رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

r.w

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    24
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های r.w

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Dedicated نادر
  • One Month Later
  • Reacting Well
  • Collaborator
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

18

اعتبار در سایت

  1. 20 فضای میز شام با نور ملایم لوسترهای عمارت روشن شده بود. صدای چنگال‌ها و قاشق‌ها روی بشقاب‌ها می‌آمد، اما در میان حرف‌های روزمره، عدنان مستقیماً رو به نفس کرد و با لحنی آرام اما کنجکاو پرسید: -خب، برنامه‌ات چیه؟ نمی‌خوای کم‌کم یه جا مستقر بشی؟ بیمارستان که سر جاشه، اتاق پدرت هم هنوز خالیه. اگر بخوای، می‌تونم برات آماده‌اش کنم. نفس لحظه‌ای مکث کرد، لیوان آبش را چرخاند و بعد با لبخندی کمرنگ گفت: فعلاً دوست دارم کمی بگردم، جاهایی که دوست داشتم رو ببینم، مرور خاطره کنم. سما که همیشه سعی می‌کرد جو را سبک کند، با خنده گفت: «ول کن بچه رو، فرود بس نبود؟ این یکی رو هم می‌خوای گرفتار بیمارستانت کنی؟ عدنان پوزخندی زد و قاشقش را در بشقاب گذاشت. بلاخره که چی؟ این بیمارستان برای شماست، دیر یا زود باید به شما بسپرمش. حرفش که تمام شد، نگاهش ناخودآگاه به صندلی خالی فرود افتاد. سنگینی آن جای خالی، حتی اگر کسی چیزی نمی‌گفت، حس می‌شد.
  2. 19 فرود ایستاده بود، پشت پنجره‌ی نیمه‌باز، با دقت تمام حالات نفس را بررسی می‌کرد. چشمانش برقی داشت، انگار که به‌سادگی نمی‌خواست این موضوع را نادیده بگیرد.نفس سرش را برگرداند و وانمود کرد که این نگاه را ندیده، اما حس سنگینی آن هنوز روی قلبش بود… فرود پرونده را بست و کمی عقب نشست. نگاهش روی اسم "نفس نامدار" روی پوشه پزشکی ثابت ماند. همه‌چیز نرمال بود، همه آزمایش‌ها تایید شده بود، اما ته دلش چیزی قلقلکش می‌داد. چیزی که نمی‌توانست نامش را بگذارد، اما نمی‌توانست هم نادیده بگیرد. عدنان با لحنی آرام‌تر اما قاطع گفت: «بچگی این بچه همش تو بیمارستان گذشت، یا مریض بود، یا همراه پدرش. خداروشکر دیگه چیزی نیست، ولی می‌خواستم مطمئن بشم. فرود چانه‌اش را خاراند و بدون اینکه به پدرش نگاه کند، زمزمه کرد: _پس حالا که مطمئن شدی، دنبال چی می‌گشتی؟ عدنان که انگار حالا خیال راحت‌تری داشت، بلند شد و دستی به شانه فرود زد. «هیچی، فقط یه نگرانی قدیمی.» بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی بماند، از دفتر بیرون رفت. فرود اما همچنان در جای خودش ماند، انگشتش را روی پوشه کشید. نگرانی قدیمی؟ یا شاید چیزی که هنوز به کسی نگفته بود؟ نگاهش روی آزمایش‌های نرمال ثابت ماند، اما ذهنش درگیر چیزی بود که خودش هم نمی‌توانست به وضوح تعریف کند. این پرونده نرمال بود، اما چرا دلش می‌خواست بیشتر بداند؟
  3. 18 نفس با دقت بیشتری نگاه کرد. برای اولین بار، به نظر می‌رسید عدنان کمی خسته است. با این حال، هنوز همان صلابت همیشگی را در صدایش داشت. مکالمه‌شان ادامه پیدا کرد، اما نفس دیگر گوش نداد. چیزی در دلش سنگینی می‌کرد… آفتاب ملایمی روی باغ نشسته بود و نسیم خنکی میان درختان می‌چرخید. نفس روی یکی از صندلی‌های چوبی نشسته بود، یک فنجان چای در دستش، و با آرامشی ساختگی به صدای پرندگان گوش می‌داد. اما در واقع، بیشتر حواسش به عدنان بود که با چهره‌ای جدی کنارش نشسته و نگاهش را لحظه‌ای از او برنمی‌داشت. -نفس، این‌طور نمی‌شه. باید یه چکاپ دقیق‌تر انجام بدی. نمی‌تونیم این موضوع رو پشت گوش بندازیم. نفس لبخند زد، همان لبخندی که همیشه برای آرام کردن دیگران استفاده می‌کرد. فنجانش را روی میز گذاشت و با لحنی سبک‌سرانه گفت: عمو، واقعاً چیزی نیست. پرواز طولانی داشتم، هنوز جت لگم نرفته، همین. عدنان اما کوتاه نمی‌آمد. این دومین باریه که حالت بد می‌شه. تو تا وقتی معاینه‌ی درست و حسابی نشی، من خیالم راحت نمی‌شه. نفس آهی کشید، وانمود کرد تسلیم شده، اما بعد با شیطنت گفت: باشه، از این به بعد بیشتر مراقب خودم هستم. تغذیه‌ی درست، استراحت کافی، همه چیز تحت کنترله. دیگه نگران نباش، عمو.بعد هم خنده‌ی کوتاهی کرد، انگار که موضوع را تمام شده بداند. نفس با شیطنت لبخند زد و گفت: یادته عمو یه بار مجبورم کردی یه لیوان شیر بخورم، بعد که ندیدیتش فکر کردی خوردم، ولی در واقع ریختمش تو گلدون کنار دستم؟ عدنان با خنده سر تکان داد: پدرسوخته نفس خندید و شانه‌ای بالا انداخت: خب، تقصیر خودت بود! ولی قول می‌دم دیگه همچین کاری نکنم، از این به بعد بیشتر مراقب خودم هستم. عدنان نگاهش را باریک کرد، مشخص بود که قانع نشده، اما چیزی نگفت. نفس جرعه‌ای از چایش نوشید و لحظه‌ای سرش را چرخاند، حسی غریب در وجودش پیچید. از پنجره‌ی ساختمان، نگاه نافذی را حس کرد.
  4. 17 صبح روز بعد، نور ملایمی از پنجره‌ی اتاق عبور کرده و روی صورت نفس افتاده بود. پلک‌هایش آرام لرزیدند و کم‌کم باز شدند. هنوز گیج و خسته بود که گرمای دستی را روی موهایش احساس کرد. سما با لبخندی آرام و مهربان موهایش را نوازش می‌کرد. - بیدار شدی عزیزم؟ صدای سما آرام و مادرانه در گوشش پیچید. نفس نگاهش را به زن روبه‌رویش دوخت. سال‌ها گذشته بود، اما نوازش دست‌های سما هنوز همان حس آشنای قدیمی را داشت. لبخندی کم‌رنگ زد و با صدایی گرفته گفت:صبح بخیر. سما موهایش را پشت گوشش زد و با لحنی دل‌جویانه گفت چطوری دخترم؟ دیشب حسابی ترسوندیمون. نفس لبش را گزید و گفت: ببخشید، باعث نگرانی شدم. سما سری تکان داد و با مهربانی گفت: مهم اینه که حالت خوب باشه.» بعد مکثی کرد و ادامه داد: «پاشو بیا با هم صبحونه بخوریم. از دیروز هیچی درست و حسابی نخوردی. نفس آرام از تخت بلند شد. هنوز کمی ضعف داشت، اما لبخند سما باعث شد احساس بهتری داشته باشد. همان‌طور که شانه‌هایش را می‌چرخاند تا کمی از سنگینی تنش کم کند، صدای آشنای عدنان از بیرون اتاق توجهش را جلب کرد. عدنان کنار پنجره ایستاده بود و با تلفن صحبت می‌کرد. لحنش محکم، اما کمی نرم‌تر از همیشه بود. نگران نباش اصلان، حالش بهتره. دکتر گفت فقط افت فشار بوده. نفس لحظه‌ای مکث کرد. صدای پدرش را از آن طرف خط نمی‌شنید، اما تصورش هم کافی بود تا حس غریبی در دلش ایجاد شود. عدنان ادامه داد :نه، نیازی نیست بیای. فعلاً اینجا تحت نظره، خودمون مراقبش هستیم.
  5. 16 -نفس، خوبی عزیزم؟ اما نفس دیگر چیزی نمی‌شنید. تصویرها مقابل چشمانش در هم گره خوردند، صداها دور و نزدیک شدند، و قبل از اینکه حتی بتواند چیزی بگوید، تعادلش را از دست داد و بدنش شل شد. لحظه‌ای بعد، صدای جیغ خفیف سما در خانه پیچید: -فرود! بگیرش فرود که تا آن لحظه همچنان حیران و بی‌حرکت پشت در ایستاده بود، با شنیدن حرف‌های دکتر، انگار تازه به خودش آمد. نگاهش روی چهره‌ی نگران عدنان و سما چرخید و سپس روی در بسته‌ی اتاق نفس ثابت ماند. صدای دکتر که هنوز آرام و محکم صحبت می‌کرد، در سرش پیچید: -بیارش یه چکاپ کلی بشه. فرود نفس عمیقی کشید و دستی به صورتش کشید. انگشتانش را در موهایش فرو برد، انگار که می‌خواست خودش را از این شوک بیرون بکشد. نگاهش دوباره روی دکتر ثابت ماند، گویی می‌خواست مطمئن شود چیزی فراتر از یک افت فشار ساده در کار نیست. عدنان که بی‌قرار و عصبی بود، قدمی به سمتش برداشت و با لحنی که عصبانیت سرکوب‌شده‌ای در آن موج می‌زد، گفت: -فرود، نمی‌شنوی چی میگن؟ فرود به سختی گلویش را صاف کرد و با لحنی که سعی داشت آرام باشد، اما لرزش خفیفی در آن حس می‌شد، گفت: -باشه، خودم می‌برمش. او نمی‌خواست نشان دهد که چقدر از این وضعیت نفس نگران شده، اما دست‌های گره‌خورده‌اش و فک منقبضش چیز دیگری می‌گفتند…
  6. سلام نویسنده جان

    نظرت چیه واسه دیالوگ‌هات به جای پرانتز که چپ و راست شده و متن قشنگتو به‌هم ریخته، از خط تیره یعنی - استفاده کنی؟ این شکلی:

    عدنان گفت:

    - دیدی؟ حواسش بهت هست.

    1. r.w

      r.w

      سلام عزیز جان بله حتما درستش میکنم

  7. 15 عدنان وسط سالن ایستاده بود، با چهره‌ای گرفته و چشمانی که از خشم می‌درخشید. نفس حتی فرصت نکرد کفش‌هایش را دربیاورد که صدای پرطنین عدنان در عمارت پیچید: «کجا بودی؟! از صبح که رفتی، یه زنگ هم نزدی! اصلاً حال خودت برات مهم نیست؟!» نفس جا خورد و لحظه‌ای هول شد. «من… حالا که اومدم، چیزی نشده.» عدنان دستش را روی پیشانی‌اش کشید و با عصبانیت گفت: «چیزی نشده؟! تو از حال رفتی! تو بیمارستان بستری شدی، نفس! فکر کردی نمی‌فهمم؟!» فرود که تا آن لحظه بی‌تفاوت کت خودش را درمی‌آورد، ناگهان لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و آرام، اما طعنه‌آمیز گفت: «دیدی؟ حواسش بهت هست، هنوز نیومده اینجا اما لحظه‌به‌لحظه نگرانت می‌شه…» بعد پوزخندی زد و زیر لب اضافه کرد: «به من که سالی یه بار هم زنگ نمی‌زنه.» عدنان با عصبانیت به سمت او برگشت. «و تو! تو چطور گذاشتی این اتفاق بیفته؟! وظیفه‌ات بود که مراقبش باشی!» فرود همان‌طور که ساعتش را از دستش باز می‌کرد، بی‌حوصله گفت: «اوه، حالا شد وظیفه‌ی من؟ فکر می‌کردم خودش بلده از خودش مراقبت کنه.» عدنان یک قدم جلو آمد. «فرود، داری با من بحث می‌کنی؟ توی بیمارستان، جلوی چشم همه، بیهوش شده! و تو گوشی‌ات رو خاموش کردی که حتی جوابمو ندی؟!» نفس بینشان ایستاد و با صدایی که حالا کمی رنگ خستگی داشت، گفت: «عمو، تقصیر فرود نیست. من خودم…» اما عدنان دستش را بلند کرد، انگار که نمی‌خواست بهانه‌ای بشنود. با اخمی عمیق، به نفس نگاه کرد و با لحنی که بیشتر از هر چیزی رنگ نگرانی داشت، گفت: «دیگه حق نداری خودت رو تو دردسر بندازی، فهمیدی؟» نفس نفسش را آهسته بیرون داد و تنها سرش را تکان داد. عدنان هنوز آرام نشده بود. خشمش مثل آتشی زبانه می‌کشید و عجیب‌تر از همه، این آتش بیشتر از هر کسی، گریبان فرود را گرفته بود. انگار که تمام تقصیرها را گردن او می‌انداخت، انگار که فقط او را مقصر می‌دانست. «مگه نمی‌فهمی، فرود؟! یه ذره مسئولیت تو وجودت نیست؟! اون امانت دست تو بود، تو چطور گذاشتی حالش این‌جوری بشه؟!» فرود، که حالا دیگر خسته‌تر از آن بود که خودش را درگیر این بحث کند، فقط چانه‌اش را کمی بالا گرفت و با لحنی سرد گفت: «این‌قدر دراماتیکش نکنین. یه سرم زده، چیزی نشده که.» این حرف، درست مثل ریختن بنزین روی شعله‌ی خشم عدنان بود. «چیزی نشده؟! تو واقعاً انقدر بی‌مسئولیتی؟! وقتی می‌گم مراقبش باشی، یعنی یه کم حواست بهش باشه، نه که…» اما درست وسط این مشاجره، یک چیز ناگهانی اتفاق افتاد. نفس که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود و انگار فقط نظاره‌گر این دعوا بود، ناگهان دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. چشم‌هایش تار شد، گوش‌هایش شروع به زنگ زدن کرد، و قدمی تلوتلوخوران به عقب برداشت. «نفس؟!» اولین کسی که متوجه شد، نه فرود بود و نه عدنان. بلکه مادر فرود، سما بود که همان لحظه از راهرو بیرون آمده بود و با نگرانی چشم به او دوخت.
  8. 14 ماشین در همان سرعت یکنواخت به مسیرش ادامه داد، اما فضا انگار یخ زد. فرود نه تعجب کرد، نه پرسید چرا. فقط انگشتانش را روی فرمان جابه‌جا کرد و بعد از چند ثانیه سکوت، با لحنی که معلوم نبود بی‌تفاوت است یا از قبل می‌دانسته، گفت: «تو از بچگی‌ات هم آدم پزشکی نبودی.» «بچه‌ی لوس خانواده بودی دیگه، نه؟» نفس ابروهایش را بالا انداخت و دست‌به‌سینه شد. «اگه منظورت اینه که عزیزکرده‌ی بابام بودم، خب آره. ولی این چه ربطی به پزشکی داره؟» فرود شانه‌ای بالا انداخت. «لوسا معمولاً وسط راه کم میارن.» نفس با ناباوری به او خیره شد. «یعنی تو واقعاً اینجوری فکر می‌کنی؟» فرود خونسرد جواب داد: «فکر نمی‌کنم، دارم می‌بینم.» نفس نفسش را آهسته بیرون داد و نگاهش را از او گرفت. انگار که حرفی برای جواب دادن نداشت، یا شاید هم نمی‌خواست چیزی بگوید که بیشتر از این بحث را به نفع فرود تمام کند. تا رسیدن به خانه، هیچ‌کدام دیگر حرفی نزدند. سکوت سنگینی میانشان حاکم شده بود، سکوتی که حتی صدای نفس کشیدنشان هم در آن گم می‌شد. فرود همچنان با همان خونسردی معمولش رانندگی می‌کرد و نفس، در حالی که به منظره‌ی تاریک بیرون چشم دوخته بود، انگشتانش را در هم قلاب کرده بود. اما درست به‌محض اینکه وارد عمارت شدند، انگار طوفانی به پا شد.
  9. 13 عدنان گوشی را روی میز گذاشت و نگاهش روی دیوار خیره ماند. انگار در آن نقطه‌ی خالی چیزی را می‌دید که دیگران قادر به دیدنش نبودند. خاطراتی که سال‌ها در ذهنش مدفون شده بودند، دوباره زنده شدند... آن روزی که جهانگیر نامدار در دفتر بزرگش، پشت میز چوبی باشکوهش نشسته بود و با همان صدای نافذ و پرصلابت گفت: «این بیمارستان امانتیه که باید درست ازش مراقبت کنید.» عدنان، جوان‌تر از حالا، با غرور به پدرش نگاه کرده بود. اصلان هم آنجا بود، کنارشان، اما نگاهش همیشه جای دیگری بود—دورتر، شاید در سرزمینی که بعدتر به آن پناه برد.یادش آمد روزی را که جهانگیر وصیت‌نامه را روی میز گذاشت و گفت: « نمی‌خوام چیزی از هم بپاشه.» اما اصلان سال‌ها پیش رفت. سهمش را نگه داشت اما هیچ‌وقت بازنگشت تا برایش بجنگد. به قول خودش من فقط یه پزشکم تو بیزنس منی عدنان. همه چیز ماند برای عدنان… و بعد از او، برای فرود. اما فرود… او هیچ‌وقت علاقه‌ای به این بازی‌های قدرت نداشت. عدنان گوشی را محکم روی میز گذاشت و زیر لب با عصبانیت زمزمه کرد: "فرود، تو که نباید مثل اصلان باشی…!" و حالا؟ گوشی‌اش خاموش بود، درست وقتی که نفس، دختری که با جان و دل بزرگش کرده بودند، از حال رفته بود. عدنان فکش را فشرد. چرا فرود همیشه بی‌تفاوت بود؟ چرا هیچ‌چیز را جدی نمی‌گرفت؟ از روی صندلی بلند شد، دستی به پشت گردنش کشید و زمزمه کرد: «اگه خودت نمی‌خوای، باید یه فکری کنم… قبل از اینکه همه‌چیز از دست بره.» مهیار همچنان دستش را روی بازوی نفس نگه داشته بود و فشارش را می‌سنجید که در اتاق باز شد. فرود، با موهای کمی بهم‌ریخته و چشمانی که خستگی را فریاد می‌زد، وارد شد. ردپای چندین ساعت جراحی سنگین هنوز در چهره‌اش پیدا بود، اما نگاهش در یک نقطه قفل شد—مهیار. لحظه‌ای مکث کرد، چشمانش کمی تنگ شد، اما چیزی نگفت. فقط جلوتر آمد، نگاهش روی نفس افتاد و با لحنی که بیشتر از نگرانی، خستگی در آن بود، پرسید: «حالت بهتره؟» نفس با سری که هنوز کمی سنگین بود، آرام گفت: «آره، مهیار چک کرد، خوبم.» فرود ابروهایش را بالا انداخت، اما چیزی نگفت. گوشی‌اش را از جیب روپوشش بیرون کشید، صفحه را روشن کرد و بلافاصله چندین تماس از دست‌رفته از عدنان را دید. «خب، جاسوسای بیمارستان کارشونو خوب بلدن…» زیر لب زمزمه کرد. بعد سرش را بلند کرد و مستقیم به نفس خیره شد. «بابا بهت زنگ زد؟» نفس لحظه‌ای مردد ماند، بعد صادقانه گفت: «نه، صبح اصلاً گوشیمو برنداشتم.» فرود پوزخندی زد، «پس خودت انتخاب کردی که داستان درست کنی.» بعد بدون اینکه منتظر واکنشی از او باشد، به سمت صندلیش رفت، دست‌هایش را روی دسته‌های آن گذاشت و کمی خم شد. نگاهش جدی‌تر از قبل شده بود. «پاشو آماده شو، امشب حسابی داستان داری.» رود در سکوت رانندگی می‌کرد، نگاهش به جاده بود، اما انگار ذهنش جای دیگری سیر می‌کرد. خیابان‌های نیمه‌خلوت با نور چراغ‌ها روشن شده بودند، اما فضای داخل ماشین سنگین بود. نفس که چند لحظه‌ای به او خیره شده بود، بالاخره طاقت نیاورد و با لحنی که بیشتر از کنجکاوی، کمی رنجیده به نظر می‌رسید، پرسید: «تو مشکل خاصی با من داری؟» فرود نگاهش را از جاده نگرفت، اما گوشه‌ی لبش کمی به سمت بالا رفت، پوزخند محوی که معنایش را فقط خودش می‌دانست. «مشکل؟ نه. فقط از آدمای مرموز خوشم نمیاد.» نفس با دقت بیشتری به او نگاه کرد. «خب، چی دوست داری درباره‌ی من بدونی؟» فرود این بار نیم‌نگاهی به او انداخت و با خونسردی گفت: «نه عزیزم، من حتی درباره‌ت کنجکاو هم نیستم.» نفس لحظه‌ای چیزی نگفت. انگار این جمله باید در ذهنش جا می‌افتاد. اما بعد ناگهان، بدون فکر، بدون برنامه، با صدایی که بیشتر شبیه اعترافی ناگهانی بود، گفت: «من پزشکی رو ول کردم.»
  10. sanli

     

    سلام عزیزم sanli هستم

    ناظر رمانتون «فرود» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀

     

    1. r.w

      r.w

      سلام عزیزم ممنون بله حتما

  11. 12 نفس لبش را به دندان گرفت. حس عجیبی داشت، دستش را به دیوار گرفت، اما قبل از اینکه تعادلش را حفظ کند، چشمانش تار شد و احساس کرد زمین زیر پایش خالی می‌شود. صدای مهیار را شنید که با نگرانی گفت: «نفس! حالت خوبه؟» اما قبل از اینکه پاسخی بدهد، دیگر چیزی نفهمید. وقتی چشمانش را باز کرد، روی تختی در یکی از اتاق‌های بیمارستان بود. احساس می‌کرد چیزی خنک در دستش جریان دارد—سرم. هنوز ذهنش کاملاً روشن نشده بود که صدای آشنای فرود را شنید: «بازم هیچی نخوردی، نه؟ فقط بلدی دردسر درست کنی.» نفس آهسته سرش را چرخاند و او را دید که کنار تخت ایستاده بود، دستانش را در جیبش فرو برده بود و نگاهش ترکیبی از عصبانیت و نگرانی داشت. مهیار ایستاده بود، اما فرود با یک نگاه کوتاه و سری تکان دادن گفت: «ممنون، مهیار. من حواسم بهش هست. می‌تونم باهاش تنها باشم؟» مهیار کمی مکث کرد، اما بعد سری تکان داد و گفت: «باشه، اگه چیزی شد خبرم کن.» سپس از اتاق بیرون رفت. فرود نفس عمیقی کشید، صندلی را جلو کشید و نشست. نگاهش را روی سرم و بعد روی صورت رنگ‌پریده‌ی نفس چرخاند. دست به سینه شد و با لحنی آرام‌تر گفت: «حالت بهتره؟» نفس به سختی لبخند محوی زد. «فقط یکم سرم گیج رفت.» فرود پوزخند زد. «خب معلومه، وقتی صبحونه نمی‌خوری.» لحظه‌ای سکوت بینشان افتاد. نفس به سرم خیره شد، انگار که چیزی در ذهنش می‌گذشت. بعد، آرام گفت: «فرود… میشه منو به اتاق پدرم ببری اونجا راحت ترم .» فرود اخم کرد. «الان نمیشه، باید استراحت کنی.» نفس نگاهش را بالا آورد، چشمانش جدی و پر از خواهش بود. «خواهش می‌کنم…» فرود لحظه‌ای به او نگاه کرد، انگار که داشت چیزی را در ذهنش سبک و سنگین می‌کرد. بعد، نفسی کشید، از جایش بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید، سرم را از پایه‌ی کنار تخت جدا کرد و چرخ کوچک آن را گرفت. «باشه. ولی اگه دوباره حالت بد شد، برمی‌گردونمت.» نفس آرام سر تکان داد. فرود بدون حرف دیگری او را به سمت اتاقی که سال‌ها بسته مانده بود، برد. فرود با قدم‌هایی آرام اما محکم، ویلچر نفس را به سمت در بزرگ و بسته‌ای هدایت کرد. لحظه‌ای مکث کرد، انگار که در ذهنش چیزی را سبک و سنگین می‌کرد، سپس بدون حرف کلیدی از جیبش بیرون آورد و در را چرخاند. با باز شدن در، بوی آشنای کاغذهای قدیمی و چوب در فضای اتاق پیچید. نور از پنجره‌های بلند داخل می‌تابید و قفسه‌های پر از کتاب، همان‌طور که در خاطرات نفس مانده بود، دست‌نخورده به نظر می‌رسیدند. نگاهش در اتاق چرخید و یاد لحظاتی افتاد که فرود کنار ش می‌نشست، مراقبش بود، قصه می‌خواند یا بی‌صدا کنارش می‌ماند. لبخند محوی زد و با صدایی آرام پرسید: «اینجا رو یادته؟» فرود لحظه‌ای مکث کرد، بعد شانه‌ای بالا انداخت و با لحنی بی‌تفاوت گفت: «آره… یه مدت اتاق کارم اینجا بود. ولی ازش خسته شدم، یه اتاق نزدیک مدیریت گرفتم.» نفس با دقت نگاهش کرد. «همین؟ فقط همین؟» فرود نگاهش را از او گرفت و سرسری گفت: «باید چیز دیگه‌ای باشه؟» قبل از اینکه نفس چیزی بگوید، فرود بحث را عوض کرد و بدون مقدمه گفت: «گرسنه نیستی؟ می‌خوای بگم برات ناهار بیارن؟» نفس که هنوز در گذشته غرق بود، مکث کرد و بعد با بی‌حوصلگی گفت: «نه، چیزی نمی‌خوام.» فرود به ساعتش نگاهی انداخت. «من چندتا عمل دارم، تا شب بیمارستانم. اگه حوصلت سر میره، بگم کسی بیاد ببرت خونه استراحت کنی؟» نفس که هنوز از سردی لحنش دلخور بود، آرام گفت: «نه، دوست دارم اینجا بمونم.» فرود سری تکان داد. «هر جور که راحتی.» بعد بدون اینکه حرف بیشتری بزند، برگشت و از اتاق خارج شد، و نفس را میان خاطراتی که حالا از همیشه زنده‌تر بودند، تنها گذاشت.
  12. 11 . فرود و نفس وارد بیمارستان شدند. فضای سفید و استریل، بوی الکل و دارو، و رفت‌وآمد پزشکان و پرستاران همگی حال و هوای خاصی داشت. نفس با دقت به اطراف نگاه می‌کرد، خاطرات کودکی‌اش را در ذهنش مرور می‌کرد—همان زمان‌هایی که پدرش، اصلان، در همین بیمارستان کار می‌کرد. همین که از کنار میز پذیرش رد شدند، صدای آشنایی به گوششان رسید: «دکتر نامدار! بالاخره اومدی!» مهیار بود، با روپوش سفید پزشکی و لبخندی که انگار همیشه روی لب داشت. چند پرونده زیر بغلش بود و با قدم‌های بلند به سمتشان آمد. «نفس خانم، شما هم تشریف آوردید؟» لحنش دوستانه بود، اما نگاهش متوجه حالت سرد و بی‌حوصله‌ی فرود شد. فرود بی‌آنکه به مهیار نگاه کند، گفت: «اگه با من کاری نداری، من می‌رم سراغ مریض‌هام.» و بدون اینکه منتظر پاسخی باشد، راهش را به سمت آسانسور کج کرد. نفس لحظه‌ای به او نگاه کرد و بعد رو به مهیار گفت: «همیشه اینقدر خوش‌اخلاقه؟» مهیار خندید. «با بقیه، نه. ولی به نظر می‌رسه برای تو یه استثنا قائله!» نفس لبخندی زد و سر تکان داد. «نمی‌دونم به نفعمه یا نه.» مهیار پرونده‌هایش را جابه‌جا کرد و گفت: «می‌خوای یه تور کوچیک از بیمارستان داشته باشی؟ فکر کنم بعضی بخش‌ها برات آشنا باشن.» نفس نگاهی به اطراف انداخت و با کمی تردید گفت: «راستش… بدم نمی یاد.» و درست همان لحظه، از انتهای راهرو، چشمان فرود که از دور مراقبشان بود، تنگ‌تر شد. همان‌طور که در راهروی بیمارستان قدم می‌زدند، مهیار نگاهی کنجکاو به نفس انداخت و با لحنی صمیمی پرسید: «راسته می‌گن که تو هم پزشکی خوندی؟» نفس لحظه‌ای مکث کرد. انگشتانش را در هم قفل کرد و انگار به دنبال جواب مناسبی گشت. با لحنی که سعی می‌کرد عادی جلوه دهد، گفت: «آره، ولی...» مهیار ابرو بالا انداخت. «ولی چی؟ تخصصت چیه؟» نفس نگاهش را از او گرفت، انگار که نمی‌خواست زیاد وارد جزئیات شود. «ادامه ندادم.» مهیار چیزی نگفت، اما نگاهش نشان می‌داد که منتظر توضیح بیشتری است. بااین‌حال، نفس حرفی اضافه نکرد و فقط به راه رفتنش ادامه داد. چند قدم جلوتر، مهیار با لحن کنجکاوانه‌ای گفت: «دوست داری اتاق سابق پدرت رو ببینی؟» نفس که غرق فکر بود، ناگهان سرش را بلند کرد. «بدم نمیاد.» هر دو به سمت بخشی از بیمارستان که زمانی دفتر اصلان بود، رفتند. وقتی مقابل در رسیدند، مهیار دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را چرخاند، اما در باز نشد. اخمی کرد و نگاهش را به اطراف چرخاند. «عجیبه…» نفس هم جلو آمد و دستی به در کشید. «یعنی کسی ازش استفاده می‌کنه؟» همان لحظه، پرستاری که از کنارشان رد می‌شد، متوجهشان شد و ایستاد. «چیزی لازم دارید؟» مهیار به در اشاره کرد. «می‌خواستیم این اتاق رو ببینیم. چرا قفله؟» پرستار نگاهی سریع بین آن‌ها انداخت و با لحنی رسمی گفت: «کلیدش دست دکتر نامدار هست.» نفس ناخودآگاه نفسش را حبس کرد و مهیار هم نیشخندی زد. «خب، پس باید از جناب دکتر اجازه بگیریم.»
  13. 10 بعد از لحظه‌ای مکث، انگار که قطعات پازل را کنار هم چیده باشد، لبخندی زد و گفت: «پس تو باید نفس باشی، درسته؟» نفس کمی جا خورد، اما قبل از اینکه جوابی بدهد، متوجه شد که مهیار دیگر به او نگاه نمی‌کند. نگاهش از روی شانه‌اش عبور کرده و به کسی در پشت سرش خیره مانده است. همین که نفس خواست چیزی بگوید، صدای موتور ماشینی که آرام در کوچه توقف کرد، توجه هر دو را جلب کرد. فرود از ماشینش پیاده شد. نگاهش مستقیم روی آن‌ها نشست—چشمانش بین مهیار و نفس در نوسان بود. ابروهایش کمی در هم رفت، اما هیچ حسی در چهره‌اش مشخص نبود. مهیار نگاهی کوتاه به فرود انداخت، بعد با لبخند سرش را به نشانه‌ی سلام تکان داد. نفس اما، نگاه فرود را می‌شناخت. و برای اولین بار، حس کرد شاید این نگاه سرد، کمی بیش از حد طولانی شده است. فرود بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «مگه نمی‌خواستی بری بیمارستان؟ پس سوار شو.» نفس با تعجب به او نگاه کرد. لحنش نه پیشنهاد بود و نه درخواست—صرفاً یک دستور سرد و مستقیم. مهیار با لبخند دستی در موهایش کشید و نگاهی به فرود انداخت. «پس امروز بیمارستان می‌بینمت.» فرود بدون اینکه نگاهش را از نفس بردارد، فقط سری تکان داد. نفس لحظه‌ای به مهیار و بعد به فرود نگاه کرد. فضای بین این دو نفر عجیب به نظر می‌رسید—چیزی شبیه رقابت، اما نه از نوعی که به زبان بیاید. مهیار عقب رفت و با همان لحن سبک خودش گفت: «پس فعلاً.» نفس نفس عمیقی کشید، در را باز کرد و بدون حرفی سوار ماشین شد. فرود هم پشت فرمان نشست، استارت زد و ماشین بی‌صدا از کنار مهیار عبور کرد، بی‌آنکه حتی نگاهی به او بیندازد. هنوز چند دقیقه از حرکتشان نگذشته بود که گوشی نفس زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت—عدنان بود. با کمی مکث جواب داد: «سلام عمو.» «سلام نفس جان، خوبی؟ صبحونه نخوردی، کجایی؟» صدای عدنان گرم و مهربان بود، انگار که واقعاً نگرانش باشد. نفس لبخند محوی زد. «خوبم عمو، بیرون بودم، الانم دارم می‌رم بیمارستان.» فرود که تا آن لحظه ساکت بود، پوزخندی زد و بی‌آنکه نگاهش را از جاده بگیرد، زمزمه کرد: «خدا شانس بده نفس با تعجب به فرود نگاه کرد. لحنی که به کار برده بود، چیزی بین طعنه و یک گلایه‌ی پنهان داشت. خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه فرصت کند، عدنان با لحنی جدی‌تر پرسید: «فرود باهاته؟» نفس مکثی کرد. «آره.» عدنان سکوت کوتاهی کرد، بعد با لحنی آرام‌تر گفت: «خوبه… مواظب خودت باش.» و تماس را قطع کرد. نفس گوشی را پایین آورد و لحظه‌ای به صفحه‌ی خاموش آن خیره شد. فرود همچنان به جاده نگاه می‌کرد، اما فکِ سفت شده‌اش نشان می‌داد که حرفش بی‌دلیل نبوده است. وقتی ماشین جلوی بیمارستان متوقف شد، فرود بدون هیچ حرفی پیاده شد. نفس هم در را باز کرد و بیرون آمد، اما قبل از اینکه قدمی بردارد، صدای فرود را شنید: «از مهیار دور بمون. اون رو زیاد نمی‌شناسی.» نفس کمی ابرو بالا انداخت و با لحنی خونسرد گفت: ««به هر حال، من که قرار نیست باهاش صمیمی بشم.» فرود یک لحظه مکث کرد، انگار که به حرفش فکر کند، اما بعد فقط لب فشرد و بدون جواب دادن به سمت ورودی بیمارستان قدم برداشت. نفس هم آهی کشید و پشت سرش راه افتاد، اما هنوز هم نمی‌دانست چرا این حرف فرود باید اهمیت داشته باشد.
×
×
  • اضافه کردن...