آرزو
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
3 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های آرزو
-
(۵ سال قبل) حنجرهام سنگینی میکند؛ انگار صدایم میان استخوانهای جمجمهام گیر کرده و دیگر راهی به بیرون ندارد. بوی سوختگی، مثل خراشهای ریز، گلویم را میتراشد و سوزشی عمیق محل خراشهارا پر میکند. هر لحظه که میگذرد، سوزش روی پوستم تندتر میشود؛ انگار دود خانهای که در خاکستر خود پنهان شده، دارد مستقیم به درون زخمهایم رخنه میکند و مرا از درون میخورد. روی شانههایم سنگینیای پر شده از درد و غم و حسرت حس میکنم آیا دستهایی که از برزخی از درد ساختهشده بر روی شانههایم جای گرفته. نمیتوانم تکان بخورم، آیا مرا از پشت گرفتهاند؟ یا تمام حسهایم را با آن آتش ربودهاند؟ تنها چیزی که هنوز واقعی است، نوازش ملایم و لرزان دست پسرکم روی صورتم است. - ولم کنید! ولم کنید! من این را گفتم؟ من دهان باز نکردم، اما صدای خودم را شنیدم که مثل جیغی در یک سالن خالی، در گوشهایم میپیچد. - آروم باش... فقط داره خودش رو میزنه، آروم باش! نه! من خودم را نمیزنم. چرا اینها نمیفهمند؟ - شوهرش کجاست؟ - پسرم کجاست؟ من بچم را میخواهم! چرا گلوم میسوزد؟ من که فریاد نمیزدم... پس این درد، از کجای این تاریکی میآید؟
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
مقدمه: - آیا میترسی؟ صدای او مثل برخورد یخ بر روی شیشه بود؛ سرد و شفاف. من به جای پاسخ، به سایهای نگاه کردم که روی دیوار میرقصید. میدانستم اگر حقیقت را بگویم، بازی تمام میشود. میدانستم اگر لبخند بزنم، وارد تله شدهام. اما در آن لحظه فهمیدم که انتقام، تماشای سقوط دشمن نیست؛ انتقام، سقوط کردن خودت در آغوش همان دشمن است
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان نقاب بی روح نویسنده: آرزو | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، عاشقانه خلاصه: انتقام، طعمی دارد که فقط قربانیان میشناسند. الینا سالهاست که با سایهی گذشتهاش زندگی میکند و حالا، او آماده است تا سایهی مردی را که زندگیاش را ویران کرده، به چنگ آورد. اما وقتی مرز بین آنچه هستید وآنچه وانمود میکنید فرو میریزد، حقیقت چه شکلی خواهد بود؟ بسیاری فکر میکنند او شکارچی است، اما در این بازی، سایهها همیشه بهتر از انسانها پنهان میشوند
- 3 پاسخ
-
- 3
-