رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sanli

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    129
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط sanli

  1.  

    سلام عزیزم sanli هستم

    ناظر رمانتون «دقات قلبی» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀

     

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      😂😂 مرسی که به خودمم گفتی😂❤️

    2. Silent

      Silent

      😂😂

  2. sanli

     

    سلام عزیزم sanli هستم

    ناظر رمانتون «فرود» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀

     

    1. r.w

      r.w

      سلام عزیزم ممنون بله حتما

  3.  

    سلام عزیزم sanli هستم

    ناظر رمانتون «شناسنامه قیرقون» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀

     

    1. Roshana

      Roshana

      سلام عزیزم چشم💕 فعلا همون ۱۲ پارته

  4. sanli

    سلام عزیزم sanli هستم

    ناظر رمانتون «خاص» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀

    1. raha

      raha

      سلام گلم من صد و خورده ای پارت از قبل گذاشتم. یکم سرم شلوغه فعلا پارت جدید ندارم.

  5. سلام عزیزم sanli هستم

    ناظر رمانتون «رخنه حقیقت» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      سلام.

      لینک دوتا از رمانامو داخل گروه گذاشتم. 

    2. sanli

      sanli

      همون گروهی که عضوتون کردن؟ 

      اگه اونجا باشه که هیچ لینکی دیده نمیشه گلم

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      بسیار خب. لینک و مبذارم و هر وقت پارت گذاشتم اطلاع میدم

  6. پارت _۳ - آرزو... . بهادرخان زیر لب تکرار کرد، صدایش مثل زمزمه‌ای بود که طلا را ذوب می‌کرد. - همه آرزو دارن. ولی... کی حاضرِ برای رسیدن به آرزوش، خودش رو قربانی کنه؟ مکثِش، پر از معنی بود. نگاهش، از چشمانِ خون نشسته او به بازوی زخمی‌اش، و بعد به شمشِ طلا در کنارش چرخید. - طلا! بعد ادامه داد. - وزن داره، سنگینه. خیلی‌ها رو زیرِ خودش له کرده. دستش را به سمتش گرفت. - ولی تو، انگار داری با این وزن می‌رقصی. این جمله، اوجِ کشش بینِ آن دو بود. جذبه‌ی مرد روبه رویی‌اش ، نه در فریاد، که در مقاومتِ خاموشش بود. مقاومتی که بهادر خان را وادار می‌کرد تا به ورایِ زخم‌ها و زنجیرها نگاه کند. به چیزی فراتر از یک زندانی؛ به تجسمِ سرکشی و یاغی‌گری آن مرد پی ببرد. تک خنده صدا داری کرد، با باز شدن زخم کوچیک لبش که با خون خشک شده بود آخی کرد. - من... . با صدایی که لرزشِ خفیفی در آن بود، اما همچنان قاطع بود ادامه داد: - وقتی پا به اینجا گذاشتم، قبلش وزن همه چیز رو سنجیدم بهادر خان. چشمانش، که حالا در نورِ چراغ‌ها، مانندِ کهربایِ گداخته می‌درخشیدند، به بهادر خان دوخت. - برای همین هیچ چیزی نمی‌تونه جلوی من رو برای رسیدن به یه هدف بگیره. بهادر با خشم سمتش هجوم آورد وگلوی گردن کلفتش را در دست گرفت و فشرد. ذره‌ای تکان نخورد، در عوض چنان خیره‌اش شده بود که انگار براش این خفگی اهمیت ندارد. - زبونت رو میبرم، زنده زنده پوستت رو می‌کنم، به همه نشون میدم طوفانی که همه ازش هراس دارن چطوری زیر دستای من جون میده. رد نگاه مرد تغییر کرد. هوای انبار سنگین شد، نه فقط از بوی فلز و خون و طلا، بلکه از چیزی که هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست داشت اتفاق می‌افتاد. هم‌چنان گردنش را می‌فشرد. و لبخندی سرد روی لب داشت. اما چشمانش داشت دنبال چیزی می‌گشت. یک نشانه از ترس، یک لرزش، یک تردید هیچ کدام را در چهره‌اش پیدانمی‌کرد. یک لحظه احساس کرد چیزی در فضا جابه‌جا شده، چیزی فراتر از نفس‌های سنگین افرادش. در گوشه‌ی تاریکِ انبار، یزدان یکی از زیر دستان مورد اعتمادش نیم‌قدم عقب رفت. دستش آرام لبه‌ی کمربندش را لمس کرد. حرکتی کوچک، بی‌صدا، اما مثل جرقه‌ای در تاریکی بود. نگاه کوتاهی با احمد رد و بدل کرد، نگاهی که هزار جمله را در خود داشت. صدای بهادر دوباره در فضا پیچید. - پسر، اول اینکه اسم در کنی باید پا جای ثروتمندا بکنی، وگرنه زیر پاشون له میشی، مثل الان! صدای خشک ناگهانی، حرفش را برید. «چک!» ضامن یکی از اسلحه‌ها خوابانده شد. سکوت ، مثل مرگ، بر فضا سایه انداخت. چشمان بهادرخان آهسته چرخیدند. یزدان، اسلحه را مستقیم به قلبش نشانه رفته بود. احمد هم آرام زاویه را گرفت، صاف پشت سر بهادر خان اسلحه‌اش را سمتش گرفت. همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد. چهره‌ی محافظان از شوک یخ زده بود.
  7. پارت _۲ زهر خندی کرد، بیشتر شبیه شکستنِ روحی بود تا یک شوخی. ضعیف، شکسته، اما هم‌چنان لجباز. - هنوزم می‌خوام. کلمات، مثل تکه‌های یخِ شکسته، در هوای سنگینِ انبار پخش شدند. صدای نفسِ حبس‌شده‌ی افرادِ گروه، مثل وزشِ بادِ سردی بود که از جای دیگر آمده بود. حیرت، نه از جسارتِ ، بلکه از پایداریِ روحی‌اش در برابرِ چنین وضعیتی. انگار او نه در یک انبارِ طلا، که در میدانی نبرد، ایستاده بود. مردی که همه اورا بهادر خان می‌شناسند، حالا نزدیک‌تر ایستاده بود، نورِ چراغ‌ها چهره‌اش را قاب گرفته بود. خطوطِ صورتش، که زیرِ سایه‌ها پنهان بود، حالا نمایان‌تر شد. نگاهش، از عصبانیت منقبض شده بود. - راست می‌گفتن. صدایش آرام‌تر شد، انگار داشت با خودش حرف می‌زد، نه با آن مرد زخمی. - حقا که عین بچگی‌هات بی‌پروا و یاغی هستی. مکثی کرد، نگاهش به شمشِ طلا که هنوز کنارش بود افتاد، بعد دوباره به آن مرد . - ولی حیف که گیر بد آدمی افتادی. این جمله، مثل یک پتکِ نامرئی بود. با اشاره بهادر خان که مثل یک فرمانِ ناگفته کافی بود. تا صدای پایین کشیده شدنِ زنجیر شنیده شود. وزنِ سنگینِ بدنش، تلاشِ پاهایش را برای ایستادن، نمایان می‌کرد. هر قدم روی بتن، تلاشی بود برای اثباتِ زنده بودن. خون را در دهانش چرخاند. طعمی غلیظ، فلزی، و تلخ را می‌داد. با چشمانِ سرخ شده، که حالا نه از درد، بلکه از اشتیاقِ آتشین می‌درخشیدند، به بهادر خیره شد. آن نگاه، دیگر نگاهِ یک زندانی زنجیر شده در دستان آن‌ها نبود؛ نگاهِ یک فرد سرکش را داشت. مایعِ غلیظ را از دهانش بیرون انداخت. تصویری از تسلیم‌ناپذیری. صدای نفسِ خس‌خس‌دارش، حکایتی از سمج بودنش را می‌داد. - از همون بچگی... . صدایش، که حالا کمی قوی‌تر شده بود، در فضا پیچید. - یه آرزو داشتم. نگاهش ثابت ماند، مثل میخِ کوبیده شده به هدف. - اسم در کنم. دنیا رو مالِ خودم کنم. لحظه‌ای مکث کرد، انگار داشت کلمات را مزه‌مزه می‌کرد. - هیچ چیزی نمی‌تونه جلوی من بایسته. این جمله، دیگر فقط یک آرزو نبود؛ یک اعلامِ جنگ بود. جذبه‌ی کلامش، نه در قدرتِ بدنی، بلکه در ایمانِ مطلقش به رویای خودش بود. هر کلمه‌اش، مثل ضربه‌ای بود بر دیوارِ بتنیِ. بهادر خان که تا آن لحظه با آرامش گوش می‌داد، حالا لبخندش عمیق‌تر شد. یکی از محافظانش کنترلش را از دست داد و قدمی جلو گذاشت و غرید: - مگه دنیا ماله باباته که ادعای سهم میکنی! بهادر خان نگاهی به نخ سیگار بین انگشتانش انداخت، وقتی دید کیفتی برای کشیدن ندارد، زیر پایش انداخت و با کفش‌سیاه براقش لهش کرد.
  8. پارت_۱ منطقه کردستان «نواحی مرزی سلیمانیه» باد نیمه‌شب، گرد و خاک سردی را روی زمین‌های ترک‌خورده‌ی انبار متروکه می‌کشید. نور چراغ‌های زرد و لرزان سقف، مثل نفس‌های بریده، روی دیوارهای پوسیده بالا و پایین می‌رفت. بوی فلز زنگ‌زده و لاستیک سوخته در هوا موج می‌زد. بوی زنگ‌زدگی و خون خشک‌شده در هوا شناور بود. هوای انبار مثل نفس حیوانی زخمی، گرم و سنگین بود. نور سردِ چراغ سقفی فقط یک دایره‌ی کوچک روی زمین انداخته، و بقیه‌ی فضا در تاریکی فرو رفته بود. از زنجیر آویزانش کرده بودند، درست زیر همان نور زرد. زنجیر از سقف رد شده، به قلابی متصل بود، که هر بار بدنش تکان می‌خورد، صدای آه و زوزن فلز در فضا می‌پیچد: ‌«چرخ‌چرخ‌چرخ… تق!» هر حرکت، هر نفس، با ناله‌ی فلز همراه می‌شد. دست‌ها از مچ با زنجیر بسته و پوست سیاهش پر از رد فلز ؛ خون خشک روی ساعدش مثل رگه‌های زنگ زده می‌ماند. عرق از پیشانی‌اش چکه می‌کرد. در گوشه‌ی تاریک، دونفر ایستاده‌ بودند. لباس‌های چرمی سیاه، و ماسکی روی صورت داشتند. - رئیس گفته... تا نیم ساعت دیگه می‌رسه. صدایش آهسته و کوتاه بود، انگار ترس داشت فضا را بشکند. - مطمئنی خودش می‌خواد این یاغی رو ببینه؟ همان مرد اولی سرش را به نشانه تاکید تکان داد. - میخواد جلوی طوفانی که می‌گفتند با او در نیفته بایسته نشون بده هنوز حاکم منطقه شرقه! یکی از آن‌ها خندید، خنده‌ای سرد، بی‌جان. سعی کرد سرش را بالا بگیرد، اما زنجیر نمی‌گذاشت. هر حرکتش جرقه‌ای از درد از شانه‌ها تا سینه می‌دوید. چشم‌هایش نیمه‌باز بین نور و سایه حرکت می‌کرد. انعکاس نور روی زنجیر مثل شمشیر مرگ بود؛ می‌درخشید، و بعد، می‌مرد. از دور، صدای قدم‌های سنگین آمد. چکمه‌هایی که روی زمین سیمانی طنین انداخته می‌شد. با هر قدمش، مردهایی که در سایه ایستاده بودند، نفس هایشان را در سینه حبس کردند. چند لحظه بعد مردی قدبلند، با پالتوی خاکستری بلند همراه دو نفر جلویشان ایستادند. مرد نخ سیگاری را بین لبانش گذاشت و با فندک ساده روشنش کرد و پک عمیقی به آن زد، دود غلیظش را سمت آن مرد فوت کرد. بعد دست‌هایش را از پشت قلاب کرد، چهره‌اش آرام، خونسرد، اما در چشم‌هایش برق بی‌رحمی خفته بود، برقی که نمی‌درخشید، فقط وجود داشت. مثل نقطه‌ی داغی در میان یخ. همه ساکت شدند. تنها صدای زنجیر بود که در فضا پژواک می‌کرد. چند ثانیه بدون حرف گذشت. بعد با صدای خشک شده گفت: - شنیدم از بچگی میخاستی اسم در کنی؟ چیشد الان غل و زنجیر شده جلوی منی.
  9. 🎀سلام، بعد مدتها خواستم قلمم رو محک بزنم امیدوارم مورد پسند باشه🎀
  10. بسمه تعالی نام رمان: تاج سرخ مریوان نویسنده: ساناز محمدی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: مافیایی، عاشقانه خلاصه: برای زندگی‌اش، ناگزیر به آغوشِ قاتلش پناه برد؛ مردی که سایه‌ی سنگینِ نابودیش بر زندگی‌اش افتاده بود. اما در این نزدیکیِ ممنوعه، چیزی فراتر از ترس و نفرت در هوا موج می‌زد. کششی ناخواسته که گویی راز قدیمی میانِ آن‌ها وجود دارد، رازی که در نگاه‌هایِ گره‌خورده‌شان پنهان شده است. مقدمه: نمی‌دانم سرنوشت چگونه بازی می‌کند. چطور می‌شود که کسی که تمامِ دنیایِ تو را به هم ریخته، حالا تنها کسی باشد که می‌تواند در میانِ این آشوب، تو را آرام کند؟ هر شب، تصویرِ خشم و انتقام در ذهنم تکرار می‌شد، اما وقتی او را دیدم، وقتی او تنها راهِ نجاتم بود… همه چیز تغییر کرد. انگار که تمامِ این سال‌ها، ما را برایِ رسیدن به همین لحظه آماده کرده بود؛ لحظه‌ای که در آن، قاتل و قربانی، در سکوتی پر از حسرت و ناگفته‌ها، به هم نزدیک می‌شوند. و من… من در این نزدیکیِ ممنوعه، چیزی بیش از تنفر یافتم. چیزی که مرا به وحشت می‌انداخت. پی نوشت: این داستان و بعضی مکان هایی که در داستان نام برده شده فقط زاده تخیل نویسنده هست هیچگونه واقعیتی ندارد. «شرکت داده شده در مسابقه انجمن نودهشتیا»
  11. سلام درخواست کاور برای رمانم میخواستم
  12. part 90 -این قانون تیان شان نه ما حتی امپراطور هم نمیتونه دخالت کنه هکتور دلش برایش میسوخت که قرار بود چیزی که مال خودش هست را به او بدهد تا ببرد به کسی که از بچگی آبشان باهم توی یه جوب در نمیاد. یل با سکوت نگاهش کرد و چیزی نگفت منتظر بود تا جرمش را بگویند و از دستشان فرار کند. این بهتر بود تا بماند و دستش بریده شود. میروتاش نزدیکش شد و موج دستش را گرفت و بلند کرد و گفت: -همه شاهد بودیم که این دختر نشان پادشاهی پنگلای را دزدیده بود و من میخوام یه لطفی بهش بکنم… دستش را با خشم بیرون کشید و داد زد: -لطفت رو نمیخوام آدم فروش وزیر سوک با حرص و عصبانیت به پایش زد و دست و پا روی زمین افتاد این دومین بار بود که اینگونه تحقیر میشد! دستش لرزید و نیرویی از دستش بیرون زد که از چشمان میروتاش دور نماند و سریع همان دستش را گرفت و فشرد و گفت: -این دختر را به عنوان برده به پنگلای میبرم. تنش یخ بست و زبانش را بست. این پسر از جانش چه میخواست که بخواهد او را با خودش ببرد. فیلیپ اعتراضانه زبان کرد که میروتاش اجازه اینکار را نداد و در یکجا ایستاد. ملکه با چشمان مرموزانه نگاهی به یل انداخت، میخواست یداند چه چیزی در وجود او بود که اینگونه پسرش و میروتاش دست و پایش را گم کرده اند. پادشاه که از اینکارها حوصله‌اش سررفته بود سریع موافقت کرد و گفت: -هر طور میلت هست انجام بده بعد سمت نوازنده ها چرخید و داد زد: -شروع کنین بنوازین! همان لحظه بود که تمام فضا را گرفت فقط آن لحظه یل واقعا نمیدانست که چه حسی نسبت به میروتاش دارد که هربار نجاتش میداد یا هرکاری میکرد نزدیکش بشود! دلش میخواست متنفر باشد ولی همچین حسی نداشت! آن روز با تمام سختی هایش بعد از تاجگذاری میروتاش برای یل روز طولانی بود و طاقت فرسا! هرچقدر فکر میکرد چطور سوک آن همه طولانی عمر کرده و جسم اینگونه از او متنفرهست مطمئن بود یک ربطی به جسم دارد که بادیدنش آشفته شد. نکاهش به پارچه دستش انداخت که هکتور قبل از رفتنش به داده بود، لبخندی به ساده لوحی‌اش زد و سرش را تکان داد. -به چی میخندی پوفی کشید و سرش را به اطرافش چرخاند که پراز درختای سرسبز بود چرخاند و جوابش را نداد. همان لحظه میروتاش با صدای بلندی از داخل کالسکه گفت: کاروان رو نگه دارین یکی از نگهبانان با اسب سمتش حرکت کرد: - سرورم چیزی شده بی توجه به نگهبان پیاده شد و سمت یل رفت. نگهبان بیچاره از اسب پیاده شد و همراهش راه افتاد در کل وظیفه او مراقبت از او بود وتا جان داشت مثل سپر در مقابلش ایستاده بود.
  13. part 89 یل باچشمان گریان خیره اش شد که امپراطور گفت -تو دخالت نکن پسر -ولی پدر این… وزیر سوک میان حرفش پرید و گفت -عالیجناب بهتره به حرف پرتون گوش بدین وقتی دید از طرف او بخاری بلند نمیشود سرش چشم گرفت. به خودش اعتماد داشت او چیزی برنداشته بود اصلا وقت اینکار را نداشت انقدر بلا به سرش امده بود که اصلا فکر دزدیدن چیزی به ذهنش خطور نمیکرد. نگهبانان نزدیکش شدن تا بگردنش، هیچ وقت این بی احترامی را قبول نمیکرد و بلاخره یک روز انتقامش را خواهد گرفت. بعد از کلی کشتن ناگهان یکدفعه چیزی از جیبش زمین افتاد و میروتاش لبخند خبیثی زد وگفت: -اوناهاش تمام چشم سمت ان مرواریدی رفت که از جیب یل زمین افتاده بود و داشت قل میخورد. وزیر سوک سمت مروارید رفت و خم شد و برداشت. هکتو با تعجب به یل خیره شد و یل با شوک مبهوت شده یکجا ایستاده بود و داشت فکز میکرد کی وقت این را داشت که چیزی بدزده! تا یادش میامد یا خدمتکار بود یا یک رقاص تا حالا وقت این را نداشت که بخواهد از کسی دزدی کند! جطور ممکن هست! یک لحظه چشمانش به مردمک خندان میروتاش افتاد و سمتش یورش برد که هکتور از کمرش گرفت و عقب کشید. -آروم باش دختر -کار اون بوده نه من! فیلیپ سمتش میرود و سیلی محکمی روی صورتش میزند و با خشم می‌غرد: -داری به پادشاه پنگلای بی حرمتی میکنی اینبار به معنای واقعی گریه‌اش گرفته بود و دلش میخواست داد بزند و همه‌اشان تیکه تیکه کند ولی دست و بالش بسته بود نمیتوانست کاری کند. نگاهش که به زیبا افتاد دستانش را مشت کرد و چشم بست. هکتور با خیض به فیلیپ غرید: -به چه دلیلی تو به خدمتکار من اهانت کردی -همانطور که خدمتکتر شما به پادشاه ما اهانت کردـ میروتاش که ازاین وضعیت زیادی راضی نبود و دست عمویش را کشید وگفت: -ما دزد رو پیپا کردیم حالا باید منتظر مجازاتش باشیم یل که میدانست تمام ان اتفاقات تقصیر او بوده است دندان گروچه ای کرد و گفت: -کاری میکنم توانش رو پس بدی ملکه از جایگاهش پایین امد و نزدیک امپراطور ایستاد و گفت: -در قانون تیان شان هرکسی دزدی کنه باید دستش رو قط کنیم ویا طرف مقابل باید فرد را به عنوان برده به مدت یکسال بگیرتش یا حالا مونده جناب میروتاش تصمیم بگیرد. هکتور مداخله کرد: -من این اجازه رو نمیدم مادر
  14. part 88 یل نگاه غیضش را به سوک انداخت و دست گذاشت روی سوزش زخمش حالا متوجه میشد که ان جسم از سوک میترسد و بادیدنش واکنش نشان میدهد مطمئن بود که این دختر با این خاندان ارتباطی دارد ولی چرا مگر این دختر کی بود که تمام انها را میشناخت. هکتور سمتشان پاتند کرد و روبه پدرش کرد و گفت: -این دختر ذو من اوردم قصر خدمتکار مخصوص منه پدر یل با متعجب نگاهش شد وسرش را خم کرد تا داینکه چشمش به یون افتاد و ابروهایش را بالا داد او هم انجا بود کسی که دلیل مرگش و ان جنگ هزاله بود اگر یون دخالت نمیکرد با او مخالف نبود شاید الان همه چیز انطور که او میخواست پیش میرفت .لی وقتی یون درست دست گذاشت نقطه ضعفش و با او مخالفت کرد بقیه قبایل هم به دهان یون نگاه میکردن قبول کردند که مقابل او بیستند. یون نگاه خیره یل را که دید با اخم همیشگی اش به او نگاه میکرد تنها حسی که ان موقع بهش دست داد حس اشنایی یک رفیق در گذشته را به اومیداد و این ضربان قلبش را تند تر میکرد. یل با صدای امپرا طور از جایش بلند شد و به چشمانش خیره شد او اهل گوش دادن به حرف خهای کسی نبود همانطور که در گذشته بود. بنظرش امپراطور زیادی ضعیف میامد کسی که موقع حرف زدن به زبان ان و این نکاه میکند اصلا لایق امپراطوری نبود بخصوص ان امپراطوری که هیچ قدرت خاصی از خودش نداشت -خیلی دلم میخواد بدونم چطور تونستی به هکتور کمک کنی تا کمان رو پیدا کنه نفسش را بیرون فرستاد و با کلافگی به پادشاه نگاه کرد واقعا هیچ جوابی نداشت بگوید اصلا چیزی برای گفتن نداشت چه باید میگفت ؟اینکه کاهن اعظمه هست ان موقع ان جماعتی که درانجا حضئر داشتن تشنه خون او بودن یک لحظه او را ول نمکیردن مکثی کرد و یک چیزی به ذهنش خطور کرد و گفت: -من فقط چیزی رو نشون دادم که بلد بودم -تو تمام راه های ان کوهستان رو بلدی؟ چشم بست و لبش را گزید و چه میگفت چرا مغزش در ان لحظه کار نمیکرد چرا هکتور زبان بسته بود و یاری اش نمیکرد.چیزی نگفت که میروتاش برای اینکه زیادی یل تابلو نکند سریع گفت: مروارید نشانم نیست فیلیپ از جایش پرید و نزدیک میروتاش شد. یعنی چی پسر؟ -نیست عمو خودش را گشت ولی خبری از مروارید نشان نبود. صدای پچ پچ های مهمان ها بلند شد و درگوش‌های هم دیگر حرف میزدن. امپراطور سرش را تکان داد و گفت: -فکرت را به کار بنداز پسر یعنی چی نیست اون نشان برای فرمانداری تو بود. میروناش سریع تغیر رویه داد و سمت یل چرخید و دستش را دراز کرد و گفت: -اون… اون برداشته تمام سرها سمتش چرخیدند و خودش با تعجب نگاهش کرد وگفت: -داری چی میگی اصلا من همچین چیزی ندیدم وزیر سوک به نگهبانا دستور داد تا بگردنش. یل ان موقع دلش میخواست سر میروتاش را به دیوار قصر بکوبد تا بمیرد، دلش میخواست خفه اش کند تا دیگر حرفی نزند. آن موقع انقدر عصبی بود که گریه‌اش گرفته بود مانده بود میان هزار گله گرگ که هیچ رحمی نداشتن. از وزیر سوک متنفر بود همان مردی بود که حتی پدرش هم اورا قبول نمیکرد حالا برایش وزیر شده بود! نگهبانان نزدیکش شدن و میخواستن دست درازی کنند هکتور داد زد: -عقب بی ایستید
  15. part 87 هکتور نفسش را بیرون فوت کرد و لعنتب زیرلب گفت و با خوش رویی جوابش را داد: -کمان از نقشه باستانی که در کتابخانه وجوداشت برداشتم طبق اون نقشه پیدا کردیم به وضوح در کلماتش حقیقت را میتوان حس میکرد و این باعث میشد بزرگان مجلس حرفی برای گفتن نداشته باشن درحالی که فیلیپ زاران سوال در استینش داشت . -میتونیم بپرسیم چطور خط باستانی رو تونستین بخونین دستانش را مشت کرد و نگتاهی به جمعبت مقابلش انداهت تا یل را پیدا کند ولی هیچ اثری از او نبود.از سوال هایی که فیلیپ از او میپرسید فشار اهسته از درون او را میخورد و جواب کاملی نمیتوانست به او بدهد دستش را فشار داد و حرفی که نباید میزد را به زبان اورد: -توسط یه دخترتونستیم ان نقشه را رمز گشایی کنیم صدای ههمهمه مردم سالن بلند که همه اشان تو درتوونامعلوم بود.هرکسی یه نظری داشت و به زبان می اورد .هکتور به چشمان قرمز شده مادرش چشم دوخت که ملکه با تندب از جایش بلند شدو روبه فیلپ کرد وگفت: -حتما جناب فیلیپ خواستار دیدار دختر را دارند. اینبار عالیجناب جوابش را داد: -دختر رو صدا بزنید باید کسی که به ولیعهد کمک کرده را ببینم هکتور به یکی از سربازان دستور داد به مایکل بگوید لارا به انجا بیارند. چندقیقه بعد وزیر سوک روبه فیلیپ کرد و گفت: -میشه بدونم سوالاتی که میپرسین از روی چه حسابی هست فیلیپ خندید و گفت: -بزار رو حساب وفاداری وزیز سوک چشم نازکی کرد و روبه عالیجناب کرد و گفت: -چطوره قبل از امدن ان دختر ما جناب میروتاش را به عنوان رئیس خاندان پنگلای معروفی کنیم عالیجناب دستی روی محاسنش کشید و گفت: -میروتاش رو اینجا نمیبینم فیلیپ به نکنت افتاد و گفت: -الان اینجا بود برای... . همان لحظه بود که مایکل و یل و میروتاش داخل شدند و نگاه ها سمت انها کشیده شد. هرسه با تعجب وبه اطرافشان نگاه کردن. یل به ارامی لب زد: -اینجا چه خبره مایکل جواب داد: -نمیدونم انگار منتظر ما بودن عالیجناب از جایش بلند شد و نزدیکشان شد و روبه روی یل ایستاد -حدس میزنم ان دختر توباشی نه پسرم! -بله عالیجناب یل که از متعجبی اخم هایش درهم شده بود نگاه کوتاهی به هکتور انداخت و سرش را به معنی چیده تکان داد که وزیر سوک سمتشان پاتند کرد و از پشت به پای یل زد تا زانو بزند بعد گفت: -وقتی داری با ولیت حرف میزنی باید سرت پایین باشه یل از حرص و عصبانیت تنها کاری که کرد دستانش را مشت و با چشمان خون نشسته نگاهش کرد حالا به روزی افتاده بود که یک موش کثیف به او دستور میدهد. لعن هکتور قبل از اینکه پاتند کند سمتش میروتاش سریع زانو زد و روبه عالیجناب کرد و گفت -گستاخی من رو ببخشید علحضرت این دختر تازه به قصر اومده ار رسم رسومات قصر خبر نداره امپراطور سرش را تکان داد و روبه وزیر سوک کرد و گفت -بهتره تو دخالت نکنی
  16. part 86 میروتش که تازه هوا به ریه هایش فرستاده بود سرفه ای کرد و سریع گفت : -هیچی! یل با کنجکاوی و متعجب نگاهش کردفکر میکرد الان او را لو میدهد و خودش را برای مبارزه حسابی اماده کرده بود ولی در عوض از او محافظت کرد. این پسر چی میخواد؟ نگاهش را گرفت و روبه مایکل کرد و گفت: -چیشده؟ مایکل سریع خودش را نزدیک میروتاش رساند و پشتش را نوازش کرد و با غیض رو به یل کرد و گفت: -چیکارش کردی نفسش بالا نمیاد رویش را گرفت و سمت در حرکت کرد که میروتاش گفت: -تقصی اون نیست حواس پرتی خودمه که اینجوری شدم دوباره شوکه شد و چذخید و نگاهش کرد، چشمانش یک جورایی گرمی یک حامی رانسبت بهش میداد که برایش قابل باورد نبود. ان دوتیله چشم چقدر محتاج کمک او هست. از اتاق خارج شد. نمیدانست کجای راه مستقیم به بیرون خطم میشد تا نفسی بگیرد و مغزش از هجوم سوالات آرام باشد. میروتاش چگونه هویت او میداند؟ این جسم چه مرتبطی نسبت به سوک دارد؟ میروتاش از او چه میخواهد و هزاران سوال دیگر بی پاسخ که جانش را در می‌آورد. خسته شده بود از این همه ندانم و بلاتکلیفی دلش میخواست آزاد باشد و پرواز کند ولی بهایی هرپروازی را باید میداد این برایش سخت بود. از جایی که امده بود رفت. هکتور بعد از تحویل دادن کمان بزرگان دربار گفت: این کمان رو به پدرم میدهم و نشان بزرگی و قدرتمندی کشور را تایید میکند. بزرگان دربار پچ پچی کردن بعد فیلیپ طبق معموا بادبزنش را باز کرد و سوالی پرسید: -میشه بدونم شما سرورم چگونه کمان را بدست آوردید از اونجایی که من شنیدم کمان هویی واقعا قدرت والایی دارد که بشود پیدایش کرد. هکتور از سوالی که فیلیپ پرسیده بود به وضوح جاخورد نمیدانست چه جوابی بدهد که وزیر سوک که استاد و به حساب می امد سریع پیش دستی کرد و در جواب فیلیپ گفت: -جناب فیلیپ شما دارین ولیعهد رو زیر سوال میبرین یون از حرف سوک اخمی کرد و زیر گوش فیلیپ گفت: -بازم از اون سوالای بی منطقت پرسیدی نگاهش کرد و لبخندی زدو گفت: -ببین چطوربه جون هم میندازمشون -کرم داری فیلیپ اینطوری ملکه رو وادار به دخالت میدی -بنظرم بهتره خودی نشون بده اینطوری ساکت نشستن ترسناکه بعد روکرد به وزیر سوک و با لبخند مخصوص خودش گقت: -جناب سوک بهتره صبر کنیم تا جواب ولیعد رو بشنویم
  17. پارت 25 بالاخره بعد از کلی گشتن، یک چوپ بزرگ ضمختی را پیدا کردند. میروتاش نزدیک سنگ بزرگی که در سمت راست کوه قرار داشت شد و فشار زیادی به تنه‌ی سنگ داد. سنگ شدت بیشتری داخل دریاچه افتاد و ثانیه‌ای طول نکشید که سنگ‌های مستطیلی شکل که رویشان جلبک‌های‌ دریای پوشانده شده بود در مقابلشان تا ته آبشار نمایان شد. میروتاش لبخندی زد و جان با تعجب به آن‌ سنگ‌ها خیره شد. - دنبالم بیا! به خودش آمد و بدون کوچکترین حرفی همراهش راه افتاد. بعد از اینکه از میان آب رد شدند، به در بزرگ چوبی که داخل آبشار قرار داشت رسیدند. درواقع داخل آبشار یک غار بزرگ نموری بود که هیچکس جز میروتاش از آن خبردار نداشت. البته به جز دو نفر که از وجودشان بی‌خبر بود! - اینجا به کجا میرسه؟! - درست داخل آکادمی، جایی که من می‌خوام برم پشت همین‌جا هست. همین که میخواست در بزرگ چوبی که بنظر می‌رسید به خاطر نمدار بودن آنجا کمی مرطوب شده است را باز کند، بازویش‌ توسط جان کشیده. با چشمان گشاد شده نگاهش کرد. جان با متعجب آب دهانش را قورت داد و گفت: - نگو که میخوای بری به کتابخونه‌ی ممنوعه؟! کمی مکث کرد در جوابش فقط سر تکان داد. - مگه اونجا چی داره که بخاطرش خودت رو به آب و آتیش میزنی. گفتنش نه در آن مکان مناسب بود نه راحت می‌توانست به زبان بیاورد. خودش هم از انجام کاری که در ذهنش همانند کرم میلولید تردید داشت ولی بازهم امده بود. - بعدا میفهمی، دنبالم میای یا اینجا منتظرم میمونی! چشمان جان رنگ نگرانی گرفت. تصمیمی که آن لحظه میخواست بگیرد سخت‌‌تر از آزمون ورودی بود که برای داخل شدن به آکادمی قبیله‌ی کونلون ازش گرفته بودند! لبش را به دندان کشید و لعنتی به خودش فرستاد و پشت و پا زد به تمام ترسش و گفت: - گور بابای همه چیز، از اینکه کنارت بمونم خیالم راحت میشه. میروتاش با خنده‌ای که حرص جان را درمی‌اورد و مشتی به بازوی کلفتش زد و گفت: - جبران میکنم. در با صدای وحشتناکی که باعث میشد تمام استخوان‌هایشان بهم سابیده شود و موی تنتشان سیخ شود، باز شد. راه میانبری بود که به اتاق اصلی آکادمی می‌رسید. جایی که تمام جادوگران و شورای مجلس برای صحبت موضوعات مهم، در آنجا جمع می‌شدند و تصمیم‌های‌ اساسی در مورد کشور می‌گرفتند، بود.
  18. پارت24 هر دو نفس عمیقی کشیدند و به صدای دلنشین شرشر‌ آب که تمام فضا را به آغوش کشیده بود گوش سپردند. همه‌ جای اطراف پر بود از چمن‌های بلند و درختان کهنسال که لابه‌لاهایشان شینم‌های یخ زده خودنمایی میکرد. بو و عطر گل‌ها با کمترین فاصله آدم را مدهوش میکرد. و از همه سرمست تر نسیم‌هایی بودند که بوی شکوفه‌ها را در خود جای داده‌ به هر طرفی که می‌وزیدن،چه مشرق و چه مغرب پخش می‌کردند. میروتاش عاشق آن منطقه بود. آن دو کوه درست پشت قبیله‌ی کونلون قرار داشت، که معدود آدم‌هایی از آنجا خبر داشت. چرا که او برای نوشیدن و خوشگذرانی به آن مکان می‌رفت. جان و میروتاش هردو جزوه آن دسته آدم‌هایی بودن که زیادی به این مکان میرفتن و گاهی اوقات داخل دریاچه می‌افتادن و آبتنی میکردن حتی دنیل هم با آن روحیه‌ی سرخستش با آنها همراه میشد. جان بدون اینکه منتظر او باشد خودش را نزدیک آبشار رساند و در بالای سنگ بزرگ ایستاد و داد زد: - بلدی شنا کنی ؟ میروتاش لبخند گنده‌ای زد و همین باعث شد، زخم لبش از هم فاصله بگیرد و ناله‌ی ریزی کند. سریع لبخندش را جمع کرد و دست رویش گذاشت. - قرار نیست شنا کنیم. من یه جای مخفی رو میشناسم که درست ما رو به داخل آکادمی قبیله‌ می‌رسونه! اخم های جان درهم شد. جای مخفی دیگر چه بود؟ اگر وجود داشت چرا او خبر نداشت؟چشمانش را ریز وکرد و به میروتاشی که سعی داشت چوب بزرگی بین سنگ‌ها و چمن‌های ساقه بلند پیدا کند نگاه کرد. - جای مخفی اگر وجود داشت چرا من و دنیل نمیدونیم، یا دنیل می‌دونه و فقط من نمی‌دونم. چشمانش را محکم بست و لبش را گزید. اصلا به این ماجرا فکر نکرده بود که ممکن است این جای مخفی را به جان با دنیل نگفته باشد. خودش را گم و کرد و راست ایستاد و با خنده‌ی مضحکش سرش را خاراند و با لودگی گفت: - خب… راستش… منم تازه فهمیدم نمی‌دونستم همچین جایی هم وجود داره! درواقع دوماه پیش موقع دیدن آن مکان درباره‌ی جای مخفی فهمیده بود، از آنجایی که بیشتر در کارها کنجکاو می‌شد و به همه جا سرک می‌کشید؛ باعث میشد اطلاعاتش از بقیه‌ی هم‌دوران‌هایش بیشتر باشد. جان تک خنده‌ای عصبی کرد و چندباری نفس عمیقی کشید و غرید: - دلم میخواد اینجا خفت کنم، ما چیز مخفی بینمون نداریم ولی تو این رو از ما مخفی کردی؟ - الان بحث مخفی کردن من نیست، باشه عذرمیخوام دیگه تکرار نمیشه حالا بیا یه چوپ بزرگ با ضخامت پیدا کن تا دیر نشده. جان آدمی نبود که زود کوتاه بیاید ولی با آن شرایطی که گیرکرده بودند مجبور شد بعداً پی موضوع را بگیرد.
  19. پارت23 جان که می‌دانست میروتاش تا نخواهد چیزی به کسی نمی‌گوید. برای اینکه از زیر زبانش حرف بکشد دنبالش راه افتاد. با وجود اینکه دلش نمی‌خواست باره دیگر بخاطر او دوباره طعم ضربه‌های شلاق استاد یون را بچشد ولی از طرفی هم دلش نمی‌آمد او را در این راه تنها بگذارد. ناسلامتی برادر و رفیق قسم خورده‌ی هم بودند. دلش راضی نمی‌شد با وضع ناجورش که بخاطر کار احمقانه‌اش بود تنها بگذارد. به آن دو محافظ که همچون مترسک یک جا ایستاده بودند، به طور نامحسوسی دستور داد از دور مراقب‌ شان باشند. میروتاش لعنتی زیر لب فرستاد و با حالت خمیده و ناله کنان سمت جنگل راه افتاد. حس مرطوبی چوب تمام شریان‌های قلبش را باز میکرد و درونش را قلقلک میداد، از بچگی علاقه‌ی خاصی به نرمی و مرطوبی چوب‌ها داشت. برای همین یکی از آن چوپ های مرطوب شده را که بوی هِل میداد را داخل دهانش گذاشت تا شیرینی‌اش بزاق دهانش را که طعم زهر میداد را تغییر دهد. در عالم خودش غرق بود که لحظه‌ای صدای شکستن چوب فضای وهم انگیز جنگل را که حتی صدای کلفت دارکوب هم شنیده نمی‌شد را بر هم زد. ابروهایش را بالا داد به جان خیره شد. -چیه مگه جن دید؟ -نه از اونم وحشتناک‌ترش رو همین الان دارم میبینم. -به نفعته دهنت رو ببندی تا خودم با مشت نبستم. با حالت تسلیمی دستانش را بالا برد و تمسخرانه گفت: -گردن ما از مونازک‌تر اگه میخوای بزنی آزادی. پوفی کشید و با حالت عصبی قدم‌هایش را تندتر گذاشت و چند قدمی از او فاصله گرفت. از اینکه میروتاش تمام ایده و خوشی‌هایش را با کارهای احمقانه‌اش برهم زده بود، حرصش میگرفت. دلش میخواست تا جان دارد بزند تا دلش سیر شود. زیرا که امروز برایش مهمترین و خاصترین روز بود، چون میخواست بعد از ان همه روز کسی را در آنجا ملاقات کند که برای دیدنش لحظه شماری میکرد. -مگه من گفتم دنبالم بیای،خودت اومدی حالا هم اخم می‌کنی، مگه بچه‌ای؟ راست می‌گفت نه می‌توانست میروتاش را تنها بگذارد نه می‌توانست برای دیدن صورت زیبا و نرم بهاری آن فرد بی‌تفاوت باشد. -خفه شو فقط خدا کنه کاری که میخوای انجام بدی الکی نباشه اون موقع روزگارت رو سیاه میکنم. آب دهانش را قورت داد و سرجایش ایستاد. حال جان را درک نمی‌کرد،خودش دنبالش آمده بود و حالا هم برایش خط و نشان می‌کشید! واقعا درک احمق‌ها برایش سخت بود. نزدیک آبشار بزرگی شدند. از بالای دو کوه عظیم کهنسال و آب روانی همانند شاخه‌ی خمیده‌ی درخت پایین می‌آمد و مستقیم به دریاچه‌ی بزرگی که اطرافش پر بود از سنگ‌‌‌ریزه‌ها ریخته میشد.
  20. پارت22 به سختی از جایش بلند شد و با هر تکانی که به بدنش میدان صدای ناله‌ی سوزناکش از درد به گوش می‌رسید. سمت راست صورتش به قرمزی میزد و گوشه‌ی چشمانش زخم کوچکی برداشته بود. نفسش را عمیق بیرون فرستاد و دست توی کمرش گذاشت. یک قدمش مصادف شد صدای آخ جگر سوزش. انگار کمرش بدجور صدمه دیده بود که حتی توان راه رفتن هم نداشت، نفس کشیدن هم کمی برایش سخت شده بود. با فرودشان غردوغبار در هوا چرخید و باعث شد میروتاش سرفه‌ای کند و غرغرکنان چشمانش را ببندد. - نمیشه مثل آدم فرود بیای، اصلا کی گفته بیای پایین،اه گند زدی به همه چیز. جان با یه حرکت زمین پرید و با خشمی که در صدایش موج میزد گفت: - بعضی موقع‌ها به عقلت شک می‌کنم پسر. تک خنده‌ای کرد و با درد چشمانش را مالش داد و گفت: - دیگ‌به‌دیگ میگه روت سیاه. - ببینم داری کدوم قبرستونی میری؟ پوفی کشید و ناله‌ای کرد و در جوابش گفت: - دارم میرم برای خودم قبر بکنم میای؟ جان با تاسف نچ‌نچی کرد و گفت: - مزه نریز چیکار داری که مثل یه حیون شکاری از بالا پایین پریدی، نمیگی دست و پات بشکنه به خدمتکار چوی چی میگفتم؟ با کلافگی هردو دستش را روی کمرش گذاشت با لنگی که میزد از میان آن دو محافظی که انگار چشم و گوششان بسته باشد گذشت و گفت: - دارم میرم از یه چیزی مطمئن باشم، تو هم بیخودی دنبالم راه نیا نمی‌خوام تو هم درگیرش بشی. - از حرفات بوی دردسر میاد،داری چیکار میکنی،کجا میخوای بری؟ -گفتم که می‌خوام برای خودم قبر بکنم، اونم اگه اجازه بدی. جان حرصی سنگ کوچکی را برداشت و زیر پایش انداخت و داد زد: - صبر کن ببینم با این وضع ناجورت داری راه جنگل رو میری. عاصی شده ایستاد و نگاهش کرد. - جون جدتت ولم کن جان به اندازه‌ی کافی کل تنم کوفته هست تو هم میخ نشو تو مغز نداشتم. - خوبه که می‌دونی مغز نداری، با این راهی که تو میری انگار میخوای بری قبیله‌ی کونلون. یکدفعه از آن فاصله‌ی که باهم داشتن لبخند مضحکی زد و با مسخرگی دستانش را بهم کوبید و ادای عمو هامون کسی که نگهبان دروازه‌ی کونلون بود، درآورد گفت: -افرین پسرجان، افرین به هوش و ذکاوتت. با این‌کارش بازهم باعث نشد جان لبخندی بر لب بزند. چرا که هنوز آن ترس و وحشتی که میروتاش برایش موقع پریدن ایجاده کرده بود، در بیخ‌گلویش مانده بود و نبض میزد. - خیلی مسخره‌ای الان تو قبیله جز عمو هامون و دوسه تا از بچه‌ها دیگه کسی نیست، خالیه برای چی میری. از آن فاصله داد زد: -برای همین میرم، چون خالیه! حالا هم بیخیال من شو.
  21. پارت21 می‌توانست برای لحظه‌ای تمام نگرانی‌ها و ترس‌هایش را در یک سبدی بگذارد و خودش را در بلندای آسمان آبی با پرنده‌ها همراه کند. ولی شدنی نبود، خلئی که وجودش را اذیت میکرد همچون زالوی سیاهی خونش را می‌مکید و ذهن و روحش را از درون می‌فشرد و این چیزی بود که میروتاش سال‌ها در قعر درونش نگه داشته بود، و روزبه روز بیشتر به تاریکی فرو می‌رفت. نزدیک چایخانه‌ی لوتوس شدند. تا رسیدن به آنجا ذهنش را درگیر مفلوک ترین موضوعی کرده بود که می‌دانست انجام دادنش چقدر سخت‌تر از فکر کردنش است. در‌ واقع اگر می‌خواست انجامش دهد باید از هفت طلسم جادوگران هشت قبیله عبور می‌کرد. و از یک طرف هم به خصوصیاتش بلد بود اگر چیزی ذهنش را به خودش درگیر میکرد به هر نحوی شده آن کار را یکسره میکرد. چیزی به ذهنش خطور کرد و نگاهی به جان انداخت. وقتی دید متوجهش نیست و تمام حواسش را به آن پایین داده است که موقع رسیدن کسی آنها را در آن وضع نبیند. چرا که می‌دانست که اگر شاگردان کونلون آن‌ها را در آن موقیعت میدید مضحک خاص و عام می‌شدند. آب دهانش را قورت داد و نگاهی به پایین انداخت، ارتفاعش با زمین آنقدری نبود که با پریدنش دست و پایش بشکند، ولی مطمئن بود که تنش کوفته و به طرز وحشتناکی درد می‌کند؛برای همین موقع پریدن تردید کرد و چشمانش را روی هم فشرد. حس اینکه تمام بدنش چگونه از درد ذوق‌ذوق میکند اخم هایش را جمع کرد و محکم کمر آن محافظ زبان بسته را گرفت. به خودش اطمینان خاطر داد که موقع پریدن هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد. دوباره هراسان نگاهی به پایین انداخت و نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست و بدون اینکه اجازه‌ی ترس به دلش راه بدهد خودش را پایین انداخت. صدای داد جان را از آن بالا شنید که هر چه از دهان مبارکش بیرون می‌آمد را به او می‌گفت. - الاغ نفهم داری چه غلطی می‌کنی، مگه عقل تو کلت نیست پسر. بعد با تندی به محافظش دستور داد پایین فرود بیاید. کارش دقیقا دیوانگی محض بود‌. احتمال این را داده بود که موقع خوردن زمین یک‌جایش زخم یا کوفته می‌شود باز هم آن کاری را کرد که بدون عقل و منطق تصمیم گرفته بود.
  22. پارت20 این زن زیادی برایش نگران بود. تا بود همین بود. از وقتی بچه بود تا الان که به قولش برایش مردی شده بود نگرانش بود‌، می‌دانست که اربابش بابقیه فرق دارد، اگر بقیه زخمی می‌شدن سریع‌ بهبود پیدا می‌کردند ولی اربابش همانند مردمان عادی بدنی ضعیفی داشت، آن هم بخاطر نیروی نداشته‌‌اش است. برای همین هر لحظه و هرزمان فکرش پیش میروتاش بود و همانند سپر از او مراقب میکرد، چرا یادگار معشوقه‌ی قدیمی‌اش بود، که هیچ وقت در قلبش جایی نداشت. سخنش را در نطفه خفه کرد و با مهربانی دست روی بازوی گذاشت و گفت: - نترس استاد یون تمام خسارتش رو داده، قرار نیست اتفاقی برام بیفته. - پس کجا دارین میرین؟ جان سریع پیش دستی کرد و گفت: - نگران نباش خدمتکار چوی من مراقبشم، یه دورهمی ساده هست میریم اونجا. انگار با این حرف جان آسوده خیال شده باشد نفس عمیقی کشید جانش بسته بود به جان آن پسر! میروتاش انگار چیزی یادش آمده باشد سریع پرسید: - حالا با چی میریم؟ جان سرفه‌ی الکی کرد و گفت: - بیا بیرون خودت میفهمی! هر سه از راهروی خانه‌ بیرون رفتند. خدمتکار چوی و میروتاش با چشمانی گشاد شده دنبال وسیله‌ای میگشتند که فکر می‌کردن جان همراهش آورده است. بعد از کلی گشتن میروتاش گفت: - خب کجاست اون! جانی دست به صورتش کشید و دستانش را باهم کوبید و دو مرد جوان با قامت بلند و بدنی ورزیده‌ای داشتند از حیاط پشتی داخل حیاط اصلی شدن. خدمتکار چوی که از اصل ماجرا خبردار شد خنده‌ای کرد و برای اینکه بیشتر تابلو نباشد لبانش را بهم دوخت و دست رو دهانش گذاشت، ولی از چشمانش بخاطر خنده‌ی زیاد اشک می‌آمد. میروتاش با تاسف به جانی که خودش را به حواس پرتی زده بود گفت: - با اینا میخوای بریم؟ خجالت نمیکشی؟ ناسلامتی پدرت مباشر دست راست درباره سلطنطیه خودتم شاگرد قبیله‌ی کونلونی؟ هنوز نتوستی شمشیرت رو با نیروی درونیت ادغام کنی؟ - خب که چی، دوست داری نیا خودم میرم، بهتر از اسب سواریه؟ نچ‌نچی کرد‌. - فکر می‌کردم هیچ کس توی تیان‌شان احمق‌تر از من نیست ولی الان به خودم امید پیدا کردم. - از خداتم باشه سریع‌، امن، اطمینان، درضمن خیلی ماهرن، توی سطح عرفانی درجه‌ی سه هستن. میروتاش که از پرویی جان به سطوح آمده بود نفس عمیقی کشید و خطاب به خدمتکار چوی گفت: - امشب نمیام بهتره منتظرم نمونی؟ - مواظب خودتون باشین، زیاده روی هم نکنین ! آن دو مرد با یک حرکت آنی دو انگشتانش را وسط پیشانی اشان قرار دادن و ذره‌ای از نیرویشان را که حاله‌ی آبی رنگ بود به سمت شمشیرشان گرفتن تا با روحشان یکی کنند. بعد همراه آن دو ایستاده سوار شمشیرهایشان شدند. همانند عقاب‌های آزاد در بالای اسمان هوا را درهم می‌شکافتند و با سرعت تمام به جلو حرکت می‌کردند. سرعتشان به قدری زیاد بود که ابرهای پنبه‌ای را همانند پشمک چوبی برهم می‌زدند و از بینشان رد می‌شدند، میروتاش آن لحظه حس و حالی عجیبی داشت، دستانش را بدون هراسی باز کرد و چشمانش را بست و خودش را به شلاق های باد سپرد که به سر و صورتش میخورد.
  23. پارت19 چرا که نه، هیچ غیر ممکنی برای من وجود نداره، تاالان که نداشته پس از این به بعد هم نداره. جان بوی‌ خوش‌ چای سیاهی که بیشتر شبیه بوی گل شبدر هزار رنگ می‌ماند را یک نفس به شش‌هایش فرستاد و چشمانش را بست و جرعه‌ای‌ از آن را نوشید و بعد گفت: - به جای این مزخرفات بلندشو بریم چایخانه‌ی لوتوس که تمام جادوگرا اونجا جمع شدن! سوالی پرسید: - برای چی، چخبر شده؟ جان با تاسف سرش را تکان داد وگفت: - از وقتی دهکده‌ی‌ دهیون برگشتی خودت رو توی خونه حبس کردی معلومه که از چیزی خبرنداری! جاناتان برگشته استاد یون هم بخاطرش مهمونی ترتیب داده. باشنیدن اسم ارشد (یعنی کسی که هم درجه و هم سطح روحانی و هنر‌های رزمی‌اش در بالاترین مقطع قرار دارد) و بزرگرتش که برایش عزیز بود و همدل لبخندی برلبانش زد. حس دلتنگی میکرد، از وقتی یادش می‌آمد هزارسال خودش را از دنیای جادوگران و ماجرای سلطنتی دور کرده بود، تا دنبال معشوقه‌اش که همه می‌گفتند در جنگ سیصد هزار سال پیش کشته شده است می‌گشت، و هر بار هم با چشمانی ناامیدانه و پر غم برمی‌گشت، طوری که لحظه‌ای فرصت پیدا میکرد در تنهایی‌اش غرق میشد و آن موقع هرکسی کنارش می‌رفت آنقدر در بحر خاطراتش با او میشد که‌ متوجه حضور آن فرد نمیشد. - بلندشو دیگه چرا نشستی؟ صدای بلند جان بود که فضای دلنشینش را برهم میزد. وقتی بلند میشد با تعجب پرسید: - دنیل کجاست؟ - موند تا طلسم اتاق مخفی رو تقویت کنه! همراهش راه افتاد و اخم هایش را درهم کرد. اتاق مخفی؟همان‌جایی بود که تمام طلسم‌ها و کتاب‌های ممنوعه در آنجا قرار داشت، رفتن به آنجا سخت‌تر از قبول شدن تو آزمونی بود که برای ثبت‌نام کردن در دربار سلطنتی باید امتحان میدادن. باید تمام رمز و رازهایش را بلد باشی تا بتوانی به آنجا داخل شوی. یک حسی به او می‌گفت اگر می‌خواهد از چیزی که ذهنش را به خودش مشغول کرده خلاص شود باید داخل آن اتاق مخفی میشد، در آنجا به تمام سوال های بی‌جوابش، جوابی پیدا میکرد. لبش را گزید و به فکر فرو رفت. - ارباب جوان! صدای خدمتکار چوی بود که با نگرانی او را صدا میزد. با گنگ سمتش چرخید و به چشمان سیاه خدمتکارش برایش دایه‌ای مهربان‌تر از مادر بود، که پر از نگرانی و دلشوره‌گی بود خیره شد. - چیشده بانو چوی؟ جان سرجایش ایستاد و با کلافگی نگاهی به هردویشان کرد و خطاب به بانو چوی گفت: - چرا هراسونی؟ بانو چوی سینی به دست مقابلشان ایستاد و با بغضی که در گلویش بود لب زد: - چیشده؟ کجا میرین ارباب جوان؟
  24. پارت 18 برای خلاصی از فکروخیال، خودش را به باغ پشتی حیاطش کشانده بود، جایی که قبلاً شکوفه‌های گیلاس قرمزش او را سرمست می‌کرد و حالا او را یاد آن دخترک می‌انداختند. چه برسرش آمده بود؟ یکی از شکوفه‌های اناری‌اش از بین‌ هم‌ پیاله‌هایش جدا شد و روی موهایش افتاد. ان را برداشت و با چشمان ریز شده نگاهش کرد. چیزی که باعث میشد تمام ذهن و افکارش را حتی با نگاه کردن به آن شکوفه‌ی بند انگشتی مشغول کند، آن دو تیله چشم نیلوفری قرمز رنگ بود. هردو دستش را روی شقیقه هایش گذاشت و چشمانش را بست. هرکاری می‌کرد تا ذهنش را آرام کند، ناگهان سوالی درباره‌ی آن دختر ذهنش را مشغول می‌کرد، اینکه او چه کسی بود؟ از همه مهم‌تر چشمانش بود که شبیه سرخی آتش می‌ماند؟ با کلافگی سرش را تکان داد و لعنتی زیر لب گفت. همان لحظه صدای شاکی جان را از پشت سرش شنید: - چرا این‌جا تنها نشستی؟ بدون توجه به حرفش همان‌طور که سرش را می‌خراند به آرامی چیزی که در ذهنش همانند حباب می‌چرخید گفت: - جان، اعتقاد داری یه مرده بعد هزاران سال دوباره زنده بشه؟ چشمانش را ریز کرد و با هیجان نزدیکش شد و مقابلش روی میز چوبی فندقی رنگ که در بعضی گوشه‌هایش خراش‌ دیده می‌شد؛ نشست و لگدی به پایش زد و مرموزانه پرسید: - چرا داری همچین چیزی می‌پرسی؟ دوباره چه غلطی کردی؟ میروتاش همان‌طور که در فکر و خیالش هم‌چون پری در هوا تاب می‌خورد گفت: -یه چیزی خیلی ذهنم رو مشغول کرده. -چیه بگو شاید بتونم کمکت کنم! یک تای ابرویش را بالا انداخت و اندرسهیفانه نگاهش کرد. اگر می‌گفتن در دنیا دو احمق وجود دارد که یکی از آن یکی احمق‌تر است یقیقناً آن یکی همان جان هست که هنوز در هنر‌های رزمی‌ درسطح دوم باقی مانده است. - باور کن اگه من یه درصد از اعتماد به نفس تو رو داشتم قطعا الان به سطح جاودانگی می‌رسیدم. جان که متوجه‌ی کنایه‌اش شده بود با دهن کجی جوابش را داد. -هنوز تق‌ولق میزنی، مونده از نیروهات استفاده کنی! میروتاش که انگار یه حس مضاعف مثبتی به او منتقل شده باشد لبخند پیروزمندانه‌ای زد. - مطمئن باش استاد خودم رو پیدا می‌کنم، کسی‌ رو که بتونه هم بهم هنرهای رزمی رو یاد بده هم مهرموم انرژی‌‌ام رو باز کنه. جان از غیرممکن بودن فکر و خیالش، بلند خندید و برای خودش از چایی سیاه مقابلش ریخت و با مسخره‌گی گفت: - حتما اون استاد،کاهن اعظم یل هست که از خواب هزارساله اش بیدار شده ؟
×
×
  • اضافه کردن...