کن. دیگه اینجا آخر خطه سرکار خانوم. همه چیز مشخص شده. دیگه باید اقرار کنی. راست می‌گفت. چاره‌ایی نداشتم و باید همه چیز و تعریف می‌کردم. سرگرد گفت: ـ سعی کن همه چیز و همون‌طور که بود تعریف کنی، شاید بشه تو مجازاتت تخفیف قائل شد. شروع کردم به تعریف کردن: ـ من از همون اولی که وارد خانواده شدم از بردیا خوشم اومده بود و دوسش داشتم اما شرایط به گونه‌ایی پیش رفت که زن کیان شدم. برای اینکه زیر یه سقف با بردیا باشم، اصلا برام مهم نبود زن آدمی باشم که دوسش ندارم. مهم این بود که بردیا تو اون خونه بود و من هر روز میدیدمش. تا اینکه یه چند سالی رفت مناطق محروم تا درس بده و منو تو دلتنگی گذاشت. یه دفتر قایمکی داشتم و از احساساتم داخلش می‌نوشتم. و اونو بالای کمد مخفی کرده بودم. اون بالا هم چیز خاصی نبود که شک کنم مثلا کیان ممکنه یه روز در اونجا و باز کنه. تا اینکه بعد مدتها برگشت و برخلاف انتظار من، خواست دختر مورد علاقش و به اعظم خانوم معرفی کنه و باهاش ازدواج کنه. از چشاش معلوم بود که خیلی دوسش داره این آتیش حسادت وجودم و بیشتر کرد. دلم نمی‌خواست اون دختر کنارش باشه. بردیا رو من فقط برای خودم میخواستم حتی شده تو رویاهام...حتی اگه به قیمت این بود که هیچوقت کنارش نباشم...خداروشکر اعظم خانومم بابت خانوادش با این ازدواج مخالف بود اما بردیا برخلاف کیان آدم سرتقی بود و حرف خودشو میزد و پاشو تو یه کفش کرد که با اون دختر ازدواج می‌کنه. حتی رفت همون مدرسه‌ایی که اون دختر درس میخونه، معلم فیزیک شد تا اونجا هم کنارش باشه.
  15. #چهارصد و چهل و نهمین متن نیمه‌شب آدمیزاد واقعا عجیبه! یه روزی فکر می‌کردم که اگه برگرده؛ خوشحال میشم و زمین و زمان و بهم میریزم اما الان که بعد اینهمه مدت غیرمستقیم داره چراغ سبزاشو نشون میده حتی دلم نمی‌خواد که باهاش تو یه خیابون قرار بگیرم و ببینمش و حتی صداشو بشنوم. بقول بابک جهانبخش اونی که بهت بدی کرده حتما یه روزی پشیمون میشه و برمیگرده اما دیگه چه فایده‌ایی داره؟! من دیگه آدم کامبک به گذشته نیستم. 23:23 بیست و دوم تیر
×
×
  • اضافه کردن...