-
تعداد ارسال ها
184 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
غـزل آخرین بار در روز مهر 25 برنده شده
غـزل یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های غـزل
-
اسب موی بلند یا کوتاه
- 294 پاسخ
-
- 1
-
-
غـزل شروع به دنبال کردن سوا جون هو کرد
-
سوا جون هو شروع به دنبال کردن غـزل کرد
-
جسدددد؟ کَدوم جسددددد؟ اینجا چخبرههههه؟ کی به کیه؟ چی به چیه؟ کی رو کیه؟ کی تو کی... نه یعنی ببخشید از کنترل خارج شدم😂🙄
این ویهانِ بخت برگشته شام نخورده چی به سرش اومددددد؟ نکنه آدم کشته جسدش گم و گور شده؟ کج بشین راستشو بگو غزل من که نمیدونم داری زیرزیرکی چه غلطایی با این ویهانِ بدبخت میکنی فقط میدونم سرش از نهایت پلیدیتت مایه میذاریییییی😒😂 دیگه انقد عرفان اون تهش بسته بودش به زنگ که من گفتم الان مود ویهان میشه شبیه شرک که راه شهر خیلی خیلی دور به خره میگفت پنج دیقه... فقط پنج دیقه ساکت شووووووو، پنج دیقههههههه😂😂😂😂😂😂 واقعا اعصابی ازش به هم ریختا سر شام، اصلا من میدیدم تو چشماش بابت همون اشتهایی که از نغمه کور میتونست خرخره عرفان و جای شام بجوعه😂😂😂
این همایون همین اول کاری عجیب تو ماتحت نروعه؛ واااای یعنی دقیقا از این باباهاست که اگه یه روز تو خونه بیکار بمونن مدام دنبال یه بهونه میگردن شر راه بندازن😂 اون وسط کم مونده بود یه گیرم به نغمه بده بگه اصلا تو چرا انقدر چاق شدی عروس😂😂😂😂 داداش خب شغلِ شریف خودتو داره پیش میبره دیگه پدرِ دلسوزِ ساااال، حالا تازه ویهان بس نبود دنبال اون یکی پسر بدبختشم داره موسموس میکنه اونم بندازه تو همینکارا، این از اوناست که میتونم بیدلیل و با دلیل دستامو تو حلقش فرو کنم😒😂
فقط نغمهی مظلوم🎀 که گودی چه ساکت و کیوت نشسته بود فقط با غذاش بازی بازی میکرد اشتهاشم کور شد منتظرم هست که ویهان خودش لو بده چه غلطی کرده، حالا منتظر نباش زن، بفهمی چیه که بچت نیومده ساقط میشه.
-
میفهمیم کدوم جسدددد😁😁😂
دیگه بالاخره یکاری باهاش کردیممم😂 الان اون زوحیهی ارشام تهرانی طور سگش میاد بالا😂
همایون عجیب تو چیز نروعه… خودم میدونم😂😭 نغمه جان عزیزم شما برا چی رژیمتو رعایت نمیکنی؟ در شان خانوادهی ما هست عروس چاق؟ نبست دیگه عه
نغمه یچیزایی میفهمه امشببب😂
-
باز منو پاس دادی به پارت بعدی که خداااا میدونه کِی میادددددد🩴
بذار راحت باشه، من الان در برابر ویهان اینجوریم که همه ساکت، عشقم میخواد سگ بشه🎀
واقعا، یعنی چی که اصلا بچه اون توعه؟ بچه مگه چقد جا میگیره؟ اصلا چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟
من هنوززززز منتظر فهمیدنشمممم🩴
-
-
«پارت پنجم» همایون قاشقش را کنار بشقاب گذاشت و نگاهش را به پسرش دوخت. ـ کار چطوره؟ ویهان جرعهای آب نوشید و بیآنکه نگاهش را بالا بیاورد، جواب داد: ـ خوبه؛ میگذره. هیچ خوش نداشت مسائل کاری را جلوی نغمه و یا حتی نسرین بیان کند؛ همایون ابرویی بالا انداخت. - همین؟ ویهان شانهای بالا انداخت و گفت: ـ چیز خاصی نیست که بخوام تعریف کنم. چندتا پرونده بود، یه سری کار عقب افتاده داشتیم، جمعوجورشون کردیم. نغمه قاشقش را آهسته روی بشقاب گذاشت؛ چند پرونده! همیشه همین بود. همیشه چند پرونده، چند کار، چند نفر که باید جابهجا میشدند، چند مدرک که باید ساخته میشدند و چند نام که قرار بود در جایی محو شوند و نام دیگری جای آنها را بگیرد. نغمه هیچوقت دربارهی جزئیات نمیپرسید؛ نه از سر بیتفاوتی، بلکه چون میترسید جوابش چیزی باشد که دیگر نتواند نشنیده بگیرد. بعضی حقیقتها تا وقتی نام ندارند، قابل تحملاند؛ کافی است یک بار شکل پیدا کنند تا دیگر نتوانی از ذهن بیرونشان کنی. نسرین نگاه کوتاهی به نغمه انداخت و او را آنالیز کرد؛ نگاهی که بیشتر از یک جمله حرف داشت، اما چیزی نگفت. ناگهان موبایل ویهان روی میز لرزید و صدای ویبره در سکوت میانشان پیچید. همهی نگاهها ناخودآگاه به سمت گوشی رفت. ویهان دست از غذا خوردن کشید و نگاهی به صفحهی موبایل انداخت. نام مخاطب همانطور برای چند ثانیه روی صفحه ماند. چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ آنقدر کوتاه که شاید اگر کسی جز خانوادهاش روبهرویش نشسته بود، متوجه نمیشد. بعد تماس را قطع، سپس صفحه را خاموش کرد و گوشی را روی میز برگرداند. نغمه نگاهش کرد؛ نسرین هم همینطور و حتی همایون هم برای لحظهای دست از غذا خوردم کشید؛ اما هیچکس چیزی نگفت. سکوت، خودش سؤال شده بود. در نهایت، همایون بالاخره پرسید: ـ شاهین کجاست؟ ویهان قاشقش را برداشت و بدون آنکه عجلهای در حرکاتش دیده شود، گفت: ـ چندتا کار بود که باید انجام میداد. مشغول اوناست. نمیدونم کی میاد. همایون پوزخند زد. ـ کار؟ سرش را کمی به عقب برد و خندهی کوتاهی کرد. ـ ببین کجا مشغول عیاشیه! نسرین اخم کرد و رو به او تشر زد: ـ همایون... ـ چیه! پسر خودمه، میشناسمش. نغمه چیزی نگفت، اما گوشهی لبش از نارضایتی پایین رفت. ویهان هم تنها لبخند محوی زد. ـ واقعاً کار داشته بابا. همایون خواست چیزی بگوید که دوباره صدای لرزش موبایل، میز را هم به لرزه درآورد؛ این بار بلندتر و واضحتر. ویهان موبایل را در دست گرفت و چشمهایش آرام روی صفحهی روشن گوشی نشست. همه نگاهها به سمت او برگشت اما این بار، نغمه نگاهش را از گوشی نگرفت. انگار چیزی در آن صفحه بود که هنوز هیچکس نمیدانست چیست و ویهان، برای دومین بار، تماس را قطع کرد. نغمه آرام قاشقش را برداشت و دوباره مشغول غذا خوردن شد؛ اما دیگر اشتهایی در کار نبود. فقط قاشق را در بشقاب جابهجا میکرد و وانمود میکرد حواسش به غذای روبهرویش است. غرور، گاهی همین است؛ آدم را وادار میکند حتی وقتی قلبش از سؤال پر شده، صورتش را آرام نگه دارد. نغمه از آن زنهایی نبود که با دیدن یک تماس ناشناس، شوهرش را بازخواست کنند یا با چند سؤال پیدرپی پرده از چیزی بردارند. او ترجیح میداد سکوت کند و بگذارد آدم مقابلش خودش را لو بدهد. چون باور داشت حقیقت اگر واقعاً وجود داشته باشد، دیر یا زود از جایی بیرون میزند؛ حتی اگر صاحبش سالها آن را پشت لبخند و دروغ پنهان کرده باشد. همایون نگاهش را به پسرش دوخت. در چهرهی پیرمرد چیزی میان عصبانیت و نگرانی نشسته بود؛ آن نوع نگرانیای که بیشتر از خشم آدم را پیر میکند. چون میدانست چیزی غیر عادی در پس تماسهای پیدرپی او بود، اخمآلود گفت: - چند بار باید بهت بگم سر سفره، وسط شام و ناهار، تلفنت رو روی سایلنت بذار و تموم؟ کار اونقدر مهمه که نمیتونی یک وعده غذا رو بدون دغدغه با خانوادت سر کنی؟ جرعهای آب نوشید و پس از تر شدن گلویش ادامه داد: - تو الان دیگه فقط یه پسر جوون نیستی که هر کاری دلش خواست بکنه و برگرده خونه؛ زن داری، داری بچهدار میشی و مسئولیتت از خودت بزرگتر شده. باید بفهمی کِی باید درِ کار رو ببندی و درِ خونه رو باز کنی! ویهان آرام نفسش را بیرون داد و در جواب لب گشود: - میدونم بابا! حواسم هست. همایون با نگاه تندی گفت: ـ امیدوارم واقعاً باشه. ویهان این بار نگاهش را بالا آورد؛ چند لحظه پدر و پسر در سکوت به هم خیره ماندند. دو مرد از یک جنس؛ هر دو آشنا با تاریکی، اما یکی سالها بود میخواست از آن بیرون بیاید و دیگری تازه داشت عمیقتر در آن فرو میرفت. همایون با جدیت ادامه داد: - حواست به شاهین هم باشه. این پسر باید بالاخره آدم بشه. تا کی میخواد هر شب دنبال این دختر و اون دختر راه بیفته؟ هرجا میری اسم یه نفر پشت سرشه. من نمیگم جوون نباشه، نمیگم زندگی نکنه، ولی آدمی که قرار باشه کنار تو کار کنه باید بفهمه چه موقع باید سرش به کار خودش باشه و… صدای زنگ گوشی دوباره حرفش را برید؛ این بار ویهان حتی به صفحه نگاه هم نکرد. فقط چشمهایش را برای لحظهای بست. انگار آخرین رشتهی صبرش هم کش آمده بود. دستش را روی میز گذاشت و گوشی را برداشت. نغمه و همایون همزمان نگاهش کردندن؛ نسرین نیز بیاختیار دست از غذا کشید. ویهان خیلی کوتاه گفت: - ببخشید. از جا بلند شد؛ صندلی را آرام عقب کشید و چند قدم از میز فاصله گرفت؛ آنقدر که خانوادهاش، صدایش را نشنوند. اما همین چند قدم کافی بود تا آن مردِ آرام و گرم و شوخطبع، جایی پشت سر گذاشته شود. ویهان به صفحهی گوشی نگاه کرد؛ نام «عرفان» روی آن افتاده بود. تماس را وصل کرد؛ صدایش پایین بود، اما خشونتی سرد و بیپرده در آن موج میزد. ـ چند بار باید بهت بگم وقتی قطع میکنم، دوباره زنگ نزن؟ آن طرف خط صدای عرفان آمد: - داداش قضیه مهمه… ویهان عصبی میان حرفش پرید: - مهمه؟ نگاهش برای لحظهای به میز شام افتاد؛ به نغمه که وانمود میکرد حواسش به بشقابش است، اما از آن فاصله هم میتوانست بفهمد تمام توجهش به اوست. ویهان دوباره نگاهش را از میز گرفت. ـ تو هنوز نمیدونی مهم یعنی چی، عرفان. صدای عرفان دوباره از آن طرف خط آمد. ـ اگه مهم نبود زنگ نمیزدم، بهخدا... ویهان فکش را منقبض کرد. - بهخدا و پیغمبر و هرچی که میپرستی قسم اگه یکبار دیگه بعد از قطع کردنم دوباره زنگ بزنی هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته. - داداش جسد نیست!
- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اروم باش نیکتو، کتش خونی نیست. کتش خونی نیست. کتش خونی نیست
-
واقعا احساس میکردم این مدت ویهانِ خونم کم شده بود🎀✨
مردی چقد آقا و با کمالات و جنتلمنشانه در خدمت خانومیش بود، جوری که من از اینجا داشتم میگفتم کاااااش طاهرهشون یه اسپندی چیزی میاورد دود میکرد، این نسرین خوشحال بودا ولی خب... چشم شور خبر نمیکنه بالاخره کارم از محکم کاری عیب نمیکنه، زن و شوهری چشم زدنیام هستن آخه🧿 از لحاظِ روحی فکر کنم تنها شوهرِ شکم پرستی که میتونم باهاش تو زندگیم کنار بیام همین ویهانه😭😂🧿 بذار راحت باشه زن؛ مهم اینه غذا تو بدن شوهرت تبدیل به چربی نمیشه، همش میشه عضلهههههه؛ که خب در اون صورت البته برای خودت بده من جات بودم این مرد و قرنطینه میکردم، مهوا بیرون کمین کرده👀🎀
واقعا رفتارای قشنگ ویهان با نغمه داره باعث میشه به زوجِ آیندش با مهوا خیانت کنم، دخترم منو ببخشششش ولی زنش متاسفانه هم ظاهری خیلی پرنسسه هم باطنی😭😂🎀 چه خودشو واسه مردی لوس میکنه، ناز میکنه؛ نازکشم داره دیگه، همین ویهان که جلوش عینهو بچه گربهست دهن خودشم سرویس کرد تا بفهمه نغمه چشه و به جاییم نرسید بچه فقط زورش رسید بلندش کنه ببرتش برای شام... حالا این گیرِ سه پیچ به کارش و ول کنید بابا، فعلا که گاد داره رونالدینیویی میزنه، اینا نگرانن ویهان نمیره بجاش همون پارت اولی نغمه میمیره😂😂😂
اون نگاهای ویهان و سر شام کجای دلم بذارم؟ مردی یه پارچه قندهههههه، جاشه ببرنش بالا سر عروس دوماد بسابنشششش🥺😂🎀 صندلی و که کشید عقب، کل تایم از پلهها پایین اومدنشم که همراهیش کرد و... گودی گودوشششش با نغمه خیلی به هم میاااااان وقتشه مهوا بیاد زودتر مخمو بزنه وگرنه غزل بخدا آهم بابت مرگ نغمه میگیره دامنتو عاقبت یه روزززززز😭😂🎀
-
«پارت چهارم» نغمه آرام خندید و بیتوجه به سوالهایی که ویهان از شکمِ برآمدهاش میپرسید، خیره به گلبرگهای سفید و تازهی رُزِ در دستش، زمزمهوار لب زد: - قشنگه! - مثل صاحبش. نغمه چشم غرهی شیرینی رفت که ویهان بلافاصله با نگاهی گذرا به اطراف، پرسید: - شما اتاق رو پسندیدی؟ هرچیزی رو دوست نداری میتونی تغییر بدی. - پسندیدم. ویهان مدام سعی داشت بحث را کش دهد اما از سویی دیگر پاسخهای تک کلمهای نصیبش میشد. به چشمهای سبز رنگِ نغمه خیره شد؛ چیزی در چشمهایش بود. چیزی که ویهان دید، اما به روی خودش نیاورد. آدم وقتی کسی را سالها دوست داشته باشد، سکوتش را هم یاد میگیرد. بعضی دلخوریها نیازی به اخم ندارند؛ در مکث میان دو جمله جا میگیرند، در لبخندی که کمی دیرتر روی لب مینشیند، در دستی که بیاختیار از دستی دیگر فاصله میگیرد. ویهان آن تغییرهای کوچک را خوب میشناخت. همانطور که با مهربانی نگاهش میکرد، با لحنی دلگرمکننده پرسید: - چیشده؟ نغمه بلافاصله مسیرِ نگاهش را عوض کرد؛ چشمانش را دزدید و سریع پاسخ داد: - هیچی. ویهان پس از سکوتی کوتاه، دوباره پرسید: - مطمئنی؟ - آره. ویهان که پاسخِ او را جدی نگرفته بود، تنها به «باشه»ای کوتاه اکتفا کرد؛ نه اصرار و نه پرسشی دیگر. فقط دستش را برای بار آخر روی شکم او کشید و برخاست. نغمه خوب میدانست ویهان حرفش را باور نکرده است و ویهان هم خوب میدانست که نغمه از چیزی دلخور است. ویهان گلویش را صاف کرد و دستش را سوی نغمه دراز کرد. - بریم شام؟ اگه دیر برسیم میترسم مامان و طاهره دست به یکی کنن و امشب گشنه بمونیم! نغمه حینی که با دستِ راست دستِ ویهان را میگرفت، دست چپش را نیز به دستهی صندلی بند کرد و با خندهای آرام گفت: - تو فقط به فکر شِکَمتی! ویهان حین کمک کردن به او، با شیطنت لب زد: - من به فکر شکم سه نفرم نغمه خانم! نغمه پس از بلند شدن، دستش را به کمرش گرفت و کنار ویهان ایستاد؛ با دیدن کت مشکی رنگی که هنوز هم روی دستِ ویهان بود، قدمی برداشت و خواست کت را از او بگیرد. - بده من آویزونش… اما واکنشِ عجیبِ ویهان باعث شد جملهاش نصفه و نیمه بماند؛ تقریبا با دستپاچگی کت را عقب کشید و از نغمه دور کرد. نغمه ایستاد و ابرویش بالا پرید؛ متعجب از واکنشِ او قدری پرسشی نگاهش کرد که ویهان بلافاصله گفت: - خودم میذارمش. نغمه چیزی نگفت فقط نگاهش کرد؛ یک نگاهِ طولانی و پرسشگر. ویهان نگاهش را از او گرفت و کت را روی دستش مرتب کرد. ـ چیه؟ ـ هیچی. ـ پس چرا اونجوری نگام میکنی؟ نغمه لبخند کوچکی زد و گفت: ـ چون عجیب رفتار کردی. ویهان خندید؛ خندهای که کمی زیادی طبیعی به نظر میرسید. - من؟ عجیب؟ خانوم، تو بارداری! من الان هرکاری کنم از نظرت عجیبه. نغمه نگرانیاش را پشت چهرهای مزین شده با لبخند پنهان کرد و در کنار ویهان، مسیر را در پیش گرفتند. بین راه ویهان کت را سریع در اتاق خودشان نهاد و سپس هر دو آرام مشغول طی کردنِ پلههای عمارت شدند. پلهها زیر قدمهای آرامشان یکی- یکی محو میشدند. صدای برخورد پاشنهی کفش نغمه با سنگهای صیقلی، در سکوت نیمهگرم خانه میپیچید و ویهان بیآنکه حتی متوجه باشد، سرعت قدمهایش را با او تنظیم کرده بود؛ آنقدر آهسته که نغمه مجبور نباشد برای رسیدن به او قدمهایش را تند کند. دستش گاهی به نرده میرسید و گاهی بیاختیار روی شکمش مینشست؛ انگار آن موجود کوچک، حتی پیش از آنکه به دنیا بیاید، تمام حرکات مادرش را تحت فرمان خودش گرفته بود. بوی غذا هرچه پایینتر میرفتند، غلیظتر میشد؛ بوی برنج تازهدم، زعفران، خورش و ادویههایی که در فضای بزرگ عمارت پیچیده و خانه را از آن سردی همیشگی بیرون کشیده بودند. خانهی همایون با تمام شکوه و وسعتش، شبها حال عجیبی داشت؛ انگار وقتی همه دور یک میز جمع میشدند، برای چند ساعت کوتاه فراموش میکرد که صاحبش مردی است که سالها در تاریکترین بخشهای دنیا زندگی کرده و پسرش نیز همان مسیر را ادامه داده است. وقتی به سالن غذاخوری رسیدند، همایون از قبل بالای میز نشسته بود. مردی با قامتی استوار، موهای سفیدِ یکدست و صورتی که گذر سالها نتوانسته بود از ابهتش کم کند. کنار او نسرین نشسته بود و نگاهش درست در همان لحظهای که ویهان و نغمه وارد شدند، رویشان ثابت ماند. لبخندی آرام روی صورتش نشست. ـ آها... بالاخره اومدن. ما داشتیم فکر میکردیم شام رو بدون شما شروع کنیم. ویهان لبخند زد. ـ ما که گفتیم میایم؛ شما چرا اینقدر عجله دارید؟ - من عجله ندارم، غذای بیچاره از بس منتظر شما مونده سرد شده. بیا نغمه جان، بشین عزیزم. ویهان پیش از آنکه نغمه صندلیاش را پیدا کند، جلو رفت و صندلی را برایش عقب کشید. نغمه نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند محوی زد. ـ ممنون. ویهان صبر کرد تا نغمه بنشیند، سپس صندلی خودش را کنار او کشید و نشست. طاهره همان لحظه از کنار میز جلو آمد و شروع به کشیدن غذا برایشان کرد. قاشق بزرگ برنج را برداشت و با حوصله برای نغمه مقدار بیشتری کشید؛ بعد خورش را کنار بشقابش گذاشت و نگاهی مادرانه به او انداخت که نغمه با پلک زدنی از او تشکر کرد. چند دقیقهی اول، میز در سکوتی آرام غرق شد؛ سکوتی که تنها با صدای قاشق و چنگال و گاهی صدای کوتاه برخورد بشقابها شکسته میشد. نغمه آرام غذا میخورد و گاهی دستش را روی شکمش میکشید. ویهان بیاختیار حواسش به او بود؛ هر چند لقمه یکبار نگاهش میکرد، انگار مطمئن میشد هنوز حالش خوب است. نسرین این نگاهها را میدید و همین نگاهها، بیش از هر چیزی خوشحالش میکرد. برای یک مادر، دیدن مردی که پسرش نامیده میشود و حالا تمام حواسش به همسر و مادر فرزندش است، چیزی شبیه آرامش بود؛ آرامشی که سالهاست میان ترسهایش دنبالش میگردد. اما پشت آن آرامش، نگرانی دیگری هم بود؛ نگرانی از شغلی که ویهان هنوز حاضر نبود از آن دست بکشد. نسرین خوب میدانست آدم وقتی وارد دنیای همایون میشود، بیرون آمدنش دیگر به سادگیِ قدم گذاشتن به داخلش نیست. آن دنیا شبیه باتلاق بود؛ هرچه بیشتر تقلا کنی، بیشتر فرو میروی.
- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
-
خودمونیما زلودی و فریا چقد به هم میان… شیپ👀
-
برای هیچی عجله نکن… همه چیز به وقتش:)
- 24 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ناطور دشت