رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Meshki

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    9
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های Meshki

Rookie

Rookie (2/14)

  • One Month Later
  • Week One Done
  • Reacting Well
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

7

اعتبار در سایت

  1. پارت پنجم هشت ماه و چند روز پیش در را با خستگی باز کرد و روی کاناپه ولو شد. ساعدش را روی چشمانش گذاشت تا کمی استراحت کند. با اینکه ساعت از هشت شب گذشته بود اما شاهین از صبحانه به بعد، چیزی نخورده بود. با قاروقور کردن شکمش به ناچار بلند شد تا حداقل تکه ای نان را بجود. به جستجوی نان پرداخت اما آن را هم پیدا نکرد. صرف اینکه قندش نیفتد شکلاتی که از صبح گوشه اپن بود و به او چشمک می‌زد را برداشت و در حال جویدن آن بود که تلفن همراه‌اش زنگ خورد: - همراه شاهین مرندی. بفرمایید؟ - سلام اقا شاهین خوب هستید؟ صدای نازک نشان از مخاطب خانم می‌داد: - ممنون. شما؟ - امم راستش من محدثه‌ام، دختر حاج اکبر. همسایه اتون. شاهین تعجب کرد؛ از کی تا حالا ان خانواده سخت گیر و مذهبی به دختران‌شان اجازه می‌دهند تا با غریبه ها تماس بگیرند؟! - اها بله شناختمتون. شما خوب هستید؟ - ممنونم راستش غرض از مزاحمت یه مشکلی برام پیش اومده. نمیتونم به کسی بگم و ازش کمک بخوام. اینجا هم اشنایی ندارم ولی شنیده بودم که شما سبزوارید برای همون.. - اره حتما. بفرمایید چی شده؟ ماشین محدثه خراب شده بود و در ناکجا اباد تنها گیر افتاده بود؛ با اینکه خسته و له بود اما نمی‌توانست رویش را زمین بندازد به همین دلیل لباسش را پوشید تا پیش او برود. (من نمی‌دونم دختر تنها این وقت شب اونجا چیکار میکنه! خب دختر جان با هرکی رفتی بگو همونم برت گردونه..) یکبند در حال غر زدن بود و شیشه ماشین را پایین داده بود تا کمی هوا بخورد و خواب از سرش بپراند. فقط سه ماه از تعهدش مانده بود وبعد مهر امسال می‌توانست در شهر خودش بجنورد خدمت کند. بالاخره بعد ساعت 23 به محدثه رسید و با دیدن سر و وضعش حسابی شوکه شد. دختری که همیشه با چادر و پوشیه در مجالس و خیابان می‌امد حالا با تیشرتی سفید و شلوار چسبان روبه رویش دست به کمر ایستاده بود. چشم از او برداشت و بعد از احوالپرسی به سراغ ماشین رفت: - من الان ماشینتون رو چک کردم لطفا یه بار استارت بزنید. بعد از اینکه جوابی از محدثه نشنید به سمتش بازگشت و صدایش کرد: - محدثه خانم -محدثه خانم!! محدثه با حواس پرتی، اورا نگاه می‌کرد: - بله بله. ببخشید حواسم پرت بود... - نه خواهش می‌کنم لطفا استارت بزنید. بعد از تلاش های فراوان شاهین، ماشین محدثه به راه افتاد: -اقا شاهین ببخشید... شاهین خسته از خواهش های محدثه با بی حوصلگی گفت: -بفرمایید. -شرمنده ام واقعا ولی بخاری ماشین خرابه! میشه یه لحظه تو ماشین‌تون بشینم گرم شم بعدش راه بیفتیم؟ شاهین از خود و از غرغرهایش خجالت کشید. (دختر بیچاره داره یخ میزنه...) -بله بله بفرمایید. پس از نشستن محدثه، شاهین هم داخل ماشین در کنارش جای گرفت؛ مدتی به سکوت گذشت که محدثه ابمیوه‌ای از کیفش دراورد: - بفرمایید اقا شاهین. شاهین که متعجب از وجود ابمیوه بود گفت: - ابمیوه از کجا اومد؟! محدثه با خنده محتویات کیفش را که شامل پنج تا ابمیوه دیگر می‌شد را نشان شاهین داد: - من خیلی زود قندم میفته برای همون... شاهین با لبخند سری تکان داد و ابمیوه را یک نفس سر کشید؛ اما همین که بطری را پایین اورد نگاهش به نگاه محدثه افتاد که با چشم هایی نگران نظاره گر او است. با دقت سعی داشت که او را زیر نظر بگیرد که فقط صدایی شنید: -ببخشید... و پلک هایش بسته شد... تمام تنش درد می‌کرد. نمی‌توانست تکان بخورد و بیشتر از همه چیزی که دور مچش بود ازارش میداد. به سختی سعی کرد تکانی به پلک هایش بدهد تا بتواند موقعیتش را بسنجد. اما چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد. او در زندان بود آن هم با دست هایی بسته!!! با وحشت فریاد زد: - کسی اینجا هست؟ بعد از فریاد های ممتد سربازی پشت میله ها امد و با اخمی غلیظ گفت: -چته تو! نه به این چند روز که خفه بودی! نه به الان. -اقا اقا من اینجا چیکار میکنم؟! سرباز با شنیدن این حرف خنده ای کرد: -خواب بودی تا الان دهن سرویس! هنوز چیزی یادت نمیاد؟ مثلا دردی چیزی روی کمرت نداری؟ و دوباره قهقهه زد. شاهین ان درد را حس میکرد اما نمی‌توانست زخم هایش را ببیند پس دوباره پرسید: -کمرم چرا درد میکنه؟ چیشده؟ چه اتفاقی برام افتاده؟ سرباز که شکه شده بود پاسخ داد: - ینی هیچی از اون شلاق ها یادت نمیاد؟ بابا زنت دادیم رفت... سرباز با خنده در حال گفتن داستان شاهین بود؛ اینکه چطور او و محدثه را در هنگام برقراری ر*ا*ب*ط*ه گیر انداخته اند. اینکه بخاطرش صد ضربه شلاق خورده، اینکه بعد از دوهفته معلوم شده که محدثه باردار است... شاهین با چشمانی به گود افتاده ادامه داد: - چرا چیزی یادم نمیاد؟ - برای اینکه اون قرص اکسی که جنابعالی مصرف کردی تا عشق کنی برات زیادی بوده و تا همین دو روز پیش زیر سرم بودی... شاهین لرزه ای در تمام تنش احساس کرد و دوباره خوابید؛هم ذهنش هم چشمش و هم دنیایش. همه شان با هم به خواب رفتند. شاهین سکته کرده بود.جوانی 26 ساله به دلیل فشار زیادی که ان سرباز ساده لوح بر او وارد کرده بود سکته کرد.مرخی استعلاجیش رامحدثه پر کرده بود و از طرف شاهین به خانواده اش پیام میداد تا کسی شک نکند ...4 ماه به همین منوال گذشت و شاهین بالاخره بیدار شد اما خاطراتش را به کل فراموش کرده بود.اخرین تصویرش شکلاتی بود که ساعت 8 جویده بود. اما این مضوع چیزی را عوض نکرد. شاهین در سرش فکرهای زیادی داشت(من قرص خورده بودم اون چرا اومد سمت من؟اصلا چرا تا این حد پیش رفتیم؟...) زندگی برایش یکباره عوض شده بود. به اجبار زنی را به عقد او دراورده بودند که دلیلش گذراندن یک شب بود. از زمین و زمان شاکی بود و بچه اش را نمی‌خواست .اما محدثه کوتاه نمی امد و با اینکه ازدواجش به طرز وحشتناکی ابرویش را برده بود و البته دور از چشم خانواده هایشان بود اما باز هم اصرار داشت که بچه را نگه دارد. شاهین با همه این اوصاف، با اینکه در کمتر از شش ماه دیگر خانواده اجبارش اش بزرگتر میشد اماهیچ گاه ب خانه محدثه نرفت.هیچگاه لمسش نکرد و حتی نگاهی به او نینداخت؛ انگار که مقصر همه چیز محدثه است ؛ در این یکسال هم دوباره در سبزوار گیر افتاده بود و مجبور بود تا اخر سال انجا بماند؛ اما نقشه هایش را کشیده بود. اول به دنیا امدن بچه و سپس طلاق دادن محدثه! *** زمان حال صدای ظرف و ظروف از پذیرایی می امد و مشخص بود که خانواده ها مشغول پذیرایی و خوردن میوه هستند؛ سر از پا نمیشناخت، مدام درحال پنهان کردن لبخندش بود و تمام فکر و ذکرش کلمه الهه من شده بود. او خود را در رویایی غرق کرده بود که خود ملکه یک سرزمین و شاهین ، شاه او بود. همچنان که الهه در شیرینی شهد رسیدنشان غرق بود، شاهین سر را پایین انداخته و غرق در افکار تلخ خود بود.( این چه کاری بود کردم؟ یعنی من انقدر بی مصرف و بی غیرت شدم که حالا دوتا زن دارم؟ چطوری یادم رفت که چه کاری سر محدثه اوردم؟ چجوری سعید رو فراموش کردم؟ همین روزاست که به دنیا بیاد...)تلخی وجدانش، شیرینی الهه اش را گس کرده بود.با ناراحتی به انچه در این چندماه کرده بود می اندیشید و خود را سرزنش میکرد.اما با همه این موضوعات، حسین فانوسی در دل شاهین روشن کرده بود که خاموش کردنش بعید بود.( قول میدم، قول میدم اگه سعید بچه من نبود، همه چیزو به الهه بگم و اگه بعدش راضی بود باهاش عقد کنم.اگه...اگه...اگه سعید پسر من بود، چیزی به الهه نمیگم و فقط برمیگردم سبزوار و تا اخر عمر اونجا زندگی میکنم...) با این حرف ها دل خود را ارام کرد و بالاخره توانست چشم به دلبرش بیندازد. حالا که محرم شده بودند با خیال راحت میتوانست یک دل سیر نگاهش کند و لذت ببرد. گونه های گلگون الهه دلش را میبرد و لبخندی که مدام سعی داشت کنترلش کند ،قلب شاهین را دیوانه میکرد. -دارین به چی فکر میکنین؟ الهه با چشمانی که مدام از شاهین میدزدید این سوال را پرسید! -هیچی .همینطوری داشتم فکر میکردم چرا؟ -اخه گوشاتون قرمز شده! شاهین هول شد و با دستپاچگی از خودش دفاع کرد: -هیچی بخدا داشتم به شما نگاه میکردم. -یعنی چون به من نگاه میکردین گوشاتون قرمز شده؟ شاهین اوضاع را بدتر و خرابتر کرد و از خجالت سرش را بیشتر در لباسش فرو کرد که صدای خنده ریز الهه را شنید.با ناراحتی تصنعی سرش را بالا اورد: -حالا کارتون به جایی رسیده که منو اذیت میکنین؟ الهه در حالی که صورتش از خنده قرمز شده بود گفت -حتی گوش هاتون هم قرمز نشده با این حال خودتون رو لو دادین. شاهین که از حقه الهه خنده اش گرفته بود ادامه داد: -ولی جدی الهه جان شما چرا گونه هات قرمزه؟ الهه که ناگهان ساکت شده بود با شک و دودلی گفت -از حقه های تکراری استفاده نکنید! شاهین دوربین گوشی اش را باز کرد و سمتش گرفت الهه با دیدن گونه هایش یک تای ابرویش بالا رفت و با دستپاچگی جواب داد: -حتما چون گرممه! شاهین با خود گفت(وسط زمستون و گرما؟) -اره والا مشخصه گرمتونه. و زیر لب خندید.الهه که جوابی نداشت سعی کرد بحث را عوض کند: -شما الان تو کدوم مدرسه کار میکنین؟ -الان توی گلستان.راستی یه مسئله ای... -بله ؟ -تا کی قراره منو جمع صدا کنی؟! تلاش الهه ناکام ماند ؛ دوباره زیر نگاه های شاهین در حال اب شدن بود و نمیداست که باید چه جوابی دهد. شاهین که مغذب بودن الهه را حس کرد ادامه داد: -الهه جان میدونم خجالت میکشی...ولی یادت باشه که دلیل محرم شدن ما این بود که بتونیم با هم اشنا بشیم و انشالله اگه شخصیت و اخلاق هم رو پسندیدیم با هم ازدواج کنیم؛ ولی اگه منو هی شما صدا کنی اصلا نمیتونیم به اون مرحله برسیم... حرف های شاهین منطقی بود و الهه هم دختری منطق دوست. ولی به جای اینکه به حرف های شاهین فکر کند و تاییدشان کند ، دردلش مشغول غش و ضعف رفتن برای صدای شاهین بود... -الهه جان...! با صدای شاهین به خودش امد: -باشه چشم اقا شاهین شاهین چشمهایش را در کاسه چرخاند و نچی گفت: -شروع نشده تموم شد که! اقا شاهین چیه؟! الهه با خجالت چشم هایش را به هم فشرد و بدون انکه انهارا باز کند گفت: -باشه شاهین . حرفت منطقیه من قبول... شاهین فقط تا کلمه «حرفت» را فهمید؛ دلش بی قرار شد برای شاهین گفتن الهه. اصلا چرا به الهه گفت که اسمش را صدا بزند؟ واقعا چرا؟ که دلش به جوش و خروش بیفتد...؟ لب و دهن الهه تکان میخوردند و شاهین فقط اهنگی زیبا را میشنید. شاهین دست هایش را بهم میفشرد و الهه قربان صدقه دست های مردانه اش میرفت که حالا با حلقه ای نقره رنگ، تزیین شده بود. ان شب صحبتهای زیادی کردند؛ از غذا و رنگ مورد علاقه تا دیدگاه های سیاسی شان. اما هیچ کدام نمی شنیدند. هر کدام غرق دیگری بود و فقط در دلش رویا میبافت... جماعت خارج از اتاق اما در گیر و دار لباس هایشان بودند. که چه چیزی بدوزند و چه چیزی بخرند .ان هم برای عروسی شاهین و الهه. انگار هنوز تایید عروس داماد را نگرفته ، برایشان عروسی هم گرفته اند! ان شب با همه دردسرهایش در حال اتمام بود .مادر شاهین به اتاق الهه امد و رو به شاهین گفت: -پسرم میدونم دل کندن از الهه جان برات سخته ولی بلند شو بریم که دیره. و با خنده اتاق را ترک کرد. شاهین بعد از نگاه کردن به ساعت گفت: -راست میگه مامانم . کی ساعت 11 شد! هر دو از جایشان بلند شدند و سمت در اتاق راه افتادند که شاهین گوشه ای از چادر الهه را کشید: -الهه جان... -جانم؟ با جواب الهه هردو شکه شدند.جانم ! مطمئنا هیچ کدام انتظار این جواب را نداشتند: -جانت بی بلا. خواستم بگم که.. کمی دست دست کرد. نمیدانست که الان زمان درستی برای گفتن این حرف هست یا نه. اما میدانست اگر نگوید در دلش میماند... -چشات رو دوست دارم. صاحبشونو بیشتر... و از جلوی الهه عبور کرد. الهه در اتاق ، تنها ، خشکش زده بود و حرف شاهین را تکرار میکرد. (چشاتو دوست دارم. صاحبشو بیشتر...)لبخندی عریض بر روی لب های ظریفش نقش بسته بود و قلبش دیوانه وار میکوبید.بعد از اندکی مکث او هم به داخل پذیرایی رفت و با چشمانش به دنبال شاهین گشت که کنار پدرش ایستاده بود. شاهین و الهه با چشمانشان از هم خداحافظی کردند و مراسمشان بالاخره به اتمام رسیده بود. در مسیر ، شاهین و الهه نقل مجلس بودند و مدام از ان دو حرف میزدند . شاهین هم همینطور. منتها با این فرق که خودش را کنار گذاشته بود و فقط الهه را مرور میکرد! بالاخره بعد از دقایقی به خانه رسیدند و شاهین در ماشین ماند تا پدرش در پارکینگ را باز کند.چون زمان زیادی میبرد گوشی اش را برداشت.40 تماس بی پاسخ از سعید! (چرا دست از سرم برنمیداره!) به یکی از پیام های محدثه خیره ماند(سعید بدنیا اومد! عکسش تو تلگرامه)دست هایش لرزیدند و گوشی از دستش افتاد. با عجله زیر پاهایش به دنبالش گشت و بالاخره وارد تلگرام شد و عکس سعید را دید؛ عکس پسرش! به پدرش فقط گفت که دوستش به کمک نیاز دارد و ماشین را سمت سبزوار راند. در همه ان 4 ساعت ، چیزی جز الهه را نمیدید و نمیشنید . فقط لحظه ای را تصور میکرد که الهه همه چیز را فهمیده و او را رها کرده ! که البته حق داشت...اما همه چیز قرار نیست طبق افکار ادمها پیش برود... ******* یک ماه بعد -تو! تو چطور تونستی اینکارو کنی؟؟ محدثه با چشمانی که از خشم قرمز شده بود، تیکه ای از گلدان شکسته را سمت شاهین گرفت؛ شاههین اما حق به جانب ادامه داد: -بهم حق بده محدثه! تو بدون هیچ پیش زمینه ای منو صدا کردی و منم قرص خوردم و بعدشم با هم خوابیدیم؟ تو سریال مگه زندگی میکنیم؟ من تنها کاری کردم از دادگاه مجوز گرفتم که ازمایش بگیریم... محدثه به او نزدیک تر شد: -خفه شو! خفه شو!خفه شو. و به سمت شاهین حمله ور شد اما شاهین از جایش تکان نخورد و نمیخواست حتی دستهایش را بگیرد که همین موضوع زخم عمیقی بر روی شانه اش ایجاد کرد.محدثه ناباورانه به شاهین نگاه کرد: -یعنی تو حاضری زخمی بشی اما به من دست نزنی؟ من زنتم احمق! من زنتم! ازت یدونه بچه دارم... شاهین چشم هایش را بر هم فشرد؛ محدثه حقیقتی غیر قابل انکار را به شاهین یاداوری کرد و این موضوع تلخ بود . -در هر صورت مامور داره میاد که سعید رو ببره ازمایشگاه. صدای هق هق محدثه بلند شد: -جواب ازمایش که اومد بخدا ازت حساب پس میگیرم. به الهه همه چیو میگم .جهنم و ضرر. تو لیاقت یه زندگی خوب رو نداری! شاهین بی توجه به نفرین های محدثه سوار ماشینش شد که تلفنش زنگ خورد؛ الهه من. -جانم خانمم -جانتون بی بلا. کجایید شما؟ -راستش سبزورام. صدای الهه رنگ نگرانی و تعجب گرفت: -دوستت هنوز خوب نشده؟ شاهین در دلش خود را بابت دروغش لعن و نفرین کرد و با عذاب وجدان ادامه داد: - شما نگران نباش خانمم.خوب میشه بالاخره.خانوادش جنوبن و درگیر زندگی .این کله خر هم برا همون به هیچکدومشون نگفته...حالا ایشاالله خوب میشه . و در دل ادامه داد(ایشالله سعید بچه من نیست) -باشه. کی میرسی بجنورد؟ -من راستش 4 ساعت دیگه دقیق! برم یه دوش بگیرم بعدش بریم. نظرته؟ -اره اره. پس من تا اونموقع یکم زیست بخونم که عقبم. -باشه عزیزم. میخوای اصلا نریم که به درست برسی؟ -نه نه. بریم . تموم میشه تا اونموقع ایشا.. -امیدوارم. دوروزه ندیدمت دلم برات یه ذره شده! الهه لبخندی زد و دلش غنج رفت. -عه شاهین -جون شاهین! دل هر دو گرم بود و امیدوار.خنده هایشان شیرین بود و دهان همه را شیرین میکرد. محدثه اما جانش تلخ شده بود و ترسیده بود .اما از چی؟
  2. پارت چهارم سروصدایی که از پذیرایی می‌آمد مانع چرت چند دقیقه‌ای الهه شد. دیشب حتی ساعتی هم نخوابیده بود و حالا که خواب الوده شده بود، بقیه اجازه خواب را به او نمی‌دادند. امشب قرار بود که خانواده شاهین به خانه شان بیایند تا صیغه محرمیت خوانده شود و از آن پس اشنایی شروع شود. می‌دانست که همه فامیل آنجا جمع هستند؛ خاله سعیده به همراه همسرش و ستایش، دختری مهربان و عزیز که از او بزرگتر بود. دایی محمد همراه خانمش و دوقلوهایش مهسا و مهیلا. عمه سمانه و احسان و پدرش، عمو سهند و همسرش، در اخر هم پدربزرگ ها و مادربزرگش. همه جمع بودند و خوشحال بجز یک نفر؛ احسان. پسرعمه خوش رویی که حالا با اخمی انکار نشدنی روی مبل نشسته بود و مدام در حال تیکه انداختن به بقیه برای این ازدواج زودهنگام بود. الهه شومیزی کرمی رنگ را روی لباسش پوشید و وارد پذیرایی شد. الهام با اینکه زبان گزنده ای داشت ولی الحق امروز زحمت زیادی کشیده بود. او سینی چایی را با گل های طبیعی تزیین کرده و فنجان های کمر باریک را آماده کرده بود. حتی آن لباس رویایی الهه را هم الهام انتخاب کرده بود. همین که الهه وارد جمع شد همگی به استقبالش رفتند: -به به عروس خانم -ماشاالله خوشگل من -قربون قد و بالات برم عمه جون الهه شرمسار از تعریف هایشان، گوشه ای نشست و سرش را پایین انداخت تا گونه های گلگلونش را پنهان کند اما چندان موفق نبود: - برای پسری که ازت 8 سال بزرگتره گونه هات رنگی شدن؟ بازهم زبان تلخ احسان آزارش داد. به لطف شلوغ بازی الهام، فقط مادرانشان این مکالمه را شنیدند. کسی چیزی نگفت، اما احسان ادامه داد: - واقعا من نمی‌فهمم چرا باید همه انقدر هیجان زده باشن مگه یه معلم چی دار.. الهه خسته از تیکه هایش با تحکم پاسخ داد: - لابد فقط دکتر خوبه! لابد باید از این فاصله 8 سال خوشحال نشم و از فاصله 10سال خوشحال شم. مستقیما داشت راجب احسان حرف میزد. احسانی که تا پارسال دنبالش افتاده بود و مزاحم درس خواندنش میشد، بالاخره کوتاه آمد و مدتی در سکوت ماند؛ اما شاهین دوباره اورا به میدان بازگردانده بود. احسان که انتظار این حرف را نداشت با ناراحتی خانه را ترک کرد. مادر الهه به دنبالش رفت و چشم و ابرویی برای دخترش آمد: - ادم با مهمون اینجوری رفتار میکنه دختر؟ سمانه با ناراحتی گفت: - ولش کن زهرا جان. حقشه. تند حرف زد سپس لبخندی به الهه زد و ادامه داد: - عروس خانم تو اصلا خودتو درگیر این کله خر نکن! بالاخره که ادم میشه! الهه سرش را پایین انداخت ؛ می‌دانست که عمه اش از ناراحتی پسرش آزرده خاطر شده اما به رویش نیاورده است. بعد از اینکه به ساعت نگاهی انداخت، هینی کشید و با عجله سمت اتاقش رفت: - وای مامان دیر شده! باید اماده شم! همگی به دستپاچگی الهه خندیدند و سری تکان دادند؛ الهه وارد اتاقش شد و نشست پشت میز آرایش. آرایشی روی صورتش نشاند که می‌دانست بیشتر به او می‌آید؛ سایه نود، رژگونه صورتی و مژه های ریمل کشیده شده. با یه پودر فیکس، آرایشش را روی صورتش فیکس کرد و سراغ لباسش رفت. الهام همین که این لباس را داخل مغازه دیده بود برایش خریده و گفته بود: - این رو فقط باید کنار اقا شاهین بپوشی! کت و دامن صورتی رنگ که پارچه اش شنل بود و داخلش تارهای سفید هم به کار رفته بود، خیلی به چشمش زیبا بود دامنش تا مچ پاهایش بود برای همین میشد گفت که حجابش کامل رعایت شده اما چون از شاهین خجالت می‌کشید باز هم چادر صورتی اش را سر کرد و منتظر روی تختش نشست. در همان حال شاهین حاضر و آماده داخل ماشینش نشسته بود و منتظر خانواده اش بود. اما اینها قصد آمدن نداشتن. پس مدام بوق می‌زد.در اخر نازنین را با سرهمی سفید دید که به سمت ماشین می‌آید: - داداش بابا گفت اگه یه بوق دیگه بزنی الهه رو برات نمیگیره. شاهین با چشمهای درشت شده و ابروان بالا رفته به رفتن نازنین نگاه کرد، خواست دوباره بوق بزند که انگار تهدید پدرش کارساز بود، پس انتظار را انتخاب کرد. پس از دقایقی مادر و پدرش به همراه عمه فادیا، خاله زهرا و فهمیه و همسران و فرزندانشان از خانه خارج شدند. پدرش همان طور که در صندلی جلو جا خوش می‌کرد با خنده گفت: - الحق که الهه خانم تهدید مناسبیه برات! شاهین لپ هایش را از داخل گاز گرفته بود تا صدایش درنیاید اما لبخند نصفه نیمه اش را عمه فادیا اشکار کرد: -خندشو نگا! حالا برا ما خجالتی شده! و از خنده ریسه رفت؛ شاهین لبخندش را حفظ کرد و به عمه اش نگاهی انداخت؛ در دل خدا را شاکر بود که عمه اش بعد از دست دادن همسر و فرزندش در تصادف دوباره به حالت قبل برگشته... ماشین را روشن کرد و همانطور که رانندگی می‌کرد پرسید: - دایی علی اینا هنوز نیومدن؟ - اونا که فکر کنم ماه عسل خیلی بهشون خوش می‌گذره! الان دیگه فکر کنم یه هفته شده! پدر شاهین این را گفت و سپس ادامه داد: -ایشا.. از این ماه عسلا قسمت پسر ما! همه انشاالله ای گفتند و سپس سکوت ماشین را فرا گرفت. قرار بود روبروی گلفروشی بایستند تا دسته گل بگیرند. شاهین ماشین را پارک کرد و تا خواست پیاده شود صدای مادرش را شنید: -الهه صورتی پوشیده... شاهین از تصور الهه صورتی پوش دلش غنج رفت ، با لبخند چشمی گفت و پیاده شد. داخل گل فروشی شد و سفارش مورد نظر را داد که گوشی اش زنگ خورد؛ سعید. -بله؟ -واقعا داری اینکارو میکنی؟ فکر کردی نمی‌فهمم؟ به ما فکر نمیکنی؟ -تصمیمات من به تو ربطی نداره! - اینو میتونی تو روی حاجی بگی؟ها؟ شاهین پوزخندی زد: -دوست دارم بدونم حاجی تو رو با این وضع زنده میذاره یا نه؟! صدای جیغ جیغ‌اش از آن طرف خط اومد: -دستم بهت نمی‌رسه ولی انقد زنگ می‌زنم که ذله شی ،بدبختت می... شاهین گوشی را قطع کرد. نمی‌خواست صدایش را بشنود .نمی‌خواست امشب خراب شود.امشب شب زیبای خودش و الهه اش بود. - آقا دسته گلتون آماده اس. نگاهی به دسته گلی که از گل های صورتی و سفید پر شده بود انداخت؛ لبخندی زد. حساب کرد و سوار ماشین شد و در راه سعی کرد حرف های پشت گوشی را فراموش کند. مشتاق دیدن الهه بود و از استرس دست هایش لرزش خفیفی داشت. پس از رسیدن به خانه آنها، خودش را از صفحه گوشی برانداز کرد؛ همه چیز خوب بود. پس از اینکه ایفون زدند و وارد خانه شدند. با چشمانش دنبال موجود کوچک صورتی رنگی گشت؛ که پیدایش کرد. روی مبل دو نفره ای که احتمالا کنارش جای او بود. بعد از سلام کردن به همه اعضای خانه که الحق زیاد هم بودند، سمت مبل رفت: - سلام اقای اسدی. دوباره شیطنت شاهین گل کرده بود. - علیک سلام. الهه با اخمی ریز و نگاهی پایین ادامه داد: - منم از این به بعد سوسن خانم صداتون می‌کنم. شاهین تک خنده ای کرد: - باشه چشم الهه خانم. اسم خودتون رو میگم. الهه سرجایش نشست و شاهین خواست کنارش بنشیند که دستی بازویش را گرفت: - اقا شاهین ،درسته که قراره محرم شین ولی هنوز که محرم نشدید. سرش را بالا اورد که دید همه اعضای خانواده الهه با تعجب به او نگاه میکنند ، نگاه اردلان و پدر الهه هم کمکی قرمز میزد.تازه فهمیده بود که چه سوتی ای داده. با خجالت خود را کنار کشید و ببخشیدی زیر لب گفت که اردلان کنار خواهرش نشست. همه در حال جابجایی بودند که یاسمن،دخترخاله بزرگترش که الان 2 بچه داشت زیر لب و با خنده گفت: - چه بد ضایع شدی ها! شاهین از خجالت پلک هایش را بهم فشرد. واقعا هم بد ضایع شد. کمی چپ چپ به اردلان نگاه کرد و دیگر حرفی نزد. قرار بود در ابتدای مراسم صیغه محرمیت خوانده شود که تا اخر مراسم کمی با هم صحبت کنند. همگی منتظر حاج اقا عظیمی بودند که بالاخره وارد خانه شد؛ بعد از نشستن به الهه و اردلان نگاهی انداخت و گفت: - عروس داماد همینان؟ ناگهان همگی در حال حرف زدن و رفع سوتفاهم شدند. اردلان با دستپاچگی بلند شد و دست شاهین را گرفت؛ شاهین نگاهی انداخت و زیر لب گفت: - از اول هم جای من بود! اردلان به او چشم غره ای رفت و او را نشاند کنار خواهرش. - خب مهریه رو معلوم کردید؟ کسی راجب مهریه حرفی نزده بود و چون برای صیغه موقت بود، پدر الهه گفت: - بنظرم الهه جان بهتره خودش تصمیم بگیره چی می‌خواد! همه نگاه ها سمت الهه امد، الهه دستپاچه شد و با خجالت گفت: - اخه نمی‌دونم چی بگم! مادر شاهین با سرزندگی گفت: - هرچی که همین الان دلت میخواد بگو عزیزم ، هرچی باشه... الهه بعد از کمی فکر کردن با خجالت گفت: -ممکنه یکم بچگونه باشه ولی..یه کارتن بستنی کیم میهن... شاهین لبخندی گشاده روی لبش نقش بست ؛ دلش خواست لپ الهه را بکشد و بچلاندش... - خب خداروشکرعروسمون کم توقعه. به نام خدا. اقایون اسدی و مرندی شروع کنیم؟ هر دو پدر بله ای گفتند و حاج اقا شروع کرد: - زوجت موکلتی الهه موکلی شاهین فی المده .... الهه با قلبی بی قرار تک تک کلمات را در ذهن خودش حک می‌کرد و چشم دوخته بود به قرانی که دست شاهین بود و روبه روی الهه هم قرار داشت. شاهین دست هایش خیس از عرق شده بود. مدام گوش هایش زنگ میخورد، و مهره های کمرش درد می‌کردند. محدثه اما... محدثه مدام به همسرش زنگ می‌زد. درد هایش شروع شده بود و کسی را در سبزوار نداشت که به او خبر دهد. از درد ناله می‌کرد و تمام موهایش خیس عرق شده بودند. بالاخره از زنگ زدن به همسرش دست برداشت و به اورژانس زنگ زد: - بله ماه اخرمه. دو هفته زودتر دردم شروع شده. توروخدا زود بیاین. کلید در زیر گلدون دم دره... - باشه چشم. محدثه جان با دقت به حرفهای من گوش بده، اروم نفس بکش با شماره من. یک...نفست رو بده داخل....دو....سه ...نفست رو بده بیرون...نزدیکن الان میرسن... محدثه تنفسش را با کمک اپراتور منظم کرد که بالاخره بعد ده دقیقه اورژانس رسید. او را روی برانکارد گذاشتند که از شدت درد چشمهایش را بست و چیز دیگری از مسیر نفهمید. فقط زمانی بیدار شد که پرستار صدایش کرد: - خانم !خانم !بیدار شید! بچتون امادس ! باید کمک کنید که بتونیم به دنیا بیاریمش... محدثه تازه فهمید که در چه موقعیتی است، با یاداوری تمریناتش که از مامای خصوصی اش یاد گرفته بود شروع به زور زدن کرد: - یکم دیگه مونده...سر بچه رو دیدم... تلاشی دیگر و سپس، صدای گریه بچه در اتاق طنین انداز شد: -مبارک باشه عزیزم ،یه شازده پسر سالم به دنیا اوردین ! در همان زمان که پرستارها مشغول تمیز کردن بچه بودند، خواندن صیغه شاهین و الهه تمام شده بود. همه به آن دو تبریک می‌گفتند، شاهین حلقه تک نگینی که به عنوان نشان برای همسرش خریده بود را از جیب کتش دراورد و در چشمان الهه، بدون هیچ خجالتی زل زد: - میدونم به اندازه یه حلقه بزرگ نیست ولی انشاالله شش ماه دیگه یکی بزرگترشو برات میخرم الهه من... قلب الهه ایستاد؛ لفظ الهه من برایش زیباتر از آن بود که بتواند تحملش کند. با لبخند دستش را جلو اورد تا شاهین انگشتر را دستش کند. و درست در همان زمان، پرستار بچه را به روی سینه محدثه گذاشت: - خب مامان خانم! اونموقع بیهوش بودی نشد ازت اطلاعاتت رو بگیرم، اسم پسرت چیه خوشگلم؟ محدثه با لبخندی گفت: - سعید. - نام مادر؟ - محدثه قاسمی - نام پدر؟ لبخند محدثه محو شد و خنجری تلخ در قلبش فرو رفت. شاهین به سمت الهه خم شد: - الهه خانم واقعا و جدی دوست دارم! پرستار دوباره پرسید: - اسم پدر نوزاد محدثه جان؟ - شاهین مرندی!
  3. پارت سوم فصل دوم در کارگاه با صدای بلندی باز شد: - هوی! خری مگه! همیشه با جفتک درو باز میکنی؟! شاهین با جعبه‌ای توت فرنگی وارد کارگاه نجاری حسین، دوست و رفیق ده ساله‌اش شد و سلام کرد: - بابا در کارگاهت مشکل داره؛ به من چه؟ - دست رو نقطه ضعفم نذار ها. حسین با حرکات دخترانه‌وار به سمت یکی ازستون های کارگاه رفت، دستانش را دورش حلقه کرد و با صدای ظریفی ادامه داد: - کالگاهم ناناعت میشه! شاهین ادای عق زدن را درآورد و پس کله ای به حسین زد: - بخدا یه بار دیگه از این کارا کنی میزنم دهنت! حسین با لحن کشدار و چشمانی خمار دوباره ادامه داد: - جونم. خوشت اومده! دست شاهین سمت گردن حسین خیز گرفت که بالاخره مقر آمد: - باشه باشه! غلط کردم. شاهین زیر لب فحشی داد و نشست روی صندلی همیشگی: - چی‌شده آقا شاهین؟ چند وقته ندیدمت؟ هفت هشت ماهی هست که ندیدمت ها! - حالا همیشه حضوری نمیشه که! ولی زنگ می‌زدم حال و احوالت رو بپرسم که. - تلفنی کجا و حضوری کجا. هرچند شما که همیشه رفیقمی. - قربونت برم. حسین با کنجکاوی توام با نگرانی‌اش، به سمت شاهین خم شد: -شاهین! چیزی شده بود این چند ماه همش بین نیشابور و بجنورد می‌رفتی و می‌اومدی؟ نگرانت بودم ولی نمی‌شد از پشت گوشی فضولیتو کنم... شاهین با یادآوری این چندماه، آه سوزناکی کشید: - والا چی بگم. این مدت انقدر اتفاقای وحشتناکی برام افتاده که نمی‌دونم کدومو بگم...برای همین اومدم پیشت. نیاز به همدردی داشتم... شاهین گفت و گفت و گفت. حسین ابتدا در حال سمباده کشیدن بود. سپس نشست روی صندلی و بعد شاهینی که در حال زار زدن بود را در آغوش خود گرفت. - داداش نمیدونم بخدا چجوری شد . ولی مجبور شدم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. حالا هم که الهه اومده وسط، همه چیز برام طاقت فرسا شده... - شاهین، مطمئنی؟ شاهین با چشمانی قرمز و پر اشک به حسین خیره شد: - از چی؟ - که واقعا اتفاق افتاده؟ - نمی‌دونم، گفتم که ،هیچی یادم نمیاد... - نمیتونی آزمایش بگیری؟ چراغ امیدی در دل شاهین روشن شد: - آزمایش؟ بنظرت شدنیه؟ اجازه دارم؟ - اگه تو نداشته باشی دیگه کی اجازه داره؟ ناگهان شاهین یاد چیزی افتاد: - ولی هنوز وقتش نشده، حتی اگر هم بشه، فکر نمی‌کنم تا هفته بعد جوابش بیاد. نمی‌خوام با الهه، به این صورت محرم شم. - محرمیت شما یه صیغه شش ماه اس. به این فکر کن که اگه این فرصت رو از دست بدی، دیگه گیرت نمیاد، امتحان کردنش ضرری نداره، تازه چون نامزدین، نمیشه گفت که رو دختره اسم گذاشتی. حرف های حسین به نظر شاهین منطقی آمد. انجام دادنش ضرری نداشت ولی باید به دل الهه هم فکر میکرد؛ درمیان گذاشتن دل دلبرش، آن هم با دوستش، از غیرتش کم می‌کرد. به همین دلیل در ادامه سکوت کرد و تصمیم اخر را به افکار خود سپرد. الهه پایین تخت، درست همان جایی که شاهین نشسته بود، اتراق کرده بود. در ذهنش ادعای فکر کردن راجب خواستگارش را داشت؛ اما دلش غوغایی را مدیریت می‌کرد. غوغایی که بخاطر لبخند شاهین به وجود آمده بود.(تا حالا شده مردی رو ببینم که در این حد از ظاهرش خوشم بیاد؟ این چرا انقدر به دلم نشسته...الهه الهه! قراره مثلا منطقی فکر کنی! مگه نمیدونی؟! قبل ازدواج منطقی تصمیم بگیر و بعد ازدواج احساسی زندگی کن! وای فکرش رو بکن، زندگی عاشقانه با شاهی...) - دلتو برده ها! الهام با همان دهان همیشه بازش دوباره نطقی انداخت و الهه را عصبی کرد: - مگه من عین توام دلم برا هر خری بره! - تو الان به اقا شاهین گفتی خر؟؟؟ در دل لعنتی به خود و فرستاد : - مگه باید از تو اجازه بگیرم؟ ها؟ - فردا پس فردا بهش گفتم ناراحت نشی ها! الهه با فکر کردن به همچین موضوعی، هینی کشید و به الهام حمله کرد: - تو غلط میکنی آبروی منو ببری! هردو، در تلاش بودند تا موهای بلندشان را از چنگال یکدیگر درآورند: - مامان بیا این دخترت موهای منو کند. مادرشان با دستان کفی از پشت سینک بیرون آمد: - ای خدا شما دوتا چرا بزرگ نمیشین! باباشون! تحویل بگیر! بعد تو میخوای الهه رو شوهر بدی؟ ایشون هنوز براش زوده! با شنیدن این حرف الهه بی حرکت ماند ولی این موضوع باعث ریسه همه شد و دوباره الهام را وسط انداخت: - باورم نمیشه که بخاطر شوهر کردن منو ول کرد. و زد زیر خنده. الهه که دید همگی می‌خندند با ناراحتی گفت: -عه مامان دیگه!حالا توام رفتی تو تیم این بزمجه؟ داداش تو دیگه چرا؟ اردلان لب هایش را گاز گرفت تا بیشتر نخندد و شانه ای بالا انداخت. الهه هم به نشانه قهر، پاکوبان به داخل اتاقش رفت و در را کوبید: - درو شکستی بابا جان! الهه برای نشنیدن بقیه حرف ها، ایرپاد را گذاشت روی گوشش ، روی تخت دراز کشید و به سقف زل زد حالا تو اونور دنیا من اینجا/بدون هم موندیم تنها نمیخوام اینجوری شه ولی اینو بدون که هنوزم میبینمت/حس میکنم پیش من/اثرات دوریته شاهین، ماشینش را روبروی کوچه الهه پارک کرده بود و صدای اهنگ را زیاد کرد. کوچه های شهر/وقتی تو نیستی غریبن/گفتی باهم یه روز میریم ازین شهر/ولی اون روزو ندیدیم عزیزم دیوار این اتاق/وقتی تو نیستی سیاهه/همه چیو یادم میاره/الان فاصلمون واقعا زیاده امیدی در دل شاهین سوسو میزد.امیدی از جنس ناامیدی... ****** شاهین تمام هفته را منتظر بود؛ که شاید خبری از سعید شود.اما تنها پیامی که دریافت می‌کرد، تهدید بود.فردا زمان محرم شدنشان بود و اگر همینجور پیش می‌رفت، بازهم به دودلی اش دامن می‌زد. خسته از فکر کردن، به سمت آشپزخانه رفت تا کمی آب بنوشد که صحبت های مادرش پشت تلفن، توجه‌اش را به خود جلب کرد: - آخی عزیزم. حتما خیلی استرس داره که نمیتونه چیزی بخوره. این موضوعات طبیعیه زهرا خانم؛ انشاالله این دو گل نوشکفته‌امون که به هم برسن، خودشون هم رو غلطک بیفتن. والا با این اشتهایی که شازده پسر من داره، بعد ازدواجشون الهه جان باید حواسش به وزنش باشه! و زد زیر خنده. شاهین خجالت زده چشم هایش را به هم فشرد.(این مامانا هم حتما باید همه چیزو بگن! ) - والا گاهی می‌شینه دو بشقاب سه بشقا... شاهین که آبرویش را در خطر دید روبروی مادرش ایستاد و با خط و نشان کشیدن، صحبتش را قطع کرد. - زهرا خانم من برم که شاهین داره خودشو میکشه! و دوباره از خنده ریسه رفت.بعد از قطع کردن تلفن با سرزنش های شاهین روبرو شد: - آخه مادر من اینارو بهشون میگی فکر می‌کنن گشنه ای چیزی‌ام. اینا قراره قوم من شن. زشته بخدا! - خیلی خب خیلی خب. چه قومم قومم میکنه. خوبه حالا به زور خواستگاری بردیمت ها! شاهین تک خنده ای کرد و ادامه داد: - الهه چی شده؟ غذا نمیخوره؟ چرا؟ - مامانش میگه استرس داره و همش تو فکره. برای همون هیچی نمی‌تونه بخوره. راستی جغله، تو از کی بهش میگی الهه؟ شاهین با لحن کشداری اعتراض کرد: - مامان! شاهین به بقیه صحبت های مادر و خانواده اش اهمیتی نداد و با برداشتن کیف پول و گوشی همراه، از خانه خارج شد.(الهه نمی‌تونه غذا بخوره؟ استرس داره؟ چرا آخه؟ من حرفی زدم؟)مقصدش را می‌دانست؛ همان رستوران فست فودی که الهه بعد مدرسه کورن داگ پنیری و سالاد می‌خورد! وارد رستوران شد و به منو نگاهی انداخت.(همون چیزای همیشگی...فقط...بهتر نیست براش یه چیز پروتئین دار بگیرم؟ اینا که همش چربی و روغنه!) کارتش را از کیف پولش درآورد و سفارش داد: - به این آدرس لطفا ببرید. فقط میشه یه یادداشت هم داخل پاکت غذا بزارم؟ - بله حتما. بگم از طرف چه کسیه؟ - دوستش! ******* - تو رفتی دگر ماه و آیینه... الهام سرش را از در حمام داخل آورد؛ دستش را روی بینی اش گرفته بود و موهای لخت مشکی اش اویزان شده بود: - آبجی. همسایه اومده بود! - همسایه؟ چرا؟ - گفت صدات باعث رفع یبوستش شده! با شنیدن این حرف، الهه حوله سرش را سمت در حمام پرت کرد: - خدا نکشتت که همیشه ی خدا یه چرت و پرت جدیدی برای زر زدن داری! و زیر لب بیشعوری گفت. - راستی غذاتم رو میزته! سر الهه با آواز خواندن و لباس پوشیدن گرم بودبه همین دلیل چیزی نشنید؛ پس از چند بار صدا کردن الهام، خسته شد.(ولش کن الان میرم بیرون میبینم چی گذاشته رو میزم. ) یک دامن سفید همراه بلیز کوتاه صورتی پوشیده بود و موهای خیسش شانه هایش را در آغوش گرفته بودند. همین که وارد اتاق شد، بوی پنیر به مشامش رسید: - وای خدای من این چه بوییه؟ خیلی گرسنمه! روی میز تحریرش را که نگاهی انداخت، پاکت غذا را دید؛ از همان فست فودی میان راه که همیشه دست پر از آنجا برمی‌گشت. از شدت ذوق انگشت پاهایش را تکان می‌داد و شانه هایش را می‌رقصاند: - اینا هم زرنگ شدن ها! از کیه که میدونن کجا مورد علاقمه؟! تشکر کنم؟ کار کدومشونه؟ مامان یا اردلان یا بابا؟ در پاکت را که بازکرد دید یادداشتی نوشته شده روی غذا ها هست. با کنجکاوی تای آن را باز کرد و شروع به خواندن کرد: ( سلام آقای اسدی! نه ببخشید الهه خانم:) از مامان شنیدم که چون استرس دارین و نگرانید، غذا نمی‌خورین.شانسی رفتم یه فست فودی و غذاهای خوبشو براتون گرفتم. امیدوارم گوشت بشه به تنتون. راستی من خودمو دوستتون معرفی کردم، اگه صلاح دونستید با خانواده در میون بذارید.) باورش نمیشد. از کی تا حالا آن پسر تا این میزان شیرین شده بود؟ از کی تا حالا اشتهایش انقدر زیاد بوده؟ اصلا از کی تا حالا شاهین نگران حالش شده است؟ لبخندی گوش تا گوش روی صورتش نقش بست؛ (چقدر مهربونه، وای خیلی دوسش دارم...) اما سوالی که پیش می‌آمد این بود؛ شاهین به دلش راه یافته بود یا خودش به استقبالش رفته بود؟
  4. پارت دوم الهه روی تخت‌اش درازکشیده بود. نگاه‌اش به سقف بود ولی فکرش جای دیگری سیر می‌کرد. زیرلب تکرار می‌کرد: - شاهین، شاهین مرندی، الهه مرندی. ناخودآگاه فامیلی‌اش را به اسم خود چسباند که نه تنها باعث ناراحتی‌اش نشد، بلکه لبخندی گرم را روی لب‌اش کاشت: - کاش حداقل یه عکسی بهم می‌دادن، آخه فقط اسم که بدرد نمی‌خوره. در همان زمان که الهه مشغول کلنجار رفتن با خود بود، شاهین با تنی خسته در را باز کرد و وارد خانه شد. قصد داشت در تاریکی خانه خود را پنهان کند تا در گیرودار سوال های مادرش نیفتد اما فاطمه خانم زرنگ تر از این حرف ها بود: - به به پسر من! صفا اوردی! منت گذاشتی مارو از تنهایی دراوردی! دستت در... - سلام مامان جان! ببخشید دیگه. خودت میدونی که جمع خونوادگی رودوست ندارم. با رفیقام بیشتر بهم حال میده. - اخه مامان جان رفیقات برات آب و نون میشن؟ اونا آب روانن، میرن از پیشت. من و پدرتیم که سنگیم و می‌مونیم بغلت. شاهین وقتی دید که صحبت کردن‌اش فایده ای ندارد، بوسه‌ای روی گونه‌ی مادرش کاشت: - باشه فاطمه خانم، مادرعزیزم. و با لحن کشدار و خنده زیر لبی ادامه داد: - سنگ من. محمد، پدر شاهین از آشپزخانه بیرون امد و گفت: - خانم این پسرت مقر نمیاد. ولش کن. بیا بشین برای شوهرت یه چایی دم کن با هم خوش و بش کنیم. هنوز تا صبح وقت داریم. چشمکی هم ضمیمه صحبت هایش کرد. - دارین خطری میشین ها.میخواین من برم دوباره بیرون؟ فقط یادتون باشه این دفعه پسربا... با ضربه محکم مادرش به بازویش، حرفش در دهانش ماند وآخ بلندی گفت. - یکم حیا هم خوبه ! شاهین با خنده، به سوی اتاقش قدم تند کرد که مادرش گفت: - شاهین جان فردا قراره بریم یه سر خونه فامیلامون. ماشین بابا خرابه، لطف می‌کنی مارو برسونی؟ - اره مامان جان. فردا کلا در اختیار شمام. ************** (زود باش پاشو ،صبح شده...) شاهین بدون آنکه چشمانش را باز کند صدای هشداری که روی اعصابش راه می‌رفت را قطع کرد و تا خواست دوباره به خوابش ادامه دهد، مادرش فریاد زد: - اگه قراره دوباره بخوابی،خب چرا هی تنظیم می‌کنی؟ بلند شو پسر. بلندشو. شاهین کم مانده بود اشکش دربیاید. دیشب دیرخوابیده بود و مدام کابوس می‌دید.اما داد و فریاد های مادر تاثیرش را گذاشته بود و خوابش را پرانده بود.با تنی له و لورده از اتاقش بیرون امده، در راهرو خواست وارد سرویس شود که زمزمه های مادرش را شنید: - اگه بفهمه مارو می‌کشه! خدایی کارمون اشتباه نیس؟ - نه عزیز من وقتی به صراط مستقیم راه نمیاد، چه کنیم؟ باقی صحبت هایشان را واگذار کرد به خودشان و زیر لب گفت: - بیکارن ها، سر صبحی. خواست بر سر میز بنشیند و صبحانه بخورد اما چیزی روی میز نبود: -بابا! مامان! هنوز صبونه نخوردین؟ -وا چرا؟ -چرا جمع کردین پس؟ محمد با تعجب گفت: -مگه الان وقت صبحونه خوردنه؟ شاهین چشمهایش گرد شد، تلفنش همیشه او را ساعت هشت بیدار می‌کرد.ساعت هشت برای صبحانه دیر بود؟ خم شد سمت راستش تا ساعت دیواری را ببیند. -نه خب الان که هشت...البته دوازدهه. برای اولین بار بود که تا این ساعت خوابیده بود.مادر و پدرش از خنده ریسه رفتن: -مشخصه پسرمونو خواب برده! شاهین هم خنده اش گرفته بود. آنقدر حواس پرت بود که حتی ساعت را نگاه نکرد. -باشه حالا،مامان جون یه چایی پس میشه به ما بدی؟ مادر که از جایش بلند شد محمد گفت: - این خانم که تا من چیزی میگم ، هزارتا متلک میندازه ولی به حرف تو خوب گوش میده. -خب راست میگم که! مگه خودت دست و پا نداری که من برات چایی بریزم. برای شاهینم الان دوران خوش خوشانشه! فردا پس فردا زن بگیره، اونه که باید برا خانومش چایی بریزه. دستان شاهین لرزید. لبخندش محو شد و سرش را از خجالت پایین انداخت. با خود میگفت: - چجوری باید این موضوع رو بهشون بگم؟ اینا هیچ خبری ندارن! اخرش از دست من سکته میکنن! شاید بهترباشه هیچموقع نفهمن. سپس رو کرد به مادرش: - نه مادر من !من میخوام بست بشینم ور دلت! زن چیه دیگه... مادر و پدر نگاهی با هم رد و بدل کردند: - حالا به زمانش ایشا.. خودت میای التماسمو میکنی. - نگران نباش .نمی‌رسه اون روز. (برای عوض کردن جو، بحث را عوض کرد): - راستی کی باید برسونمتون؟ - ساعت 5 می‌ریم. راستی تو هم باید بیایی ها! گفته باشم. - مادر من! بیام اونجا چیکار... - من کاری ندارم .گفتم تو مارو می‌رسونی، تو رو هم دعوت کردن. پوفی از روی عصبانیت کشید و دستهایش را در هم قفل کرد که صدای دینگی از گوشی اش امد.همان صدایی که فقط مخصوص پیام های یک نفر بود؛سعید. سعید: - سلام خوبی؟ به سلامت رسیدی؟ مامان بابات خوبن؟ کی برمیگردی؟ - فردا - ساعت چند عزیز؟ میتونی یکم به بگیری؟ هوس کردم. - معلوم نیست. اوکی. - باشه مرسی. اعصاب خوردی‌اش دوبرابر شد و همه بدبختی هایش دوباره بر سرش آوار شدند.می‌دانست به هم بهانه‌ای برای پیام دادن بوده وگرنه می‌توانست خودش سفارش دهد. به خانه ای نگاه کرد که زمانی از آن فرار می‌کرد تا کمی ازاد باشد، اما حالا اینجا برایش پناهگاهی شده بود که اتفاق ناگوار زندگی اش را فراموش کند. روبرویش حیاط سرسبزشان قرار داشت. باغچه های سبزی در سمت راست آن بودند و درخت های البالو و گیلاس سمت چپ. وسطشان هم راه باریکه ای برای عبور. با خود گفت (الحق که بابا کلی زحمت کشیده .شاید منم می‌تونستم زحمت بکشم فقط اگه..اگه اون نیومده بود...اگه منم با عزیز دلم ازدواج میکردم...) مامان رشته افکارش را پاره کرد: - پسرجان نیم ساعت دیگه میریم ها! بجنب آماده شو دیگه! شاهین با قدم های سنگین سمت اتاق رفت و خواست پیراهن مشکی اش را بپوشد که پیدایش نکرد، بیخیالش شد و دنبال رنگ قهوه ای یا سورمه ای گشت. - مامان پیراهن من کجاست! هیچکدومش نیست. - مامان جان کثیف بودن! تولباسشوییه... شاهین با تعجب سمت سرویس رفت و با نا امیدی به چرخش لباسشویی زل زد. تنها پیراهن های مانده در اتاقش کرمی و سفید و صورتی بوند. مسلما انتخابش صورتی نبود! لکه جوهر هم روی پیراهن کرمی اش نقش نمایی می‌کرد، پس پیراهن سفیدش را بیرون کشید و بر تن کرد. روبروی آینه به خود زل زده بود. جوراب سفید، شلوار پارچه ای قهوه ای سوخته، کت تک کرمی؛ همه چیز انگار برای خواستگاری آماده بود. پوزخندی به افکار خود زد و سمت ماشینش راه افتاد. داخل ماشین که نشست بوی خوشی احساس کرد: - مامان عجب ادکلنی! خیلی بوی خوب و اشنایی داره ! مادرش به طرزعجیبی مضطرب بود. - عه! مرسی پسرم! و صدای اهنگ را زیاد کرد تا گفتگویی بینشان صورت نگیرد. از سر و صورت مادرش عرق می چکید و مدام زیر لب ایت الکرسی می‌خواند. چادر مهمانی اش را پوشیده بود و حسابی به خود رسیده بود.شاهین توجه خود را از مادرش گرفت و جان سپرد به اهنگ: با تو رنگ دنیام چه قشنگه/من شب تارم و توام شدی ماهمو سیاه و سفیده اره/همینشه که قشنگه شاهین با خود گفت:( عین من و قشنگم. من پر از گناه و سیاهی،اما اون از معصومیت و پاکی ،به سفیدی میزد.) - باباجان بپیچ سمت چپ. همینجاست.ممنون! جلوی در کرمی رنگی پارک کرد و پیاده شد. همین که که در ماشینش را بست، جسم کوچکی اورا در اغوش گرفت: - داداشی جونم! دلم برات یه ذره شده بود. دل شاهین گرم شد و با لبخند به خواهر کوچکترش نگاه می‌کرد. - دل داداش.خوش گذشت دیشب بهت وروجک؟ - نمی‌دونستم که میای! وگرنه شب نمی‌موندم پیش مریم. - ای بابا! پس مقصر من شدم... خواهر و برادر گرم صحبت شدند که فادیا، سمت برادرش رفت: - داداش، به پسرت چیزی گفتی؟ الان بفهمه بخدا قبول نمی‌کنه ها! - ابجی جان اروم بگیرهیچی نمیشه! فقط من اخرین نفر میام که گل و شیرینی رو بیارم از صندوق عقب... با شنیدن کلمه گل، فاطمه خانم با خنده گفت: - به من میگه بوی ادکلنت چه خوبه! نمیدونه بوی گله... و همراه فادیا از خنده ریسه رفتند. علی ،همسر فادیا ایفون را زد و پس از باز شدن در، اول از همه دختر ها را داخل برد.شاهین در حین دنبال کردن خواهرش، نگاهش به حیاط کوچکی بود که جلوی خانه قرار داشت. گوشه حباط اتاقکی بودکه معلوم بود سرویس بهداشتی است.اگر بخواهد حیاط را با خانه خودشان مقایسه کند باید گفت که حیاط خشکی است و زیاد روی آن وقت نذاشته اند. در حیاط که بسته شد ناگهان پدرش دستش را کشید و دسته گل را داد بغلش: -بگیر بابا جان با تعجب نگاهی به آنچه که به بغلش داده بودند، کرد.رز های صورتی و سفید واقعا برق می‌زدند. می‌خواست بپرسد که این دسته گل در دست او چه می‌کند که با دیدن جعبه شیرینی تعجبش دو برابر شد، در برابر نگاه متعجبش ، پدرش تنها با ابرو اشاره کرد که داخل شوند. - خوش اومدید اقای مرندی! بفرمایید داخل. مردی بلند قامت با موهایی جوگندمی در انتظارشان بود.از پشت قامت مرد، میشد دختری را دید که به خیال خودش دزدکی در حال تماشای آنها بود. تا نگاه شاهین را متوجه شد سریع پنهان شد. نازنین به سمتش آمد : -داداشی، شنیدم زن داداش خیلی خوشگله، تا حالا دیدیش؟ شاهین تعجب کرد؛ در واقع چیزی فراتر از تعجب بود. کم کم دوهزاری اش افتاد. آن دسته گل، شیرینی، مهمانی اجباری و شیک و پیک کردن مادر،همه این ها نشانه یک چیز بودند؛ خواستگاری. نفس شاهین قطع شد.از عصبانیت دستش را مشت کرده بود و نمی‌دانست خشمش را چگونه خالی کند. با رگ های متورم،چشمانی قرمز و نفس های طولانی به خانواده اش خیره ماند و به ناچار با یاالله گفتن وارد خانه شد. دستهایش را مشت کرده بود و دورترین نقطه را برای نشستن انتخاب کرد. اما تا خیز برداشت که انجا بنشیند ، نازنین ومریم دخترعمه اش آنجا را اشغال کرده بود.از عصبانیت پلک هایش را روی هم گذاشت و تنهای جای باقی مانده را اشغال کرد. جایی که دقیقا سمت راستش دخترک صورتی پوش نشسته بود. حتی ذره ای هم سرش را بالا نیاورد تا ببیند چه شکلی است. تنها چیزی که می‌دید اسم سعید جلوی چشمش بود و گوش هایش مدام زنگ می‌خورد. بعد ازحرف زدن راجب هوا و زمین و اب و باد،بالاخره بحث خواستگاری به میان آمد: - خب آقای اسدی. وقتشه بپردازیم به موضوع اصلی‌مان.این آقا پسری که می‌بینید،شاهین جان 26 سالشه،4 ساله که معلمه ولی تدریس خصوصی هم داره ؛یعنی خداروشکر از پس یه زندگی برمیاد.ماشینش که پژو سفید دم در خونه‌اتونه و خونه هم خودم بهش... - اینارو ول کن آقای مرندی، مال دنیا که به دست میاد. نداشته باشه هم با کمک هم به دست میارن. شما از اخلاق پسرت بگو،از اعتقاداتش بگو. مادر شاهین با صدایی ارام و سری پایین گفت: -بهتر نیست تا ما با هم صحبت میکنیم،بچه ها باهم آشنا بشند؟ سکوتی سنگین بر خانه حاکم فرما شد که نشانه سخت گیری پدر الهه بود. -باشه حتما، الهه جان بابا! اقا شاهین رو راهنمایی کن . صدایی آرام و ظریف از کنار شاهین پاسخ داد: - چشم. دل شاهین تکانی خورد که باعث تعجبش شد؛ از کی تا حالا آنقدر سست شده بود که با یک صدا دلش بلرزد؟ با خود تکرار کرد( شاهین، این فقط هیجانه، سعید رو یادت بمونه! ) در همان زمان که بچه ها به اتاق میرفتند ،مادر الهه در گوش عمه سمانه گفت: - نمی‌دونم چرا پسرشون انقدر اشناست! شاهین هم قدم با دخترک، از راهرو گذشت تا به در اتاقش رسید: - بفرمایید. شاهین دلیلش را نمی‌دانست اما می‌خواست مرد بودن خود را به او نشان دهد. - نه شما بفرمایید. با این تعارف، دوباره به خودش و دل سست‌اش لعنت فرستاد. رد شدن دختر همانا و پخش شدن بوی عطرش همانا! وارد اتاقش که شد، دکوراسیونش او را متعجب کرد. نه خبری از خرس های بزرگ و عروسک های پشمی بود و نه لامپ های تزئینی. فقط پر از کتاب. دختر که نگاهش را تفسیر کرد با خنده و خجالت گفت: - من چون کنکوریم داخل اتاقم پر کتابه. شاهین با خود گفت(خب کنکوری رو چه به ازدواج!) دخترک گر گرفته با عصبانیت جواب داد: - من که نیومدم خواستنگاریتون... (چرا بلند گفتم! )نگاه شاهین از حاضر جوابی اش تعجب کرد و بالا آمد... - شما اول پا پیش گذاشتید و... دیگر نشنید.هیچ چیزی نشنید. تقدیر بود؟ یا امتحان الهی؟ چرا باید اینگونه رقم می‌خورد؟می‌دانست که همان دختر است. همان دلبر همیشگی. چشم های مشکی همانند اهو. پوست سفیدش همچون ماه می‌درخشید. خال کمرنگ پایین گونه اش برای شاهین دلبری می‌کرد. الهه رویاهای شاهین بود - الهه ... - منظورتون الهه خانمه؟ شاهین بیشتر تعجب کرد: - چی؟ -میگم بهتر نیست بجای گفتن اسمم، یه خانم تهش بذارید؟ -اسمتون الهه اس؟ -پس چیه؟ اگه نمی‌دونستید چرا گفتید الهه؟ شاهین او را الهه می‌خواند چون خیلی زیبا بود. خیلی ماه بود. همچون فرشته ها. همچون الهه ها... فراموش کرد که باید با سردی جوابش را می‌داد. وسوسه به دلش افتاد و رویای ازدواج را در دلش پروراند. لبخندی زد و با نگاهی نرم شده گفت: -ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد. (پرت صورت زیبات) بله الهه خانم. بعد با شیطنت اضافه کرد: -می‌خواین اصلا خانم اسدی صداتون کنم؟ یا حتی اقای اسدی! الهه خنده اش گرفته بود.این مرد عبوس به طور ناگهانی خوش اخلاق و طناز شده بود. با چشم غره ای گفت: -نمی‌خواد! همون الهه خانم کافیه. -چشم. سکوت در اتاق خانه نشین شد. الهه از سوال کردن شرم داشت و شاهین غرق شادی شده بود و به جزئیات اتاق الهه اش نگاه می‌کرد. بالاخره به خود آمد و حرف زدن را شروع کرد: - شما چند سالتونه؟ - 18 -مشکلی با تفاوت سنی زیادمون ندارید؟ شاهین در دلش التماس خدا می‌کرد که مشکلی نداشته باشد. - معتقدم عقل و تجربه به سن بستگی نداره (خداروشکر .هم خوشگله هم عاقله.ماشا..) -اها.راستی کنکوری اید؟ چه رشته ای میخواید برید؟ - اره. میخوام برم پزشکی. ولی با توجه به اینکه پارسال نتونستم برم ، فکر نمیکنم امسال هم بتونم. احتمالا باید قیدش رو بزنم. - والا پارسال که حق داشتید. با اون جراحتی که شما تو مدرسه برداشتین، این زمان استراحت کم هم بود. انشا..امسال جبران می‌کنین. آن اتفاق هیچگاه از ذهن شاهین بیرون نمی‌رفت.فقط شنیده بود که در مدرسه الهه آتش سوزی شده و بعد به مدت یک هفته الهه را هیچ جا ندیده بود.آخر سر کارش به جایی رسید که مدیر مدرسه تا سه روز تعقیب کرد تا بالاخره فهمید در کدام بیمارستان بستری است. چندباری هم تا دم در اتاقش رفته بود اما بعد تماس چشمی با مادر الهه، از آنجا فرار کرده بود. -اها .آره واقعا.. ولی شما از کجا می‌دونین؟ (عجب سوتی ای دادم، چجوری جمعش کنم! ) - آخه نه اینکه من معلمم،برا همون از این موضوع خبر داشتم. با اینکه به نگاه الهه همه چیز عجیب بود، اما دیگرراجب آن موضوع سوالی نکرد.در همان زمان که آن دو گرم صحبت شدند در پذیرایی خبر های مهمتری در راه بود؛ قرار شد هفته بعد بینشان صیغه محرمیت بخوانند تا بتوانند با هم اشنا شوند و بعد شش ماه هم ازدواج کنند. همه چیز عالی و خوب بود. شاهین با خنده داشت اولین سوتی اش را جلوی دانش اموزانش تعریف می‌کرد و الهه از خنده گونه هایش گلگون شده بود که ناگهان صدای دینگ امد.همان صدای همیشگی و رو اعصابش؛ سعید. -از مامان شنیدم قضیه رو! دم نده به تله مامان بابات. یادت نره من و سعید اینجا منتظرتیم!
  5. به نام خدا «فصل اول» پارت اول - الهه! چمدون چیه دستت؟ کسی لازمش داره؟ صدای کشیده شدن چرخ های چمدان، ناله های الهه را پنهان می‌کرد. - الهه! نگاهش میخکوب رز قرمز شد، همانی که امشب به مناسبت اعتراف، هدیه گرفته بود.پوزخندی با طعم درد بر لبانش جا گرفت. - الهه با توام! دندان‌هایش را بهم می‌سابید و پازل ها را بهم متصل می‌کرد. -الهه! الهه اما نمی‌شنید. تمام فکر و ذکرش رهایی از آن خفقان بود. پاهایش اورا یاری نمی‌کردند. پس قدم هایش را به دوش کشید.هرآنچه داشت و نداشت،هرآنچه لازم بود و نبود،در چمدان مشکی اش ریخت و همچون طفلی صغیر آن را به دنبال خود کشاند. -الهه جان! چی‌شده؟ دستانش را روی گونه الهه کشید. رد دستش پوست الهه را سوزاند.اولین بار بود که صورتش را لمس می‌کرد. -قشنگم چرا گریه می‌کنی؟ اولین بار بود که الهه را قشنگ خودش صدا می‌کرد. -چی‌شده الهه؟ الهه خسته از سوال پیچ شدن، زیر لب زمزمه کرد: -می‌خوام برم. شاهین گفت: -چی گفتی؟ الهه می‌شه بلندتر صحبت کنی ؟الهه جان! الهه! خسته از تکرار اسمش فریاد زد: - میخوام برم از اینجا! - چی‌شده الهه؟چیزی شده ناراحتت کرده؟من حرفی زدم؟ الهه با خودش میگفت:«پس ان روسری آبی ،من نبودم!» - ببخشید الهه جان. بابت هر کاری که کردم ببخشید .من معذرت می‌خوام. الهه چمدان را می‌کشید اما شاهین آن را محکم نگه داشته بود. - الهه جان.دورت بگردم. بهم گوش بده. ببخشید .اصلا غلط کردم. نمیدونم چیکار کردم ولی غلط کردم. الهه چشمانش تیز شد.با ابروان درهم رفته و نگاهی خسته،با انزجار تمام شاهین را با نگاهش برید. شاهین تمام بدنش یخ کرد،ترسید از آنچه که یک سال انتظارش را می‌کشید.او به الهه حق می‌داد، اگر آن موضوع را فهمیده باشد، حق دارد که حتی شاهین را در مزاری چال کند و بر سرقبرش تف بیندازد. اما امیدوار بود که نفهمیده باشد... -الهه جان چی‌شده؟چی‌کار کردم؟الهه ! الهه چمدان را رها کرده،خودش به دنبال راه فرار گشت اما دست شاهین مانع او شد.انگشتانش را دور بازوان الهه حلقه کرده بود و محکم نگهش داشته بود.الهه در برابر شاهین مانند گنجشکی در برابر ببر بود.زورش را نداشت که خلاصی یابد. برگشت سمت شاهین و در آغوشش فرو رفت: -شاهین! اشک می‌ریخت و زمزمه میکرد: -شاهین !چطوری تونستی... قلب شاهین ایستاد.دژاوو اتفاق افتاد.تقدیر به میان آمد و ثانیه ها ایستادند. -چطوری تونستی با وجود اونا، در کمال معصومیت عشقتو به من اعتراف کنی؟ چطوری تونستی انقدر راحت من رو فریب بدی؟ هق هق می کرد و تمام عقده یک سالش را روی پیراهن شاهین خالی کرد.تکه ای از لباس شاهین را مشت کرده بود و با انزجار زیر گوش شاهین ناله کرد: - من میدونم! محدثه و سعید رو میدونم! حالا که میدونم ولم کن ! نمیتونم پیشت بمونم! نه !نمیخوام که بمونم! الهه بیشتر از قبل زار زد،چون با هرکلمه‌ای که میگفت،حلقه دستان شاهین شل تر میشد،انگار که شکه شده بود.انگار که همه چیز،هر آنچه درآن پیام لعنتی خوانده بود،راست و درست بود.خنده آن بچه از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفت. همه آنها خوشحال بودند و انگار الهه همه چیز را خراب کرده بود. ***************** نه ماه پیش قرمزی سفره، توجه دخترک را جلب کرده بود.با اینکه اصلا از آن مزه ترش رو اعصاب خوشش نمی‌آمد،اما رنگ انار چشمش را گرفته بود.الهام، خواهر کوچکترش، با همان شیطنت همیشگی زیر گوشش زمزمه کرد: -چیه الهه! عین گشنه ها زل زدی به انار! الان عمه فکر میکنه مامان بابا برات میوه نمیخرن ها. الهه چشم غره ای رفت و تا خواست حرفی بزند، برادرش از او دفاع کرد: -والا تا جایی که من میدونم جنابعالی چشت دنبال گوشت سر سفره بود. برا همون عمه هی میگفت بیا گوشت بخور! الهه با خنده زیر لبی گفت: -وای الهام واقعا؟ برات متاسفم! ابروی ما رو بردی! ینی واقعا خاک بر سر... -استغفرالله... علی بود؛ پدر سختگیر مبادی اداب که حتی تحمل یک بی ادبی را هم نداشت. -الهه خانم بابا شنید. دهنت سرو... -نوچ.استغفرالله... الهه و اردلان زدن زیر خنده: - تو اول حواست به خودت باشه ابجی جون.زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد. زمان روی دور تند بود . همه اهالی خانه غرق در خنده و بازی خود بودند.سمانه، که مشغول تماشای بچه ها بود، ناگهان الهه را به کناری کشید : - عمه قربونش بشه، فدات بشم من انقد بزرگ شدی، دورت بگردم من! الهه متعجب از رفتار عمه اش، با تعجب به احسان نگاه کرد: -احسان مامانت چشه؟ کاری کردم؟ یا ارامش قبل طوفانه؟ -خب حالا توام! خیلی وقته ندیدتت. دلش تنگ شده. الهام عین همیشه مزه پراند: -حتما برات شوهر جور کرده! اخه لقبش سمانه ازدواجیه! و خودش تنهایی ریسه رفت.اتاق لحظات عجیبی را تجربه کرد. خنده و شادی الهام، استرس و اضطراب الهه، لبخند رضایت اردلان و تلخی و یخ زدن قلب مرد 28 ساله . احسان نگاهش خشک شد روی مردمک لرزان الهه و نفس آسوده ای کشید.انگار دلبرش همچون او، آماده وصلت با غریبه نبود. سهیل، همسر سمانه اتاق را از آن جو بیرون اورد و همه‌شان را سمت پذیرایی فرستاد تا شب یلدا را تمام کنند؛ آن هم با فال حافظ. -خب الهه جان صلوات بفرست و نیت کن که ببینم حافظ ما چی میگه! الهام پیس پیس کنان گفت: -شوهر! شوهر! شوهر! شو..! سردی هوا ،حرفش را قطع کرد. نگاهی به دور و برش انداخت و با دو تیله یخی روبرو شد.نگاه احسان تنش را لرزاند و باعث شد دهانش را ببندد. -حافظ میگه که راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/ان جا جز انکه جان بسپارند چاره نیست هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود/در کار خیر حاجت هیچ ... -عمو سهیل می‌خوای تا تهشو بخونی؟ تفسیرشو بخون ببینم این عشق چی میگه تو فال این جغله! همه به حرف اردلان خندیدند و الهه از خجالت گونه هایش سرخ شد. -عه داداش! -باشه باشه الان میخونم.خب جریان ازین قراره که خواننده عزیز!عشق و عاشقی راه و مسیری است که پایان و نهایتی ندارد و در انجا حساب سود و زیان بی معنی است.شما دارای قلبی مهربان هستید و باید در مسیر پیش روی خود فرصت ها را از دست ندهید. با تکیه به قلب خود،مسیر زندگی تان را رقم بزنید.از بخت و اقبال شکایت نکنید .زیرا خودتان هستید که اینده تان را رقم میزنید. احسان با ناراحتی گفت: -همچین تفسیر کردن انگار الهه الان دوتا بچه داره و چهارساله عاشقه! الهام با خنده جواب داد: - خب شاید با... احسان زیر لب غرید: -بچه کنکوری چه به عشق و عاشقی و ازدواج! -احسان ،مامان! این چه حرفیه! الهه جان توروخدا ناراحت نشو. همینجوری یه چیزی گفت. احسان با صدایی آرام، جوری که فقط به گوش الهه برسد زمزمه کرد: -هیچم اینطور نیست! الهه اما متعجب از حرف عمه شده بود:(چرا باید ناراحت شم؟چیزی نگفت که. حالا انگار قراره فردا عروس شم.) اما یکساعت بعد، زمانی که مادرش روی تخت سفید رنگش نشسته بود،دلیلش را فهمید. از نگاه زهرا، شادی می‌بارید و لبخندی ظریف را روی لبانش کاشته بود: -می‌شناسی‌شون دورادور! همون خانمیه که اون دفعه بهم گفت چه دختر ماهی داری ،یادت میاد؟ مگر می‌شود یادش برود؟ آن خانم مهربان با صورتی تپل که مدام از او تعریف میکرد - ولی مامان مطمئنی که پسر اوناست؟ اخه هیچ موقع نگفتن که یدونه پسر بزرگ دارن! -ای دختر ساده من ! اگه میگفتن که ما می‌فهمیدیم و جلوشون معذب می‌شدیم!هرچند ،حق داری ،تا حالا سرت تو درس و کتاب بوده،از شوهر و مادرشوهر و خواستگار چی می‌فهمی.. -حالا مامان اینارو بیخیال،اسم اقا پسره چیه؟ اگه اسمش غلام و رسوال و ایوب باشه من نمیخوام ها. از الان گفته باشم. -نمیدونم! ینی میدونم ها ولی یادم رفته! بزار! عمت اسمشو برام فرستاده بود! صبر کن یه لحظه. الهه اما با آرامش به دنبال عینکش می‌گشت و خاطره امشب را مرور می‌کرد.(موندم چرا این الهام دهن گشاد،دهنشو نمی‌بنده.باز دم اردلان گرم یه تشری بهش می‌زنه! ولی خب احسان چشه! بخوام ازدواج کنم ازدواج می‌کنم به تو رب...) -شاهین! اسمش شاهینه! شاهین مرندی! ثانیه ها به احترام تقدیر ایستادند.دستان زهرا دور موهایش قفل شده بود.الهه میخکوب دیوار بود و فقط صدای نفس هایش را می‌شنید.انگار خود زمان برایش تکرار میکرد:( راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/انجا جز ان که جان بسپارند چاره نیست...)
  6. سلام، مدیر تا کی ممکنه پست من رو تایید کنه تا پارت گذاریم رو شروع کنم؟
  7. نام رمان: «همه چیز درباره من بود» نویسنده: زهرا احمدی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه درام خلاصه: شاهین، مردی مغرور که مدام در حال انکار احساسات خود است و در همه مواقع، با حساب و کتاب رفتار می کرد، با دختری ازدواج می کند که اصلا طبق انتظارش نبود، دختری مهربان، عاشق، و رک. به آن دختر ظلم کرد، حتی بدون آن که نامش را بداند یا قلبش را بشناسد. آماده دریافت این عشق نبود و نمی دانست چه باید بکند. ترسیده بود. عین همیشه جنگید و مقابله کرد. چون ترسیده بود... اما از چه چیزی...؟
×
×
  • اضافه کردن...