رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Alen

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    385
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    25

Alen آخرین بار در روز فروردین 6 برنده شده

Alen یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,952 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Alen

Experienced

Experienced (11/14)

  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

1k

اعتبار در سایت

  1. تایید کردم. روشا نگران گفت: - چیزی شده؟ سری تکون دادم: - نه چیزی نیست. آرتین بلند شد و نزدیکم شد. دستش رو گرفتم و بلند شدم. - جانم آرتین؟ کلافه دستش رو تو موهاش کرد و گفت: - می‌خوام برم خونه. آکیلا بلند شد که آرتین فورا دستش رو از دستم بیرون اورد. اما آکیلا آروم و مهربون‌تر آرتین رو تو بغلش گرفت که آرتین شوک و سکته رو با هم رد کرد. خندیدم که آکیلا چیزی زیر گوش آرتین گفت. آرتین سرخ شد و لبخند زد. - حتما. آکیلا پیشونی آرتین رو بوسید و لپش رو کشید. - آفرین پسر خوب. سایورا من و آرتین میریم قصر خودت بعد بیا. از این که آکیلا آرتین رو آروم کرد ازش نترسه خوشحال شدم و فورا گفتم: - من نمیام، می خوام برم پیش امپراتور آسمان یکم تو کار آسمان کمکش می‌کنم، بعد میرم پیش پدر مادرم و آکو. اخم کرد: - پس کی من؟ قهقهه زدم: - میام پیش تو ساعت نه یا ده شب میشه. پوزخند زد: - می‌خوای خوابت رو پیش من بیاری؟ پوفی کشیدم و دست تو جیب هودیم کردم. به بچه‌ها که کنجکاو نگاهمون می‌کردن چشم دوختم و بی رو در وایسی گفتم: - دیروز تمام وقت کنار تو و بغلت بودم. الان آخرین روزه اینجام تو هم زیاده روی نکن. تا جایی که بشه سعی می‌کنم زودتر بیام. پوفی کشید و گفت: - بچه خوشگل بیا بریم از همسر من آبی گرم نمیشه. آرتین خندید‌ و خیز گرفت منو بغل کرد آب دار و تفی بوسیدم. چندش پرتش کردم. خندید و آکیلا کمرش رو گرفت تلپورت کرد رفت. تف آرتین رو پاک کردم و بی هواس رو صندلی نشستم که خاکستر شد و نزدیک بود بیفتم. نادین خیز گرفت منو بگیره اما من زودتر تعادلم رو نگه داشتم گفتم: - یادم رفت. صندلی از جنس نور ساختم و نشستم. روشا متعجب خندید و گفت: - سایورا، چطور می‌تونی با پادشاه دارکو این جوری حرف بزنی؟ صدرا چپ چپ نگاه روشا کرد و جواب داد: - عزیزم معلومه دیگه شوهرشه، حرف‌های عجیب می‌زنی! نادین لبخند تلخ زد و پرسید: - معلومه حسابی می‌خوایش، آره؟ خندیدم. - اگه نمی‌خواستمش ازدواج نمی‌کردم. با لیوان نوشیدنیش بازی کرد و گفت: - دیر جنبیدم، اما مشکل نیست مهم اینه تو خوشحال باشی. پا رو پا انداختم و خواستم از بطری آکیلا نوشیدنی بریزم اما خالی بود! بیشعور همه رو مثل گاو خورد و رفت. نادین خواست بریزه دستم رو بالا اوردم. - نمی‌خورم؛ می‌خوام هوشیار باشم میرم پیش خانوادم. برای خودش ریخت و سر کشید ادامه دادم: - اما اگه زودتر هم می‌جنبیدی من ردت می‌کردم. خیلی خوبه همچین موقعیتی پیش نیومد. روشا سریع گفت: - سایورا قبل از اومدن به مدرسه با پادشاه دراکو ازدواج کرده بود. نادین خشکش زد و لب زد: - کاش می‌گفتی! نیشخند زدم. - اگه می‌گفتم تو باز هم عاشق می‌شدی، قلبه دیگه انتخابش به تو نیست. سر تکون داد. - درست میگی، میدونی الان شاید تو کارم موفق تر بشم. دیگه نگران این نیستم قلبم عاشق کسی بشه. الان میدونم عاشق کیه و هیچ وقت نمی‌تونم داشته باشمش. ابرو بالا انداختم و طعنه زدم: - اهل فلسفه بافی نبودی! خندید و سر تکون داد: - آثار مستیه تو نادیده بگیر. بلند شدم و صندلی رو از بین بردم و گفتم: - خوشحال شدم دیدمتون این دیدار ما آخرین دیدار بود. برای شما آرزوی خوشبختی می‌کنم. روشا باز گریه کرد و بلند شد بغلم کرد. آروم پشت کمرش زدم. - گریه نکن دختر. صدرا هم بلند شد و بغض کرده گفت: - سایورا، مراقب خودت باش. روشا از بغلم بیرون اومد و اشک‌هاش رو پاک کرد اما بازم صورتش اشکی شد. آهی کشیدم و نادین کنارم اومد پرسید: - می‌تونم بغلت کنم؟ به لباس‌هاش اشاره کردم. - از بین نر... محکم بغلم کرد و گفت: - سایورا، نمی‌دونم بدون تو چقدر بتونم زندگی کنم اما تو جای ما هم زندگی کن. دست دور کمرش انداختم و به خودم فشارش دادم. - حتما، تو هم خوش زندگی کن. سرش رو به شونه‌ام فشار داد و اشک‌هاش ریخت. آروم پشت کمرش زدم. - یالا دیگه با گریه بدرقه‌ام نکنید دلم می‌گیره. روشا هم منو بغل کرد و صدرا هم بغلم گرفت البته جوری که لباسش به من نخوره از بین بره. ای... دارند احساساتیم می‌کنند. چقدر فانی‌ها پر احساس هستن. با بغض گفتم: - نکنید لعنتی‌ها اشکم در بیاد دیگه کسی نیست جمعش کنه. خندیدن و عقب رفتن. نادین اشک صورتش رو پاک کرد گفت: - ممنون. متوجه نشدم چرا گفت ممنون هرچی هم نگاهش کردم هیچی متوجه نشدم. ازشون خداحافظی کردم و با یه دست تکون دادن تلپورت کردم وسط اتاق تیوان. همه جا رو از نظر گذروندم که دیدم خم شده داره زیر تخت رو نگاه می‌کنه. کنارش نشستم و پرسیدم: - چی شده؟ تکون سختی خورد و دانگ سرش به تخت خورد. قهقهه زدم و جسمم به اندازه واقعیش یعنی بچه شش ساله در اومد. از درد نالید و صدام کرد: - سایورا، یه اهن اوهن بکن دیگه اح... با خنده سر تکون دادم: - باشه، سری بعد چشم. لبخند زد و به زنجیرم پیوندم خیره شد گفت: - مبارک باشه، با خوب کسی ازدواج کردی. لبخند زدم و پرسیدم: - اذیتت نمی‌کنه؟ خندید و بینیم رو کشید. - اصلا، من تو رو برای این که تو حصار خودم نگهت دارم نمی‌خوام، با ارزش‌ترین چیز اینه که میای این جا پیشم تنهام نمی‌ذاری و منو همیشه یادته. عشق من به تو فرا تر از این چیزهاست وقتی روزی عاشق بشی می‌فهمی من چی میگم. کف زمین نشستم و سر تکون دادم: - درسته من هیچ وقت عاشق نشدم. حتی نمی‌دونم عشق یعنی چی؟ واقعا هم نمی‌خوام تو دامش بیفتم. خودش رو جلو کشید زنجیرم رو لمس کرد. - عشق اون قدر هم بد نیست. تجربه‌اش کنی می‌فهمی واقعا یه افسون زیباس‌؛ بیخیال بگو ببینم آکیلا با تو پیوند زده خبر داره پسری؟ شوکه شدم و لب زدم: - ها؟ آر... آره می‌دونه! خندید و بلند شد روی تخت نشست گفت: - حالا که داری میری انجمن بیا رازی رو بگم چون دیگه نمی‌بینمت. من‌ می‌دونستم تو وارانشا هستی با همه این‌ها دروغ گفتم. حتی از تو دفاع کردم. اینو نمیگم فکر کنی می‌خوام منت بذارم. فقط گفتم چون خیلی‌ها از برگشت تو راضی هستن اما سکوت کردن، وارانشا سکوت کردن تا دشمن‌هات باز شمشیر به کمر نبندن و بخوان بکشنت. بغض به گلوم حمله کرد و لب زدم: - آتیلا؟! دستش رو بالا اورد و با بغض ادامه داد: - وارانشا نمی‌تونم جسمی که لایقشی رو به تو بدم؛ اما تو فقط بدون چه وارانشا چه سایورا بازم من دیونه وار عاشقتم. این بار نذار کسی تو رو بکشه. پشت آکیلا پنهان بمون و وارانشا بودنت رو فعلا مخفی کن تا زمانش برسه. سرش رو بالا گرفت و لرزون ادامه داد: - قوی شو وارانشا، قوی شو و بنده‌های خودت رو تشکیل بده، بذار وقتی می‌بینمت از دیدنت کیف کنم. نذار کسی دیگه بنده‌های تو رو بکشه، نذار هیچ آیه‌ای جلوی تو رو بگیره، تو بشو کلمات آیات الهی و فرمان بده فرمان نگیر. سرش رو پایین اورد و براق از اشک نگاهم کرد. من هنوز مات بودم. نمی‌تونستم هضمش کنم! خیلی‌ها می‌دونند من وارانشام اما سکوت کردن؟ چرا کردن؟ تا از من محافظت کنند؟ همونایی که منو به فرش کشوندن؟ همونایی که بنده‌های منو قتل عام کردن؟ چرا؟ چرا الان می‌خوان محافظت کنند؟ مگه چی تغییر کرده؟ تیوان با بغض سنگین گفت: - برو وارانشا یا نه، سایورا برو همین الان... دستش رو بالا اورد و منو توی دروازه که پشتم یهو باز شد پرت کرد. آخرین لحظه رائودین رو دیدم که اون هم چشم‌هاش پر از اشک بود. از دروازه گرم گذشتم ‌و تو خونه آکو روی زمین افتادم! مات به کف زمین قهوه‌ای نگاه کردم. تیوان؟ چرا تیوان الان اینو به من گفت؟ صدای دویدن اومد و آکو منو از روی زمین بغل کرد و نگران گفت: - سایورا خوبی؟ مات به چشم‌های تیره آکو نگاه کردم و پرسیدم: - آکو، اگه همه روزی بفهمند من وارانشا هستم چی میشه؟ خشکش زد. سریع به خودش اومد و گفت: - نمی‌ذارم، نمی‌ذارم کسی متوجه بشه که آسیب ببینی. تو از وارانشایی که قبل بودی قوی‌تر میشی مطمئنم میشی‌. تو تغییر کردی وارانشا تو خیلی تغییر کردی. چشم‌هام رو با درد بستم و لب زدم: - من قوی‌ میشم اون قدر که... اون قدر که چی آکو؟ مگه وقتی وارانشا بودم قوی نبودم؟ پس چرا کشتنم؟ جنگ بین من و نیارا بود اما چند نفر اومدن و از پشت زدنم. لحظه‌ای که پاهام سست شد زدنم امانم ندادن. فکر کردن ندیدمشون؟ فکر کردن نشناختمشون. زدن و رفتن رفتن و رفتن... بغض سنگینم رو قورت دادم. آکو صورتم رو نوازش کرد و گفت: - چون ناشناخته بودی، یهو اومدی ایزد شدی و بنده‌های خودت رو گرفتی. بنده‌هات انقدر پایبندت بودن که شبیه ارتشت شده بودن. وامپگاد‌ها ترسناک بودن، اما حالا خودت رو به دنیا بشناسون، ثابت کن کی هستی. مقامت رو ارتقا بده و بشو چیزی که بالاتر از قبل بودی. به سقف خیره شدم. چون ناشناخته بودم براشون؟ چون وامپگاد بودم؟ چون یه تهدید بالقوه شده بودم براشون؟ از بغل آکو بیرون اومدم و خسته پاهام رو سنگین کشیدم سمت اتاقم. به در بخاطر قدم آویزون شدم و بازش کردم. در هم نمی‌دونم پشتم بستم یا نه. ذهنم میزون نبود، گذشته و حال رو قاطی کرده بود. هزار دلیل می‌اورد تا نبخشم آدمای اطرافم رو.
  2. از روی صفحه پریدم و آرتین هم فورا کنارم ا‌مد. آکیلا پشت سرم اومد. آرتین ترسیده پچ زد: - چرا پشت سر داره راه میره؟ چرا کنارت نمیاد؟ در کافه رو باز کردم. چقدر شلوغ بود! سمت طبقه بالاش قدم برداشتم و پله‌ها رو بالا رفتم. آکیلا از پشت به آرتین گفت: - بچه خوشگل تو تکیه ای از همسر منی پا کج بذاری می‌کشمت. مراقب رفتارت با دوست‌هات باشه تا حدیش رو چشم پوشی می‌کنم. ایستادم که جفتشون ایستادن. دیگه آکیلا رو مخم داشت رفت. هیچ‌کس حق نداره بجز من به محافظ‌هام بگه چکار کن. خود آکیلا متوجه شد و جفت دستش رو بالا اورد. - فقط داشتم گوشزد می‌کردم جدا که نمی‌کشمش. بی‌رحم برندازش کردم و سرد گفتم: - اما من جدا می‌کشم کسی که به محافظ‌هام بجز خودم تو بگه. آکیلا پوفی کشید‌ و به آرتین نگاه کرد جواب داد: - نگاهش کن خیلی خوشگله همه نگاه‌ها روشه، آرتین سلاح تو هستش از طریق آرتین می‌تونی ضربه ببینی باید هواسم باشه یا نه. حق داشت نگران بشه اما من غیرتم اجازه نمیده عزیز‌ترین کسمم به محافظ‌هام امر و نهی کنه. بی‌رحم نگاه گرفتم که نفس راحتش رو شنیدم. پله‌ها رو بالا رفتم و آخرین پله رو که رد کردم. دیدم بالا خلوته و فقط یه صندلی پره! سر هر سه نفرشون سمت ما چرخید. روشا جیغی زد: - سایــــــورا! لبخندی زدم و گفتم: - چقدر زودتر از ما رسیدید! آرتین سر سنگین سلام کرد و نشست. روشا پرید بغلم کرد و غرق بوسم کرد. دست آکیلا مشت شد. یکم عقب رفتم و با شادی گفتم: - دختر! انگار فارق‌التحصیلی بهت ساخته وزن اوردی! روشا سرخ شد و خندید. صدرا جلو اومد و مشتش رو به مشتم زد. - چون با من ازدواج کرده. خشکم زد! مات به صدرا و روشا نگاه کردم. آرتین فورا گفت: - یادم رفت بهت بگم بیهوش بودی. شوک تو شوک شد. نادین شوکه پرسید: - بیهوش برای چی؟ کلاهم رو برداشتم. با شوکی که آثارش تو کلماتم بود گفتم: - خوشبخت بشید، من نمی‌دونستم! نادین عصبی پرسید: - نگفتی برای چی بیهوش بودی، آرتین هیچی نمی‌گه. آکیلا نزدیکم شد و سرد به گارسون گفت: - شراب«...» بیار. کمرم رو گرفت روی صندلی نشوندم و جواب نادین رو دادم: - چیز مهمی نبود. نادین نشست و به آکیلا نگاه کرد بعد به من که آرتین فورا گفت: - بچه‌ها بذارید ایشون رو معرفی کنم. آرتین سرخ شده مکث کرد. گلوش رو صاف کرد و ادامه داد: - ایشون پادشاه دارکو و همسر سایورا هستش. همشون شوکه شدن. روشا و صدرا با سرعت احترام گذاشتن. روشا مات لب زد: - خاک تو سرم گفتم چقدر آشناست. یهو انگار فهمید بعدش آرتین چی گفت‌. سرش رو بالا اورد و نعره زد: - همسرت؟! تو تو... تو با پادشاه دراکو؟! نادین حس کردم خون تو بدنش خشک شده. نگاهش روی من خشک شده بود. یه قدم عقب رفت و گفت: - من، من کاری برام پیش اومده فع... فعلا. برگشت و رفت به صدا زدن‌های آرتین هم گوش نداد. آرتین نگران گفت: - برم دنبالش؟ پیغامی از طریق باد به گوش نادین رسوندم. - تو همیشه رفیق من می‌مونی حتی اگه ازدواج نمی‌کردم. من تا یک ساعت تو این کافه می‌مونم اگه شد زودتر بیا. گارسون نوشیدنی جلو آکیلا گذاشت. روشا نگران به رفتن نادین نگاه کرد. نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - بشینید. صدرا و روشا نشستن، به آرتین هم اشاره کردم بشینه. اومدم صندلی ظاهر کنم بشینم آکیلا منو کشید و روی پاهای خودش نشوند. روشا نیم نگاهی به ما کرد. لبخند زد و گفت: - خوشبخت بشید، خیلی به هم دیگه میایید. آکیلا دست دور شکمم گذاشت و سرد نوشیدنی خورد. صدرا هم تبریک گفت. آرتین به نوشیدنی آکیلا نگاه کرد و یه نخ سیگار روی لبش گذاشت. به روشا و صدرا خیره شدم گفتم: - باورم نمیشه ازدواج کردید، اصلا چطور و چی شد؟ صدرا معذب به آکیلا که نوشیدنی می‌خورد نگاه کرد و جواب داد: - دعوا‌ها رو فاکتور بگیرم که بچه هستیم و هنوز صد سالمون نشده. خانواده ما با خانواده روشا دوست هستن. بعد من مدت‌هاست عاشق روشا بودم اما از حسم مطمئن نبودم تا روزی که به دست اورک‌ها اسیر شد. البته هنوز زن و شوهر نشدیم فقط نامزد هستیم. یه جشن خانوادگی کوچیک گرفتیم. روشا نمکی خندید و کنجکاو پرسید: - تو چی سایورا، تو چطور شد؟ عه! پس ازدواج نکردن نامزد هستن. این خوبه خانوادشون به نامزدی رضایت دادن. آکیلا جای من خمار و مردونه جواب داد: - عشق دو طرفه درسته خانمم؟ لبخند زدم و بدون مکث سر تکون دادم و گفتم: - واقعیتش من قبل از مدرسه با پادشاه ازدواج کرده بودم. روشا حیرت زده لب زد: - وای آره؟! دیدم وقتی چیزی می‌شد پادشاه هم می‌اومد و عجیب نگاهت می‌کرد. الان جور شد و جور در اومد. الان دلیل محافظت‌ها از تو هم می‌دونم. خب یه چیز رو به چیز دیگه ربط دادن! اهمیت ندادم و گذاشتم تو باور اشتباهشون بمونند. آکیلا اومد برای خودش نوشیدنی بریزه خودم ریختم‌. روشا آروم پرسید: - میای هفته دیگه دور هم جمع بشیم؟ الان خیلی یهویی شد. به آکیلا تکیه دادم و جواب دادم: - نمی‌تونم، من شاید تا هزار سال نتونم شما رو ببینم. روشا حیرت زده جیغ زد: - ما که ایزد نیستیم عمر جاودانه داشته باشیم! نهایتاً تا هزار سال عمر می‌کنیم. اون موقعه من مردم سایورا! این نامردیه. راست می‌گفت. وقتی من از انجمن بیرون بیام خیلی‌هایی که می‌شناسم پیر میشن و می‌میرند. آهی کشیدم و با تاسف جواب دادم: - درسته اما، کاری نمی‌تونم بکنم. منو انتخاب کردن تو انجمن ایزدان برم. روشا به میز خیره شد و گفت: - یعنی روز تعطیلی نداره؟ آرتین جواب داد: -نمی‌ذارند حتی خانوادش رو ببینه. روشا بغض آلود نالید: - این ظالمانست. صدرا اخمی کرد. - این دیگه چه مدلشه؟ اصلا انجمن چیه؟! آرتین غمگین توضیح داد. - حتی من هم نمی‌تونم ببینمش، انجمن جایی هستش که در سطح ایزدان تعلیم می‌بینی. تایید کردم و خودم رو روی پاهای آکیلا درست کردم. صدرا حیرت زده شد و روشا ناراحت گفت: - بازم ظالمانه‌ست باید بذارند خانوادت رو حداقل ببینی. روزی که بیای، روزی که ببینمت شاید من مرده باش... زیر گریه زد و صورتش رو تو دست گرفت. صدرا شونه روشا رو گرفت و گفت: - فکر بهش هم سخته. ما ده سال کنار هم بودیم. الان این جوری بفهمیم میری یه جوری میشه آدم. جعبه دستمال رو سمت روشا فرستادم. - گریه نکن روشا. من عمر ایزدی دارم، اخلاقمم با فانی‌ها فرق داره. انقدر هم مرگ و میر از جلوم رد شده که واکنش شدیدی ندارم. یکیش بنده‌هام، همشون رو کشتن و من اونجا بود که سنگ شدم. آکیلا زیر گوشم نجوا کرد: - من هم تو نبودت قلبم مثل اون دختره گریه می‌کنه. چرخیدم و تو چشم‌های سرخش رو نگاه کردم. مژه های سفیدش، چشم‌های خمارش، تار موی سفیدی که رو پیشونیش افتاده بود. همه و همه دست به یکی کردن تا جذاب تر نشونش بدن. دست روی صورتش گذاشتم و نوازشش کردم. سرش جلو اومد! چشم‌هام گرد شد. درست نشست و منو بالا کشید. خندید و لب زد: - منحرف. چپ چپ نگاهش کردم. خودش اومد تو صورتم فکر کردم می‌خواد ببوستم نه این که خودش رو روی صندلی درست کنه. صدای گلو صاف کردن اومد. برگشتم و نادین رو دیدم! لبخند زدم و شاد پرسیدم: - برگشتی؟ تایید کرد. احترامی به آکیلا گذاشت و کنار آرتین نشست و گفت: - سعی کردم زود تمامش کنم. راستی مبارک پیوندتون خوشبخت بشید. چرخید و سفارش نوشیدنی قوی داد. رفتارش عادی نبود، چشم‌هاش سرخ بود. لبخند خامی زدم و گفتم: - ممنون. آکیلا هم فقط مغرور سر تکون داد. نادین نیم نگاهی به روشا انداخت و پرسید: - چرا گریه می‌کنی؟ روشا توضیح داد و نادین شوک دوم هم خورد؛ اما آروم فقط گفت: - درسته ما فانی هستیم و تو ایزد، زمان و عمر برای تو متفاوت‌تر از ما فانی‌ها می‌گذره. آرتین آروم و نگران پرسید: - من... من هم هزار سالم بشه میمیرم؟ اخم کردم و اومدم بهش بتوپم که آکیلا نیمه مست گفت: - تو پریزادی بچه خوشگل، قرار نیست چیزیت بشه. یادت هم نره برای سایورا چی هستی. آرتین گل از گلش شکفت و شاد شد. موهای قرمزش رو بالا داد، خندید. - خیالم راحت شد. نادین پشت کمر آرتین زد: - جا ما هم مراقبش باش. اگه ما نبودیم گاهی یادمون کن. صدرا با چشم‌های پر اشک پرسید: - آرتین، تو هم مثل سایورا تعلیم می‌بینی؟ آرتین گرده سیگارش رو تکوند به من نگاه کرد. چشمکی بهش زدم لبخند زد و جواب داد: - شرمنده نمی‌تونم مراقبش باشم چون وقتی انجمن بره من هم نمی‌تونم ببینمش. و این که، نه من ایزد نیستم که تعلیم ببینم‌ میام به همه شما سر می‌زنم. مشت آکیلا روی میز خورد. - آرتین. دود تو گلوی آرتین پرید و به سرفه افتاد. تو سینه آکیلا زدم و غرش کردم. - چخبرته؟ بچه خفه شد. آکیلا خشمگین تو چشم‌هام نگاه کرد. - می‌خوای بذاری به دنیای فانی‌ها بیاد؟ اخم کردم و توپیدم: - چه مشکلی داره بیاد؟ تو هم پادشاه فانی‌ها هستی. آرتین ترسیده گفت: - سایورا لطفا ول کن، راست میگه نباید بیام برای خودمه. خشمگین خواستم بلند بشم آکیلا نگذاشت و گفت: - بس کن، من همین جوری اعصاب ندارم سایورا یک بار به حرفی که می‌زنم گوش بده! تیز تو چشم‌هاش خیره شدم که آروم تر ادامه داد: - یکم غرورت رو کنار بذار، آرتین نباید بیرون بیاد چرا متوجه نمیشی؟ متوجه می‌شدم، می فهمیدم. آرتین با روح من یکی شده و اگه آسیب ببینه من هم می‌بینم. نفسم رو بلند بیرون دادم و لب زدم: - نمی‌تونمم اسیر خودم بکنمش، اون جسم داره نیاز‌هایی داره، تو چرا متوجه‌اش نمیشی؟ لبخند گرمی زد و گونه‌ام رو نوازش کرد. - متوجه هستم؛ اما تو دقیق‌تر نگاهش کن روح تو روش تاثیر گذاشته نیازی به هیچی نداره نه خوراک، نه غریزه تنها از عاشق شدنش می‌ترسم این که روزی عاشق کسی بشه. نگرانیش رو درک می‌کردم. برگشتم به آرتین که ترسیده به ما نگاه می‌کرد خیره شدم و لبخند زدم. آروم زمزمه کردم: - آرتین عاشق کسی نمیشه چون همه وجودش رو به من داده تمام رزومه‌ احساسش فقط برای منه. آکیلا خشکش زد و به آرتین چشم دوخت. ناباور لب زد: - واقعا؟
  3. باید خوبش کنم؛ تریستان با تنها کسی که راحته و کار‌هاش رو می‌سپاره فقط و فقط یونا هستش. دستم رو نزدیک سطح بدنش گرفتم. نور سبزی از کف دستم و انگشت‌هام بیرون زد. اگه جایی مشکل باشه باید نور سبز زرد یا خیلی وخیم باشه قرمز بشه. از سینه و قلبش شروع کردم و یکم یکم جلو رفتم. جای جای بدنش رو چک کردم. هیچ مشکلی وجود نداشت! داشتم کلافه می‌شدم. تنها جایی که چک نکرده بودم فقط سرش بود. خودش هم ساکت و تو استرس بود. نفسم رو خسته بیرون دادم و سرش هم به آرومی اسکن کردم که نور سبز دستم رنگ باخت و قرمز با هاله زرد شد. با دقت بیشتری همون‌جا رو چک کردم! با دیدن یه کرم چاکرا خور تو سرش که از طریق گوشش وارد شده شوکه شدم. بینیم رو فشار دادم و یه چشمم رو بستم گفتم: - لعنت بهش! بی برگشت چرخیدم و محکم با مانای قویی تو پیشونیش کوبیدم. کرمی که بزرگ شده بود از گوشش بیرون پرت شد. قبل از این که بال در بیاره فرار کنه. گرفتمش و تو مشتم آشتیشش زدم. جیغ بلندی ازش بیرون اومد و نابودش کردم. به یونا نگاه کردم. با درد پیشونیش رو گرفته بود. با چشم‌های گشاد پرسید: - چی بود؟ با غرور و صدای مردونه جواب دادم: - یه کرم چاکرا خور که تو کوهستان‌های ویزاپ هستش. تو نمی‌فهمی تو گوشت میره و بعد چاکرات رو می‌خوره تا حس مرگ پیدا کنی. نفسم رو هوف مانند بیرون دادم و گفتم: - استراحت کن تا خوب بشی، از مرگ هم دیگه حرف نزن. بلند شدم برم صداش گوشم رو پر کرد: - تو این حالت مردانه چی صدات بزنم؟ جسمم کوچیک شد و به فرم اصلی جسمم سایورا در اومدم. چرخیدم و نگاهش کردم پیشونیش سرخ و ورم کرده شد. لبخند زدم گفتم: - زیاد این حالتم قابل دیدن نیست، همون چیزی که قبلا صدام می‌کردی صدا کن. لبخند زد و بلند جواب داد: - ممنون ملکه سایورا، جونم رو به شما مدیونم. بازوم رو فشار دادم و از اتاق بیرون رفتم و گفتم: - از الان مراقبش باش پسر جون. تلپورت کردم نزدیک‌های خونه روشا و نادین. آروم صدا کردم: - آرتین بیا روشا و نادین رو ببینیم. آرتین: من دیدمشون از تو پرسیدن گفتم کار داری بهتره تو این حالت نبیننت. خودم رو بزرگ‌کردم. تبدیل به سایورای بزرگ شدم گفتم: - الان چطوره؟ از بدنم بیرون اومد و شاد جواب داد: - عالیه همون سایورای قدیم شدی. لبخند زدم و دستش رو گرفتم. دستم رو فشار داد و گفت: - بگم صدرا و بقیه هم بیان؟ سر تکون دادم. - آره بگو. تایید کرد و از طریق عناصر و این چیز‌ها که خودش سر در می‌اورد به همه پیغام فرستاد. صدای تک تکشون اومد. صدرا: آره میام. نادین: من نزدیکم. روشا: صبر کن اومدم. آرتین نیشخند زد و گفت: - بریم کافه خورشید. دست تو جیب هودی مشکیم کردم. - آره. یه صفحه نور ساختم و شناور پرواز کردیم سمت کافه خورشید. کلاه ساده مشکیم رو روی سرم گذاشتم. شلوارمم یه شلوار لی مشکی بود که آشینا برای من درست کرده بود. موهامم دیگه معلوم نبود. آرتین نیم نگاهیم کرد و نزدیکم شد گفت: - بهشون میگی ازدواج کردی؟ فکر کنم نادین حس‌هایی به تو داره. دستم رو تو هودیم بیشتر فشار دادم. آره نادین به من حس پیدا کرده. بالاخره که من با آکیلا پیوند بستم تا از این چیزها راحت بشم. عاشق چشم و ابروش که نبودم. سرم رو تکون دادم. - آره میگم، گرفتم که بگم. آهی کشید. معذب گفت: - از آکیلا می‌ترسم. قهقهه زدم. حق داشت، آکیلا یه جذاب ترسناک بود. با افتخار جواب دادم. - آره، جوجه‌ی من ترسناکه، ساخته خودمه. آرتین شوکه به ذوق من نگاه کرد. خندیدم که از پشت تو بغلی فرو رفتم. صدای خشمگین و ترسناک آکیلا تو گوشم پیچید. - کجا بودی؟ نمی‌تونستم پیدات کنم. جا خوردم و تکون بدی خوردم. - آکیلا؟! کمرم رو محکم فشار داد: - همه جا دنبالت گشتم‌. عصبی بود! چشم‌هام رو بستم بهش تکیه دادم گفتم: - کار داشتم. تیز شد و بیشتر منو به خودش فشار داد: - این کار چیه که من نباید می‌دونستم. نگاه چطور می‌خواد حرص بده. الحق بلده ادای مرد‌های شکاک رو در بیاره تا عذابت بده. ریلکس جواب دادم: - کاری که به دختر‌خانم ها ربط داره. ترکید و نعره زد: - اخه لعنت بهت، تو مگه دختری که این جوری حرف می‌زنی؟ چرا رو مخ من میری؟ لبم رو گاز گرفتم جلو خنده‌ام گرفته بشه. با ناز جواب دادم: - آخ... گوشم درد گرفت نامرد، من حساسم. چرخیدم. طناز و خمار به چشم‌هاش نگاه کردم. شوکه شد و لب زد: - این کار‌ها چیه می‌کنی شبیه میمون شدی؟! یهو آرتین از خنده ترکید. آکیلا هم متوجه آرتین شد و اخم کرد: - با این بچه خوشگل کجا می‌رفتی؟ رنگ آرتین پرید. خندیدم و دستی روی صورتم کشیدم. - ای بابا از دست تو، دارم میرم کافه دیدن دوست‌هام. آکیلا به آسمون خیره شد و جواب داد: - همراهت میام. شونه بالا انداختم. - خوش اومدی. آرتین یواشکی نزدیک من شد. آکیلا نگاهش مثل عقاب آرتین رو شکار کرد و گفت: - یکم بیشتر بیرون بیا آکو تو رو ببینه. آرتین ترسیده سر تکون داد. - چشم‌. به زیر پاهام نگاه کردم. با سرعت داشتیم حرکت می‌کردیم و ابر‌ها رد می‌انداختن‌. آکیلا سرد گفت: - متوجه شدی دنیا به طور عجیبی لرزیده؟ دلیلش رو نتونستیم پیدا کنیم؛ تو می‌دونی؟ خودم رو به اون راه زدم نفهمه یینا و یانگا محافظ رسمی من شدن. شونه بالا انداختم. - وقتی تو نمی‌فهمی می‌خوای من بفهمم؟ مشکوک نگاهم کرد و گفت: - حاضرم شرط ببندم تو می‌دونی. خندیدم. - تو غلط کردی روی من شرط بندی کنی. تا اومد حرفی بزنه به کافه خورشید رسیدیم.
  4. پس کاملا کپی خودم شدم. دست تو جیبم گذاشتم و با قدم‌های محکم سمت اتاقی که به تازگی درست شده رفتم. وارد اتاق شدم که توماس رو دیدم داشت قدم می‌زد تو اتاق! سرد پرسیدم: - چرا نرفتی؟ تکون سختی برداشت و برگشت نگاهم کرد. گل از گلش شکفت و گفت: - آه! شما برادر سایورا خانم هستید. خیلی منتظر شما بودم. گفتید برید اما من باید شخصا با شما حرف می‌زدم. ابرو بالا انداختم و بشکنی زدم. دو تا صندلی و میز ظاهر شد. روی صندلی نشستم و سرد نگاهش کردم. - گفتی از سیاره آوالاندوسیا هستی و سرزمینت دچار برهان شده؟ نشست و فورا تایید کرد. - بله جناب‌... سرد نگاهش کردم و اسمم رو نگفتم. نفسش رو بیرون داد. جوری که انگار اتفاقی نیفتاده گفت: - بله من از سرزمین آوالاندوسیا در کهکشان یا سیاره دیگه هستم و اومدم اینجا تا از خواهر شما تقاضا کنم به سرزمین ما بیاد و کمکی به ما بکنه. تریستان با سینی قهوه و نوشیدنی اومد، جلوی ما گذاشت. احترامی به من گذاشت و بعد مکثی رفت. به نگاه توماس توجه نکردم و جواب دادم: - سایورا یه بچه شش ساله هستش، برای کمک به شما کوچیکه، همچنین اون فقط فردا می‌تونه آزاد باشه باید به انجمن بره. چهره‌اش رنگ پریده شد و کمی سمت میز خم شد. - لطفا جناب، من نمی‌تونم دست خالی برگردم. سیاره ما رو به نابودیه. روی میز ضرب گرفتم. دوست داشتم کمکشون کنم چون از سیستم هستی آوالاندوسیا و قانونش خوشم اومده بود. نفسم رو بیرون دادم و گوی تعادل رو صدا کردم. - یینا و یانگا؟ فضا و مکان فشرده شد و جفتشون ظاهر شدن. توماس حیرت زده بلند شد‌‌ و نعره زد: - خواهر برادران تعادل؟! یینا و یانگا به من احترام گذاشتن و یک صدا گفتن: - سرورم امر کنید؟ امر شما باعث خوشنودی ماست. نفس عمیقی کشیدم. به توماس اشاره کردم گفتم: - میگه از سرزمین آوالاندوسیا اومدن، سیارشون بهم ریخته، ایزداشون نمی‌تونند گوی شکسته‌ تعادشون رو درست کنند. به سایورا نیاز دارند! نظر شما چیه؟ کمک می‌کنید؟ توماس لب زد: - من نگفتم گوی‌تعادل شکسته از کجا متوجه شدی؟! جواب ندادم و یانگا آروم به زبان کهن گفت: - سرورم ما می‌تونیم درست کنیم اما... یینا ادامه حرفش رو داد: - از خودتون به ما بیشتر بدید. ما هم می‌خوایم مثل محافظ‌هاتون رسمی تر بشیم. که با خون شما قدرتی فرا تر بگیریم. دستی به گردنم کشیدم و غرش کردم. - دارید باج می‌گیرید؟ جفتشون جبهه گرفتن. - این که کنارت باشیم باج گیریه؟ یینا دست به سینه شد و غرید: - پس می‌خوایم باج بگیریم. از انرژی خوردنت خسته شدیم می‌خوایم مثل محافظ‌هاتون باشیم. عجب! پس تاحالا این تو دلشون ترشی افتاده بود. هم خنده‌ام گرفته بود هم عصبی بودم. یانگا کنار پاهام نشست و دستم رو گرفت بوسه زد. - سرورم ما لایق همراهی شما نیستیم؟ خشکم زد؟! چرا خواهر برادر‌های تعادل دارند این جوری می‌کنند؟! این ها که کل هستی تو دستشونه پس چه مرگشونه؟! آشینا: درسته اما داشتن کسی که بهت اهمیت بده براشون وجود نداره. اون ها تو رو مثل پدرشون می‌بینند. خود من زندگی برای من تکراری و بی اهمیت شده بود جوری که حیوانی‌تر از قبل داشتم می‌شدم؛ اما وقتی درون تو اومدم آرامشم رو پیدا کردم. خواهر برادر‌های تعادل هم این موضوع رو می‌دونند چون بهشون وصلی و دارند از تو انرژی می‌گیرند. مثل یه بچه که مادره از مادرش شیر می‌خوره. اگه یادت باشه گوی تعادل تو خطر بود اما تو تمام بلعنده‌های نور رو کشتی و خوردی این یعنی چی؟ یعنی کوه شدی براش، عشقی که به تو دارند پاک تر از عشق به پدر و مادر هستش. خشکم زد که یینا هم کنار پاهام نشست، دستم رو گرفت بوسه زد. - سرورم لطفا جواب بدید. پوفی کشیدم و گفتم: - باشه اما اگه محافظم شدید تغییر کردم یا بیهوش شدم چکار کنم؟ یینا و یانگا به هم دیگه نگاه کردن. من هم به توماس که دهنش باز بود خیره شدم. یینا آروم زمزمه کرد. - ما تا حالا سروری نداشتیم نمی‌تونیم قول بدیم چیزی نشه. یانگا هم تایید کرد. چون رو راست بودن بلند شدم و گفتم: - باشه برید تو اتاقم تا بیام شما رو محافظ خودم کنم. با شادی بلند شدن. احترامی گذاشتن و غیبشون زد. توماس نگران و ترسیده پرسید: - چی شد؟ من نتونستم متوجه حرف زدن شما بشم. کمک می‌کنید؟ تایید کردم. - آره؛ سایورا نمیاد اما من محافظ‌های خودم رو می‌فرستم تا هستی شما رو از نابودی نجات بدن. توماس هم رفتارش تغییر کرد و احترام بلند بالایی گذاشت و گفت: - شرمنده متوجه نشدم شما مقام بالایی دارید. انقدر بالا که خواهر و برادر‌های تعادل محافظ شما هستن. اخم کردم. نمی‌خواستم به خودم مغرور بشم؛ اما انقدر ضربه خورده بودم از همه که نمی‌تونستم غرورم رو کنترل کنم و جواب دادم: - می‌تونی بری و به ایزد زمان ‌و بینش خبر بدی. از اتاق بیرون اومدم. به صدا کردن‌هاش اهمیت ندادم. آشینا: مطمئن باش این بار من نمی‌ذارم کسی به تو آسیب بزنه، قبل از آسیب زدن می‌کشمش. لبخند محو زدم. کوچیک شدم و به فرم جسمی اصلیم سایورا در اومدم تو اتاقم رفتم. یینا و یانگا با دیدنم سمت من اومدن. نفسم رو رها کردم گفتم: - شروع کنیم؟ یینا و یانگا به هم نگاه کردن و تایید کردن. انگشت دست چپ و راستم رو گاز گرفتم. قطره خون درخشانم بیر‌ون زد و به زبان کهن و الهی شروع کردم این بار متفاوت یه چیزی خوندم. - کامیستا متیا رو کام تان هیرو هیرا کایدو استا ریانور. تمام جواهراتم، بالم، شاخم ظاهر شد‌ و باد شدیدی شروع کرد به وزیدن! یینا و یانگا نزدیکم شدن و ورد هستی رو خوندن. - هستیا ماندالاث کامیکار هیلدیار هیماتا. بدنم درخشان با سایه تاریک شد. یینا و یانگا زانو زدن و شنلشون از صورتشون افتاد. الان وقت تعجب کردن از صورتشون نبود. خون منو به آرومی خوردن و هستی تکونی شبیه زلزله خورد. نگران شدم، ولی نباید قطعش کنم. یانگا و یینا بلند شدن‌ دو طرف من قرار گرفتن، دست هم دیگه رو از مچ گرفتن‌، من هم وسط جفتشون بودم‌. سر هاشون رو روی شونه‌ام گذاشتم و شروع کردن قسم خوردن. یینا: من ماه... یانگا: من خورشید... یینا: من روز... یانگا: من شب... یینا: من نرم... یانگا: من سخت... یینا: من روشنایی... یانگا: من تاریکی... همزمان گفتن: - قسم به تضاد‌ها، قسم به هستی و نیستی؛ ما محافظان وفادار شما می‌مانیم. تا زمانی که از محور اذلیت دور نشوید‌، تاریکی قلب شما رو سیاه نکنه، دنیا رو ویران نکنی. نفسم رو آزاد کردم و زمزمه کردم: - یینا و یانگا شما رو محافظ خود می‌نامم. آشینا: نیروی جفتشون رو تو قلب خودم نگه می‌دارم درد نکشی. تایید کردم و انرژی فوق قویی انگار که هستی داره وارد بدنم میشه وارد قلبم شد. آشینا از درد نعره کشید و گفت: - احمقا کمک کنید. تمام محافظ‌هام انرژی شدید یینا و یانگا رو بلعیدن. خودمم درد می‌کشیدم ولی خیلی کم در حد سوختگی که اونم سطحی بود. کسایی که عذاب می کشیدن فقط آشینا و کایا بودن. بقیه هم با این که سیر بودن داشتن زوری انرژی می‌خوردن. همین که تمام شد ماه وسط پیشونیم داغ کرد و سوزان شد. از درد سرم رو فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم. بدنم سرد و گرم شد‌. حس بدی گرفتم! انگار لبه مرگم. همه محافظ هام از بدنم بیرون اومدن و وحشت زده به من خیره شدن. نفس نفس زدم که پشت کمرم آتیش گرفت و دیگه به گاز گرفتن لبم و خفه کردن دردم ختم نشد! نعره‌های بدی کشیدم‌. کسی انگار با ناخن روی استخونم می‌کشید. روی ریشه وجودم. نتونستم رو پاهام بمونم و خواستم زانو بزنم اما یینا و یانگا محکم منو گرفتن‌. تا اومدم پرتشون کنم درد رفت! خشکم زد و مات به یینا و یانگا نگاه کردم. چی شد؟ پس اون درد عجیب کجا رفت؟ یینا و یانگا از من فاصله گرفتن. یینا با چشم‌های مشکی اژدهایش و موهای سفید بلندش نگاهم کرد و لبخند زد گفت: - تغییر نکردی چون خودت تعادل رو تو وجودت داشتی. یانگا با چشم‌های سفید اژدهایش و موهای مشکیش نزدیکم شد و ادامه داد: - اما؛ پشت کمرت دو اژدهای تعادل شکل گرفته که نماد من و خواهرمه، بخاطر دردش شرمنده هستیم. آشینا غرش کرد: - لازم نبود نمادتون رو بزنید تو سایه‌اش هم می‌تونستید خونه خودتون رو بزنید. یانگا خونسرد به آشینا نگاه کرد و گفت: - صدات آشناست یادمه یه عوضی رو می‌شناختم صداش شبیه تو بود. همیشه هم اسیر درون خودش بود. آشینا وحشیانه خواست حمله کنه کایا جلوش رو گرفت. اهمیت ندادم و سمت میز آینه رفتم و پیرهنم رو در اوردم. از پشت به خودم نگاه کردم. با دیدن دو اژدها به شکل مار ابرو‌هام بالا پرید. چه وحشتناک بودن! لبخندی زدم اژدهاش تو هم پیچ و تاب خورده بودن، پیشونیشون روی یه گوی عجیب جذاب یخ زده به شکل دونه‌های برف بود. یینا با هیجان کنارم اومد و گفت: - این گوی تو هستی، وجودت این شکلیه. لبخند زدم. هر دو اژدها روی تیغه کمرم بودن، فقط سر هاشون چون خمیده داشت و گوی یخی وسط تیغه کمرم بود بیرون زده بودن. انگار یه عصای جادویی تعادل پشت کمرم حک کردن. چرخیدم و به خودم نگاه کردم. ماه رو پیشونیم هلال‌تر و تیز‌تر شده بود ظاهرش هم جذاب و ابهت‌دار ‌تر شده بود‌. چشمم به زنجیر پیوند ازدواجم با آکیلا افتاد. لبخند زدم و دستی روش کشیدم. تا حالا انقدر آدم دورم نبوده. همیشه دوری می‌کردم از همه و همه کس. یه قدم عقب رفتم و گفتم: - یینا و یانگا به جمع محافظین‌های من خوش اومدید. چرخیدم و پیرهن عروسکی مشکیم رو پوشیدم. جفتشون احترام گذاشتن و تشکر کردن. آشینا شنلش رو روی صورتش بیشتر اورد بی حال گفت: - من میرم. خواست وارد بدنم بشه فورا بغلش کردم. چنان شوکه شد که صدایی هااا... از گلوش بیرون زد. سرم رو بالا اوردم و لبخند زدم: - آشینا ببخش این همه درد بخاطرم تحمل کردی. لبخند کج و ترسناک زد لپم رو کشید. بدون حرف وارد بدنم شد. آرتین هم دوید وارد بدنم بشه لگدی بهش زدم و گفتم: - آهسته باش جانم، تو چرا دیگه بیرون نمیای؟ لبخند زد و نشست کنار پاهام. - از دستم ناراحت نشو، هر وقت بخوای منو ببینی صدام بزن بیرون بیام اما نذار دیگه از درونت بیرون بیام این جا رو دوست دارم. خیلی به درون من اعتیاد گرفتن! تو پیشونیم زدم. - زیادی بمونی کپک می‌زنی تیغه‌ات زنگ میزنه. قهقهه زد و سر به منفی تکون داد: - اتفاقاً برای من که غلافم خود تو هستی بهترین جاست که تیز بشم. بیرون اومدن از وجودت منو کند می‌کنه. به تریستان نگاه کردم. حرف آرتین رو تایید کرد. پوفی کشیدم و گفتم: - ولی نمی‌تونید دیگه باشید چون میرم انجمن و شما... تریستان با سرعت جواب داد: - آشینا مارو تو غار خودش که تو قلب تو هستش نگه می‌داره به شرطی که به هیچ عنوان حتی اگه تو خطر بودی بیرون نیایم. پس همراه تو میایم اما بیرون نمیایم. شوکه شدم. چی میگن؟ می‌خوان مدت طولانی درونم بمونند؟ مگه مرض دارند؟ آشینا: نگران نباش من یه تلپورت درست کردم. می‌تونند به کار‌هاشون برسند و با سنگ‌هایی که بهشون میدم باز تو غاربرگردن. این جوری هم بهونه گیری تو رو نمی‌کنند هم به کار‌هاشون میرسن و هم این که کهن متیا‌ها متوجه نمیشن تو با خودت محافظ اوردی. اگه این جوری باشه مشکلی نیست و تایید کردم. تیفانی تبدیل به گروفاس آسمانی شد و دورم چرخید. با لذت بو کشیدم و با یه لیس به صورتم تو بدنم رفت‌. خندیدم و صورتم رو پاک کردم. - عوضی. کایا لبخند زد. شونه‌ام رو بوسید و تو بدنم رفت. تریستان کش و قوس اومد گفت: - انقدر انرژی خوردم فقط می‌خوام برم بخوابم. خیز گرفت و مه سیاه شد و تو بدنم رفت. همین که تاسیان خواست با من حرف بزنه تریستان کشیدش و اون هم مه سیاه و آبی شد‌ رفت. خندیدم و به یانگا و یینا نگاه کردم گفتم: - بیا شما هم تو بدنم برید. یینا ناراحت جواب داد: - گفتید بریم دنیای آوالاندوسیا رو درست کنیم. آشینا بیرون اومد دو تا سنگ درخشان سمت یینا و یانگا پرت کرد. - بزغاله‌ها این سنگ رو فشار بدید و بگید من را به خانه‌ام برگردان میاید تو بدن وارانشا یادتون باشه این کلید خونتون درون سایوراست گمش کردید دیگه هیچ وقت راهتون نمیدم. آشینا تا اینو گفت برگشت رفت تو بدنم! یانگا چشم‌های سفیدش درخشید. - دیوث! یینا خندید: - این عالیه! یانگا سنگ رو فشار داد و گفت: - سرورم میریم کاری که خواستید رو انجام میدیم و میایم. تایید کردم. - مراقب خودتون باشید. جفتشون شوکه شدن! چیز بدی گفتم؟ چشم‌هاشون حس کردم نم‌دار شد که جفتشون در رفتن! آشینا غش غش خندید و گفت: - خیلی باحالی سایورا! تا حالا کسی به تعادل هستی نگفته مراقب خودتون باشید؛ وای ترکیدم‌. خندیدم و دست روی سرم گذاشتم. چمیدونم یهویی گفتم. آشینا با خنده گفت: - پاشو وسایلت رو آماده کن فردا میان دنبالت بری انجمن. از هرکی‌هم می‌خوای برو خداحافظی کن. راست می‌گفت. سمت کمدم رفتم. کیف جدیدم که آشینا و کایا درست کرده بودن رو برداشتم. چشمم به لباس فرمم خورد. یه پیرهن و شلوار بود! سفید سرمه‌ای. آشینا: رفتم لباس‌فرم‌ها رو دیدم پسر و دختر نداشت هر دو جنس رو شبیه هم دوخته بودن من هم همون شکل بافتم. تشکر کردم و تو انگشترم انداختمش. کتابام و لوازم تحریر هم تو کیفم بود. لباس‌هامم همه رو تو انگشترم انداختم‌. چند جفت کفش هم برداشتم. چشمم به فلوت قدیمیم افتاد. برش داشتم و با یه آه تو انبارم انداختم. آشینا: دل همه ما برای تو تنگ میشه. درسته درونت هستیم اما هیچ دخالتی نمی‌تونیم بکنیم حتی از بدنت هم حق نداریم بیرون بیاییم. آهی کشیدم و جواب دادم: - دل من هم برای شما تنگ میشه. از اتاقم بیرون زدم که صدای کلافه پایی شنیدم که داشت با خودش حرف می‌زد. - برم داخل؟ نرم؟ نکنه منو دیگه نشناس... حیرت زده و شاد صداش کردم. - یونا؟ برگشت و یهو جا خورد. - آه... انقدر غلیظ با بغض و هیجان اینو گفت من هم یه جوری شدم. نالید: ملکه سایورا باورم نمیشه می‌بینمت! لبخند زدم. چقدر لاغر شده بود! زیر چشم‌هاش گود افتاده بود. شوکه پرسیدم: - چکار کردی با خودت؟! چشم‌هاش رو بست و با بغض سکوت کرد. نزدیکش شدم و دست تو موهاش کردم. - یونا؟ با تو هستم چی شدی؟ تمام حافظه‌اش سمتم اومد. از شوک تو مرز سکته رفتم. یونا مریضی بی علاج گرفته. حیرت زده نبضش رو گرفتم. خیلی خوب نمی‌زد، قدرتش اختلال پیدا کرده. آشینا: یونا درمان نمیشه، تریستان هر روشی رو امتحان کرده. تو ذهنم غرش کردم: - چرا به من نگفتید؟ آشینا: خود یونا نخواست بدونی. اون خودش رو خیلی پایین میدونه که بخواد اربابش و ملکه‌اش براش کاری کنند. یونا سعی کرد لبخند بزنه و گفت: - چیزی نیست ملکه سایورا، درگیر کارامم از این که دیدمت خوشحالم. اخم کردم و دست رو نبض گردنش گذاشتم. - یونا، چرا نگفتی به من مریضی؟ شاید من تونستم درمانت کنم. اشکش روی دستم افتاد و گفت: - من خوبم، الان خوبم، اگه می‌مردم و شما رو نمی‌دیدم بد بودم. غرش کردم: - خفه، تو نمی‌میری. سرش رو گرفت و هق زد. - خودم می‌دونم، می‌فهمم دیگه بیشتر از دو سه روز زنده نمی‌مونم. آشینا: امیدی بهش نیست. چشم‌هام رو بستم. مشکلش رو نمی‌تونستم درست پیدا کنم. تبدیل به وارانشا شدم. یونا رو بغل کردم که سرخ شد و فریاد زد: - هااا؟! نیشخند زدم و جواب دادم: - داد نزن بچه کاریت ندارم. تو اتاقم بردمش و روی تختم گذاشتمش. صورتش سرخ سرخ شده بود. پیرهنش رو با یه بشکن در اوردم. اومد حرف بزنه پچ زدم: - هیش... می‌خوام مشکلت رو پیدا کنم. آشینا: داری وقت تلف می‌کنی. صدای ذهنم رو بستم دیگه آشینا حرف نزنه.
  5. ... با فرو رفتن تو بغل و بوی آشنا چشم‌هام رو باز کردم خوابالود نالیدم: - بذار بخوابم. سرش رو تو گردنم کرد: - بسه خواب، آکو خودش رو داره می‌کشه از نبودت‌‌. ملچ ملچ کردم و هولش دادم. از روی تخت گرم و نرمم بیرون اومدم. ذهنم ارور می‌زد خالی خالی بود‌‌. تلو خوران سمت سرویس بهداشتی رفتم. با دیدن روشویی که دستم به شیرش نمی‌رسه غر زدم. - آکیلا دستم به آب نمی‌رسه. صداش اومد. - از قدرتت استفاده کن چرا صدام می‌زنی؟! کاش همیشه مست می‌کرد، مهربون می‌شد. الان دوباره همون وحشیه آمازونی شده. شناور شدم. شیر آب رو باز کردم دست و صورتم رو شستم. خسته و کوفته خواستم بیرون بیام که آشینا جلوم ظاهر شد. - لباس جدید دوختم برای تو اینو بپوش. به لباس تو دستش نگاه کردم. یه لباس عروسکی مشکی بود. با جورابای پاندا! تل مشکی ساده با گل سفید مغز مشکی مخمل. در آخر یه کفش ساده. تا بخوام جوابش رو بدم با یه حرکتی که نفهمیدم فقط خنکی پارچه رو حس کردم لباسم رو عوضی کرد. خنده جذابی زد: - عالی شدی سایورا حالا می‌تونی بری. با سرعت تو بدنم رفت و من هم حیرت زده بیرون زدم. دویدم و سمت میز آینه رفتم. فقط نصف صورتم معلوم بود! صندلی رو کشیدم‌ ازش بالا رفتم و ایستادم. موهام باز دورم ریخته بود. چقدر طلایی بودنم و مشکی به هم دیگه میان! چرخیدم و خندیدم. از روی صندلی پایین پریدم و بدو بدو از دسته در آویزون شدم و بازش کردم‌. با دیدن بنیامین و آکیلا لبخندم پررنگ شد. - صبح بخیر. بنیامین با لبخند محو و مهربون جوابم رو داد. آکیلا رو پاهاش زد: - بیا این جا بشین. ابرو بالا انداختم و روی مبل تکی نشستم‌. پاهای کوچیکم رو تکون دادم و دست‌های تپل کوچیکم رو روی زانوم گذاشتم گفتم: - بریم آکو؟ بنیامین خندید و جواب داد: - این جا سخت می‌گذره؟ آکیلا به جعبه تو دستش نگاه کرد گفت: - بیا اینو به گردن و من به گردن تو ببندم بعد می‌برمت‌. سرم رو کج کردم و آروم چشم‌های سرخش رو برنداز کردم. - تو بیا. با تاسف سر تکون داد و بلند شد. رو به بنیامین گفت: - همه زن می‌گرن من هم گرفتم. دست به سینه شدم و پوزخند زدم: - دلت هم بخواد آقا آکیلا، دختر به خوبی من کجا می‌خواستی پیدا کنی؟ نیشخند زد و جواب داد: - تو جنگل و باغ و وحش از تو زیاده. چشم‌هام گشاد شد. خندید و خیز گرفت سرش رو تو گردنم گرد و گفت: - البته اخلاقت وحشیت رو میشه این‌جا ها پیدا کرد ولی تو رو تنها تو قلبم می‌تونند پیدا کنند. بیشتر شوکه شدم! نفس‌های داغش گلوم رو یه حس خوب سوزان داد شاید هم مور مور کننده. خواستم عقب بفرستمش مچ هر دو دست من رو گرفت بوسه عمیقی زد. - تو ایزد نور و تعادل همه هستی اما برای من ایزد راهمی کسی که به من جون میده نفس بکشم. مات چشم‌هاش شدم. شک کردم نکنه واقعا به من حسی داره؟ من یک بار خونده بودم و از احساسات درونش هیچی نفهمیده بودم. دستم رو خواستم روی سرش بذارم نگذاشت و لب زد: - سایورا؟ برای بار دوم این بار واقعا همسر من میشی؟ اخم کردم. چرا نگفت زنش؟ آشینا: چون فقط آکیلا می‌دونه تو مرد هستی می‌خواد پیوند حقیقی رو تشکیل بده. اخم کردم و تیز تو ذهنم جواب دادم: - چرا انقدر پشت آکیلا رو می‌گیری؟ خندید. - به عنوان همسرت قبولش دارم. من یه مرد هستم، می‌فهمم چقدر آکیلا با همه اخلاق و رفتار‌های گندش به تو وفاداره. تازه امپراتور ایزدان هم هست حتی سرنوشت، دیگه چی از این بهتر؟ سرم رو به مبل فشار دادم و چشم بسته و سرد به آکیلا گفتم: - زنجیر پیوند الهی رو می‌تونی به گردنم بندازی به عنوان همسر خودم قبولت می‌کنم آکیلا نواسترا. از تو جعبه زنجیر ظریف و ساده‌ای که پشتش آیات الهی بود و اسم آکیلا درونش بود نزدیک شد به گردنم ببنده. چشم‌هام رو با درد بستم. این آیات یه روزی پاهای منو بستن. ایزدان، بنده‌های منو کشتن. قلبم مچاله شد و تصویر وقتی روی سکوی الهی اسیرم کردن تو سرم برق زد. وقتی جیغ بنده‌هام رو می‌شنیدم که فریاد می‌زدن کمکشون کنم. دست‌هام لرزید! وقتی زنجیر سرد روی گردنم قرار گرفت همه وجودم لرزید. نفرت همه روح و جسمم رو گرفت. دوست داشتم همه رو نابود کنم اما این روش من نیست، من با نفرتم انتقام نمی‌گیرم. با صدای تیک زنجیر که تو گردنم افتاد و هیچ جوره نمی‌شد دیگه بازش کرد حتی سازنده‌اش، نشون داد من متاهل شدم. چشم‌هام رو سخت باز کردم و به آکیلا خیره شدم. نمی‌دونم چی دید که رنگش پرید و ناباور لب زد: - وارانش... حرفش رو خورد. از تو جعبه سفید نقره‌ای با گل‌های ریز آبی زنجیر دوم که پهن‌تر بود رو برداشتم. زنجیر محکم تو مشتم فشار دادم. داغی زنجیر به من می گفت وقتی این هم تو گردن آکیلا بسته بشه دیگه راه برگشتی ندارم تا ابد آکیلا همسر منه چه تو مرگ چه تو زندگی. واقعا مهمه؟ این که با آکیلا ازدواج کنم؟ منافعم مهمه این کار رو بکنم؟ این که همه رو از سر راهم کنار بزنم مهمه؟ اگه ازدواج کنم کسی دیگه نمی‌فهمه وارانشا هستم؟ اما من وارانشام چطور خودم رو انکار کنم؟ چطور قبول کنم خودم رو با دست خودم بکشم؟ چشم‌هام رو با درد بستم. آکیلا نگران نگاهم کرد و لب زد: - پشیمونی؟ روی مبل بلند شدم ایستادم. خنده رباتی کردم و آروم تو پیشونیش زدم. - می‌خوامت جوجه. زنجیر رو به گردنش بستم. نوری از زنجیر من و آکیلا پیچید. انگار جهان هستی به پای زنجیرم بسته شد! انقدر قدرتمند بود زمان در لحظه ایستاد و به احترام پیوند ما سکوت کرد! انگار جهان هستی زنده شده بود تا ما روی آسمون اسم‌هامون رو حک کنیم. آکیلا چشم‌هاش رو بست و گفت: - تو همه لحظات زندگی و مرگ پا به پای تو میام در خوشی و ناخوشی در بهشت و جهنم با تو هم قدم میشم. شوکه بودم از این سنگینی و کیهانی بودن پیوند زوجیم، دست‌های سرد لرزونم رو روی قلبش گذاشتم. - به پات می‌مونم. همین، چیزی نداشتم بگم من همیشه رفیق نیمه راهم نمی‌تونم قولی بدم که نمی‌دونم می‌تونم پاش باشم یا نه. آکیلا سرش رو جلو اورد منو ببوسه اما راهش کج شد و پیشونیم رو بوسید و بغلم کرد. - ممنون انتخابم کردی تو سرنوشتت قدم بزنم. نیشخند زدم. - تو خود سرنوشتی لعنتی سرنوشتی که روی خط سرنوشت راه بره بنظرت چی میشه؟ سرش رو روی شونه‌ کوچیکم گذاشت و لب زد: - قضاوت الهی نازل میشه و من رو به آزمون می‌گیره. چون من تو خط سرنوشتی هستم که خودم ننوشتم. تو یه آینده نامعلومی، یا نابودی راه تو میشه یا رستگاری. من؛ می‌خوام تو این راه دوشادوش تو باشم و از نزدیک شاهدش باشم. دستم رو آروم روی پهلوش زدم. - من دارم سرنوشتم رو با خودکار معطر می‌نویسم می‌تونستی ردم رو بگیری و این جوری خودت رو تو هچل من نندازی. از من فاصله گرفت و جفت چشم‌هام رو بوسید. تو ذهنم گفت: - تو جسم فانی منو بزرگ کردی دین پدری به گردنم داری، باز مراقبم باش؛ اگه ولم کنی این بار روحم فرو می‌ریزه. چشم‌هام از بوسش داغ شد و لب زدم: - دارند بدجور نگاهمون می‌کنند. خندید و عقب رفت. با دیدن، آکو، بابا و مامان شوکه شدم. بابا هیراب با اخم گفت: - می‌گذاشتی سایورا هزار سالش بشه بعد رسمی می‌کردین. تا جشن ازدواج هم می‌گرفتیم. آکیلا مغرور و سرد خندید. - نمی‌تونستم تحمل کنم. روچیار هم ظاهر شد و گفت: - تمام شد؟ وای کلی انرژی از من گرفت تو زمان این ازدواج مبارک رو ثبت کردم. همه به روچیار احترام گذاشتن. فضای کیهانی سبک‌تر شد و من حس کردم چیزی درونم جا گرفته یه جور، یا یه چیزی از تکه‌‌های آکیلا‌! مطمئنم برای آکیلا هم همین اتفاق افتاده اون هم حس می‌کنه چیزی درون ما از هم دیگه قرار گرفته. روچیار نزدیک من شد. احترام بلند و بالایی گذاشت. - اعلاحضرت... آکیلا تو پهلوی روچیار زد. روچیار حرفش رو خورد گفت: - امیدوارم به پای هم تا ابدیت و ازلیت بمونید. حتی مرگ هم نتونه شما رو از هم جدا کنه. بازوم رو فشار دادم. درسته من همسر امپراتور ایزدان شدم یعنی مقامی بالا و راستین دارم‌. لبخند زدم و تشکر کردم. مامان دوید‌ و محکم بغلم کرد. - دورت بگردم، مبارک باشه. آکیلا مرد خوبیه همه‌جا از بزرگیش حرف می‌زنند. تایید کردم. - آره خوبه‌. بابا هم تبریک گفت و روی شونه آکیلا زد: - دامادم شدی‌! آکیلا لبخند مغرور زد: - داماد دو پدر شدم. آکو با چشم‌های تیره رنگش نگاهم کرد و لب زد: - خوشحالم همسر تو آکیلاست، کسی که تو رو می‌شناسه. می‌بینه و حتی می‌فهمه. دخترم خوشبخت بشی. بغلم کرد و غرق بوسم کرد. محافظ هامم یکی یکی تو ذهنم تبریک گفتن. لبخند محو زدم و تایید کردم. - کی شما رو خبر کرد؟ آکو به آکیلا اشاره کرد. - آکیلا خبرمون کرد. ابرو بالا انداختم و به آکیلا نگاه کردم. شونه بالا انداخت. - زیادی خشک خوب نبود. دعوتشون کردم پیوندمون نرم بشه. دستی روی زنجیر گردنم که سرد بود، کشیدم گفتم: - خوب کردی. مامان جعبه شیرینی گرفت. اکیلا برداشت و سمت من گرفت. سرم رو جلو بردم گاز بزرگی زدم. خندید و بقیه‌اش هم خودش خورد. ابرو بالا انداختم! دهنیم رو خورد. باباهیراب با اخم گفت: - دیگه خیالم راحته میری انجمن سپید دشت، کسی برای تصاحبت اقدام نمی‌کنه. دیگه یه ازدواج معمولی نداری یه ازدواج الهی داری که باید از بنیامین هم تشکر کنم. بنیامین سر تکون داد و جواب داد: - من کاری نکردم، سایورا و آکیلا از قبل پیوند آسمانی و الهی داشتن. همه شوکه شدن و اکیلا پوفی کشید گفت: - نمی‌شد حالا نگی؟ بنیامین قهقهه زد: - جدا؟ نمی‌دونستم باید هماهنگ می‌کردی آکیلا‌خان. روچیار لبخند زد و آکو نعره زد: - عوضی! تو گفتی من با اجازه شما دارم با سایورا ازدواج می‌کنم حالا پیوند اذلیت هم داری؟ چندبار چندبار با دخترم ازدواج می‌کنی؟ آکیلا منو با یه حرکت تو بغل گرفت و سمت خروجی قدم گذاشت و گفت: - انواع اقسام ازدواج‌ها رو با دخترتون می‌کنم. تا قلب و چشمم مطمئن بشن سایورا برای منه نه کسی. بابا هیراب شوکه لب باز کرد. - تو دیگه عاشق نیستی دیوونه‌ای. خندیدم و گردن آکیلا رو بغل کردم گفتم: - منو نجات بدید از دست این دیوونه. مامان ضد حال زد: - اگه می‌خواستی نجات پیدا کنی این جوری گردنش رو بغل نمی‌کردی. همه خندیدن تا دست‌هام رو از دور گردن آکیلا برداشتم و ادای سرخاب سفیدی در اوردم. آکیلا مریض که فحش عالم کمشه منو با یه حرکت تو هوا پرت کرد. جیغی هیجان زده کشیدم و صدای عکس گرفتن اومد! شوکه به اطرافم خیره شدم که تریستان رو دیدم از ما عکس گرفت. تاسیان هم به شکل مار روی گردنش بود. سقوط کردم و تو بغل آکیلا افتادم و باز تریستان از من عکس گرفت. تا بخوام حرفی بزنم غیبشون زد. کسی فکر کنم متوجه تریستان نشد. به رو نیوردم که عادی باشه. لبخند زدم و پیشونیم رو به پیشونی آکیلا چسبوندم و گفتم: - باید برم جایی فعلا پسرجون. تا اومد محکم منو بگیره تلپورت کردم تو غارم. آرتین فریاد زد و محکم بغلم کرد. - مبارک باشه سایورا خیلی خیلی مبارک. تو سرش زدم: - چی میگید شما؟ تنها کسایی که می‌دونند این ازدواج با همه واقعی بودنش واقعی نیست شمایید پس نیاز به تبریک نیست. تریستان سرد نزدیکم شد و گفت: - سرورم، توماس هنوز نرفته. ما بهشون گفتیم می‌تونه بره اما اصرار دارند با شما صحبت کنند. به بدنم فرم بدن وارانشا رو دادم. نمی‌خواستم با بچه بودنم فکر گول زدن من به سرش بیفته. دقیقا کپی روح خودم شدم. پیرهن شلوار مشکی تنم ظاهر کردم و موهامم بالا دادم مغرور پرسیدم: - چطورم؟ همه خشکشون زد و احترام گذاشتن.
  6. بازم نمی‌دونم عادیه رفتارش یا نه! من راحت آکیرا رو می‌فهمیدم، فقط آکیلا رو نمی‌تونستم بشناسم؛ خیلی با من سر جنگ داشت. هم دوستم داشت، هم جنگ می‌کرد. حرصم می‌گرفت می‌زدمش اون هم کم نمی‌‌اورد. می‌رفت تمرین می‌کرد می‌اومد منو دعوت می‌کرد هر بار هم می‌باخت اما دل سرد نمی‌شد؛ تا روزی که بزرگ شد. من هم عادت کرده بودم، اونقدر که به هم دشمن می‌گفتیم‌. آکیلا جنگجو نیست یه امپراتور ایزادنه و ایزد سرنوشت. اون فقط یه توده یا روح ازلی و الهی هستش که با حرکت دست همه رو زمین گیر می کرد. با قلم، سرنوشت رقم می‌زد. با کلامش ایزدان رو سامون می‌داد. آکیلا برای جنگ ساخته نشده بود. برای همین مبارزه تن به تن با من براش خیلی لذت داشت. دست‌های کوچیکم رو تو دست‌های بزرگش گرفت و آروم فشار داد که داغی دستش رو بیشتر حس کردم. لبخند زدم و گفتم: - هی جوجه عقابم، تو یه درصد فکر کن بتونند نگهم دارند شما رو نبینم، خودم شخصا راضیشون می‌کنم‌. چشم‌هاش رو بست و زمزمه کرد: - نمیشه لعنتی، حتی خواستم استاد اون انجمن بشم؛ قبول نکردن چون جوون هستم اونجا فقط ریش سفیدان کهن‌متیا آموزش میدن. دوازده ریش سفید که اون انجمن براشونه. ابرو بالا انداختم و خندیدم. - باشه جوش نخور، یه کاریش می‌کنم. با چشم‌های بسته بغضش رو قورت داد اما اشک لجوجش از میون مژه‌های سفیدش افتاد. لب‌هاش لرزید و زمزمه تلخ کرد: - لطفا یه کاریش کن، من یا حتی روچیار هم نمی تونیم به کهن‌متیاها چیزی بگیم، چون اون دوازده نفر قدرتی فرا‌تر از تصور دارند‌. دستم رو دراز کردم اشکش رو گرفتم و جواب دادم: - باشه، فعلا نگران نباش. اومد حرفی بزنه مژگان با یه سینی خوراکی‌های رنگ و رنگ نزدیکم شد. بوی خوش غذا بینیم رو پر کرد و شکمم رو مالش داد. - بفرما عزیزم. نشستم و آکیلا سینی رو گرفت روی پاهاش گذاشت. یه لقمه خوراک مرغ برای من گرفت و لیمو چکوند روش سمت دهنم گرفت، بوی لیمو دهنم رو آب انداخت. با لذت سرم رو جلو بردم خوردم. چشم‌هام از ترشیش رو هم رفت و نالیدم: - زیاد ترشش نکن. لبخند زد و باز لقمه گرفت. مژگان با لبخند نگاهمون کرد گفت: - آکیلا‌خان پدر بودن خیلی بهت میاد. حالا هم بچه داری می کنی هم همون بچه زن تو هستش. آکیلا هم خنده نرمی کرد. - درسته تجربه دارم کسب می‌کنم برای روزی که زنم بزرگ بشه و بچه منو بدنیا بیاره. لقمه تو گلوم پرید! با چشم‌های گشاد نگاهش کردم. قهقهه زد و پشت کمرم انقدر محکم زد که نفسم از دردش گرفت. مچ دستش رو گرفتم و خواستم مچش رو بشکونم اما پشیمون شدم و دنده‌اش رو شکوندم. از درد لبش رو گاز گرفت و صورتش کبود شد. هر نفسی که می‌گرفت می‌تونستم دردش رو از تو چشم‌هاش حس کنم. نیشخند شیطانی زدم و بقیه غذام رو با لذت خوردم. مژگان نگران به آکیلا نگاه کرد. - آکیلاخان؛ چیزی شده؟ آکیلا سعی کرد با رنگ پریده‌اش عادی باشه و گفت: - نه چیزی نیست. سینی خالی رو دست مژگان دادم و خمیازه کشیدم. - مژگان خانم کجا بخوابم؟ مژگان لبخند زد و جواب داد: - پیش من بخواب... آکیلا خیز گرفت که از درد نفسش تنگ شد و نالید: - آخ... سایورا پیش من می‌خوابه. مژگان نگران‌تر شد و جواب داد: - آکیلاخان، شما مستی! خوب نیست پیش‌... آکیلا سرد نگاهش کرد. - شنیدی چی گفتم؟ مژگان اخم کرد و جواب داد: - باشه متوجه شدم اما باید با بنیامین حرف بزنم ببینم اون چی میگه. آکیلا غرش کرد. اصلا ضایع بود مستی از سرش کامل نپریده! درسته روی خودش کنترل داشت اما مست بود نمیشه انکارش کرد. - رابطه من به کسی ربط ند... دستش رو گرفتم فشار دادم. نگاهم کرد، خمار و تلخ با صدای مردونه و جذابش زمزمه کرد: - نگو می‌خوای بری پیش مژگان بخواب... باز سکوت کرد و حرفش رو خورد. از ما با درد فاصله گرفت و مژگان مات لب زد: - اولین باره آکیلا‌خان رو این جوری، این قدر پریشون می‌بینیم. تایید‌ کردم و خندیدم. - آره پدرسوخته خیلی داغونه توهم یکی منو ازش میگیره رو پیدا کرده. مژگان نگاهم کرد و زمزمه کرد: - چقدر شبیهشی! خنده‌ام خشک شد‌. خمیازه کشیدم و گفتم: - اتاقم رو با آکیلا بدید، می‌خوام پیشش باشم چون فقط فردا رو اینجام و روز بعدش انجمن هستم. مژگان آهی کشید و تایید کرد. - حتما. چرخید و ادامه داد: - اتاق پایین سمت راست دومی برای شماست. تشکر کردم و سمت اتاق در قهوه‌ای روشن رفتم. قبل از این که در رو باز کنم بلند به زبونی که فقط آکیلا می‌دونه گفتم: - جوجه‌عقابم بدو بیا. سرش سمت من چرخید. رنگش پریده بود و داشت درد می‌کشید اما سکوت کرده بود. همین بود، درد‌هاش، احساساتش هیچ کدوم رو به زبون نمی‌اورد‌. تنها خشمش به زبون می‌اومد، تنها جایی که قشنگ احساسات رو به کار می‌برد تو سرنوشت‌هایی که می‌نوشت بود. در اتاق رو باز کردم که یه تخت دو نفره بزرگ داشت. همه چی سفید بود. اهمیت زیادی ندادم و روی تخت دراز کشیدم. آکیلا هم اومد در رو بست با فاصله از من با درد دراز کشید. بدون این که نزدیکش بشم به جایی که شکسته شلیک نور قاطی شفا دهنده کردم. نور جذب بدنش شد و بدون نگاه به من پرسید: - چرا خوبم کردی؟ قبلا انقدر رحم نداشتی؟! پشتم رو بهش کردم. راست می‌گفت قبلا جوری می‌زدمش همه جاش شکستگی داشت. حتی با این که می‌تونستم خوبش نمی‌کردم، در حدی که نمیره پیش می‌رفتم. حالا چرا خوبش کردم؟ یعنی بخاطر جسممه؟ دهن کجی کردم با خودم. - معلومه دوباره متولد شدم. دارم راه جدیدی رو طی می‌کنم. از غرورم تا حدودی فاصله می‌گیرم. می‌خوام یه من جدید بسازم که تو این دنیای لعنتی پذیرفته بشه. این دنیا وقتی باهاش سر ناسازگاری بزنی محوت می کنه. می‌خوام با بی‌رحمی در حال رحم باشم‌. چشم‌هام گرم شد و خوابم رفت‌.
  7. پانته‌آ با کنترلی که می‌خواست روی اشکش داشته باشه گفت: - پدرم اون اون... صدای مردی با غرور و ابهت گفت: - به به آکیلا‌خان بزرگ! سرزمین بادهای طوفانی رو منور کردی. چه سعادتی شما رو این جا کشونده؟ آکیلا دستی روی صورتش کشید مستیش کنترل پذیر‌تر بشه‌. با صدای خش دار خمار که داد می‌زد مسته جواب داد: - اومدم برای من زنجیر پیوند الهی رو بسازی بنیامین می‌خوام کل قدرتت رو درونش به کار ببری. بنیامین شوکه شد و به من نگاه کرد گفت: - همین الان پیوند الهی دارید اون هم خیلی قوی! می‌تونم ببینمش. آکیلا خندید. - می‌ترسم از دستش بدم، کار از محکم کاری عیب نداره. بنیامین قهقهه زد و اومد کنار پاهای کوچیک من نشست و گفت: - تو باید ایزد نور باشی درسته دخترم؟ مات چشم‌های درخشان عسلیش شدم. قلبم نبض عجیبی گرفت. ذهنم به گوی تعادل خواست وصل بشه تا افکارم کودکانه بشه. فورا پسش زدم که درد کل ذهنم رو گرفت و با قدرت تمام ذهنم رو تو مشت گرفت. همه خاطراتم محدود شد و کودکانه متناسب به سنم شدم. انگار فقط درونم تغییر داشت چون از بیرون کسی متوجه حالم نشد و گفتم: - بله، ایزد نورم. هیجان زده و کودکانه همه جا رو نگاه کردم. بنیامین شوکه شد و جواب داد: - آکیلا، ایزد نور خیلی بچه‌است! کم کم باید پنج سالش باشه. آکیلا با اخم سردی که منو ترسوند گفت: - شش سالشه و آره بچه‌ست. فکر کنم ماجرا رو بدونی فقط ایزادن می‌دونند. بنیامین بلند شد و تایید کرد: - درسته؛ می‌دونم، بخاطر حالم و کارم نتونستم به خونه آکو بیام تا هدیه‌ای به ایزد نور بدم اما روز‌های بعدی هربار خواستم بیام گفتن ایزدنور بیهوشه. مکث کرد و دست تو موهای عسلی روشنش کرد و ادامه داد: - مبارک باشه آکیلا من حتما چیزی که می‌خوای رو آماده می‌کنم. نهایتاً یک هفته دیگه. آکیلا جبهه گرفت. - نه بنیامین! نمی‌تونم سایورا فردا نه پس فردا میره انجمن سپید دشت اونجا هم کسی رو راه نمیدن. چشم‌هام رو خواب آلود مالیدم و خمیازه کشیدم گفتم: - آکیلا بغل، خوابم میاد، گشنمه. دستش رو باز کرد بغلم کنه بهونه گرفتم‌. - می‌خوام برم پیش آکو. چشم‌هاش گرد شد و غرید: - یکیش رو بخواه! حالا گشنته، خوابت میاد یا آکو رو می‌خوای؟ از صداش ترسیدم و محکم بغلش کردم‌. - همشو... بنیامین خندید و گفت: - آکیلا سرش داد نزن، بیا بریم همین امشب کارش رو می‌کنم‌‌. ایزد نور هم یه چیزی بخوره و بخوابه. پانته‌آ با گریه ترکید: - بابا، تو هیچ وقت برای بچه‌ها از این کار‌ رو نمی کردی حداقل باید هزار سال یا دو هزار سالشون باشه چرا چرا چرا... بی وقفه فقط حرف می‌زد که حتی کف دهنش هم روی لبش کش می‌اومد. کلا آب روغن قاطی کرده بود. اشک، بینی، تف موف همه چی. بنیامین اخم کرد و جواب داد: - ماجرای ایزد نور فرق می‌کنه دخترم؛ من هنوز روی عهدم پایبندم. مهم‌تر پیوند الهی هم قبولشون کرده یعنی یه عشق پاک و بی آلایش. پانته‌آ زوزه دردناک کشید. - بابا من آکیلا رو دوست دارم، پس من چی میشم این وسط؟ نمی‌خواستم این کار رو کنم، اما به پای بچگیم می‌ذارمش‌. سمت چپم تاریکی مطلق و سوزان شد و سمت راستم نورانی و داغ غرش وحشیانه‌ای کردم و تبدیل به اژدها شدم. صدایی از ته حنجره‌ام اومد که خیلی غریب می‌زد. یه غرش عجیب با غبار یخ بود! تمام چمن‌ها یخ بستن و قدم‌های سنگین سمت پانته‌آ برداشتم. بنیامین با سرعت دخترش رو پس زد و هول گفت: - ایزدنور و تعادل، لطفا دخترم رو ببخشید. اون فقط الان سرش از این شوک داغه. نفسم رو بیرون دادم و تو چشم‌های عسلی روشن بنیامین خیره شدم. سرم رو کج کردم و لب زدم: - پاشا؟ خشکش زد و رنگ نگاهش شوکه و حیرت زده شد. - تو...؟ تبدیل به فرم اصلی شدم و دست تو جیبم کردم. گرده محو کودکی از سرم عقب رفت. خاطرات پاشا تو ذهنم جون گرفت. یه بچه خوشگل چشم عسلی روشن به دروغ گفته بود که دوست منه، دوست‌هاش برای این که ضایعش کنند اومدن و به من که هیچ دوستی نمی‌خواستم، با تعجب پرسیدن که آره بنیامین گفته تو دوستش هستی. من نمی‌شناختمش ولی نمی‌دونم چرا اون روز دخالت کردم بجای این که بگم دروغ میگه گفتم: - آره پاشا دوست منه. همه خندیدن و جواب دادن: - اسمش بنیامین هستش نه پاشا تو داری دروغ میگی. چون حتی اسمش هم یاد نداری. بنیامین با نعره وحشناکی گفت: - حق نداری اسمم رو به زبون بیاری، فقط پدر و مادرم حق دارند به من پاشا بگن. من واقعا نمی‌دونستم که نباید اسم پاشا رو می‌اوردم. اون روز رفتم اما... بعد ها و بعدها همه جا پر شد که بنیامین با وارانشا دوست هستن. تا این که یه روز بارونی پاشا رو دیدم داره گریه می‌کنه. پرسیدم: - چی شده؟ بغلم کرد و با گریه گفت: - پدر و مادرم طلسم شدن، هیچکس هم نمی‌تونه طلسم رو بشکنه. من طلسم رو شکوندم و پدر و مادرش رو آزاد کردم. از اون روز هر روز بنیامین با یه شاخ گل‌ وحشی کمیاب که بهش ستاره سقوط کرده می‌گفتن. پیش من می‌ا‌مد. بی حرف گل رو روی میز من می‌گذاشت و می‌رفت. حتی گفت می‌تونم پاشا صداش کنم. با تکون دستی از خیالاتم گیج بیرون اومدم. چشم‌های سرخ آکیلا داشت برندازم می‌کرد. - سایورا خوبی؟ چندبار پلک زدم و خواستم غش کنم، آکیلا جوری زیر گوشم زد که نفسم برید و تو سرم صدا کرد.با چشم‌های گشاد نگاهش کردم. لبخند زد، تو ذهنم گفت: - دیگه غش نمی‌کنی و وارانشا بیرون نمیاد. لب زدم: - کثافت! جمجمه سرم فکر کنم ترک برداشت. با خنده بغلم کرد. - می‌خوای تو هم جاش بزن. یه سمت صورتم که بی‌حس و داغ شده بود می‌سوخت گفتم: - بچه زدن نداره. از خنده ترکید و هولم داد بلند شد. بنیامین سرش رو پایین انداخته بود و گرفته پرسید: - ایزد نور، شما این اسم رو چطور میدونی؟ خودم رو اون راه زدم گفتم: - گوی تعادل گفت. نگاهش رو بالا اورد. به من دوخت و زمزمه کرد. - خیلی شبیهش هستی. سعی کردم ادا بچه‌ها رو در بیارم. - آکیلا درد می‌کنه زدی. آکیلا متوجه شد دارم از موضوع در میرم باز منو بغل کرد و بلند شد گفت: - بنیامین، پس همین امشب ساختش رو می‌زنی؟ بنیامین گیج تایید کرد. - آر... آره بفرمایید خونه من. سرم رو تو گردن آکیلا کردم و پچ زدم: - خون می‌خوام. تیز چشمم رو با نگاهش زد. - دیگه نه، می‌خوای اعتیادت برگرده؟ حرصی موهاش رو کشیدم و سرم رو خشن به سرش فشار دادم. - اعتیاد به چپم، عطش دارم. فکر کنم عوارض اینه جسمم داشت قوی می‌شد و روحم با جسم سازگاری می‌گرفت‌. نفس‌های تند و کلافه کشیدم. کلافه شد و لب زد: - بس کن وارانش... سایورا، چرا دیوونه بازی در میاری. من دیونه‌ام؟ گشنمه! این که گشنمه دیونگیه؟ آشینا: منظور آکیلا اینه این جا نمی‌تونه وگرنه برای خون دادن به تو نه نمیگه فقط بلد نیست احساساتش رو درست به زبون بیاره. سکوت کردم و سرم رو روی شونه آکیلا گذاشتم. به گردبادها نگاه کردم. حالا که دقت می‌کنم، هاله‌هاشون گردبادی بود! بیشتر دقت کردم و تونستم داخل گردباد‌ها رو ببینم. آها؟! پس این جوری گردباد درست میشه. آشینا: یادت بدم چطور هاله‌ بادت رو به گردباد تبدیل کنی؟ تایید کردم و از بغل آکیلا پریدم. آشینا: خب همین که خواستی یعنی نود و نُه درصدش رو جلو رفتی. حالا باد رو دور خودت احضار کن و سوارش شو. مثل اسب باید رامش کنی اما تو لازم نداری این کار رو کنی چون قدرت فرمان ذاتی داری که خیلی قدرتمنده. گردباد رو دورم فرا خوندم. دستور دادم دیدم رو مختل نکنه. خیلی شفاف تونستم ببینم. لبخند شادی زدم و با سرعت گردباد به اطراف چرخیدم. آشینا: می‌تونی عناصر طبیعی رو درون گردباد به کار ببری، رعد، آتش، نور و دیگه چیز‌ها برای حملات جمعی عالیه. سرم رو بالا اوردم که دیدم همه گردباد‌ها تبدیل به آدم شدن و دارند حیرت زده نگاهم می کنند. بنیامین خیلی ماهرانه درون گردباد من اومد و گفت: - نور؟ مگه نور می‌تونه گردباد بشه؟ لبخندی زدم و گردبادم رو به آسمون رسوندم. ابر‌ها رو تو هم چرخوندم و بارندگی اجباری ساختم. بنیامین دستش رو بالا اورد و گردباد من رو کنترل کرد. - بیا هدایت کنمم به خونه خودم. باد دورم با سرعت سرسام آوری به چرخش افتاد‌. درونی گرم و دور سرد شد. انگار ما منبع و هسته گرد باد شدیم. قلبم از هیجان به وجد اومد. نگاه سنگینش اذیتم کرد و بهش خیره شدم. لبخند محو زد و پرسید: - بهت گفتن شبیه وارانشا هستی؟ بدون واکنش خاصی تایید کردم. - بله، گفتن خیلی‌ها هم اذیتم کردن و گفتن من دخترش هستم. کمی نزدیک من شد. - اگه آکو، جلوی ما خون تو رو آزمایش نمی‌کرد ما هم همین فکر رو می‌کردیم. چون تو نسخه دختر و کوچیک شده وارانشایی اما خون تو این رو رد می‌کنه و میگه تو دختر آکو و فانی آرزو هستی. لحنش ترسناک شده بود. بنیامین باهوش بود و خیلی‌ها دنبالش بودن خیلی هم خاطرخواه داشت، اما اون فقط برای من هر روز زنگ اول مدرسه یه شاخه گل ستاره سقوط کرده می‌اورد. پشتش خیلی حرف شد که بنیامین عاشق پسر شده‌‌. زبون باز کردم و پرسیدم: - تو هم از وارانشا بدت میاد؟ جا خورد و عسلی چشم‌هاش به سرعت نم‌دار و خیس شد. خفه و عجیب گفت: - دیگه این رو نگو! وارانشا برای من محترم بود‌. من همکلاسیش بودم. شاید من بد بودم اما اون هیچ وقت بد نبود. هیچ کس از وارانشا بدش نمیاد فقط ازش می‌ترسیدن، شاید... فقط شاید اگه کم‌تر مغرور بود همه دورش بودن؛ اما وارانشا با اون مغروریش وارانشا بود. انگار غرق خاطرات بود. چون نگاهش عمیق و پرت شده بود. با وارد شدن شمشیر آکیلا تو گرد بادم جیغی زدم و گردبادم پاشید و غرش کردم: - مرض گرفته! چکار به گردباد من داری؟ تیز و تاریک نگاهم کرد که جا خوردم. - وقتی با یه مرد تو گردبادی توقع نداشته باش با آرامش باشم. بال‌هام بیرون زد و خودم رو کنترل کردم سقوط نکنم. بنیامین اما داشت سقوط می‌کرد. چون غرق چیزی بود که داشت اشک‌هاش بی‌اختیار می‌ریخت. اخم کردم و پرواز کردم از وسط آسمون و زمین گرفتمش! لعنتی چقدر برای جسمم سنگین بود. روی زمین فرود اومدم و با خشم به آکیلا نگاه کردم‌. شمشیرم که آرتین بود رو احضار کردم. خیز گرفتم و بهش حمله کردم‌. اون هم بدون مکث ضربه‌های بی‌رحمانه به شمشیرم می‌زد. جرقه‌های نور و آتش تو هوا از برخورد شمشیر‌هامون بلند می‌شد. آکیلا عصبی غرید: - مگه نگفتم چقدر حساس شدم؟ محکم بال زدم. پشت سرش رفتم تا کمرش رو برش بزنم چالاک حرکت کرد و تیز جلو تیغه منو گرفت. غرش کردم: - تو غلط کردی، دیگه داری زیاده روی می‌کنی. بال‌های سفید آکیلا از خشم بیرون زد و با هر بالی که می‌زد زمین و چمن‌هاش کنده می‌شد‌. - من زیاد روی می‌کنم؟ گوشه لبم با تمسخر بالا رفت. شمشیرم رو جلو بردم، اما راهم رو عوض کردم و یه لگد جانانه تو صورتش زدم. خندیدم و شمشیرم رو به زمین کوبیدم روی دسته شمشیر با یه پا ایستادم گفتم: - آره عزیزم. با درد صورتش رو گرفت و خون بینیش رو با انگشت کنترل کرد و زمزمه کرد: - عوضی چرا تو صورتم زدی؟ ابرو بالا انداختم و دست تو جیبم کردم: - دوست داشتم. خم شدم و زبونی روی چونش تا لبش کشیدم و خون گرمش رو با لذت چشیدم. دست روی صورتم گذاشت و دورم کرد. فورا صورتش رو شست و لب زد که فقط خودم بشنوم: - نکن بچه، ترسناک میشی. با لذت خون رو مزه کردم. دلم برای جنگیدن با آکیلا تنگ شده بود و زمزمه کردم. - یادش بخیر چه جنگی با هم می‌کردیم که کل جهان به لرزه می‌افتاد‌. حتی ایزدان هم نمی‌تونستن ما رو جدا کنند. فقط سقف و ستون دنیا رو محکم‌تر نگه می‌داشتن خراب نشه. انگار اون هم یادش اومد که جلو اومد تو بغلم گرفت و زمزمه کرد: - من هم اون زمان‌ها رو می‌خوام حاضرم نیمی از عمرم رو بدم اون زمان برگرده دشمن بودن با تو رو دوست داشتم. شمشیرم رو از دل خاک بیرون کشید و نالید: - آخ! چقدر شمشیرت وحشی و رام نشدنیه! آرتین رو تو بدنم فرستادم که فریاد خوشحالی سر داد: - واوووو چه خوش گذشت پر از هیجان بود. لبخند زدم و محکم گردن آکیلا رو بغل کردم. بارون تمام بدنم رو خیس کرده بود و عطر بدن آکیلا رو زنده‌تر. آکیلا سرد پرسید: - بنیامین می‌خوای همون‌جور خشک باقی بمونی؟ بیا در خونت رو باز کن. بنیامین به سختی با بدن و موهایی خیس به خودش اومد و در خونه‌اش که یه خونه ساده ویلایی بود رو باز کرد. پانته‌آ با بغض جلو‌تر رفت و گفت: - مامان؟ مهمون داریم. بوی آکیلا داشت دیونه‌ام می‌کرد تا خون بخورم. بوی عطرش محشر بود. یه بوی طبیعی و وحشی‌گونه! عمیق بو کشیدم که بدنش لرز خفیف کرد: - نکن سایورا. با صدای زنی سرم رو از گردن آکیلا بیرون اوردم. همسر بنیامین بود! اوه اوه؟! با این ازدواج کرده؟ می‌شناختمش مژگان بود دختر خوشگل مدرسه که بد تو نخ بنیامین رفته بود و به کسی اهمیت نمی‌داد. مژگان هم نگاهش به من خورد و شوکه جیغ زد. - وارانشا؟! سرم رو باز چرخوندم تو گردن آکیلا کردم. بغض مثل سگ وحشی بیخ گلوم رو گاز گرفت. من خیلی از عمر و زمانم رو از دست دادم. گلوم از بغض فشرده‌تر شد. نمی‌دونم چرا بغض کردم. آشینا: چون با هم‌کلاسی‌هات رو در رو شدی این روح و احساسات تو رو قلقلک داده، یه پدیده طبیعیه. آره درسته، امشب با کسایی آشنا شدم که باهاشون درس خوندم. مژگان ناباور لب زد: - تو وارانشایی؟ چرا کسی جوابش رو نمیده خفه بشه؟ من نمی‌تونم، بغض گلوم رو گرفته و داره همین‌جور هی فشار روی فشار بیشتر میاره. بالاخره آکیلا گفت: - نه مژگان خانم، فقط شباهته. مژگان مات لب زد: - اما اشتباه نمی‌کنم، من پونصدسال با وارانشا تو انجمن بودم. تو گروه با هم بودیم! راست می‌گفت لعنتی، خر که نیست. مژگان بغض کرده گفت: - من حتی یادمه رو شونه راستش یه خال داشت اون عادت داشت پیرهنش رو جلو همه عوض کنه. انقدر مغرور بود که... که... زیر گریه زد و ادامه داد: - که می‌گفت مشکل دارید نگاه نکنید. باید ببینم اگه این بچه وارانشا نیست پس اون خال هم نباید داشته باشه. آشینا: اون خال رو داری. چشم‌هام گرد شد. سرم رو بیشتر تو گردن آکیلا فشار دادم. آشینا: محوش کنم معلوم نباشه؟ تایید کردم. - انجامش بده‌. مژگان دیوونه وار جیغ می‌زد. چه مرگشه آخه؟ من و اون هیچ صنمی نداریم چرا برای اثبات این جوری می‌کنه؟ بنیامین بالاخره ترکید: - خفه‌شو دیگه مژگان! مژگان جیغ زد: - نمی‌تونم بشم، وارانشا برگشته اون اومده انتقام بگیره. وارانشا رو ناحق کشتن اومده انتقام از همه بگیره، دنیا رو نابود می‌کنه، همه رو نابو‌... با کشیده بنیامین تو گوش مژگان سرم رو بالا اوردم نگاهشون کردم. از بغل آکیلا پایین پریدم و نزدیک مژگان مات که صورتش رو گرفته بود رفتم و گفتم: - من دخترم خانم، اسمم سایورا، همه میگن وارانشا هستم ولی من نیستم، حتی دخترش هم نیستم. من دختر آکو ایزد تاریکی هستم. جلوی همه ایزدان هم خون من آزمایش شده. زانو زد و بغلم کرد. - نمی‌تونم باور کنم. نه نه نه... هق زد و محکم‌تر بغلم کرد. آکیلا کلافه از بغل کردن مژگان داشت تو خودش می‌پیچید تا مژگان رو نکشه. خودم عقب رفتم و با پاهای کوچیکم بازی کردم. - من همسر آکیلا هستم؛ تو کی هستی؟ هق زد و اشک‌هاش رو با دست لرزون پاک کرد. - مژگان همسر بنیامین... یهو جیغ زد: - چی...؟! همسر آکیلا خان؟ تو که خیلی بچه‌ای! اشکش خشک شد و هاج و باج به ما نگاه کرد. وقتی اشک‌های دخترش رو دید باورش شد و مات لب زد: - چطوری؟ ما ازدواج با کودک نداشتیم؟! آکیلا یه دست تو جیبش کرد، من هم سمت خودش کشید رفت سمت مبل‌های زرشکی طلایی و گفت: - ماجرای ما فرق می‌کنه، ازدواج ما الهی هستش و قبول شده هستیم؛ رضایت هم دو طرفه بوده. روی مبل نشست و من هم کنار خودش نشوند. مژگان خیز گرفت ‌و روی مبل نشست. متعجب گفت: - عاشق شدی آکیلا‌خان؟ اکیلا موهای منو عجبب نوازش کرد و جواب داد: - از عشق و عاشقی بالا‌تره من چشم بسته جونم رو بهش تقدیم می‌کنم. خشکم زد! انقدر با احساس گفت و بوی صداقت داشت که هنگ کردم. جدا که آکیلا ماهرانه نقش عاشقان رو بازی می‌کنه باید بهش اسکار و مدال بدم. بی‌اراده خندیدم. نگاهم کرد و لبخند زد. - جانم؟ قربون خنده‌هات بشم. کثافت! بیشتر خنده‌ام گرفت. مشتی تو سینه‌اش زدم و تو ذهنش گفتم: - کم‌کم داره باورم میشه یه چیزیت هست. دستش تو موهام خشک شد و سرد نگاهم کرد. تو ذهنم جواب داد: - یادت نره پسری، خیالات برت نداره، البته اگه عاشقم بشی بد نیست بیشتر عذابت میدم دشمن عزیزم. ابرو بالا انداختم. زبون باز کرده جوجه! شیطونه میگه یه کاریش کنم التماس کنه بس کنم. تو ذهنش چیزی گفتم که آتیش گرفت. - جوجه چیه که کله پاچه داشته باشه جانم. دور برت نداره تو روت می‌خندم، زیر این جسم کوچیک یه اژدهای درنده خوابیده، مراقب باش داری با چی بازی می‌کنی. نیش‌خندی تو چشم‌هام بود که آتیشش می‌زد. موهای سرش داشت پف می‌کرد و روی گردن و صورتش پر در می‌اورد که به من حمله کنه. همون لحظه صدای گلو صاف کردن بنیامین اومد. - بسه من که زن دارم از خجالت دارم آب میشم، این نگاه عاشقتون خیلی تیزه! هاله پیوندتون خیلی نورانی شده. آکیلا به سرعت تمام آروم شد و لبخند زد: - تقصیر خودشه انقدر خوردنیه نمی‌تونم صبر کنم بزرگ بشه. مژگان سرخ شد و بنیامین خندید. پانته‌آ هم بیشتر گریه کرد. عجب پدر مادری! گریه بچشون به یه ورشون هم نیست. پوزخند زدم و بنیامین گفت: - من زودتر برم زنجیر پیوند الهی شما رو درست کنم. مژگان، ایزد نور گشنه‌ست، خوابش هم میاد کار‌هاش رو انجام بده. پانته‌آ تو هم گریه رو تمام کن آکیلا برای تو نبود که این جوری گریه می‌کنی، چیزی هم عوض نشده تو خانواده ما فقط آکیلا ازدواج کرده که این به خودش مربوطه نه ما. پانته‌آ با هق هق و تو بینی گفت: - میرم تو اتاقم. بلند شد و با سرعت تو اتاقش رفت‌. بنیامین هم سمت کارگاهش، طبقه بالا رفت. مژگان هم بلند شد و رفت آشپزخونه. بنیامین چه نفوذی روی خانواده‌اش داشت. آکیلا خم شد و برای خودش نوشیدنی ریخت. محکم روی پاهاش زدم. برگشت و ریلکس نگاهم کرد. - چته؟ اخم کردم. - هنوز مستی از مخت بیرون نزده می‌خوای باز بخوری؟ به مبل تکیه داد و دستش رو پشت مبل انداخت و پرسید: - اعصابم خورده، می‌خوای بری انجمن دیگه محاله ببینمت. هزار سال و خورده‌ای داشتم زور می‌زدم زنده‌ات کنم. حالا هم باید باز تحمل کنم که... ادامه نداد و موهای سفیدش رو کلافه تو پنجه‌اش فشار داد و رو به بالا کشید. چرخیدم و روی پاهاش سرم رو گذاشتم. خب حق داره، آکیلا و آکیرا رو من بزرگ‌ کردم؛ تو نبودم آکیرا مُرد، آکیلا تنها تر شد. درسته آکیلا یه ایزده اما تو جسم یه فانی خودش رو متولد کرده.
  8. ... با یه دل درد از خواب بیدار شدم و اطرافم رو نگاه کردم. آکیلا جلو آینه ایستاده بود و داشت به خودش نگاه می‌کرد و گفت: - حالت بهتره؟ سرم رو فشار دادم و لب زدم: - نه دلم توش داره یه چیزی می‌پیچه، هی خاطرات هانا تو ذهنم مرور میشه. چرخید و به میز آینه دست به سینه تکیه داد، پرسید: - نظرت چیه خاطراتش رو پاک کنم؟ به سقف خیره شدم و لب‌هام لرزید. - نه؛ بالاخره عادی میشه. آشینا: سرورم، وقتی بهوش بودید روح شما خودش رو دوباره نشون داد، لطفا برای اطلاعات بیشتر ذهن منو بخونید تا متوجه بشید. یکه خوردم! باز روحم بیرون زده بود؟! لعنتی چرا هیچی ازش یادم نمی‌مونه؟ خسته و با دل درد بلند شدم. آشینا کنار تخت ظاهر شد. شنل مشکیش اجازه دیدنش رو به من نمی‌داد. دستم رو روی سرش گذاشتم و خاطراتش رو مرور کردم. آهی کشیدم و از درد شکم نالیدم. آشینا خم شد و زانوی منو بوسه زد! نوری سبز دورم چرخید و درد مثل یه برچسب از روی بدنم کنده شد و بعد نابود شد! خشکم زد که آشینا خنده تو گلویی کرد و تو بدنم رفت. آکیلا مرموز پچ زد: - آشینا خیلی با تو خوبه! شوکم به لبخند گرم تبدیل شد و سر تکون دادم: - آره هوای منو همیشه داره. سرم رو پایین انداختم. باورم نمیشه آکیلا داشته کنار خود واقعیم و بدون جسمم گریه می‌کرده. کاش ذهن روحم و ذهن جسمم زودتر با هم مشترک بشن این گیجی و ندونستن منو اذیت می‌کنه. نفسم رو بیرون دادم ریلکس باشم. نمی‌دونم چرا از آکیلا اون پسره از سیاره آوالاندوسیا رو مخفی کردم‌. باید به خودم اعتماد کنم، چیزی لو ندم. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم آکیلا شدم. چشم‌هام گشاد شد. کی اومد نفهمیدم؟ مرموز و سرد پرسید: - چی رو داری از من مخفی می‌کنه؟ شوک‌تر شدم و لب زدم: - ها؟ خواست بینیم رو بکشه فورا عقب کشیدم و گفتم: - هیچی. اخم کرد و عمیق نگاهم کرد. هنوز مژه‌های سفیدش نم دار بود و جذابش کرده بود. بی اراده ذوق کردم و خندیدم. - حداقل با این چشم‌ها اخم نکن اون وقت کار دست خودت میدی. ابرو بالا انداخت و چشم‌هاش شیطون شد. خیز گرفت منو بگیره. قهقهه زدم و چرخیدم منو نگیره. مرموز گفت: - بذار بزرگ بشی میام خواستگاریت. از شوک فریاد زدم: - چی؟! چشمک زد: - همون که شنیدی هزار سالت بشه با تو ازدواج می‌کنم. با من ازدواج کنه؟ مگه دیوونه‌است؟ خودش که می‌دونه چقدر تناقص روحی و جسمی دارم! خندیدم. با دست یه خاک توسری بهش زدم و جواب دادم: - دیوونه‌ای! لبخند زد و دست تو جیب کرد. - برای تو هرکاری می‌کنم هرچی نباشه دشمن هم هستیم. می‌خوام بیارمت پیش خودم یه جور دیگه اذیتت کنم. قاه قاه زیر خنده زدم و قپی اومدم. - شتر در خواب بیند پنبه دانه گَهی لپ لپ خورد گَه دانه دانه. نوبته اون بود شیطانی بخنده و کری خوند. - جوجه رو آخر پاییز می‌شمارند عروس آکیلا‌. پوزخند زدم و ادای بالا اوردن در اوردم. - اوووع... عروس آکیلا، من قاصد جونتم. جواب نداد که همه وجودم سوخت! یعنی داشت می‌گفت اهمیت نداره تو هرچی می‌خوای فکر کن من کار خودم رو می‌کنم. شیطونه میگه یه جوری بزنمش خودش بمونه از کی خورده. یه هوف بلند کشیدم و پیپم رو ظاهر کردم. اومدم یه پک بزنم خم شد از دستم گرفتش. - نمی‌تونی جسمت توان دود رو نداره. شونه بالا انداختم. - هواسم نبود، عوارض روح منه. بشکنی زدم و پیپم تو دستش رو تو انبارم انداختم. نگاهی به دست خالیش کرد و بعد دستش رو تو جیبش برد گفت: - نگفتی؟ راضی هستی با من ازدواج کنی؟ در کشو تخت رو باز کردم. برای من مهم نبود! اصلا فکرم رو این موضوعات نمی‌چرخید. کلا یه ماست هستم؛ شنیدم که میگم. به محتوای داخل کشاب نگاه کردم و جواب دادم: - چمیدونم، حالا تا هزار سالگیم. گلو صاف کرد و پوزخند زد. - نمی‌تونم ریسک کنم وارانش... سایورا، بیا یه قرار داد الهی ببندیم که تو همسرم بشی. روی شکم دراز کشیدم و از تو کشاب دفتر آکیلا رو در اوردم گفتم: - ها، باشه این جوری دیگه مزاحمی هم در آینده ندارم. تو دستش قرار دادی ظاهر شد. - فقط امضاش کن، تا سرنوشت من و تو با هم گره بخوره. دفتر قهوه‌ای که از تو کشاب در اورده بودم باز کردم. پوف! این که خالیه هیچی توش نیست. سرم رو بالا اوردم و به قرار داد نورانی با آروم سرنوشت و امپراتور چشمم رو گرفت! گیج پرسیدم: - خیلی سخت نمی‌گیری؟ باور کن برای اذیت کردنم نیاز به این همه مهر و امضا نیست. خندید و چشمک زد: - نمی تونم تو رو پیش بینی کنم. برای همین انقدر محکم کاری کردم. اگه روزی از من جدا بشی میمیرم و میمیری‌. خواستم بگم من نمی‌میرم چون مامور دنیای زیرین هستم ولی خفه شدم و سر تکون دادم. برگه نورانی رو بدون دیدن کلماتش امضا کردم و گفتم: - بیا جیگر قرار داد ازدواجمون بود با قرار... با داغ کردن سینم آخی گفتم! روحم داشت علامت گذاری می‌شد! از درد سینه‌ام رو فشر‌دم. لبخندش ترسناک و مرموز شد. - قرار داد ازدواج الهی بود، مهم تر من از مادر ارواح تکه‌ای شاخه گرفتم. حتی روح تو هم نشان منو داره تو رسما و شرعا، قانونی و الهی مال منی. هیچ‌کس و هیچ چیز تو رو از من نمی‌تونه بگیره حتی مرگ... درد سینم کم شد. پیرهنم رو پایین دادم؛ هیچی نبود! از درون پیوندمون حک شده بود. واسم مهم نبود. سرد نگاهش کردم و لب زدم: - خوبه جوجه عقاب، به آرزوت رسیدی. لبخندش گشادتر شد. سری از تاسف تکون دادم و قلم رو روی برگه نورانی گذاشتم و گفتم: - بیا امضا کن تا برگه قرار‌دادت بره تو دل یکی از ستاره‌های آسمان محو بشه. قلم ساده سرخ رو که جوهر زندگانی درونش نبض می‌زد رو تو دست گرفت و امضا کرد. اون دردی که کشیدم تو جون خودش هم افتاد ولی بجز رنگ پریدگی هیچ واکنشی نشون نداد. متفکر پرسیدم: - مگه نگفتی هزار سال دیگه میای خواستگاریم؟ ابرو بالا انداخت و بی‌حال جواب داد: - سر حرفم هستم، برای این که تمام دنیا بفهمند روز تولد هزار سالگیت میام خواستگاریت. خونسرد نگاهش کردم. - لازم نکرده از الان به همه بگو ازدواج کردیم. اخم کرد و گفت: - نمیشه بابا، مگه مسخره‌است؟ جسمت شش سالشه. شونه بالا انداختم. - بگو قبل از این که شش سالم بشه و به گوی تعادل وصل بشم همسرم شدی. مات شد و لب زد: - یعنی... تایید کردم. - آره، من هم همین نکته رو تاییدش می‌کنم، حوصله بزن و بکوب ندارم. ابرو بالا انداخت و به سقف خیره شد. - باشه، اتفاقا خیلی خوبه. دفتر خالی رو تو کشاب گذاشتم و درش رو بستم. کش و قوسی اومدم و زیر پتو خزیدم. به قرار داد که انگار قصد نداشت بره اشاره کردم. - چشه؟ دستی به گردنش کشید و به لبش اشاره زد: - با رضایت بوسم کن و من هم تکرارش کنم لازم نیست عمیق باشه فقط رضایت دو طرفه باشه تا قرار داد بی اجبار ثبت بشه. الهی همینش بد... آره یادم اومد، تو ذهنش خونده بودم قرار داد الهی همچین چیزی داره. سر تکون دادم و اشاره کردم بیاد‌. - بیا این جا جوجه عقاب. اخمی کرد و غرش کرد: - هی جوجه عقاب نگو. خندیدم. - باشه جوجه عقاب. اومد و کنارم روی تخت نشست. تو پیشونیم زد و گفت: - سایورا مسخره بازی در نیار باید با رضایت باشه. تا بخواد به چیزی فکر کنه یه نیش بوس کردمش. چقدر لب‌هاش نرم و داغ بود! شوکه فریاد زد: - بی حیا! قهقهه زدم. خواستم بگم جا فریاد زدن ببوس، که قرار داد نور شدیدی داد و به گرده‌های نورانی تبدیل شد دور ما یه دور چرخید که بوی بارون و برف پیچید و غیبش زد. باز روی بالشت سرم رو گذاشتم و گفتم: - بی‌حیا خودتی، قرار داد تکمیل شد. سر تکون داد و مات زمزمه کرد: - آره شد! خب، فکر کردم باید کلی جنگ راه بندازم با تو تا قبول کنی. فکر نمی‌کردم انقدر زود قبول کنی، حتی ایزد پیوند‌های پاک هم بخواد راحت بپذیره. به سقف خیره شدم و حقیقت رو بهش گفتم: - به نفعم بود قبول کردم اگه نبود نمی‌کردم. پوفی کشید و زیر لب جوری که نشنوم یا شاید بشنوم نجوا کرد: -فرصت طلب عوضی. به نشنیدن زدم و چشم‌هام رو بستم. حالا کاری به هیچی ندارم، در آینده خودش نمی‌خواد با یه دختر واقعی ازدواج کنه؟ یه وقت دلش برای کسی نمی‌لرزه؟ بی‌خیال لابد نمی‌خواد. من که این پیشنهاد رو ندادم که دلم بسوز! در اتاق زده شد و صدای گرفته میکال اومد: - داداش هستی؟ آکیلا نیم نگاهی به من کرد، رفت سمت در و بازش کرد. آشینا: توماس رو چکار می‌کنی؟ اخم کردم. دست روی صورتم گذاشتم و تو ذهنم جواب دادم: - بگو تیفانی باهاش حرف بزنه و بفرستش بره. آشینا: چشم. با صدای میکال به خودم اومدم. دستم رو آروم از روی صورتم برداشتم و نگاهش کردم. معذب نگاهم کرد‌. لب‌هاش لرزید و لب زد: - طلایی خانم. لبخند زدم و به پهلو چرخیدم، دست زیر سرم گذاشتم. - بله. آکیلا اومد کنارم دراز کشید و منو تو بغل گرفت. چندش نگاهش کردم. - هی، دور شو. خندید و اهمیت نداد. سرش رو تو موهام کرد و نفس کشید. اخم کردم. میکال دستی گوشه لبش کشید و گفت: - چیزی که دیدم، به کسی نمیگم به جون ایهابم قسم می‌خورم. گیج به خودم و آکیلا اشاره کردم. - منظورت الانه؟ این چیز عادیه. خنده دست پاچه کرد! اولین باره می‌دیدم میکال دست پاچه شده! همیشه آروم بود‌. - نه منظورم اینه به هیچ کسی نمیگم تو وارانشا هستی. همین جور که تا الان حرف نزدم. واقعیتش من نمی‌تونم اسم دخترت رو صدا بزنم، چون روز اول شناختمت، فهمیدم تو... تو پدرخونده ما هستی. کسی که از ما مراقبت می‌کرد؛ برای همین موضوع نمی‌تونستم بپذیرم. لبخند محو زدم. آکیلا منو بیشتر تو بغلش فشار داد و گفتم: - از راز داریت ممنونم. به آکیلا نگاه کرد و خندید. - الان دلیل رفتار‌هاش واضح شده، برادرم می‌دونست کی هستی و من چقدر با ترس پنهان می‌کردم. آکیلا خمار جواب داد: - میکال زن خودم رو بهت معرفی می‌کنم، یه ازدواج الهی داشتم. میکال کرک و پرش ریخت و یهو نعره‌ای زد که چهار ستون قصر لرزید و صدای دویدن اومد. - چی‌...؟! در با شدت باز شد و یه جمعیت پشت در قرار گرفتن. نگهبان‌ها سلاح به دست، لیرا و ایهاب با دفاع کامل، خواهر و برادر آکیلا شوکه با شمشیر تو دست! چه مرگشونه؟ حیرت زده گفتم: - چقدر آماده به جنگ! آکیلا اخم کرد و به همه نگاه کرد و میکال فریاد زد: - زن گرفتی؟ اون هم... اون هم... حرفش رو قطع کرد نتونست بگه با کسی که یه روز بهش می‌گفتی وارانشا و ما می‌گفتیم بابا. دخالتی نکردم، این برای من هم بهتر بود. میکال مشتش رو به دیوار کوبید. - دیونه‌ای داداش؟ آکیلا ادای عاشق پیشه‌ها رو در اورد. - دیونه؟ آره دیونه سایورام. خنده‌ام گرفت؛ لعنتی چقدر خوب نقش بازی می‌کنه. اگه نمی‌شناختمش باورش می‌کردم. خواهرش دیبا شوکه گفت: - داداش اون دختربچه تو بغلت، زن تو هستش؟ اما خیلی کوچیک و بچه‌است؟! برادر چهارم آکیلا هم جواب داد: - داداش شوخی می‌کنی؟ آکیلا سرد شد. جدی و مغرور به حرف اومد. - آره بچه‌ست، ازدواجمون عادی نبود، آسمانی بود. عشق کوچیک و بزرگ نمی‌شناسه، انتخاب اول و آخرمم همینه که الان تو بغلمه، حرفی دارید همین جا و الان بگید ندارید دیگه بحثی نشنوم. اوه اوه آکیلا جدی می‌شود! یاد نیارا افتادم وقتی گولش می‌زدم دوستش دارم، یاد بازی که با من راه انداخته بود و من ادامه‌اش دادم. آخ که متوجه شد من هم مثل خودش نارو زدم چه جنگی کرد. فکرش هم نمی‌کرد از پشت بهش بزنم. بی‌اراده پوزخندی زدم و چرخیدم تو سینه آکیلا رفتم. آکیلا سرد گفت: - می‌تونید برید. میکال خواست حرف بزنه، اما اخم آکیلا این اجازه رو بهش نداد و رفت در هم بست. آکیلا کمی از من فاصله گرفت و پرسید: - داشتی به چی فکر می‌کردی پوزخند زدی؟ دستش رو که روی شکمش بود گرفتم و نزدیک دهنم بردم گفتم: - خیلی خوب نقش بازی می‌کردی خودمم شک کردم نکنه واقعا عاشقمی، هآم... دستش رو گاز گرفتم و خون خوردم. بدون خم به ابرو نگاهم کرد و نیشخند زد: - الکی ایزد سرنوشت نیستم! من باید تو هر موقعیتی باشم چون نویسنده بنده‌هام هستم. پس تو نقش فرو رفتن تو خون منه. دهنم رو از دستش جدا کردم، زبونی روی لبم کشیدم. - نویسنده، جالبه. ایستادم و از روی تخت پایین پریدم. موهام دورم ریخت‌. حوصله‌ام سر رفته بود. آکیلا دست زیر سرش گذاشت و مرموز گفت: - می‌خوای بری انجمن، اونجا سعی کن از کسی خوشت نیاد. من... جدا نمی‌خوام دستم به خون بی‌گناهی که فقط عاشق تو شده آلوده بشه. عجب از الان اذیت کردن‌هاش رو شروع کرده! نباید وا بدم و فکر کنه عصبی شدم. چرخیدم و خونسرد جواب دادم: - فکر کنم شرط این بود که اگه من از کسی خوشم اومد بکشیش نه شخصی از من خوشش بیاد. چشم‌هاش رو بست و نفس عمیق کشید.‌ - جفتش رو نمی‌تونم تحمل کنم. چندش نگاهش کردم و گفتم: - با این که جسم فانی‌ها رو داری اما هنوز عقلت و طرز فکر ایزدان حسود رو داری. سمت پایین تخت خیز گرفت. یه نوشیدنی از بار مخفی زیر تختش که بخار خنکی ازش بیرون زد، بیرون کشید و جواب داد: - چون ایزدم، جسمم نمی‌تونه غلبه کنه چکار کنم. خلاصه همسرتم با کسی ببینمت روزگارت سیاهه. خندیدم و مسخره‌اش کردم. - یه جوجه عقاب داره برای من کری می‌خونه؟ نوشیدنی تو جام بلوری ریخت و پوزخند زد. - چون تو تنها دشمن من هستی که بجای کشتنش می‌خوام کنارم داشته باشمش تا ابد عذابش بدم. با قهقهه دست زدم. - پس جنگ ما از کتک کاری رسیده به لفظی و کری خوندن؟ خندید. - احتمالا همینه که میگی. اومدم جواب بدم، نوشیدنیش رو سر کشید‌‌ و گفت: - ساقیم میشی؟ ابرو بالا انداختم. نگاهش آبی شده بود! آکیلا دقیقا چه مرگشه؟ خیلی عجیب شده. قبل از مرگم به ندرت چشم‌های آبیش رو می‌دیدم که فراموش می‌کردم چشم‌های سرخش زیرش آبی رنگه. نزدیکش شدم و بطری خنک رو که به رنگ سیاه بود و نوشته‌های برجسته آبی رنگ داشت رو تو دست گرفتم. نوشیدنی خدایان بود. جامش رو نزدیکم اورد و پرسیدم: - چه مرگته؟ تو زمانی این کوفتی رو می‌خوردی که مبارزه‌ات رو به من می‌باختی؛ الان چته؟ جام نامحسوس تو دستش لرزید و هیچی نگفت. دستم رو خواستم روی سرش بذارم بفهمم چشه زیر دستم زد. - چیزیم نیست، ادای باباها رو در نیار. خندیدم. - عقاب سفیدم، الان من شش سالمه تازه دختر هم هستم. کجام به بابا بودن می‌خوره. شونه بالا انداخت و گفت: - اصل وجودته، ظاهر رو که همه می‌تونند تغییر بدن. اوپس! با حرفش دهنم رو بست. براش کمی نوشیدنی ریختم. - نمی‌خوای بگی نگو. باز جواب نداد! پسره پرو! می‌خوام صد سال جواب ندی. نیم ساعت تو سکوت من نوشیدنی خدایان می‌ریختم، اون کوفت می‌کرد. با حرص نوشیدنی رو روی میز گذاشتم و گفتم: - می‌خوام برم خونه تو هم حسابی مست کردی. با چشم‌های سرخ خمارش نگاهم کرد. - بمون، الان کسی خونتون نیست. صداش حسابی کشیده می‌شد! اما معلومه تا اون حد مست هم نیست چیزی نفهمه. شونه بالا انداختم و گفتم: - فعلا خداحافظ. تا خیز گرفت منو بگیره فورا طی‌العرض کردم. خندیدم و وسط خونه ظاهر شدم که دیدم چند نفر دارند تو خونه رو به هم می‌ریزند. چهار دست و پا راه می‌رفتن، بدن‌هاشون چرمی و قهوه‌ای بود. صورت لوزی مانند، چونه‌های تیز، لب‌های دو تکه موهای نامرتب یا بعضیاشون لخت و بلند که روی زمین کشیده می‌شد، چون چهار دست و پا می‌رفتن! یه ته چهره به اجنه‌ها داشتن. فکر کنم قومشون فرق می‌کرد! آهاااا...! چون تو دنیای ایزدانم این‌ها قوی‌تر از جن معمول هستن! چشمم به گوش‌هاشون خورد و تایید کردم. درسته جن هستن. خب حالا تو خونه ما چکار دارند؟ یکیشون منو دید و داد و بی‌داد کرد. جوری بپر بپر می‌‌کرد انگار فنر به پا بسته بود. همشون سمت من هجوم اوردن تا منو بگیرن که آکیلای مست ظاهر شد. تلو تلو خورد و شمشیر عجیبش که با عقاب و یه موجود ناشناخته ترکیب بود سر همه رو زد. با تحسین نگاهش کردم، اما حس کردم شمشیرش حیات و چاکرا رو می‌گیره. وقتی می‌زدشون شبیه یه پوست بی روح می‌شدن و روی زمین می‌افتادن، حتی خونشون هم شبیه آب رقیق می‌شد، بی رنگ، بی بو هیچی نداشت. زمانی فکرم به یقین تبدیل شد که شمشیر تو دستش تبدیل به قلم شبیه پر عقاب شد. سفید و براق که انگار داد میزد من می‌تونم ده‌ها سرنوشت رو همین الان همزمان بنویسم. برگشت سمت من و خمار غرش کرد: - چرا رفتی؟ جنی از زیر زمین حمله کرد. دستم رو بالا اوردم‌، کف دستم خنگ شد، بعد به شکل باد بی وزش یخی تیز و عجیب شکل گرفت و وسط پیشونی اون جن خورد. - چرا نرم؟ حوصله‌ام سر رفت. برگشت به جنی که کشتم خیره شد و گفت: - چکارت داشتن؟ طعنه زدم: - نگذاشتی بفهمم همه رو کشتی. به اونی که من کشتم اشاره کرد و خمار جواب داد: - می‌خواستی نکشیش تا بفهمی. جلو رفتم و دست روی سر جنازه گذاشتم‌. همه خاطرات ته مونده تو جسمش رو بیرون کشیدم. بدبخت دنبال مقام بود پیش سرورش بگیره من هم کشتمش. خب بی‌خیال! سرم رو بالا اوردم و گفتم: - می‌خواستن منو گروگان بگیرند تا آکو رو تحت تاثیر قرار بدن کاری‌که می‌خوان رو انجام بده. خم شد منو با یه حرکت روی شونه‌ انداخت و خمار زمزمه کرد: - بگو یکی از محافظ‌هات این جا رو پاک‌سازی کنه. دست‌هام و سرم رو به پایین آویزون بود و موهام شناور رو به پایین! تو کمرش زدم: - دستور نده. دروازه‌ای باز کرد و سرد جواب داد: - دارم شکمشون رو سیر می‌کنم. کایا و آشینا همه چیز رو پاکسازی کردن. ما هم وارد دروازه سبز شدیم؛ بدنم حس خنکی گرفت از دروازه و پرسیدم: - کجا میریم؟ با مکث به حرف اومد. - میریم هوا خوری. شوکه شدم! آکیلا می‌خواد منو ببره هوا خوری؟ عا! نکنه آخر زمان شده؟ منو درست کرد و روی زمین گذاشتم. موهام رو درست کردم که باد همه رو باز خراب کرد! این جا چه کوفتیه؟ یه منطقه سر سبز با چمن‌های‌‌ کوتاه و پر از گرد‌بادهای ریز و درشت بود. - آکیلا کجا اوردیم؟ مست خندید. - گفتم دیگه اوردم هوا بخوری. نعره زدم: - آخه موجود احمق این جا گردباد منو می‌خوره نه من هوا بخورم! هرهر خندید. یه فحش زشت بهش دادم. گرد باد غول‌پیکری نزدیک ما شد و خواستم فرمان توقف بدم که تبدیل به دختری زیبا شد و جیغ زد: - آکیلا جون اومدی؟ چه‌منه؟ آکیلا جون؟ یه نگاه به آکیلا و یه نگاه به دختر گردبادی انداختم. موهای خاکی رنگ داشت، با چشم‌های عسلی و لاغر اندام. هوم... پس که این طور! گردباد آدم میشه؟ نیم نگاه مشکوکی به آکیلا و دختره انداختم. یه جوری ذوق کرده بود که جلوش رو نمی‌گرفتی می‌رفت آکیلا رو می‌خورد. حتی به من هم توجه نمی‌کرد. آکیلا مست و با چشم‌های خمار که جذاب‌ترش کرده بود گفت: - پانته‌آ چخبر دختر؟ پانته‌آ لبش رو گاز گرفت و دستش رو به هم چفت کرد لوس خودش رو تکون داد که از درز‌های یقه‌اش سینه‌اش قلمبه بیرون زد و گفت: - من همیشه این جا هستم، تو نیستی خبرها دست تو هستش عزیزم. ابرو‌هام تو موهام رفت! عزیزم؟! عه؟یعنی تا این حد صمیمی هستن؟ دست تو جیب هودیم کردم. یواشکی و پاورچین از این دوتا کبوتر فاصله گرفتم. یعنی همه گردباد‌ها آدم هستن؟ نزدیک یه گردباد کوچیک شدم. انگشتش کردم که جیغش به هوا رفت و یه پسر تخس روی دستم زد. - بی ادب چرا انگشت به من زدی؟ با نیش باز به چشم‌های قهوه‌ایش خیره شدم گفتم: - همتون گرد باد هستید؟ چشم ریز کرد و عمیق نگاهم کرد پرسید: - تو کی هستی و چی هستی؟ از نوع ما نیستی؟ چه با نمکه! اومدم صورتش رو که نشان نقره‌ای براق داشت رو نوازش کنم که از پشت تو بغل آکیلا رفتم و بلندم کرد. - کجا برای خودت میری؟ دست تو جیب هودیم گفتم: - داشتی دل و قلوه می‌گرفتی گفتم مزاحم اوقات شریف شما نشم. اخم کرد: - این برداشت رو کردی؟ نیش‌خند زدم. - نکنم؟ لبخند زد. - خوشم اومد. به آسمون سرمه‌ای روشن که داشت خبر از شب شدن می‌داد خیره شدم و بوی خوش چمن و آسمون رو به ریه‌ام کشیدم. حس طراوت و تازگی کردم گفتم: - می‌خوای شدید‌ترش کنم؟ با صدای مردونه و خمارش زمزمه کرد: - مثلا می‌خوای چکار کنی؟ شونه بالا انداختم. - هر چیزی به موقعه‌اش. پانته‌آ نزدیک ما شد و گفت: - آکیلا جونم، این بچه کیه؟ تو که اهل محل دادن به بچه‌ها نبودی. اوووه! این کیه که می‌دونه آکیلا از بچه‌ها خوشش نمیاد؟ قشنگ ریز و درشت آکیلا رو از بر می‌دونه! گردن آکیلا رو بغل کردم و گفتم: - من همسر الهی آکیلا هستم. حتی مرگ هم نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه‌. اخم پانته‌آ تو هم رفت و با خنده گفت: - چه فلفلی! بزرگ بشه در آینده می‌خواد چکار کن... آکیلا سرد و تند جواب داد: - داره درست میگه، همسرمه. پانته‌آ پدرت کجاست؟ چشم‌های پانته‌آ باز شد و مات جواب داد: - آکیلا؟! من... تو... یاد رفت گفتی اگه اگه زمانی به فکر ازدواج افتادی با من... با من ازدواج می‌کنی. آکیلا خندید و نیم نگاهی به من انداخت. - درسته؛ اما من فکر نکردم، تصمیم گرفتم با عشقم ازدواج کنم. بدون این وروجک نفس من حرامه. پانته‌آ ناباور به من و آکیلا خیره شد. اشک‌هاش تو چشم‌هاش درخشید و حتی سد پلک‌هاش نتونست نگهش داره و از چشم‌های ناباورش بی‌صدا ریخت. آخه... دلم سوخت، چه ناز گریه می‌کنه. هق بی‌اراده زد و دست روی دهنش گذاشت و پرسید: - می‌خوای... می‌خوای بابام انگشتر‌های پیوند الهی براتون بسا... بسازه؟ آکیلا منو روی زمین گذاشت و جواب داد: - نه بالاتر از حلقه، می‌خوام برای من و همسرم زنجیر بسازه که اگه روزی من خیانت کردم گردنم زده بشه و روحم نابود. دست تو جیب هودیم کردم و پاهای راستم رو روی چمن‌ها تکون دادم. نور ماه که بالا اومده بود روی نوشته‌های ران پام می‌زد و نوشته رو برجسته و براق می‌کرد. نیم نگاهی به پانته‌آ کردم. رنگش پریده بود. اگه می‌دونست من و آکیلا احساسی به هم نداریم و من مرد هستم نه دختر فکر کنم حال و روز بهتری می‌تونست داشته باشه. بهتره ندونه، چون من نیاز دارم به آکیلا، نمی‌خوام کسی با عاشقی‌هاش راه منو بگیره. پس فقط به حرف آکیلا نیشخند زدم و به بازی با پاهام ادامه دادم. مهم نبود گردنبند باشه یا انگشتر برای کسی مهمه که عاشق باشه. آکیلا می‌خواد پسر بودن منو کاور کنه و کسی نفهمه وارانشا هستم، تا به اذیت‌ کردنش ادامه بده و من هم برای منافع خودمه.
  9. درست نشستم و سکوت کردم. نمی‌تونستم توضیح بدم من کی هستم یا من آکیرا و آکیلا رو بزرگ کردم. با فاصله کنارم نشست. عمیق نگاهم کرد و زمزمه کرد. - نمی‌خوای چیزی بگی؟ دستم رو از هم باز کردم. - حرفی ندارم بگم برادرت دیوونه‌است! کمی سرش ر‌و نزدیکم اورد و صداش گوشم رو پر کرد: - یه وقت تو دیوونه‌اش نکردی؟ ابرو‌هام بالا پرید، خندیدم و تهش آهی کشیدم. - از اول بود. سر میکال نزدیک‌تر شد و زمزمه کرد: - مگه از کی می‌شناسیش که می‌دونی از اول بوده؟ کامل چرخیدم و به چشم‌های کنجکاوش خیره شدم. - بگو می‌خوای به کجا برسی با سوال‌هات تا برسونمت؟ اومد حرفی بزنه که ایهاب پایین اومد. دیگه سکوت کرد و حرفی نزد، خودش هم درست کرد. ایهاب با سرعت تمام اومد و شاد گفت: - دیدم عمو آکیلا رفت اتاقش سریع اومدم. از رو مبل پایین پریدم و کش‌وقوس رفتم. - آره اون وحشی رفت. یه سیب برداشتم و کمی نگاهش کردم. میکال مرموز جواب داد: - وحشی؟! پوزخند زدم. سیب تو دستم حسابی سرخ بود چرخوندمش و تایید کردم: - آره. ایهاب مات لب زد: - عمو سرد و مغروره اما وحشی نیست! گاز بزرگی به سیب زدم و خندیدم. هیچ‌کس آکیلا رو نمی‌شناخت، تا حالا اون روی وحشی‌گریش رو ندیدن با خنده تایید کردم. - امیدوارم نبینبد. میکال پوفی کشید و موهای سفیدش رو بالا داد: - هر روز بیشتر از دیروزت منو گیج می‌کنی طلایی. عمیق به چشم‌های خاکستریش خیره شدم. گیجش می‌کنم؟! اما چرا! این که منو آکیلا رفتارمون صمیمی هستش گیجش می‌کنه؟ نمی‌دونم شاید چون نمی‌دونه من آکیلا رو بزرگ کردم، یا نمی‌دونه کی هستم. یعنی آکیلا نگفته من وارانشا هستم؟ هووفی کشیدم اما با لبخند محو جواب دادم: - قصد گیج کردن تو رو ندارم. ایهاب به من و میکال نگاه کرد پرسید: - چیزی شده؟ میکال برای خودش نوشیدنی ریخت و جواب داد: - نه. به جای گازم رو سیب چشم دوختم. با صدای دختر و پسری سرم رو بالا اوردم، خواهر و برادر‌های میکال‌ بودن. سمت ایهاب رفتم و دست‌هاش رو گرفتم گفتم: - ایهاب بریم اتاقت؟ انگار دنیا رو گرفته فورا تایید کرد، دوید! من هم مثل بز پشت سرش کشید. میکال بلند گفت: - ایهاب بچه نیفنه! آروم برو. ایهاب خندون نگاهم کرد و کشیده جواب داد: - چشـــــم بابا. لبخند زدم و سیبم رو تو مشتم محکم‌تر گرفتن و به دست‌های کوچیکم تو دست‌های ایهاب که گرم بود نگاه کردم. خنده‌ام گرفت چقدر زمونه عجیبه! آخرم نفهمیدم چرا من دوباره زنده شدم. چرا آکیلا و دنیل منو برگردوندن؟ آکیلای ذهن باز عوضی جوری تو سرنوشت‌ها ولگردی می‌کنه نمی‌تونم بفهمم، نه احساساسش نه نیت اصلیش. داشتم فکر می‌کردم که وارد اتاقی شدیم. با صدای هوم هوم کردن سرم رو بالا اوردم. وقتی ایهاب رو دست و پا بسته روی تخت دیدم هنگ کردم. به ایهاب دوم که مچ دستم رو گرفته بود خیره شدم. خشکم زد! این که ایهاب نیست. صورت ایهاب دوم تغییر کرد‌. تبدیل به یه زن مو سیاه چشم سرخ شد گفت: - گیرت اوردم «سا. یو. را» اخم کردم. - تو کی هستی؟ لبخند زشتی زد که پریسینگ اسمایلش که شبیه نیزه خمیده بود و روی دندونش سر نیزه قرار می‌گرفت، بیرون زد! زبونی روی دندون و نیزه دندونش کشید که زبونش خونی شد و خنده جنون آمیز کرد گفت: - ارباب من تو رو می‌خواد، نور تو رو می‌خواد، خود تو رو می‌خواد. ایهاب روی تخت داشت تقلا می‌کرد. آشینا: بکشمش؟ - نه لازم نیست. آشینا: می‌خوای چکار کنی؟ دست تو جیب هودیم کردم که آکیلا پشت دختره ظاهر شد. لبخند کجی زدم و جواب دادم: - چون این جا قصر آکیلا هستش، هیچی تو قصرش با اجازه خودش نمی‌تونه تکون بخوره. دختره خیز گرفت منو بگیره که آکیلا بازوش رو کشید. - راهت به قصر من گم شده؟ چشم‌های دختره گشاد شد. از فرصت شوکه شدنش استفاده کردم، دست روی سرش گذاشتم. تمام خاطراتش تو سرم پیچید که دل و روده‌ام تو دهنم اومد. اوه! خیلی کثیف بود حتی نمی‌خوام بهش فکر کنم. این سه ثانیه عذاب شد. معدم تو حلقم اومد و تو سرویس بهداشتی رفتم همون چند گاز سیب هم پس دادم. پاهام لرزید. خود زنی‌های جنون آمیزش جلو چشمم اومد. هانا دختری که از شکنجه‌ کردن خودش لذت می‌برد. حتی چون خود ترمیمی بدن داره گوشت خودش رو می‌بره و می‌خوره. با فکرش باز دل و روده‌ام بالا اومد. لعنتی کاش حافظه‌اش رو کپی نمی‌کردم. آکیلا اومد و نگاهم کرد: - سایورا؟ تند تند به صورتم آب زدم. نزدیکم شد و بلندم کرد، تو بغل گرفتم، خودش صورتم رو شست و گفت: - حافظه هرکسی رو نخور. نمی‌تونستم، اعتیاد به حافظه خوری گرفتم. تازه محافظ‌هامم از من تغذیه می‌کنند. با صدای دو رگه نالیدم: - نمی‌تون... چشم‌هام سیاهی رفت و از هوش رفتم. ... گیج به اطرافم خیره شدم. آکیلا با لبخند کجی برندازم می‌کرد. دست‌هام رو بالا پایین کردم! وارانشا شده بودم. پس جسمم از هوش رفته. لبخند کجی زدم و گفتم: - جسمم تحمل خشونت انقدر شدید رو نداشته از هوش رفته. آکیلا با نیش‌خند مرموزی تایید کرد. لباسی مردانه رو تنم ظاهر کردم، از سرویس بهداشتی بیرون اومدم. آکیلا پشت سرم اومد و گفت: - اومده بودن ببرنت. سر تکون دادم. - آره، به گوش رسیده جسمم سایورا تونسته بلعنده‌های نور رو بکشه. طمع به دست اوردن منو از جهانی دیگه کردن. تایید کرد و گفت: - درسته زندانیش کردم اما تو اطلاعاتش رو داری، بکشمش بهتره. لبه تخت نشستم و دستی تو موهام کشیدم. - لازم نیست، بذار بره. اخم کرد. - چرا؟ شونه بالا انداختم. - فقط ازش رد شو، مطمئنم تو دنیای خودش قصاص میشه. دستی روی صورتش کشید. - باشه. پیپم رو در اوردم روی لبم گذاشتم. در اتاق زده شد و قبل از اجازه میکال وارد اتاق شد. نگاهش اول روی آکیلا و بعد من چرخید. با دیدن من خشکش زد؛ می‌دونم نمی‌تونم گولش بزنم چون از طریق هاله‌ام متوجه میشه کی هستم. پس سکوت کردم و پیپم رو کشیدم. صداش با حیرت اومد.‌ - سایورا چرا این جوری شدی؟ همونی که گفتم، نمیشه ازش پنهون کرد. آکیلا جا من جواب داد: - از اول همین جوری بوده. یادته گفتم کسی به اسم وارانشا من و آکیرا رو بزرگ‌ کرده؟ همینه ایشون وارانشا هستش تناسخ به سایورا پیدا کرده. مردی که ما جای پدرمون قبولش داریم. یادت نمیاد، اما هر وقت وارانشا به قصر می‌اومد تو روی پاهاش می‌نشستی. میکال مات لب زد: - یاد... یادمه، اما... پوفی کشید و موهاش رو کلافه کشید. دود رو از میون لب‌هام شناور کردم. آکیلا نزدیکش شد و از اتاق بیرون بردش بهش توضیح بده. بلند شدم و دست تو جیبم کردم. با اخم تو اتاق دوازده متری راه رفتم. هانا، اربابش چرا نور منو می‌خواد؟ یعنی اون جهانه دیگه از این جهان بزرگ‌تره که تونستن از من نشون پیدا کنند؟ گویششون هم با ما فرق داشت. ایستادم و دود رو متفکر بیرون دادم. صدای آشینا معذب تو ذهنم پیچید: - سرورم، کایا رو دنبال هانا بفرستم؟ تکونی به پیپ دادم، خونسرد زمزمه کردم: - لازم نیست. دود رو هوووف کردم و سرم رو به سمت سقف گرفتم. اخم کردم! یه پسر مو سبز با چشم‌های کبود رنگ بادمجانی خیره من بود. یه عکس از جسم دختر من هم دستش بود که بچه بودم. درسته تو این شکل نمی‌دونند من کی هستم. نگاهم رو که دید شوکه شد و خش دار لب زد: - یعنی داره منو می‌بینه؟! کایا با یه حرکت بی‌رحمانه پشتش روی سقف ظاهر شد و زمین کوبیدش. دندون‌هاش رو بیرون اورد پسره رو بخوره دستم رو بالا اوردم خواستم زانو بزنم کایا نگذاشت و پسره رو بلند کرد. لبخند کجی از شعورش زدم. پسره خواست فریاد بزنه کایا جلو دهنش رو گرفت. دست رو سرش گذاشتم، نرمی موهاش زیر دستم حس شد‌. افکارش، دانشش، اطلاعاتش همه چیش یه کپی روی روح من شد، اسم دنیاشون خیلی عجیب بود! دنیای آوالاندوسیا قانون سفت و سختی داشت. این پسره مامور و محافظ هستش، هانا رو تعقیب کرده که دیده بله مسیرشون یکیه، هم می‌خواسته از روی آدرس و نشونی که از من داشته پیدام کنه حرف بزنه، هم هانا رو دستگیر کنه. عقب رفتم و گفتم: - کایا ولش کن. کایا بدون سوال ولش کرد و تو بدن من رفت. پسره به زبان خودشون مچ دست قرمزش رو گرفت گفت: - تشکر؛ نجاتم دادید. پوفی کشید و پچ زد: - چی میگم اون که زبان منو بلد نیست! باید مترجمم رو وصل کنم. از تو جیبش یه قلم در اورد و خواست حرف بزنه، لبخند تمسخر آمیز زدم و به زبان سرزمینش گفتم: - نیاز به اون ماسماسک نیست، بگو چی می‌خوای و برو. چنان شوک گرفتش که قلم ترجمه از دستش افتاد. پک عمیقی به پیپم زدم. تکون سختی خورد و به خودش اومد. سوال کلیشه‌ای تو می‌تونی به زبان من حرف بزنی رو نگفت. خوشحال شد و خم شد قلم ترجمه رو برداشت و گفت: - بالاخره یکی زبون منو تو این جهان می‌دونه! من مامور الهی، از هستی دیگر یا به گفته‌های شما سیاره یا جهان دیگه هستم. به دنبال شخصی به نام سایورا سانترو هستم. بچه‌ای شش ساله که تونسته بلعندگان نور رو بکشه! سکوت کرد و نگاهم کرد. یهو شوکه شد و تند تند ادامه داد: - آعا...! من توماس‌هیلدرس هستم از سیاره آوالاندوسیا. پیپم رو با انگشتم نوازش کردم و جواب دادم: - توماس هیلدرس، از سیاره آوالاندوسیا، چرا به دنبال سایورا هستی؟ سرش سمت در چرخید. باز به من نگاه کرد گفت: - شما باید برادرش باشید، بخاطر شباهت ظاهری میگم، پس مورد اطمینان‌ترین شما هستید. خنده‌ام گرفت، فکر می‌کنه من برادر خودمم.طرز فکرش رو خراب نکردم که ادامه داد: - بنده مامور شدم، تا پیغامی برسونم، سرزمین دچار برهان نور شده، ایزد زمان ما و ایزد بینش جستجو کردن و به این شخص یعنی خواهر شما رسیدن. «ایزد بینش: ایزدی که همه چیز رو می‌بینه، یه ایزدنادر.» دچار برهان نور؟ یعنی چی دقیقا؟ اخم کردم و تو حافظه‌ای که از توماس کپی کرده بودم گشتم و این برهان رو پیدا کردم. هوم... برهان نوری، پس شبکه سیاره آوالاندوسیا این جوری کار می‌کنه! اون نور و تاریکی رو از افراد درونش می‌گیره و زمانی که گوی تعادلشون به اندازه نتونه بکشه و ضبط کنه، ایزدان نظم رو برقرار می‌کنند! اما حالا گوی تعادل شکسته و سقف آسمان پایین‌تر اومده! همش هم بر می‌گرده به جنگی که داشتن. قمر تکون برداشته شب و روز قاطی شده. صدای پای آکیلا اومد سایه‌ام رو زیر پاهای توماس انداختم و درون سایه‌ام انداختمش. همون لحظه هم در باز شد. ریلکس دود پیپم رو بیرون دادم. بوی عطر توماس رو با دود پیپم پشوندم و پرسیدم: - میکال کجاست؟ خنده کلافه‌ای زد و جواب داد: - شوکه شد، رفت بیرون هوا بخوره. لبه تخت نشستم و دستم رو روی تخت کنارم زدم: - بیا بشین این جا ببینم. دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت: - اگه بخوای خون بخوری نمیام. اخم کردم و پخش تخت شدم. پیپم دودی سیاه ازش بیرون زد و شکل سیگار گرفت! یکم چپ و راستش کردم. جالبه! تونسته خودش رو با احساساتم ارتقا بده. بی‌اهمیت پک عمیقی زدم گفتم: - توجه کردی، دیگه با من سر جنگ و دعوا راه نمی‌ندازی. تو گلو خندید. دود رو روبه سقف فوت کردم. صدای سردش گوشم رو پر کرد: - خوش ندارم زحمتی که کشیدم زنده بشی رو خراب کنم. توله سگِ رو مخ! یعنی هنوز دعواش میاد، اما نمی‌خواد من بمیرم. آهی کشیدم و گفتم: - روحم داره با جسمم یکی میشه چون جسمم قوی شده. دود رو غلیظ و با صدا بیرون دادم. نگذاشتم آکیلا حرف بزنه و ادامه دادم: - احتمالا دیگه نتونم این تجسم رو تو بی‌هوشی‌های جسمم بالا بیارم و خودمم با جسمم بیهوش بشم. تکیه از دیوار برداشت، سمت تختی که بودم قدم زد، با دست‌هایی که هنوز تو جیب بود نگاهش رو به ریشه جونم انداخت. هاله سردش اتاق رو گرفت و پرسید: - یعنی هر بار بی‌افتی؛ من دیگه نمی‌تونم ببیمت؟ سیگار تو دستم لرز خفیفی کرد. خودمم نفهمیدم از وضع حالم بود یا از تن صداش. بزاقم رو سنگین و پر دود قورت دادم. - نه. صدام پایین‌تر اومد. - دیگه نمی‌تونم جسمم رو دور بزنم، هربار بیفتم من هم می‌افتم. آکیلا پلک نزد. کنارم نشست و به صورتم خیره شد. صداش از ته حنجره‌اش اومد: - من نمی‌خوام... چیزی نگفت و پشتش رو به من کرد به دست‌هاش خیره شد. نشستم و از پشت بغلش کردم، سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. - هی جوجه‌عقاب، برای من مهم نیست جسمم چیه، پس تو هم خودت رو راجبش اذیت نکن، مهم اینه تونستی زنده‌ام کنی درسته؟ تلخ مچ دستم رو با دست‌های گرمش فشار داد: - من این وضع رو ساختم کاش حداقل بچه آکو پسر می‌شد نه دختر، الان میگی مشکل ندارم؛ بعد‌ها همین که جسمت بالغ بشه می‌خوای چکار کنی؟ تو یه مردی با نیاز‌هات... دست روی لبش گذاشتم و دود سیگارم رو بیرون فرستادم گفتم: - مسخره نشو مگه تو سنگ مایع رو به من ندادی؟ جسم من می‌تونه هر چیزی که می‌خواد بشه. شکل من، شکل دختر، هیولا، شیطان و یا فرشته من مثل یه مایع به هر چیزی می‌تونم فرم بگیرم فقط باید قالبم رو تصور کنم. چرخید و کوبیدم به تخت و غرش کرد: - ولی در اصل جسمت هنوز دختره و روحت یه مرد بالغ نمی‌تونم خودم رو گول بزنم. دست زیر سرم گذاشتم و خندیدم: - جوش نخور، من باید اذیت بشم. با جدیت عجیبی تو چشم‌هام خیره شد.‌ - چون تو بلد نیستی نگران خودت بشی... باز حرفش رو خورد و بلند شد سمت در اتاق رفت. دستش رو روی دست‌گیره گذاشت و بدون این که برگرده گفت: - بیا بریم اتاقم از من خون بخور. جوری نشستم که تخت قیژی کرد. هیجان زده پرسیدم: - اومدم. بلند شدم و دنبالش کردم. ایهاب تو راهرو نشسته بود تا ما بیرون اومدیم، فورا ایستاد. - عمو... سرش سمت من چرخید و ماتش برد. چشمک ریزی بهش زدم. دهنش باز شد و گفت: - تو... تو چقدر شبیه خانم دکتری! یه تای ابروم رو بالا انداختم و جوابش رو دادم: - خانم دکتر شبیه منه. آکیلا مچ دستم رو گرفت کشید: - بیا بریم دیگه‌ وارانشا. سمتش کشیده شدم و با غرور دست زیر پا و گردنش گذاشتم بلندش کردم. به سینه‌ام چسبوندمش که شوکه داد زد: - چکار می‌کنی؟! قهقهه مغرور زدم: - دارم جوجه عقابم رو تو اتاقش می‌برم. اومد یه چیز درشت بارم کنه اما هرچی دهنش رو باز می‌کرد جمله، یا کلمه مناسبی پیدا نمی‌کرد. مثل قدیم سوت لیلی عاشق رو زدم. آکیلا تو بغلم آروم گرفت و دست دور گردنم گذاشت، سرش هم روی شونه‌ام تکیه داد. هی... نمی‌دونم افسوس بخورم مردم، خوشحال باشم زنده‌ام یا عصبی باشم چرا زنده‌ام. این دنیا جز بدی هیچی برای من نداشت. تنها نقطه خوبش آکیلا و آکیرا بودن و انصافا دنیل. با خیس شدن شونه‌ام، بدون قطع کردن سوت زدنم به چشم‌های خیس آکیلا خیره شدم گفتم: - از این که قلمت نمی‌تونه سرنوشتم رو بنویسه غمگینی؟ سرش رو تو شونه‌ام فشار داد و خش دار لب زد: - نه اتفاقا یه سرگرمیه این که بعد تو چی میشه، فقط... از این که همیشه نصفه حرف می‌زد کفرم در می‌اومد‌. تا دهنم باز شد یه حرفی بهش بزنم، گفت: - فقط یه حسی دارم که ازش سر در نمیارم تا به خودم میام می‌بینم صورتم خیسه، یه بغض تو گلوم نیست انگار تو قلبمه. لبخند کج بی‌اراده زدم. آکیلا داشت احساسات فانی‌ها رو یاد می‌گرفت‌. با پاهام در اتاقش رو باز کردم گفتم: - اگه اشکت فقط کنار من در میاد عیب نداره، اما اگه به غیر از کنار من جایی دیگه ریخته بگو بکشمت برگردی به همون توده‌ای که سرنوشت رو می‌نوشت قبل از تولدت. روتخت سلطنتی مشکی، نقره‌ایش خوابوندمش و جواب داد: - فقط کنار تو این جوریم. تیز تو چشم‌هاش نگاه کردم. با دیدن چشم‌هاش که داشت آبی می‌شد خیره شدم. داشت حقیقت رو می‌گفت، وقتی با احساسات کامل و پاک حرفی رو می‌زد چشم‌هاش آبی می‌شد و دیگه قرمز نبود‌. دستم رو جلو بردم صورتش رو نوازش کردم. - همین خوبه، مگه نه؟ گیج شد و به آینه پشت سرم نگاه کرد که تصویر من و خودش درونش بود. جالب این بود من پشت سرمم می‌دیدم و نیازی نبود بچرخم تا نگاه براق از اشکش رو تو آینه ببینم. خواستم خون بخورم ولی پشیمون شدم. روی تخت دراز کشیدم و دست روی صورتم گذاشتم. صداش لرزونش ذهنم رو پر کرد. - وارانشا؟ چشم‌ بسته بدون تکون لب‌هام صدایی از گلوم در اوردم: - هوم؟ تلخ و سوزان پرسید: - اگه روزی عاشق شدی می‌خوای چکار کنی؟ چون تو جسم دختر داری و... و روحت.‌.. باز هم کامل حرف نزد. جدا خودمم نمی‌دونستم چه خاکی تو سرم بریزم. امیدوارم هیچ وقت هیچ کسی رو دوست نداشته باشم که تعادل جسم و روحم به هم بریزه‌. آکیلا تکونم داد: - بگو دیگه وارانشا سکوت نکن. چرخیدم و طاق باز خوابیدم پرسیدم: - تو اگه قلمت منو می‌تونست بنویسه چکار می‌کردی؟ تکون سختی خورد.‌ توقع این سوال رو نداشت. نفسش رو شوک شده بالا داد و زمزمه کرد: - می‌نوشتم وارانشا فقط حق داره عاشق خودش باشه. من واقعا نمی‌خوام احساساتت برای کسی باشه؛ اما اگه قلمم تو رو می‌نوشت تو هم می‌شدی برای من، مثل همه و توجه منو به خودت جلب نمی‌کردی درسته؟ قهقهه‌ای زدم و سرم رو فشار دادم و لب زدم: - دیوثِ رو مخ، دقیقاً همینه. مشتی تو بازوم زد: - خر نباش وارانشا بگو، حالا تو جواب من منو بده. آهی کشیدم و جدی شدم: - عشق، اگه من وارانشا هستم عشق برای من یه چیز کلیشه هستش. برای کسی که آسمون بلعیده از عشق حرف نزن. خیلی عجیب و بی‌ثبات غرش کرد: - لعنت بهت، فقط یک بار بهش فکر کن. دیگه نمیشه آروم باشم، داره شورش رو در میاره! از یقه مشکی لباسش کشیدم و روی سینه‌ام انداختمش. بدون این که فرصت فکر پیدا کنه دندون‌های الماسیم رو تو گردنش کردم. پنجه‌هاش بالشت رو چنگ زد تا صداش در نیاد. گوشت زیر دندونم رو لیس زدم و با لذت خون خوش طعم و مزه‌اش رو خوردم. همیشه خونش از خود بی خودم می‌کنه. خود لعنتیش هم این موضوع رو می‌دونه. فکر‌هام رو متوقف کردم تا لذت خونی که داشتم می‌خوردم نپره. اکیلا خیلی قاطع زمزمه کرد: - اگه عاشق کسی شدی می‌کشمش. ای بابا چه مرگشه این بشر؟ اهمیت ندادم و مک مک خون خوردم. ذهنم آلارم داد که جسمم داره بهوش میاد. روح من انقدر قدرتمند بود که می‌تونست جسمم رو درونم چال کنه. از آکیلا فاصله گرفتم گفتم: - آکیلا جسمم سایورا داره بهوش میاد، اینو بدون باز هم دارم میگم من چه سایورا باشم چه وارانشا هر دوش بر می‌گرده به این که خودمم. فکر‌های چرت رو از خودت دور کن چون خیلی آچمزم می‌کنی، می‌ترسم یه حرکتی بزنم توش بمونی. دهنش باز موند از تند تند حرف زدنم‌. تا خواست جواب بده همه چی جلو روم سیاه شد و هیچی نفهمیدم. اما میدونم جسمم کوچیکه و همه منو نمی‌تونه داشته باشه؛ منتظر رشد کامل جسمم، تا من کامل افسار جسمم رو بدست بیارم که بخاطر یه خاطره خشن غش نکنه.
  10. عه! پس اسم واقعیش آتیلا هستش. تایید کردم. گوی درخشید و تاریک شد.‌ - نمی‌تونم وارانشا، نمی‌تونم ببرمت. اگه سقف آسمان رو ببلعی دنیا به پوچی میره نابود نمیشه. غرش کردم. - منو ببر، قرار نیست چیزی رو ببلعم. اگه بخوام همین الان هم می‌تونم تو و دنیا رو نابود کنم. صدای پوزخند به گوشم رسید: - من آگاهی هستم دوباره از خودم می‌سازم. آشینا: من صاحب گوی تعادل رو می‌شناسم کسی که آگاهیش رو داده. اون خواهر و برادران تعادل زمان و هستی، به اسم‌های«...» هستن. نتونستم اسم‌هاشون رو بشنوم. یعنی شنیدم ولی قبل از هجی کردن تو سرم پاک شد. آشینا هوفی کرد و اسم‌ها رو روی قلبم نوشت. «یینا و یانگا» از قدرت اسمشون چشم‌هام گشاد شد.‌ آشینا خندون گفت: - دستور بده چون اسمشون رو می‌دونی، پز دادن کسی که اسم ما رو بگه ارباب ما میشه. نیش‌خند تاریک زدم. به گوی تعادل خیره شدم یه فرمان جانانه بهشون زدم. - یینا و یانگا فرمان میدم منو پیش آتیلا ببرید. گوی تکونی برداشت اصلا لرزید و دو شنل پوش یکی سیاه و اون یکی سفید بیرون اومد. از حضورشون نمی‌دونم گرمم شد یا سردم. یینا سرد بود و یانگا گرم حیرت زده و همزمان گفتن: - اسم ما رو از کجا می‌دونی؟ ما که به تو حرفی نزدیم! اسم‌های خودمون هم به زبان نیوردیم! لبخند محو زدم، حرفی برای گفتن نداشتم. نفسم رو بیرون دادم و جواب دادم: - منو می‌برید یا نه؟ فورا احترام گذاشتن. - هرچی سرور ما امر کند. دست روی شونه من گذاشت وجودم تکون سختی خورد، حس کردم یه دور عقربه‌های ساعت‌ رو تاب خوردم. همین که حس اون لحظه مزخرف تهوع آور رفت من روی فضایی عجیب شناور شدم. به بالای سرم خیره شدم. با دیدن سقفی با رشته‌های انرژی خشکم زد! هر کدوم رنگ‌های مختلف داشت، رنگ‌هایی که به عمر ندیدم. رشته‌های غیر شمارش به زیر پاهام نگاه کردم آب بود اما انگار نبود! زمان اینجا حرکت نداشت. فقط انرژی تبادل می‌شد‌. قلبم گروپ گروپ می زد و تو گوشم انگار نبضش وصل بود! یینا و یانگا همزمان: - سرورم، ما نمی‌تونیم جلوتر بیایم شما برید‌. تایید کردم. احترام گذاشتن و رفتن. از روی آبی که آب نبود پا گذاشتم حتی صدای چلپ چلپ آب هم نمی‌داد! یه سکوت سنگین حکم فرما بود و تنها صدا صدای کیهانی بود هووو وژ... وژ هووو مثل اتصال برق یا انرژی معنوی زنگ می‌زد. آشینا: این جا صدایی جز این صدا ایجاد نمیشه. حیرت زده لب زدم: - میشه حرف زد! آشینا خندید. - آره چون از درونت میاد نه بیرون. نفسم رو لرزون بیرون دادم. رشته‌ها تکون ملایمی خوردن و ترسیدم! آشینا: خیلی حساس هستن مثل تار‌های گیتار که اگه برید سخته نوتی کامل بزنی. نفسم رو حبس کردم و جلو‌تر رفتم که چشمم خورد به یه مرد درخشان با لباسی تماما سفید، موهای سفید! مثل یه مروارید درخشان میون رشته‌ها بود. رو به روش ایستادم و لب زدم: - اوه پس واقعیش این جوریه؟! آشینا: آره، دقت کن هیچی رو حمل نکرده فقط حضورش این رشته‌ها رو ساخته. وقتی این رشته‌ها از بین بره آسمان هم سقوط‌ می‌کنه. پس رشته‌ها از وجود تیوان منشأ می‌گیره! دستم رو جلو بردم دستش رو بگیرم که آشینا غرش کرد: - نه. خشکم زد! وسط راه متوقف شدم. - چرا؟ - لمسش نکن بهش اجبار می‌شینه. زمانی که خودش بدونه چشم باز می‌کنه، آتیلا الان حضور تو رو فهمیدم. می‌تونی یکم تحمل کنی تا آماده بشه و چشم باز کنه. اوه! پس یه خطر از سرم گذشت. روی زمین نشستم و آبی که نه خیس می‌کرد، نه حسی داشت که گرم و سرد یا حتی چیز ملایم‌تری داشته باشه رو لمس کردم. خیلی زلال بود! آشینا: باید باشه، بهش شبنم‌های انرژی میگن یکم بخور تا بفهمی. مشت آب رو نزدیک لبم کردم، حتی بو هم نداشت! اول نا مطمئن زبونم رو زدم. یهو زبونم انگار بهش برق هزار وات وصل شد! مثل حس باطری گذاشتن روی زبون بود. زبونم سنگین شده بود! جالب این بود فقط زبونم رو از حس انداخته بود نه بدنم رو! آشینا هرهر خندید‌. زبونم رو مثل سگ بیرون اوردم و تو مشتم گرفتم. لعنت بهش، بزاق دهنمم خشک کرده بود. تو ذهنم غریدم: - جا خندیدن بگو چکار کنم؟! آشینا با خنده جواب داد: - الان درست میشه، اصلا قصد نداشتم اذیتت کنم! چون من می‌خوردم ازش و خوب بود پیشنهاد دادم، فکر کردم می‌تونی. یکم زبون بی‌حسم رو ماساژ دادم که صدای کیهانی تو گوشم پیچید. - سایورا؟ چرخیدم و به تیوان نگاه کردم. زبونم گزگز می‌کرد برای همین حرف نزدم و دستم رو بالا اوردم.‌ یه قدم ناباور سمت من برداشت. رشته‌ها پر از درخشش شدن. چشم‌های زیبای طوسی نقره‌ایش که یه هاله نیلی داشت درخشید! تا بخوام به خودم بیام تو بغلش فرو رفتم. - سایورا... بغلش چقدر گرم و مطمئن بود! انگار جهان تو رو بغل کرده و دیگه هیچ باکی از دنیا نداری. دستم دور گردنش قفل شد و سرم رو تو گردنش کردم. حتی گزگز زبونم خوب شد و گفتم: - آتیلا، من خود واقعیت رو پیدا کردم. خنده‌ای کرد که زمین و زمان درخشید. - اسمم می‌دونی؟ من ناراحت بودم از کنار آگاهی من رفتی، نگرانت شدم. دست تو موهاش کردم خاطراتش پوک بود! چطور بگم همش بینش جهانی بود. درکش خیلی برای من مشکل داشت! می‌تونستم متوجه بشم اما درکش سخت بود. آشینا: درکش برای من هم مشکله، عادیه. نفسم رو زیر گردنش آزاد کردم که آشینا نجوا زد: - اولین کسی که بغل کرده تو هستی. چشم‌هام رو بستم. آره می‌دونستم نمی‌خوام این بغل خوب رو با هیچی عوض کنم یه آرامش ناب توشه که هیچ کجا پیدا نمیشه. بالاخره تکونی خورد و از من فاصله گرفت. - سایورا، چطوری اومدی؟ گوی تعادل تو رو اورد؟ چطور راضیشون کردی... دست روی لب‌هاش گذاشتم و گفتم: - آروم! چشم‌هاش جای جای صورتم رو داشت می‌کاوید. بوسه ریزی سر انگشت‌هام زد که نابود شدم و بی‌اراده تو پیشونیش زدم: - نکن عع! خنده نرمی کرد: - ببخش هیجان زده‌ام. دست به سینه شدم و جواب دادم: - یه جوری گوی تعادل رو راضی کردم منو بیارند. هرچی نباشه از من تغذیه می‌کنند تا تعادل رو نگه دارند. به پاهای برهنه‌ام نگاه کرد و گفت: - این خیلی خوبه! خوشحالم این جا دیدمت اولین دیدار کننده من. لبخند زدم و به پاهام اشاره کرد: - مریض نمیشی؟ آروم نزدیکش رفتم و دستم رو بالا اوردم بغلم کنه. از خدا خواسته خم شد و منو بلند کرد تو بغلش گرفت. - مریض نمیشم. آتیلا خسته نمیشی تنهایی این جا؟ قلبم رو بوسید: - کار‌هام نمی‌ذارند به تنهایی فکر کنم. از بوسه‌اش لرزیدم. بدنم حس کردم گرم شد! نه گرم احساسی، گرم انرژی یه جور درمانگری درونی. خنده پر از آرامشی کردم. - پس مزاحمت نباشم! بینیم رو کشید و چشمک زد: - مزاحم؟ درسته مزاحم اما نه مزاحم آزار دهنده مزاحمی که یادم می‌ندازه قلب دارم. دقیقا این جا... به قلبش اشاره کرد! یهو بی اراده قهقهه زدم. - اوه! آتیلا اگه روحمم دختر بود و تناقص احساسی و جسمی نداشتم صد در صد می‌گفتم: « ناموسا بیا با من ازدواج کن!» چشم‌هاش کدر شد و نم دار. - آره، امان از این تناقص احساس و جسم، اما اگه کاملا دختر هم بودی من نمی‌تونستم با این جسمم با تو باشم. مثل یه رویا تو آگاهیم باید با تو می‌بودم. تایید کردم که آشینا گفت: - بیا بریم، آتیلا هم باید بره به کارش برسه. صورت آتیلا رو گرفتم و محکم و آبدار گونه‌اش رو بوسیدم. - عیب نداره، تو رو تا ابد به لیست رفیق‌هام اضافه می‌نمایم عشقی. قهقهه زد که تمام رشته‌ها پر از نور شدن. فورا دست جلو دهنش گذاشت و لب زد: - اوه! تو اومدی قوی‌تر شدم. عالیه با حرف تو حس خوبی گرفتم. رفیق این عالیه من داشتن تو رو می‌خوام مهم نیست چطوری فقط باشی. لبخند زدم و از تو بغلش پایین پریدم گفتم: - پس تمام رفیق من، برو به کارت برس وقت کردم بازم میام هم این جا هم پیش آگاهی تو، تیوان. سر تکون داد و به آرومی چشم‌هاش بسته شد. آشینا هم منو جوری که خودمم متوجه نشدم از اونجا بیرون برد و گفتم: - بریم قصر آکیلا؟ وسط قصر آکیلا ظاهر شدم که پسری با دیدنم عربده وحشت زده‌ای کشید. چرخیدم که چشم تو چشم ایهاب شدم‌. واووو نگاهش کن. من فارق و التحصیل شدم و ایهاب وارد مدرسه شد. آخ که چقدر خوشحال از بردن آزمون و ناراحت از رفتنم شد. لبخند زدم و تو پاهاش زدم: - ایهاب منم سایورا! بدتر جا خورد و رنگش پرید و نعره زد: - بابا خانم دکتر کوچولو شده! قهقهه زدم. راست می‌گفت از بیست و نه سال شدم شش سال لعنتی. آکیلا پله‌ها رو پایین اومد. تا بیام واکنش نشون بدم منو تو بغل گرفت. - ببین کی اومده! محکم‌تر دست دورش انداختم و سرم رو تو گردنش فشار دادم. بوی خوش زیر بینیم پیچید و دندون‌هام بیرون زد. تا خواستم دندون فرو کنم از من فاصله گرفت و روی مبل نشوندم. پوفی کشیدم و سرم رو به مبل تکیه دادم دست روی صورتم گذاشتم دندون‌هام پس بزنه‌‌. نفسم رو تنظیم کردم که ایهاب شوکه پرسید: - عمو چرا خانم دکتر کوچیک شده؟ آکیلا مرموز جواب داد: - کوچیک شده تا راحت‌تر تو قلب من بره. از لا به لای انگشت‌هام نگاهش کردم، نیشخند زدم. ایهاب مات لب زد: - عمو! لیرا و میکال از تو حیاط اومدن. میکال با اخم پرسید: - ایهاب چی شده؟ صدا فریادت تا محوطه سبز می‌اومد؟ سر لیرا سمت من چرخید و چشم‌هاش گشاد شد. آکیلا کنارم نشست و منو روی پاهاش نشوند. میکال هم سرش سمت من چرخید که شوکه صداش بالا رفت: - دختره؟! با لبخند سر تکون دادم. - خودمم. با قدم‌های بلند نزدیکم شد و مات پرسید: - الان خوبی؟ شنیدم حالت خوب نیست. سر تکون دادم: - الان خوبم، ولی ممکنه گوی تعادل ذهنم رو محدود کنه باز رفتارم و احساساتم بچگانه بشه. اکیلا موهای منو نوازش کرد. رو به میکال جواب داد: - درستش هم همینه من مأمورم نذارم بزرگانه رفتار کنه چون الان گوی تعادل به احساساتش مرتبط هستش، اما هنوز گزارش یا اخطاری داده نشده پس سخت نمی‌گیرم. میکال یه قدم عقب رفت و نزدیک‌ترین مبل نشست. - باور نمی‌کنم شاگرد زرنگ من الان انقدر کوچیک شده! شش ساله این ظلم بزرگه. با خنده جواب داد: - دو روز دیگه میرم انجمن ایزدان اجباری، باز درس خوندن و درس خوندن. لبخند زد و مرموز جواب داد: - برادرم گفت، واقعا مزخرفه. آکیلا لبخند کوچیکی زد. خودم رو بالا‌تر کشیدم و به آکیلا تکیه دادم. دست آکیلا دور شکمم تاب خورد. ایهاب و لیرا هم کنجکاو نشستن. میکال خیره دست آکیلا شد. پوفی کشیدم‌. بوی آکیلا اذیتم می‌کرد و دندون‌هام هی می‌خواست بیرون بزنه. خودم رو کنار دستش انداختم و پاهام رو برای سرگرم کردنم تکون دادم. ایهاب روی دست مبل کنارم نشست و به ران پاهام که نوشته داشت خیره شد گفت: - تتو کردی؟ سر به منفی تکون دادم. - خودش ظاهر شد. نگران شد و مات لب زد: - درد داشت؟ لبخند زدم: - نه! اصلا متوجه‌اش نشدم. دستش نزدیک شد روی پاهام کشیده بشه که تیفانی با غرشی از تو سایه‌ام بیرون اومد. ایهاب نعره‌ای زد و از دسته مبل پایین افتاد. بدن تیفانی شروع کرد به تغییر و خزه‌های سیاه در اورد. بلند شدم بازوش رو گرفتم. خزه‌هاش پس زده شد و سرش رو پایین انداخت سرد گفت: - خوشم نمیاد کسی لمسش کنه‌. مچ دستش رو فشار دادم، رنگش پرید و از درد نفس تو سینه‌اش حبس شد. تاریک و وحشیانه جواب دادم: - می‌تونی بری. وحشت تو صورتش دوید و زانو زد: - اربابم. تیز نگاهش کردم. - شنیدی؟ تایید کرد و فورا تو سایه‌ام رفت. آشینا: ترسوندیش. نزدیک ایهاب روی زمین شدم. آکیلا ریلکس داشت نوشیدنی می‌خورد. میکال نیم خیز بود و لیرا وحشت زده. دستم رو سمت ایهاب دراز کردم و به چشم‌های لرزون ترسیده‌اش خیره شدم. - خوبی؟ دست کوچیکم رو گرفت. بدبخت زبونش بند اومده بود. روی مبل نشست. کلاه هودیم رو روی سرم گذاشتم گفتم: - فقط اومدم ببینمتون، باید برگردم آکو میاد نگرانم میشه. اومدم برم آکیلا سرد شد و خشک جواب داد: - به آکو اطلاع میدم سایورا، بمون. دست تو جیب هودیم کردم و هوفی کشیدم. - می‌خوام برم روشا و نادین هم ببینم‌‌. نور دورم رو گرفت برم اکیلا دستم رو کشید و به مبل برخورد کردم. چوبه دسته مبل به کمرم خورد، نالیدم و آهی کشیدم. آکیلا غرش کرد: - قبول نمی‌کنم ده دقیقه موندنت تو قصر من باشه. سرم رو پایین انداختم و خندیدم. میکال وسط اومد و شوکه گفت: - داداش چکار می‌کنی؟! لیرا هم خواست حرف بزنه اما سکوت کرد. چون نمی‌تونست. این خانواده، مخصوصا آکیلا لیرا رو قبول نداره به عنوان عروس خانواده. دستی روی لبم کشیدم و لب زدم: - عوضی. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه سرخش شدم. پوزخندی زدم که سرد پرسید: - من عوضیم؟ میکال که همیشه خونسرد بود رنگش پریده بود و با چشم و ابرو اشاره می‌زد حرفی نزنم. پوزخند زدم و میکال رو نادیده گرفتم. - شک داری؟ آکیلا پوفی کشید و پشتش رو به من کرد. - لعنت بهت، اگه تو میگی لابد همونم. خندیدم که چشم‌های همه گرد شد. دست تو جیب هودیم کردم و به مبل تکیه دادم. - برگرد ببینمت. چرخید که نگاه تب دارش رو دیدم. سرم رو کج کردم و با دقت برندازش کردم. - باشه به آکو خبر بده. ابرو بالا انداخت و دستی به گردنش کشید. - خبر دادم، قبول کرد چون نمی‌تونست امشب هم خونه بیاد، خوشحال شد. عجب؛ چه برای خودش می‌بره و می‌دوزه! اخم کردم و رفتم روی مبل نشستم که چشمم به صورت شاد ایهاب افتاد و پرسیدم: - درس نداری؟ فورا جواب داد: - نه ندارم، فقط خانم کلاره گفته سازم رو تمرین کنم. اخه... کلاره واقعا استاد خوب و پر انرژی بود. کنجکاو شدم. - چه سازی می‌زنی؟ ایهاب به آکیلا نگاه کرد که اومد کنار من نشست و کلاه هودیم رو برداشت موهام رو نوازش کرد و گفت: - ساز پیانو. لبخند زدم‌. واقعا بهش می‌اومد پیانو بزنه. لیرا نشست و بالاخره سکوتش رو شکوند پرسید: - فارق‌التحصیل شدی دیگه؟ اکیلا خنده تو گلویی کرد! حرصی نگاهش کردم. عوضی مسخره می‌کنه چون مدرک تحصیلیم دیگه معتبر نیست و گفتم: - شدم، ولی الان شش سالمه باید سطح ایزدی بخونم. میکال نشست و با اخم برای خودش نوشیدنی ریخت و پرسید: - داداش تو و سایورا، با هم تا چه حد آشنایی دارید؟! بنظرم درست نیست حتی بچه، این جوری کنارش بشینی و نوازشش کنی. منو آکیلا به هم نگاه کردیم و بعد به میکال که با اخم غلیظ‌تر نگاهمون می‌کرد. آکیلا لپم رو کشید. مرموز و نامفهوم جواب داد: - سایورا؟ تا چه حد آشنایی؟ درست نیست این جوری به خودم فشارش میدم؟ نوازشش می‌کنم؟ خنده‌‌اش گرفت و بلند خندید که ترس رو به دل میکال، لیرا و ایهاب انداخت. میکال ترسیده و خیره به نوشیدنی جواب داد: - دوست... دوستش داری؟ منو آکیلا اصلا مثل یه نوار‌کاست نویز انداختیم. یه هههههه... کردیم و هر دو با هم ترکیدیم از خنده. آکیلا غش غش و هرهر خندید گفت: - دوستش داشته باشم؟ من به جدم خندیدم! من هم با خنده ای که به گوی متصل شدم و ذهنم تمام خاطراتم رو دوباره مسدود کرد گیج و پچگونه چشم‌هام رو مالیدم. چرا داشتم می‌خندیدم؟ از بدنم انگار داشت انرژی کشیده می‌شد. هی خسته و خسته‌تر شدم و‌گفتم: - بابا و مامانم رو می‌خوام، آکو برم پیش آکو. آکیلا بینیم رو کشید و جواب داد: - آکو و هیراب کار دارند تازه مامانت هم داره به کار‌هاش می‌رسه تو امشب پیش منی‌. بلند شدم و به همه خیره شدم، بغض کردم و غریبی کردم. اکیلا یه شکلات چوبی تو دستش ظاهر شد و گفت: - عه! ببین یه شکللات میدونی این برای کسی هستش که تا فردا منتظر بمونه. لب گذاشتم و گلوم گرفته شد. با بغض گفتم: - نمی‌خوام. پوفی کشید و ترسناک لب زد: - الان بچه شدنت چه صیغه‌ای بود. ترسیده عقب رفتم. به میز خوردم و کاسه میوه زمین افتاد! میوه‌هاش هر کدوم یه سمت رفتن و شیشه شکسته شد. گوشم رو گرفتم و بلند زیر گریه زدم. دونه‌های برف از چشمم روی زمین افتاد. آکیلا بغلم کرد و آروم آروم راه رفت و گفت: - باشه، اشکال نداره اتفاق بود. گردنش رو محکم بغل کردم. خدمه‌ها تند تند میوه و شیشه‌ها رو جمع کردن. هق زدم و سرم رو تو گردن آکیلا کردم. لیرا آروم گفت: - پادشاه، میشه من بغلش کنم؟ آکیلا خشک و سرد شد. - آرومش کن، گوی داره ازش تغذیه می‌کنه، نیاز به شادی داره باید شادش کنیم. آکیلا منو تو بغل لیرا گذاشت و لیرا لبخند زد. موهای منو نوازش کرد و ایهاب کنارم دوید. صدایی سرم رو پر کرد: - سرورم به خودتون بیاید. به خودم بیام؟ مه‌های تو سرم به آرومی کنار رفتن. اوه! یینا و یانگا بودن! شوکه شدم که گوی تعادل جلوی من ظاهر شد و صدا دوباره پیچید. - سرورم؟ سرورم مثل همیشه بشید روزانه نور بدید بچه نشید. چشم‌هام تار و واضح شد، تو بینیم یه بوی گچی و اذیت کننده پیچید. آکیلا اخم کرد و گفت: - گوی تعادل داری چکار می‌کنی؟ گوی تعادل درخشید و جواب داد: - سرورم لازم نیست برای تأمین بچه بشه ایشون می‌تونند روزانه به من قدرت بدن. آکیلا نچ کرد و گفت: - منظورم، چرا به سایورا سرورم میگی؟ گوی از هم نصف شد و یانگا منو از بغل لیرا بیرون کشید. میکال و ایهاب کنجکاو به شنل پوش‌ها خیره شده بودن. صدای یانگا و یینا پیچید: - چون سرور ماست. دست روی سر یانگا گذاشتم، هیچی نتونستم ازش ببعلم! پوفی کشیدم و سرم و داخل شنلش کردم. چشم‌های سفید اژدهایی شکلش منو میخکوب کرد. لب‌هاش کش اومد و ترسناک لب‌های بی‌رنگش تکون خورد. - شیطون. چند بار پلک زدم. چشم‌هاش اژدها وار، سفید با یه خط عمودی مثلث کشیده مشکی بود. بعد تو سفید چشم‌هاش واقعا وحشت رو تو وجودت میخ می‌کرد. اما من با وحشت حال می‌کنم لبخند زدم و صورتش رو نوازش کردم گفتم: - یانگا چقدر جذابی کثافت! جا خورد. از بغلش بیرون پریدم. با دو دستم موهام رو بالا دادم و ادامه دادم: - می‌تونید برید. یینا و یانگا پا کوبیدن با سر خم کردن، احترام سنگین‌شون رو گذاشتن رفتن. آکیلا با یه خیز گرفتم و روی مبل نشوندم خودش هم کنار پاهام زانو زد و غرش کرد: - اون دونفر، نگو... نگو که تعادل جهانی بودن؟! سر تکون دادم. - خودشونند. چشم‌هاش گرد شد و ناباور لب زد: - وارانش..‌. دست روی لبش گذاشتم. - هیش بیا بزرگش نکنیم، چطوره؟ هضمش کن و فراموشش کن. دستم رو تو مشتش فشار داد. نفس تندی کشید و سرش رو روی پاهای من گذاشت. موهای سفیدش رو نوازش کردم و سرم رو بالا اوردم. لیرا و ایهاب با اشاره میکال از این جا رفتن. میکال خیره چشم‌هام شد. کلی حرف داشت اما سکوت رو ترجیح داد. آکیلا سرش رو روی پاهام بیشتر فشار داد و زمزمه کرد: - مگه چیز عادیه؟ دستم رو روی سرش دیگه حرکت نکرد و متفکر لب زدم: - ساده جلوش بده. سرش رو بالا اورد و من خندیدم. از خنده‌م لبخند ریزی زد: - لعنتی. جفت دست‌های کوچیکم رو دو طرف صورتش کوبیدم که صداش تو قصر پیچید و نالید: - آخ... پیشونیم رو به پیشونش چسبوندم به زبونی که فقط خودش می‌فهمه گفتم: - جوجه عقاب من، عطش دارم بریم یکم سیرابم کن. دست رو گرفت و زیر دندون‌هاش گذاشت ولی گاز نگرفت جواب داد: - موقعه خواب چطوره؟ به مبل تکیه دادم و پا رو شونه‌اش گذاشتم‌. سرش رو کج کرد روی پاهام تکیه داد. یعنی می‌تونم تا شب تحمل کنم؟ نفسم رو با حرص بیرون دادم. - باشه. چشم‌هام باز به میکال خورد. این بار چشم‌هاش گشاد بود. اوه! همه چیز رو دید. به همون زبون گفتم: - عقاب، پاشو تا میکال سکته نزده. خندید و خیز گرفت هودیم رو بالا داد شکمم رو گاز گرفت. تمام بدنم ریست شد، شکمم داخل رفت و با چشم‌های گرد قهقهه زدم و موهاش رو کشیدم. نفس‌های داغش رو شکمم قلقلکم می‌داد و از خنده ضعف که هیچ غش کردم. موهاش رو کشیدم و به خودم پیچیدم. - آکیلا‌... خنده جذابی کرد. - جانم بابایی؟ یهو رنگ چشم‌هاش پر غم شد. من هم سکوت کردم. عقب رفت و لب زد: - از دهنم در رفت‌‌. با قدم‌های بلند از من فاصله گرفت. پوفی کشیدم و دست روی صورتم گ ذاشتم‌‌. مطمئنم یاد آکیرا افتاده که به من بابایی می‌گفت و آکیلا همیشه اداش رو در می‌اورد‌. کلافه به رفتنش چشم دوختم، پله‌ها رو دو‌تا یکی بالا می‌رفت تا جایی که دیگه تو دید نبود. آشینا: نمیری دنبالش؟ حالس یهو بد به هم ریخت. جوابش رو تو ذهنم دادم: - نه، بذار تنها باشه رفتنم ارفاقی نمی‌کنه. میکال تو سکوت به رفتن آکیلا نگاه کرد و گفت: - بابایی؟!
  11. سمت من خم شد و پیشونیم رو بوسید. خوشحال شدم و بستنی رو گرفتم. از خوشحالی هیجان زده شدم و بدنم به گوی وصل شد. همه فکر‌هام و خاطراتم محدود شد، از خوشحال پریدم تو بغل آکو و بوسیدمش. - ممنون ممنون... خندید و گفت: - اگه می‌دونستم انقدر خوشحالت می‌کنه همیشه می‌گرفتم. با بغض به بستنیم لیس زدم که جرقه‌های شادی تو سرم پر تلاطم شد و با چشم‌های پر اشک قهقهه زدم. صدای التماسم که بابا بستنی بخره تو ذهنم پیچید. انگار بابا هیراب فهمید که نگاه از چشم‌های پر اشکم گرفت و گردنش رو کلافه مالید. قلبم گرفت اما با خنده بستنی رو سمت آکو گرفتم: - بخور جرقه تو سر میزنه. متعجب گفت: - واقعا؟ سر تکون دادم. یکم از بستنی رو خورد که خنده‌اش بلند شد و سرش رو گرفت. - خیلی جالبه! انگار تو سرم آتیش بازی گرفتن‌. خوشحال سر تکون دادم. دویدم و سمت بابا هیراب رفتم. دستش رو کشیدم و مظلوم و پر بغض گفتم: - بابا؟ دستی روی چشمش کشید و با صدای خش‌دار گفت: - جانم؟ با لبخند جواب دادم: - بابا یکم بخور ببین. مامان اومد و کمی خورد و چشم‌هاش گشاد شد خندید: - هیراب خیلی بامزه‌ست یکم بخور. می‌دونستم مامان بستنی دوست نداره بخاطر بابا این کار رو کرده. بابا خم شد. اول دستم رو بوسید و بعد از بستنیم خورد. خنده تو گلویی کرد و سرش رو روی سرم گذاشت لب زد: - ببخش بچگیت رو زهر کردم. حتی این ذره خوشحالیم از تو گرفته بودم. سکوت کردم، چون حرفی نداشتم بزنم. نمی‌تونستنم بگم بخشیدم چون جای زخم‌هام روی روحم حک شده بود. با صدای زنی بابا سرش رو بالا گرفت و من هم بستنی خوردم. زن با یه دوربین تو دستش گفت: - شرمنده، من بی اجازه شما ازتون عکس گرفتم، اما همچین لحظه‌ای خیلی کم اتفاق می‌‌افته و دیگه نمیشه شبیهش رو کپی کرد. سه عکس به ما داد و آکو خندید. - قیافمو! آبرو ریزیه ایزد تاریکی داره بستنی لیس میزنه. قهقهه زد و لپ منو کشید. مامان و بابا هم خندیدن و بابا گفت: - چند پرستش میشه؟ دختره لبخند زد. خم شد به من نگاه کرد گفت: - من عکاسم، کار نمی‌کنم پس لازم نیست چیزی بدید. اما... اما خانم کوچولو می‌تونم اسم شما رو بدونم؟ آخه چهره خاصی مثل شما رو دومین باره می‌بینم. زبونی روی لبم کشیدم گفتم: - سایورا هستم. خشکش زد و لب زد: - سایورا؟! این اسم تو هیچ کُتبی نیست و یه اسم ممنوعه خطاب شده و تنها کسی که این اسم رو داره ایزد نور هستش. لبخند زدم و گازی به نون زدم به خودم اشاره کردم. - خودمم. تعجب نکرد به‌جاش لبخند زد و احترامی گذاشت گفت: - ممنون دنیای ما رو نجات دادی ایزد نور، من از اون فاجعه نوری عکس دارم. باورم نمیشه تونستم شما رو ببینم و حتی از شما عکس بگیرم. چشمک زدم. - خوش شانسی. خندید و تایید کرد گفت: - یک هفته پیش جشنی گرفته شد. این در تاریخ ثبت شد. ایزد زمان گفتن چون شما بیهوش هستید برای سلامتی شما نیایش بخونیم. الان خیلی خوشحالم سالم شما رو می بینم. سرم رو کج کردم عمیق نگاهش کردم گفتم: - تو دختر ایزد موجودات نیمه حیوانی نیستی؟ حیرت زده سر تکون داد: - بله درسته. دستی روی سرش کشیدم و تمام اطلاعات رو بلعیدم گفتم: - ممنون برای عکس‌ها می‌تونی با من هم عکس بگیری، برای خودت. دختره جیغی از خوشحالی کشید. آکو دوربین رو گرفت. نمی‌دونست از خوشحالی چکار کنه و چطور بایسته. دستش رو گرفتم و آکو عکس گرفت. دوربین رو به دختره داد و ازش خداحافظی کردم رفتیم. بستنیمم تمامم شده بود. بابا از آکو پرسید: - لوازم تحریرش رو چکار کنیم؟ آکو پوفی کشید و گفت: - سایورا لوازم تحریر قدیمی‌هات ر‌و داری؟ یه قطره بارون روی صورتم افتاد و به آسمون نگاه کردم گفتم: - هوم؟ نه ندارم. ببین داره بارون میاد. آشینا: لازم نیست لوازمی بگیری من و کایا درست می‌کنیم. بابا متفکر گفت: - بریم سفارش بدیم؟ من خونه‌ام رو می‌فروشم. فورا جواب دادم: - لازم نیست محافظ‌هام گفتن انجامش میدن. بابا هیراب شوکه گفت: - این همه پرستش و مانا یا انرژی معنوی از کجا می‌خوان بیارند؟ تازه ما باید یه چیزی برای محافظ‌هات در نظر بگیریم ماهانه بدیم. خندیدم و گفتم: - نه اصلا لازم نیست، من خودم تأمین می‌کنم. آکو اخم کرد: - از کجا می‌خوای بیاری؟ صفحه نوری درست کردم خسته روش نشستم. صفحه رو بزرگ‌تر کردم مامان‌وبابا همراه آکو بالاش اومدن. به حرکت درش اوردم و همه به ما خیره شدن. آکو نگاهم کرد و با اخم گفت: - سایورا با تو هستم نگفتی؟ نیم نگاهی بهش کردم جواب دادم: - از زندگی قبلیم ثروت زیادی دارم. بابا هیراب شوکه گفت: - اون‌ها که مصادره شد! خندیدم و سر تکون دادم: - آ..‌ ههه... نه اون که چیزی نیست. بابا هیراب کنارم نشست و مشکوک پرسید: - یعنی چی؟ آهی کشیدم و دست تکون دادم. - انبار جادویی دارم. آشینا: یه عالمه سنگ حیات هم داری که هر تکه‌اش کلی میشه. من غار پر از حیات تو هستم. کایا: من هم از حفاری‌های زیر زمینم کلی زیر خاکی، دفینه و جواهرات دارم گنج یاب تو هستم. تیفانی هم با حسادت به کایا و آشینا گفت: - من یه گروفاس هستم می‌تونم هر چقدر بخوای الماس یا سنگ‌های قیمتی تولید کنم. آرتین هم غرید: - من هم پریزاد عناصرم قدرت کیمیاگری دارم می‌تونم بیشتر از همه بسازم حتی جواهرات جادویی و فلزات و سنگ‌های ناب. تریستان پوزخند زد: - خفه شید، سرورم من پادشاه تاریکی هستم یه اشاره بزنم ثروت جهانی رو برای شما تولید می‌کنم. تاسیان خندید. - من پادشاه مارهام یه هیس... من میلیارد‌ها مار رو این جا می‌کشونه که هر کدوم گنجینه‌ای حمل می‌کنند. دهنم باز موند که تریستان ادامه داد: - سرورم من شخصا از شما هیچی نمی‌خوام شما امر کنید تا من به پاتون بریزم. همه تایید کردن. آشینا: دیگه راجع ما این جوری فکر نکن ما برای این آرامشی که الان درون تو داریم باید یه چیزی هم بدیم. لبخند زدم. محافظ‌های وفاداری دارم. نزدیک کالسکه شدیم که حس کردم مامان بیشتر دوست داره روی صفحه‌نور باشه. به آکو گفتم بگه کالسکه ران برگرده بره. آکو تایید کرد. صفحه نور رو بالا بردم. نزدیک به آسمان پرواز کردم. به زیر پاهام نگاه کردم که همه کوچیک شده بودن. از این بالا حتی دنیا هم کوچیک به نظر می‌رسه. پاهام رو تکون دادم و آهی کشیدم. مامان کنارم نشست و به پایین خیره شد. - برعکس بابات من ایزد نیستم. با کالسکه این ور و اون‌ور میرم. اولین بارمه بدون کالسکه تو آسمونم، می‌تونم همه جا رو انقدر واضح ببینم‌. به صورت الفیش نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: - بابا اژدهاست تا حالا پشتش سوار نشدی؟ خندید و سر به منفی تکون داد: - بابات عاشق من نیست. زمانی پشتش کسی رو سوار می‌کنه که عاشقش باشه. شوکه شدم و مات به بابا خیره شدم که به آسمون مغرور خیره بود و با آکو حرف می‌زدن. سنگینی نگاهم رو حس کرد و نیم نگاهیم کرد. من تا الان فکر می‌کردم عاشق مامان هستش! مات لب زدم: - پس چرا ازدواج کردی؟ لبخند زد و روی انگشترش که نگین ساده کشید دست کشید و گفت: - چون کسی مجبور به ازدواجش نکنه. همونطور که می‌بینی هیراب جذابه، اژدهاست، یه ایزده فوق‌العاده‌ست، اون به من گفت موضوع رو و من چون عاشق هیراب بودم انتخاب کردم. راضی بودم کنارش باشم حتی اگه عاشقم نیست، پشیمون هم نیستم‌. اصلا یه جوری شده بودم! کایا تو ذهنم گفت: - هیراب یعنی پدرت دختر سفیر آسمان عاشقش شده بود اما ردش کرد. حتی گفت اگه این موضوع ادامه پیدا کنه از ایزدی دست می‌کشه. به بابا نگاه کردم واقعا خوشتیپ و جذاب بود. این بزرگ‌ترین رازی بود که فهمیدم. چطور میشه کسی رو دوست نداشته باشی و این همه وقت باهاش زندگی کنی؟ پوفی کشیدم و حرف رو عوض کردم: - جشن نجات جهان رو گرفتید؟ سر تکون داد: - آره، گرفتیم. چون باید همون موعود باشه جشنش. تایید کردم. چون چیزی تو ذهنم نبود اینو پرسیده بودم. یه ربع تو سکوت بیشتر تو آسمون تاب خوردم و خونه رفتم. رو به روی در خونمون ایستادم و از صفحه نور پایین پریدم. بابا هیراب موهای منو نوازش کرد گفت: - ما دیگه میریم. مراقب خودت باشه سایورا‌. سرم رو بالا گرفتم: - بابا نرو. اخم کرد: - کار دارم؛ مامانت هم مطمئنا تو خونه کار داره. مامان تایید کرد و گفت: - باز میام. سر تکون دادم. - باشه. بابا لپم رو کشید. آخی گفتم! با لبخند کج دست دور کمر مامان انداخت و تلپورت کرد. آکو در خونه رو باز کرد. کش و قوسی اومد و نالید: - وای که وای اصلا حوصله ندارم برم سرکار اما باید برم. دخترم برو استراحت کن تا برم سرکار احتمالا دو سه ساعت دیگه بیام. سر تکون دادم و بدو بدو توی اتاقم رفتم. اولین کاری که کردم لباس‌هام رو عوض کردم. یه شورتک پوشیدم و یه هودی تا بالا زانو. چشمم به نوشته‌های مشکی با سایه آبی روی ران پاهام افتاد. روش دست کشید و تونستم پیمانی که گروفاس یعنی تیفانی بسته بود رو بخونم. یه قسم به زبون خودش، حس کردم نوشته‌ها تغییر کرده بود. قبلا انقدر محکم نبود، الان وفادارانه پیمان بسته. کلماتش رو نمی‌شد روی زبون جاری کرد اما می‌تونستم بخوبم و بفهممش. لبخندی زدم و جلو میز آینه‌ام رفتم. قدم کامل معلوم نبود. روی صندلی بالا رفتم و به خودم نگاه کردم. موهام رو باز کردم و انگار دنیا رو باز کردم مامان یکم موهام رو محکم بسته بود. از روی صندلی پایین پریدم و تریستان جلوم ظاهر شد گفت: - سرورم آکو رفت. سر تکون دادم و لبخند زدم گفتم: - می‌خوام برم به امپراتور تیوان سر بزنم دلم برای رائودین هم تنگ شده. تازه چیزی دارم که می‌خوام بهشون بدم. یکم نگاهم کرد دستش رو باز کرد: - باشه بیا تا بریم‌. دویدم و تو بغلش پریدم. منو محکم تو بغل گرفت. مه سیاهی دورم تابید و تا مه رفت، من تو اتاق خواب تیوان بودم! با دیدن تیوان روی تخت خواب که خواب بود دهنم باز موند و گفتم: - یه خبری می‌دادی! ابرو بالا انداخت. - موردی نداره سرورم شما ملکه آسمانی. من میرم به کارم برسم سرورم، به تیفانی بگید شما رو برگردونه. سر تکون دادم و رفتش. خندیدم و تا تیوان خواب بود رفتم پشت میزش اوه! چقدر کار روی سرش ریخته بود. روی صندلی نشستم و چرخیدم به تیوان غرق خواب دوباره نگاه کردم. مرد خوبی بود. مهربون و دل پاک و لایق امپراتور آسمان بودن. خواستم کار‌ها رو کنم ولی قدم کوتاه بود. وسایل رو با قدرتم پایین انتقال دادم. قلم برداشتم و دست به کار شدم. تیفانی ظاهر شد نیم نگاهی کرد و کمکم کرد. آرتین و تاسیان هم به کمکم اومدن. باز رقابتشون شروع شد! آشینا و کایا هم شورش رو در اوردن و تمام کار‌ها رو تو ده دقیقه انجام دادن و همه چی رو روی میز مرتب قرار دادن. خندیدم که تیوان تکون خورد و فانوس گل درخشان شد. رائودین و الیکا شوکه بیرون اومدن. محافظ‌هامم فورا تو بدنم رفتن. رائودین با دیدنم دهنش باز موند وگفت: - دختر! تو چرا آب رفتی؟! بلند شدم و فورا بغلش کردم که شوکه داد زد. - هی! تو بچه شدی. تیوان هم بلند شد و خواب آلود گفت: - رائو این بچه تو بغلت کی... رائودین رو ول کردم و پریدم روی تخت و تیوان هم بغل کردم. منو بو کشید و لب زد: - سایــــــورااا... خندون فاصله گرفتم و سر تکون دادم. مات من شد و لب زد: - اوه! بچه چهار ساله شدی؟ بغ کردم و روی پاهاش زدم: - شش سالمه. چشم‌هاش گشاد شد و قهقهه زد. منو بغل کرد و با خودش زیر پتو برد گفت: - اگه خوابه امید دارم هیچ وقت بیدار نشم. خودم رو تو بغلش تکون دادم که دیدم چشم‌هاش بسته ولی نم داره. خشکم زد و آروم پرسیدم: - تیوان گریه می‌کنی؟ صورتش رو تو موهام فرو کرد. - نه بابا، گریه برای چی؟ خوشحالم منو یادت مونده، یه سر زدی. شنیدم داشتی با بلعنده‌های نور می‌جنگیدی. اومدم دیدنت ولی بیهوش بودی، پریشب هم اومدم باز بیهوش بودی. امشب هم بعد کار‌هام می‌خواستم بیام... سرم رو تو گردنش فشار دادم.‌ - که من اومدم آره؟ با صدای لرزون و جذاب خندید. - آره عزیز دلم. از بغلش بیرون اومدم و به الیکا نگاه کردم. بلند شدم و کنارش رفتم. از انبارم دو تا گوی ذخیره انرژی و گرده پری‌ها که باهر برای من داد، بیرون اوردم‌. انرژی درونشون ریخته بودم اما گرده رو خودشون باید ذخیره می‌کردن. رنگشون آبی و صورتی بود که الان حسابی درخشان بود از پر بودن انرژی، اندازه یه تیله بودن. سرم رو بالا ا‌وردم که دیدم الیکا شوکه و مات داره به دست من نگاه می‌کنه. آروم گفتم: - بفرما، الان می‌تونید بدون نگرانی زنده بمونید یا بیرون برید. الیکا شوکه عقب رفت و مات لب زد: - نه! من... من نمی‌تونم قبولش کنم. اخم کردم که تیوان دو زانو پشت سر من ایستاد و به گوی ذخیره نگاه کرد گفت: - از کجا اوردی سایورا؟ گوی‌ها رو به رائودین دادم و جواب دادم: - یه دوست برای من داد، در ازای خوب کردن مادرش. خودش سازنده گوی ذخیره بود. الیکا زیر گریه زد و محکم صورتم رو بغل کرد. - ملکه آسمان خیلی خوبی، خیلی ماهی‌. هق هق زد و منو غرق بوس کرد. تو بوسیدنش داشت من هم به پری تبدیل می‌کرد. هر بوسش مثل سوزن وارد بوستم می‌شد. تیوان الیکا رو از من فاصله داد و. با خنده گفت: - بسه الی پوست سایورا سرخ شد. الیکا ببخشید گفت و اشک‌هاش رو پاک کرد. پری‌ها همه بیرون اومدن و به من احترام گذاشتن. لبخند محو زدم. با خوشحالی و امید تو چشم‌هاشون گوی‌ها رو تو فانوس بردن. الیکا و رائودین هم همراهشون رفتن. لبه تخت نشستم و جدی شدم گفتم: - تیوان، این انگشتری که به من دادی چقدر مهمه؟ بارها ذهن تیوان رو خوندم ولی چیز مهمی راجب این انگشتر یا خودش نبوده. در حد این که زنش بهش نارو زد. انگشتر رو به کسی نداده. یا این که انگشتر انبار داره و از این چیز‌ها. این هم می‌دونم این انگشتر متعلق به آشینا هستش. اما چطور به دست تیوان افتاده و چرا این انگشتر انقدر مهمه؟ که لقب ملکه بهت می‌خوره؟! حتی متوجه شدم ذهن تیوان قفل داره یه قفل که من هم نمی‌تونم ازش عبور کنم. اگه بخوام بشکنمش و بهش نفوذ کنم می‌فهمه. مطمئنم چیز‌های مهم‌تری اون جا داره. اخم کرد و پرسید: - چیزی شده؟ سرم رو بالا اوردم و خیره به چشم‌های طوسی روشنش جواب دادم: - می خوام بدونم این انگشتر چیه؟ تیوان سکوت کرد. انگار داشت تو ذهنش کلماتش رو بالا پایین می‌کرد. آشینا تو ذهنم جواب داد: من گفتم مال خودمه اما نگفتم متعلق به کی بوده و چی بوده. این انگشتر سنگ‌هاش با تکه‌های من درست شده، اما چیزی که سنگ‌های منو به خودش گرفته اون تکه‌ای از سقف آسمانه، سقفی که به تنهایی تیوان داره حملش می‌کنه، سقفی که اگه بیفته جهان نابودی کامل رو تجربه می‌کنه. چشم‌هام گشاد شد. این... این باور نکردنیه! سقف آسمان؟ تیوان به تنهایی هستی رو نگه داشته؟ چیزی که الان تو دست منه تکه‌ای از سقف آسمانه! برای همین ملکه خطابم می‌کنند و حتی ایزدان هم به من احترام می‌ذارند؟! تیوان آروم گفت: - این که بخوای بدونی خوبه، اما گفتنش مقدور نیست برای من؛ فقط بدون اون انگشتر کسی که دست می‌کنه مرتبه‌ای هم تراز با من پیدا می‌کنه. آشینا: درسته نمی‌تونه بگه سقف آسمان رو نگه می‌داره یا اون انگشتر تو دست تو تکه‌ای از سقف آسمانه چون این جوری دشمن‌ها همه قصد کشت تیوان رو می‌کنند. مات تو ذهنم پرسیدم: - چطور سقف رو گرفته؟ مثلا... اوم، الان تیوان کنار منه، چطور سقف رو گرفته؟ آشینا خندید و تو ذهنم جواب داد: - این شخصی که الان رو به روی تو هستش تیوان واقعی نیست‌. تیوان واقعی تو عرش قرار داره و سقف رو گرفته و ذهنش الان کنار تو هستش. یعنی واضح تر بگم تو داری با آگاهی تیوان حرف میزنی نه خود تیوان. این جوری براش تحمل بیشتره و می تونه با دنیا هم تعامل داشته باشه. قلبم فشرده شد و به تیوان خیره شدم. گیج نگاهم کرد و پرسید: - چیزی شده؟ سر به منفی تکون دادم. - نه. پس ذهنش قفل نیست، بلکه خود واقعیش در دسترس نیست. زبونی روی لبم کشیدم و خودم رو روی تخت انداختم چشم‌هام رو گرفتم‌. به دستم و انگشترش خیره شدم. یعنی جسم تیوان باکره‌است؟ آشینا قهقهه زد و جواب داد: - آره، آشالان هم با این که پسر خودشه ولی یه جورایی هم نیست. چون این جسم تیوان نیست یه فردیه با آگاهی تیوان خود تیوان تاحالا یه دختر هم اونو ندیده. تنها کسی که مجازه به دیدنش بره، گوی تعادل هستش. که اون هم اصلا آدم نیست یه گوی با آگاهی تعادله. دیگه مخم نمی‌کشید! چقدر این دنیا پیچیدگی داشت! تیوان صورتم رو نوازش کرد و پرسید: - چی شده؟ چشم‌هام رو باز کرد و به چشم‌های طوسی روشنش نگاه کردم. بلند شدم و گفتم: - تیوان؟ دوست داشتم برم جسم اصلیش رو ببینم. نمی‌دونم چرا اما می‌خواستم خود واقعیش رو ببینم. تیوان هم نشست، تخت کمی جمع شد و تکون خورد: - جانم؟ نیشخندی زدم و سر به منفی تکون دادم. - هیچی. آشینا: ببرمت اونجا؟ ببرتم؟ مگه آشینا میدونه؟! آشینا: بَه! پس نمی‌دونی قضیه چیه بیا تا بگم. من به ریز‌ترین جاهای ممکن‌هم می‌تونم برم چون سنگم و سنگ جان دار نیست که بخواد حفاظی جلوش رو بگیره. خندیدم که تیوان گیج خیره چشم‌هام شد. - سایورا خوبی؟ تکونی خورد و مرموز جواب دادم: - یه لحظه جایی کار دارم. تا اومد جلوی منو بگیره تلپورت کردم روی پشت بام خونه‌اش. باد خوشی به بدنم خورد و لذت بردم. بشکنی زدم و گوی تعادل رو احضار کردم. نور درخشید و فصا و مکان کمی حس فشردگی گرفت. به گوی که خودش رو کوچیک به اندازه توپ کرده بود نگاه کردم و گفتم: - منو ببر پیش تیوان واقعی. خشکش زد و گفت: - آتی... آتیلا؟
  12. از کنار آکیلا یه گوی سیاه و سفید دیدم شناور بالا اومد. گیج‌ به گوی نگاه کردم آشنا بود! گوی بزرگ تعادل که به من وصل بود جلو چشمم جون گرفت. لبخند زدم و از بغل بابا پایین اومدم. بدو بدو سمت گوی رفتم. گوی سیاه و سفید تعادل دورم چرخید و پریدم بگیرمش اما بالا رفت. قهقهه زدم و باز بالا پریدم بگیرمش. تریستان دستم رو کشید و منو تو بغلش گرفت گفت: - شش روز دیگه باید بره انجمن هیچی نگرفتیم‌. دو روز هم باید زودتر بره پس یعنی چهار روز دیگه می‌خواید چکار کنید؟ بابا هیراب به من نگاه کرد گفت: - سایورا حالت خوبه بریم خرید کنیم؟ بدنم دیگه درد نمی کرد. لبخند زدم و سر تکون دادم. - خوبم بریم. مامانم: من سایورا رو آماده می‌کنم. تریستان مرموز نگاهم کرد و گفت: - برو آماده شو سرورم. سر تکون دادم و همه محافظ‌هام تو سایه‌ام و بدنم رفتن. مامان دستم رو گرفت و آکو گفت: - فرم لباسش یعنی زود آماده میشه؟ دیگه جواب بابا هیراب و آکیلا رو نشنیدم. مامانم منو روی تخت نشوند. در کمدم رو باز کرد گفت: - خب خب برای شیرینکم چی بیارم؟ فورا گفتم: - خرگوشی. خندید و نگاهم کرد. - اونوقت همه قلب مامان رو فکر می‌کنند خرگوشه. خندیدم و مامان یه لباس پرنسسی طرح گل رز سفید طلایی بیرون اورد. با خنده به جورابام که روی در کمد چسبونده بودم خیره شد و یه سفیدش رو برداشت. همراه کش مو سفید. نزدیکم شد و لباسم رو تنم کرد، جورابم رو پام کرد. پشت سرم نشست و شونه به موهام زد و خوند. - شانه بر پرتوهای خورشید می‌زنم من زمزمه‌ی برکت‌ را سُر می‌دهم من بوسه بر داغی زلفت می‌زنم من اخ شادست حال من دخترم یا که پسرم من تو را دوست دارم قد تار به تار موهایت. خم شد سر منو عمیق بو کشید و بوسید‌. - دور قد و بالات بگردم. برگشتم و لبخندی زدم. از روی تخت پریدم و کفش‌هامم پوشیدم. تیک تیک دویدم بیرون و داد زدم: - من آماده‌ام. آکو نزدیکم شد دست منو گرفت. مامان هم اومد و همه با هم بیرون رفتیم. هرچی هم با چشم گشتم آکیلا نبود فکر کنم رفته. جلو در خونه یه کالسکه بود. یهو اسمی تو سرم بدون فکر پررنگ شد. یونا؟ یونا... یونا... آها یونا خدمتکار تریستانه چرا بهش فکر کردم؟ آشینا: یونا درونت زندگی می‌کنه و... اوم آها دیدمش داره اکسیر می‌سازه. آهان! داره اکسیر می‌سازه. هرچی بیشتر درباره‌اش خواستم فکر کنم ذهنم منو پس می‌زد. تو کالسکه نشستیم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. چقدر شلوغ بود! هرکی مشغول یه کاری بود. یکی می‌خندید، یکی تند تند راه می‌رفت، یکی بدون عجله قدم می‌زد، و من کنجکاو خیر به همه بودم. برگشتم به بابا نگاه کردم داشت با آکو حرف می‌زد و مامان هم گاهی تایید می‌کرد. حوصله‌ام سر رفت. چرخیدم باز بیرون رو نگاه کردم. با دیدن سر در بزرگ که نوشته بازار دانش لبخند زدم وارد بازار شدیم و آکو گفت: - فروشگاه مهر باید بریم کتابش رو اول بگیریم‌. چقدر بازار شلوغ بود! بچه‌هایی از من بزرگ‌تر هم بودن، یه جوری بودم دوست نداشتم برم مدرسه‌ای که از من بزرگ‌تر هستن و من کوچیکه هستم. دو سال از همکلاسی‌هام کوچیک‌ترم. بغ کرده خواستم بگم مدرسه نمیرم اما ترسیدم بابام دعوام کنه. حدود چند دقیقه بعد رو به روی یه فروشگاه بزرگ کتاب قرار گرفتم. بالا سرش نوشت بود کتابِ مهر! از کالسکه پایین پریدم و دست مامان رو گرفتم. آکو نامه مدرسه رو که بارکد کتاب داشت رو بیرون اورد. در باز شد و من وارد شدم. بوی کتاب، کاغذ، جوهر کتا‌ب‌ها، نو بودن جلد‌ها تو بینیم پیچید و چشم‌هام رو با لذت بستم. خانمی گفت: - به کتاب‌خونه‌ی مهر خوش اومدید. برای خرید کتاب متفرقه اومدید یا انجمن؟ بابا هیراب جواب داد: - اومدیم کتاب برای انجمن سپید دشت بگیریم. دختره محترمانه گفت: - لطفا بارکد رو به من بدید. آکو بارکد رو داد و زن تو سیستم زد گفت: - بله، کتاب‌های سطح ایزدان دانا قفسه صد و هشت هستش. آکو شوکه جواب داد: - نه دخترم بچه‌ست، سطح مبتدی! دختر نامه رو خوند گفت: - سایورا جان درسته؟ همه تایید کردن و زن حرف آخر رو زد: - ایشون سطح دانایی هستن. به مامان نگاه کرد و گفت: - برای ایشون هستش؟ بابا هیراب مات دست منو گرفت جلو اورد گفت: - برای دخترمونه شش سالشه! چطور سطح دانایی بگذرونه؟ یه پیگیری کنید. سطح دانایی برای کسایی به سن هزار ساله یا پنج هزار ساله هستش. دختره به من نگاه کرد و خشکش زد. - وای! ایشون خیلی کوچیکه! بذارید من یه لحظه به انجمن تماس بگیرم. مدیر کتاب‌خونه اومد. دختره همه چی رو برای اون هم تعریف کرد. مردم به ما نگاه می‌کردن. ترسیده گفتم: - بابایی سطح دانایی میرم؟! آکو و هیراب غریدن: - نه اشتباه شده. مدیر به من خیره شد و به انجمن تماس گرفت و گفت: - سلام خسته نباشید. -... - بله موضوع راجب یه دختر شش سال... -... مدیر چشم‌هاش گشاد شد و گفت: - بله درسته اسمش سایورا فرزند ایزد تاریکی هستش. -... - جناب ایشون خیلی کوچیکه فقط شش سالشه! -... مدیر چشم‌هاش گشادتر و رنگ پریده‌تر شد و گفت: - بله متوجه شدم. بله الان کتا‌ب ها رو میدم. گوشی رو قطع کرد و فورا چرخید رو به روی من قرار گرفت احترام گذاشت و گفت: - ایزد نور، ملکه آسمان خیلی مفتخرم که کتاب‌هاتون رو از ما می‌گیرید. بابا هیراب غرش کرد: - یعنی چی؟ من نمی‌ذارم سطح دانایی بره دخترم فقط شش سالشه. همه دور ما جمع شده بودن و در گوش هم حرف می‌زدن. مدیر دستش رو بالا اورد و محترمانه گفت: - جناب، لطفا آروم باشید می‌د‌ونم این لحظه سخته! من با شنیدن تاییدیه از گوی کیهان هم شوکه شدم. حالِ شما رو درک می‌کنم؛ اما کاری نمی‌تونیم انجام بدیم. دختری در گوش پسری گفت: - وای! بیین اون دختره میگن شش سالشه و کلاس سطح دانایی می‌خوان بفرستنش! ترسیده و با بغض گفتم: - بابا نمی‌خوام برم، آکو نه من انجمن نمیرم. آکو بغلم کرد و صورتم رو بوسید. همه خیره من بودن و این داشت قلبم رو می‌لرزوند و می‌ترسوند. آکو کلافه به بابا گفت: - هیراب چکار کنیم؟ بابا غرش کرد و از دهن و بینیش دود آتیش بیرون زد. - نمیشه کاری کرد. فعلا بیا کتاب رو بگیریم تا بریم انجمن حرف بزنیم. در کتاب فروشی باز شد و چهار مرد شنل پوش جلو اومدن. آرم ققنوس طلایی روی شنلشون بود یعنی آرم انجمن سپید دشت. شنل پوش‌ها نزدیک من شدن احترام گذاشتن و گفتن: - ملکه آسمان، چرا انقدر دیر اقدام به خرید کتاب‌های خود کردید؟ هیراب غرش کرد: - این چه وضعیه ایزد دانش؟ چرا سایورا باید از شش سالگی وارد مقطع دانایی بشه؟ من نمی‌ذارم. شنل پوش سفید کتاب سفید تو دستش رو لمس کرد و گفت: - با اجازه ما هم نبوده گوی کیهان سایوراجان رو برای دانایی انتخاب کرده. اگه هم نیاد ما مجبوریم به زور ببریمش یا برای ابدیت قدرت‌هاش رو با احترام مسدود کنیم. وحشت زده زیر گریه زدم. مامان ترسیده گفت: - این چه وضعیه؟! کجای قانون گفته میشه با یه بچه شش ساله این جوری حرف زد؟ ایزد دانش با آرامش حرفش رو کوبید. - کدوم بچه شش ساله‌ای جهان رو از نابودی نجات میده و با بلعندگان نور مبارزه می‌کنه؟ فضا سنگین شد و همه نگاه‌ها روی من اومد. سرم رو تو گردن آکو کردم و محکم بغلش کردم. آکیلا و روچیار هم ظاهر شدن. ایزد دانش احترام گذاشت و روچیار خشک گفت: - کتاب‌های سایورا رو بدید اون به انجمن میره. ایزد زمان تا تنور داغ بود گفت: - فردا بیاد‌. بابا عصبی شد و خیز گرفت دهن ایزد دانش رو پاره کنه، آکیلا جلوش رو گرفت و آکو بدنش رو تاریکی گرفت گفت: - تا زمان موعود چهار روز مونده. ایزد دانش خیلی حرص در بیار جواب داد: - نمی‌تونم ریسک کنم. خیلی پا فشاری کنید همین الان می‌بریمش. آکیلا و روچیار به هم نگاه کردن. آکیلا گفت: - فردا میاد ولی انجمن هنوز شروع نشده می‌خواید تو این دو روز با سایورا چکار کنید؟ ایزد دانش جواب داد: - می‌خوایم استاد فنون جادو و طلسمات رو درمان کنه. سه عضو انجمن از نخبگان هم وضعیت خوبی ندارند حیفه چنین افرادی بخاطر مشکلاتی که ملکه آسمان می‌تونه خوبشون کنه یه گوش بیفتن. هیراب نعره بلند زد: - می‌خواید از سایورا استفاده کنید. مگه ایزد درمانگر نیست؟ چرا از اون نمی‌خواید؟ ایزد دانش نفس عمیقی کشید و لب‌هاش تکون خورد گفت: - ملکه آسمان نمی‌خواید شما حرفی بزنید؟ من؟ من حرف بزنم. چرا بزنم؟ چی بزنم. همه نگاه‌ها سمت من چرخید. دستم رو بالا اوردم. آکو منو زمین گذاشت. ایزد دانش کنار پاهام زانو زد و گفت: - ملکه اعظم امر کنید، آیا حق ندارند اون چند نفر درمان بشند؟ وقتی ایزد درمانگر هم ازشون قطع امید کرده ما امیدمون نباید به شما باشه. دست روی سرش گذاشتم و خشکم زد. دانش عظیمی وارد من شد و چشم‌هام بسته. تمام محافظ‌هام از من تغذیه کردن تا خوابم نره. بال‌های طلاییم بیرون زد و همه هین بلند کشیدن. اهمیت ندادم و تمام دانش، اطلاعات، خاطراتش رو بلعیدم. هوم...! چه مزه گندی داشت، مزه و بوی کتاب گلوم و بینیم رو پر کرد. خب داشت راست می‌گفت، واقعا ایزد درمانگر ازشون قطع امید کرده که دیگه نمی‌تونند به عنوان چیزی که بودندن ادامه بدن. نخبه و خیلی باهوش بودن پیشرفت‌های زیادی هم داشتن. دستم رو برداشتم. با اخم غلیظ جواب دادم: - درمانشون می‌کنم اما دو روز دیگه، می‌خوام کنار خانواده‌ام باشم. در این صورت قبل از این که کاملا عضو انجمن و سیستمش بشم می‌کشمت‌.‌ شوکه شد. شنلش از سرش افتاد و من موهای قهوه‌ای و چشم‌های سبز کاهوییش رو دیدم. مات لب زد: - امر امر شماست ملکه آسمان، دو روز دیگه شخصا برای بردن شما میایم. بلند شدن و با احترام عقب نشینی کردن و رفتن. بال‌هام رو تکونی دادم. به روچیار و آکیلا نگاه کردم. جفتشون سر تکون دادن و رفتن. به زمین چشم دوختم و گفتم: - تریستان کتاب‌های منو بیار. تریستان از تو سایه‌ام بیرون اومد و کتاب‌های منو برداشت. از کتاب‌خونه بیرون زدیم و بابا هیراب لبخند پر از تخسین زد: - خوب جوابشون ر‌و دادی. آکو هم با لبخند پر رضایت تایید کرد. آشینا: اتصالت باز با گوی قطع شد؟ تایید کردم. آشینا: تظاهر کن قطع نشده وقتی خوشحال باشی از ته دل اتصال برقرار می‌مونه. اخم کردم و تو ذهنم جوابش رو دادم: - نمی‌تونم سر موضوع‌های چرت خوشحالی کنم، اما می‌تونم گوی رو تنظیم کنم به اندازه روزانه براش نور بفرستم، به شرطی که مثل گاو از من هی انرژی نخورید. آشینا خندید و جواب داد: - به همه اطلاع میدم. تایید کردم و مامان گفت: - چوب جادو می‌خواد؟ آکو جواب داد: - نه، دنیل چوب درخت ارواح رو بهش داده. بابا شوکه شد و لب زد: - باور نکردنیه! پس بریم لوازم تحریر بخریم. آکو نگران جواب داد: - لوازم تحریر ساده نمی‌تونه استفاده کنه. کتاب‌هایی هم که مدرسه داده گرده ماه دارند گفتن بعد از پایان باید کتاب‌ها برگردونده بشه. مامان حیرت زده جواب داد: - گرده ماه؟! این کتاب‌ها پس حکم گنج رو دارند! باباهیراب گفت: - خونه آکو هم با این که کوچیکه تک تک وسایل‌درونش از پرتو‌های ستاره و گرده ماه هستش. خونه‌اش تو کتاب تاریخ ثبت شده. آکو نیم نگاهی به من کرد و جواب داد: - دخترم از ثروتم با ارزش تره. لبخند زدم. آکو خیلی بامرام و خوبه! مامان هم تشکر کرد و با خوشحالی نگاهم کرد. سعی کردم ادای بچه‌ها رو در بیارم. به سمت حیوان خونگی فروشی دویدم و توی حیوان‌ها یه خرگوش گوش بال‌دار سفید با سنگ وسط پیشون دیدم. جیغ خفه زدم و پاهام رو به زمین کوبیدم. - خرگوش... تو چشم‌های صورتی خرگوش نگاه کردم. فروشنده لبخند زد و گفت: - قدرت عالی داره می‌تونه یه آشنای خوبی باشه تو پیدا کردن گیاهان جادویی بی رقیبه. مامان سر منو بوسید. - می‌خوای دو روز دیگه بری انجمن اون وقت تنها می‌مونه. سر تکون دادم و لپ‌هام رو پر باد کردم. آکو سمت من اومد و تو دستش یه بستنی کهکشانی بود و گفت: - سایورا ببین. خشکم زد و به بستنی خیره شدم. قلبم تند تند زد و لب زدم: - ب... برای منه؟
  13. به خودم که لباسم بزرگ‌تر از خودم شده بود نگاه کردم. تریستان بیر‌ون اومد و نعره زد: - این جوری که سرورم داره از بین میره! یعنی چی آکیلا یعنی چی این کار؟ آکیلا نعره‌ای زد. نمی‌تونستم واکنش نشون بدم چون گوی داشت نورم و تاریکم رو از بدنم بیرون می‌کشید و تغذیه می‌کرد تا توازن رو برقرار کنه. روحم داشت با موجود عجیب ناپیدایی می‌جنگید. - پس تو که محافظش هستی مراقب باش از بین نره تریستان. تنها ایزد نور ما که می‌تونه این دنیای کوفتی رو از سر نگونی نجات بده سایوراست. تیفانی هم بیرون اومد و غرش کرد: - نور رو از من بگیر. آکیلا پوزخند زد: - نور تو با نور سایورا فرق داره. نور سایورا طهارت کننده و شفا دهندگی، بخشش الهی داره و تاریکی وقتی جذبش بشه کشته نمیشه بلکه ترکیب میشه به خاکستری، تو نورت فقط تاریکی رو دور می‌کنه در برابر یه جهان نور تو کم میاره. آرتین بیرون اومد از بدنم و گفت: - من عنصر نور رو دارم این هم بدرد نمی‌خوره؟ بدنم داشت تحلیل می‌رفت. انرژیم خیلی داشت کم می‌شد و گوش‌هام سوت می‌زد. آکیلا تلخ جواب داد: - نور از عنصر نباید بیاد از درون باید باشه پس حداقل سه هزار عنصر نور لازمه تا بشه برای یک ساعت تعادل ایجاد کرد. آکو کنار پاهام نشست. دست‌های کوچیکم رو گرفت گفت: - دخترم، آکیلا سایورا خیلی داره کوچولو میشه! تو رو هرکی که می‌دونی قسم میدمت متوقفش کن. روچیار ظاهر شد و گفت: - گوی تعادل داره با یه بلعنده نور مبارزه می‌کنه‌. به سایورا خون پر چاکرا بدید. سایورا اینو بخور لطفا، اگه نتونه گوی تعادل بلعنده نور رو شکست بده این جهان از بین میره. ذهنم در حال حاضر این جا بود ولی روحم داشت با چیزی نا پیدا می‌جنگید. هیچی معلوم نبود فقط داشت نورم بلعیده می‌شد. از چیز درخشانی که از بوش فهمیدم تکه‌ای از پر‌توهای آسمانه خوردم و بدنم پر انرژی‌شد. گرم گرم شدم و داغ کردم. مامان فورا دست منو گرفت و بدنش درخشان شد.‌ بابا هیراب نعره زد: - چکار می‌کنی آوینا؟ مامان با گریه جیغ زد: - دارم از قدرت ارتباطم استفاده می‌کنم. بدنم پر از قدرت و داغی شد. تونستم اون موجود رو ببینم. یه هاله نورانی بود که درونش یه موجود دراز با هشت بال بود! غرشی کردم و تبدیل به اژدها شدم. لعنتی اژدهام کوچیک شده بود دوباره. کاملا از جسمم جدا شده بودم اما می‌فهمیدم دارند به من خون و قدرت‌های متفاوت میدن! درسته بچه اژدهام ولی من قدرت امپراتور زمان رو دارم. قدرت یخ، یخی که قادره هر چیزی رو متوقف کنه. نعره جیغ مانندی زدم و از دهنم بخار مه بیرون زد و تکه ای از نور اون موجود رو یخ انداخت. ماهرانه نور رو شکست و من طلسم بلعندگی و خورندگی رو روی یخ‌ها کشیدم. بدنم پر از نور و قدرت شد که طرف خشکش زد. بدنم رشد کرد و نعره سهمگینی زدم. از پشت لگدی تو کمرم خورد و تو آسمون سقوط کردم! لعنتی‌ها سه نفر هستن! من تنها چطور با سه بلعنده نور آسمان بجنگم؟ نفس نفس زدم و تعادلم رو حفظ کردم. به فرم اصلیم در اومدم و آرتین رو فرا خوندم. تو دستم عصای بزرگ هلال ماه ظاهر شد. روی پایین هلال ماه یه گوی بود. روش طلسم خورندگی و بلعندگی کشیدم و حریص زمزمه کردم: - صبر کنید حالا این منم که شما رو می‌خورم. عصام نور داد و حمله کردم. با یه دست پرتو‌های کور کننده نورشون رو یخ می انداختم و با عصام طلسم می‌زدم و نور‌ها رو می‌خوردم. وحشت وجودشون رو گرفته بود. یکیشون سوتی زد که دو تا دیگه اضافه شدن و پنج‌تا شدن! لعنتی لعنتی چرا این جوری هستن؟! با سرعت پشت سر یکیشون ظاهر شدم. دست روی سرشون گذاشتم. تمام اطلاعات و دانششون رو بلعیدم. کایا و آشینا از بدن من بیرون اومدن و گفتن: - کمک نمی‌خوای سرورم؟ خندیدم و انرژی گرفته گفتم: - آره می‌خوام. خوشحال زوزه وحشیانه کشیدن و به بلعنده‌ها حمله کردن. من هم کامل یکیشون رو خوردم و قدرت بلعندگی نور رو به دست اوردم. ولی قدرتم ضعیف بود و گفتم: - آشینا، کایا برای من دوتا جنازه بیارید. همون لحظه کایا دوتا بلعنده نور سمت من پرتاب کرد و من با عصام تو سرشون زدم قبل از این که واکنش نشون بدن من خوردمشون. طعم نداشتن فقط گرمی، گلوم رو داغ می‌کردن. تا اومدم خوشحال بگم من قدرت بلعندگی نور دارم نُه تا بلعنده نور از ناکجا آباد اومدن و حمله کردن. آشینا عقب عقب اومد و نزدیک من شد گفت: - بگو تیفانی بیاد لعنتی‌ها هی دارن کروبچ می‌کنند. زیر لب زمزمه کردم: - تریستان، تیفانی، تاسیان شما را فرا می‌‌خوانم. تریستان با یه غرش وارد شد. یه اژدهای بزرگ یه پادشاه تاریک. بلعنده‌ها با دیدن تریستان جیغ زدن که فورا گوش‌هام رو گرفتم. بلعنده‌های نور از تاریکی تریستان می‌ترسن چون از وحشت و هلاکت می‌اومد. از مرگ و بدبختی. البته همون جور که تربستان نقطه ضعف اون‌ها بود نور اون‌‌ها هم نقطه ضعف تریستان. نمی‌دونم چرا ریسک کردم و تریستان و تاسیان رو احضار کردم؛ اما می‌دونم به این هواس پرتی نیاز داشتم. با سرعت نور بال زدم و با عصایی که طلسم خورندگی داشت یکی یکی تو صورت‌ و شکم‌هاشون می‌زدم. آشینا و کایا از من قدرت مکیدن تا خوابم نره این همه بلعنده خوردم. دستم رو گاز گرفتم. تو دهن تریستان و تاسیان خون خودم رو ریختم. تریستان قوی‌تر شد و نعره وحشیانه زد که من هم خشکم زد چه برسه اون فلک‌زده‌ها. از خستگی نفس نفس زدم که آرتین از عصا تبدیل به آدم شد و منو بغل کرد. - خوبه دیگه بسپار به بقیه همه چیز رو. چشم‌هام خمار به آرتین دوخته شد. لبخند زد و پیشونیم رو بوسید. - خیلی زیبا مبارزه می‌کنی انگار همه چی بچه بازیه. خنده خسته‌ای کردم. گردنم رو بالا اوردم به بقیه که داشتن با لبخند مبارزه می‌کردن و برای هم قپی می‌اومدن خیره شدم. آرتین به آشینا اشاره کرد و گفت: - اون مرد جذاب کیه؟ دندون‌هاش مثل کایاست؟ لبخند زدم و با افتخار گفتم: - آشیناست همون غار، من اربابشم. چشم‌های آرتین گرد شد. - اوف! فکر نمی‌کردم این جوری خوشگل و جذاب پسر باشه، عجب قد و عضله‌هایی داره. خندیدم و تایید کردم. تیفانی آخرین بلعنده رو کشت و جنازه‌ها رو برای من اورد گفت: - ارباب این‌ها رو بخور برای تو شکارشون کردم. قهقهه‌ی خسته زدم. انگار گوسفند گرفته نه بلعنده نور. آشینا و کایا هم جنازه‌ها رو روی بقیه جنازه‌ها انداختن. تریستان و تاسیان هم با وسواس بلعنده‌های نور رو گرفته بودن بدنشون نسوزه با جادو داشتن می اوردنشون. تریستان مغرور و سرد گفت: - بیا بخور ما از قدرت تو تغذیه می‌کنیم. این جوری خوشمزه‌تره. همشون سر تکون دادن حتی آرتین. گیج پرسیدم: - راحت حلقوم دارید می‌شید! این جوری چی به من میرسه؟! آشینا پوزخند ترسناک زد گفت: - قدرتش به تو میرسه. کثافتی به همشون گفتم و روی بیست و یک جنازه آش و لاش طلسم خورندگی و بلعندگی کشیدم. تبدیل به گرده‌های درخشان شدن و تو دهن و بینیم رفتن. یه هوای گرم انگار کل گلوم و بدنم رو گرفته بود. لعنتی بد بود حتی لذت هم نداشت انگار داشتی هوا می‌خوردی. با چندش گلو صاف کردم که دیدم هر شش محافظم شبیه مست‌ها شدن و تو بدنم رفتن. صدای آه پر لذتشون گوشم رو پر کرد و شوکه لب زدم: - زهرمار! بدنم هرچی خوردم پوچ شده بود هیچ انرژی و قدرتی برای من نگذاشتن! من غلط بکنم دیگه محافظ بگیرم. به ریشه جفت پدرم خندیدم محافظ بگیرم. یه پاپاسی انرژی هم برای من نگذاشتن! شکمم از گشنگی قار و قور کرد. با گشنگی به اطراف نگاه کردم همه چی پاک سازی شده بود. خواستم برم چشم تو چشم یه هاله شدم. اخم کردم و جوری که نفهمه متوجه‌اش شدم کش و قوس اومدم و بیشتر و با دقت نگاهش کردم. یه هاله آبی ملایم بود. فرد بدی نمی‌زد. آشینا: این دیگه کدوم خریه؟ کایا: هاله ملایمی داره. داشت فقط منو نگاه می‌کرد و پرسیدم: - چیزی نیاز داری این جوری نگاهم می‌کنی؟ هاله زهرش ترکید و خواست فرار کنه. تیفانی پشتش ظاهر شد و ترسناک به حرف اومد: - اربابم با تو بود، فرار کنی بی احترامی میشه. هاله ظاهر شد و تبدیل به یه دختر شد و گفت: - تو... تو وارانشایی؟ خشکم زد. به خودم نگاه کردم اوپس! من الان پسر بودم. چون جسمم تو خونه بود با روحم این جا بودم. تریستان ظاهر شد و گفت: - تو کی هستی؟ دختره یه قدم عقب رفت و گفت: - من... من... سمتش رفتم و دست روی سرش گذاشتم. خشکم زد! دختر ایزد کیمیاگر و درمانگر بود. دست زیر صورتش گذاشتم. - تو جنگ‌ها نباش آسیب می‌بینی. با دستش بازی کرد گفت: - من داشتم از تو آسمون گیاه پیرو می‌چیدم یهو دیدم تو با موجودات نادیدنی داری می‌جنگی. فقط خودم رو همتراز آسمان کردم. بعدش؛ نمی‌تونستم فرار کنم اگه تکون می‌خوردم طلسمم می‌شکست. داشت راست می‌گفت. زبونی به لبم کشیدم و تایید کردم. - هر چی دیدی رو فراموش کن. تریستان خواست حافظه‌اش رو پاک کنه فورا دست رو سرش گذاشت و گفت: - نه، لطفا بذار یادم باشه التماست می‌کنم ایزد وارانشا، به به پدر و مادرم قسم می‌خورم مهر سکوت به لبم می‌زنم به کسی نمیگم. خمیازه خسته کشیدم. - باشه بدو برو دختر جون. احترام گذاشت و با سبد تو دستش فرار کرد و رفت. تریستان غرش کرد: - چرا گذاشتی بره؟ خمیازه بلند بالایی کشیدم گفتم: - چون گفت نمیگه. تریستان حرص خورد و فورا پرسیدم: - من گشنمه، چرا همه انرژی منو خوردید؟ تا اینو گفتم در رفتن تو بدنم. دهنم باز موند! محافظ هم محافظ قدیم. بدنم به جسمم برگشت— هین بلند کشیدم و چشم‌هام رو باز کردم. با دیدن تمام ایزدان شوکه شدم. یهو همشون دست زدن و فریاد خوشحالی کشیدن. مامان منو بغل کرد. آکو هم بغلم کرد و بابا هیراب هم آکو و مامان رو عقب انداخت و جفت دست‌های کوچیکم رو بوسید. روچیار سری برای من تکون داد و گفت: - ممنون بخاطر نجات دنیا. آکیلا هم با غرور چشمک زد. - عالی بودی. اومدم حرف بزنم شکمم جلو‌تر از من حرف زد و غرغر کرد. سکوتی پیچید و با خنده آکیلا همه زیر خنده زدن. روچیار: بیایید یه جشن جهانی برای این روز بذاریم. روزی که دنیا از نابودی نجات پیدا کرد. بدون خسارت، بدون آسیب. به خودم نگاه کردم برگشته بودم به همون قد و هیکل یه بچه پنج شش ساله. بابا هیراب منو روی پاهای خودش نشوند و بوسیدم. - دورت بگردم. لبخند زدم و سرم رو روی قلبش گذاشتم. صدای قلبش دپ دپ... دپ دپ... زیر گوشم می‌زد و من تو اوج سر و صدای ایزدان خوابم رفت. ... با نوازش صورتم چشم‌هام لرزون باز شد و چشم‌ تو چشم مامان شدم. - صبح بخیر دخترم. با دیدن مامان ماتم برد. هنوز پیشمه! هنوز نرفته! من چقدر خوابید؟ آشینا: یک هفته خوابی چون بدنت شوک بزرگی بهش وارد شده بود. مادرت این یک هفته این جا بود‌. هیراب هر روز میره و میاد. یک هفته! یعنی یه خستگی تا این قدر منو خوابوند. مامانم نگران دوید و رفت بابا و آکو رو صدا کرد. با بدنی کوفته و خشک که انگار توش هیچ حسی نداشت نشستم‌. در کاملا باز شد. آکو و بابا کنارم نشستن و همه جای منو چک کردن. ترسیدم و بلند زیر گریه زدم. بابا لبخند زد: - سالمه. آکو اشک‌هام رو پاک کرد و منو تو بغل گرفت بوسیدم. - آره.‌ پاهام گز گز کرد و با گریه پاهام رو گرفتم. - پاهام ویز ویز می‌کنه، بدنم درد می‌کنه. مامانم نگران گفت: - نمونم عزیزم‌. آکو موهام رو نوازش کرد: - چون یه هفته بدنت حرکت نداشته دخترم. هق زدم و بلند‌تر گریه کردم. بابا هیراب به مامان گفت: - آوینا وان آب گرم رو آماده کن ببینم بهتر نمیشه. مامان با سرعت تو حمام رفت. آکو دست و پاهام رو فشار داد ماساژ بده ولی انگار سوزن‌ها محکم‌تر توش فرو می‌رفتن و بیشتر بیز می‌کرد. جیغ زدم و روی دستش تند تند زدم. - نه، حس بدی داره، نه... بابا کلافه و کفری دست تو موهاش کرد گفت: - لعنتی! یک هفته خیلی براش زیاد بوده. ذهنم هیچی یادش نمی‌اومد و مثل بچه بهونه می‌گرفت. آکو زیر گوشم نجواهای قشنگش رو می‌گفت. مامان اومد و گفت: - بدید ببرمش. ولی آکو و هیراب خودشون هم اومدن. آکو آروم منو تو وان گذاشت و گفت: - الان بهتر میشی. آب گرم روی بدنم رو گرفت و اشک‌هام تو آب می ریخت‌. اصلا نمی‌تونستم حس خوب رو پیدا کنم. بابا هیراب پاهام رو زیر آب مالید و من از گریه جیغ می‌زدم. مامان نگران و ترسیده گفت: - سایورا ببین شعری که دوست داری. ماه اومد تو آسمون خورشید خانم رفت خونشون. ستاره‌ها تو آسمون... نتونست و اشکش در اومد و گفت: - گریه نکن شیرینکم. آکو پرسید: - سایورا بهتر نشدی؟ با هق هق به پاهام نگاه کردم. خون توش گردش پیدا کرده بود و از اون حس شدید گز گز در اومده بود. وسط گریه خندیدم: - رفته. همشون ولو شدن و نفس راحت کشیدن. تا اومدم ذوق کنم انگشتر آسمانم نوری داد و بدنم تبدیل به پری دریایی شد. مامان جیغ زد و بابا هیراب شوکه شد. آکو فورا گفت: - چیزی نیست سایورا پری‌دریایی هستش. باله‌های طلاییم زیر آب تکون خورد. آکیلا مثل جن ظاهر شد و گفت: - بدنش به هم ریخته. تا اومدم آکیلا رو صدا کنم اژدها شدم. بابا شوکه پرسید: - باید چکار کنیم؟ آکیلا پوفی کشید گفت: - کاری نمیشه کرد، برای جنگ تعادلی که کرد و چاکرا‌های مختلف وارد بدنش کردیم جسمش به هم ریخته. تا پلک زدم خودم شدم. ترسیدم و تو چشم‌های آکیلا خیره شدم. همون لحظه تبدیل به وارانشای واقعی شدم. عضلاتم منقبض شد و آکیلا چشم‌هاش گرد شد. از وان بیرون اومدم. نفس‌نفس زنان به موهای بلندم روی زمین خیره شدم سرفه کردم. با صدای خمارِ جذابی گفتم: - آکیلا این کوفتی رو درست کن. مات شده نزدیکم شد و لب زد: - وارانشا! اومدم یه قدم نزدیکش بشم بدنم لرزید و تبدیل به سایورا شدم زیر گریه زدم. - آکیلا.‌.. انگار یکی زیر آب برد و خفم کرد. باز تبدیل به وارانشا شدم و سرفه کردم. چنان نعره‌ای زدم که کل خونه لرزید و وسایل تو ویترین حمام بیرون ریخت و شیشه‌ها شکست. مشتم رو به دیوار کوبیدم: - لعنتی. آکیلا لبخند زد و گفت: - می‌تونی وارانشا بشی؟! لعنتی چرا از من پنهانش کردی؟ گیج نگاهش کردم و کوبیدمش به دیوار. کف دستم رو کنار گوشش کوبیدم و خم شدم تو چشم‌هاش خیره شدم. نفس‌هاش تند شد و چشم‌هاش پر از اشک‌ پر از دلتنگی. جواهر پیشونیم درخشید و دندون‌هام بیرون زد. - می‌دونی چی می‌خوام عقاب کوچولو؟ اشک‌هاش ریخت و محکم بغلم کرد. چشم‌هام گرد شد. تبدیل به سایورا شدم و گیج به دست های کوچیکم خیره شد و نفس نفس زدم. الان چی شد؟ یه قدم عقب رفتم و به چشم‌های اشکی آکیلا نگاه کردم. برگشتم پدر و مادرم شوکه بودن. آکو رنگش پریده بود. جیغی از گیجی و وحشت زدم. از حمام بیرون زدم که وسط راه تبدیل به اژدها شدم و تو دیوار رفتم. روی زمین افتادم، از درد نفس نفس زنان به سقف خیره شدم. انگار تو کابوس واقعی گیر کردم. بدنم لرزید و باز وارانشا شدم. داغون به سقف خیره شدم! این جا چکار می‌کنم؟! چرا دراز به دراز افتادم تو این خونه؟ مگه الان من و آکیلا تو حمام نبودیم؟ سرم رو فشار دادم که آکیلا فریاد زد: - وارانشا. نشستم و نگاهش کردم. - چه اتفاقی افتاده لعنتی؟ کنارم نشست و گفت: - بدنت بخاطر چاکراهای مختلف ایزدان که به تو دادن به هم ریخته. تو برای جنگیدن با بلعندگان نور نیاز به قدرت داشتی تا جسمت و روحت از بین نره. اخمی کردم و تیز نگاهش کردم. - آره اونو یادمه. دست تو موهای بلندم کردم. مادرم دوید و با گریه بغلم کرد. دست دور کمرش گذاشتم و بشکنی زدم و با فرمانم ستارگان لباسی زیبا به تنم از جنس پرتو‌ها تن کردن. محافظ‌هام همه بیرون زدن و احترام گذاشتن. زیر گردن مادرم رو بوسیدم و عطر تنش رو بو کشیدم. قبل از این که باز تبدیل بشم مادرم رو ول کردم. گرده‌ چاکراهای مختلف تو بدنم رو پاکسازی کردم. بدنم حس سبکی کرد. دست تو جیب شلوار مشکیم کردم و پیپ تاناتوس رو روی لبم گذاشتم پک عمیقی زدم. جسم و روحم به گوی تعادل وصل بود. روی مبل نشستم و دود رو از ریه‌هام بیرون فرستادم. نیمی هم قورت دادم. یه چشمم رو بستم و گوی تعادل رو فراخوندم. جهان و کیهان فشرده شد. گوی تعادل کوچیک شده قد یه توپ رو به روم ظاهر شد. پوزخند صدا دار زدم و‌گفتم: - خودت رو به موش مردگی نزن چرا انقدر از من قدرت کشیدی؟ گوی درخشان کم نور شد تو حرف زدن. - وارانشای عزیزم خوش برگشتی! من که دوست ندارم از تو زیاد چیزی بکشم که منو بشکنی فقط به اندازه تعادلم کشیدم. خمار به گوی خیره شدم و فوتی روی بدن بلوری گوی کردم. از درد جیغی وحشت‌ناک کشید و گفت: - جسمت زیاد قدرت به من نمیده مجبورم این جوری بکشم باور کن وقتی می‌کشم جسمت بچه میشه‌. من از عمرش می‌گیرم جسمت باز می‌تونه بزرگ بشه. به آکو و پدر مادرم خیره شدم. آکیلا کنارم روی دسته مبل نشست و گفتم: - جسمم رو نابود کنم؟ گوی تعادل و آکیلا فریاد زدن. - نه! ما روح تو رو با جسمت پیوند زدیم اگه نابودش کنی تو هم نابود میشی. آره درسته می‌تونم حسش کنم. دستی گوشه چشمم کشیدم و مشتم رو پشت لبم گذاشتم. - جسمم الان چند سالشه؟ گوی و آکیلا، پدر و مادرم همراه آکو همزمان گفتن: - شش سال. نیم نظری به همه کردم و به مبل تکیه دادم و پاهام رو کمی از هم باز‌تر کردم. به محافظ‌‌هام اشاره کردم رو به روم قرار بگیرند. گوی تعادل کنارم قرار گرفت و محافظ‌هام به ترتیب رو به روی من قرار گرفتن. شش نفر بودن. کایا و آشینا، تریستان و تاسیان همراه آرتین و تیفانی. آرتین یه روح اختیار کرده بود یه بچه روح اسمش هورزاد. پیپ رو روی لبم گذاشتم و پک عمیقی زدم و دود رو سمت همشون فرستادم. جیکشون در نمی‌اومد. گلو صاف کردم و آکیلا گفت: - هر شش محافظ‌هات عالی هستن. تلخ جواب دادم: - از تو نپرسیدم بچه عقاب. مشت محکمی به بازوم زد: - من از تو بزرگ‌ترم هر جور حساب کنی. نیم نگاهی خمار بهش کردم: - شکم در اوردی. شوکه به شکمش خیره شد و مات گفت: - زر نزن. با غرور تو گلو خندیدم. - من نبودم کتک نخوردی بدنت وا رفته. اومد با مشت بزنه، کشیدمش و رو پا خودم انداختمش. به زبونی که فقط آکیلا می‌فهمید گفتم: - توله عقاب... سرم رو تو گردن نرمش کردم و لب‌هام روی گردنش کشیدم. بوی خوشش بینیم رو پر کرد که بابا گلو صاف کرد. سرم رو بالا گرفتم نگاهش کردم. دیدم آکو و مادرم سرخ شدن. من که کاری نمی‌کردم! آکیلا به همون زبونی که فقط من و خودش متوجه میشیم گفت: - چقدر می‌تونی تو این حالت بمونی؟ به ساعت نگاه کردم و جواب دادم: - جسمم بیهوشه و پنج دقیقه دیگه بهوش میاد. از روی پاهام بلند شد و آهی کشید گفت: - نمی‌تونی بیشتر بمونی؟ اخم کردم: - من که همون جسمم پس چه فرقی داره؟ اخم کرد و لب زد: - فکر می‌کنی. بلند شدم. گونه‌اش رو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم. تخت سینه‌ام زد و عصبی غرش کرد: - گفتم از این کار بدم میاد نکن. نیشخند زدم و جلو محافظ‌هام یکی یکی ایستادم. صدای ضربان تند قلب‌هاشون رو می‌شنیدم. پک عمیق به پیپ زدم و روبه روی تریستان و تاسیان ایستادم گفتم: - بچه‌های آکیرا چه بزرگ شدن. آکیلا خندید و تایید کرد. - تریستان پادشاه تاریکی شده و تاسیان پادشاه مار‌ها. سر تکون دادم. اطلاع داشتم ولی نمی‌دونم چرا می‌خواستم با وجود واقعیم حرف بزنم. تریستان گیج پرسید: - پدرم رو می‌شناسی؟ آکیلا خندید و گفت: - وارانشا من و پدرت رو بزرگ کرد و از مرگ نجاتمون داد. تاسیان مات سرش بالا اومد. تایید کردم. - یه جوجه عقاب و یه توله اژدها. با یاد آوریش آهی کشیدم و ادامه دادم: - برعکس آکیلا، آکیرا خیلی سازگار‌تر بود.‌ آکیلا غمگین جواب داد: - وابستت بود و بابا صدات می‌کرد. خندیدم و دستی روی صورتم کشیدم. - آره دقیقا. از کنار تریستان و تاسیان گذشتم رو به روی مامان و بابام ایستادم. عمیق به جفتشون نگاه کردم. تو چشم‌های بابام کلی حرف بود و من هم جرات نداشتم خاطرتش رو ببینم. دهنم رو باز کردم چیزی بگم جسمم بیدار شد و من کشیده شدم درون جسمم... تکون شدیدی خوردم. شوکه به پیپ تو دستم نگاه کردم. این تو دستم چکار می کنه؟ گیج به همه نگاه کردم. با بغض و گیجی گفتم: - چی شده؟ آکو متحیر به آکیلا گفت: - فکر کنم وقتی جسمش بیهوش باشه کاری که می‌کنه یادش نمیاد. آکیلا تایید کرد و بابا هیراب بغلم کرد و بوسیدم: - چیزی نیست دختر قشنگم. آشینا جلو اومد پیپ رو از من گرفت گفت: - ترسناک بود خیلی ترسناک! کنارش احساس پوچی کردم. پیپم رو محکم گرفت و تریستان روی مبل شل افتاد و سرد گفت: - آکیلا واقعا بابام رو خودش بزرگ کرده؟ آکیلا تایید کرد و آشینا تو بدنم رفت. تاسیان با بغض گفت: - اگه زنده بود بابا من باز می‌مرد؟ آکیلا تلخ شد و جواب داد: - احتمال زیاد نه، اگه بود نمی‌گذاشت. گردن بابا رو گرفتم و سکسکه کردم. مامان یه پتو روی بدنم انداخت و زانوی برهنه‌ام رو بوسید. چشم‌هام رو مالیدم که تیفانی با رنگ پریده گفت: - کنارش احساس بی‌قدرتی می‌کردم. آرتین لبخند پر غرور زد: - وجودش برای من افتخار و امنیت بود. آرتین دوید سمت من و دود سرخ درخشان شد و تو بدنم رفت. کایا لبخند پر تحسینی زد: - افتخارم بود دیدمش. آکو خندید و گفت: - شیفته‌ش شدید! گیج پرسیدم: - از چی حرف می‌زنید؟ تاسیان با بغض گفت: - از کسی که بابای ما رو بزرگ کرده. انگار می‌دونستم کی پدرشون رو بزرگ کرده ولی ذهنم تا می‌خواستم فکر کنم پسم می‌زد.
  14. سعی کردم نفس‌هام رو تنظیم کنم و گفت: - سایورا؟ چرا صورتت سرخه؟ دست روی صورت داغم گذاشتم. نفس‌های عمیق و کش‌دار کشیدم و مشکوک صدام کرد: - سایورا؟ سرم سمتش چرخید. اخم‌هاش تو هم رفت پرسید: - چی این جوری هیجان زده‌ات کرده؟ لرزون نزدیک آکو شدم. سر روی شونه‌‌اش گذاشتم و به دروغ گفتم: - مامانم می‌خواد بیاد؟ خندید و غرق بوسم کرد: - قربونت بشم! برای این این جوری هیجان زده‌ای؟ ترسیدم فکر کردم یه موجود ترسناک دیدی و جذبش شدی. چشم‌هام گشاد شد! چقدر زود منو می‌فهمه. سکوت کردم تا بیشتر حرف نزنم. منو سمت حمام برد و گفت: - بدو بدو بریم حمام خوشگل کنی لباس خوشگل بپوشی، مامانت اومد نگه پدر سایورا نمی‌تونه از پس یه دختر بر بیاد‌. مخصوصا بابا هیراب تو، اصلا نمی‌خوام با اون اژدهای پیر کل‌کل کنم‌. خندیدم و دوش آب رو تنظیم کرد. بعد از یه حمام آب گرم که فشارم رو انداخته بود، بیرون اوردم که کایا رو دیدم داشت از سرفه خفه می‌شد. با حال بد گفت: - این لباس رو جدید بافتم. رنگ پریده نگاهم کرد. لباس رو روی تخت انداخت و رفت. آکو نگران پوفی کشید: - اولین باره مریض می‌بینمش چندین هزار ساله با هم هستیم تا حالا یک بار هم ندیدم این جوری باشه. سرم رو پایین انداختم و زیر چشمی به لباس‌ سرخ عروسکی که پشتش بلند بود خیره شدم. یه جوراب سرخ با قلب مشکی هم بافته بود. تل قرمز با قلب بال‌دار هم درست کرده بود. آکو بدنم رو خشک کرد، سمت لباس‌هام رفت. آروم و ذوق کرده گفت: - به... چه قشنگه! نمی‌دونستم کایا می‌تونه پرتو‌ها رو کنترل کنه و یه چیزی انقدر زیبا درست کنه. لباس زیرم رو پوشیدم، بعد لباس قرمزم که تا بالا زانوم بود و از پشت بلند، تن کردم. آکو موهای منو شونه زد و موهام رو خشک کرد. بعد آروم تل رو روی سرم گذاشت. من هم خودم جورابم رو پوشیدم. آکو تحمل نکرد. محکم بغلم کرد و چلوندم. انقدر بوسم کرد تا جیغم هوا رفت. از روی تختم پایین پریدم و بدو بدو از اتاقم بیرون زدم. کایا سرفه کنان تو آشپزخونه دیدم بی‌حال سرش رو روی میز گذاشته بود. کنارش ایستادم. بی‌حال چشم‌هاش رو باز کرد. - چیزی می‌خوای دونه انار؟ لبخند زدم و سرم رو روی میز ناهار خوری کنارش گذاشتم گفتم: - چرا مریضی؟ چون دیشب از تو خون خوردم؟ با این که می‌دونستم خودم رو به نفهمی زدم. بی‌حال سرفه کرد و زمزمه کرد: - اگه بگم تقصیر تو هستش این حالم عذاب وجدان می‌گیری؟ خودم رو تکون تکون دادم و پرو گفتم: - نه. چشم‌هاش رو بست و با سرفه بی‌حال خندید. - منو باش برای کی این حالم شده. به حرف کشیدمش. - چرا این حالت برای من این جوری شده؟ سکوت کرد و چشم‌هاش رو بست. دست روی سر کایا گذاشتم تمام طرز فکرش رو گرفتم. آشینا راست می‌گفت اون واقعا در گیر خودشه. می‌ترسه به من بگه ارباب من شو، من ردش کنم. لبخند زدم و خیلی غیر مستقیم جوری که متوجه نشه من خاطراتش رو بلعیدم گفتم: - شرط می‌بندم محافظ هرکی بشی اون فرد خوشبخت میشه. عمیق نگاهم کرد و پرسید: - خوشبخت؟ من یه آدم خوار و زنده خوار هستم. تو خودت قبول می‌کنی یکی مثل من برای تو بشه؟ لبخند عجیبی زدم. دقیقا حرف و موضوع سمتی رفت که می‌خوام و جواب دادم: - آره، چرا که نه. خشکش زد و لب زد: - جدا؟ اما تو محافظ و حتی سلاح داری. شونه بالا انداختم: - هر کسی وظیفه خودش رو داره. آکو تو آشپزخونه اومد و گفت: - چی شده؟ با اخم غلیظی، جواب دادم. - من یه دکترم دارم چکش می‌کنم. آکو تایید کرد و گفت: - خانم دکتر، کایا چه مشکلی داره؟ خندیدم و لباس عروسکیم رو تو مشتم گرفتم: - کایا مشکلش به دست خودش باز میشه. آکو قهقهه زد و کایا عجیب نگاهم کرد. کایا بلند شد. به سرفه افتاد و دستش پر خون شد. آشینا نگران شد و لب زد: - وای نه! وضع کایا اصلا خوب نیست. سایورا یه کاری کن‌. آکو نگران شد. خواست کمک کایا کنه ولی کایا غیبش زد! مات خون روی زمین شدم. آشینا تو ذهنم نعره زد: - چرا انقدر مغروره؟ آکو نگران داد زد: - کایا؟ روی صندلی نشستم و به جوراب قرمزم نگاه کردم. من نمی‌تونستم دیگه کاری کنم خودش باید بیاد. آشینا نگران تو ذهنم هی حرف می‌زد و به کایا و جد و آبادش دری وری می‌گفت. از رو صندلی پایین پریدم و گفتم: - تریستان؟ تاسیان، تیفان سالم هستید؟ سر هر سه تاشون از سایه‌ام بیرون زد و گفتن: - آره خوبیم. تریستان: چیزی شده سرورم؟ لبخند زدم و جواب دادم: - نه فکر کردم زدید هم دیگه رو ناقص کردید. تیفانی خندید. - این جا خیلی خوبه سرورم من هیچ وقت کاری نمی‌کنم که این جای خوب و آرامش بخش رو از دست بدم. تاسیان هم با لبخند گفت: - تیفانی پسر معرکه‌ایه. تریستان هم تایید کرد و جواب داد: - بد نیست، قبولش دارم. تیفانی به تریستان اشاره کرد گفت: - این کوه یخ ارشده؟ سر تکون دادم: - آره ارشده و بی‌احترامی به تریستان انگار بی‌احترامی به منه. تیفانی دست دور گردن تریستان انداخت و آبدار بوسیدش. - چشم سرورم. تریستان با چندش پرتش کرد تو سایه ام و صورتش رو پاک کرد و لب زد: - بیشعور! خودش هم تو سایه‌ام شیرجه زد. تاسیان قهقهه زد و رفت. دهنم باز موند! چه خوش بودن! حال آرتین رو پرسیدم که شارژ و پر انرژی گفت نمی‌خواد از درونم بیرون بیاد‌. دهنم باز موند. آشینا غمگین بخاطر کایا گفت: - خودت نمی‌دونی ولی بدن خیلی راحتی برای ما داری. انرژی و قدرت ما از تو گرفته میشه، درونت حس آرامش وقدرت داریم. به هیچی هم نیاز نداریم. عه! که این طور. با خنده تو ذهنم گفتم: - تو یکی که از همه بیشتر می‌خوری. همین که خاطره می‌بلعم بدنم رو خالی از قدرت می‌کنی. غمگین خندید و جواب داد: - بده نمی‌ذارم پیش کسی خوابت ببره؟ چقدر پرویه! روی مبل نشستم و کارتون ایزد شیطون رو دیدم. هرهر و کرکر داشتم با کارتون می‌خندیدم که کایا رنگ پریده اومد کنارم نشست و یه تیکه کوچیک کیک تو دهنم گذاشت. آهی کشید و گفت: - منو قبول می‌کنی؟ آشینا فریاد خوشحالی زد. جوری که انگار منظورش رو نفهمیدم گفتم: - چیو؟ پوفی کشید و سمت من چرخید. آکو هم اومد. با لبخند به کایا نگاه کرد و اشاره کرد حرف بزنه. کایا مثل لبو سرخ شد. با صدای گرفته و پر از سرفه گفت: - ارباب من میشی؟ انگشتم رو زخمی کردم و سمتش گرفتم. - از اول بودم فقط الان رسمی‌تر و کامل‌تر میشه درسته؟ به خون روی انگشتم نگاه کرد و چشم‌هاش از اشک برق زد و گفت: - آره. خم شد و خون روی دستم رو خورد. شوک قوی وارد بدنش شد و نفسش حبس شد. لرزون شد و خودش رو بغل کرد. رنگ به رخش برگشت و نزدیکم شد. تو دستش مایع درخشانی فوران کرد و گفت: - لطفا بخور این مایع وجودیتم پیوند ما رو کامل می کنه. سرم رو جلو بردم و آروم مایع درخشان کف دستش رو که حالت جیوه مانند داشت رو خوردم. هرچی می‌خوردم بدنم قوی و قوی‌تر می‌شد. قدم کشیده‌تر شد‌ و استخون‌هام مستحکم‌تر! درد بدی تو قلبم افتاد و نگران آشینا شدم. آشینا با صدای دردناک گفت: - نگران نباش من خوبم تو ادامه بده کامل پیمان ببند. آخرین جرعه هم خوردم که آشینا از درد نعره زد. لبم رو گاز گرفتم. من هم از درد تو خودم جمع شدم. قلبم رو فشار دادم و نالیدم. آکو نزدیکم شد و آشینا با درد خندید: - آخر برادرمم با من یکی شد. ممنون سایورا خیلی می‌خوامت تو برادرم رو به من رسوندی. از درد نالیدم و قلبم رو بیشتر فشار دادم. آکو موهام رو نوازش کرد و نگران گفت: - کایا عادیه این جوری داره درد می‌کشه؟ کایا گیج گفت: - فکر نکنم درد داشته باشه. آشینا نالید: - بخاطر منه سایورا لطفا یکم دیگه تحمل کن، الان خودم رو جمع و جور می‌کنم. آکو ترسید و منو تو بغلش گرفت: - پس چی شده؟ چرا این جوری قلبش رو گرفته؟ با درد نفس‌نفس زدم، حتی نفس‌هامم درد می‌کرد انگار و گفتم: - چیزیم نیست الان... الان خوب میشم. همون موقعه زنگ در خورد و آکو نگران‌تر گفت: - هیراب هم اومد! بلند شدم که لباسم کوچیک‌تر شده بود. نفس که می‌کشیدم پشت کمرم تیر می‌کشید. دست چپم سنگین و دردناک بود. کایا لباسم رو با قدرتش درست کرد و اندازه‌ام کرد. آکو آروم پرسید: - سایورا خوبی... زنگ باز زده شد و گفتم: - خوبم آکو نگران نباش. آکو رفت در رو باز کرد. کایا به من احترام گذاشت و زیر زمین خواست بره ولی یقه‌اش رو گرفتم گفتم: - برو پیش آشینا. شوکه شد و چشم‌هاش گشاد شد. انگار به گوش‌هاش مطمئن نبود. بدنش مثل روح شد‌ و وارد بدن من شد. یهو کایا داد زد: - آشینا؟! تو تو اینجایی؟! آشینا با درد خندید: - آره ارباب من سایوراست. نشستن با هم دعوا کردن و من هم ذهنم رو روی جفتشون بستم سرم حداقل دیگه درد نگیره. دردم داشت کم می‌شد و فقط کسالت داشتم. آشینا: خفه شو کایا، سایورا دردت رفت؟ تایید کردم و تو ذهنم جواب دادم: - بدنم کسله. آشینا: الان حلش می کنم. همو لحظه باباهیراب و مامانم رو دیدم. سر بابا سمت من چرخید، لبخند زد و گفت: - مامانت رو اوردم. نگاه مامان پر از اشک خیره من شد. چشم‌هام روی صورت نازش زوم موند‌. صورتی که وقتی بابام منو می‌زد سرخ می‌شد و چشم‌های قشنگش خیس اشک می‌شد. چقدر خودش رو که وامپگاده نفرین می‌کرد. یه قدم جلو رفتم و لب زدم: - ما... نگذاشت کامل صداش بزنم و محکم بغلم کرد. - وارانشام، وارانشای من. تو بغلم فشارش دادم. بغض تو گلوم حسابی سنگین شده بود. بابا هیراب بغضش رو از من مخفی کرد و همراه آکو رفتن نشستن. با بغض زمزمه کردم: - مامان... دلم خیلی برای تو تنگ شده. مامان غرق بوسم کرد. بابا هیراب گفت: - سایورا قد کشیده؟! از مامان فاصله گرفتم. تلم رو روی سرم درست کردم. مامان اشک‌هاش رو پاک کرد و عمیق به سر تا پاهام خیره شد. - عزیرم... تناسخت دختر بوده! خندیدم و دست روی صورتم گذاشتم. دلش ضعف رفت و منو تو بغلش فشار داد. - دورت بگردم قشنگ من، اذیت نیستی؟ سکوت کردم که باباهیراب غرش کرد: - آوینا سوال بی‌جا نپرس. اخم کردم و نیم نگاهی به بابا هیراب کردم گفتم: - بذار راحت باشه. دست مامان رو گرفتم و با خودم بردمش روی مبل نشوندمش و صورتش رو نوازش کردم. - چطوری مامان؟ بدون من اوقات به کام بود؟ دستی روی چشم‌هاش کشید و بغضش ترکید. صورتش رو تو دستش گرفت. خندیدم و تو بغلم گرفتمش. - فهمیدم اوضاع به کام نبوده. به سختی بغضم رو قورت دادم. همه جا رو بخاطر اشک تو چشم‌هام تار می‌دیدم. بابا هیراب پوفی کشید و گفت: - آوینا حرف زده بودیم. مامان نالید: - نمی‌تونم هیراب، بچمه بعد از کی‌ها دیدمش. بلند شدم یه لیوان آب ریختم و سمت مامان گرفتم. - بیا یکم بخور. با بغض دستم رو همراه لیوان گرفت و گفت: - از ما متنفری وارانشا؟ آهی کشیدم. - سایورا صدام بزن این اسم به این جسمم نمیاد. مکث کردم و خیره چشم‌های قشنگش شدم‌. مامانم چون دو رگه الف و وامپگاد بود از شانس خوبش همه چیزش به الف‌ها رفته بود. موهای بور و از این‌ها... لبخند زدم و ادامه دادم: - نه، اصلا کی می‌تونه از پدر و مادر خودش نفرت داشته باشه؟ من خودم رو جای شما نمی‌ذارم اما می‌تونم دردی که شما کشیدید هم حس کنم. آکو با لبخند پر از تحسین نگاهم کرد و گفت: - سایورا نسبت به سنش خیلی فهمیده‌ست مامان به آکو نگاه کرد. اشک‌هاش رو پاک کرد جواب داد: - از شما ممنونم گذاشتید واران... سایورا رو ببینم. آکو به من نگاه کرد و جواب داد: - سایورا این اجازه رو داده در واقعه من داشتم انکار می‌کردم سایورا وارانشا هستش نمی‌خواستم به گذاشته‌اش برگرده. مامان به من خیره شد. دستم رو گرفت عمیق بوسید و من هم سرش رو بوسیدم. بابا هیراب با غرور گفت: - آوینا قراره بریم بازار برای انجمن‌رفتن سایورا خرید کنیم. چیزی که همیشه آرزوش رو داشتی ولی امکانش نبود. چشم‌های مامان باز شد و گفت: - بره انجمن؟ ولی... ولی تو به من گفتی وارانش... سایورا شش سالشه! به خودم اشاره کردم و شاد جواب دادم: - الان به نه ساله‌ها می‌خورم مگه نه؟ آکو خندید گفت: - نه واقعا قبلا با این که شش سالت بود به چهار ساله‌ها می‌خورد بدنت الان تازه به پنج_ شش ساله‌ها می‌خوره. لپم رو پر باد کردم و حرصی لب زدم: - بازم خوبه با سنم مطابقت پیدا کردم. پاهام رو بالا اوردم و بالا پایینش کردم. مامانم پاهام رو گرفت نوازش کرد و باز اشکش در اورد. مطمئنم یاد روزی که بابا پاهام رو می‌شکست تا پام رو از خونه بیرون نذارم افتاده. لبم رو گاز گرفتم و تو خودم فرو رفتم. اشک‌هام بخاطر گریه‌های مامان از مژه‌های بلندم سر خورد و به شکل دونه‌های برف روی لباسِ سرخم افتاد‌. بابا هیراب کفرش در اومد گفت: - آوینا پاشو بریم هر وقت آروم شدی بر می‌گردیم. مامان سریع اشک‌هاش رو پاک کرد و منو تو بغل گرفت گفت: - نه هیراب می ترسم باز بره و نبینمش. دیگه گریه نمی‌کنم. لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم حالم بد نشه. همون لحظه آکیلا ظاهر شد. بدون هیچ مقدمه‌ای با اخمی ترسناک رو به هیراب کرد و گفت: - هیراب سایورا به گوی تعادل وصله سعی نکنید غمگینش کنید‌. خودت الان می‌دونی چقدر آسیب پذیره و احساساتش حساس؟ بابا هیراب به مامان کلافه خیره شد و جواب داد: - آره می‌دونم. آکیلا سمت من لبخند زد و ادامه داد: - جوجه، قرمز پوشیدی؟ بینیم رو پاک کردم و تو چشم‌های سرخش خیره شدم که تو سرم یه چیزی تکون خورد و خاطراتم محدود شد. همه چی عقب رفت‌. حس کردم آکیلا داره خاطراتم رو پس میزنه و یهو کل بدنم لرزید و نورانی شدم. گوی تعادل حس کردم به من محکم‌تر وصل شد. ترسناک گفت: - آکو سایورا دیگه حق نداره محافظ بگیره وگرنه هزار شلاق آسمانی به تو و تمام محافظ‌هاش می‌زنم. خاطراتی که ذهنش رو تحریک می‌کنند به روش نیارید. اسم قدیمیش رو هی صدا نزنید. هر بار که ذهنش مقاومت می‌کنه گوی بیشتر روحش رو برای گرفتن تعادل می‌بلعه.
  15. خون تو رگ‌های همه خشک شد. لب‌هام رو به هم فشار دادم. هیراب خیره من شد. فهمیده... فهمیده من وارانشا هستم. لرزیدم، از ترس تو خودم فرو رفتم. ایزد ماه شوکه گفت: - ایزد وامپگاد‌ها پسر تو بود؟ هیراب باز به من نگاه کرد و جواب داد: - شاید، یک بار از ایزد وامپگاد‌ها پرسیدم تو پسر منی اما گفت نه. من هم نمی‌تونستم درست تشخیصش بدم هاله‌اش خیلی غلیظ بود. نمی‌دونستم برم بگم تو پسر منی، ایزد بود. وارانشای من خیلی ضیف و کوچیک بود غیر ممکنه بتونه مثل اون وامپگاد قوی و قدرتمند بشه. باز به من نگاه کرد و گفت: - پسر من هر کجا هست الان تونسته تبدیل به یه اژدها بشه. مادرش میگه دیدتش تو رویا وقتی از تخم سر باز می‌کنه میگه قدرت یخ داشت، رنگش طلایی بود با سینه سفید یه اژدهای نر. آکیلا موهای منو نوازش کرد. رنگ آکو پریده بود و صورتش رو هی دست می کشید که هیراب تیر آخر رو به من زد: - دخترم تو هم تازه اژدها شدی درسته؟ می‌تونم اژدهای تو رو ببینم؟ همه برگشتن منو نگاه کردن. فورا تو سینه آکیلا فرو رفتم. آکو سریع گفت: - هیراب دختر من کنترلی فعلا روی اژدهاش نداره. همه شروع کردن حرف زدن و ایزد طبیعت گفت: - چرا نگفتی سایورا اژدهاست؟ آکو غرش کرد: - اژدها نیست، بخاطر محافظش اژدها شده. آکیلا پوفی کشید و لب زد: - گاوت زایید سایورا. اشک‌هام داغ و بی‌صدا روی سینه آکیلا ریخت. هیراب کلافه گفت: - من خودم کمکش می کنم کنترلش کنه، بذار اژدهاش رو ببینم. من امسال تمام اژدهایان متولد شده رو رفتم دیدم. فقط سایورا مونده. آکو غرش کرد: - می‌خوای بگی دختر من پسر تویه؟ یه دختر چطور می‌تونه اژدهاش پسر باشه. همه تایید کردن و هیراب نعره‌ای زد که جیغ زدم و تو گذشته افتادم. - وارانشا بمون تو خونه. با بغض لب زدم: - من از تنهایی می‌ترسم بابا. نعره زد: - تو یه مردی. سرم رو پایین انداختم و لب زدم: - برای تنها موندن مردم، برای بیرون رفتن بچه‌ام، برای گریه نکنم مردم، برای کتک خوردنم چون بچه‌ام. من چیم بابا؟ مردم یا بچه‌ام؟ از خاطراتم با دعوای آکو و هیراب سر من بیرون اومدم. اشک‌هام تند تند می‌ریخت. آکیلا لب زد: - سایورا یه فرصت به پدرت بده. با بغض به صورتش نگاه کردم. روچیار همه ایزدان رو فرستاد بیرون تا تو دعوای آکو و هیراب دخالت نکنند. آکیلا خیره نگاهم کرد و گفتم: - نمی‌تونم باز... باز اسیرم می‌کنه. صورتم رو قاب کرد تو دستش و لب زد: - سایورا. دستش رو پس زدم. اشک‌هام ریخت. تو سرم یه گرداب سکوت و خفگی بود. یه ترس، یه فرار دیگه، اما نه این بار دیگه نه. اشک‌هام رو با خشم پاک کردم. نزدیک هیراب رفتم. آکو و هیراب سکوت کردن و به من خیره شدن. لب‌های لرزونم رو فشار دادم و گفتم: - وارانشا مرده. هیراب کنار پاهام نشست و شونه‌هام رو تو مشتش گرفت. - میدونم خودت وارانشایی، نمی‌دونم چطوری، نمیدونم چطور الان تناسخ پیدا کردی، ولی تو خود وارانشا هستی حاضرم روی سرم قسم بخورم که اگه نبودی خود آکو سر منو قربونیت کنه. تو چشم‌های طلاییش خیره شدم و با بغض گفتم: - دست بردار، از وارانشا دست بردار. ولم کرد و پشتش رو به من کرد گفت: - با دست و پای شکسته فرار کردی رفتی. دیدم رفتنتو دیدم، گذاشتم بفهمی، درک کنی... من این همه ول کردم، این همه گذشتم؛ پس کی تو می خوای برگردی؟ برگشت و با دیدن چشم‌های پر اشکش تکون سختی خوردم. ناباور به بابای شکستم خیره شدم و لب زدم: - بابا! به خودش اشاره کرد. - بد بودم می‌دونم. اما الان میفهمی چرا؟ تو یه وامپگاد بودی میدونم هم ایزد زمان، سرنوشت و حتی آکو از این موضوع خبر دارند، پس انکار نمی‌کنم. کلافه موهاش رو کشید و گفت: ـ وارانشا تو وامپگاد بودی برعکس مادرت تو دروگه نشدی یه وامپگاد اصیل شدی. وقتی بدنیا اومدی جهان رو لرزوندی. مخفیت کردم. از همه، از آسمان از دنیا مخفیت کردم نکشنت. مخفیت کردم نفهمن تو توازن دنیا رو به هم ریختی. زدمت،چه دست و پاهات رو شکوندم. بدنت رو مجبور می‌کردم تا قدرتش رو سمت من سوق بده تا وامپگاد نباشی چون حس می‌کردم تو قدرت من هم داری. لب‌هام رو به هم محکم‌تر فشار دادم. حالم اصلا خوب نبود. سرم توش نبض می‌زد و درونش پوچ بود خیلی پوچ. زبونی روی لبم کشیدم و فقط گفتم: - ما... مامان خوبه؟ همین کلمه کل وجودم رو نابود کرد. نشست کنار پاهام و محکم بغلم کرد. - ببخش وارانشا، ببخشم، باید بهتر می‌بودم. باید خونه رو برای تو جهنم نمی‌کردم حداقل. من کور شده بودم، از ترس کور شده بودم. سرم رو تو گردنش کردم و عمیق بوی پدرم رو که از بغلش هم محروم بودم بو کشیدم. همون لحظه بدنم لرزید و اژدها شدم. دمم در اومد و پر از فلس شدم. عقب عقب رفتم و کاملا پوزه‌ام شکل گرفت و اژدها شدم. آکو یواشکی اشکش رو پاک کرد. دست روی سرم کشید و گفت: - مشکل ندارم پیش خانواده‌ات برگردی. صورتش رو لیس زدم. با صدای خش دار مردانه گفتم: - همونطور که گفتم وارانشا مرده، درسته من خود وارانشا هستم. ولی تناسخ پیدا کردم فرزند تو باشم آکو، این حق توئه منو داشته باشی. آکو محکم بغلم کرد و لب زد: - ولی نمی‌تونی پدر صدام بزنی. خنده تلخی کردم. - بده دارم مثل بچه امروزی‌ها رفتار می‌کنم. که پدر مادرشون رو با اسم صدا می‌کنند. آکو با خنده و بغض یه جا دیگه رو نگاه کرد اشکش در نیاد. به بابا هیراب نگاه کردم و پرسیدم: - درسته؟ لبخند زد و سر تکون داد: - بهت افتخار می‌کنم. با این که از من فقط بدی دیدی ولی مرد بار اومدی. تبدیل به جسمم شدم و لباس عروسکیم رو تو مشتم گرفتم گفتم: - فعلا که دخترم. نشست جلو پاهام و با انگشت روی قلبم زد. - مهم قلب آدمه، درسته؟ خندیدم و انگشتش رو تو دست کوچیکم گرفتم. - اگه تو میگی درسته پس درسته. پیشونیم رو بوسید گفت: - میای بریم مادرت تو رو ببینه؟ روچیار جای من جواب داد: - چه بهتر میشه شما همسرت رو به خونه آکو بیاری هرچی نباشه آکو الان پدر سایورا هستش. هیراب تایید کرد و گفت: - آکو فردا بیام هستی؟ آکو به من نگاه کرد و جواب داد: - مشکلی نیست هر وقت بیایید در این خونه به روی شما بازه. اخه یه دختر بیشتر ندارم. خندیدم و دستش رو محکم گرفتم. آکیلا جام شرابش رو تکون داد گفت: - دنیل باید جواب گو باشه چرا وارانشا دوباره تناسخ پیدا کرده تا سوتفاهم‌های ایزدان برطرف بشه. درسته آکیلا و دنیل منو برگردوندن به زندگی برای تشکر ازشون همه چیز رو به گردن گرفتم و فورا جواب دادم: - چون... درخت ارواح، منو برگزیده دو دنیا کرده. من مأمور آخرت هستم. دهن همه باز موند و نگاهم کردن. روچیار با خنده تخسینم کرد و گفت: - سایورا مقام‌هات داره روز به روز بیشتر میشه! ملکه آسمانی، مأمور آخرت هستی، ایزد وامپگاد‌ها بودی، الان ایزد نور و تاریکی یعنی تعادلی ایزد اژدها هم که هستی چه خبرته دختر؟ خندیدم و سرم رو پایین انداختم جواب دادم: - چون من سرنوشتم رو با قدم‌هام می‌نویسم. آکیلا نوشیدنیش رو سر کشید و با غرور گفت: - درستش هم همینه. یه قدم عقب رفت و غیبش زد. بدون خداحافظی رفت! روچیار خم شد سر منو بوسید. - مراقب خودت باش. تیفانی مراقب اربابت باش شخص مهمی ارباب تو شده پس در شأن و مقام رفتار کن. تیفانی تایید کرد و روچیار هم رفت. بابا هیراب هم عمیق نگاهم کرد و گفت: - میری انجمن‌سپید دشت؟ وسایلت هم خریدی؟ معذب سر تکون دادم: - هوم، دو هفته دیگه میرم، وسایل هنوز نخریدم. بابا هیراب به آکو گفت: - من و همسرم می‌تونیم تو این خرید با شما بیاییم؟ آکو لبخند زد. - حتما چرا که نه، واقعیتش سایورا به یه مادر نیاز داره. بابا هیراب خندید و خیز گرفت منو بغل کرد. قلبم تند تند زد و با ناخنم خجالتی بازی کردم. دستم رو گرفت تو دست‌های بزرگش و بوسید. - خوشگل بابایی خوشحالم از اون سر گذشت شوم بیرون اومدی. با این که دیگه نمی‌تونم کامل داشته باشمت اما همین که سایه مرگ از سرت رد شده خوشحالم می‌کنه. فورا دست دور گردنش گذاشتم و سرم رو تو گردنش فرو کردم گفتم: - من هنوز وامپگادم. خشکش زد. نزدیک بود از دستش بیفتم محکم گرفتم و ناباور لب زد: - وارانشا! لبخند بزرگ‌تری زدم و دندون‌های الماسی شکلم به شکل خوناشام بیرون زد. با حیرت نگاهم کرد و لب زد: - امکان نداره! هاله‌ات... اون‌... باباهیراب به آکو نگاه کرد و مات گفت: - تو هم میدونی؟! آکو ریلکس تایید کرد. - آره می‌دونم. انگار کابوسش جلوش بیدار شده بود. تمام خوشحالی تو چشم‌هاش پوچ شده بود. غمگین شدم. خودم رو از بغلش بیرون پرت کردم و رفتم روی مبل نشستم. درسته شاید خوشحال بود دیگه وامپگاد نیستم ولی هستم. من هر کاری کنم وامپگادم. به گوش‌های بلندم دست کشیدم و خاروندمش‌.‌ باباهیراب کنارم نشست و گفت: - اگه گشنته می‌تونی بیای از من خون بخوری. شوکه شدم و نگاهش کردم. لبخند زد. - میدونم از خودت می‌تونی محافظت کنی. من دیدم زندگیت رو به عنوان ایزد دامپگاد‌ها دیدم. خیلی بهت احترام می‌گذاشتم. با این که هاله نور دورت نمی‌گذاشت ببینمت، بدنت پر از جواهر شده بود. رنگ موهات درخشان‌تر و چشم‌هات زیبا و گیرا‌تر شده بود. شناختمت. اون روزها جلو نیومدم نمی‌خواستم خراب کنم چیزی که ساختی رو، گفتم هم برای تو هم برای من بهتره، اما باز نتونستم و از تو اومدم پرسیدم که پسرمی؟ خندیدم. صورتم رو تو دستم گرفتم و با بغض سنگین جواب دادم: - یادمه، لعنتی اون روز گفتم «نه» گفتی اسمت شبیه پسرمه حتی ظاهرت اون روز خیلی مغرورانه به تو جواب دادم « خیلی دوست‌داری خودت رو به من بچسبونی؟» خنده تلخ تر کردم و باباهیراب شونه‌ام رو فشار داد و منو به خودش چسبوند. - تمام شد. یه سر فصل دیگه از زندگیت باز شده. لبخند زدم و آروم جواب دادم: - این بار من فصل‌های زندگی دیگران رو می‌بندم. و پایان من تا ابد باز می‌مونه برای ادامه هر فصل زندگی من دوره زندگی و خاطرات من میشه. شونه کوچیکم رو فشار داد: - حتما میشه. محکم تو بغلش فرو رفتم و بوی عطر تلخش رو که با بوی طبیعت قاطی بود بو کشیدم. آه وار نفسم رو بیرون دادم. آکو اومد نشست و گفت: - هیراب یه چیزی بخور. بابا هیراب سر منو بوسید. بلند شد و جواب داد: - نه باید برم، فردا با همسرم میام. تیفانی خیز گرفت سمت منو و گفت: - دوتا پدر داشتن چه حسی داره؟ خندیدم و جواب دادم: - یه حس مزخرف باید فکر کنی حرف بزنی که اون یکی دلش نگیره. با نیش باز نجوا کرد: - تا این جاش که خیلی حرفه‌ای بودی. باباهیراب بلند گفت: - سایورا خداحافظ. بلند شدم و براش دست تکون داد و رفتش. آکو در خونه رو بست و به تیفانی خیره شد گفت: - باید خونه رو بزرگ‌تر کنیم به تعداد محافظ‌هات اضافه شده. خندیدم و گردن تیفانی رو گرفتم. - نمی‌خواد باز کنیم حالا تیفانی تغییر ظاهر میده. سنگ گروفاس رو بهش دادم و گفتم: - بیا تیفان این سنگ مال تو هستش. شوکه سنگ رو گرفت و لب زد: - تکه وجودم! تایید کردم. فورا یه گاز ازش زد و خوردش. لبخندی زد و درخشید. با خیز از مبل شیفت تمیز و حرفه‌ای داد! تبدیل به یه موجودی شبیه گرگ با پوزه روباهی و گوش های گربه‌سانی شد! خیلی خیلی زیبا بود. بدنش سیاه و طرح‌های آبی درخشان روی بدنش شبیه شعله‌های آتش بود. برگشت و نگاهم کرد گفت: - ممنون اربابم من با یه موجود عجیب مبارزه کردم که قدرتس خیلی بود برای این که منو نکشه خودم رو به دو تکه تقسیم کردم، اما فکر نمی‌کردم حافظه‌ام از بین بره. لبخند زدم و جواب دادم: - الان کوچیک شو. عمیق نگاهم کرد و گفت: - می‌تونم خودخواه باشم و از تو بخوام بذاری درون سایه‌ات باشم؟ می‌تونم با سایه‌ات یکی بشم؟ تایید کردم: - آره می‌تونی. خوشحال شد و چشام‌هاش برق زد. دود آبی شد و وارد سایه‌ام شد. سایه‌ام دراز و کش دار شد، کمی لرزید و بعد به حالت عادی در اومد. سرش از سایه‌‌ام بیرون اومد و گفت: - واووو! ارباب سایه‌ات خیلی محشره. این جا اندازه یه دنیا جا داره. خندیدم. درسته سایه من خیلی عمیقه چون می‌تونم ارتش بسازم و تو روحم قرار بدم. تریستان و تاسیان هم ظاهر شد و قبل از این که من متوجه بشم تو سایه‌ام فرو رفتن. تریستان سرش رو از سایه‌ام بیرون اورد و گفت: - واقعا خیلی درونش عمیقه! یه جهان رو میشه توش قرار داد. تیفانی حسود بیرون اومد پرسید: - ارباب این دوتا کپی کی هستن؟ اومدم بگم محافظ که تریستان، تیفان رو کشید درون سایه! دهنم باز موند و آکو خندید گفت: - امید دارم زنده برگردن. تایید کردم و دیدم کایا از گوشه دیوار داره نامحسوس نگاهم می کنه. آشینا: این هم دلش ارباب می‌خواد اما می‌ترسه جلو دست و پاهاش رو بگیری. جوری وانمود کردم که انگار نفهمیدم و گفتم: - آکو منو می‌بری زمین؟ می‌خوام دوست‌هام رو ببینم. آکو فکر کرد جواب داد: - من باید برم جایی به کارم برسم. الان هم ببین شب شده وقت نیست. نظرت چیه، یه وقت برنامه بریزیم که بهت خوش بگذره؟ سر تکون دادم: - عالیه تو ذهنم از آرتین پرسیدم: - نمی‌خوای بیرون بیای؟ خندید و شاد گفت: - نه خیلی راحتم. تایید کردم و بلند شدم کش و قوس اومدم. دویدم تو اتاقم و روی تختم پریدم. از آرتین تو ذهنم پرسیدم: - آرتین اون درخته که به رگ و روحمون یکی شد به تو قدرت جدیدی هم داد؟ از بدنم بیرون اومد روی تختتم لم داد گفت: - ببین خودت. به صورتش نگاه کردم، ماتم برد. چقدر زیبا بود! خب الان چه تغییری کرده؟! آشینا: می‌تونه چوب دستی و چندین سلاح دیگه هم بشه. مثل اسلحه، شمشیر، عصا، چوب دستی، گرز و خیلی چیز‌های دیگه. خندیدم و با اشتیاق به سلاح فوق پیشرفته خوشگلم نگاه کردم. تو شکمم قلقلک شد و خیز گرفتم چونه‌اش رو بوسیدم. چنان نعره‌ای زد و عقب رفت که از تخت پایین پرت شد. آشینا غرش کرد: - این ظالمانه‌ست فقط آرتین؟ جوابش رو ندادم. چهار دست و پا روی تخت رفتم و به آرتین که پایین تخت افتاده بود نگاه کردم گفتم: - خوشمزه بود؟ در اتاق به شدت باز شد و آکو بالا تنه برهنه وارد اتاق شد و ترسیده نگاهمون کرد. آرتین با چشم‌های گرد خیره من شد. - بابا دخترت دیوونه شده! خندیدم و روی تخت دراز کشیدم گفتم: - دروغ میگه. خیز گرفت منو بگیره جیغ زدم و در رفتم. از موهام گرفت، چرخیدم و مشتی وسط پاهاش زدم. از درد فریاد زد و غرش کرد: - سایورا خودتو مرده فرض کن. قهقهه زدم. از کنار آکو رد شدم و فرار کردم. آرتین هم دنبال من کرد. خیز گرفت منو بگیره پشت مبل پریدم. کایا فریاد زد: - نه! وسایلم رو یه وقت می‌شک... زبون براش در اوردم. چشم‌هاش گرد شد و حرف زدن یادش رفت. آرتین از روی مبل پرشی زد. زیر میز رفتم و عین کرم خودم رو بیرون کشیدم. آرتین پاهام رو اومد بگیره جیغ زدم و سرم به میز خورد. آخی گفتم ولی با خنده دویدم. کایا پرشی زد منو بگیره. از لا پاهاش سر خوردم و آرتین داد زد: - کایا بگیرش نذار فرار کنه. کایا غیبش زد و از زیر زمین خواست منو بگیره. هیجانم بالا رفت. از روی دیوار چهار دست و پا رفتم که صورت کایا تو صورتم اومد. با وحشت و خنده جیغ زدم. پریدم و روی زمین فرود اومدم آرتین خواست منو بگیره پا روی سرش گذاشتم و پایین پریدم. آکو قهقهه زد و گفت: - سایورا مراقب باش! نفس نفس زدم و پریدم تو بغل آکو. آرتین نفس زنان گفت: - بابا بدش به من ادبش کنم. کایا هم شاکی غرش کرد: - آکو اگه وسایلم رو بشکنه، سایورا رو می‌خورم. دستم رو باز و بست کردم و گرفتم. - بَ بَ بَ... آکو از خنده ریسه رفت و کایا چشم‌هاش پاچید روی زمینو آرتین پاهام رو گرفت گازم بگیره آکو نگذاشت. آرتین لبخند زد و لپم رو کشید. کایا غر زد: - پرو. تو زمین فرو رفت و غیبش زد. آرتین هم دستم رو گاز آروم گرفت و تبدیل به نور قرمز شد‌ و وارد بدنم شد. آکو محکم لپم رو بوسید گفت: - آرتین رو چکار کردی این جوری سرخ شده بود؟ خندیدم از یاد آوری اون لحظه و سر به منفی تکون دادم: - هیچی. منو روی زمین گذاشت و دکمه‌های پیراهنش رو بست گفت: - من دارم میرم کار مهمی دارم مراقب خودت باش. سر تکون دادم: - چشم. لبخند زد و رفتش. کایا با یه لیوان معجون سمت من اومد. - برای تو. از دستش گرفتم و خوشحال معجون شیرین خوشمزه بادومی رو خوردم. با دقت به خوردنم نگاه کرد و لب زد: - خیلی خوب منو می‌فهمی کجا هستم مثل یه ارباب واقعی! زبونی دور لبم کشیدم. چشم‌هاش حرکت زبونم رو دنبال کرد. به لیوانم خیره شدم پرسیدم: - این بده؟ سرش رو کج کرد ترسناک نگاهم کرد. - نمی‌دونم. همه معجونم رو سر کشیدم. تیز پرسید: - از من نمی‌ترسی؟ لبخند زدم و گفتم: - اگه از تو بترسم انگار از خودم ترسیدم. اخم کرد. - چرا اینو میگی؟! نزدیکش شدم و لیوان رو دستش دادم. گونه‌اش رو نوازش کردم و لب زدم: - چون من از تو بدترم کسی که همه چی رو می‌بلعه. تیز نگاهم کرد و گفت: - یه لحظه. غیبش زد و گیج به رفتنش نگاه کردم. اومدم تو اتاقم برم با یه جنازه پیداش شد و گفت: - می‌تونی بخوریش؟ آشینا فریاد زد و خندید: - چقدر سه پیچه! از این که برادرمه افتخار می‌کنم. به جنازه هیولایی خیره شدم و گفتم: - هوم تازه‌ست! تایید کرد: - آکو برای من اورده. کنار جنازه نشستم و خیلی خوش اشتها علامت خورندگی و بلعندگی رو روی بدن پسره کشیدم. جسم تبدیل به گرده نور شد و وارد دهن و بینیم شد. با لذت بو کشیدم و طعم گوشت تازه رو روی زبونم کشیدم. آخ... چقدر قوی و خوش قدرت بود. خمار به کایا که رنگش پریده بود چشم دوختم و لب زدم: - ممنون خیلی خوش طعم بود. مات به من شد. روی زمین شل شده نشست و لب زد: - تو چی هستی؟ یکی مثل من؟ یا چیزی بیشتر از من؟ خمیازه کشیدم و آشینا از من تغذیه کرد. جواب دادم: - نمی‌دونم، تو باید تصمیم بگیری‌. بلند شد و عجیب گفت: - من یه برادر دارم. گیج و کنجکاو پرسیدم: - خب؟ آشینا ذوق زده گفت: - می‌خواد راجب من حرف بزنه. کایا روی مبل نشست. یکم به میز خیره شد و با آه به حرف اومد: - برادرم یه غاره، شاید خنده‌ات بگیره بگی غار مگه برادر میشه؟ باید بگم آره، میدونی می‌خوام دنبال راهی باشم تا بتونم بیرون بیارمش دو میلیارد ساله برادرم رو تنها گذاشتم. هنوز که هنوزه نتونستم راهی پیدا کنم. دیگه رو ندارم برم دیدنش. آشینا نالید: - آخه برای من رفته؟! کایا موهاش رو تو مشتش گرفت و پرسید: - نمی‌دونم چرا دارم از برادرم به تو میگم فقط می‌خوام بفهمی همین‌. کنارش نشستم و گفتم ‌و گفتم: - تو چی؟ از خودت نمی‌خوای بگی؟ خنده تلخی کرد. - من هیچی ندارم بگم، جز این که عمر زیاد مکافاته حالا من می‌تونم هرجا بخوام برم ولی برادرم نه همش اسیره تو غار خودش. عجب! من از خودش پرسیدم باز کشیده شد روی آشینا. با پاهای کوچیکم بازی کردم و روی مبل بالا پایین کردم گفتم: - مطمئنا اون هم داره خوش می‌گذرونه و حال می‌کنه غمش رو نخور. آشینا تو ذهنم داد زد: - دروغ میگه، تو آکو برات انواع جنازه‌های تازه میاره من این جا باید بمیرم از گشنگی. کایا مچ دستش رو مالید گفت: - نه نمی‌تونه خوش باشه همش تنهاست مجبوره ریسک کنه قلبش رو به کسی که اربابش میشه بده. آشینا تو ذهنم داد زد: - داداش بیا ببین قلبم رو به چه کسی دادم کنار تو نشسته تظاهر می‌کنه منه بدبخت رو نمی‌شناسه. سعی کردم از دست آشینا نخندم. کایا بالاخره گفت: - اون مایعی که آکیلا به تو داد. وقتی دیدمش امید گرفتم اما تو خوردیش. اون سنگ مایع که اگه برای برادرم می‌بردمش می‌تونستم همراه خودم ببرمش دنیا رو واضح‌تر نشونش بدم. آشینا: می‌شنوی چه برادر خوبی دارم؟ تو ذهنم جوابش رو دادم: - آشینا نمی‌خوای خودت رو نشونش بدی؟ جدی شد و جواب داد: - نه می‌خوام تصمیم بگیره تو رو ارباب خودش کنه. اگه منو ببینه و تو اربابش بشی تا ابد سرکوفت میزنه بخاطر تو ارباب گرفتم وگرنه من که راحت بودم. به مظلومی الانش نگاه نکن منو کایا رو به روی هم قرار بگیریم آخر زمانی هم دیگه رو تخریب زبونی می‌کنیم. روبه کایا کردم و گفتم: - نمی‌دونستم وگرنه نمی‌خورم. برگشت لبخندی به من زد. - هدیه تو بود، نمی‌خوردی ضایع بود. شنیده بودم تو دنیا فقط یک نفر این سنگ مایع رو داره فقط نمی‌دونستم اون فرد آکیلا باشه، به ایزد زمان شک داشتم ولی آکیلا نه... ناباور خندید و شوکه پرسیدم: - یعنی دیگه ازش نیست؟ سر به منفی تکون داد: - نه دیگه نیست. سنگ مایع از روش عجیبی به دست میاد. طومارش رو ندارم یه تکه کوچیک سوختش که مطمئنم دیگه از طومارش هم نیست چون سوخته. من؛ وجب به وجب این دنیا رو کشتم وجب به وجب.‌ حیرت زده شدم و لب زدم: - اوه! چه خر شانسم من! تایید کرد. - دقیقا دوست دارم بکشمت و بخورمت. نمی‌دونم چرا این کار رو نمی‌کنم. بجای این که بخورمت پا میشم خوراکی برای تو درست می‌کنم. خندیدم و نگاهم کرد. - نترسیدی؟ بلند‌تر خندیدم‌. - از رو راستیت خوشم میاد. لب زد: - عجیبی! تایید کردم. - ممکنه. بلند شد و گفت: - برو بخواب غذای امشبمم تو خوردی. شوکه شدم و داد زدم: - خودت دادی! برگشت و دوباره همون کایا بی اعصاب شد: - می‌خواستی نخوری من که اجبارت نکردم. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - نوش جونم باشه. دندون‌هاش رو نشون داد: - جاش تو رو بخورم؟ من هم دندون‌های وامپگادم رو نشون دادم. - به پا من اول خون تو رو خشک نکنم. خیز گرفت سمت من و من هم فورا پریدم تو بغلش و سرم رو تو گردنش کردم. خندید و موهام رو نوازش کرد. - خرگوش. چرا همش کوتاه میاد؟ قشنگ می‌بینم می‌تونه منو فورا بگیره اما انگار همش داره از من آزمون می‌گیره. با لذت خون خوس طعم و غلیظش که یه لزجی خاص داشت رو خوردم. خونش مثل آشینا بود ولی شیرین خیلی شیرین، آشینا شیرین و نمکی بود. از تو گلوم صدای پر از لذت اومد و گفت: - آروم بخور من همیشه اینجام فرار نمی‌کنم. دستم رو تو موهاش کردم و نوازش وار آروم خون خوردم. چشم‌هام سنگین و سنگین‌تر شده بود جوری که کُند خون می‌خوردم. انگار متوجه شد. منو برد تو اتاق خوابم و روی تخت خوابوندم جوری که دندونم از گردنش بیر‌ون نیاد. اما خودم دندونم رو در اوردم و تو بغلش خواب‌آلود فرو رفتم، بشمار سه خوابیدم. ... صبح با سر و صدای آکو بیدار شدم. - کایا چرا انقدر رنگت پریده؟ مگه دیشب غذا نیوردم؟ کایا: بس کن آکو چقدر داد می‌زنی؟ آکو غرش کرد: - اصلا رنگ به رو نداری! آشینا آروم تو ذهنم گفت: - دیشب تا صبح داشت نگاهت می‌کرد. ما تا یک میلیارد هم هیچی نخوریم چیزیمون نمیشه. ولی وقتی دلمون ارباب بخواد مریض میشیم. چشم‌هام گرد شد و بلند شدم. زمزمه کردم: - وقتی دلت ارباب بخواد یعنی چی؟ آشینا پوفی کشید گفت: - تو فقط خاطرات می‌خوری؟ یه نگاه هم به خاطرات بندازی بد نیست. تنبل جواب دادم: - حوصله نداشتم سه میلیارد سال رو دونه دونه نگاه کنم. پوفی کشید و گفت: - خب ببین، ما یعنی نسل من، متولد شدیم برای ارباب گیری، تنها چیزی که ما رو مریض می‌کنه خواستن یکی هستش مثلا من اربابم تریستان بود اما حس کردم ارباب واقعی خودم رو پیدا کردم. اربابی که فقط به خودم تعلق داره. برای همین با اجازه تریستان که خودش اصلا خیلی سریع قبول کرد اربابم شدی. اگه نمی‌شدی من مریض می‌شدم نه که بمیرم نه ولی مریض، کم خوراک، کم قدرتی، ضعف شدید جسمانی و یه چیزی مثل سرما خوردگی می‌گرفتم. اوه! این که خیلی بده! بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم گفتم: - چرا نمیاد بگه اربابش بشم؟ غرغر کرد: - نمی‌دونم چرا نمیگه، احتمالا بخاطر منه یا شاید فکر می‌کنه برای تو زیادی هیولاست مثل من چون ترسیدم انتخابم نکنی به شکل بچه نزدیک تو شدم. هنوز که هنوزه می‌ترسم من واقعی رو ببینی خیلی راحت منو بخوری یا بکشی. خندیدم و لب زدم: - دیوونه! آخه کی برای ظاهر یکیو انتخاب می‌کنه؟ آشینا ظاهر شد. با دیدن یه مرد بزرگ و قوی‌هیکل جا خوردم. یه مرد عضلانی، چهار شونه قدی یک متر و نود و چهار با موهای مشکی بلند که از شنلش بیرون زده لبم رو گاز گرفتم نیشم باز نشه. تازه چشمم به پوست خیلی سفیدش افتاد. کلاه شنلش رو برداشت و گفت: - پس منو ببین. سرم رو بالا گرفتم نگاهش کردم. چشم‌هاش حیات بود! رنگ‌های طلایی، قرمز، آبی، سبز و غیره توش به شکل عجیب رنگی می‌شد. پوست خیلی سفیدش با موهای مشکیش که زیرش آبی کریستالی بود ترسناکش کرده بود. بینی خدایی خوش فرمی داشت. به لب‌های حجم‌دارش برخوردم رنگ پریده بود و دندون‌هاش کوسه‌ای که حس می‌کردی فولاد هم می‌بلعه. به شکل عجیبی ذوق کردم و گفتم: - سگ تو روحت! چشم‌هاش گرد شد و لب زد: - چی؟ خندیدم و دویدم دست‌هاش رو گفتم. دست‌هاش سفید بود و ناخون‌هاش سنگی و سیاه‌. هیجان زده گفتم: - خیلی جذاب و باحالی! خندید و تو پیشونیم زد. - کایا راست میگه تو خیلی عجیبی. با صدای پا آشینا فورا تو بدنم رفت. تازه فهمیدم از هیجان و لذت دارم نفس‌نفس می‌زنم. در آروم باز شد و آکو وارد شد. وقتی دید تو تختم نیستم نگران شد و سمت من برگشت.
×
×
  • اضافه کردن...