-
تعداد ارسال ها
129 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
sanli آخرین بار در روز اردیبهشت 10 2025 برنده شده
sanli یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های sanli
-
سلام عزیزم sanli هستم
ناظر رمانتون «رخنه حقیقت» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀
-
پارت _۳ - آرزو... . بهادرخان زیر لب تکرار کرد، صدایش مثل زمزمهای بود که طلا را ذوب میکرد. - همه آرزو دارن. ولی... کی حاضرِ برای رسیدن به آرزوش، خودش رو قربانی کنه؟ مکثِش، پر از معنی بود. نگاهش، از چشمانِ خون نشسته او به بازوی زخمیاش، و بعد به شمشِ طلا در کنارش چرخید. - طلا! بعد ادامه داد. - وزن داره، سنگینه. خیلیها رو زیرِ خودش له کرده. دستش را به سمتش گرفت. - ولی تو، انگار داری با این وزن میرقصی. این جمله، اوجِ کشش بینِ آن دو بود. جذبهی مرد روبه روییاش ، نه در فریاد، که در مقاومتِ خاموشش بود. مقاومتی که بهادر خان را وادار میکرد تا به ورایِ زخمها و زنجیرها نگاه کند. به چیزی فراتر از یک زندانی؛ به تجسمِ سرکشی و یاغیگری آن مرد پی ببرد. تک خنده صدا داری کرد، با باز شدن زخم کوچیک لبش که با خون خشک شده بود آخی کرد. - من... . با صدایی که لرزشِ خفیفی در آن بود، اما همچنان قاطع بود ادامه داد: - وقتی پا به اینجا گذاشتم، قبلش وزن همه چیز رو سنجیدم بهادر خان. چشمانش، که حالا در نورِ چراغها، مانندِ کهربایِ گداخته میدرخشیدند، به بهادر خان دوخت. - برای همین هیچ چیزی نمیتونه جلوی من رو برای رسیدن به یه هدف بگیره. بهادر با خشم سمتش هجوم آورد وگلوی گردن کلفتش را در دست گرفت و فشرد. ذرهای تکان نخورد، در عوض چنان خیرهاش شده بود که انگار براش این خفگی اهمیت ندارد. - زبونت رو میبرم، زنده زنده پوستت رو میکنم، به همه نشون میدم طوفانی که همه ازش هراس دارن چطوری زیر دستای من جون میده. رد نگاه مرد تغییر کرد. هوای انبار سنگین شد، نه فقط از بوی فلز و خون و طلا، بلکه از چیزی که هنوز هیچکس نمیدانست داشت اتفاق میافتاد. همچنان گردنش را میفشرد. و لبخندی سرد روی لب داشت. اما چشمانش داشت دنبال چیزی میگشت. یک نشانه از ترس، یک لرزش، یک تردید هیچ کدام را در چهرهاش پیدانمیکرد. یک لحظه احساس کرد چیزی در فضا جابهجا شده، چیزی فراتر از نفسهای سنگین افرادش. در گوشهی تاریکِ انبار، یزدان یکی از زیر دستان مورد اعتمادش نیمقدم عقب رفت. دستش آرام لبهی کمربندش را لمس کرد. حرکتی کوچک، بیصدا، اما مثل جرقهای در تاریکی بود. نگاه کوتاهی با احمد رد و بدل کرد، نگاهی که هزار جمله را در خود داشت. صدای بهادر دوباره در فضا پیچید. - پسر، اول اینکه اسم در کنی باید پا جای ثروتمندا بکنی، وگرنه زیر پاشون له میشی، مثل الان! صدای خشک ناگهانی، حرفش را برید. «چک!» ضامن یکی از اسلحهها خوابانده شد. سکوت ، مثل مرگ، بر فضا سایه انداخت. چشمان بهادرخان آهسته چرخیدند. یزدان، اسلحه را مستقیم به قلبش نشانه رفته بود. احمد هم آرام زاویه را گرفت، صاف پشت سر بهادر خان اسلحهاش را سمتش گرفت. همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد. چهرهی محافظان از شوک یخ زده بود.
-
پارت _۲ زهر خندی کرد، بیشتر شبیه شکستنِ روحی بود تا یک شوخی. ضعیف، شکسته، اما همچنان لجباز. - هنوزم میخوام. کلمات، مثل تکههای یخِ شکسته، در هوای سنگینِ انبار پخش شدند. صدای نفسِ حبسشدهی افرادِ گروه، مثل وزشِ بادِ سردی بود که از جای دیگر آمده بود. حیرت، نه از جسارتِ ، بلکه از پایداریِ روحیاش در برابرِ چنین وضعیتی. انگار او نه در یک انبارِ طلا، که در میدانی نبرد، ایستاده بود. مردی که همه اورا بهادر خان میشناسند، حالا نزدیکتر ایستاده بود، نورِ چراغها چهرهاش را قاب گرفته بود. خطوطِ صورتش، که زیرِ سایهها پنهان بود، حالا نمایانتر شد. نگاهش، از عصبانیت منقبض شده بود. - راست میگفتن. صدایش آرامتر شد، انگار داشت با خودش حرف میزد، نه با آن مرد زخمی. - حقا که عین بچگیهات بیپروا و یاغی هستی. مکثی کرد، نگاهش به شمشِ طلا که هنوز کنارش بود افتاد، بعد دوباره به آن مرد . - ولی حیف که گیر بد آدمی افتادی. این جمله، مثل یک پتکِ نامرئی بود. با اشاره بهادر خان که مثل یک فرمانِ ناگفته کافی بود. تا صدای پایین کشیده شدنِ زنجیر شنیده شود. وزنِ سنگینِ بدنش، تلاشِ پاهایش را برای ایستادن، نمایان میکرد. هر قدم روی بتن، تلاشی بود برای اثباتِ زنده بودن. خون را در دهانش چرخاند. طعمی غلیظ، فلزی، و تلخ را میداد. با چشمانِ سرخ شده، که حالا نه از درد، بلکه از اشتیاقِ آتشین میدرخشیدند، به بهادر خیره شد. آن نگاه، دیگر نگاهِ یک زندانی زنجیر شده در دستان آنها نبود؛ نگاهِ یک فرد سرکش را داشت. مایعِ غلیظ را از دهانش بیرون انداخت. تصویری از تسلیمناپذیری. صدای نفسِ خسخسدارش، حکایتی از سمج بودنش را میداد. - از همون بچگی... . صدایش، که حالا کمی قویتر شده بود، در فضا پیچید. - یه آرزو داشتم. نگاهش ثابت ماند، مثل میخِ کوبیده شده به هدف. - اسم در کنم. دنیا رو مالِ خودم کنم. لحظهای مکث کرد، انگار داشت کلمات را مزهمزه میکرد. - هیچ چیزی نمیتونه جلوی من بایسته. این جمله، دیگر فقط یک آرزو نبود؛ یک اعلامِ جنگ بود. جذبهی کلامش، نه در قدرتِ بدنی، بلکه در ایمانِ مطلقش به رویای خودش بود. هر کلمهاش، مثل ضربهای بود بر دیوارِ بتنیِ. بهادر خان که تا آن لحظه با آرامش گوش میداد، حالا لبخندش عمیقتر شد. یکی از محافظانش کنترلش را از دست داد و قدمی جلو گذاشت و غرید: - مگه دنیا ماله باباته که ادعای سهم میکنی! بهادر خان نگاهی به نخ سیگار بین انگشتانش انداخت، وقتی دید کیفتی برای کشیدن ندارد، زیر پایش انداخت و با کفشسیاه براقش لهش کرد.
-
پارت_۱ منطقه کردستان «نواحی مرزی سلیمانیه» باد نیمهشب، گرد و خاک سردی را روی زمینهای ترکخوردهی انبار متروکه میکشید. نور چراغهای زرد و لرزان سقف، مثل نفسهای بریده، روی دیوارهای پوسیده بالا و پایین میرفت. بوی فلز زنگزده و لاستیک سوخته در هوا موج میزد. بوی زنگزدگی و خون خشکشده در هوا شناور بود. هوای انبار مثل نفس حیوانی زخمی، گرم و سنگین بود. نور سردِ چراغ سقفی فقط یک دایرهی کوچک روی زمین انداخته، و بقیهی فضا در تاریکی فرو رفته بود. از زنجیر آویزانش کرده بودند، درست زیر همان نور زرد. زنجیر از سقف رد شده، به قلابی متصل بود، که هر بار بدنش تکان میخورد، صدای آه و زوزن فلز در فضا میپیچد: «چرخچرخچرخ… تق!» هر حرکت، هر نفس، با نالهی فلز همراه میشد. دستها از مچ با زنجیر بسته و پوست سیاهش پر از رد فلز ؛ خون خشک روی ساعدش مثل رگههای زنگ زده میماند. عرق از پیشانیاش چکه میکرد. در گوشهی تاریک، دونفر ایستاده بودند. لباسهای چرمی سیاه، و ماسکی روی صورت داشتند. - رئیس گفته... تا نیم ساعت دیگه میرسه. صدایش آهسته و کوتاه بود، انگار ترس داشت فضا را بشکند. - مطمئنی خودش میخواد این یاغی رو ببینه؟ همان مرد اولی سرش را به نشانه تاکید تکان داد. - میخواد جلوی طوفانی که میگفتند با او در نیفته بایسته نشون بده هنوز حاکم منطقه شرقه! یکی از آنها خندید، خندهای سرد، بیجان. سعی کرد سرش را بالا بگیرد، اما زنجیر نمیگذاشت. هر حرکتش جرقهای از درد از شانهها تا سینه میدوید. چشمهایش نیمهباز بین نور و سایه حرکت میکرد. انعکاس نور روی زنجیر مثل شمشیر مرگ بود؛ میدرخشید، و بعد، میمرد. از دور، صدای قدمهای سنگین آمد. چکمههایی که روی زمین سیمانی طنین انداخته میشد. با هر قدمش، مردهایی که در سایه ایستاده بودند، نفس هایشان را در سینه حبس کردند. چند لحظه بعد مردی قدبلند، با پالتوی خاکستری بلند همراه دو نفر جلویشان ایستادند. مرد نخ سیگاری را بین لبانش گذاشت و با فندک ساده روشنش کرد و پک عمیقی به آن زد، دود غلیظش را سمت آن مرد فوت کرد. بعد دستهایش را از پشت قلاب کرد، چهرهاش آرام، خونسرد، اما در چشمهایش برق بیرحمی خفته بود، برقی که نمیدرخشید، فقط وجود داشت. مثل نقطهی داغی در میان یخ. همه ساکت شدند. تنها صدای زنجیر بود که در فضا پژواک میکرد. چند ثانیه بدون حرف گذشت. بعد با صدای خشک شده گفت: - شنیدم از بچگی میخاستی اسم در کنی؟ چیشد الان غل و زنجیر شده جلوی منی.
-
اطلاعیه جذب نیروی نظارت در انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
اعلام آمادگی 🎀- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
sanli پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🎀سلام، بعد مدتها خواستم قلمم رو محک بزنم امیدوارم مورد پسند باشه🎀- 34 پاسخ
-
- 3
-
-
بسمه تعالی نام رمان: تاج سرخ مریوان نویسنده: ساناز محمدی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: مافیایی، عاشقانه خلاصه: برای زندگیاش، ناگزیر به آغوشِ قاتلش پناه برد؛ مردی که سایهی سنگینِ نابودیش بر زندگیاش افتاده بود. اما در این نزدیکیِ ممنوعه، چیزی فراتر از ترس و نفرت در هوا موج میزد. کششی ناخواسته که گویی راز قدیمی میانِ آنها وجود دارد، رازی که در نگاههایِ گرهخوردهشان پنهان شده است. مقدمه: نمیدانم سرنوشت چگونه بازی میکند. چطور میشود که کسی که تمامِ دنیایِ تو را به هم ریخته، حالا تنها کسی باشد که میتواند در میانِ این آشوب، تو را آرام کند؟ هر شب، تصویرِ خشم و انتقام در ذهنم تکرار میشد، اما وقتی او را دیدم، وقتی او تنها راهِ نجاتم بود… همه چیز تغییر کرد. انگار که تمامِ این سالها، ما را برایِ رسیدن به همین لحظه آماده کرده بود؛ لحظهای که در آن، قاتل و قربانی، در سکوتی پر از حسرت و ناگفتهها، به هم نزدیک میشوند. و من… من در این نزدیکیِ ممنوعه، چیزی بیش از تنفر یافتم. چیزی که مرا به وحشت میانداخت. پی نوشت: این داستان و بعضی مکان هایی که در داستان نام برده شده فقط زاده تخیل نویسنده هست هیچگونه واقعیتی ندارد. «شرکت داده شده در مسابقه انجمن نودهشتیا»
-
sanli عکس نمایه خود را تغییر داد
-
لذتی بالاتر از این نیست
کسی را بیابی که
جهان را مثل تو ببیند
اینگونه می فهمیم
دیوانه نبوده ایم ...