-
تعداد ارسال ها
129 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط sanli
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
🌺part 3🌺 مرد شنل پوش بیدرنگ دو زانو روی زمین سرد نشست و با نگرانی و اظطراب سریع گفت: -نه ،ایشون به شدت زخمی شده بودن، توان راه رفتن رو نداشتن برای همین… . مرد نماینده ذرهای به حرفهای آن اهمیت نداد و حرفشرا قطع کرد وگفت: -بهانهی خوبیه برای نیومدن، البته اگربخاطر این اتفاق از ما کینه به دل نگیره! عدهای از افراد حرفشان را روی حرف او گذاشتند و تاییدش کردند! مرد ستاره شناس که در جای خودش همچنان ساکت بود و چیزی نمیگفت، از جایش بلند شد و با لحن جبهه گیرانه و با صدای رسایی گفت: - جناب جاناتان تنها کسی بود که برای کشتن کاهن اعظم داوطلب شد، چرا همچین چیزی درموردش میگین؟ جمیعت ناگهان به سکوتی خفناک روی اورد. همان مرد نماینده و با لبخند مرموزی زیر لب طوری صدایش فقط به گوش اطرافیانش برسد گفت: - هیچکس فکرش رو نمیکرد، اصلا تو مغزمون نمیگنجید که یه روز بخواد همچین کاری رو بکنن، اصلا کی میتونه رفیق قسم خوردهاش رو بکشه! ستاره شناس که گوشهای تیزی داشت با شنیدنش ، چشمانش از خشم که همانند شعلهی اتش می ماند؛ خیره اش شد و دندان هایش را روی هم سابید و زیر ل*ب غرید: - اون فقط یه خیانتکار رو کشته جناب فیلیپ، پس مراقب اون چیزی باشین که از دهنتون بیرون میاد! نماینده با خونسردی کامل ابروهایش را بالا انداخت و بادبزنش را ماهرانهترین حالت باز کرد و مشغول باد زدن خودش شد و بعد گفت: -مغز یه کشتی بدون ناخداست که هرکجا باد ببره میره نمیشه جلوش رو گرفت! -شما حکم اون ناخدا رو دارین،پس سعی کنین با بادبان هاتون جلوش رو بگیرین چون ممکنه بهتون صدمه بزنه. مرد برای اینکه از خشم او در امان بماند دستانش را برای تسلیم بلند کرد کمی فاصله گرفت و دیگر چیزی نگفت. خبر مرگش نه تنها به شورای مجلس هشت قبیله، بلکه در تمام دنیا همانند پاهای جنگاوران که باد را درهم میشکنند با سرعت پخش شد. حتی مرگش هم باعث نمیشد مردم از حرف زدن در مورد او دست بردارند. وقتی زنده بود جرئت اینکه اسمش را به زبان بیاورند را نداشتند. حالا با مرگش مردم طوری اسمش را به میان میاوردن که انگار هیچی اهمیتی به او نمیدادند. مرگش از دید بسیاری از مردم نامعقول میآمد. بعضی ها هم با بیتفاوتی از کنارش رد میشدند؛ و توجهی به این موضوع نمیکردن. ولی کسانی معتقد بودن، که کاهن اعظم یِل که توانایی جابهجایی کوهها و دریاها را داشت روزی دوباره سروکلهاش پیدا میشود. برای همین در کوهستان سرخ مینشسدند و روحش را احضار میکردند؛ تا بتوانند راز هزار مخوفش را بدانند، ولی روزها که میگذشت بزرگان تغییر عقیده میدادن و میگفتند: - اینبار دیگر هیچ راه فراری از میان هزاران روح را ندارد، پس قطعا دیگر روحش متلاشی شده است ولی چه کسی از حقیقت ماجرا خبر داشت ؟ *** "سیصد سال بعد" درحالی که لای چشمانش را باز میکرد صدای نازک جیغ مانند کسی که بیشتر شبیه صدای بز میماند را در نزدیکی گوشش شنید. صورتش را جمع کرد، بلافاصله لگد محکمی به پهلویش خورد و از جایش پراند. دوباره آن صدای گوشخراش را با ولت بیشتری شنید: -بلند شو اینارو کوفت کن، خودت رو هم به موش مردگی نزن، زودباش.- 91 پاسخ
-
- 4
-
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
🌺part 2🌺 زمانی که نور مهتاب برصخرهها حریر انداخه بود و سنگ ها کمی برق میزدند؛ نور ذرین های طلایی خورشید روی کریستال های یخ منعکس میشد؛ مرد شنل پوشی با وضع آشفته و هیجان زده بدون اجازه گرفتن داخل رصدخانه شد. موقع باز شدن درسرمای شدیدی فضا را در برگرفت و طولی نکشید بر بازوهایشان چنگ انداخت. مرد ردای سیاه رنگی برتن کرده بود. هرقدمی که به جلو برمیداشت صدای چکمه هایش با شدت بیشتری همانند پتک بر زمین کوبیده میشد. و همین باعث میشد توجه همه روی قامت آن مرد سیاه پوش باشد. چشمان قرمز شدهی مرد شنل پوش از سرمای بیرون سوز داشت، از طرفی دیگر قلبش به شدت در سی*نهاش میکوبید و نمیدانست چگونه آن خبر مهم را باز گو کند. یکی از ریش سفیدان با اوقات تلخی از جایش بلند شد و گفت: -چه خبر شده؟ مرد سرجایش ایستاد و آب دهانش را قورت داد. چشمانش را همانند آسیاب در اطرافش چرخاند و بعد با دستان مشت شده گفت: -کاهن اعظم یل کشته شد! لحظهای سکوت وهم انگیزی تمام فضای استخوان سوز رصد خانه را فرا گرفت. هیچ صدایی به گوش نمیرسید. لحظهای نکشید، زمزمهها همچون موریانه همهجا را احاطه کرد. سوالات کوتاهی که هیچ جوابی نداشتن از یکدیگر میپرسیدند. مرد جوان لاغر اندامی که رادای سفید رنگی برتن داشت و پیش بند نقرهای بر سر بسته بود، و اخم غلیظی بر چهرهی بیروحش داشت و رئیس یکی از هشت قبایل بود، سریع به خودش آمد و زیر لب گفت: -پسحقیقت داشت؟! بعد دستش را محکم فشرد و چشانش را با درد بست. کنار دستیاش نزدیک گوشش زمزمه وار گفت: -یادت نره خودت اول از همه برای کشته شدنش بسیج شده بودی! جوابی نداد و گذاشت تمام احساساتش همچون خاکستر سیاه در گوشهی خاک خوردهی قلبش بماند! همان مرد که به عنوان نماینده از قبیلهی خودش در آنجا حضور داشت و ردای خاکستری رنگ برتن داشت با صدای بلندتر از حضار گفت: -کی تونست محاصره رو بشکنه؟ انگار برای گفتن این حرفش قصد و غرضی داشته باشد، ادا کرد. مرد شنل پوش کمی مکث کرد و گوشت لبش را از داخل به دندان کشید و جواب داد: -جناب جاناتان بودن که تونستن به مدت هشت روز محاصره رو درهم بشکنن! یکی از دیگر ریش سفیدان از جایش بلند شد و با لحن نه چندان دوستانه رو به حضار کرد و گفت: - این نتیجهی مرگ کسیه که بخواد مقابل ما بایسته! مرد دیگری از ریاست قبایل که دوسنگ یشم در داشت و خودش را با آن مشغول میکرد، تک ابرویی بالا انداخت و گفت: -چرا خودش این خبر رو نرسوند؟ مرد خبررسان لحظهای خودش را گم کرد و دست و پایش لرزید. دوباره مرد نماینده با لحن خبیثانه ادامهی حرفش را گرفت: -نکنه بخاطر کشته شدن دوستش مارو مقصر میدونه!- 91 پاسخ
-
- 4
-
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
🌺part1🌺 مقدمه: صدای تنها و پریشان فلوت را گوش بده، درشبهای بی انتها، در عمق ابرها، راست و ناراست هردو اتفاق افتادهاند. پس چطور می توان آن را بعد از بیداری به حساب رویا گذاشت؟ چه طور می توان ستایش ها، سرزنش ها، بردها و باختهای این دنیای فانی را اندازه گرفت؟ خون گرم از تیغه سرد شمشیر می چکد. در ارتفاعات کوهها و در رودخانه های دوردست، صدای زیتر نیز به گوش می رسد. داستان هنوز به انتها نرسیده، ارتباط ما و زمانی که باهم گذراندهایم، خالص و پاک باقی می ماند. همانند آماده کردن سبویی از خوشی و غم زندگی و مرگ برای سوگواری یک انسان. ماه مانند قبل است، پس نیازی به غم نیست. پس چرا با همه سختی ها با قلبی رام نشده مواجه نشویم؟! در حالی که ملودی فلوت را باهم گوش میدهیم؛ در بالای کوه ها و آن طرف دریاها ، بعد از رسیدن به بن بست گم شدهام. راست و ناراست همه در گذشته هستند، پس بیا بعد از بیداری، آنها را به حساب رویا و خاطراتمان بگذاریم! *** دریک چشم برهم زدن اتفاق افتاد. حرکتی در کهکشان ها که وقوع ان باید مدت درازی طول میکشید اما دریک میلیونیم ثانیه رخ داد. در رصد خانهی دانگول، واقع در کوهستان ساج ستاره شناس جوانی مبهوت و شده و چشمانی گرد سرجایش میخکوب شد! چراکه پدیده ای که از درهم شکستن ذرات معلق از سه صورت فلکی تشکیل شده بود منجر به شکل گرفتن ستارهای سیاه اما درخشان شد. ذرات معلق سه صورت فلکی و ان ستارهی درخشان یکدفعه از هم پاشید و سپس با جاذبه ای خارق العاده ای یکدیگر را جذب کردن و درنهایت به صورت اخگری متلاطم در کهکشان به پرواز درآمد. ستاره شناس جوان درحالی که دست و پایش سست شده بود، دوباره به صورت فلکی چشم دوخت. آهی از ته گلویش کشید. با تمام وجودش آرزو میکرد که دیگران شاهد حرکت آن ستاره نباشند. درواقع چنین نیز بود. عدهی قلیلی از بزرگان قبیله در مکتب خانهی دانگول به این ستاره مینگریستند و شاهد سقوط همان ستارهی درخشان بودند. آن لحظه مردجوان چیزی را در صورت فلکی مشاهده میکرد که بیشتر ریش سفیدان قبایل مختلف از درک آن عاجز بودند.- 91 پاسخ
-
- 4
-
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نام رمان: لعن نام نویسنده: ساناز محمدی ژانر رمان: فانتزی، عاشقانه خلاصه: همه چیز از نواخته شدن فلوت شروع شد. زمانی که صدای آهنگینش در دنیا شنیده شد ، سایههای سیاه از دل تاریکی به بیرون راه پیدا کردن. عروسکهایی از جنس آدم که روحشان قربانی تاریکی شده بود، از دل چاه بیرون خزیدن. صدای جیغ کودکان آمیخته با ناله های مردان و شیوع زنان که همهشان قربانی تاریکی شدهان، تمام جهان را پر کرده است. باید فرار کرد! انگار کسی از دل تاریکی بیرون میآید؛ ماندن جایز نیست!
- 91 پاسخ
-
- 5
-
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :