رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

_saye_

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    126
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

_saye_ آخرین بار در روز تیر 28 برنده شده

_saye_ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

5 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های _saye_

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Week One Done
  • Dedicated نادر
  • Very Popular نادر
  • Collaborator
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

212

اعتبار در سایت

  1. واقعا از اینکه وقت گذاشتید خیلی خیلی ممنونم. رمانم رو تا اینجا استاپ میکنم و تمام این نکات رو روی پارت های قبلی پیاده میکنم در مورد کوتاه و بلند شدن پارت ها ی وقتایی ویزایش میزنم طولانی تر میشه مثلا الان میخام توی اون پارتی که گفتم میز و صندلی خریدن برم و ویرایش کنم و یکم هیجان بدم به پارت هام، طولانی تر میشه اما وقتی روی صفحه ی اصلی سایت بره ی دست میشه دیگه درسته؟
  2. _saye_

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    هزار درصد دوست استایل کاملا مشکی یا کاملا سفید
  3. #p50 توی اتاق رفتم و گوشیم رو از روی تخت برداشتم. درست حدس زدم یاسر بود؛ آب دهنم رو قورت دادم و نمی‌دونستم چی باید بگم. اصلا بعد از این کارم باید جواب بدم یا نه؟ انقدر لفتش دادم که کوشی قطع شد ولی پشتش پیامی اومد؛ یاسر بود: - خودتو ثابت کردی. عصبی روی تختم نشستم. با خوندن این پیامش خیلی ناراحت شدم، از وست خودم ناراحت بودم که چرا همچنین کاری کردم. حداقل من که دیدم احساسات واقعیش چیه. پس چرا اینجوری باهاش رفتار کردم. صدای نوتیف اس ام اس اومد، زود بازش کردم، یاسر بود: - می‌خواستم برام یه کاری انجام بدی تا حرفات رو حتما باور کنم ولی بیخیال‌. تو همون دختر فروغی که زندگی ما رو خراب کرد.
  4. سلام درخواست نقد رمانمو داشتم
  5. نباید امروز به خاطر یه آدم بی ارزش گربه میکردم
  6. رعنا
  7.  

    #p49
     


         
     


        دهنم از دیدن اسمش باز موند، جواب دادم: 
        - بله
     


        صدای پر استرس و عصبیش به گوشم خورد:
     


         
        - نهال کجایی؟
     


         
        صداش خیلی عصبی بود، با ترس و لرز گفتم:
     


         
        - چیشده یاسر؟
     


         
        - تو بگو کجایی نهال؟
     


        سریع جواب دادم:  
        - خونه تو تخت دراز کشیدم.
     


        به یه حالت خاصی گفت: 
        - پاشو بیا دم در؛ سریع باش! لباس و ایناهم نمی خواد بپوشی و میکاپ کنی و این چیزا که معطل کنی. فقط بیا. متوجه ای؟  
        و قطع کرد.
     


        مات و مبهوت از جام بلند شدم و توی تخت نشستم. این چرا به خودش اجازه میده هر جور دلش می‌خواد با من حرف بزنه؟
     


        وقتشه یکم مثل خودش رفتار کنم و براش قیافه بیام. الان وقتش بود که به پر و بالش بزنم! دوباره دراز کشیدم و براش تایپ کردم:
     


        - نمیام!
     


        گوشی رو خاموش کردم و کنارم گذاشتم. استرس داشتم ولی به این رفتار نیاز داشت. باید می‌فهمید دل شکستن چه معنی داره، درضمن ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. همه ی حرف ها رو همون شب توی پارک زدیم و قشنگ بهم فهموند که ذره ای حرف من واسش مهم نیست. 
     


        توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد. با استرس به اسم یاسر نگاه می‌کردم اما دلم رو یک دل کردم و رد دادم. دوباره گوشی رو کنارم گذاشتم و سعی کردم با بستن چشم هام خودمو خواب کنم اما دوباره گوشیم زنگ خورد. دوباره رد دادم، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم با قورت دادن آب دهنم، ارامش رو به خودم برگردونم اما بی فایده بود. 
     


        پیامی اومد، سریع توی جام نشستم و پیام رو باز کردم، یاسر بود:
     


        - جواب بده یا پاشو بیا دم در
     


        یا دست هایی که از شدت استرس عرق کرده بود تایپ کردم:
     


        - گزینه ی سوم هیچ کدام 
     


        و تردید ارسالش کردم. سریع جواب داد:
     


        - گزینه ی چهارم می‌دونی چیه؟
     


        تند تند تایپ کردم:
     


        - چیه؟
     


        خبری از جواب پیامم نبود‌. گوشی رو روی تخت گذاشتم و پتو رو توی بغلم کشیدم و به صفحه چت زول زدم. نمی‌دونم چرا هیجان و استرس رو باهم داشتم. انگار دیوونه شده بودم!
     


        چند دقیقه گذشته بود و خبری از جواب نبود، کم کم ناامید شدم که یهو صدای بدی از مامان شنیدم:
     


        - یا خدا! ترسیدم. 
     


        خواستم بلند شم و برم بیینم چی شده که در اتاقم خیلی وحشتناک باز شد؛ ترسیدم و همونطور که روی تخت نشسته بودم خودم رو عقب کشیدم. هیکل چهارشونه و مردونه ی یاسر توی چهارچوب در بود‌‌. قیافه و حال و روزش مثل آدم هایی بود که سردرگم و کلافه اند. مامان بدو بدو کنارش اومد و عصبی صداش رو بالا برد:
     


        - مگه در طویله هست که همینجوری باز می‌کنی؟ ادبت کجا رفته؟ 
     


        یاسر جوابی به حرفای مامان نمی‌داد و به من رنگ و رو پریده زول زده بود، من هم بدم نیمومد نگاهم رو توی نگاهش قفل کنم. توی چشم هاش یه خواهش و التماس خاصی بود و این برگ برنده ی من برای اذیت کردنش بود. با اینکه دلم نمی‌خواست این کار رو بکنم ولی نیاز بود! باید می‌فهمیدم یاسر چه جور ادمی هست ولی تا اینجا بهم ثابت شد که واقعا دیوونه ست و اختلال رفتاری هم داره. 
     


        مامان بازو های بزرگ و باشگاهیش رو گرفت و اونو عقب کشید. در اتاقم رو بست و صداشون رو میومد:
     


        - جت شده تو یاسر؟ 
     


        هیچ صدایی از یاسر نمیومد که باز مامان گفت:
     


        - تو که اینجوری نبودی! 
     


        قلبم می‌گفت بیرون برم و یاسر رو با یه دروغ ساده نجات بدم ولی عقلم می‌گفت تو اتاق بمون و پیاز داغ این اتفاق رو بیشتر کن. نفس های عمیق، پشت سر هم می‌کشیدم و نمی‌دونستم چیکار کنم. از جام بلند شدم و توی اتاق تند تند راه می‌رفتم. شدیدا دلم می‌خواست حرف قلبم رو گوش کنم ولی وقتی یاد حرف هاش میوفتادم عصبی می‌شدم. توی همین حال و هوا بودم که مامان بلند گفت:
     


        - یاسر کجا میری؟ 
     


        با استرس، بدو بدو از اتاق بیرون رفتم. یاسر رفته بود و مامان دم در سالن این سوال رو ازش پرسیده بود‌. ته دلم خالی شد و مات و مبهوت پرسیدم:
     


        - رفت مامان؟ 
     


        سمتم برگشت و عصبی کنارم اومد و صداش رو بالا برد:
     


        - تو داری چه غلطی می‌کنی؟ چه ارتباطی بین تو و این پسر هست؟ 
     


        سکوت بهترین جوابی بود که می‌تونستم بدم. هیچ جواب قانع کننده ای نداشتم. سرم رو ته انداختم و مامان خواست دوباره چیزی بگه که صدای گوشیم از توی اتاق اومد. شاخک هام تیز شد و خواستم سمت اتاق بدوام که مامان مچ دستم رو گرفت و با اخم گفت:
     


        - نبینم با یاسر حرفی بزنی 
     


        و مج دستم رو ازاد کرد. برام مهم نبود چی گفت و چی میگه چون من کار خودمو می‌کردم. 
        
     


         
     

     

    بالاخره توی این پارت نهال قیاقه گرقت 

    اونم چهههه جووووررررری 

    برو عشق کن

     

     

  8. #p49 دهنم از دیدن اسمش باز موند، جواب دادم: - بله صدای پر استرس و عصبیش به گوشم خورد: - نهال کجایی؟ صداش خیلی عصبی بود، با ترس و لرز گفتم: - چیشده یاسر؟ - تو بگو کجایی نهال؟ سریع جواب دادم: - خونه تو تخت دراز کشیدم. به یه حالت خاصی گفت: - پاشو بیا دم در؛ سریع باش! لباس و ایناهم نمی خواد بپوشی و میکاپ کنی و این چیزا که معطل کنی. فقط بیا. متوجه ای؟ و قطع کرد. مات و مبهوت از جام بلند شدم و توی تخت نشستم. این چرا به خودش اجازه میده هر جور دلش می‌خواد با من حرف بزنه؟ وقتشه یکم مثل خودش رفتار کنم و براش قیافه بگیرم. الان وقتش بود که به پر و بالش بزنم! دوباره دراز کشیدم و براش تایپ کردم: - نمیام! گوشی رو خاموش کردم و کنارم گذاشتم. استرس داشتم ولی به این رفتار نیاز داشت. باید می‌فهمید دل شکستن چه معنی داره، درضمن ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. همه ی حرف ها رو همون شب توی پارک زدیم و قشنگ بهم فهموند که ذره ای حرف من واسش مهم نیست. توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد. با استرس به اسم یاسر نگاه می‌کردم اما دلم رو یک دل کردم و رد دادم. دوباره گوشی رو کنارم گذاشتم و سعی کردم با بستن چشم هام خودمو خواب کنم اما دوباره گوشیم زنگ خورد. دوباره رد دادم، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم با قورت دادن آب دهنم، ارامش رو به خودم برگردونم اما بی فایده بود. پیامی اومد، سریع توی جام نشستم و پیام رو باز کردم، یاسر بود: - جواب بده یا پاشو بیا دم در با دست هایی که از شدت استرس عرق کرده بود تایپ کردم: - گزینه ی سوم هیچ کدام و با تردید ارسالش کردم. سریع جواب داد: - گزینه ی چهارم می‌دونی چیه؟ تند تند تایپ کردم: - چیه؟ خبری از جواب پیامم نبود‌. گوشی رو روی تخت گذاشتم و پتو رو توی بغلم کشیدم و به صفحه چت زول زدم. نمی‌دونم چرا هیجان و استرس رو باهم داشتم. انگار دیوونه شده بودم! چند دقیقه گذشته بود و خبری از جواب نبود، کم کم ناامید شدم که یهو صدایی از مامان شنیدم: - یا خدا! ترسیدم. خواستم بلند شم و برم بیینم چی شده که در اتاقم خیلی وحشتناک باز شد؛ ترسیدم و همونطور که روی تخت نشسته بودم خودم رو عقب کشیدم. هیکل چهارشونه و مردونه ی یاسر توی چهارچوب در بود‌‌. قیافه و حال و روزش مثل آدم هایی بود که سردرگم و کلافه اند. مامان بدو بدو کنارش اومد و عصبی صداش رو بالا برد: - مگه در طویله هست که همینجوری باز می‌کنی؟ ادبت کجا رفته؟ یاسر جوابی به حرفای مامان نمی‌داد و به من رنگ و رو پریده زول زده بود، من هم بدم نیمومد نگاهم رو توی نگاهش قفل کنم. توی چشم هاش یه خواهش و التماس خاصی بود و این برگ برنده ی من برای اذیت کردنش بود. با اینکه دلم نمی‌خواست این کار رو بکنم ولی نیاز بود! باید می‌فهمیدم یاسر چه جور ادمی هست ولی تا اینجا بهم ثابت شد که واقعا دیوونه ست و اختلال رفتاری هم داره. مامان بازو های بزرگ و باشگاهیش رو گرفت و اونو عقب کشید. در اتاقم رو بست و فقط صداشون رو می‌شنیدم: - چت شده تو یاسر؟ هیچ صدایی از یاسر نمیومد که باز مامان گفت: - تو که اینجوری نبودی! قلبم می‌گفت بیرون برم و یاسر رو با یه دروغ ساده نجات بدم ولی عقلم می‌گفت تو اتاق بمون و پیاز داغ این اتفاق رو بیشتر کن. پشت سر هم نفس های عمیق می‌کشیدم و نمی‌دونستم چیکار کنم. از جام بلند شدم و توی اتاق تند تند راه می‌رفتم. شدیدا دلم می‌خواست حرف قلبم رو گوش کنم ولی وقتی یاد حرف هاش میوفتادم عصبی می‌شدم. توی همین حال و هوا بودم که مامان بلند گفت: - یاسر کجا میری؟ با استرس، بدو بدو از اتاق بیرون رفتم. یاسر رفته بود و مامان دم در سالن این سوال رو ازش پرسیده بود‌. ته دلم خالی شد و مات و مبهوت پرسیدم: - رفت مامان؟ سمتم برگشت، عصبی کنارم اومد و صداش رو بالا برد: - تو داری چه غلطی می‌کنی؟ چه ارتباطی بین تو و این پسر هست؟ سکوت بهترین جوابی بود که می‌تونستم بدم. هیچ جواب قانع کننده ای نداشتم. سرم رو ته انداختم و مامان خواست دوباره چیزی بگه که صدای گوشیم از توی اتاق اومد. شاخک هام تیز شد و خواستم سمت اتاق بدوام که مامان مچ دستم رو گرفت و با اخم گفت: - نبینم با یاسر حرفی بزنی مچ دستم رو ازاد کرد. برام مهم نبود چی گفت و چی میگه چون من کار خودمو می‌کردم. همیشه همین بود، کاری که دلم می‌خواست رو می‌کردم.
×
×
  • اضافه کردن...