رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Alen

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    380
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    25

Alen آخرین بار در روز فروردین 6 برنده شده

Alen یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره Alen

  • تاریخ تولد 03/01/1998

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,453 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Alen

Experienced

Experienced (11/14)

  • Week One Done
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator نادر

نشان‌های اخیر

1.2k

اعتبار در سایت

  1. فاصله گرفتم و موهام رو پشت گوشم انداختم. برگشتم به استاد جادو نگاه کردم. با دیدن من تکون سختی برداشتی و چشم‌هاش گشاد شد. از کنارش رد شدم و روی صندلیم نشستم. سرش سمت من چرخید. یه مرد نسبتاً جون بود. موهای نسکافه‌ای و چشم‌های بنفشِ‌کم‌رنگ که رنگ دانه قهوه‌ای داشت. چشه، چرا این جوری می‌کنه؟ دیگه نتونستم ساکت باشم و پرسیدم: - استاد چیزی شده؟ تکون خورد و دستی به صورتش کشید و تلخ گفت: - نه دخترم چیزی نیست. چشم‌هاش خیلی نجیب بود، اما از چیزی شوکه شده بود. پشت میز نشست، انگار نمی‌تونست دیگه روی پاهاش بایسته و شروع کرد حرف زدن. - بنده آقای گالیکاس هستم. متخصص جادو و جادو آموزی. امسال از همه استاتید شما شنیدم، کلاس هفده فوق العاده‌است. همه ذوق کردن و مودب‌تر نشستن. آقای گالیکاس ادامه داد: - یه برنامه هست که ما قبل از وارد شدن به کلاس باید اسامی بچه‌های کلاس رو بدونیم همراه با تصویری از اون برای ما داده میشه، پس من همه شما رو شخصاً می‌شناسم. سه روزه از شروع مدارس می‌گذره. روز اول آشنایی با مدرسه و دوستان خودتون بودید؛ روز دوم گفتن اتفافی افتاده، الان روز سوم من در حضور شما هستم. پس با نام و یا خدا اگه سوالی ندارید کلاس رو شروع کنیم. چقدر مهربون بود! همه گفتن سوالی ندارند. صداش خیلی گیرا و آرامش بخش بود. ماژیک برداشت و پای تابلو یه بدن کشید و گفت: - می‌خوام امروز راجع‌به چطور چاکرا درون بدن به گردش در میاد حرف بزنیم. به نقاشی اشاره کرد و خنده‌اش گرفت. - شرمنده من نقاشیم خوب نیست، شما فرض کنید این یه بدن هستش. لبخند زدم. روی سر، دست، نقطه‌های کم‌رنگ و پررنگ کشید و گفت: - جاهایی که پررنگ هستن نقطه‌، یا چاکرای اصلی نام دارند؛ کم‌رنگ‌ها بهش میگن چاکرای کارمند. خب ما می خوایم بفهمیم که یعنی چی، اصلا برای چی؟ ... انقدر راجع چاکرا‌ها و خروجی ورودی چاکرا گفت و هی ما چاکرا بیرون و درون کردیم از حال داشتیم می‌رفتیم. نفسی گرفت دوباره چیزی بگه زنگ خورد. با این‌که صدای خوبی داشت، ولی گاهی دوست داشتم خفه‌اش کنم. من غلط کردم گفتم خوبه! صورت همه رنگ پریده شده بود. تا رفتش همه هوف کشیدن و آسیم نالید: - از هرچی درس خوندنه متنفرم. کاش انسان بودم. آرتین خندید و داد زد: - از چیزی بگو که وجود داره خنگولکم مگه انسان‌ هم داریم؟ صدرا دست تو جیب کرد و جواب داد: - آره که داریم، هر افسانه‌ای از واقعیت میاد. شنیدم انسان‌ها جادو ندارند. فقط می‌خورن، می‌خوابن. تازه شنیدم دویست سال یا صد تال زندگی می‌کنند. همه از خنده ترکیدن، سرم رو پایین انداختم. صدرا زهرماری به همه گفت و غرش کرد: - دروغ نمیگم، واقعا انسان داریم. آسیم با پوزخند جواب داد: - چی میزنی؟ گل پیپتا؟ همه باز از خنده منفجر شدن. خواستم بگم انسان وجود داره، یکیشون منو بزرگ کرد. و واقعا سن کوتاه دارند. از هفت سالگی بچه‌ها درس می‌خونند. مثل ما از هجده یا نوزده سالگی درس نمی‌خونند. عمرشون کوتاه، جادو ندارند ولی با هوش خودشون زندگی رو می‌گردونند. خواستم بگم نوزده سال اونجا یه دختر یا پسر عاقل و بالغ هستش. فقط سکوت کردم و هیچی نگفتم. هی یکی این گفت یکی اون گفت، آخرم زنگ خورد. به خودم اومدم دیدم زنگ خورده، بعد این‌ها هنوز دارند هرهر و کرکر می‌کنند‌. آرتین با خنده و سرخ شده پیشنهاد داد: - وای... وای دلم درد گرفت. آقا کی میاد بریم کافه خورشید؟ چند نفر بدون فکر دست بلند کردن. کم کم دست‌های بیشتر بلند شد، فقط من دست بالا نبردم. آرتین به من نگاه کرد و گفت: - جواهر خانم تو هم میای؟ یا می‌ترسی بدزدنت؟ گونه‌هام داغ کرد. چقدر این بشر پروئه؟ دوست داشتم من هم بیرون برم، با همه بیشتر آشنا بشم؛ اما من فقط یه دردسرم، اگه برم و بهشون حمله بشه چکار کنم؟ آرتین منتظر نگاهم کرد و جواب دادم: - من اگه بیام فقط دردسرم. یه وقت به من حمله میشه شما هم تو خطر می‌افتید. آرتین به روشا و نادین اشاره کرد و گفت: - هستن پس مشکل نیست بیا، می‌تونی محافظ وحشتناکت هم بیاری کوفتمون کنه. متفکر زمرمه کردم: - باشه میام. چشمک زد: - عالیه فقط یکم جواهراتت رو کم کن تو چشم نباشی. می‌دونیم خرپولی ولی کمش کن. سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم. جواهرا خود بدنم هستن و اصلا در نمیان نمی‌دونستم چطور بگم. با اومدن استاد نگاه‌ها از روی من برداشته شد. واقعا زیاد بود نبود؟ پیشونی، گوشم، موهام، گردنم، دستم بازوم، مچ دستم، دور کمرم و مهره کمرم، ران پاهام و مچ پاهام همش پر از جواهر بود. زشت نبود، خیلی زیبا هم بود؛ فقط بیش از حد تو چشم بودم. مثل یه لوبیا سفید، تو یه سینی لوبیا قرمز بودم. تا انقدر درخشان و پر رزق و برق. آهی کشیدم. استاد کلاره یه زن مو کوتاه بود با چشم‌های آبی و اندامی لاغر گفت: - بالاخره چشمم به جمال کلاس هفده باز شد. خب درس ما این جا برگزار نمیشه ولی قبلش حرف دارم‌. می‌دونید من کی هستم؟ همه بلند جواب دادن: - استاد کلاره هستید. معلوم زن محبوبیه! الحق ناز و با نمک بود. دست روی دهنش گذاشت و خندید. - درسته، من استاد موسیقی و هنر شما هستم‌. اول ببینم کی می‌تونه چه سازی رو به صدا در بیاره؟ همه کلاس دست بلند کردن بجز من، بلد بودم ولی نه از خودم، از ذهن آشینا بلد بودم. همه نوع ساز رو می‌دونستم، به قول خودش از سنگ هم صدا در میارم. استاد کلاره چشم غره رفت به همه که دست بلند کردن و به من با نیش باز خیره شد و گفت: - یکی هست آموزشش بدم. همه از خنده ترکیدن و ولو شدن. دیدم خیلی زن باحالیه خیلی راحت لبخند زدم. و گفتم: - بلدم. دهنش باز موند و دست به سینه گفت: - خب دقیقا منه استاد چی یادتون بدم؟ هر بیست نفر شما ساز می‌زنید! اولین باره می‌بینم یه کلاس هر بیست دانش آموزشش می‌تونه بزنه. آرتین با لبخند کج گفت: - مشکلی نیست تمرین حرفه‌ای می‌کنیم یا سازی که نمی‌دونیم رو یاد می‌گیریم. کلاره دست زد: - همین عالیه، ولی دوست دارم این ساعت رو بذاریم ببینیم کی در چه حدی میزنه، چطوره؟ با موافقت همه ادامه داد: - پاشید بریم سالن ساز‌ها. خودش زودتر رفت. کیفم رو برداشتم و سمت بیرون رفتم. گلوم خشک شد یه جرعه آب خوردم که... طعم آب یه حالی بود! یهو وسط پیشونیم زدم. یادم رفت آب رو عوض کنم. الان من آب سمی خوردم؟ لپم رو پر باد کردم، آب رو تو کیفم گذاشتم. حدسم درست بود یکی آب منو مسموم کرده بود. همون لحظه سایه‌ای رو دیدم رفت. پس منتظر بوده من از این آب بخورم تا بره. تو ذهنم تاسیان رو صدا کردم. - بله ملکه؟ - یه نفر آب منو مسموم کرده، سایه‌اش رو دیدم سمت غرب فرار کرد برای من بگیرش، فقط نکشش. چشمی گفت و یه مار سیاه دیدم با سرعت رفت. وارد سالن شدیم پر از ساز بود! از هر ساز بیست‌تا وجود داشت. چقدر ساز! استاد کلاره تا ما وارد شدیم شروع ویولن زدن و با صدای خوش خوند. - خوش اومدید گل‌های من. من هنوز تو کف این همه ساز بودم. چرا این مدرسه انقدر پولداره؟ خودم جواب خودم رو دارم. بله دیگه وقتی ولیعهد‌ها، الهه‌ها و بچه‌های مقام دار این جا درس می‌خونند همینه. بودجه مدرسه تا سقف تأمین شده. استاد کلاره ویولن رو تکون داد و گفت: - ساز اصلی من ویولن هستش، روح من توش جلا میاد. الان می خوام از شما؛ بگردید و ساز روح خودتون رو انتخاب کنید. مدیر مدرسه خودش این ساز‌ها رو با دست و قدرتش درست می‌کنه، هر کدوم این‌ساز‌ها با بهترین چوب‌ها ساخته شده، وقتی روح شما اون ساز رو قبول کنه با خودتون از این تالار بیرون می‌برید. فقط مراقب باشید بعضی از این ساز‌ها خطرناک هستن و علیه شما ممکنه چاکرا رو بفرسته، یا حتی برای شما صداش در نیاد پس چرا میگم ساز روحی؟ دختری دست بالا برد و گفت: - چون با روح ما پیوند می‌خورند؛ وقتی می‌زنیم با چاکرای ما هم تراز میشن، ما می‌تونیم با ساز احساسات رو دست کاری کنیم. یا حتی برای درمان و طبیعت درمانی ازش استفاده کنیم. استاد کلاره لبخند زد: - آفرین رُز، بیشتر از این‌ها هم استفاده میشه. خب بهتره وقت شما رو نگیرم، انتخاب کنید ببینم روح شما کدوم ساز رو می‌بینه؟ به همه ساز‌ها یک به یک نگاه کردم. استاد کلاره نزدیک من شد و گفت: - سایورا جان تو این جا سازی نداری. شوکه شدم و نگاهش کردم و پرسیدم: - برای چی؟ به همه که ساز تو دست گرفتن اشاره کرد. - ارتباط روح و ساز، یک دقیقه طول می‌کشه و سریع موج چاکرا گرفته میشه. ولی تو پنج دقیقه‌اس داری نگاه می‌کنی. غمگین شدم و لب زدم: - پس ساز ندارم؟ خندید. - اتفاقاً داری، تو و آرتین ساز‌هاتون این جا پیدا نمیشه. آرتین پیش ما اومد. اخم کرده بود و گفت: - بریم طبقه بالا استاد؟ کلاره تایید کرد و آرتین خیره من شد. انگار می‌گفت تو هم سازت این جا پیدا نمیشه؟ استاد خبر داد میریم طبقه بالا، چیزی به هم نریزن. از وسط سازها رد شدیم انگار همشون یه تیکه چوب زشت بودن. هرکی ساز‌های ساده رو بر می‌داشت طرح روی گیتار می‌افتاد‌. یه نفر موج‌های آب بود. یکی جنگلی بود سازش‌! همه داشتن با هیجان و شادی یه ساز‌هاشون نگاه می‌کردن. استاد با کلیدی مخصوص در اتاقی رو باز کرد گفت: - این جا ساز‌ها قدرت بالایی دارند. مدیر گفت، احتمالا شما دوتا به این اتاق نیاز پیدا می‌کنید. چراغ ها روشن شد و من بوی غلیظ قدرت رو توش حس کردم! لرز تو بدنم افتاد که دیدم آرتین با سرعت دنبال یه ساز رفت و برداشت. گفت: - همین. استاد کلاره لبخند زد‌. - فکر نمی‌کردم ساز سرخ پوستی طبیعت رو انتخاب کنی! ولی چون کنترلگر عناصری منطقی هستش. سرم رو بالا اوردم به ساز‌ها خیره شدم. قدم‌هام سمت یه ساز رفت! نمی‌دونم چی بود؟! شکل نداشت فقط یه تکیه چوب بود. نه حفره، نه سوراخ، نه قیاقه هیچی نداشت. قدم بعدی رو برداشتم و تو دستم گرفتمش. تو گوشم صدایی از همه‌ی صداها پیچید. نفسم رو لرزون بیرون دادم و تو دستم شروع کرد شکل گرفتن به انواع و اقسام ساز‌ها. لب زدم: تو همه صدا‌ها رو می‌تونی دربیاری، ارباب صدا؟ بالاخره روی یه ساز ایستاد. استاد نزدیکم شد و گفت: - سایورا چه سازی برداشتی؟ چرخیدم و با دیدن ساز تو دستم لبخند زد: - چه عالی، یه چنگ! لبخند زدم. می‌دونستم ساز من به همه ساز‌ها از کوچیک تا بزرگ می‌تونه تبدیل بشه، ولی فقط گفتم: - آره یه چنگ. آرتین سازش رو که شباهتی به فلوت ولی عجبب تر با ریشه و رشته‌های خاص بود روی شونه‌اش گذاشت و گفت: - چنگ! پدرم چنگ نوازه. چنگم رو کوچیک کردم و جواب دادم: - این خیلی خوبه! لبخند زد و از اتاق بیرون اومدیم. همه کنجکاو ما رو نگاه کردن. آرتین سازش رو بالا اورد و سرخ پوستی گفت: - هووو هووو گومبا لاکوتا کوتا کوتا... غش غش خندیدم. دست کنار لبش گذاشت و زوزه کشید. از پشت خم شد، تو چشم‌هام خیره شد و چشمک زد. دهنم باز موند. چقدر نکبته! خندیدم و با تاسف سر تکون دادم. بچه‌ها از خنده روده بر شده بودن. استاد کلاره پایین اومد. با نیش باز روی شونه آرتین زد وگفت: - بریم بزنیم، جناب گومبا گومبا تا ببینین کی رو وادار به رقص می‌کنی. آرتین سازش رو پشت گردنش گذاشت و جفت دست‌هاش رو چپ و راست سازش گذاشت. نگاهی پدرکش به همه کرد. خودش جذاب لعنتی بود؛ این حالتش هم گند رو بدتر بالا اورد. همه دخترای مدرسه براش ضعف کردن و پسرا ماتش شدن و گفت: - جون؛ کی می خواد با من قر بده؟ دخترا جیغ زدن و پسرا با قهقهه دست زدن. همه سمت کلاس ضد صدا رفتیم. به اتاق شیشه‌ای تو سالن بود. با بیست صندلی. روی صندلی چوبی نشستم که به جور افتضاحی زمین خوردم و سرم به زمین خورد. از درد نالیدم. یادم رفت روی هر چیز مادی و زمینی بشینم نابود میشه. استاد کلاره جیغی زد و کنار من نشست گفت: - وای وای وای سایورا خوبی؟ به کپه خاکستر نابود شده صندلی نگاه کردم. - خوبم. بلند شدم و همه پچ پچ کردن. - چطوری صندلی خاکستر شد؟ - من دیدم تا نشست صندلی خاکستر شد. هرکی یه چیزی گفت و من از خجالت مردم. استاد کلاره دست زد و همه رو ساکت کرد. روی زمین نشست من هم کنار خودش نشوند و گفت: - من می‌خوام روی زمین بشینم هرکی می‌خواد بره روی صندلی. آرتین عجبب نگاهم کرد و روی زمین رو به روی من نشست. وقتی آرتین نشست کل کلاس روی زمین ولو شدن. چرا من یادم رفت نباید روی صندلی عادی نشینم؟ هنوز معذب بودم و استاد کلاره با انرژی گفت: - خوب شروع می‌کنیم؛ اول می‌پرسم کی سازش جدیده و با اون چیزی که میزده فرق داره؟ روشا دستش رو بالا اورد. یه گیتار روی پاهاش بود. گفت: - من پیانو می‌زدم.
  2. با یه نفس عمیق انگار از ته اقیانوس بیرون اومدم. چشم‌هام رو باز کردم و هین بلندی کشیدم. نفس نفس زدم و دیدم دورم شلوغه! استاد نفس راحتی کشید و گفت: - دختر ما رو ترسوندی. تاسیان تو چشم‌هام نگاه کرد و گیج پرسید: - خوبی ملکه من؟ بلند شدم؛ حس توازن بدنی و ذهنی نداشتم. سنگینی تو وجودم رفته بود. همه شوکه خیره من بودن. اخم کردم و پرسیدم: - چیزی شده؟ روشا شوکه گفت: - شا... شاخ و با... بال داری. به بال‌هام نگاه کردم؛ طلایی با چند خرابی سیاه بود. خب بال‌هام رو می‌دونستم ولی شاخ هام، این دیگه عجیبه! دست روی سرم کشیدم، بال‌هام رو مخفی کردم. برای شاخی هم که نمی‌دیدم همون کار رو انجام دادم. سرد گفتم: - تاسیان حافظشون رو از این ماجرا پاک کن. حتی حمله‌ای که به من شد. این مرد هم با خودت ببر آزادش کن. تاسیان چشمی گفت و کاری که خواستم رو انجام داد. همه چی رو تاسیان به عقب برد و به جایی که هنوز اون مرد حمله نکرده بود رفتیم. تنها چیزی که تغییر نکرد این بود، من طلسمم از بین رفته بود. تاسیان محافظم شده بود. همون لحظه استاد بلند گفت: - زود؛ زود... ده دقیقه دیگه وقت رفتنه. مار سیاهی با سرعت خزید و از روی بدن من بالا اومد. استاد خواست بگیرتش؛ بچه‌هایی که نزدیکم بودن جیغ زدن. دستم رو بالا اوردم گفتم: - مار خودمه. تو ذهن تاسیان ادامه دادم: - اصلا تبدیل نشو. با چشم تایید کرد و سرش رو تو موهام کرد. استاد با اخم گفت: - قبلا همراهت نبود؟ لبخند نمکی زدم. بدن سیاه و درخشان تاسیان رو نوازش کردم. - خودش دنبالم اومده، میشه نگهش دارم؟ سر تاسیان از تو موهام بیرون اومد. صورتم رو هیس کنان زبون زد. زبونش گرم و خشک بود. استاد گارسیا با نگاه خمار جذابش گفت: - ورود حیوانات به مدرسه ممنوعه. سر تاسیان رو نوازش کردم. - بله می‌دونم. تاسیان تو ذهنم با حسادت غلیظی گفت: - نمی‌خوام از ملکه دور باشم‌. ملکه برادر من هم می‌شناسه. بوی برادرم از خون تو میاد. اون هم تو رو ملکه می‌دونه. من هم می‌خوام مثل برادرم، به تو قدرتم رو بدم تا بتونم هرجا هستی دنبالت بیام. برادرم نمی‌دونه من وجود دارم؛ اصلا نمی‌دونه پدرم منو ازش جدا کرده تا بتونه بزرگ بشه، من دور انداخته شدم. پیشونیش رو به پیشونی من که یه هلال ماه روی پیشونیم زیر سر بند جواهرم بود گذاشت. قبل از این‌که بتونم جلوش رو بگیرم. قدرتش رو با من در میون گذاشت، و روحش رو به من کاملا تقدیم کرد. همه بدنم مورمور شد و قدرت عجیبی مثل رعد و برق تو بدنم پیچید. یه حس لذت، شعف، تو وجودم طغیان کرد. پیشونیش رو بوسیدم و زبون ماریش که قرمز تیره بود روی دهنم زده شد. از روی بدنم سر خورد و با سرعت رفت. خندیدم و موهام رو پشت گوش انداختم. میون همه حسادت و نفرت‌هاش، کنجکاو بود برادر بزرگش رو ببینه. دلم براش غش رفت، خیلی مظلوم بود. ولی بی‌رحمیش و قدرتش عجبب زیاد بود. معلومه دیگه، کسی که آکیلا بزرگش کرده باشه همین هم میشه. اگه آکیلا بفهمه پسرزاده دومش هم محافظ خودم کردم چکار می‌کنه؟ گارسیا به رفتن تاسیان نگاه کرد و گفت: - کار هوشمندانه‌ای بود؛ اگه مدیر می‌دید از انضباطت کم می‌کرد. بلند‌تر رو به همه ادامه داد: - بر می‌گردیم. دختری ناراضی نالید: - یکم دیگه، مطمئنم این بار پیداش می کنم استاد. نادین با لبخند گیاه رو سمت من گرفت و گفت: - پیداش کردم. خوشحال شدم و محکم قدش زدیم. جوری دستمون به هم خورد انگار آسمون جر خورد، دیگه چه برسه دست ما. دستم گز گز کرد تکونش دادم. نادین هم با خنده آخ گفت. - گرگینه نیستی و انقدر زورت زیاده. لبخند سرخ شده زدم. بچه‌ها جفت جفت وارد دروازه شدن. استاد هم آخر دست می‌اومد که مطمئن بشه همه ما رد شدیم. برگشتم نگاه کردم که دیدم تاسیان از پشت درخت داره نگاهم می‌کنه. الان مطمئنم اگه صداش بزنم هرجای دنیا هم باشه پیش من میاد‌. از دروازه با حس خنکیش روی پوستم رد شدم. فکرم درگیر تریستان شد، اگه بفهمه برادر داره چکار می‌کنه؟ یا بفهمه برادرش مثل خودش محافظ منه؟ هم ترسیده بودم، هم کنجکاو بودم. مدیر و میکال وقتی دیدن من سالم اومدم نفس راحت کشیدن. خنجر میکال رو سمتش گرفتم. ولی میکال خشکش زده بود. از گوشه لباسم کشید و منو همراه خودش از کلاس بیرون برد و نجوای شوکه‌ای کرد: - هاله‌ات خیلی قدرتمند شده! دیگه نمی‌تونم تشخیص بدم هاله پاک هستی یا چی؟! چکار کردی؟ چی شد اونجا؟ آروم جواب دادم: - طلسمم شکسته شد. چشم‌هاش گرد شد و عمیق نگاهم کرد. - انقدر راحت؟ طلسم شکست بدون هیچ واکنش؟ به خودم اشاره کردم. - هاله‌ام عوض شده، این هم واکنش. دندون روی هم فشار داد و لب زد: - بگو چی شده؟ هاله‌ات به هیچ موجودی نمی‌خوره، چون هاله ایزدی گرفتی. دست‌هام رو پشت سرم گره زدم، با پاهام روی زمین طرح کشیدم پرسیدم: - این بده؟ یه قدم نزدیک شد و پچ زد: - اگه تو رو بد کنه، بده. خندیدم و سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه خاکستریش شدم و لب زدم: - الان هاله‌ من با رنگ چشم‌هات یکی شده، مگه نه؟ تکون سختی برداشت و خنده‌نرمی کردم. - من همونم، قرار نیست قدرت، رفتارم رو تغییر بده. پس خیالت راحت. از کنارش رد شدم و توی کلاس رفتم. مدیر عجیب نگاهم کرد انگار اون هم فهمید چیزی از درون من تغییر کرده. روی صندلیم نشستم. کمی آب خوردم و گوشه پاهام گذاشتمش. مدیر گلو صاف کرد گفت: - آفرین به شما، استادتون از شما راضی بود. اگه همیشه مطیع باشید، کار خطرناک انجام ندید، باز به کلاس عملی شما رو می‌فرستم. همه صدای جالب خوشحالی در اوردن. مدیر خندید‌ و نگاه عجیبش رو به من انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد گارسیا، کلاس رو شروع کرد. به کسایی که گیاه رو پیدا کرده بودن نمره داد. من و نائودین هم جزء اونا بودیم‌. روشا دست زیر چونه‌اش گذاشت و گفت: - دوست دارم باز اونجا باشم. خیلی خوب بود هوای ملایم و نسیم خنک... مثل عاشق‌ها آهی کشید. من که چیزی نفهمیدم، همه چی برای من پیچیده شد. شکستن طلسمم، تاسیان، اون مردی که به من حمله کرد. ولی با این همه تایید کردم. - عالی بود، یه روز بریم پیک‌نیک همچین جایی. استاد گارسیان روی تابلو زد. - وقت برای حرف زدن نداریم. می‌خوام بگم گیاه شیزوی چه کاربردی داره. وقتی دید بهش توجه کردیم ادامه داد: - ما میریم جنگل، برای شکار یا مثلا هرچی، زخمی می‌شیم. اون زخم سمیه و برای این که بتونیم برای خودمون نیم ساعت وقت بخریم؛ تا به شهر یا بیمارستان برسیم، از گیاه شیزوی استفاده می‌کنیم. با دقت همه ما رو نگاه کرد. - طریقه استاده، جویدن اون هستش‌. طعمی تلخ و گس داره که حتی باعث خشکی، تاوول و آفت دهانی هم میشه. حالا می‌گین، چرا بخوام استفاده‌اش کنم؟ مگه دیوونه‌ام؟ باید بگم نه نیستید. ولی وقتی بین مرگ و زندگی باشید؛ چندتا آفت و تاوول رو ترجیح می‌دید به مردن. آرتین فورا گفت: - استاد چرا نکوبیم؟ این‌جوری نیازی هم نیست تو دهن کنیم. استاد نشست لبه میز، جذاب نگاهمون کرد. ادامه داد: - آفرین سوال به جایی بود. گیاه شیزوی یه گیاه بومی و خشکه، پس حتما باید با بزاق آغشته بشه. دهن ما به میزان اون بزاق رو میده، تا ما روی محل جراحت می‌ذاریم؛ حدود نیم ساعت هم به تو زمان میده خودت رو برسونی و سم کندتر پخش بشه. هر کی یه چیزی پرسید و تا آخر که زنگ خورد. بلند نشدم و سرم رو روی میزم گذاشتم. چشم‌هام رو بستم و خسته موهام رو باز کردم گیس نباشه. موهام دورم پخش شد و خواستم کش رو تو دستم بذارم چشم تو چشم آرتین شدم. روشا: بریم بیرون سایورا؟ آرتین نگاهش رو گرفت و از کلاس بیرون زد. چشه؟ نگاهش یه جوری بود. بلند شدم و چشم‌هام رو مالیدم: - آره بریم کلاس خفه‌اس. با هم بیرون رفتیم که آرتین رو با دوست‌هاش باز دیدم. نمی‌دونم چرا ظاهرش خیلی تو چشم بود و خواه ناخواه نگاهت روش! پشتش به من بود. حتی از پشت هم جذابیت خودش رو داره. بی‌اراده خندیدم. چی دارم میگم، پشتش جذابه! غش غش خندیدم. روشا و نادین شوکه نگاهم کردن. اصلا دست خودم نبود، انگار ذهنم با من سر شوخیش گرفته. روشا مشکوک پرسید: - چی شده؟ با خنده گفتم: - هیچی یاد یه خاطره افتادم خنده‌ام گرفت. روشا لبخند زد و سر تکون داد. - برای من هم اتفاق افتاده. یه‌دفعه خنده‌م بگیره. یهو چیزی یادم اومد. قرار بود برای ایهاب نقاشی بکشم. دویدم سمت کلاس روشا هم دوید و گفت: - چی شده؟ بلند جواب دادم: - دفترم رو می‌خوام. خودم رو سر دادم تو کلاس و سمت کیفم رفتم.‌ دفتر و جعبه مداد رنگیم رو در اوردم که دیدم بطری آبم تو جای همیشه‌اش نیست! جاش تکون خورده. برای اطمینان برش داشتم تا خالیش کنم بشورمش. البته دیگه سم روی من تاثیر نداره، چون تاسیان روحش رو تقدیمم کرد و وقتی روحش تقدیمم شده بدنمم دیگه ایمن به سم شدم. از کلاس بیرون زدم و به نادین اشاره کردم بریم تو محوطه. داشتم از مدرسه بیرون می‌اومدم تاسیان یا نمی‌دونم تریستان رو دیدم. خیلی شبیه هم بودن. اصلا کپی هم بودن. یه چیزی رو مطمئنم تریستان همچین کاری نمی‌کرد. تاسیان سعی کرده بود مثل بقیه بچه مدرسه‌ای‌ها لباس بپوشه، یه پیرهن سفید تنش بود با شلوار مشکی مثل بقیه پسرها. نگاهم رو که دید لبخند زیبایی زد. گفتم تاسیانه، چون تریستان لبخند نمی‌زنه. سعی کردم ضایع بازی در نیارم تا لو نره. وارد محوطه شدیم‌. نسیم خنک و لطیف پوستم رو نوازش کرد. روی صندلی‌های تو محوطه نشستم و دفتر نقاشیم رو باز کردم. یه قلم برداشتم و برای ایهاب نقاشی کشیدم. نقاشی یه دختر و پسر که دارن روی پشت بوم ستاره‌ها رو می‌بینند. چون می‌خواستم یه روز برم پیش ایهاب این کار رو کنم. پسر نه ساله بانمک که میگه بزرگ شدم میام می‌گیرمت. خندیدم. روشا و نادین، چپ و راست من نشستن‌. روشا هیجان زده گفت: - چقدر قشنگه! نادین هم تایید کرد. با لبخند جواب دادم: - هوم، می‌خوام برم پیشش با هم ستاره‌ها رو ببینبم. روشا تو شونه‌ام زد: - بگو ببینم دوست پسرته؟ چشم‌هام درشت شد و قهقهه زدم: - نه! اون فقط نه سالشه. روشا بادش خوابید و نادین کنجکاو پرسید: - کسی رو نداری؟ سر به منفی تکون دادم و پرسیدم: - شما چی؟ روشا به نادین حرصی نگاه کرد و جواب داد: - نمی‌ذاره من با پسری دوست بشم. پونزده سالم بود از یه پسره خوشم اومد نادین انقدر کتکش زد که پسره به من گفت تو یه روز با این برادر وحشیت ترشی می‌افتی. نادین ذوق کرد و خندید. - من پسر مردم رو نجات دادم. تازه تو دوست پسر برای چی می‌خوای؟ من هستم دیگه، غیر اینه مثل وروره جادو می‌خوای حرف بزنی یکی گوش بده؟ روشا غرش کرد.‌ - دوست پسر داشتن فرق داره، کلمات احساسی، زیر بارون قدم زدن... نادین با حرص جواب داد: - و تمرگیدن تو خونه از مریضی و سرطان. روشا با جیغ گفت: - تو بی احساسی. نادین لپ روشا رو کشید. - جوووون بابا بخورمت توله. روشا زیر دست نادین زد. من هم وسط جفتشون دهنم باز مونده بود. کفرم در اومد و با دفتر تو سر جفتشون زدم. روشا سرش رو مالید و آخ کرد. نادین دست به سینه نشست و گفت: - من هم دوست دختر ندارم. خواهرم مثل یه گراز وحشی همه رو پر میده. خندیدم. خیلی باحال بودن! روشا هم دست به سینه شد و آهی کشید گفت: - بخاطر شکارچی بودنمون هم وقت نمی‌کنیم با کسی باشیم. آسمونم رو رنگ کردم و جواب دادم: - زمانش برسه خودش میاد حتی وقتی وقت نداشته باشید لا به لای وقتتون خودش رو جا باز می‌کنه. روشا خندید و نادین هم خندید! چه ذوقی می‌کنند. خنده‌ام گرفت از ذوقشون. برگه نقاشیم رو پاره کردم و پشتش یه خط نوشتم. من هم دلم برای تو تنگ شده، خوب غذا بخور وقتی اومدم رنگ پریده نباشی. «دوست تو خانم دکتر» نمی‌خواستم از بچگی فکرش روی من باشه. باید احساسش رو منحرف کنم روی این که دکترش هستم نه کسی که بزرگ شد بخواد خودش رو درگیر من کنه. بلند شدم که همون لحظه زنگ خورد! دویدم و داد زدم: - شما برید تو کلاس من اینو میدم به استاد نواسترا و میام. با سر تو سینه یکی فرو رفتم. سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. با دیدن چشم‌های نارنجی که ترکیبش با فیروزه‌ای شده بود مثل این که آسمون می‌خواست با زور تو چشم‌های نارنجیش جا باز کنه. خشکم زد، چقدر از نزدیک چشم‌هاش خوشگل بود! مژه‌هاش سرخ بود و روی صورت سفیدش سایه انداخته بود. بوی خوش چوب یا یه ترکیب آرامش بخش از بدنش می اومد. دستم رو روی سینه‌اش گذاشتم. لب‌هاش تکون خورد و صداش تو گوشم پیچید. - مراقب باش! یه وقت همین‌جوری راه خودت رو تو قلب کسی اشتباه گم می‌کنی. تو میری ولی رد پاهات اونجا می مونه. دهنم باز موند! خندید. - الان دارم تلاش می‌کنم مخت رو بزنم البته اگه داشته باشی. چینی به بینیم دادم و با اخم جواب دادم: - با نمک بودی آفرین، ولی سری بعد بیشتر تلاش کن چون کیفیت نمکت زیاد خوب نبود. دهنش باز موند و خندیدم. از کنارش رد شدم و در دفتر رو زدم وارد شدم. مدیر تو دفتر نبود و میکال داشت خسته دمنوش می‌خورد. با چند نفر حرف می‌زد. منو که دید بلند شد سمت من اومد. برگه نقاشیم رو بهش دادم و گفتم: - برای ایهاب. لبخند زد و برگه رو از من گرفت.‌ - باشه، خوشحال میشه ببینه جوابش رو دادی‌. لبخند زدم و دویدم و تو کلاس رفتم. روشا و نادین دم کلاس منتظرم بودن. نفس نفس زدم و روی صندلی نشستم گفتم: - دادم. آرتین بلند نالید: - آخ آخ درد داره، یه نفر روی سینه‌ام چپ کرد. سرخ شدم و جوابش رو ندادم ولی نگران شدم واقعا بدجور تو سینه‌اش خوردم چیزیش نشده باشه؟ دوباره بلند گفت: - برم پیش کی درمانم کنه؟ آخـــــ آخ... دختری با ناز جواب داد: - آرتین‌خان بد نباشه! برم طبیب بیارم؟ آرتین خیره به من گفت: - نه ممنونم. پسری بلند شد نگران سمت آرتین رفت گفت: - غیر شوخی آرتین، چیزیت شده؟ آرتین خندید.‌ - نه بابا شوخی کردم. پسره پیرهن آرتین رو کنار زد که دیدم سینه‌اش سرخ شده! بدنش چقدر سفید بود. ناخداگاه بلند شدم سمتش رفتم. زیر دست پسره زد و غرید: - گفتم خوبم صدرا. نزدیک صندلیش شدم. گوشه پیرهنش رو کنار دادم و با دقت نگاه کردم. شوکه لب زد: - هی چکار می‌کنی! با دقت نگاه کردم و گفتم: - چیزی نیست. دست روی سینه‌اش گذاشتم و با شفاگری که یونا یادم داد، کوفتگی خفیفش رو از بین بردم. صدای صاف کردن گلو اومد و مردی داد زد: - چیکار می‌کنید؟
  3. یکم به غرغرهای روشا گوش کردم؛ به قول نادین از همه ایراد می‌گرفت. اگه بهش رو می‌دادم روی همه عیب می‌گذاشت. استارتش وقتی زده می‌شد پایانش با زنگ مدرسه بود. وارد کلاس شدم. دیدم کسی سر به سرم نگذاشته. نشستم و چشم‌هام رو بستم. بخاطر همجوشی‌ها ذهنم خسته بود. یه جورایی شبیه ناظری بودم که از چند روح و چشم به زندگی نگاه کرده. نادین آروم پرسید: - سایورا‌خانم خوبی؟ چشم‌هام رو باز کردم و تایید کردم. - آره، فقط خوابم میاد. لبخند زد و روشا اومد حرف بزنه استاد اومد. یه پسر جوون بود! به همه ما نگاه کرد و دست تو جیبش کرد. کروات سیاهش رو شل‌تر کرد. پسری مو مشکی، چشم مشکی با لب‌های نه خیلی بزرگ و برجسته متناسب به صورت بود. خوشگل اون چنان نه، ولی جذاب آره بود. یه کت و شلوار هم پاش بود. دستی تو موهای سیاهش کرد و با چشم‌های خمارش گفت: - من استاد شما گارسیا هستم. از الان تمامی دروس مربوط به گیاهان، معجون سازی، درمانگری و غیره با من هستید. از نظر همه ما رو گذروند، دید خیره شدیم بهش و داریم با دقت گوش میدیم. ابرو بالا انداخت و ادامه داد: - الان سمت کتاب‌ها نمیرم تا زمانی که جناب نواسترا بگه، پس یه گیاه به شما نشون میدم، شما به خاطر می‌سپارید. میریم جنگل پیداش می کنیم زمانش هم فقط سی دقیقه هستش. همه شوکه شدن و آرتین بلند پرسید: - استاد گارسیا، چرا انقدر زمان محدود؟! استاد اخم کرد: - دقت، سریع فرض کنید تو خطر جدی و مرگ‌بار هستید؛ باید خیلی زود تو جنگل این گیاه موثر و زود تاثیر رو که همه جا رشد می‌کنه و همه بی‌خیالش هستن رو پیدا کنی. آرتین اخم کرد و غر زد: - مسخره‌است! دستم رو بالا گرفتم، اجازه داد حرف بزنم. پرسیدم: - من هم می‌تونم بیام؟ پشت میز نشست. گلدونی از غیب روی میز ظاهر شد گفت: - آره که می‌تونی، ولی به شرطی که جلو چشم باشی، دور نشی و مطمئن باش تاثیری روی نمره‌هات نمی‌ذاره. برعکس بقیه که اگه پیدا نکنند نمره کم می‌کنم. شما بخاطر محدودیت مدیر گفته آزمون‌های عملی رو نمره رو جور دیگه حساب کنم با فعالیت کلاسی و آزمون‌ها. روشا خوشحال شد و جیغ خفه و تو گلویی زد: - وای می‌تونی بیای. لبخند خوشحال زدم و دست روشا رو محکم گرفتم‌. آرتین با اخم پرسید: - چرا خانم سانترو انقدر ویژه باهاش برخورد میشه؟ میدونم ملکه آسمانه ولی مگه شعار انجمن این نیست امپراتور هم باشی، درون انجمن ثبت نام کنی یکسان رفتار میشه؟ استاد گارسیا خودکار روی میز زد: - چون آخرین نسل از تبارزادگان نور هستش و خاص‌تر از نورزادگان؛ از شما هم می‌خوام مراقب ملکه آسمان و نور باشید. بعضیا باشه گفتن ولی بقیه سکوت کردن. آرتین با اخم که دیگه خبری از لودگیش نبود با مدادش بازی کرد. پسر خوشگل و بیشتر خوشگل باحال بود. یه پسر مو قرمز با چشم‌های نارنجی روشن که درونش مثال ریشه مویی فیزوزه‌ای بود‌. لب‌هاش براق و قلوه‌ای مردونه بود، خیلی قلوه نبود ولی جذاب بود. هیکل عضلانی داشت که از زیر پیرهن‌ هم می‌شد به سیکس‌پک‌هاش نگاه کرد‌. همیشه هم دیدم سه دکمه پیرهن سفیدش بازه. یه زنجیر مشکی تو دستش بود و یه نخ قرمز دور مچ دستش. سرش رو بالا اورد، نگاهم رو گرفتم و به جای دیگه دوختم‌. استادگارسیا جفت جفت بلند می‌کرد، تا به گل خیره بشیم. آخر نوبت به ما رسید. روشا همراه پسری مو بور چشم بنفش که اسمش آسیم تکین بود رفت. بعدش نوبت من و نادین شد‌‌. سمت میز استاد رفتیم. یه گل علفی شکل شبیه شبدر، داخلش خط‌های قرمز، با دقت برسیش کردم. انگشت شستم رو روی گل زدم برگ رو بالا دادم به زیر برگ و ساختارش خیره شدم. زیر برگ اسکلت برجسته داشت، کمی گل رو فشار دادم انگشتم رو زیر بینیم گرفتم بوی تیز که به حالت سمی بود و یه ته بوی بتادین داشت. قد صاف کردم که دیدم استاد گارسیا با دقت منو داشت برسی می‌کرد و گفت: - شبیه یه کار کشته گل رو برسی کردی! همه ظاهر گل رو دیدن ولی تو تا باطن گل. بازوم رو فشار دادم و جواب دادم: - طبیعت می‌تونه هم دوست تو باشه هم دشمن؛ خلاصه‌اش هرگلی گل نیست و هر علفی هم علف نیست. روزی گلی تو رو زمین میزنه و علفی نجاتت میده. مات من شد‌. همراه نادین سمت میز‌هامون رفتیم نشستیم. جناب گارسیا خنده جذابی کرد و حرف منو روی تابلو با دست خطی خوش نوشت و گفت: - درسته تو کل آموزش منو تو دو خط به زبون اوردی. روزی ما از گل به پای علف می‌افتیم نجاتمون بده. طبیعت هم همیشه مهربون نیست. گیاه شیزوی که الان دیدید چندین مدل ازش هست پس هر علفی دارو نیست، گاهی ممکنه سم باشه و جون تو رو بگیره، پس باید بینش و درک، دقت و هوش رو بالا ببری. یه دست تو جیب کرد و آهی جذاب کشید. اصلا همه رو با جذابیتش کشته بود و گفت: - خلاصه بهتره حواس جمع باشید این چیزی نیست بخوام من به شما بگم چون فقط با تجربه تجربه و باز هم تجربه بدست میارید. من می‌تونم بگم شما فقط حفظ کنید ولی یاد گرفتنش خیلی فرق داره. باز هم همه خیره استاد بودن. خنده‌ام گرفت لعنتی با این که زیاد خوشگل نبود ولی واقعا جذاب بود‌. لحنش، نگاه خمارش دروغ چرا چشم‌های خمار کشیدش شاید نمی‌گذاشت به خوشگلیش نگاه کنیم چون تمام جذابیت و خوشگلیش رو انگار خدا رو چشم‌هاش کار کرده بود. سمت در رفت و گفت: - آسیم برو مدیر رو خبر کن دروازه باز کنه. آسیم بلند شد و رفت. استاد گارسیا با ماژیک تو دستش بازی کرد و پرسید: - نمی‌خواید سوالی بپرسید؟ روشا فورا پرسید: - چطور یه گیاه سمی رو شناسایی کنیم؟ استاد به روشا خیره شد و جواب داد: - سوال خوبی پرسیدی. دو قدم دیگه برداشت لبه میزش لم داد و پرسید: - کسی می‌تونه سوال دوستش رو جواب بده؟ دختری دستش رو بالا برد و پرسید: - هرچی زیبا‌تر باشه سمی. استاد سری با نه زیاد تکون داد و جواب داد: - ممکنه بعدی؟ آرتین با لودگی گفت: - شیره گل سفید باشه سمیه؟ استاد تک خنده زد: - احتمالا ولی صد در صد نه بعدی... دختری بلند شد و جواب داد: - بوی تند؟ استاد دستش رو به مایل تکون داد: - می‌تونه این باشه ولی گاهی بو جواب قطعی نمیده. استاد به من نگاه کرد و پرسید: - خانم سانترو شما که اون جور گیاه رو برسی کردی باید حرفی داشته باشی، درسته؟ خندیدم و سر به منفی تکون دادم. - من برای گیاه سمی حرفی ندارم. چرا؟ چون گیاه‌ها زندگی پیچیده‌ای دارند ولی می‌تونیم گاهی متوجه بشیم. تمامی بچه‌ها درست گفتن. رنگ، بو، شیره..‌. می‌تونیم به حالت حیوانات نگاه کنیم، درخشانی برگ و رنگ‌های غیر طبیعی پرداخت کنیم. ولی بازم نباید گول خورد. همون‌طور که پای تابلو گفته من رو نوشتید. طبیعت می‌تونه گیج کننده باشه. گاهی پرنده‌ها با سم سازگار هستن و می‌تونند بیان اون رو بخورن. یه گیاه سمی شاید میوه زیبا ولی سمی برای طعمه بذاره. ولی بازم و بازم... تجربه، تو تا تجربه نداشته باشی نمی‌تونی قطعی بگی این گل سمی نیست. و شاید روز یه سم با ترکیب دوز کمش با چیزی همون جون تو رو نجات بده پس باید شناخت، دید، بوید و هوشیار باشی. استاد نگاهش محکم‌تر به من چسبید. نتونستم زیر نگاه جذابش بمونم و هول کرده دست روی گوشم کشیدم. استاد خنده جذابی زد: - فکر کنم داریم به یه پژوهشگر کوچولو نزدیک میشیم. کسی که می‌شکافه درسته؟ سرخ شدم و گونه‌هام داغ کرد. خنده زیبایی زد و گفت: - همون طور که خانم سانترو گفت، سمی بودن گیاه با تجربه و تحقیق بدست میاد. پس می‌خوای عالی باشی؟ بشکاف تا وقتی چیزی رو از درون نشکافی و برسی نکنی نمی‌تونی نتیجه دلخواه بگیری. دست‌هاش رو به هم کوفت و ادامه داد: - خب مدیر اومد، کیف لازم نداریم ولی با خودتون آب بیارید تشنه نشید. مدیر همراه آسیم اومد. نگاه هرزش رو به من دوخت و لرزیدم. اخم کردم و بطری آبم رو برداشتم. یک راست نزدیک من شد و دست روی میزم گذاشت و تو صورتم گفت: - الهه‌نور، من دارم ریسک می‌کنم برای فرستادن شما حق ندارید از بچه‌ها و استادتون دور بشید متوجه شدید؟ لپم رو پر باد کردم و غر زدم: - متوجه شدم. انقدر نگاهم کرد که داشتم پشیمون می شدم برم. کلافه از من نگاه گرفت و به استاد گارسیا گفت: - خیلی مراقبش باش، الهه‌نور آخرین بازمانده از نسل نور هستش. میکال وارد کلاس شد. با گارسیا محکم دست دادن و به من نگاه کرد. نزدیکم شد و خنجری دستم داد گفت: - برگشتی پسش بده برای محافظت از خودت ببرش. خندیدم و متعجب گفتم: - دارید منو می‌ترسونید! فقط نیم ساعت یه گیاه می‌خوایم پیدا کنیم. یاد موضوع صبح که یه ژذا به من حمله کرد افتادم. خجنر رو گرفتم و میکال جواب داد: - نیم ساعته ولی همین فرصت می‌تراشه تو رو بگیرن. به خنجر نقره‌ای نگاه کردم و سر تکون دادم: - حواسم هست، دور نمیشم از استاد. مدیر کلافه وردی خوند و دروازه طوسی که از درونش جنگل معلوم بود باز کرد؛ اول استاد وارد شد و بعد ما دو نفر دونفر وارد شدیم. من و نادین آخرین نفر بودیم. خنجر و بطری آبم رو محکم‌تر تو دستم گرفتم. از دروازه رد که شدم؛ حس خنکی کردم. انگار از زیر یه نسیم خنک گذشتم. جنگل با آفتاب ملایمش، بوی گل و گیاهان، و بیشتر بویی شبیه به یاس دلم رو پیچوند و کاری به سرم اورد عمیق‌‌تر این هوای خوش رو که آفتاب به عرق و بو انداخته بودش رو نفس بکشم. استاد کنار من ایستاد. بوی خنکش با بوی طبیعت، میکس جالبی تو بینیم رو چالش زد. استاد بلند گفت: - تو دید باشید، دور نشید، شوخی تو جنگل ممنون، تحریک کردن که تو نمی‌تونی، جرات نداری، و یا بازی شجاعت این جا ممنوع. ما برای درس اومدیم نه تفریح، حالا... به سلامت سی دقیقه از الان تایم گرفته شد. به زمین نگا کردم و نادین هم کمکم کرد. لا به لای چمن‌ها گل‌های آبی ریز و حتی زرد، سفید و صورتی بود. لبخند زدم. مثل همه بچه‌ها خم شدم و تو چمن‌ها رو گشتم. هنوز پنج دقیقه نشده بود دختر و پسری فریاد زدن که پیدا کردن. نادین نیم نگاهی کرد و پوزخند زد: - گیاه رو از خونش اورده بود. همون لحظه هم استاد گارسیا گفت: - چند ساعت از چیده شدنش می‌گذره خاصیت نداره و نمره هم نداره برو باز پیدا کن. منو نادین خندیدیم. استاد با زیرکی جواب داده بود تقلبت بی فایده‌است. حدود بیست دقیقه چمن‌ها رو زیر و رو کردیم. چند نفر تونسته بودن پیدا کنند ولی من محدود بودم نمی‌تونستم جلو‌تر برم. بغ کرده به اطراف خیره شدم که تو درخت سه متر از من دور‌تر یه مرد شنل پوش رو دیدم! اومدم به استاد بگم یه نی تو دهنش گذاشت و چیزی سمت من پرتاب کرد. زمان لحظه‌ای برای من از حرکت ایستاد. سوزن سمی رو تونستم ببینم. با یه حرکت سوزن رو گرفتم‌. دستم رو بالا اورد. چشم‌هام داغ کرد. سرم رو کج کردم و سر انگشت اشاره‌ام که مثل تنفگ گرفته بودم مورمور شد و نوری طلایی بیرون زد. یک راست تیر چاکرام به جفت پاهاش خورد و از درخت افتاد. نزدیکش شدم و فورا دست روی سرش که شنل داشت گذاشتم. سه ثانیه برای همجوشی می‌خوام. تهدید، بی‌چارگی، فقر، مادر و پدر مریض بعد... فرمان فرمان و بازم فرمان بدون صورت. نعره زد و حمله کرد. دستش رو پیچوندم و روی کمرش نشستم. شنلش رو برداشتم به صورت لاغرش خیره شدم. هرکی فرمان‌های کشتن منو میده خیلی زیرک و باهوشه که خودش رو نشون نمیده. با دیدن همون گیاهی که می‌خودم کنار بازوی مرد لبخند زدم. استاد شوکه به کسی که شکار کرده بودم نگاه کرد‌. نمی‌دونم چرا نترسیده بودم و گفتم. - می‌خواست منو بکشه. استاد با دو انگشت تو گردن مرد زد و بیهوشش کرد. یهو چنان فریادی سر من زد که پرنده‌ها در رفتن. - چرا سر از خود وارد عمل میشی؟ نگفتی تو رو بکشه؟ ترسیدم و از روی مرد بلند شدم و گیاه رو کندم. همه دور ما جمع شدن که آرتین با حیرت جلو اومد به مرد نگاه کرد و گفت: - از خاندان سرزمین سیگنوس هستش! به دکمه سفید شنلش نگاه کردم تصویر قو روش بود. و آره از خانواده سیگنوس بود. مردی که می خواست منو بکشه گناهی نداشت فرمان بهش داده شده. نادین چرخوندش و دست روی سرش گذاشت و اخم کرد گفت: - بهش فرمان داده شده اگه بیدار بشه معمولا هیچی یادش نیست چون فرمان تو سرش داره کم‌رنگ میشه. شوکه شدم! نادین چقدر زود فهمید. روشا با اخم جواب داد: - خدای من! قربانی خاموش، یه مهره حرکت؛ این بازی کثیفیه. هم همه شد و هرکی یه چیزی گفت. صدای تیرکی اومد و سرم چرخید. با دیدن تریستان پشت یه درخت که جلو نمی‌اومد لبخند زدم. تبدیل به مار سیاه شد و با سرعت روی بدن من چنبره زد. همه جیغ زدن و عقب رفتن. استاد خواست برش داره فورا گفتم: - مار خودمه. سر مار رو نوازش کردم چون کنترلی روی همجوشی کردنم نداشتم تمام اطلاعاتش تو سر من اومد! خشم، نفرت، رها شدن، تاریکی و تاریکی، اژدها نمی‌تونه بشه و به تریستان حسادت شدید داره. اومدنش اتفاقیه، منو نمی‌شناسه ولی می‌دونه بوی خوبی دارم برای همین نزدیکم شده. نه این مار من نیست! تریستان نیست! نفسم بند اومد. تریستان بردار دو قلو داره! قلبم تیر کشید و با سرعت از روی خودم کندمش و پرتش کردم. خنجرم رو از غلاف بیرون اوردم. نفس نفس زدم و نگاهم کرد. خواست جلو بیاد جیغ زدم: - نیا! تریستان و تاسیان اسمش تاسیان بود. غم تو چشم‌هاش، بغض تو چشم‌هاش می‌گفت این اسم شدیداً برندازشه. صداش تو سرم دورگه پیچید: - برادرم رو می‌شناسی؟ برای همین اشتباه گرفتیم؟ فکر کردی آشنای تو هستم؟ نفس نفس‌هام بلند‌تر شد. تاریکیش خیلی از تریستان غلیظ‌تر بود. به درخت کوبیده شدم و مه سیاه با رگ‌های آبی دورش چرخید و آدم شد. دستش رو به درخت کوبید و غرش کرد: - می‌شناسیش؟ چشم‌هام رو بستم و بی‌اراده لبخند وحشتناک زدم. نترسیده بودم، از هیجان به نفس‌نفس افتاده بودم. انگار تاریکیش داشت یه چیزی از وجودم رو ارضا می‌کرد. انگشتم رو سمت دهنم بردم و گاز گرفتم. همه کار‌هام بی‌اراده خودم بود. بوی خون من گیجش کرد و تا بخواد عقب بره تو دهنش کردم‌. لرزید و شوکه شد. آروم انگشتم رو با لذت مک زد. دهنش مثل کوره داغ بود. دستم رو از دهنش بیرون اوردم و دستوری گفتم: - محافظ من شو تاسیان. ناباور زانو زد و مشتش رو به قلبش کوبید. - تا ابد وفادر ملکه‌ام می‌مونم. یهو به خودم اومدم و سرم گیج رفت! بدنم اختیار از خودش نداشت. انگار جلو‌تر از عقل من بدن من تصمیم می گرفت چیزی عمیق و عجیب تو دلم تکون خورد و بیهوش شدم. ... به اطرافم که همش سیاهی بود خیره شدم! این سیاهی فرق داشت. تاریکیش تاریک نبود باتلاق بود یه تاریکی که تو رو درونش می‌کشید. فرار کردم. دویدم... انگار دنبالمه! هرجا می‌دوم هست. دویدم، دویدم دویدم... می‌خواستم به نور برسم، نور هم فرار می کرد. تو چرخه فرار و گریز بودم.. چیزی از درون تاریکی صدام می‌کرد. انگار می‌گفت با من شو. ترس تا استخونم رسیده بود. از چی فرار می‌کردم؟ از تاریکی که درونش رو نمی تونستم ببینم و نور هم درونش حل می‌شد؟ جیغ زدم و افتادم. تاریکی که هیچی ازش نمی‌دیدم جز سیاهی منو بلعید و نور هم بلعیده شد. نعره زدم. ولی نه درد داشتم نه چیزی! تو تاریکی نشستم هیچی نمی‌تونستم ببینم. ایستادم و صدا زدم. - هی؟ هی هی هی هی هی... صدام پژواک شد. - کسی نیست؟ کسی نیست نیست نیست نیست.‌.. باز پژواک خودم. خودم رو بغل کردم. به طرز عجیبی دیگه ترس نداشتم. تو تاریکی که انگار من حکم‌رانش بودم قدم برداشتم و گفتم: - خیلی تاریکیه. نوری همه جا تابید! یه نور عادی نبود. نوری بود که با این تاریکی، می‌تونست غلبه کنه و سیاهی رو نه این که دور کنه بلکه درونش نفوذ کنه و روی من بتابه. دورم پر از نور شد و هاله خاکستری دور نور گرفت. همه جا تاریک بود، ولی راه من نه... راه من نورانی و هاله خاکستری بود. قدم‌هام رو با احتیاط برداشتم و گفتم: - این جا کجاست؟ صدای آشنایی تو سرم پیچید و بعد آشینا تو قسمت خاکستری هاله ایستاد. متعجب سوت زد. - اوه طلسمت شکسته شد! چقدر تاریکیت ترسناکه. خیلی عجیبه کنترلش رو داری. یه قدم برداشتم نور با من حرکت کرد و آشینا رو تو نور اوردم. چشم‌های کریستالیش درخشان‌تر شد و گفت: - چه حسی داری؟ سر به منفی تکون دادم. - هیچی انگار کامل شدم. انگار این محدوده منه. لبخند مرموز زد و چرخید. - من این جا اومدم تا تاریکیت به تو حمله نکنه، انگار الکی نگران شدم. یه چیزی تو دلم تکون خورد. آشینا انقدر با ادب نبود همیشه می‌خندید و برای ترسوندن من تلاش می‌کرد. برای احتیاط دست روی سر آشینا گذاشتم‌. هیچی تو سرش نبود تاریکی و تاریکی بود. سرم رو کج کردم و یه قدم عقب رفتم و گفتم: - درسته نگرانی نداره چون تو خود تاریکی هستی. برگشت نگاهم کرد. دوباره تو محدوده خاکستری قرار گرفت. نیشخند زد و حالتش عوض شد شبیه من شد. بدنش پر از جواهرات شد ولی با نگین‌های سیاه، دلخور گفت: - چرا اول نور رو آزاد کردی؟ چرا انقدر تاریکم مودبه؟ خندید، انگار صدای ذهنم رو شنید‌‌. - چرا به خودم حمله کنم؟ من می‌خوام جذبت کنم، می‌خوام منو از نور بیشتر بخوای، وقتی خشمگینی استفاده‌ام کنی. من و نور با هم طلسم شدیم درونت ولی تو اول نور و آزاد کردی، پس کی من؟ صدایی از پشت سرم که کپی خودم ولی با آرامش و گرما بود پیچید: - چون من از تهدید‌های اطراف دورش می کنم، اگه بفهمن تاریکی داره می‌کشنش. پس به من بیشتر نیاز داره تا تو. برگشتم خودم بودم با جواهر‌های نورانی روی بدنم! پشتم نور و جلوم تاریکی من هم افتاده بودم تو رنگ خاکستری! نه تاریک نه روشن. تاریکی: من تو خشم و غم، ترس و همه چی می‌تونم کمکش کنم. نور با گرمی و لطافت جواب داد: - ولی من کنترل بهتری دارم، مردم نور رو بیشتر دوست دارند. تا تاریکی خواست جواب بده گفتم: - من الان تو رنگی که هستم خوشم میاد. نه نور تو رو می خوام نه تاریکی تو. من ترکیب شما رو می‌خوام. جفتشون شوکه شدن و فورا گفتن: - اما... دستم رو بالا اوردم. - تعادل می‌خوام، جنگ درونی نمی‌خوام. اگه نمی‌تونید برای همیشه خاموش بشید. ترسیدن ولی یه چیزی درونشون تغییر کرد. نور اشک سیاه ریخت و تاریکی اشک نور و یک صدا گفتن: - ما تو رو امتحان کردیم‌. درواقع نور تاریکی بود و تاریکی نور ما از اول با هم بودیم ولی نمی‌دونسیم تو کدوم از ما رو می‌خوای. چشم هام رو بستم و لبخند زدم. - من ترکیب شما رو می‌خوام این خیلی با جفتتون رو می‌خوام فرق داره. وقتی ترکیب بشید چیزی رو می‌سازید که از خودتون قوی‌تره. تو تاریکی و نور قدم زدم‌ و حرف زدم. پژواک صدام تو نور و تاریکی چرخید. - وقتی تو نور زیادی، چشم زده میشه... ممکنه راه‌ت منحرف بشه، پس نور زیاد خوب نیست. و وقتی تو تاریکی هستی، نتونی جلو پاهات رو ببینی همون تاریکی خودت باعث سقوطتت میشه. من می‌خوام ترکیبی از شما رو داشته باشم که نه باعث سقوطم بشه نه چشم و دلم رو بزنه. جفتشون احترام گذاشتن و یک صدا گفتن: - پس ما از الان تغییر ماهیت میدیم و میشیم سایه راه تو. لبخند زدم. - بشید سایه من و از سقوطم جلوگیری کنید. هر دو با هم دست دادن و خندیدن. - تو ما رو رام کردی، پس سقوطتت هم رام می‌کنی. وقتی سقوطی به پای تو بیفته دنیا تکون می‌خوره. جفتشون دود خاکستری شدن و تو قلبم فرو رفتن. انگار قلبم بلعنده شد. نور و تاریکی رو همزمان بلعید و دورم رو به پوچی تبدیل کرد.
  4. خوبی عزیزم؟

    از خودت بهم خبر بده

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Alen

      Alen

      دستت درد نکنه 🤣 همین‌جا بودم ولی خیلی سنگین بود سایت سخت می‌اومد بالا😭

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      درست شده الان؟

    4. Alen

      Alen

      آره درست شد می‌تونم راحت برم و بیام☺️

  5. دکتر الان داره روز سختش رو می‌گذرونه. کاش می‌تونستم کمکش کنم. آمین صدام کرد و تکونی خوردم. - دانژه، چیزی شده؟ روی صندلی خودم رو آروم چپ و راست تکون دادم. - نه؛ راستی ممنون، برای کمکت. چشمک زد. سمت در رفت و دستش رو بالا اورد. - به دوستم کمک کردم. فعلا باز می‌بینمت. لبخند زدم و دست تکون دادم. - حتماً. رفتش و در رو بست. عطسه بلندی کردم، دستمال رو جلو صورتم گرفتم و بینیم رو فشار دادم. به فروشگاه و قفسه‌هاش نگاه کردم. الان بهترین فرصته تا کسی نیست صبحانه‌ام رو بخورم. ظرف غذا رو باز کردم و ساندویچم رو بیرون کشیدم. گازی به ساندویچ زدم و گوشیم زنگ خورد. درحال جویدن لقمه‌م نگاه کردم. رکسانا بود. - جانم؟ - سلامم عشق دلم. لبخند زدم. - سلام خوشگله، خوبی؟ - آره، اومدم آرایشگاه.‌ تا بریم کلیسا داییم عقد کنه. - مبارکش باشه. گاز دیگه به لقمم زدم. - عروس رو دیدم، خیلی خوشگله دانی! چشم‌هاش مثل بابای تو آبیه. خندیدم و تو سینه‌ام زدم. یکم آب خوردم و گفتم: - خوش به حال دایی جونت. خندید. - راست میگم فقط چشم‌های املی ریزه ولی بابای تو جذابه کشیده، خمار وای من غش... از بابات هم تعریف می‌کنم دلم میره. چون می‌دونستم منظور نداره گفتم: - هی، بهتره از ذهنت دورش کنی بابای من عاشق مادرمه. - من کنار مادرت که شبیه گل رُزِ من شبیه گل میمونم. قهقهه زدم. - آره مامانم واقعا خوشگله حیف من بهش نرفتم. شخصی رکسانا رو صدا کرد. رکسانا آروم گفت: - دانی من فردا میام. داییم وقتی فهمید مغازه رو به تو سپردم و مریضی، اصلاً راضی نشد بیشتر بمونم. گفت خودش با همسرش بعد عروسی خونه ما میاد. دوباره صداش کردن؛ گفت: - فعلا بای، نوبتمه. باشه گفتم و تماس رو قطع کردم. داییش واقعا مرد خوبی بود. البته وقتی می‌اومد خیلی سر به سر من می‌گذاشت. در ظرف غذام رو بستم و داروم رو خوردم. ... تا ساعت دوازده یه سره کار کردم و جزوه خوندم. آزمون داشتم. قبلاً خونده بودم ولی باید نمره خوب بیارم چون دکتر و مامان به من ایمان داشتن. بابام جراح مغز و اعصابه، دکتر جراحیِ قلبه. مامانمم متخصص بیهوشیه. نفسم رو بیرون دادم. هر سه‌شون دقیق می‌دونستن چی می‌خوان… جز من. حوصله‌ام حسابی سر رفته بود و داشتم تو گوشیم ماریو بازی می‌کردم. در فروشگاه باز شد و گیم اور شدم؛ لعنتی‌. کلافه به آمین نگاه کردم. گفت: - سلام خانم فروشنده. گوشی رو کنار گذاشتم و به صندلی تکیه دادم. - سلام، حالت چطوره؟ یه پاکت بادام زمینی برداشت. خودش اسکن کرد و حسابش کرد. گفت: - خوبم؛ خسته نیستی؟ همش پشت این صندلی‌ای؟ روی میز با انگشت‌هام ضرب گرفتم. جواب دادم: - دوستم گفت فردا میاد. پس آخرین روزه این‌جا هستم. شوکه شد و گفت: - گفتی یک هفته. سر تکون دادم. - آره، ولی چون حالم بده زودتر میاد. دستی تو موهاش کشید و گفت: - اوه! ازش خوشم اومده بود. همین باعث شد شماره‌ام رو روی برگه بنویسم و سمتش بگیرم. - بیا، گوشی خریدی... زنگ بزن. شماره رو گرفت و نیم نگاهی کرد. لبخندی زد و گفت: - این حالا یه چیزی شد؛ دیگه نمی‌ترسم بری گم کنمت. نیشخند زدم.‌ - فکر نکنم گم بشم. چون به طرز عجیبی هی داریم هم رو می‌بینیم؛ اول خون، دوم اون روز بارونی، سوم هم فروشگاه. خندید‌ و تایید کرد. - آره واقعاً من هم توش موندم. متین اومد و با همون لحن جذابش پرسید: - تو چی موندی؟ آقای آمین منو می‌پیچونی فرار می‌کنی میای اینجا؟ حضورش باز روی تنم سنگینی کرد و قلبم ریتم گرفت. آمین قهقهه زد و گفت: - این‌که هربار به شکل عجیبی هم دیگه رو می‌بینیم. متین با سر سلامی به من کرد. سر انگشت‌هام یخ زد و سلام دادم. متین خیره به من گفت: - درسته، و حس می‌کنم تو بیمارستان هم دیده بودمت. اوه! تو اعصبانیتش هم یادشه کی رو تو بیمارستان دیده و کی رو نه. پنهون نکردم و جواب دادم: - درسته تو بیمارستان از دور هم دیگه رو دیدیم. آمین دست دور گردن متین انداخت و گفت: - فردا دیگه نمیاد. متین یه سیگار روشن کرد و به زبان فارسی حرفی زد که متوجه نشدم. آمین هم جوابش رو داد. معذب روی میز قهوه‌ای دست کشیدم. متین آخر گفت: - ما می‌خوایم فردا بریم رستورانه «روزا بونور سور سِن» می‌تونی با ما بیای؟ فردا... نمی‌دونم کار دارم یا نه. آمین خیره صورتم شد. محتاط پرسیدم: - ساعت چند؟ آمین دست تو جیبش کرد و جواب داد: - حوالی هفت، نهایتاً هشت. من اجازه دارم تا نه یا ده شب بیرون باشم بیشتر نمی‌تونم. دسته صندلی رو فشار دادم و خودم رو بالا کشیدم. - باشه کاری نداشته باشم میام. فقط هوا برف و بارونیه؛ رود سن هم... متین گوشیش رو در اورد و گفت: - فردا بارش نداریم، هوا ابریه. پس یعنی در حد نم بارون یا برف داریم. سر تکون دادم. - باشه میام. متین دست آمین رو که خواست یه خوراکی برداره بخوره کشید گفت: - شماره‌ات رو برای هماهنگی میدی؟ قلبم خیلی داشت بازی در می‌اورد. - آم... به آمین دادم. آمین کاغذ شماره‌ام رو از تو جیبش در اورد به متین داد. متین به خط گوشیم تک زد. - زنگ بزن، تا راحت‌تر ما رو پیدا کنی. حرف زدن با متین از من انرژی زیادی می‌گرفت و حس‌هام رو عجیب می‌کرد. خونسرد برعکس حال درونیم گفتم: - خوبه، هماهنگ می‌کنم. فردا ساعت هفت. اسمش رو متین مشتاقی سیو کردم. با نگاه سنگینش سرم رو بالا اوردم. نگاه مشکیش اون‌قدر نافذ بود که گر گرفتم. گوشی رو تو دستم فشار دادم و آمین گفت: - بای، فردا می‌بینمت. دست یخ زده‌ام رو بالا اوردم. - بای. متین لبخند محو زد که از لبخندش چیزی درونم ریخت. از اون حس جا خوردم. در فروشگاه بسته شد و تکون خوردم. دستم روی قلبم لغزید. - الان چی شد؟ قلبم تو دهنم داشت می‌زد. یه ترس نامفهوم افتاده بود تو تنم. گوشیم رو برداشتم و به دکتر فورا زنگ زدم. سرفه کردم و با یاد آوری چشم‌های متین و لبخندش قلبم بیشتر زد. دکتر جواب داد. صدای داد و بی‌داد می‌اومد. - بله دخترم؟ قلبم رو فشار دادم و ترسیده گفتم: - دکت... دکتر قلبم خیلی بد می‌زنه… فرق داره با همیشه. سکوت کردم و سرم رو روی میز گذاشتم. دکتر نگران شد و فوراً گفت: - کجایی دانژه؟ گیج چشم‌هام رو بستم که لبخند متین تو سرم برق زد. - فروشگاه. - الان میام. لب زدم: - دکتر نمیرم! اولین باره قلبم این جوری می‌کنه. دکتر نگران گفت: - من دارم میام، نگران نباش، فقط گوشی رو قطع نکن. چشم‌هام رو بستم و لب زدم: - باید برم دانشگاه. - گور بابای دانشگاه بذار دارم میام. نکنه برای دمنوشیه که خوردم؟ نه من حرف می‌زدم نه دکتر؛ فقط گاهی صدای پوف کردنش و بوق‌های ممتد تو گوشی می‌پیچید. لعنتی چرا زدن رو تمام نمی‌کنه؟! صدای جیغ لاستیک‌ها اومد و در باز شد. هوای خنک فروشگاه رو گرفت. نفسش تند بود. نه از دویدن؛ از عجله‌ای که تو چشم‌هاش نشسته بود. مچ دستم رو با سر انگشت‌های سردش گرفت. بی‌معطلی. نگاهش روی ساعتش بود، نه روی من. - سی… سی و یک… ضربانم رو شمرد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما برای من کش اومد. سرش رو بالا آورد. - بالاست، صد و بیست و دو. گلوم خشک شده بود. لب زدم: - یعنی بده؟ - یعنی تنده. قلبم تو گوشم می‌زد و پرسیدم: - برای سرما خوردگیه؟ اخم کرد. - بخشی‌ش. مچ دستم رو ول کرد صاف ایستاد. - دانژه سرماخوردگی، قلب سالم رو مریض نمی‌کنه؛ فقط می‌تونه گولش بزنه. نفس عمیقی کشیدم. با دکتر حرف زدن تپش قلبم رو آروم کرده بود. به صورت کلافه‌اش خیره شدم و گفتم: - پس گول خوردم؟ الکی تا اینجا کشیدمت. لبخند زد و صورتم رو نوازش کرد. - خوب کردی. آب سمتم گرفت و ادامه داد: - سرماخوردی، آب و مایعات بیشتر بخور پرنسسم. بلند شدم و بی‌اختیار تو بغلش رفتم. دستش دور کمرم اومد و شقیقه‌ام رو بوسید. - جونم؟ سر به منفی تکون دادم. هنوز اون حس عجیب پا شل کن تو وجودم بود. آروم گفتم: - آزمون دارم، باید برم دانشگاه. در فروشگاه باز شد و پسری وارد شد. شبیه دکتر بود. یهو جاخوردم. برادر دکتر بود! محکم و خشک گفت: - آدرین چی شده؟ دکتر منو به سینه‌اش فشار داد و جواب داد: - تاکی‌کاردی سینوسیِ ساده‌ بود. پهلوی دکتر رو فشار دادم و معذب گفتم: - سلام. سرد و درنده نگاهم کرد. - کمتر برای آدرین ناز بیاد دختر، ممکن بود تصادف کنیم. دکتر غرش کرد: - لوکاس. لوکاس پوزخند زد و به فروشگاه نگاه کرد. - اوه، به دخترت که از یه پدر دیگه‌ست توهین شد، آدرین؟ قلبم لرزید؛ این بار نه از اون حس عجیب، بلکه از ترس و تحقیر. حتی دکتر هم متوجه تپش قلبم شد. دکتر بدون توجه به لوکاس، دستِ سردش رو زیر چونه‌ام گذاشت و گفت: - برو آزمونت رو بده دخترم. هر اتفاقی افتاد زنگم بزن. اگه می‌خوای نرو من با مدیر هماهنگ می‌کنم. زیر چشمی به لوکاس نگاه کردم؛ حسادت و خشم از نادیده گرفتنش تو چشم‌هاش برق می‌زد. آروم گفتم: - نه خوبم، میرم. فاصله گرفتم. کیف و وسایلم رو جمع کردم. با حرف لوکاس، ظرف غذام از دستم لیز خورد و افتاد زمین. - آدرین، تو الان باید بچه‌ات نهایتاً چهار تا پنج سالش باشه نه یه دانشجو. انگار دستی دور گلومم حلقه شد و فشار داد. از همون چیزی که می‌ترسیدم؛ این‌که چون من بزرگم، دکتر رو مسخره کنن جلوی من. چشم‌هام داغ کرد و قطره‌ی اشکم از روی مژه‌هام سر خورد و افتاد. دکتر خونسرد شد و با صدایی سرد جواب داد: - دانژه وقتی به دنیا اومد، من اسمش رو انتخاب کردم، لوکاس. توی همون بیمارستان، بعدِ هاکان و لیا، من دانژه رو بغل کردم. این حق رو بهت نمیدم قضاوتش کنی. دکتر ظرف غذای منو برداشت. - برو دانشگاه دانژه. با بغض به لوکاس خیره شدم. دوست داشتم سرش جیغ بزنم اما سکوت کردم.
  6. همه نگاه‌ها روی من بود، یه حس بد داشتم. انگار تو لونه هیولا بودم، قلبم تند تند می‌زد. میکال بلند شد که مدیر با اخم گفت: - خانم سانترو، هر چند برای شما سخت بود اذیتتون کردن. ولی لطفا از قدرتتون استفاده نکنید. ما ضرر زیادی دیدیم. از لباس و کیف تا نیمکت‌ها رو نابود کردید. مکث کرد و آهی کشید. - با این که سفارش کتاب دادیم ولی هفته دیگه به دست ما میرسه. مکث کرد و پیشونیش رو فشار داد ادامه داد: - هر کسی اذیت کرد شما رو به بنده یا جناب نواسترا که به ایشون اعتماد دارید، خبر بدید. خودتون اقدام نکنید که بخواد محافظ شما یا امپراتور بیاد. داشتم مثل بستنی آب می‌شدم. خفه و سنگین جواب دادم: - متوجه شدم. مدیر کریثامن با نفسی راحت جواب داد: - خیلی خوبه، می‌تونی با جناب نواسترا بری. میکال گوشه لباسم رو گرفت و با خودش از دفتر بیرون برد ولی شنیدم یکی از استاد‌های زن ناباور گفت: - مثل عروسک می‌موند باورم نمیشه همچین چیزی واقعی باشه. سرخ‌تر شدم و سرم رو پایین انداختم. میکال از تو جیبش کاغذی در اورد و سمت من گرفت. - کاری که گفتی رو کردم جواب هم داد. ایهاب خوشحال شد و برای تو نقاشی کشید. سنگینی دلم کم شد‌ و برگه رو با دست یخ کرده گرفتم. بازش کردم. با دیدن نقاشیش لبخند زدم و حالم خیلی خوب شد. یه پسر کشیده بود که یه قلب تو دستش بود و داشت گریه می‌کرد. متوجه شدم دلش برای من تنگ شده. خندیدم و گفتم: - جوابش رو زنگ تفریح می‌کشم میدم. تایید کرد و وارد کلاس شدیم. با ورودم رنگ همه پرید. حق داشتن بترسن! با اشاره میکال روی صندلیم خواستم بشینم حس بدی گرفتم. عقب عقب رفتم. میکال آروم پرسید: - چیزی شده؟ خیره نیمکتم شدم و سرم رو کج کردم روی زمین نشستم. نمی‌دونم چرا یه حس خیلی بد به میز و صندلی داشتم. همه کنجکاو و ترسیده نگاهم کردن. میکال میز و صندلیم رو نگاه کرد و گفت: - چیزی نیست. بلند شدم و خواستم بشینم. یه موجود کریه سمت من حمله ور شد. نادین با سرعت بالایی از روی نیمکت خودش پرید و خنجری تو دستش ظاهر شد. تو یه حرکت اون موجود رو کشت و روشا ناباور گفت: - یه ژذا این جا چی می‌خواست! نادین نفس عمیق کشید و به جنازه ژذا خیره شد. یه موجود سیاه با صورت برعکس بود. روی دست و بندنش هم خز سیاه داشت. نفس عمیق کشیدم و نشستم کنار ژذا و دست روی سرش گذاشتم. با روحش قبل از این که کامل بمیره همجوشی کردم. ترس نداشتم. به طور عحیبی با دیدن هیولا‌ها حالتم عجیب میشه و شیفته‌اشون میشم. زبان ژذاها تو ذهنم نشست و خاطراتش تو سرم فرو رفت. جنون، کشتار، دیوونگی، فرمان، فرمان، فرمان. آخرین فرمان این بود.« به صاحب این صندلی حمله کن و بکشش.» صدا بود، فرمان بود، تصویرش نبود. نفس عمیق کشیدم و بلند شدم. وجود تاریکیش رو با نور بلعیدم و از روی زمین و زمان پاکش کردم. توی جای خودم نشستم و گفتم: - می‌تونید درس رو شروع کنید استاد، نادین برگرد و بشین. نادین شوکه چشم گفت. میکال یه ذره نگاهم کرد و درس رو شروع کرد. تو زمان درس دادن اصلا حواسم نبود. همه فکرم راجب ژذا بود. اون فرمان، صداش خش دار و کلفت بود. تاریک بود و بی‌رحم. گوشه برگه‌ام با مداد سیاه ژذا رو به اندازه کوچیک کشیدم. با همون شکل و جزئیات، نقاشی بلد نبودم از همجوشی‌هام یاد گرفته بودم. با صدای میکال تکون سختی برداشتم. با اخم پرسید: - بیا این صورت مسئله رو حل کن. گیج به خودش و تخته نگاه کردم. بلند شدم و ماژیک رو ازش گرفتم. به مسئله نگاه کردم. جوری که مچ دستم به تابلو نخوره جواب رو نوشتم و میکال گفت: - آفرین می‌تونی بشینی. سر تکون دادم و تو جای خودم نشستم. روشا پچ زد: - عالی بودی. لبخند محو زدم. میکال یکی یکی همه رو صدا می‌کرد و انواع اقسام مسئله رو حل کردیم. با خوردن زنگ تفریح، تغذیه از تو کیفم برداشتم. یه جعبه آجیل پوست کنده هم از تو کیف برداشتم. روشا و نادین کنارم اومدن و بیرون رفتیم‌. جفتشون سکوت بودن. راستی من چرا زیاد گشنم نمیشه؟ وقتی همجوشی می‌کنم یه حس سیری می‌کنم. فقط بدی همجوشی اینه خسته و خواب آلود میشم. البته فقط برای سن‌های هزار به بالا این جوری میشم‌. سکوت سنگین داشت اذیتم می‌کرد و پرسیدم: - زنگ بعدی جادو آموزی داریم؟ روشا نفسش رو محکم بیرون داد و بلند گفت: - وای دیگه داشتم می‌مردم از حرف نزدن! نه گیاه آموزی داریم ما یاد می‌گیریم تو طبیعت چطور وقتی زخمی شدیم خودمون رو با طبیعت خوب کنیم‌. زنگ دوم همیشه همین رو داریم. آهانی کردم و نادین ادامه حرف روشا رو داد: - زنگ سوم هم جادو آموزی داریم، زنگ چهارم آموزش موسیقی با استاد کلاره. الان دیگه کاملا متوجه شدم. روشا با هیجان گفت: - تو توی کلاس اون دژا رو که از تاریکی به وجود اومده بود رو پاک سازی کردی. کاری که یه تبارزاده وقتی بود برای ما انجام می‌داد. آجیل تو دهنم ریختم. تازه قدرتش رو یاد گرفته بودم، تو ذهن امپراتور بود چطور این کار رو انجام بدم. بهشون لبخند زدم و روشا متفکر پرسید: - تو هم با ما میای؟ زنگ بعدی گفتن میرم دشت تمرین تو طبیعت. اخم‌هام تو هم رفت و دیگه آجیل خوردن کیف نداد. در آجیل رو بستم و غر زدم: - باید ببینم مدیر چی مگه. نادین غرش کرد: - این جوری نمی‌تونی تجربه کسب کنی اگه مدیر نذاره بیای، ما گفتیم مراقب شما هستیم. روشا هم اخم کرد و دست به سینه شد. آرتین با نیش باز از کنار ما رد شد و احترام خنده داری گذاشت. پنج‌تا پسر و سه تا دختر هم کنارش بودن. چندتا از بچه‌ها برای کلاس ما نبودن و خندیدن‌ ولی اونایی که برای کلاس ما بودن وحشت کردن. خندیدم و سر تکون دادم. ابرو بالا انداخت و پوزخند زد. روشا عصبی توپید: - چقدر کثافته، فکر می‌کنه با ظاهر خوشگلش همه چی داره. آرتین پسر شاه عناصره. خود آرتین هفت عنصر داره و عنصر اصیلش آتشه. تو حافظه امپراتور شاه لئو رو دیده بودم. پس آرتین ولیعهده عناصر هستش! هفت عنصر باحاله. چقدر هم دورش شلوغه، برعکس من که همه وحشت دارند و نسل نفرین شده می‌بینند.
  7. می‌زنم صدات اگه باشی تو‌ دور از من

    همه‌جوره پیشتم تو رو نگیرن از من

    زمونه بد تا کرد.... دلم رو از جا کند

    ❤️‍🩹👣🥀

    1. ZintkropDaf

      ZintkropDaf

      [url=https://misticheskaya-sila-skorpiona.skorpion-znak.ru/scorpio-in-love-the-energy-of-attraction-7535463/]Suspicious yet? Alright, witness the madness right on this link[/url]
  8. ... با نگاه سنگینی چشم‌هام رو باز کردم. با دیدن رائودین یکه خوردم، به دیوار تکیه داده بود. نگاهش یه چیزی داشت، نمی دونستم چیه ولی عجبب بود. لب‌هام تکون خورد و صدام خش‌دار بیرون اومد: - چیزی شده؟ نفسش رو بیرون داد و به پشت سرم خیره شد. ناخداگاه چرخیدم و من هم نگاه کردم. امپراتور تیوان با فاصله از من خوابیده بود. برگشتم به رائودین نگاه کنم ولی نبود. اخم کردم و دست روی پیشونیم گذاشتم. تیوان با چشم‌های بسته پرسید: - خوب خوابیدی؟ تا بینی زیر پتو رفتم و گفتم: - بله، ممنون. برگشت و لبخندی زد. - پری‌ها برای تو غذا درست کردن. فقط نگاهش کردم. آروم تو پیشونیم زد: - پاشو کوچولو باید غذا بخوری. اخم کردم و جنین‌وار تو خودم فرو رفتم و خفه زیر پتو جواب دادم: - من کوچولو نیستم. دیدم جواب نداد. از زیر پتو نگاهش کردم. خندید و با یه خیز از روی پتو بغلم کرد. - همیشه برای من کوچولو هستی. حس بدی از بغلش نگرفتم و به جاش لبخند زدم. دستم رو بالا اوردم و روی سرش گذاشتم و با روحش هم جوشی کردم‌. با اتصال ذهنش، اطلاعات درون روحم، کپی و کاشته شد. انگار که داشتم خودم تجربه‌اش می کردم. غم، سرگردونی، عشق، عشق به من، دوست صمیمی تریستان بودن، آرامش، راجب پری‌ها، قدرت‌هاش، زمان شکستنش... همه چی تو ذهنم پر شد و چشم‌هام سنگین شد. وقتی سرم پر از اطلاعات می‌شد از سنگینی زیاد مغزم خوابم می‌گرفت. چشم‌هام رو به سختی باز گذاشتم. خیلی خیلی خسته شده بودم. ولی چیز‌های مفیدی فهمیدم‌. مثل قانون آسمان، زبان پری‌ها، ورد پری‌ها، ورد‌های آسمانی... خیلی چیز‌ها یاد گرفته بودم. حتی راجب انگشتری که هدیه داد فهمیدم چطوری تو انبار انگشتر وسیله بذارم. روی تاجش دست کشیدم و به آرومی انگشت‌هام سر خورد و روی صورتش اومد. چشم‌هاش با نفس لرزون بسته شد. من خاطراتش با زن قبلیش هم دیدم. زندگیشون خیلی زندگی نبود، بخاطر سیاست ازدواج کرده بود. ولی در کل انگشت شمار با هم بودن مثلا هفت بار. وقتی آشالان بدنیا میاد دیگه با هم نبودن. در آخر روزی هم همسرش کشته میشه! زنش بهش اعتراف می‌کنه عاشق یکی دیگه بوده و چون امپراتور بوده می‌ترسیده نظر مخالف داشته باشه و دستور بده خودش و عشقش رو بکشن. اون روز تیوان ضربه بدی می‌خوره و با کسی تو رابطه نمیره. دستم لرزون به گونه‌اش رسید. چشم‌هام بسته شد و دوباره به خواب رفتم. ... با صدای داد و فریاد‌ها بیدار شدم و خسته و کوفته نگاهشون کردم. تریستان و تیوان داشتن داد و بی‌داد می‌کردن‌. خمار خواب به دعواشون گوش کردم. - تیوان داری دیونه‌ام می‌کنی، بزنم تو دهنت؟ بگو چکارش کردی یه کله تا الان خوابه؟ از چیزی ترسیده؟ تیوان کلافه گفت: - نه خودش گفت منو بیار پیش پری‌ها، بعد فکر کرد رائودین کسیه که گذاشتتش زیر درخت انسان‌ها، با همین حال خوابید بعد دوباره بیدار شد ولی انگار داشت خواب می‌دید ولی بنظرم هوشیار بود... چون تاج منو و با صورتم نوازش کرد خوابش رفت. تریستان نعره زنان گفت: - رائودین که نمی‌تونه از فانوسش ده دقیقه هم فاصله بگیره؟ تیوان کفری تو بازو تریستان زد: - حنجره پاره کردی، من کنارتم می‌شنوم. خسته و بی‌حال نشستم و گفتم: - مگه چقدر خواب بودم؟ جفتشون برگشتن و نگاهم کردن. تریستان نگاهم کرد و وسط پیشونیش رو خاروند. تیوان لبخند زد و گفت: - صبحه یه روز کامل رو خواب بودی. یک ساعت هم از مدرسه‌ات گذشته و مدیر مدرسه هم شخصاً دنبالت اومده. بلند شدم و تلو تلو خوردم. خواستم از تخت بیفتم تریستان بغلم کرد. سرم رو تو گردنش کردم و نالیدم: - میشه حمامم بدی؟ سرد جواب داد: - نه. پوفی کشیدم و هولش دادم. سمت حمام رفتم و خسته خودم رو کشوندم. به تریستان اعتماد داشتم. چون دیدم نگاهش رو، ذهنش رو ،حتی روحش رو دیدم. اون اصلا بجز خون من که دیونه‌اشه، کاری به چیزی و جایی نداره. لباس‌هام رو در اوردم و زیر دوش آب رفتم، دوش گرفتم. بعد حمام که کمی از خستگیم کم کرد بیرون اومدم. لباس مدرسه‌ام رو پوشیدم و با موهای خیس بیرون اومدم. تریستان نزدیکم شد و موهام رو با قدرتش خشک کرد و شونه زد. بعد هم کل موهای منو بافت و بست. صورتم رو تو قاب دست‌هاش گرفت. اخم‌هاش تو هم بود و گفت: - اگه حالت خوب نیست امروز مدرسه نرو. سر تکون دادم. - می‌خوام برم. تو سینه‌اش زدم و هولش دادم، کیفم رو پوشیدم. اومدم برم دست روی سینه‌اش گذاشت و گفت: - خودم می‌برمت. ایستادم و سر تکون دادم. تا بیام بفهمم چی‌شده مه سیاه دورم پیچید و وقتی مه از بین رفت و من تو دفتر مدیر ظاهر شدم. صدای ترسناک تریستان از پشت سرم شنیده شد. - تحویلت، این بار فقط فرصت میدم. مدیر وحشت زده به تریستان پشت سرم نگاه کرد. میکال و چندین معلم و استاد دیگه هم بود. مدیر ترسیده سر تکون داد: - حتما حتما اصلا نمی‌ذارم پشیمون بشید. تریستان سر منو بوسید و گفت: - مراقب خودت باش سرورم. سر تکون دادم و با مه سیاه غیبش زد. معذب به همه نگاه کردم.
  9. ماشین رو به حرکت درآوردم که چشمم به جعبه‌ای روی صندلی عقب افتاد! یه فلاکس هم کنارش بود. لبخندی زدم و قلبم آرامش گرفت. مامان برای من صبحانه و دمنوش گذاشته بود. ماشین رو روبه روی فروشگاه پارک کردم. خمیازه‌ای کشیدم و دمنوش و ظرف غذای صبحانه‌ام رو از صندلی عقب برداشتم. پیاده شدم و در فروشگاه رو باز کردم. یهو از پشت، صدای آشنایی گفت: - دانژه؟ فوراً چرخیدم؛ آمین بود. یخ‌زده با تن لرزون داشت نگاهم می‌کرد. دهنم باز موند و گفتم: - آمین! چیزی شده؟ خندید و سر به نفی تکون داد. - شنیدم متین گفته یک هفته این‌جا کار می‌کنی و مریضی. اوه؛ این پسر بدجور گیرداده! لبخند مودبانه زدم. - بله سرماخوردم و قراره جای دوستم این‌جا باشم. کمکم کرد و با هم در فروشگاه رو باز کردیم. همراهم داخل اومد و گفت: - خیلی منتظر بودم زنگ بزنی. بی‌اختیار پشت سرش رو نگاه کردم؛ متین نبود. موقعیت رو خوب دونستم و گفتم: - چرا منتظر تماس من هستی؟ اگه فکر می‌کنی مدیونی، بابت خون دادنه. گوشم رو فشار دادم و ادامه دادم: - اصلاً نباش، هر کی هم جا من بود خون می‌داد. دست تو جیبش کرد و به جای دیگه نگاه کرد‌. فکر کنم از حرفم ناراحت شده بود. چند ثانیه مکث کرد، نفسش رو آهسته بیرون داد. صداش گرفته شد و گفت: - درسته؛ اما برای خون نیست. شایدم خون، یه دلیل باشه نزدیکت بشم. برگشت، تو چشم‌هام خیره شد و ادامه داد: - خودمم متوجه نمیشم چرا پیگیرتم. دستم پشت گردنم رفت؛ جا خوردم... خودش هم متوجه نیست؟ مگه میشه، اصلا مگه شدنیه؟! گیج پرسیدم: - متوجه نمیشم. لبخندی زد و زمزمه کرد. - میشه سختش نکنی؟ من هیچ انتظاری ندارم. اصلا شاید قسمت بوده من تا دم مرگ برم تو نجاتم بدی. بی‌اراده قهقهه زدم و به سرفه افتادم. روی صندلیم نشستم و پیچوندمش. - باشه؛ اما اول خودت گوشی بخر، بعد بیا شماره خودت رو بده، نه برادرت رو. لبخند زد و دست روی میز گذاشت. خم شد تو چشم‌هام نگاه کرد و گفت: - یعنی گوشی بگیرم شمارت رو میدی؟ تایید کردم و برای خودم دمنوش ریختم. تو لیوان یک‌بار مصرف هم برای آمین ریختم. - آره، تو بخر، بیا شماره خودت رو بده. جدی شدم و تیز ادامه دادم: - اما اگه از دوستی فرا‌تر رفتی یا بخوای بری، چه حالا چه در آینده، بهتره عقب بکشی. چون پدر من روی این چیزا خیلی خط قرمز داره. آمین قهقهه زد و دمنوشش رو خورد. - مطمئن باش. چون مطمئنم علاقه‌م از روی عاشقی نیست. ازت خوشم اومده یه رفاقت ساده. یکم نگاهش کردم. شاید راست می‌گفت، چون با این که خیلی صمیمی رفتار می‌کرد اما حس بد ازش نمی‌گرفتم. خوشگل بود؛ حتی از متین هم بیشتر. اخم کردم. چرا با اون همش مقاسیه‌ش می‌کنم. یه جرعه دمنوش خوردم و برای منحرف ذهنم پرسیدم: - نزدیک اینجا هستید؟ سر تکون داد. - آره، خونه‌مون یه کوچه بالاتره؛ بلوک «C»، طبقه چهارم، واحد ۴۰۱. اوه منطقه «c»، پس مرفه هستن. کنجکاو‌تر پرسیدم: - شما فرانسوی نیستید؟ لیوان رو تو سطل آشغال انداخت. - ایرانی هستیم. تو دانشگاه چندتا ایرانی داشتیم؛ زبون سختی داشتن‌ و من هیچی نمی‌فهمیدم. لبخند زدم و گفتم: - خیلی خوبه. جواب لبخندم رو داد و پرسید: - تو چی؟ برای یه فرانسوی بودن خیلی خاصی. قهقهه زدم و سر تکون دادم. - آره، چون من دورگه استانبول و فرانسه هستم. حیرت زده گفت: - این یه ترکیب خاص میشه! سر تکون دادم و به خودم اشاره کردم. - آره همش بزنی این‌جوری میشه. چشم‌هاش گشاد شد و یهو جوری قهقهه زد که باخنده‌اش خنده‌ام گرفت. بخاطر خنده گلوم سوزش گرفت و به سرفه افتادم. خندون پشت کمرم زد. دستش رو گرفتم و پس زدم. سعی کردم خنده‌ام رو کنترل کنم و گفتم: - مسخره مگه چیزی تو گلوم پریده؟ متفکر جواب داد: - نمی‌دونم معمولاً سرفه می‌کنند پشت کمر می‌زنند‌. از خنده شکمم سفت و دردناک شده بود. در باز شد و سرم رو چرخوندم. مشتری بود. با عجله سمت قفسه‌های بهداشتی رفت. آمین نیم نگاهیم کرد و گفت: - من هم برم الان متین میاد. تا ساعت چند فروشگاه بازه؟ پا رو پا انداختم. با دستم عدد رو بالا اوردم. - تا چهارده، بعد میرم دانشگاه. گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دکتر بود. فوراً اتصال رو زدم. ـ دکتر؟ خندید.‌ - آروم! شرمنده خوشگل من قطع کردم. دستم مشت شد. دیگه خنده رو لبم نبود. صدای بوسی که قبلا شنیدم تو سرم پیچید و چیزی ته گلوم رو فشار داد. - اون کی بود دکتر؟ همون... همون که بوسیدت و بوسیدیش؟ قهقهه زد و گفت: - جداً؛ می‌خوای بدونی؟ غر زدم. خنده‌اش بیشتر شد. - باشه باشه، خواهرم بود. دهنم باز موند و چهار انگشتم رو روی میز فشار دادم. مشتری جلو اومد و وسایلش داد حساب کنم. آمین کنارم ایستاد و خودش انجام داد. به عنوان تشکر شونه‌اش رو فشار دادم و گفتم: - دکتر، خواهرت؛ یعنی آشتی کردید؟ صدای دکتر گرفته شد. - نه، گفت پدرم حالش خوب نیست. دانژه من میرم خونه پدرم و احتمالاً شبش هم بیام دنبال شما. می‌خوام هر جور شده خانوادم رو راضی کنم. دستم از روی شونه آمین سر خورد. دکتر ناراحته؟ انگار غمش همه وجود من رو هم گرفت و گفتم: - اصلا نگران نباش. هرجور می‌دونی درسته انجامش بده. - باشه ببینم چی میشه، خبرت می‌کنم. مشتری رفت و آمین لبه میز نشست نگاهم کرد. لبخند محوی بهش زدم و جواب دکتر رو دادم: - باشه منتظرم. گوشی رو قطع کردم و تو مشتم فشارش دادم.
  10. سیگار میان دستانم می‌سوزد و دود میان لب‌هایم گم می‌شود. لعنتی… زمانی فکر می‌کردم همین چند پک می تواند مرا آرام کند، اما حالا حتی سیگار هم حریف آشوبِ دلم نیست. قلبم بی‌تو آشفته‌حال است؛ مثل خانه‌ای که چراغ‌هایش روشن مانده اما کسی در آن نیست. ثانیه‌ها کند راه می‌روند، دقیقه‌ها روی سینه‌ام می‌نشینند، و زمان… آه دلبرِ من زمان از وقتی تو رفته‌ای دیگر معنا ندارد. نه می‌گذرد، نه می‌ایستد، فقط مرا با خودش می‌کِشد. و من میان دود، میان خاطره، میان نبودنت گیر افتاده‌ام؛ بی‌آرامش، بی‌قرار، بی‌تو.
  11. حال و روزم را ببین، بی‌تو دگر گفتنی نیست. نمازِ صبحم با بغض یکی‌ست. حرف‌هایم بوی شادی نمی‌دهند؛ مزه‌ی شیرین در دهانم تلخ‌تر از زهر است. می‌شود برگردی؟ یک‌بار بگذار باز موهایت را لمس کنم و میانش نفس بکشم.
  12. با سوزش دستم رشته خاطراتم پاره شد. به چشم‌های آبیِ دکتر خیره شدم. فهمید دردم اومده دستم رو بوسید. - الان خوب میشه. جبهه گرفتم. - بچه نیستم. شونه بالا انداخت. - برای من هنوز همون بچه شیطون خراب‌کاری. سرم رو به بالا گیر داد تا راحت قطره‌ها بره. مامان هم سوپ به من داد و گفت: - خودم فردا جای تو میرم فروشگاه. این جوری بد قول هم نمیشی. چشم‌هام رو مالیدم‌. - نه خودم میرم. فردا هم مطمئنم خوبم. قاشق رو هول داد تو دهنم. جیغ زدم: - مامان! - درد. دکتر سرنگی تو سرمم خالی کرد. - لیا، آروم باش. دانژه فقط مسئولیت‌پذیزه. مامان تندتند سوپ تو دهنم گذاشت. - پس مریضیش چی؟ دکتر زهر خودش رو ریخت. - الان برای حرف زدن از مریضی مسخره‌ست. مامان متوجه حرف دکتر شد و دلخور نگاهش کرد. من هم به دکتر خیره شدم. - می‌خواید سر یه موضوع بی‌اهمیت بحث کنید؟ دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفت؛ اما صداش رو شنیدم. - شاید. چشم‌هام گشاد شد. مامان هم آخرین قاشق رو به خوردم داد‌. خواست بره دستش رو گرفتم. - مامان تو اجبارم نکردی. خودم تصمیم گرفتم؛ مطمئن باش. مامان پیشونیم رو بوسید. - نگران نباش، استراحت کن. رفتش رو در رو آروم بست. با نگرانی که دکتر مامانم رو دعوا نکنه خوابم رفت. ... با زنگ گوشیم، خسته پلک‌های سنگینم رو باز کردم. نمی‌خواستم برم؛ فروشگاه هم رکسانا به من سپرده. از روی تخت با اجبار پایین اومدم. در اتاقم آروم باز شد. مامان وقتی دید بیدارم لبخند زد. - پس می‌خوای بری؟ سرتکون دادم. لباس‌هام رو با یه شلوار جین مشکی و یه کاپشن چرم عوض کردم. مامان به صورتم اشاره کرد. - برو یه آب بزن. به سقف خیره شدم و دست روی چشم‌هام گذاشتم. فکر شستن صورتم و لرز بعدش، اخم به چهره‌ام آورد؛ اما مقاومت نکردم. رفتم دست و صورتم رو شستم. سرمام شد و خودم رو بغل کردم. کیف و وسایلم رو برداشتم گفتم: - دکتر رفت سرکار؟ آهی کشید. - آره رفت، دانژه کی می‌خوای پدر صداش کنی؟ دست‌های بی‌حس شده‌ام رو تو جیبم کردم و نفسم رو بیرون دادم. - من رفتم. از اتاق بیرون زدم. داد زد: - دانژه مگه آدرین رو قبول نداری؟ وسط پله‌ها ایستادم. حرفش خیلی زور می‌گفت. با گلو درد گفتم: - دارم، ولی پدر گفتن راحت نیست. دستم رو روی غبغبه‌ام فشار دادم بلکه درد مثل شیشه گلوم رو خش نده. صدای قدم‌های مامان پشت سرم شنیده شد. - چرا راحت نیست؟ پله رو برای نیفتادنم از سر ضعف گرفتم. - ما زمانی اسم پدر رو یاد می‌گیریم که تو شکم مادریم. پدر حس شدنیه نه صدا شدنی. مکث کردم. آروم‌تر ادامه دادم: - دکتر برای من به اندازه بابای خودم عزیزه و دوستش دارم. پس راحتی منو با یه اسم نگیر. دیگه منتظر حرفی نشدم. از خونه بیرون زدم. نگهبان ماشین منو روشن کرده بود و گفت: - خانم مادرتون درخواست کردن ماشین رو برای شما گرم کنم. بخار از میون لب‌هام بیرون زد. - ممنون. سوار ماشین گرم شدم. راه فروشگاه رو در پیش گرفتم. بارش کم‌تر بود؛ کارکنان داشتن برف‌روبی و نمک پاشی می‌کردن. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم. دکتر بود. - سلام دکتر؟ - سلام، حالت چطوره؟ ولوم آهنگ رو پایین اوردم. - از دیروز بهترم. صدای نازک زنی اومد. - آدرین، هستی؟ اخم کردم. کسی دکتر رو بجز مامانم آدرین صدا نمی‌کرد. مشکوک صداش زدم. - دکتر؟ صدای بوس ا‌ومد. فرمون رو به چپ چرخوندم و گوشه جاده رو ترمز زدم. دکتر جواب بوسش داد و گفت: - دانژه بعد زنگت می‌زنم. قطع کرد. جداً گوشی رو روی من قطع کرد؟ اون زن کی بود؟ گوشی رو تو دستم فشار دادم. حس بدی همه وجودم رو گرفت. سرم رو تکون دادم. - نه؛ دکتر همچین کاری نمی‌کنه. به گوشی خیره شدم. بهتره برم فروشگاه؛ بعد از زبون خودش بشنوم اون زن کی بوده.
  13. میکال نزدیک شد و وردی خوند تمام خاک و کرم حتی قورباغه‌ها وارد دروازه‌ای شدن و وسایل من تمیز شد. کیفم رو برداشتم و از کلاس خواستم بیرون بزنم که مدیر با اخم گفت: - بذار به خانواده‌ات زنگ بزنم. پشت سر مدیر امپراتور همراه تریستان ظاهر شد. با دیدن تریستان ترسیدم. همونی که می‌دونستم شد و ترسناک گفت: - تیوان؟ این جوری گفتی این انجمن خوبه و از ملکه من مراقبت می‌کنند؟ امپراتور دست روی پیشونیش گذاشت. - بچه هستن، پیش می... تریستان غرش کرد. کل مدرسه چنان لرزید که دیوار رو گرفتم. تریستان جلوی دو تا دختر ایستاد. هیچ کس نفهمید چطور جلوی اون دوتا دختر ظاهر شده، اما من که باهاش یک ساله دارم مبارزه می‌کنم دیگه می تونم تا حدی بخونمش. شمشیرش ظاهر شد و لرزه به جونم افتاد‌. خواست جفت دخترا رو بکشه! خون تو رگ‌هام خشک شد و جیغ زدم: - نه؛ بهت دستور میدم. شمشیر بزرگ تریستان وسط هوا خشک شد. با قدم‌های محکم سمتش رفتم. دستش رو گرفتم و گفتم: - بیا بریم، خستمه می‌خوام خونه برم. برگشت و ترسناک با چشم‌های سبز درخشان نگاهم کرد. هنوز عصبی بود، ترسیدم و سرم رو پایین انداختم. شمشیر تو دستش ناپدید شد. پوفی بلند کشید و از کنارم رد شد: - این بار می‌گذرم سری بعد می‌کشم. لرزیدم و خواستم دنبالش برم غیب شد! جو متشنج و سنگین شده بود. امپراتور نزدیکم شد و گفت: - بیا ببرمت خونه، انقدر عصبیه که باز منو می‌کشه این بار بدون برگشت. مدیر معذب گفت: - امپراتور من.‌.. امپراتور سرد شد و ترسناک‌تر از تریستان جوری حرف زد که انجمن دوباره به خودش لرزید: - گند زدی. میکال نگران گفت: - مراقب خودت باش، باهاش بحث نکن، فردا منتظرتم. سر تکون دادم و همراه امپراتور رفتم. امپراتور نیم نگاهی به من کرد‌. لبخند مهربون زد و پرسید: - اذیت شدی؟ واقعا روز بدی بود و گفتم: - چون سانترو هستم، همه از من بدشون میاد‌. اخم کرد و آهی کشید. - نمی‌تونم افکار بعضی‌ها رو تغییر بدم، ولی تو می‌تونی. پوزخند زدم. - برای افکار مردم زندگی نمی‌کنم. من هرچقدر خوب باشم؛ حتی عطردار، وقتی لق بزنم یا پژمرده بشم منو می‌چینند. برای خودم زندگی می‌کنم‌. چون هیچ‌کس با من مثل من نیست. کسی که پشتم رو خالی نمی‌کنه فقط خودم هستم. از محوطه قصر بیرون زدیم و تایید کرد. سکوت کرد و به اطراف خیره شد. بالاخره آروم گفت: - به قصر من میای، یا میری خونه خودت؟ ایستادم، خودش هم ایستاد و پرسیدم: - می‌تونم تو اون اتاقی که پری داشت بیام؟ خشکش زد و بدون نگاه به من پرسید: - برای چی؟ شونه بالا انداختم. - همین‌جوری. دست روی شونه‌ام گذاشت. نوری درخشید، وقتی نور رفت ما تو همون اتاق، یه سمت تمام شیشه بودیم. پری‌ها نبودن! گیج به اتاق نگاه کردم. پس کجا رفتن؟ کیفم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. امپراتور تیوان سمت فانوس لاله رفت و زنگ زیرش رو زد. دو تا پری که یکیش همون پری تماما آبی درخشان بود و گفت: - امپراتورم؟ امپراتور به پری اشاره کرد. - اسمش رائودین ایزد پری‌ها هستش. خشکم زد و لب زدم: - ایزد! رائودین با اخم جواب داد: - اشتباهه من یه نیمه ایزدم و کاملا ایزد نیستم ملکه آسمان. امپراتور تیوان سر تکون داد و به پری دوم اشاره کرد: - ملکه پری‌ها الیکا. سر تکون دادم. یه پری بانمک چشم صورتی و مو رزگلدی بود. لبه تخت نشستم و به رائودین خیره شدم. چشم‌های آبیش حس‌می‌کردم آشناست شبیه همون کسی که تو ذهن تریستان بود و سبدی نوزادی که من بودم رو زیر درخت گذاشت. می‌دونم، دارم به همجوشی اعتیاد پیدا می‌کنم ولی واقعا لازم داشتم. بلند شدم و نزدیک رائودین شدم‌. خواستم دست روی سرش بذارم بدنش بزرگ شد و قدش از من بلند‌تر و گفت: - نمی‌ذارم کسی بجز امپراتورم به من دست بزنه. چشم‌هام رو بستم و زمزمه کردم: - تو منو زیر درخت انسان‌ها گذاشتی؟ هولم داد و روی تخت پرت شدم. تیز نگاهم کرد: - متوجه منظورت نمیشم. سرم رو درون تشک تخت فشار دادم. امپراتور با اخم پرسید: - یعنی چی زیر درخت انسا‌ن‌ها تو رو گذاشته؟ رائودین اصلا نمی‌تونه از فانوس پری‌ها دور بشه. بازم اشتباه کردم؟ ولی چشم‌هاش آشنا می‌زد. روتختی رو تو مشتم فشار دادم و لب زدم: - شرمنده اشتباه گرفتم. نشستم و تلخ به امپراتور گفتم: - می‌تونم این جا بخوابم؟ امپراتور سریع بلند شد و تایید کرد. - آره می‌تونی. چهار دست و پا خودم رو بالا کشیدم. سرم رو روی بالشت سفید گذاشتم و چشم‌هام رو بستم. امپراتور گیج پرسید: - تو توی دنیای انسان‌ها بودی؟ چشم‌بسته لب زدم: - آره. حیرت تو صداش موج زد و شوکه گفت: - امکان نداره! تنها کسی که می‌تونه برای دنیای انسان‌ها دروازه باز کنه پادشاه آکیلا هستش، با اجازه‌اش مامور‌هاش هم می‌تونند. چون آکیلا شاه‌شاهان آییندرا و زمین هستش. هیچ کدوم از ما آسمانی‌ها نمی‌تونسم دروازه‌ای به زمین انسان‌ها باز کنیم. چشم‌هام رو نیمه باز کردم و لب زدم: - فقط آکیلا می‌تونه؟ چرا وقتی به خانواده‌ام تا میام نزدیک بشم... اسم آکیلا مثل سد جلو میاد؟ اون مرد ترسناک مگه چقدر قدرتمنده؟ امپراتور تیوان لبخند زد و زمزمه کرد: - شایعه شده آکیلا یه ایزده‌. در زمان‌های خیلی دور دو برادر به دنیا میان. اولی با چشم‌های خاکستری روشن بدنیا اومد. دومی با چشم‌های بسته. وقتی بدنیا میاد مادرش به شکل عجیبی خشک میشه. بدون خون، بدون مانا، بدون زندگی. اون زن به رنگ قهوه‌‌ای خاکی خشک در میاد. گوشتی که دیگه نبود و پوست به استخون مادر چسبیده بود. اولی موهاش تماما مشکی بود. دومی هم سفید. پس اسم‌هاشون آکیرا و آکیلا شد. آکیلا بزرگ می‌شد ولی هر روز عجیب‌تر و ترسناک‌تر‌ می‌شد. آکیرا عادی بود ولی فهمیدیم یه اژدهاست. یه اژدهای غیرعادی، یه اژدهای تاریک... نه تاریکی پلیدی، بلکه بلعنده تاریکی بود. هرچی سیاهی رو جذب می‌کرد از خودش دور می‌شد و کاملا تو فرم اژدها داشت می‌موند. نفسش رو عمیق بیرون داد و انگار داشت اون لحظه رو می‌دید چشم‌هاش غمگین شد و گفت: - با نوه من طناز ازدواج کرد و تریستان بدنیا اومد. ولی آکیلا هم‌چنان هیچی ازش نمی‌دونستیم و به رسمیت پادشاه پادشاهان نام گذاری شد. تا روزی که بعد از مقامش، چشم‌هاش تو سن بیست و سه سالگی باز شد. چشم‌هاش خونین بود، سرخ و خونی. همه‌ترسیده بودن و حکومت جدید رو آکیلا بنا کرد. هنوز به طرز عجیبی ناشناخته‌است. چه جالب بود داستانش! داستان دو برادر دو قلو‌! با همه این‌ها باز هم من از آکیلا می‌ترسیدم. خمیازه‌ای کشیدم و چشم‌هام سنگین‌تر شد و گفتم: - جالب بود. جالب بود ولی منو به پدر و مادرم نرسوند. چشم‌هام رو بستم و خوابم رفت.
  14. روشا و نادین تو سکوت و رنگ پریده همراهم اومدن. میدونم با دیدن خاکستر شدن سینی و بشقاب کیک و چنگال ترسیدن‌، کاری هم برای ترسشون نمی‌تونستم بکنم. آهی کشیدم و وارد کلاس شدم. همه داشتن یکی یکی می‌اومدن. به کیفم که اشتباهی گذاشته شده بود خیره شدم. معلومه تکون خورده. نمی‌خواستم خودم در کیف رو باز کنم. برای همین به نادین اشاره کردم‌. - بیا در کیف منو باز کن. نادین کیفم رو بی‌حرف برداشت و بازش کرد. همون لحظه دیدم وسایلم پر از کرم خاکی شدن. نادین هم شوکه به داخل کیف من خیره شد. که پر از خاک و کرم بود. به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. روشا فریاد زد: - کار کیه؟ نادین ترسناک شد و دندون‌های نیش گرگیش بیرون زد و غرش کرد: - به چه حقی با ملکه این کار رو.‌.. دست روی دست نادین گذاشتم‌. - آروم باش. تکون سختی برداشت. بدنش به حالت عادی برگشت و نگاهم کرد. در کشاب رو باز کردم تا کتا‌ب‌هام رو تمیز کنم توش بذارم؛ بعد برم کیفم رو بتکونم، اما تا در کشاب صندلیم رو باز کردم. یه قورباغه روی من افتاد. درون کشاب سه تا قورباغه بود! همه دخترا جیغ زدن. فکر نکنم بتونم آروم بمونم. میکال وارد کلاس شد، با دیدن جو متشنج به من و کیفم نگاه کرد. چشم‌هام رو بستم و آروم جوری که کسی این کار رو کرده بشنوه. - شوخی بامزه‌ای بود. من بازی دوست دارم ولی وقتی شورش در بیاد.‌..‌ غرش کردم و بلند شدم. بدنم نورانی شد و تمام میز، صندلی کتاب، لباس همه خاکستر شد و گفتم: - نابودتون می‌کنم‌. جیغ همه بالا رفت، چون لباس تنشون هم خاکستر شده بود. روشا و نادین لباس‌هاشون دست نخورده بود و چیزیشون نشده بود. میکال اخم کرد و گفت: - کلاس تعطیله از انضباط همه کم میشه. مدیر وارد کلاس شد و با دیدن وضع کلاس شوکه شد. کنارش هم یه مرد دیگه بود. مدیر به کیف پر از خاک و کرم من، و قورباغه‌های روی میزم نگاه کرد. همون لحظه آرتین همون پسر مو سرخه هم وارد کلاس شد. با دیدن وضع کلاس که خالی شده بود و تنها صندلی من وجود داشت دهنش باز موند‌. مدیر با اخم گفت: - زنگ میزنم خانواده‌هاتون بیان دنبال شما کلاس هفده امروز تعطیل میشه. روشا و نادین با وحشت سعی کردن کیفم رو تمیز کنند.
  15. آهِ من زنجیری‌ست دورِ گردن، نه از جنسِ نفرین، از جنسِ تقاص. شکاندنِ قلبی که شکسته، خطرِ زخمی‌شدن دارد.
×
×
  • اضافه کردن...