رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

nazani_kav_m

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

128 بازدید کننده نمایه

دستاورد های nazani_kav_m

Rookie

Rookie (2/14)

  • One Month Later
  • Week One Done
  • Reacting Well
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

9

اعتبار در سایت

  1. #پارت۵ #رمان_حماقت_من #نازنین_کاوسی_مقدم *هر گونه کپی و تقلید ممنوع زیرا اثر قرار داد چاپ دارد. هنوزم می خواست حرف بزند که نوک اسلحه را روی سرش احساس کرد و لال شد و همزمان ارشیا غرید : _تو مجبوری به ما پناه بدی و کمک مون کنی وگرنه کشته میشی ترسیده بود و ذهنش انگار قفل شده بود . با همان ترس لب زد : _چطوری می تونم کمکتون کنم ؟ _ما فقط یه پناهگاه می خوایم که تا شب اونجا بمونیم و یکم دارو برای زخم آقا
  2. سلام عزیزم خوش اومدی

    میگم نظرت با نام کاربری کوتاه تر چیه؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. nazani_kav_m

      nazani_kav_m

      نسترن جون مگه نفهمم متوجه نشدم خودم خواستم عوضش کنم گفتن تا یک ماه امکان تغییر نام کاربری نیست . و اینکه اگه شما مدیری و بلدی یجوری این قانون یک ماهه رو دور بزنی من این نام کاربری میدم بی زحمت درستش کن عزیزدلم 

      nazani_kav_m

      ممنون عزیزم 🥰

    3. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      جسارت نکردم قشنگم گفتم شاید کار با سایت رو بلد نباشی، چشم من عوض میکنم❤️ 

    4. _saye_

      _saye_

      فقط خواستیم کمک کنیم 

      قشنگترم میتونی بگی

  3. #پارت۴ #رمان_حماقت_من #نازنین_کاوسی_مقدم _فرشته نجات ! _چی ؟ _جایی و نداریم بریم قربان ، پیدامون می کنن .. آخه تا کی می تونیم توی جنگل بمونیم ؟ دستان سریع منظور حرفش را فهمید و خیره شد به چهره ی ترسیده دخترک روبه رویش و پرسید : _می تونی بهمون کمک کنی ؟ سُلدا نگاه متعجب و وحشت زده اش بین اسلحه ای که دست ارشیا بود و زخم کتف دستان در گردش بود تندی لب زد : _من چرا باید به شما کمک کنم ؟ اصلا شما ها کی هستید ؟ قاچاقچی ، آدمکش ، مزدور یا دزدین ؟!
  4. #پارت۳ #رمان_حماقت_من #نازنین_کاوسی_مقدم ارشیا چشمی گفت و با احتیاط از پشت تپه نگاهی به پایین انداخت . دخترکی با شال زرد رنگ پایین تپه نشسته بود و بلند بلند داشت کتاب زیست شناسی اش را می خواند. نمی دانست کمک کی می رسد و حتی نمی دانست اربابش تا کی دوام می آورد . اینطور گمان کرد که شاید این دختر که از افراد همین روستا است شاید بتواند به آنها کمک کند . برای همین کلت کمرش اش را از پشت کمر درآورد و قدم به قدم آهسته به او نزدیک شد . دختر چنان بلند بلند از حفظ مطالب درس را مرور می کرد که اصلا متوجه صدای پای او نشد . تا اینکه نوک اسلحه روی سر او قرار گرفت و ترسیده با جیغی که زد از جا پرید . _تو‌کی هستی ؟ کمکـــ ... صدای جیغش آنقدر بلند بود که به گوش دستان رسید و رویش را که برگرداند دخترک مشکی پوشی را دید که جلوی پایش روی زمین افتاد .‌ مرد عصبی و بهت زده غرید : _این کیه ارشیا ؟
  5. خوش اومدی گل

    1. nazani_kav_m

      nazani_kav_m

      ممنون عزیزم 

  6. #پارت۲ #رمان_حماقت_من #نازنین_کاوسی_مقدم حسابی سرگرم مرغ و خروس ها شده بود که صدای مادرش را شنید . داشت او را صدا می زد : _سُلدا ؟ _چانم آنام ؟ الان میام **** مرد خسته و زخمی به تخته سنگی تکیه داد و همانطور که به زخم روی کتفش فشار می آورد تا خونریزی اش را بند بیاورد روبه ارشیا که دست راستش محسوب می شد کرد و غرید : _برو ببین این صدای چیه ؟ _کدوم صدا ؟ _صدای پا میاد ابلح، انگار کسی داره نزدیک میشه ..
  7. #پارت۱ #رمان_حماقت_من #نازنین_کاوسی_مقدم با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. خیره به ساعتی که روی عسلی داشت زنگ می خورد پوفی کشید و پتو را کنار زد . دکمه ساعت را زد و نگاه خواب آلودش روی عقربه ها نشست . ساعت شش صبح را نشان می داد . فردا کنکور داشت و مجبور بود این ساعت بیدار شود و درس بخواند . یک جورایی باید درس هایش را جمع بندی می کرد و چهار تا تست می زد . از روی تخت بلند شد و جلوی پنجره رفت . هوا هنوز کاملا روشن نشده بود و از پنجره نیمه باز اتاقش نسیم خنکی می وزید . آخ که چقدر خوب بود توی این هوا نفس کشیدن ؛ برای همین به سرش زد که بیرون برود . با موهای باز و تی شرت و شلوارکی که با آن خواب بود توی حیاط خانه یشان رفت . صدای خروس ها که یکدفعه بلند شد نزدیک بود زهله ترکش کند ‌. با دستی که روی قفسه سینه اش گذاشته بود رویش را سمت قفس بزرگ مرغ ها برگرداند: _قوقولی ترسیدم ... با لبخند سمت جای مرغ ها رفت و قفل کشویی آن را باز کرد . دستش را داخل قفس آهنی بزرگ برده و دونه دونه مرغ ها را بیدار کرده و از قفس پرت کرد بیرون . خروس سفید رنگ بزرگ که سُلدا او را قوقولی صدا می کرد زود تر از همه بیرون پرید .
  8. نام رمان: حماقت من نویسنده: نازنین کاوسی مقدم | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، مافیایی، اجتماعی، هیجانی خلاصه رمان: قصه درمورد سُلدا ؛ دختر نوزده ساله ای که در یکی از روستاهای شهرستان سردشت استان آذربایجان غربی زندگی می کند و یک روز که توی روستا برای قدم زدن بیرون رفته بود با مرد جوانی برخورد می کند که به شدت زخمی است و از او کمک می خواهد و درست از آن روز بود که زندگی آرام سُلدای ما به کلی تغییر می کند.
  9. سلام خوش آمدید 

    1. nazani_kav_m

      nazani_kav_m

      ممنونم 

×
×
  • اضافه کردن...