رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

علیرضا شیرحسینی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

3 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

283 بازدید کننده نمایه

دستاورد های علیرضا شیرحسینی

Explorer

Explorer (4/14)

  • One Month Later
  • Dedicated نادر
  • Week One Done
  • Collaborator
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

39

اعتبار در سایت

  1. A گناه پنهان عالیه تو فقط ادامه بده، موفق باشی🦋

  2. من کتاب با هم در پاریس مرجان فریدی رو خوندم🥹 و داستان از این قراره 👇 اونا بهش می گن مرد آهنی،مردی که قلبش از فولاده و خونش یه قفس طلایی ،برای من و خواهرم ما اسیر مردی بودیم که با وجود اسلحه اش نمی تونست اسم پدر و یدک بکشه. مردی که برای محافظت از ما،از خودمونم می گذشت. من و آرشا نقطه ضعف های مردی بودیم که نباید نقطه ضعفی می داشت! و روزی که تصمیم گرفتیم از قفسمون فرار کنیم، میدونستیم که از اون به بعد فقط یه دشمن نداریم،نه تنها اون، بلکه تمام دشمنای اون که تشنه به خونش بودن دنبالمون می گشتن! ولی همه این ها شروع قصه من نبودن. شروع قصه من از یه شب سرد، توی یک مسابقه زیرزمینی توی پاریس ،شروع شد.
  3. پارت ۳ لبخندم کمرنگ شد، و یهو یادم اومد امشب شب بازی بود! — راستش سرم شلوغه صدام کمی جدی شد. _ می‌خوام کار جیک رو تموم کنم می‌دونی که این اواخر خیلی به خانواده‌مون گیر داده نمی‌تونم دست روی دست بذارم. نمی‌شه یه روز دیگه بریم؟ چند ثانیه سکوت آن طرف خط — جیک آنجلو؟ می‌دونم دخترم، ولی تنها نرو. با محافظ‌هات برو. اگه بلایی سرت بیاد چی؟ مواظب خودت باش حیف شد امشب نمی‌ریم بیرون ولی مهم نیست فردا برای افتتاحیه میای که؟ پدر و برادرتو تنها نذار. اخم کردم. افتتاحیه رو به کل یادم رفته بود — اوه راست می‌گی باشه، میام. قول می‌دم نگران نباش بابا جون، تنها نیستم با یکی دیگه قراره کارشو تموم کنم همکارمه — همکار؟ لحنش کمی مشکوک شد و بعد ادامه داد: — کیه؟ می‌شناسمش؟ لحظه‌ای مکث کردم اسمش هنوز توی ذهنم سنگینی می‌کرد — اسمش فرازه فقط همینو می‌دونم فعلاً ولی تحقیق می‌کنم به برهان سپردم... پدرم آروم‌تر شد — باشه فقط حواست باشه دخترم. به هرکسی اعتماد نکن نگاهم به تصویر خودم در شیشه افتاد اعتماد؟ مدت‌ها بود به کسی اعتماد نکرده بودم — خیالت راحت بابا. من آینازم یادت رفته؟ خندید و بعد جواب داد: _ نه عزیزم یادم نرفته مگه میشه فراموش کنم؟ اوکی مراقب خودت باش و اینکه از این به بعد با هر کسی همکاری می‌کنی اول راجع بهش تحقیق کن _ باشه می‌بینمت بابا جون وقتی تماس قطع شد برای چند دقیقه به صفحه‌ی گوشی نگاه انداختم امشب یه شب معمولی نبود بلکه بوی خیانت و خطر از دور دست‌ها می‌اومد......
  4. پارت ۲ وقتی در بار پشت سر فراز بسته شد، چند ثانیه به همون در خیره موندم حس عجیبی داشتم، ترکیبی از خشم، کنجکاوی و چیزی که نمی‌خواستم اسمش رو بذارم. نفس کلافه‌ای کشیده و زیر لب غر زدم: _ این دیگه کیه؟ یه روانی به تمام معناست‌...... و هم زمان دستم رو روی پیشونیم کشیدم: چقدر متنفرم از این مدل آدم‌ها اگه این همکاری لعنتی نبود، نگاه که سهله، نمی‌ذاشتم حتی یه قدم توی بارم بذاره مرتیکه. صدام رو بلندتر کردم: _ برهان! بیا اینجا. چند ثانیه بعد در باز شده و برهان سریع و منظم وارد شد و مثل همیشه صاف ایستاد _ بله قربان با من کاری داشتید؟ اخم ریزی کردم و گفتم: آره برهان اگه کارت نداشتم صدات می‌کردم؟ سرش رو پایین انداخت، اما لبخند محوی گوشه لبش بود. می‌دونست این لحنم یعنی حالم خوب نیست! دستام رو روی میز گذاشتم و جدی گفتم: _ دو تا کار داری، اول اینکه درباره‌ی این فراز تحقیق کن کیه؟ از کجا اومده؟ خانواده داره یا نه؟ سابقه‌اش چیه؟ همه چیو می‌خوام دوم... برای امشب بچه‌ها رو آماده کن می‌ریم سراغ جیک آنجلو! چشم‌های برهان برای لحظه‌ای برق زد اما سریع خودش رو جمع کرد _ و یه چیز دیگه نگاهم رو توی چشماش قفل کرده و ادامه دادم: _ بهشون تذکر بده اگه اشتباهی ازشون سر بزنه اخراج می‌شن چون من امشب شوخی ندارم خودت می‌دونی چی باید بهشون بگی، نه؟ برهان با اطمینان سرش رو تکون داد _ باشه خانم، اطاعت می‌شه. خیالتون راحت، همه چیز طبق خواسته ی شما پیش می‌ره در مورد فراز هم شخصا تحقیق می‌کنم. چند ثانیه نگاهش کردم برهان فرق داشت، همیشه همین طور بود وفاداری توی نگاهش موج می‌زد لبخند کم رنگی زدم. _ فوق العاده ای می‌دونستی؟ برای همینه که محافظ شخصی منی چون با بقیه فرق داری! متفاوتی. برای اولین بار گونه‌هاش کمی سرخ شد _ لطف دارید رئیس..... چیزی نیاز ندارین؟ نوشیدنی؟ لحظه‌ای مکث کردم، قلبم تندتر از حالت عادی می‌زد. امشب شب ساده‌ای نبود! _ می‌خواستم بگم نه ولی یه شات قهوه رو می‌خورم _ چشم الان براتون میارم وقتی از اتاق بیرون رفت، برای چند لحظه سکوت همه‌جا رو گرفت دستم رو روی گردنم کشیدم. چرا حضور فراز توی ذهنم مونده بود؟ ازش متنفر بودم اما نمی‌شد انکار کرد که خطرناک بودنش انقدر جذابه! همون موقع گوشیم زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخته و ناخودآگاه لبخند زدم «بابا» سریع جواب دادم: _ الو بابا جون؟ حالت چطوره قربونت برم؟ چی شده یادی از دخترت کردی؟ نکنه باز داداش اذیتت می‌کنه؟ صدای گرمی مثل همیشه آرومم کرد _ ممنون دخترم تو خوبی؟ آراز که همیشه اذیت می‌کنه.... هیچی، دلم برات تنگ شده بود گفتم زنگ بزنم. تو چیکار می‌کنی؟ همه چیز خوب پیش می‌ره؟ چند لحظه به پنجره خیره شدم. دلم نمی‌خواست نگرانش کنم و برای همین گفتم: _ آره، همه چی اوکیه! داداش آراز همونه به دل نگیر تا بیام خودم حالشو جا بیارم کارت هم خوب پیش می‌رن نگران نباش _ خوبه پس! امشب برنامه داری؟ می‌خواستم بگم. اگه سرت شلوغ نیست بریم بیرون.
  5. پارت ۱ نگاهم رو به برهان دوختم. مضطرب بود؛ بیش از حد. انگار چیزی توی گلوش گیر کرده باشه، مدام آب دهنشو قورت می‌داد و چشم‌هاش بی‌قرار از این طرف به اون طرف می‌دوید این حالتش رو می‌شناختم… وقتی خبری داشت که می‌توانست همه‌چیو به هم بریزه! کلافه نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی می‌کردم آروم نگهش دارم گفتم: — چی شده برهان؟ چیزی می‌خوای بگی؟ پاشو روی زمین می‌کشید و دستاشو به هم می‌مالید. بعد یه قدم جلو اومد؛ اونقدر نزدیک که می‌تونستم تپش قلبش رو حدس بزنم — آره قربان… مکث کرد — می‌خواستم بگم اون اومده. همونی که منتظرش هستید. لبخند کجی روی لبم نشست؛ از اون لبخندهایی که فقط قبل از شروع دردسرهای بزرگ می‌زنم. پس بالاخره وقتش رسیده بود. بازی تازه داشت شروع می‌شد. از جام بلند شده و گفتم: — باشه. لحظه‌ای مکث کردم و نگاهمو توی چشماش قفل کردم. — قبل اومدنش چک کن اسلحه نداشته باشه — چشم، خیالتون راحت. برهان رفت و من نگاه گذرام رو به فضای بار انداختم نور کم، بوی الکل و دودِ مونده توی هوا جای خوبی برای شروع یه جنگ بود دو دقیقه بعد، مردی با قد بلند و رفتاری کاملاً سرد وارد شد فراز! همون لحظه فهمیدم با بقیه فرق داره؛ نه نگاهش دنبال آدما می‌گشت، نه اطراف رو وارسی می‌کرد. انگار از قبل همه‌چیو تحت کنترل داشت. این آدم، خطرناک بود… دقیقاً همون چیزی که لازم داشتم. سکوت سنگینی بینمون افتاد. سکوتی که بیشتر شبیه محک زدن همدیگه بود. اول من حرف زدم: — می‌دونم تو هم مثل من دلت نمی‌خواد توی این بازی باشی، ولی مجبوریم. چند قدم جلو رفتم. — خودمم کشته‌مرده‌ی همکاری با تو نیستم. حالا فقط یه سؤال می‌مونه… نگاهش کردم، بی‌پلک. — می‌تونی تا آخر بازی زنده بمونی یا وسطش کشته می‌شی؟ خنده‌اش گرفت؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌احساس. سیگارش رو از جیب بیرون آورد و با آرامش روشن کرد، انگار وسط یه کافه‌ی معمولی نشسته باشه نه روبه‌روی کسی که تهدیدش کرده. — تو مثل اینکه هنوز نفهمیدی با کی طرفی. دود رو بیرون داد — من عاشق بازی‌ام. سرشو کمی کج کرده و ادامه داد: تو هنوز منو نشناختی، ولی نگران نباش حین بازی می‌فهمی بعد با لحنی کنجکاو گفت: — راستی اسمت چیه؟ وقتی دو نفر می‌خوان همکاری کنن، باید اسم همو بدونن اخم کردم. از سیگارش خوشم نمی‌اومد؛ مخصوصاً توی بار خودم — آیناز. سرد ادامه دادم: و دفعه‌ی بعد که میای اینجا، سیگار دست نگیر. توی بار من نمی‌تونی هر کاری دلت بخواد بکنی لبخندش عمیق‌تر شد. سیگار و بین انگشتاش چرخوند — باشه آیناز خانم، جوش نیار. بعد با لحن تهدیدآمیزتری گفت: من فرازم. منو با لقب قاتل زنجیره‌ای می‌شناسن. گفتم بدونی با من در نیفتی، وگرنه نابود می‌شی پوزخند زدم؛ از آن‌هایی که بیشتر از هزار تهدید درد دارن — تو هم با من در نیفت، آقای فراز قاتل زنجیره‌ای… وگرنه بد می‌بینی برای اولین‌بار، سیگارش رو خاموش کرد. انگار حرفم بهش خورده بود. — حالا که قراره با هم وارد یه بازی بشیم، نگاهشو به من دوخت. — نمی‌خوای بگی چه نقشه‌ای داری برای نابود کردن اون یارو؟ یا فقط می‌خوای جر و بحث کنی؟ شونه بالا انداخت. — برای من فرقی نداره؛ خودم کارو شروع می‌کنم و سریع هم تمومش می‌کنم. نفسمو آهسته بیرون دادم. عجله‌اش بوی خون می‌داد. — این همه عجله برای چیه، فراز خان؟ با طعنه ادامه دادم: — انگار به خون ریختن عادت داری. ولی من ریسک نمی‌کنم. مکث کردم. — با این حال، حالا که کنجکاوی، نقشم رو می‌گم چشماش برق زد. — اول اینکه اون روانی با هیچکس شوخی نداره بهش می‌گن جیک آنجلو. صدام جدی‌تر شد — مردی که بویی از انسانیت نبرده. دوم اینکه اگه ریسک کنیم، ممکنه هیچ‌کدوممون زنده نمونیم اما لبخند زدم — با نقشه‌ای که من می‌کشم، شکست نمی‌خوریم حداقل محافظاشو می‌تونیم بکشیم. — اوکی. سیگار خاموش‌شده رو کنار گذاشت. — اصل قضیه رو بگو. نقشه‌ات چیه؟ — تو هرچی محافظ داری بیار، منم میارم. آهسته توضیح دادم. — می‌ریم نزدیک عمارتش. چند تا از محافظاش حذف می‌شن، بعد وارد می‌شیم. — پرونده‌های جرم‌هاشو جمع می‌کنیم و تحویل پلیس یا مطبوعات می‌دیم. نگاهم تیز شد. — اون فقط مافیا نیست، تاجره. می‌خوام همه اون روی کثیفشو ببینن خندید. — یعنی فقط می‌خوای قهرمان‌بازی دربیاری؟ کشتنی در کار نیست؟ — فعلاً نه. — به نظر من خیلی راحت خالی کنیم تو مغزش، بمیره. تموم. پوزخندم پررنگ‌تر شد. — آره، بهترین کار دنیاست. چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟ اخم کردم. — دیوونه‌ای؟ اول افشاگری می‌کنیم. زندان می‌ره، وکیلش آزادش می‌کنه، بعد میاد سراغمون نفس عمیقی کشیدم. — ما هم پله‌پله تا کشتنش جلو می‌ریم — آها… سرش و تکون داد — یهو بگو کلی نقشه داری دیگه، آدم گیج می‌شه. لبخند زد. — اینطوری به جای اینکه مافیا بشناسنت، می‌شن دو تا قهرمان — خیلی بامزه بود. خشک گفتم: — بعدش هم بهمون مدال می‌دن، می‌گن آفرین بچه‌های خوب. نگاهش کردم. — تو قاتل زنجیره‌ای هستی ولی طرز حرف زدنت اینه؟ دستاش رو بالا برد. — اوکی، شروع کنیم. زیاد حرف زدیم. — کی نقشه رو عملی می‌کنیم؟ — امشب. نگاهش کردم. — همین‌جا می‌بینمت. با هم می‌ریم و کار رو انجام می‌دیم. لبخند کوتاهی زد. — اوکی، آیناز خانم. و من می‌دونستم از همین لحظه، هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.
  6. نام رمان: گناه پنهان نویسنده: علیرضا شیرحسینی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه درام مافیایی جنایی خلاصه:فراز و آیناز دو تا مافیا که حوصله ی همو ندارن ولی مجبورن همو به خاطر همکاری تحمل کنن. نه دوستن و نه دشمن، ولی بعدا عاشق هم میشن و ... کپی پیگرد قانونی داره جایی هم نذارید حتی با ذکر منبع هم ممنوعه❌
  7. #خاطرات_تلخ #پارت3 _ باشه هر جور راحتی آبجی فردا می بینمت + می بینمت و هم زمان که تماس قطع شد آهنگ غمگین گذاشتم تا گوش بدم متن آهنگ به قدری ناراحت کننده بود که اشکم در اومد تا اینکه دیدم راننده می گه: خانوم رسیدیم هندزفری رو در آورده و کرایه رو که دادم از ماشین پیاده شدم........ زنگ خونه ی ملیسا اینا رو زدم و منتظر موندم تا باز کنن تا اینکه مادرش باز کرد: رستا جون؟ چطوری عزیزم؟ خوش اومدی دخترم مشتاق دیدار خیلی وقته ندیده بودمت _ خوبم خاله جون شما چطورید؟ راستش یه سری مشکلات داشتم واسه همین نمی تونستم بیام ببخشید که نیومدم ملیسا خونه ست دیگه؟ فکر کردم خودش درو باز می‌کنه + مرسی قربونت برم منم خوبم آره آره توی پذیرایی منتظر تو بود گفت میرم باز کنم گفتم تو بشین من میرم باز می‌کنم بیا داخل _ باشه و وقتی رفتم داخل ملیسا گفت: خواهر خوشگلم؟ خوش اومدی بیا پیشم بشین حرف بزنیم _ مرسی و وقتی داشتم می نشستم مادر ملیسا که نگاهش روی دستام بود گفت: دخترم؟ دستت چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ _ وای آره مامان راست می گه چی شده؟ ها به خاطر همین ناراحت بودی؟ بگو ببینم نکنه مامانت باز یه کاری کرده؟ + آره اما این دفعه به سمتم حمله ور شد و بهم از بابا گفت آخه من چطور می تونم برم پیش بابام؟ ملیسا باورت می شه به خاطر همین بهم حمله کرد؟ _ ای بابا مادرت هم دیگه شورشو در آورده چرا اذیتت میکنه دخترم؟ چرا نفرستادیش آسایشگاه روانی؟ + چطور می تونم خاله جون؟ مگه من پول دارم که اونو بفرستم آسایشگاه؟ کیو دارم که کمکم کنه؟ _ خب کاری نداره که خواهر جونم به همسایه هاتون بسپر تا بفرستنش ربطی به پول نداره + آره اونا هم می گن باشه دخترم مادرتو می‌بریم آسایشگاه ساده ای ملیسا مردم اگه می خواستن به من لطف کنن که الان غم نداشتم _ چی بگم والا. بالاخره هر کس یه بدبختی داره ولی خدا رو شکر که از اون خونه اومدی بیرون دخترم چون خوبی نداره با همچین زنی زیر یه سقف زندگی کنی + آره موافقم مامان راست می گه خب؟ چیزی می خوری؟ گرسنه نیستی؟ _ چی؟ باشه اگه یه لقمه درست کنی می‌خورم + اوکی پس برات یه لقمه مربا درست می‌کنم بخور حالت جا بیاد _ ممنون و بعدش وقتی ملیسا اومد و با هم رفتیم توی اتاق اول اون شروع کرد به حرف زدن: اینطوری نمی‌شه تو باید یه خونه واسه خودت بگیری یه خونه که توش زندگی کنی می‌دونی چی میگم؟ یه جا که امن باشه و به خوبی زندگی کنی خدایی دلم نمیاد تو رو اینطور ببینم + معلومه قربونت برم تو انقدر روم حساسی که به رها می گی خواهرت حالش خوب نیست مگه نه؟ نمی‌خواستم بفهمه اما دستت درد نکنه گفتی _ چیکار می‌کردم؟ ترسیده بودم خب تو برام مهمی آره دیوونه روت حساسم چیکار کنم؟ تو و من شبیه خواهر می‌مونیم بایدم روت حساس باشم باشه تو اینا رو ول کن حالا لقمه ات رو بخور + باشه جوش نیار حالا چون عصبانی بودن بهت نمیاد لقمه رو بخورم ببینم چطوره _ بخور مربای آلبالو هم هست همون که مورد علاقته بخور خواهر خوشگلم + وایی هنوز یادته چی دوست دارم! انگار خواهر تنی منی
  8. قهوه یا چای؟
  9. شب توی جنگل☺️
  10. #خاطرات_تلخ #پارت2 + نیازی نیست یعنی من دیگه عادت کردم و همین خیلی بده که بچه ها به زندگی بدون پدر و مادرشون عادت کنن خب دیگه من باید برم فعلا آقا دنیز _ خب از آشنایی باهاتون خوشبختم و اینکه هر موقع به کمکم احتیاج داشتید در خدمتم + ممنون زحمتتون دادم آقای دکتر باورم نمی شه نشستم با کسی که جونمو نجات داده درد و دل می کنم _ من دلداری دادن رو دوست دارم حتی امید دادن به مردمو اگه دوست نداشتم که دکتر نمی شدم مگه نه؟ لبخندی زده و بعد جواب دادم: آره همین طوره خب خوشحال شدم دیدمتون _ منم همین طور می گم دوست بشیم؟ شاید بعدا باز دیدمت + بشیم اما بعید می دونم اینجا بتونیم همو ببینیم شاید از اینجا رفتم _ مهم نیست گفتم که هر موقع به کمک احتیاج داشتی می تونی روم حساب کنی مگه نه؟ بنابراین این شمارمه اگه دوست داشتی زنگ بزن واسه کمک بهت حتما میام + باشه مزاحم میشم ذاتا همین جوریشم مزاحمم ولی خب بگذریم _ نه بابا چه مزاحمتی؟ گفتم که بیا دوست باشیم تو دوستمی و من برای کمک به یه دوست هر کاری می کنم رستا + بازم ممنون دنیز و از پیشش رفتم. نمی دونستم کجا باید برم و برای همین زنگ زدم به دوستم که بعد یکم بوق خوردن جواب داد: الو؟ رستا؟ خوبی؟ تو کجایی بی معرفت؟ چرا زنگ نمی زنی؟ + ممنون ملیسا خوبم ببخشید زنگ نزدم بهت یه مشکلی داشتم واسه همین نتونستم زنگ بزنم ببین ملیس من دوست داشتم اول برم پیش رها ولی بعد یاد حضور پدرم توی اون خونه افتادم و پشیمون شدم گفتم به تو زنگ بزنم مشکلی که نیست بیام پیشت؟ مادر و پدرت ناراحت نمیشن؟ _ چی؟ نه بابا می خوای بیای بیا زود باش ولی تو صدات بد میاد چیزی شده؟ چه مشکلی داشتی؟ نکنه باز مادرت؟ + آره حالا میام برات تعریف می کنم نگران نباش _ باشه منتظرم بیا و بعد قطع شدن تماس بود که رفتم سر ایستگاه تاکسی وایسادم و یه دقیقه هم طول نکشید که ماشین جلوی پاهام ترمز کرده و نشستم و برای اینکه ذهنم درگیر نشه هندزفری گذاشتم توی گوشم و آهنگی پلی کردم تا گوش بدم ولی درست همون موقع گوشیم زنگ خورد "رها" و چون اسم خواهر کوچیکم روش بود مجبور شدم جواب بدم: الو؟ رها جون؟ چطوری عزیز دل آبجی؟ _ خوبم ممنون در اصل تو چطوری آبجی؟ به ملیس گفتی می خواستی بیای پیش من ولی نظرت عوض شد چیزی شده؟ + آخ به این ملیسا هم که هیچی نمیشه گفت نه آبجی جونم نه قربونت برم خواهر قشنگم چیزی نشده شما خودتو ناراحت نکن چیزیم نیست _ آبجی بهم دروغ نگو من خواهر خودمو می شناسم تو تنها خواهر منی و می دونم راست می گی یا دروغ بگو چی شده؟ + بعدا بهت می گم تو رو خدا فشار نیار بهم در ضمن نگرانم نباش گفتم که خوبم
  11. سلام خسته نباشید من پارت اول رمانتون رو خوندم و دوتا نظر دارم یکی داخل نوشتتون و یکی زیاد ربطی بهش نداره 

    ۱ اینکه بهتره به کسی که میخونه سرنخ ندید یا اولش رو اونطوری تعریف نکنید 

    مثلا سوالاتی که برام ایجاد شد چرا عذاب کشید؟

    شما نباید اینطوری بگید عذاب کشیدم باید در طولش بگید چطور و چرا عذاب کشید 

    و دوم اینکه اندازه پارتنون به نظرم کوچک‌تر بشه بهتره جا داشت به دوتا پارت تقسیم کنید

    1. علیرضا شیرحسینی

      علیرضا شیرحسینی

      سلام قراره این رمان رو چاپ کنم و اینکه این دومین باری هست که دارم مینویسمش

      ممنون بابت نظرتون و قبل از اینکه چاپش کنم نگاه میکنم ببینم مشکلی داره یا نه

    2. عسل

      عسل

      لااقل بگیرید جای تک پارت خیلی طولانی دوپارت کمی کمتر بذاری راحت‌تر میشه خوند

×
×
  • اضافه کردن...