رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

مهدیه طاهری آخرین بار در روز مهر 13 برنده شده

مهدیه طاهری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,981 بازدید کننده نمایه

دستاورد های مهدیه طاهری

Mentor

Mentor (12/14)

  • Posting Machine نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • Conversation Starter
  • First Post

نشان‌های اخیر

1.9k

اعتبار در سایت

  1. #پارت یک... توی پارک کنار خیابون نشسته بودم؛ بچه‌های کار رو نگاه می‌کردم، ولی فکرم جای دیگه‌ای بود. بچه‌هایی که برای سیر کردن شکمشون هرکاری می‌کردن. گل‌ و دستمال کاغذی می‌فروختن؛ اسپند دود می‌کردن؛ می‌رقصیدن، ولی کسی نمی‌دونست پشت این رقصیدن و خنده چه درد و گریه‌ای قایم شده. مردم راه خودشون رو می‌رفتن، انگار این بچه‌ها زیر باران و توی سرما نیستن. چراغ سبز شد، بچه‌ها از بین ماشینا رد می‌شدن و یه گوشه و کناری وایمیستادن تا چراغ قرمز شه. یکی از اونا که خیلی ضعیف معیف بود و پاش رو گچ گرفته بود، لخ‌لخ کنان راه می‌رفت. هی ماشینا بوق میزدن تا اون سریع‌تر رد بشه، کور بودن و پای چلاق شده‌ش رو نمی‌دیدن. یهو یکی از بچه سوسولایِ ننه‌مرده‌ که گواهينامه‌ش رو اصغر کلانتر سر محل داده بود، پای وامونده‌ش رو به جای ترمز، روی گاز گذاشت و با سرعت میگ‌میگ به سوگل زد و قبل از اینکه ما داد بزنیم تا فرار کنه، بچه‌ رو به هوا پرت کرد. من و بچه‌ها با ترس و جیغ به سمت خیابون دویدیم؛ سوگل طفلک پخش زمین شده بود و از دهن و دماغش خون می‌رفت، به سختی نفس می‌کشید، سینه‌ش بالا و پایین می‌شد و مثل ماهی بی‌آب داشت جون می‌داد. اون مرتیکه هم پاش رو روی گاز گذاشت و فرار کرد. بغضم گرفت، چشمام تار می‌دید. به مردم که دورمون جمع شده بودن، نگاه کردم . با عجز گفتم: - چرا وایستادین و به من زل زدین! زنگ بزنین آمبولانس. سر و صدا بود و هر کی یه چیزی می‌گفت، ولی هیچ کس کاری نمی‌کرد. فهمیدم از اینا آبی برای من گرم نمیشه. سوگل رو بغل کردم و با چشمان اشکی به سمت نزدیک‌ترین بیمارستان، که یک چهارراه پایین‌تر بود، رفتم. جز سوگل، هیچ چیز برام مهم نبود، بچه‌ها مدام می‌گفتن: - مامان سیما، صبر کن. بی‌اهمیت می‌دویدم و اون ننه‌مرده رو فحش می‌دادم؛ مرتیکه‌ی بیشرف... وقتی به بیمارستان رسیدم، داد زدم: - کمکم کنین، بچه‌ام از دست رفت! پرستارها به سرعت نزدیک اومدن و یکی پرسید: - چی شده؟ همینطور که نفس‌نفس میزدم، گفتم: - تو خیابون... یه نفر بهش زد و فرار کرد، توروخدا... توروخدا نذارین بمیره... التماس می‌کنم. قبل از اینکه گریه کنم، پرستارا سوگل رو روی تخت گذاشتن و بردن‌. من به دنبالشون رفتم، ولی اجازه ندادن تو اتاق برم. نگران روی صندلی گوشه‌ی سالن نشستم. نگاهم به شیشه افتاد، بارون با شدت بهش می‌خورد. انگار دل آسمون هم عین دل ما گرفته بود. یاد پای گچ گرفته‌ش افتادم، زمانی که بتول گچ‌گیر داشت پاش رو جا مینداخت، دختره انقد گریه کرد که از حال رفت. چند دقیقه گذشت که پرستاری از اتاق اومد بیرون و اشاره کرد که همراهش برم. همینطور که راه می‌رفتیم، گفت: - خون زیادی از دست داده و باید زودتر خون بهش تزریق کنیم، گروه خونیش چیه؟ بی‌فکر گفتم: - نمی‌دونم. دکتر قسمت پذیرش ایستاد و برگه‌ای رو جلوم گذاشت: - باید عمل بشه، اگه فامیل درجه یکش هستی، امضا کن‌؛ وگرنه زنگ بزن خانواده‌ش. خودش رفت. برگه رو نگاه کردم، رضایت‌نامه بود. پرستار دیگه‌ای پرسید: - شما چه نسبتی باهاش دارین؟ به زحمت زبون تو دهن چرخوندم: - من...من... ماد... لال شدم و نتونستم ادامه بدم، به جاش گفتم: - تو خیابون افتاده بود، منم دلم سوخت و آوردمش اینجا. پرستار به برگه‌های جلوش چشم دوخت: - باید به خانواده‌ش خبر بدین. به دروغ گفتم: - من که اون ننه‌مرده رو نمی‌شناسم، چطور خبرشون کنم! پرستار‌ دو ثانیه نگاهم کرد و دوباره چیزی رو روی برگه‌ای نوشت: - بسیار خب! پس به عنوان همراه، خودتون باید امضا کنین و هزینه‌ش رو صندوق پرداخت کنین. پاهام شل شد: - پولش چقد میشه؟
×
×
  • اضافه کردن...