معصومه.راد
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
3 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
60 بازدید کننده نمایه
دستاورد های معصومه.راد
-
رمان سایه های نقره ای | معصومه راد کاربر انجمن نودهشتیا
معصومه.راد پاسخی برای معصومه.راد ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوم کلاس مثل همیشه با خنده، بوی رنگ و صدای مدادهایی که روی کاغذ میلغزیدند، به پایان رسید. آوا تا آخرین هنرجو را بدرقه کرد، تابلوی «تعطیل است» را پشت شیشهی در آویخت و دوباره به داخل برگشت. کارگاه در سکوت فرو رفت. همان سکوتی که همیشه بعد از رفتن بچهها، بزرگتر از خودِ فضا به نظر میرسید. لیوان قهوهی نیمهسردش هنوز روی میز بود. جرعهای نوشید. سرد شده بود. مثل همیشه. لبخند کمرنگی زد و نگاهش به سمت بومی رفت که با پارچهای سفید پوشانده بود. چند قدم جلو رفت. انگشتانش لبهی پارچه را گرفتند، اما قبل از اینکه کنار بکشد، دستش در هوا متوقف شد. نه... برای امروز کافی بود. بعضی تصویرها هرچه کمتر دیده میشدند، ذهنش آرامتر میماند. چراغهای کارگاه را خاموش کرد. کلید را داخل قفل چرخاند و وارد خیابان شد. باران ریزی میبارید. نه آنقدر شدید که مردم را فراری بدهد، نه آنقدر کم که بتوان نادیدهاش گرفت. چترش را باز نکرد. همیشه قدم زدن زیر باران را دوست داشت. هوا بوی خاک خیس گرفته بود. چند خیابان پایینتر، پیرمردی که کیسههای خرید سنگینی در دست داشت، بیاحتیاط از کنارش رد شد و شانهشان به هم خورد. ـ ببخشید دخترم... حواسم نبود. آوا لبخند زد. ـ خواهش میکنم. همین تماس کوتاه کافی بود. ناگهان تمام صداهای خیابان محو شدند. باران... آدمها... بوق ماشینها... همهچیز در سکوت فرو رفت. تصویرها یکی پس از دیگری از مقابل چشمانش گذشتند. همان پیرمرد... روی تخت بیمارستان. دختری جوان که دستش را محکم گرفته بود. صدای گریه. شاخهای گل سفید روی صندلی. همهچیز کمتر از دو ثانیه طول کشید. آوا پلک زد. صدای شهر دوباره برگشت. پیرمرد هنوز مقابلش ایستاده بود و با نگرانی نگاهش میکرد. ـ دخترم... حالت خوبه؟ آوا دستی به شقیقهاش کشید و لبخند کمرنگی زد. ـ آره... فقط یه لحظه سرم گیج رفت. پیرمرد بعد از چند بار عذرخواهی، آرام دور شد و میان جمعیت گم شد. آوا چند ثانیه همانجا ایستاد. نه میتوانست چیزی را تغییر دهد... نه دلش میآمد این تصویرها را نادیده بگیرد. این سنگینترین بخشِ موهبتی بود که هیچوقت آن را نخواسته بود. --- وقتی به ساختمان رسید، هوا رو به تاریکی میرفت. از دور، کامیون بزرگی کنار ساختمان روبهرویی پارک شده بود. چند کارگر، بیوقفه کارتنها و وسایل خانه را جابهجا میکردند. آوا بیاختیار سرعت قدمهایش را کم کرد. ظاهراً بعد از چند ماه، بالاخره واحد روبهرویی صاحب جدید پیدا کرده بود. همان لحظه، صدایی بم و محکم میان همهمهی کارگرها پیچید: «اون کارتن رو با احتیاط ببرید بالا.» آوا ناخودآگاه سرش را بلند کرد. مردی قدبلند، با شانههایی پهن، پشت به او ایستاده بود. آستینهای پیراهن مشکیاش تا آرنج بالا زده شده بود و رگهای برجستهی ساعدش زیر نور غروب پیدا بود. یکی از کارگرها چیزی گفت. مرد فقط سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. نه صورتش دیده میشد... نه حتی نگاهش. آوا چند لحظه بیاختیار به او خیره ماند. بعد، بدون اینکه دلیلش را بداند، نگاهش را دزدید و وارد ساختمان شد. -
رمان سایه های نقره ای | معصومه راد کاربر انجمن نودهشتیا
معصومه.راد پاسخی برای معصومه.راد ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت اول صدای برخورد آرام قلممو با بوم، در سکوت کارگاه میپیچید. نور ملایم صبح از پنجرههای قدی داخل میریخت و ذرههای ریز گرد و غبار را میان هوا به رقص درمیآورد. بوی رنگ روغن، چوب تازهی سهپایهها و تینر، بویی بود که هر غریبهای را شاید فراری میداد، اما برای آوا بوی آرامش میداد؛ بوی خانه.. کارگاه هنوز خالی بود. تا آمدن هنرجوها نزدیک به نیم ساعت زمان مانده بود. آوا بافت بلند موهایش را از روی شانه به پشت انداخت و آستین سفید پیراهنش را کمی بالاتر زد. لکهی کوچکی از رنگ آبی روی مچ دستش خشک شده بود؛ یادگار کلاس دیروز. روبهروی بوم ایستاده بود.. بومی که قرار بود منظرهای پاییزی روی آن نقش ببندد... اما دستش از او فرمان نمیبرد. قلممو را داخل رنگ خاکستری فرو برد. اولین خط را کشید. بعد دومی... بعد سومی... چند دقیقه بعد، دیگر نه جنگلی وجود داشت، نه برگهای پاییزی. خیابانی خیس زیر باران، آرامآرام روی بوم جان میگرفت. آوا حتی متوجه تغییر طرح نشده بود. انگار کسی آرام دستش را هدایت میکرد. چراغ خیابانی واژگون شده بود. نور زردش روی آسفالت خیس پخش شده بود. چند قطرهی سرخ، میان آب باران محو میشدند. و کمی دورتر... ساعتی با شیشهی شکسته. تیک... تیک... تیک... صدای عقربهها فقط در ذهن آوا میپیچید. ناگهان دستش لرزید. قلممو از میان انگشتانش رها شد و با صدایی خفه روی زمین افتاد. چند لحظه فقط به تابلو خیره ماند. قلبش آرامتر از آن بود که بترسد. سالها بود به این تصویرها عادت کرده بود. از هجدهسالگی، هر چند وقت یکبار، آینده بیاجازه وارد ذهنش میشد. گاهی در خواب. گاهی در چند ثانیهای که زمان برایش از حرکت میایستاد. و تقریباً همیشه... سه روز بعد، همان تصویر در دنیای واقعی تکرار میشد. بار اول که این اتفاق افتاده بود، ساعتها گریه کرده بود. بار دوم، سعی کرده بود جلویش را بگیرد. بار سوم، فهمیده بود بعضی اتفاقها، حتی اگر زودتر دیده شوند، باز هم راهشان را پیدا میکنند. از آن روز به بعد... فقط آنها را نقاشی میکرد. شاید این تنها راهی بود که سنگینیشان را از روی قلبش کم میکرد. با گوشهی پارچه، دستهای رنگیاش را پاک کرد. نگاهش دوباره روی تابلو افتاد. احساس عجیبی داشت. انگار این تصویر هنوز کامل نشده بود... انگار چیزی کم بود. اما هرچه بیشتر فکر کرد، هیچ چیز دیگری به ذهنش نرسید. در همان لحظه، صدای زنگ کارگاه بلند شد. آوا لبخند محوی زد. با یک حرکت، پارچهی سفید بزرگی روی تابلو انداخت. بعضی نقاشیها... نباید جلوی چشم دیگران میماندند. در را باز کرد. صدای خندهی چند هنرجوی نوجوان، سکوت کارگاه را شکست. ـ سلام استاد! ـ صبح بخیر. ـ امروز هم قراره طبیعت بیجان کار کنیم؟ آوا لبخند زد. «اول مدادها رو بردارین... هنوز برای رنگ زوده.» همه با شوخی و خنده سر جای خود نشستند. کارگاه دوباره جان گرفت. صدای مدادهایی که روی کاغذ حرکت میکردند، خشخش آرام پاککنها و نور گرم صبح... برای چند ساعت، دنیا دقیقاً همانقدر عادی بود که آوا همیشه آرزویش را داشت. اما او خوب میدانست... آرامش، هیچوقت در زندگیاش ماندنی نبود.- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
معصومه.راد شروع به دنبال کردن رمان سایه های نقره ای | معصومه راد کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
رمان سایه های نقره ای | معصومه راد کاربر انجمن نودهشتیا
معصومه.راد پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
رمان سایه های نقره ای نویسنده: معصومه راد | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: گاهی سرنوشت، قبل از آنکه اتفاق بیفتد، خودش را نشان میدهد... آوا از هجدهسالگی به این حقیقت تلخ عادت کرده است. سه روز پیش از هر اتفاق، آینده را میبیند؛ گاهی در خواب، گاهی در چند ثانیه تصویرهای آشفتهای که مثل برق از ذهنش عبور میکنند. لمس هر انسان، پنجرهای به گذشته و آیندهی اوست؛ موهبتی که بیشتر شبیه یک نفرین است. اما همهچیز از روزی تغییر میکند که مردی مرموز به خانهی روبهرویی نقل مکان میکند.مردی با چهرهای سرد، نگاهی که جرئت نزدیک شدن را از هر کسی میگیرد، و رازی که حتی قدرت آوا هم نمیتواند آن را درک کند. تنها چیزی که آوا هنگام اولین نگاه میبیند، سایهای عظیم و سیاه است... اگر بعضی رازها هرگز نباید دیده شوند... پس چرا سرنوشت، آوا را برای دیدن آنها انتخاب کرده است؟- 3 پاسخ
-
- 1
-