-
تعداد ارسال ها
129 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط sanli
-
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت17 باشنیدن حرفش اخمهایش را درهم و صورتش را جمع کرد. - بیخیال خانوم خپل شدن که خوشگل تر نمیکنه، درضمن به درد اینجا هم نمیخورم پس بزار برم! بانو آنا از لحن کوچه بازاری او خندهاش گرفت و دست به موهای ژولیده و نامرتبش کشید. - چه بلبل زبون! شنیدم بلندی خوب برقصی ببینم رقصت هم مثل زبونت تندوتیزه. تا یادش میآمد جز شمشیر گرفتن و جنگیدن و کشتن کار دیگهای بلد نبود، اینکه رقصش عالی بود یقینا برای این جسم بود وگرنه او کجا و رقصیدن کجا. پوف عمیقی کشید. بانو آنا کمی نزدیکش. همین که بوی بد عرقش آمد سریع دستش را روی بینیاش گذاشت و گفت: - بهتره اول دست به سرو صورتت بزنیم چطوره؟ بعد از بازویش گرفت و میخواست یا خودش بکشاند که از حرص و روی غریضه با عکسالعمل سریعش دستش را گرفت و برعکس چرخید و دستش را پیچاند. نه آنطور که دستش را درد بیاورد ولی طوری که بتواند گوش مالی بدهد کافی بود. بانو آنا که محو حرکات زیبایاش شده بود با هیجان گفت: - خیلی عالی رقصیدی. دهانش از تعجب باز ماند و بادش خالی شد. تمام استعداد هنرهای رزمیاش را با حرفی که زد زیر سوال برد. با تمسخر و غروری که از لحن حرف هایش حسش میشد گفت: - اگه قدرتم رو الان داشتم با حرکاتی که انجام دادم حتما بی دست شده بودی. طولی نکشید گوشش توسط بانو آنا کشیده شد و صدای آخش در آمد. - من چیزی نمیگم ولی بهتره با مشتریهای اینجا مودب باشی فهمیدی! سرش را عقب کشید و دستش را پس زد و با ناله دست روی گوشش گذاشت. ناگهان بغض زیر گلویش چنبره انداخت و چشمانش پر از قطره اشک شد. بانو آنا از کاری که کرده بود پشیمان شد و دست روی درههای موهایش کشید که هرکدام به یک طرف پخش و پلا بودند. - آدمهای قدرتمند زیادی و میان اینجا که بهتره حواست رو جمع کنی . رویش را گرفت و گوشهای تیز کرد. - بهتره بذاری برم،هیچ سودی برات ندارم. - اینکه بری یا بمونی دست من نیست، به جای این حرفا بریم دستی به صورتت بکشیم. چارهای نداشت جز اینکه حرفش را قبول کند و تا زمانی که راهی برای فرار پیدا نکرده است همانجا بماند. *** جسمش در میان انبوهی از درختان شکوفهی گیلاس بود که عطرو بویش با طنازی همراه نسیم خنکی که میوزید بود، و ذهنش فرسنگها دورتر. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت16 یه طرف لبش را با حرص بلند کرد و زیر گفت: - اگه سیصد سال قبل اینطوری با گستاخی با من حرف میزدی مطمئن باش سرت روی سینت بود، مردیکه احمق. مرد با تعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: - چیزی گفتی؟ یل با بیخیالی روی صندلی روغنی نشست و برای اینکه حرصش را در بیاورد با پرویی تمام حرفش را به خودش برگرداند. - لزومی نمیبینم بهت چیزی بگم. دستش را محکم روی صندلی کوباند. بدون اعتنا به صدای وحشتناک صندلی به مقابلش چشم دوخت و باعث شد از خشم دستانش را مشت کند، میخواست دهانش را باز کند تا هر چیزی از دهانش در بیاید بگوید که با صدای زنانهای حرفش را در نطفه خفه کرد. - جناب لی؟ هردو با کنجکاوی سمت صدای نازک و آرام زن چرخیدند. زنی با موی بلند کلاغی که با سادهترین حالت با سنجاق سر یشمی به شکل گل، موهایش را بسته بود. صورتی گرد و چشمانی بادامی داشت، و تنها چیزی که بیشتر به چشم میخورد، مردمک چشمانش بود که همرنگ لباس سبز رنگش بود. لباسی که بر تن کرده بود جزوه آن دسته از لباس های سادهای بود که کمتر در تن دختران یا زنان آنجا دیده میشد. جناب لی لحظهای خودش را گم کرد و بعد سریع از جایش بلند شد و لبخند تنضعی زد و گفت: - بانو آنا ببخشید که متوجه حضورتون نشدم. زنی که آنا نام داشت لبخند ملیحی برلبان نازکش نشاند و دستانش را زیر آستین بلند لباسش روی هم قفل کرد و گفت: - بانو اطلاع دادن کسی رو میارین اینجا. جناب لی سریع با یادآوری دختری که در کنارش ایستاده بود سمتش چرخید و به جلو هلش داد. بانو آنا با نگاه محبت آمیز که بیشتر از روی ترحم بود به سرو وضع دختر مقابلش چشم دوخت. از لحاظ زیبایی چیز کمی از دختران آنجا نداشت. هردو بهم خیره شده بودند، یکی از روی ترحم دیگری با خشم. - این همون دختری هست که بانو گفتن. پدر و مادرش به دلیل بدهی که به فرمانداری داشتن به رئیس فروختن. بانو آنا نفسش را با افسون بیرون فرستاد و با لحن ملامتی گفت: - حیف این دختر نبود که فروخته بشه. جناب لی بدون توجه به حرف تاسف بار زن ادامه داد: - اون روز بانو این دختر رو تو خونهی رئیس دیدن و درخواست کردن که به ازای بدهی به اون بفروشند رییس هم قبول کرد. پس زیرو بم ماجرای دختره این بود. زیر لب نچنچی به حال خانوادهی دختره کرد و تاسف به حالش خودش خورد که گیر همچین جسمی شده است که از خودش هم بیچارهتر بود. ولی دلیل نمیشد که اینجا بماند و سرنوشت جسم را قبول کند. جناب لی دستش را روی کمرش گذاشت و گفت: - بانو آنا اجازهی رفتن به این بندهی حقیر میدین. - البته …. . یل یک لحظه از آستین لباس مرد گرفت و با تندی و هیجان وسط حرف بانو آنا پرید . - حق نداری این دختر بدبخت رو اینجا ول کنی. لباسش را با خشم بیرون کشید و غرید: - بهتره خودت رو اینجا عادت بدی از الان به بعد خونهی جدیدت اینجاست. حقش این نبود که محض باز کردن چشمانش خودش را در فلاکت دیگری ببیند که نه پای پیش دارد نه پای پس! بعد ادای احترام کرد و از جلوی چشمان ناباور یل خارج شد. - پوست استخونی یکم خپل تر بشی خوشگل تر میشی. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت 15 ناگهان مرد چاق از بازویش گرفت با خودش کشاند. از وقتی چشم باز کرده یک لحظه هم نشده بود که مثل گونی به هم دیگر پرتس نکنند! -ولم کن، خودم پا دارم میتونم بیام. -حرف نزن بابتت زیادی پول خرج کردیم پس به نفعته خلاف میلم کاری نکنی وگرنه ایندفعه با دستای خودم خفت میکنم. لعنتی زیر لب گفت و همراهش راه افتاد. اولین پایش را که به پلهی چوبی گذاشت صدای قیژقیژش باعث شد فکر کند پلهها درحال فروپاشی هستند، ولی وقتی به دومین پله پاگذاشت فهمید که این صداها بخاطر چوبی بودنشان هست. پوفی کشید و با دستان بسته شده از پلهها بالا رفت. بعد گذر از ده پله نفسش به شماره افتاده بود و جایی برای نشستن میگشت. سالن طویلی بودکه سمت چپش پر بود از اتاقکها که برای مهمانها و یا مسافرانی که از راه طولانی برای ماندن اجاره میکردند. منظرهای که بنظرش جالب میامد آن نردههای بلند چوب سوختهای بود که به ستونهای استوانهای نصب شده بودند. و نمای شلوغی پایین که از هر گوشه کناریاشان پر بود از میز و صندلی،دیده میشد. پردههای زیادی به رنگ قرمز و نارنجی در دور اطراف نردهها قرار داشت و باعث میشد فضای آنجا به قرمزی دریاچه دربیاید. -هی دختر از کنارم جم نخور، سعی هم نکن به فرار فکر کنی. سمتش چرخید و سرش را مطیعانه تکان داد که مرد با حالت بدی گفت: -دومتر زبون داری از اون کار بکش نه نیم کیلو از سرت! چقدر دلش میخواست الان کاری کند از حرفی که به زبان آورده پشیمان شود، ولی نمیشد روزگار دست و پایش را بسته بود، دیگر همان آدم قبلی نبود! همراه مرد چاق داخل اتاق بزرگی که در بین اتاقکهای کوچکی قرار داشت شد. داخل اتاق به ان بزرگی یک حیاط کوچک وسادهای که دور تا دور آن دیوارهای کوتاه و پهن سنگی سفید فراگرفته بود قرار داشت. در کنار دیوار جنوبیاش، درخت بزرگ آلویی قرارداشت که شاخههایش روبه حیاط خم شده بود و برگهای زرد و قهوهی رنگش درهمه جای حیاط پخش شده بودند. اطراف حیاط و اتاق را طناب های قرمز و سفید رنگ نازکی فراگرفته که روی هرکدام ازآنها تعداد زیادی زنگولهی کوچک طلایی به چشم میخورد. با هروزش باد، صدای جیرینگجیرینگ زنگولهها فضای دلانگیز و گرمی در اتاق ایجاد میکرد. مرد چاق با دیدن میز و صندلی چوبی که به رنگ فندقی بود و در گوشهی اتاق قرار داشت سمتش رفت و او راهم دنبال خودش کشاند. -بشین. - اینجا منتظر کسی هستیم؟ با اخم درهم شده ازبالا به پایینش با تنفر و چندشی نگاهش کرد و گفت : -لزومی نمیبینم بهت چیزی بگم. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت 14 مرد چاق با چندشی به سر افرادش داد زد. -بلندش کنین نفله رو، احمق بلد نیست حتی راهم بره ولی خوب بلده فرار کنه . بی توجه به حرفش با کمک آن دو مرد که تا الان چهار چشمی مراقبش بودند بلند شد. به تابلوی برزگ گیسانگ که نوشته بود لوتوس نگاه کرد. در ذهنش با خودش گفت : -چرا باید همچین جایی فروخته بشه، نکنه این دختره بخاطر این دست به همچین کاری زده؟ولی هر طور که فکر میکنم این چیزی نیست که بخواد بخاطرش خودش رو فدا کنه، یاید یه دلیل قانع کنندهای وجود داشته باشه. این چایخانهی مجلل نیز مراسم خاص خودش را تدارک میدید. بهترین شیرینیها و نوشیدنیهای شهر را میشد در آنجا با معقولترین قیمتها پیدا کرد. همین که داخل شدن تجمع زیادی از همهجور آدم بود ،چهپولدار، چه فقیر و چه پیر و جوان و… یک محفلگرم از آدمها با شکلها و لباسهای مختلف که از هر دری سخن میگفتند و صدای خندهی بلندشان حتی به بیرون هم میرسید. داخل حتی از بیرون هم شلوغتر بود. پیشخدمتان چایخانه بدون اینکه لحظهی بنشینند، از میزی به میز دیگر میرفتند و همینطور سفارش میگرفتند. عطر دلانگیز چایهلو و آلو همه جا را دربرگرفته بود و سر مستش کرده بود . اما ازهمه بیشتر این صدای دلنشین گیتاری بود که پسر جوان آن را مینوازید، و همه را محوزیبایی و آرامش موسیقی دلنشینش کرده بود. دختر زیبای رقاصی با یک جامهی ابریشمی قرمز مزین به سکههای فلزی طلاییرنگ، چنان با آواز گیتار میرقصید که با هرحرکت دستان و پاهایش صدای جیرینگجیرینگ سکههای روی لباسش برمیخواست. گویی که شکر در آب حل کنی، این جیرینگ جیرینگ با ریتمخاصی حل در آهنگ زیبای موسیقی شده بود و هارمونی زیبایی را ایجاد کرده بود. حرکات دختر رقاص به مانند آهوی خرامانی بود که در دشت بازی میکرد و از روی گلها میجهید. توری قرمز رنگ نازکی بر روی صورتش کشیده و فقط چشمان آبی رنگش قابل دید بود، اما همان چشمان کشیدهی خمار برای دلبری کردن کافی بود. آهنگ به اوج خود رسید. نه تنها ضربآهنگ، بلکه ضرب حرکات دستان و پاهای دختر رقاص هم با هر ضربآهنگ سرعت و شدت بیشتری پیدا مکرد و مدام تند و تندتر شد. همه محو تماشای حرکات بینقض و زیبای او شده بودند که با آن لباس قرمزگونش همچون شعلهی آتش فروزانی به نظر میرسید که با هر وزش باد به سمتی خم میشد و یکدم آرام نمیگرفت. برای چند لحظهی در چایخانه جز صدای آهنگ گیتار ضرب پاهای دختر رقاص روی سنچوبی واقع در طبقهی اول و جیرینگجیرینگ سکههای روی لباسش، صدای دیگری به گوش نمیرسید. دختر رقاص بدون اینکه لحظهی تعلل کند همینطور میرقصید و میرقصید تا اینکه بالاخره آهنگ به اتمام رسید. دختر رقاص تور نازکی که بر بهروی صورتش بود را به سرعت از روی صورتش کشید و به زمین انداخت و سپس نفس زنان به نقطهی نامعلوم نگاه کرد. همه محو تماشای این زیبای افسونگر که صورت زیبایش همچون هلال ماه میدرخشید شدند. حیرت انگیز بود، نفس همه را در سینه حبس کرده بود، شباهت زیادی به الههها داشت نه شاید یکی از آنها بود. یکدفعه چنان موج تشویق در بین مردم بلند شد که یک لحظه سرش گیج رفت. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت13 لبخند تلخی زد و تا رسیدن به عمارت فرماندار چیزی نگفت. *** با تکان خوردن قایق یکدفعه سرش با شدت بیشتری به تخته چوبی بزرگی خورد و چشم بندش از صورتش پایین افتاد . از درد سروگردن خشک شدهاش را به آرامی بلند کرد و کش و قوسی به خودش داد. برای عادت کردن چشمانش به روشنایی چندباری پلک زد و با گنگی به اطرافش نگاه کرد. میدان شهر شلوغ بود. مردمانی بودن روبهروی دکهی پیرمرد فالگیری به صف ایستاده بودند تا از او طلسمهای شانس و چند طلسم دیگر بخرند. دختری دنبال طلسمی برای پیداکردن هرچه زودتر نیمهی گمشدهاش میگشت یا مردکشاورزی بود که برای به بارآمدن محصولاتش و سود بسیار از آن، طلسم خوششانسی میخواست. کنار دکهی زن کیک ماه فروش که عطر کیکهایش همه جا را پر کرده بود، جمعیت زیادی قرار داشت. یکدفعه باد شکمش بلند و دستش را رویش گذاشت، این جسم زیادی ضعیف بود و بیشتر گرسنهاش میشد . صدای خندهی بچهها را شنید که به شیرینکاری پسر دلقک جوان نگاه میکردند.گاه دلقک شعبده بازی میکرد و با آتش و آب کارهای حیرتآوری انجام میداد که باعث تعجب بچهها میشد. هر کسی به هر چیزی مشغول بودن و سر مردم را با آنها گرم میکردند. ناگهان چشمش به آن پلی بزرگی که از میدان شهر رد میشد خورد. همان لحظه در ذهنش چیزی زنگ خورد. «- آخر سر با اینکارات سرمون رو به باد میدی؟ خندهی مستانهای سر داد وگفت: -تا من رو داری نگران چیزی نباش. الک با عصبانیت ضربهای آرامی به پیشانیاش زد. -وقتی تو رو دارم بیشتر نگران میشم . بیخیال حرف الک شد و نوشیدنیهایش را بالا آورد و بوسهای به بطری یشمیاش زد. -عاشق نوشیدنی شبنم یخیام، تو چی الک؟ چی دوست داری؟ الک روی همان پل، مقابلش ایستاد و دستانش را از پشت قلاب کرد و نگاهی به دریاچهی سرخ کرد و گفت: -منم عاشق بوی شکوفهی هلوام چیزیه که همهجا میشه پیداش کرد ولی خاص بودنش چیزیه که هرکسی نمیتونه درکش کنه. لبخندی به رویش زد و فاصلهاشان را پر کرد و یکی از بطری ها را روبه رویش گرفت و باخندههای شیرینش که الک با نگاه کردن به لبخندش جان میداد گفت: -بیا اینم برای توعه، الان نخور بذار بریم کوهستان دل اونجا با صدای آرامش بخش شلپشلپ آبشار، وجیرجیرکها با لذت بنوشیم چطوره؟» هنوز صدای خندههایشان مثل زنگوله در سرش زنگ میخورد و تمام روزهای خوبشان را برایش تداعی میکرد. چقدر دلش برای بودن با الک تنگ شده بود. نفسش را با آه بیرون فرستاد. به خودش که آمد قایق را در گیسانگ خانهی ( جایی که زنان و دختران طبقهی پایین اجتماعی را به عنوان برده با خدمتکار به آنجا میبردند) مشهور شهر، لوتوس نگه داشتند. درست حدس میزد او را به عنوان برده به گیسانگ خانه در پایتخت فروخته بودند. -یالا راه بیفت معطل نکن! همین که از جایش بلند شد تا از داخل قایق بیرون بپرد که ناگهان پایش به زیر دامنش گره خورد و با مخ روی زمین افتاد و تمام لباس هایش گلی شد. صورت سمت چپش با برخورد با زمین درد گرفت و نفسش را حبس کرد. یعنی تا این حد بدنش هیچ قدرت عضلانی نداشت؟ نالهای کرد و چشمانش را با درماندگی بست،توی این دنیای خاکی آدمی به ضعیفی و ناتوانی او پیدا نمیشد. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت12 دیگر کارش تمام بود و تقلا کردنش هم بیفایده. الان در موقعیتی قرار داشت که نه میتوانست از نیرویش استفاده کند نه اینجا را به خوبی میشناخت که فرار کند. هر سه دوباره به آن مرد که با خونسردی تمام همانند مترسک در جایش ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد ادای احترام کردند و به زور آن را باخودشان بردند. در آخرین لحظه سرش را برگرداند و با بغضی که در چشمانش جمع شده بود و حالتهای قطره در مردمکش نمایان بود به عقب نگاه کرد. دید که آن مرد همچنان در سرجایش ایستاده و با خونسردی نگاهش میکند. با چشمانش التماس میکرد جانش را نجات دهد ولی بعید میدانست آن مرد احمق بفهمد. *** - هی میروتاش اینجا چیکار میکنی، چند ساعته دنبالت میگردم. با صدای دنیل به خودش آمد و نفس عمیقی کشید و سمتش چرخید. - چیشده تو فکر بودی؟ یکدفعه مثل احمقا ابرویی بالا انداخت و فاصلهی بینشان را پر کرد. دنیل ترسیده از رفتارش قدمی به عقب رفت و با هیجان گفت: -داری چیکار میکنی . دوباره نزدیکش شد و گفت: -سرجات وایسا میخوام به چیزی رو امتحان کنم. با تردید ایستاد و چشمانش را گرد کرد. میروتاش با دقت به مردمک چشمان سیاه دنیل خیره شد وقتی دید هیچ واکنشی نشان نمیدهد دستش را کشید و سمت نور خورشید ایستادن و دوباره به چشمانش خیره شد. وقتی دوباره نتوانست چیزی را در چشمانش ببیند پوفی کشید و دستش را روی قلب دنیل گذاشت و چشمانش را بست . با عصبانیت و کلافگی دستش را پس زد و نفسش را بیرون فرستاد و گفت: -چت شده چرا ادای خنگهارو در میاری؟ سوالی نگاهش کرد و دستش را روی چانهاش گذاشت و در جوابش گفت: -چطوری یکدفعه چشماش قرمز شدن؟ حالت عجیبی داشت نمیدونم اون چی بود . - از وقتی کوهستان هشت تپه برگشتی کلا مغزت تاب برداشته، بیا بریم. با یادآوری کوهستان هشت تپه خندید و گفت: - جای آرامش بخشی بود ولی استادش آدم باحالی نبود با اینکه برام سخت نمیگرفت اما باهاش حال نمیکردم. استاد باید جنم داشته باشه که این پیر خرفت نداشت. دنیل با تاسف سری تکون داد و گفت: - برای همین نتونستی کلبهی استادت رو روسرش خراب کنی نه؟ دوباره خندید. - به من چه وقتی تیرندازیش اونقدرا خوب نبود. - پس اون من بودم که سر هدف رو برعکس گذاشتم و مستقیم تیر به کلبه خورد و از هم پاشید. - بنظرم خوبم شد،دچون اون کلبه از نظر استحکامی ضعیف بود با این حال یه روزی توی سرش آوار میشد . دنیل نچ نچی کرد وگفت: -این۳۹مین استادت بود که اخراجت کرد با این حال بازم خوشحالی، استا یون امروز صبح خیلی از دستت شاکی بود، استاد شیائو درخواست جلسهی شورا داده بود تا خسارت کلبهاش را از استاد بگیره، نمیشه دنبال دردسر نگردی و همینی که هستی رو قبول کنی ؟ اخم هایش ناخودآگاه درهم شد و دستانش مشت شدن. -از ۱۸سالگی تا الان تنها حس که دارم پوچه، انگار از درون چیزی رو کم دارم ،هیچ کدام از استادا نتونستن این خلع رو از وجودم پاک کنن. دنیل دست روی شانههای پهن بهترین رفیقش گذاشت و برای دلداری شانههایش را فشرد و گفت: -هیچ کدام از اینا تقصیر تو نیست پس حق نداری خودت رو مقصر بدونی! -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت11 به وضوح میتوانست حس کند که از درون چقدر عذاب میکشد و این مربوط میشد به مهر شدهی هستهی طلایی درونیاش، و تنها چیزی که بیشتر از همه در زندگیاش اذیتش میکرد همان نداشتن قدرت جادوییاش بود! اینبار او بود که با تمسخر ابرویی بالا انداخت و از نوک پا تا فرق سرش نگاه کرد و گفت: -با وجود نداشتن قدرت جادویی چطور به خودت اجازه میدی شمشیر تو دستت بگیری؟ اخم های مرد درهم شد و با چشمان ریز شده به به دختر روبهرویش چشم دوخت. به جای اینکه از حرف های دخترک خشمگین شود، برعکس از گستاخیاش خوشش آمد و فاصلهی بینشان را با قدمهایش پر کرد درست در روبهروی دخترک ایستاد. همان لحظه بود که نورخورشید از غرب عمارت به شرق رسید و درست جایی که آن دو ایستاده بودن ایستاد و ذرینهای طلاییاش را همانند، شاخکهای برگ هلو به صورت یل انداخت و مردمک چشمانش هم چون شکوفهی قرمز نیلوفری درخشید. مرد با دیدن چشمانش ابروهای درهم شدهاش را باز کرد و مات و مبهوت شده به چشمان کهکشانی شدهی دخترک خیره شد. یل از این همه نزدیکی مرد حس خفگی بهش دست داد و قدمی به عقب رفت و سرفهی الکی کرد . وقتی صدای یکی از آن مردان را شنید سریع گفت: -کمکم کن منم …. منم… . با درماندگی نگاهی به قلب آن مرد عین تخم مرغه بسته میماند انداخت و لعنتی زیر لب گفت لب گزید. -اگه کمکت کنم تو چیکار میکنی ؟ نمیدانست گفتن آن حرفی که مثل آسیاب شده در زبانش میچرخید درست است یا نه؟ اما آن لحظه تنها حرفی بود که میتوانست جانش را نجات دهد ولی برای گفتنش تردید داشت. اصلا نمیدانست با گفتنش بازهم کمکش میکند یا نه؟ با تردید لبش را به دندان کشید و به چشمان عقابی مرد نگاه کرد و گفت: -منم کمکت میکنم انرژی مهر موم شدهات رو باز کنی؟ دیدن چشمان قرمز رنگ دخترک آنقدر برایش شوک کننده بود که شنیدن حرف دومش کلا خشکش بزند. این دختر ناشناس در عرض بیست ثانیه تمام باور هایش را برهم زد. چی در وجود آن دختر بود که دلش میخواست هم کمکش کند هم از طرفی او را به آن سه مردی که در سه قدمیشان ایستادهان تحویل بدهد؟ توی این و بیست سال کسی نتوانسته بود انرژی مهر شدهاش را باز کند ولی این دختر همان لحظه وعدهی باز کردن انرژیاش را داده بود، همان چیزی را میخواست که در این چندسال خودش را به آب و آتیش زده بود! -اوناهاش اونجاس بگیرینش تا در نرفته؟ یل با ناامیدی و تنفری که در چشمانش موج میزد به تخته سینهی مرد کوبید و داد زد. -خواهش میکنم نذار منو ببرن بهت قول میدم کمکت کنم، مطمئن باش. وقتی دید مرد مقابلش هنوز در تردید حرف هایش است سرش را با تاسف تکان داد . دیگر هیچ راه فراری نداشت و تنها ذرهی امیدی به آن مرد داشت که حرفش را قبول کند و به او کمک کند، با سر رسیدن آنها پر کشید. دوتا از مردان با دیدن آن مرد قرمز پوش احترام گذاشتن و از بازویش محکم گرفتند. هنوز چشمانش به آن مردی بود که به راحتی بعد از آن همه التماس هیچ کمکی به او نکرد. چه انتظاری از آدما داشت ؟ او که در زندگی قبلیش هر چه ضربه خورده بود از انسان های ضعیف تر از خودش بود پسه توقع داشت به او کمک کنن، بلکه سودی برایشان داشته باشد! یکی از همان مردان طنابی از داخل جیبش در آورد و روی دهانش بست و گفت: -برای اطمینان کاریه پس دختر خوبی باش و دنبالمون بیا! -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت10 با بلند شدن صدای یکی خدمتکارا دامن بلندش را در دست گرفت و چشم بسته سمت راست دوید. بعد از آن همه راه دویدن، نفسش بالا نمیآمد. وقتی دیوار بزرگ آجری را در مقابلش دید سرجایش خشکش زد، بن بست بود. به شانسش لعنتی زیر لب گفت و دستش را روی سینش گذاشت. بخاطر سریع دویدنش و جسم ضعیفی که داشت کم مانده بود پس بیفتد. قفسهی سینهاش بخاطر دویدن درد میکرد و رودهاش بهم میپیچید وجای دیگری هم نمیشناخت که برود. هر لحظه صداهای آن سه مرد نزدیکتر میشد و ضربههای قلب او هم بیشتر. ارتفاع دیوارهها آنقدر بلند نبودن که نتواند از آن بپرد البته با قدرت بدنی خودش! اگر آنها را باهم مقایسه میکرد میتوانست با یک پرش از دیوار بالا بپرد، چراکه کار همیشگیاش در گذشته این بود ، ولی با این جسم ضعیف حتی فکر اینکه پایش را بلند کند هم عذاب آور بود. ولی بنظرش امتحان کردنش هم ضرری نداشت. برای همین با آرامی خودش را سمت دیوار کشاند، از آجرهایش گرفت و به زور یک پایش را بلند کرد، میخواست خودش را به آنطرف دیوار بکشاند که صدای مردانهای متوقفش کرد. -داری چیکار میکنی ؟ سرش را با ناله بلند کرد. با دیدن مردیکه ردای بلند قرمز رنگی برتن کرده است. و موهای بلندش را مثل آبشار از بالا بسته و به هر دو طرفش پخش شده و دست به سینه با حالت متفکرانه نگاهش میکند، خودش را یکدفعه گم کرد و با دستپاچگی از روی آجرهای دیوار با مخ روی زمین افتاد و آخش بلند شد . مرد با چشمان گرد شده تک خندهای کرد و یک قدم نزدیکش شد. -چیکار کردی که میخوای فرار کنی، موش کثیف؟ دندانهایش را روی هم سابید و از جایش بلند شد و مقابلش ایستاد. بیاهمیت به درد پایش که تا استخوانهایش میرسید، انگشت اشاره اش را سمتش گرفت و تا میخواست تمام دق و دلی هایش را از سر آن مرد دربیاورد که دوباره صداهای آن سه مرد را با فاصلهی کمی شنید و جبههاش را تغییر داد و با التماس گفت: -خواهش میکنم کمکم کن از اینجا فرار کنم ، منم فراموش میکنم چی گفتی بهم . مرد با اخم های درهم شده از تعجب قدمی عقب رفت و گفت: -چرا داری فرار میکنی، مگه چیکار کردی ؟ عاصی شده گفت: -چرا اصرار داری باید کاری کرده باشم. -پس چرا فرار میکنی؟ هر لحظه که آنها نزدیک میشدن اظطرابش بیشتر میشد. -توضیحش مفصله کمکم کن بعداً میگم. دستش را با التماس گرفت . -خواهش میکنم. -یه دلیل قانع کننده برام بیار تا کمکت کنم. با تعجب خیرهاش شد. چه دلیلی برای کمک کردن داشت؟مگر کمک کردن دلیل هم میخواست؟ از وقتی توسط آدمهای ضعیف تر از خودش کشته شده بود و بعد از آن متولد شدن دوباره اش به عنوان برده، و این مکافاتی که گریبان گیرش شده بود ،ذرهای باعث نمیشد حس کند تولد دوبارهاش خوش یمن است . ناگهان با نزدیکیاش به آن مرد که یک سرو گردن از او بزرگتر بود و شانههای کلفت و ورزیدهای داشت، منبع انرژی قوی که مثل یک حالهی زرد رنگ دور آن مرد حس کرد، ولی انگار چیزی سد آن انرژی شده بود. برای اطمینان سریع کف دست راستش را محکم روی سمت چپ سینه اش گذاشت و چشمانش را بست. مرد با کنجکاوی به رفتارش که بنظرش دختر عجیبی میآمد نگاه کرد. آن انرژی، درون هستهی طلاییاش (یک نوع قدرت ماورایی هست که از بدو تولد در بدن جادوگران قرار میگرد که با تمرین و مراقبه زیاد باعث قدرتمند شدن و در سطح بالایی از جادو قرار میگرد.) مهرشده بود. یک چیز خیلی قوی درون قلبش بود که هرچه بیشتر به بهرش میرفت انرژیخودش از درون تحلیل میشد. یک لحظه انگار چیزی پسش بزند دستش را به عقب پرت کرد و خودش هم قدمی عقب رفت. یک چیز درباره ی آن مرد عجیب بود! -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت 9 هر سه خدمه از بازویش گرفتند و به زور از اتاق بیرون کشاندند. با تابش نور خورشید بعد از مدتها ماندن در تاریکی چشمانش را سریع بست. ولی محض شنیدن صدای شلوغی از شرق عمارت گوشهایش تیز شد. باید از دستشان فرار میکرد، اینگونه راهی برای نجاتش پیدا میکرد. با این وجود اگر با آنها از اینجا میرفت هیچ وقت فرصت فهمیدن خواستهی این جسم را پیدا نمیکرد. لبش را گزید و همین که میخواست با هنرهای رزمیاش کارشان را یکسره کند دست و پایش سست شد و نتوانست. عاصی شده سرش را تکان داد و پوف عمیقی کشید متوجه شد که این بدن جز انرژی درونی، هیچ قدرت بدنی ندارد. چرا باید گیر همچین بدن ضعیفی میافتاد؟ باید با ترفندهای دخترانه از دستشان فرار میکرد. در دلش نفس عمیقی کشید و از یک شمرد و یکدفعه دست یکی از آن خدمهها را محکم گاز گرفت. داد مرد بلند شد و سریع لگدی به پای آن یکی زد، هردو از درد بهم پیچدند. وقتی فرصت خٓلاصی پیدا کرد لحظهای تعامل نکرد و دامن بلندش را در دست گرفت و سمت شرق عمارت دوید. صداهای داد و بیداد مردان را پشت میشنید ولی بدون توجه به آنها همانند توله سگی میدوید. وقتی به تالار شرق عمارت رسید، با دیدن منظرهی زیبای تالار که با سنگهای مرمرپوشیده بود و نقش و نگارزیبایی رویشان حک کرده بودند دهانش از تعجب باز ماند.دیدن ان آن سنگهای ذرین و طلایی برای بار اول هوش از سرش پرانده بود. نفسش را به شدت بیرون فرستاد و قفسه ی سینهاش با تندی نفسهایش بالا و پایین میشد خودش را در بین جمعیتی که گرد هم در آمده بودن انداخت. همهمه های زیادی در بینشان بود، همهاشان نامعلوم و تودرتو. ولی حدس زده بود که برای دیدن جادوگران قبیلهی کونلون اینجا جمع شده باشند. بنظرش انجا عمارت فرماندار یا بزرگ مقام این جزیره بود. اینکه صاحب این جسم توی این خانه چیکار میکرد را باید از یک جایی میفهمید! بین آن همه جمعیت و تالار بزرگی که به ان شکل ندیده بود داشت با چشمان هراسانش در خروجی میگشت، همین که گذرش از دروازهی شرق عمارت خورد، سه مرد جوان با رداهای بلند و که هرکدامشان به رنگ مختلفی بود شمشیر بدست باقامتهای بلند، بدنهای ورزیده و که نشانگر قدرت رزمیاشان بود داخل حیاط شرقی شدند، از چهرههایشان غرور تکبر را میشد حس کرد. این هم از خصلت قبیلهی کونلون بود که شاگردانش را طوری بار میآورد که هیچکس از شاگردان هشت قبیلهی دیگر توان مبارزه با آنها را نداشته باشد. حتی عضو شدن در آن قبیله خیلی سختر از بقیه قبایلها بود. آنها هم از نسلهای جوان خاندان گونجو به حساب میآمدند.پوزخند تلخی به خودش زد و با چشمانش آنها را دنبال کرد. هیچ وقت در زندگی گذشتهاش زمانی که همراه برادرش الک به عنوان شاگرد قبیلهی کونلون پذیرفته شده بود را از یاد نمیبرد. اوهم آنجا بود، چقدر گستاخانه و با اعتماد به نفس او را برای مبارزه طلبیده بود! نفسش را بیرون فرستاد و با صدای داد آن مرد چاقی که به زور نفسش بالا میآمد و با حرص از آن سه مرد خنگتر از خودش که لای جرز دیوار هم نمیخوردند را که شنید، رادارهایش شروع به کار کردن و سریع بدون اینکه توجهی به کنار دستیاش بکند تنهای به او زد و از دروازه شرقی خارج شد. بعد از چند صباحی دویدن بین دوراهی طویلی در حیاط بزرگ پشتی باغ قرار گرفت. هر لحظه صداهایشان از پشت نزدیک میشد و نمیتوانست بین آن دو راه انتخابی کند . -اوناهاش اونجاس . -
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
part85 چرا هردفعه اتافقی برایش می افتاد او پیدایش میکرد؟ چرا هربار نگران حال او بود ؟چرا اصلا این پسر دنبال او هست و هرکجا میرود انجا حضور دارد؟ -مثل مرده ها افتاده بودی زمین نجاتت دادم این دومین باره که پیدات میکنم پوزخندی زد و گفت : -نترس ادم مردن نیستم میروتاش به ارامی نزدیکش شد و نگاهی بهش انداخت. اصلا باور نمیکرد که بعد گذشت چندماه اخرسر کنار کسی نشسته باشد که یک ملت از او میرتسند ولی هیچ ترسی نداشت انطور که در کتاب ها توصیفش میکردن نبود مثل دخترای دیگر میمیاند و ظریف و نحیفتر از انها بود صورتش گرد و موهای همرنگ چشمانش بود شاید کمی چشمان گربی اش او را به وحشت می انداخت ولی هیجچ حیله ای در ان دیده نمیشد.خیلی ظریف و ضعیفتر از ان بود که بخواهد اسم بزرگ کاهن اعظم رابه دوش بکشد. -اگه از نگاه کردن خسته شدی برو کنار بزار باد بیاد یل ازاین نزدیکی میروتاش حس خوبی بهش نمیداد. کمی دورشد و به ارامی گفت: -میتونم ازت چیزی بپرسم یل با قاطعانه جوابش را داد و از جایش بلند: -نه! بادش خوابید و با ناامیدی نگاهش کرد و دوباره نزدیکش شد دلش میخواست داد بزند و هویتش را بگوید که او را میشناسد ولی میترسید!ترسش از قدرت نبود بلکه میترسید کسی هویت او را بداند و نتوتند از او مراقبت کنم برای همین دلش میخواست نزدیکش نگه دارد. چشمانش را بست و قبل اینکه دست یل روی دستگیره در برسد سریع گفت: -میدونم کی هستی؟ گلویش خشک شد و تنش از عرق خیس و چشمانش را بست بلاخره ترسش به واقعیت تبدیل شد و ولی چگونه؟ برای اینکه خودش را نبازد سرش را چرخاند و گفت: -نمیدونم منظورت چیه؟ -من هیچ وقت اشتباه نمیکنم چشمات همه چی رو به ادم میگه یکدفعه کنترلش را از دست داد سمتش حمله ور شد و از گلویش گرفت و فشار داد و به دیوار چسباند و غرید: -ببین ادم فروش زیادی فضولی برات خوب نیست بهتره زبونت رو کنترل کنی تا سرت رو به باد نده میروتاش به سیم اخر زد و موچ دستش را گرفت وبه سختی زبان باز کرد صورتش از فشار دست او به سرخی میزد و چشمانش از حدقه بیرون امده بودند. -من فقط میخوام کمکت کنم با شنیدن حرفش دستش را شل کرد واخم هایش شدیدتر شد.ناگهان در باز شد و مایکل درچارچوب در ایستاد و سریع دستش را کشید. -اینجا چه خبره؟- 91 پاسخ
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
part84 -نه انگار نمیخوای اون اتفاق رو فراموش کنی بعد از کنارش جدا شد و سمت عمو فیلپش که خیره بود رفت. -اون دختر کیه میرتاش شانه ای بالا انداخت و با گفتن نمیدانم به نمایشی که بنظرش مسخره می امد نگاه کرد. تابوت را روی میز بزرگان مجلس گذاشتند. یون تنها فرد انجا بود که مخالف ولیعهد نبود و اورا بخاطر منطق درستش ستایش میکرد. ناگهان وزیر سوک داخل تالار پذیرایی شد و از همه عذرخواهی کرد و سمت جایگاهش رفت .یل بادیدن سوک تمام زخم هایش شروع به گزگز کردن و نفسش را به شماره انداختن انگار جسم دختر بادیدن او واکنش نشان میداد خود یل هم از دیدن سوک متعجب بود که چگونه با ان قدرت کمش زنده مانده است معدود ادم هایی از گذشته تا به الان زنده ماندن او هم جزوه انها بود .نمیدانست دلیل واکنش شدیددخترک به ان چی بود که انگونه او را از پا می انداخت. هردقیقه که میگذشت سوزش زخم های نفرین شدید میشد و از نفس می انداخت خودش را از میان جمعیت انجا بیرون انداخت و نگاه اخری به سوک انداخت و از سالن خودش را بیرون انداخت هرچقدر دورتر میشد جسم دخترک بیتاب میشد و یل را به جنون میکشاند زمزمه های در سرش پیچید و دلش را به اشوب کشید جیغ های پی درپی اش در سر میپیچید و به دیوانگی میکشاند.دستش را روی سرش گذاشت وفشارش داد دنیا در سرش میچرخید و چشمانش به سیاهی میرفت هوایی برای تنفس وجو نداشت و یکدفعه تا به خودش بیاید کل بدنش سست شد و از به عالم بیخبری رفت.میروتاش از همان اول چشم روی یل بود و تمام حرکاتش را زیرنظر میگرفت تا دوباره او را گم نکند البته ان علامتی که داخل پیرهنش گذاشته بود تا ردش را با کمک او بگیرد هنوز پیشش بود با ان میتوانست او را درهرجای دنیا باشد پیدا کند.با ارامی از کنار فیلیپ گذشت که دستش توسط عمویش کشیده شد و غرید: -دوباره کجا میری این مهمانی برای منتخب شدنت رئیس قبیله برگزار شده پوفی کشید و دستش را کشید و گفت : -بنظرم این مهمانی بیشتر ولیعهده و شاهکار اعظمشه نه برای من بعد از سالن خارج شد.او نقشه های خودش را داشت میدانست باید چیکار کند اینبار میخواست با منطق و صلاح خودش با مشکلات زندگی اش روبه شود همانطور که با چشمانش یل را میگشت و یکدفعه مروارید دستش درخشید و به اطرافش نگاه کرد و بادیدن جسم نحیفش روی زمین سمتش پاتند کرد و به اغوش کشید و صدایش زد: -کاهن اعظم لطف بیدار شین هی با شمام. برای اینکه کسی او را در ان حال و وضع نبیند سریع بلندش کرد و سمت یکی از اتاق های مهمان ها در سالن سمت چب قرار داشت رفت. داخل یکی از اتاق ها شد او را به ارامی روی تخت گذاشت و اب کنار میز را برداشت و صورتش پاشید و صدایش زد: -هی بیدار شو برای دومین بار پارچ اب را تمام روی صورتش ریخت و ناگهان یل با خفگی از جایش بلند شد وسرش را محکم کوبید روی پیشانی میروتاش و اخش بلند شد. دستش را روی قلبش گذاشت و ضربان قلبش از حدش بیشتر شده بود و او را از پا میان داخت نفسش را چندباری با تندی بیرون فرستاد و چشمانش را بست که میروتاش از جایش بلند شد و پیشانی اش را مالید و گفت: -حالت خوبه به خودش امد و چشمانش را باز کرد و نگاهی بهش انداخت و اخم کرد و گفت: -تو اینجا چیکار میکنی ادم فروش- 91 پاسخ
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
part83 چلچلراغ های طلایی اویخته بر سقف بلند قصر ستون های یشم دیواره های مرمرین و رقاصان طناز جواهر پوش و قهقه های و جام نقره فام ش*ر..اب فضا اغشته به بوی عطر وعود و غریبگی بود که یل رفته رفته به سردرد شدیدی دچار میشد.ارام بسمت پنجره سمت چب چرخید و یقه اش را باز کرد تا کمی از سوزش زخمش کم شود.خیلی کار داشت هنوز هویت دختره را نفهمیده و زخمش امانش میبرید دستی رویش گذاشت و چشمانش را بست درحالی نمیدانست میروتاش تمام حرکاتش را زیرنظر گرفته است دلش میخواست سمتش برود کمی از دردهایش را کم کند .همین که میخواست نزدیکش شود صدایی از دور به گوش رسید: "خاندان پادشاه عالمیان داخل میشوند" یل اخمی میکند و میان مردم میرود که یک لحظه چشمانش به زیبا که تک خاندان قبیله نیلگون بود افتاد که کنار سارا ایستاده بود، لبخند پر مهری زد و خیره اش شد. برای لحظه ای دست و دلش لرزید و بغضش گرفت تنها خواهرش در خانواده نیلگون که الان بنظر میرسید رئیس قبیله است .هیچ وقت یاد حرف هایش که در اخرین لحظه به او زد را فراموش نمیکرد که گفته بود "خواهرت بمیره ببین چه روزگاری شده ادرحالی که شاه عالمی ولی تنهایی و بیکس" راست میگفت ان زمان تنها بی کس بود، هیچ کسی را نداشت که همراه غم هایش شود، روزی که تصمیم گرفت راهی را برود که تمام مردم مخالفش هست دیگر ان ادم سابق نشد.سنگدل و بی رحم شد که همه اورا شیطان صدا میزدند درحالی تنها گناهش کمک به ادمایی بود که هیچ تقصیری در زندگی نداشتند! از ان طرف لئون سمت زیبا رفت و دستش را بوسید یل زیرچشمی نگاهش کرد با صدا زدن عمه نفسش بریده شد و رنگش پرید.دست و دلش لرزید و با خودش گفت"نکند او پسر الکس باشد" تمام تنش سرد شد، نوک انگشتانش به گز گز افتاد، و بغضش سرباز کرد و قطره اشک هایش دیدش را تار کرد واشک هایش همزمان با نگاه به انها که الان در این دنیا تنها خانواده او محسوب میشد روی صورت لطیفش می ریخت. با حسرت نگاهش میکرد و اشک میرخت چقدر دلش میخواست نزدیک انها بشود هرسه تایش را بغل کند و تک به تکشان را ببوسد و رفع دلتننگی کند. توجه اش پیش انها بود متوجه مردم نمیشد که برای ادای احترام خم شدند که یکدفعه یک نفر سمتش امد و از کمرش زد و با عث شد خم شود. چه کسی میتوانست باشد که با تمام پرویی دست به کمر یل بزند جز میروتاش ،اما به موقع رسیده بود میدانست ملکه چقدر به احترام گذاشتن حساس است و برای اینکه مشکلی برایش پیش نیاید سریع سمتش امد. یل که به خودش امده بود غرید: -داری چه غلطی میکنی لبخندی زد و گفت -دارم کمکت میکنم تا گیر ملکه نیفتی -کمکت رو نخواستم دستت رو از کمرم بردار میروتاش که تازه متوجه وضعیتش شده بود سریع دستش را پس کشید و با یه معذرت خواهی سرش را پایین انداخت چند لحظه بعد که خاندان شاه در جایشان ساکن شدند همه سرشان را بلند کردند و همزمان گفتند "زنده باد شاه عالمیان" یل با اخی بلند شد و دست روی کمرش گذاشت و حرصی به میروتاش نگاه کرد. -تو از کجا پیدات شد -عوض تشکرته اخم هایش درهم شد در جوابش گفت: -تشکر از یه ادم فروش حماقته میروتاش سرش را تکان داد به ارامی نزدیکش شد وتوی گوشش گفت: -نمیخوای اون روز روفراموش کنی همین که میخواست حرفی بزند که یکی ازبزرگان از جایش بلند و بعد از ادای احترام گفت: -سرورم ما شنیدیم ولیعهد کمان هویی را پیدا کرده امپراطور دونگ فان نگاهی به پسرش انداخت چگونه با اعتمادبنفس نشسته است -نمیخوای توضیح بدی پسرم ولیعهد هکتور نگاهی به تمام کسانی که که در تالار پذیرایی ایستاده بودن و منتظر جواب او بودن نگاه کرد ولی او در میان ان همه ادم دو تیله چشم قرمز را میگشت ان هم در کنار میروتاش پیدا کرد.یل با دیدن هکتور از چشمانش فهمید که منتظر تایید او هست و لبخند تنضعی زد و سرش را تکان داد. هکتور همان لحظه مایکل را صدازد و گفت: -انگار بزرگان این مجلس هرچقدر پیرتر میشوند صبر رو از یاد میبرند منتظر بودم بعد مهمانی نشون بدم . با باز شدن در مایکل همراه تابوت بزرگ داخل شد.تمام نگاه ها خیره به او بودند.و یل خیره به زیبا و ان دو بچه کناری اش بود، یک دفعه زیبا خیره کسی را به خودش حس کرد و با نگاهش یل را غافلگیر کرد که میرتاش ضربه ای به بازویش کوباند و گفت: -تابلو بازی درنیار اخم میکند و با عصبانیت می غرد: - منظورت چیه ادم فروش با کلافکی دستی روی صورتش میکشد.- 91 پاسخ
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
art 82 -صبر کن بزار من امتحان کنم مطمئنن تجربم از تو بیشتره هکتور سرش را تکان داد و عقب ایستاد. کمان هلالی شکل به رنگ طلایی بود که سرش شبیه اژدها و به شکل خاصی میدرخشید، نخ کلفتی وصل بود که با کشیدنش تیری ظاهر میشد برنده، که مثل پرنده قال جیغی میکشید پرواز میکرد به هر کسی بر میخورد همان لحظه خاکسترش میکرد. یل میخواست دست دراز کند تا کمان را بگیرد که یکدفعه کمان از خودش نیرویی ساطع کرد و یل را عقب راند کم مانده بود بیفتد که میروتاش سریع پیش دستی کرد و دستش را گرفت یل از گرمی دستانش آتش گرفت و سریع دستش را پس کشید، که میروتاش لبخند پهنی زد و به آرومی کسی نبیند مرواریدش را که حکم ریاستی قبیله را داشت داخل جیب پیراهن یل انداخت و ازش جدا شد. هکتور روبه مایکل کرد: -چقدر وقت داریم -خیلی کم سرورم یل با کنجکاوی پرسید: -مگه میخواین چیکارکنین لئون جواب داد: -عالیحناب برای اینکه توی این مهمانی خودش رو نشون بده این کمام رو پیدا کردن اخمی میکند برای اثبات کردنش مجبور بود همچین کاری کند با حرص دستش را به طرفش گرفت: - به چه قیمتی میخوای خودت رو به پیران دربار نشون بدی، آدما لازم نیستن خودشون رو برای دیده شدن به آب و آتیش بزنه، کسی که چشمانش را بسته و باز نمیکنه مطمئنن هرکاری کنی به چشماشان نمایی! سارا دست به سینه ایستاد: - بنظرم اینجوری ببریم پیش عالیجناب هکتور که به فکر فرورفته بود باحرف یل به خودش آمد : -بنظرم با تابوتش ببریم تا زمانی که کسی پیدا بشه تا کمان رو بگیره. یل نگاهی به میروتاش انداخت چهره آنچنانی نداشت ولی از نیم رخ بقدری جذبه داشت که یل فکر میکرد تابه الان کسی هم سطح او ندیده است. سرش را تکان داد و با خودش فکر کرد. اگر میروتاش واقعا خون اصیلی در رگ هایش دارد پس چرا قدرتی ندارد! مطمئن بود که کسی که تابوت را باز کرده میتواند بهش هم دست بزند ولی او که قدرتی نداشت! چنددقیقه بعد یکی از خدمتکارا داخل اتاق شد و سراسیمه ادای احترام کرد: -سرورم، عالیجناب خواستن هرچه سریعتر به تالار برین هکتور یک لحظه رنگ از رخسارش پرید و دستش را مشت کرد. لئون حالت هکتور را دید و دست روی بازویش گذاشت و گفت: - اون دختر راست میگه، اگه خود واقعیت باشی بهتره از اینکه نقش بازی کنی هکتو نگاهش را به یل دوخت و با زبان بی زبانی نشان میداد که حضور گرمش او را آرام میکند. -اگه اجازه بدین باهاتون میام. لبخندی از روی رضایت زد و تابوت را نیمه بسته کرد و دست مایکل داد. سارا دست میروتاش را گرفت : -بهتره ماهم بریم عزیزم از اینکه سارا مثل کنه بهش میچسبید و هی ریشش عزیزم میبندید عصبیش میکرد. قرار بود با سارا که از قبیله نیلگون بود به رسم اتحاد باهم ازدواج کنند که با اصرارهای میروتاش عروسی به تعویق افتاد و همچنان نامزد ماندن. ناخوداگاه به یل نگاه کرد که هیچ اهمیتی به آنها نمیداد و کنجکاوانه به اطراف اتاق نگاه میکرد. میدانست کاهن اعظم است، دلش میخواست یک بارم شده واقعیت را از زیان او بشنود بداند گناه وگناهکار چه کسی هست، بداند راست و غلط او چگونه است بداند انسان بودن و شیطان بودن چگونه هست و سوال های دیگری که در ذهنش جولان میداد. همه سمت تالار قدم گذاشتند.- 91 پاسخ
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت8 - نمیشه مریدا ، پس کی مراقب این باشه که دوباره فرار نکنه، میدونی که اگه این بارم فرار کنه ما رو تنبیه میکنن. با دقت به حرف هایشان گوش داد. همین که صدای هردو قطع شد چشمانش را باز کرد . پس مدتی بود که آرامش از جزیره رفته است و مرده های متحرک همانطوری که از اسمشان معلوم بود آدمای مردهای بودند که میتوانستند حرکت کنند، نوعی جنازه سطح پایین دگرگون شده! صرف نظر از کینه و رنجشی که فرد در دنیا تجربه کرده این مرده ها چشمانی مات و از کاسه در آمده داشتند البته چندان خطرناک نبودند ولی برای آدمهای عادی زنگ خطر محسوب میشدند، مخصوصا بخاطر بوی تعفن و تهوع آورشان. هرچند برای یل آنها عروسک های مطیعی بودند برای همین وقتی نامشان را شنید احساسش نسبت به آنها به غلیان درآمد. تک خندهی تلخیکرد و با خود گفت: -پس قبیلهی کونلون شاگردانش رو برای شکار اونا فرستاده ولی در اصل برای پیدا کردن منبع انرژی شیطانی آمدن نه عروسکهای متحرک. با صدای باد دوبارهای شکمش سمت سینی بزرگ رفت و کاسه سوپی که دیگر داغی قبل را نداشت، برداشت و مشغول خوردن شد. با تلخی آه عمیقی کشید و به درون کاسه که شکل بدی داشت نگاه کرد. از وقتی چشمانش را باز کرده بود چیزی که نصیبش شده، لگد محکم و سرزنش های حماقت بار بود. کجاست آن قاتل خونخوار که هرکجا اسمش میآمد لرز برتن مردم مینداخت؟ کجاست آن قاتل مطلق؟ حالا چه شده که به عنوان برده پا به این دنیا گذاشته است. بهتر بود تا آمدن و رفتن جادوگران کونلو همینجا بماند، دیدن افراد قبیلهی کونلون برایش تداعی خاطرات گذشتهی تلخی بود که هنوز هم که هست مثل سنگ در قلبش سنگینی میکند! وقتی صدای داد مرلین را از پشت در شنید که به آن دو خدمتکار جوان دستور میداد در را باز کند، سرش را به معنی تاسف تکان داد و زیر لب لعنتی نثارش کرد. این دفعه از جایش بلند و منتظر داخل شدنش شد. با باز شدن در سه خدمتکار و یک مرد چاقی که شکمش از خودش جلوتر میآمد و لباس ابریشمی و گران قیمتی برتن داشت، در بین آن سه خدمه ایستاده بود، همراه مرلین داخل اتاق شدند. اخم هایش را از تعجب درهم کرد و با دقت به آنها خیره شد. چه خبر بود؟ -بفرما اینم همونی هست که خواسته بودین! مرد باصدای کلفت و زمختش سرش را تکان داد و به آن سه خدمهی مرد که کنارش ایستاده بودند گفت: -بیارینش بیرون . همین که هرسه نزدیکش شدند، حالت دفاعی به خودش گرفت. مرلین با پوزخند با دیدن عکس العملش گفت: -مراقبش باشین خوب بلده چطوری فرار کنه،اگه ایندفعه فرار کنه تقصیرش رو گردن ما نندازین. همان مرد چاق در جواب مرلین با حالت چندشی گفت: -نگران نباش خودم دمش رو قیچی میکنم. مرلین با دیدن ترس او که از چشمانش بیرون میزد، و انگار حس پیروزی برایش دست میداد، لبخند گشادی زد از اتاق خارج شد. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت 7 - جسمی که برای شما پیشکش شده است قدرتی برابر قدرت شما هست سرورم، زمانی که این نفرین شروع به کار کرد دروازههای دوعالم را برهم زد،نشانههایی عجیب در این باره دیده شده. متعجب نگاهشان کرد، از حرف هایشان ذرهای متوجه نمیشد. با کلافگی پرسید: - واضح تر بگین صاحب این جسم چطور تونسته این نفرین رو انجام بده؟ مکثی کردن و گفتند: - با استخوان یشم! - من سیصد سال قبل موقع جنگ بین هشت قبیله اون رو مهر کردم با خودم به درک فرستادم، اصلا معنی حرفتون رو نمیفهمم . - موقع احضار شما انرژی استخوان یشم در دوعالم بیدار شد، سایمون ارواح های شرورش را به دنبالش فرستاده، بنظر میاد شما فقط چهارقطعه از آن را مهرموم کردین و قطعهی پنجم هنوز وجود داره . با درماندگی چشمانش را بست و سرش را تکان داد. درچه وضعیتی گیر کرده بود! از یک طرف مباشرش هادس گم شده بود، از طرفی سایمون دنبال استخوان یشم بود تا دوباره از خواب هزارسالگیاش بیدار شود، خودش هم در بند نفرینی قرار داشت که تا انجام خواستههای صاحب جسم خلاصی نداشت! نفسش را با درد بیرون فرستاد و وقتی به خودش آمد که دید همه چیز در روال طبیعی است و از برادران خاموش هم خبری نیست. از وقتی وارد جسم آن فرد شده بود حس سبکی داشت. سریع دو انگشتش را روی رگ دستش گذاشت و متوجه انرژی درونی بنفش شد که در بدنش جریان داشت. ناخودآگاه بدون آنکه متوجه شود از دهانش لختهخون غلیظی بیرون پرید. این خون نشانگر خوبی برایش نبود، استفاده از قدرتش باعث میشد جسمش ضعیفتر شود. حالا میفهمید که این بدن نه تناسخ و نه دزدیده بوده است، بلکه برایش پیشکش شده بود! کسی که اینکار کرده باید قدرت زیادی داشته که توانسته است مقابل ارواح های شرور بایستتد. چرا که آنها در مقابل انجام کاری که میخواهند بکنند باید بهایی گران قیمت از قربانی میگرفتند و بعد از آنها آخرین مرحله جنهای چین و چروکی بودند که برای اتمام احضار با ارزشترین چیز فرد را طلب میکردن و بعد زخم عمیقی در بدنشان به عنوان امضای قرار داد میبستند. برای همین معدود آدمهایی بودن که از این طلسم نفرین شده استفاده میکردن. سختترین راه این بود که اگر خواستههای جسمی که در تملک او هست را برآورده نمیکرد، هم روح و هم جسم هر دو از هم میپاشید! دست روی سرش گذاشت و درماندگی و تلخی زیر لب گفت: - نمیدونم چه چیز با ارزشی به اونا دادی تا من رو احضار کنی ولی آدم اشتباهی رو انتخاب کردی دختر جون، من اونی که تو فکرش رو بکنی نیستم. حس خفگی بهش دست داد و به سختی از جایش بلند شد و مقابل آن پنجرهی هلالی ایستاد تا از دریچههای بازش هوای تازهای استشمام کند. همان لحظه صدای دو خدمتکار جوان را از پشت در بستهی اتاقش شنید. - هی آیدا کجا میخوای بری؟ آیدا با هیجان که در تن صدایش حس میشد سریع گفت: - مگه نشنیدی قراره جادوگران قبیلهی کونلون بیان اینجا، خیلی خوشحالم سارا نمیدونی چقدر جذاب و شیرینن. مریدا همانند آیدا از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید و گفت: - اره شنیدم، حتی شنیدم یکیشون شبیه خدایان زیباست، منم باهات میام، واقعا چه معزهای رخ داده که اونا همچین جزیره کوچکی بیان . آیدا نگاهی به دور اطرافش نگاه کرد و کمی نزدیکش شد و به آرامی گفت: - میگن که از سه روز پیش تا الان انرژی شیطانی حس شده، انگار عروسکهای مرده دوباره توی جنگل ظاهر شدن. مریدا از ترس به بازوی ایدا چسبید و با بغضی که از ته گلویش بیرون میآمد گفت: - اگه اینطور باشه من میترسم، نمیتونیم تنهایی بریم باید به یکی از پسرا بگیم همراهمون بیاد. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت6 نفس عمیقی کشید. تمرکزش را جمع کرد و نفسش را در شکمش نگه داشت. هر دو دستش را به شکل ضربدری روی سینه اش نگه داشت و تمام انرژی درونیاش را همراه با رگهایخونیاش در بدنش جریان داد، انرژی عظیم مضاعف دیگری به بدنش منتقل شد. گرمای شدیدی در درونش ایجاد شد. نفسهایش به شماره افتاد، عرقهای ریز و درشتی از سر و صورتش پایین سرخوردن. هر دو نیروی عظیمی در بدنش مثل آسیاب میچرخیدند. نیروی اول با آن حالههای قرمز انرژی روحانی خودش بود، ولی آن یکی که حالههای بنفشی داشت برایش نا آشنا میامد. اگر او را با طبع درونیش خو نمیکرد؛ ممکن بود قبل از احضار برادران خاموش جسمش متلاشی شود. دستش را با همان حالت به سختی پایین شکمش آورد و با یک حرکت انی انگشتان دستش را به شکل هشت ستاره در آورد و روحش را از بدن خارج کرد. یکدفعه تعادلش را از دست داد و با پهلو روی زمین افتاد. نگاهی به جسمش انداخت که دورش را همان حالههای بنفش احاطه کرده است و با قدرت درونیاش در تداخل بودند. بااین حال خارج کردن روحش از جسم تنها کاری بود توانست هردو نیرو را در حال خنثی نگه دارد. حالا نوبت احضار کردن برادران خاموش بود. مقابل آن جسم با همان حالت نشست و زیر زبانش وردی خواند و طولی نکشید بادی در داخل اتاق وزید و همه جا را تاریکی فرا گرفت. سردی استخوان سوزی داخل اتاق حکم فر ماشد. هرسه برادران مقابلش ایستادن. -درود بر ارباب دو عالم جهانیان شیطان اعظم یل. با شنیدن صدای کلفت و خشدارشان چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد. هر سه شنل سیاه رنگی برتن داشتند. کلاه بزرگی روی سرشان بود. ولی باز هم سر بی مویشان که از فرق سرشان زخم عمیقی به شکل ستاره داشتند قابل دید بود.به راستی که از اسمشان پیدا بود، چرا به آنها برادران خاموش میگفتن؟ آنها سه برادر در سه جسم ولی یک روح بودن که زبان و دهان و چشمانشان رویهم به همان شکل ضربدری دوخته شد بود. وصدایی که از خودشان تولید میکردن از سرشان بود. چشمانش را ریز کرد و گفت: -من رو تونستین بشناسین؟ چطور ممکنه بااینکه این جسم مال من نیست شناخته باشین؟ -سرورم ما هزار سال است که منتظر ظهور شما هستیم! حرف هایشان باعث شد سوال های بیشتری در ذهنش شکل پیدا کند، و در افکارش همانند حباب غوطه ور شود. -مگه چندسال هست که خوابیدهام؟ کمی مکثی کردند و در جوابش گفتن: -شما به مدت سیصد سال هست که مردهاید. چطور ممکن بود سیصد سال مرده باشد؟ باناباوری سرش را تکان داد و گفت: - چطور حتی در این سالها تناسخ پیدا نکردم. - موقع قربانی کردن جسمتان در کوهستان سرخ روح اولیهی شما بطور کامل ازهم پاشید، لرد هادس به مدت بیست هزار سال دنبال روح اولیتون گشتن ولی بطور کامل از بین رفته بود. برای همین شما هیچ تناسخی پیدا نکردید. لبش را گزید و دستانش را مشت کرد و ثانیهای نفس عمیقی کشید و باحرص گفت: -پس چطور بدون اینکه خودم بفهمم قرارداد بردگی با این جسم بستهام، چرا هادس قبل از اینکه این اتفاق بیفته جلوش رو نگرفته؟ -درواقع این جسم برای شما پیشکش شده است سرورم، شما خودتان خلق این طلسم هستین پس باید به خوبی بدونین که کسی که شماره احضار کرده صاحب این جسم هست که باید خواستههاش رو برآورده کنین. با کمی درنگ ادامه دادند: - لرد هادس سالهاست که در زمان گمشدهاند. پوزخندی از خشم زد و دور خودش چرخید. چطور ممکن بود این جسم همچین کاری را با او بکند. باورش برایش سخت بود، چرا بین هزاران روح شیطانی درست روی او دست میگذاشت ؟ میتوانست قسم بخورد که در بین هزاران شیاطین تنها ارواح شیطانی بود که تابه الان مطیع و آرام بود. بااینکه مرگ خوبی نداشت ولی اسم و رسمش در بین دوعالم آنقدر مشهور بود که کسی برای احظارش اینگونه او را تحقیر نمیکرد و قرار داد بردگی با او نمیبست . - این جسم چطور تونسته همچین طلسمی رو انجام بده، هیچ انسان عادی نمیتونه همچین کاری رو بکنه این چطور از پسش براومده؟ آخرین کلماتش را با ولت بیشتر به زبان آورد . -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت 5 در همان حالت چند ثانیه دراز کشید و سعی کرد با گذشتهی تلخش کنار بیاید. یکدفعه بوی غلیظ خونی از ناحیه سمت چپش بینیاش را سوزاند. اخم هایش درهم شد و چشمانش را باز کرد. سرش از این غلیظی خون درد گرفت. وقتی سعی داشت درست بنشیند متوجه دایرهای در اطراف خودش شد. دایرهای سرخ رنگ که به شکل منظمی کشیده شده بود. آب دهانش را قورت داد و باتردید دستش را دراز کرد و رویش کشید. خون هنوز مرطوب بود و این نشان میداد که کسی با خون خودش این دایره را کشیده و برای همین بوی بد خون را از خودش تراوش میکرد. لبش را تر کرد و به اطراف دایره خیره شد، طلسمهای زیادی در دایره بود. محض دیدنشان ابروهایش را بالا انداخت. همهی آن طلسمها برایش آشنا بود. با بی رمقی چشمی به اطراف چرخاند، و آینهی برنزی را در جلوی ستون سوم دید. سریع آن را برداشت و خودش را در داخلش دید. چیزی را که در آینه میدید مسلماً چهرهی خودش نبود که آنگونه دهانش نیمه باز مانده بود. صورتی سفید و رنگ پریدهای داشت، چشمانی گربهای و عجیبتر از آن مردمک چشمانش شبیه گلنیلوفری آبیرنگ بود. با پریشانی آینه را کنار انداخت و نگاهی به دستان استخوانی و کشیدهاش انداخت، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ این چشما نشانگر خوبی برایش نبودند! چطور ممکن بود به شکل دیگه ای در جسم دختری دیگر تناسخ پیدا کرده باشد؟ اگر اینطور بود پس چرا این طلسمها ایجاد قرار داشتن؟ این دایره را چه کسی با خونش کشیده است ؟یکدفعه دردی از قفسهی سینش حس کرد و نفسش را به شماره انداخت، از فشار درد کل تنش را عرق سردگرفت. سریع یقهی سمت چپ لباسش را باز کرد و آینه و را مقابلش قرار داد و نگاهش کرد .چشمانش گرد شدند، زخم عمیق و سیاهی درست دربالای سینه اش قرار داشت. انگار خونش خشک شده بود. با تردید دستی رویش کشید. حالههای سیاهی که از درونش بیرون میآمدن شبیه کرمهای حلزونی شیطانی بود. این یعنی کسی با او قرار داد بردگی بسته بود! چه کسی همچین کار احمقانهای کرده بود؟ چطور خودش بدون اینکه بداند همچین چیزی اتفاق افتاده بود؟ یعنی سه حالت وجود داشت. یا با روح قبلی قرار داد بردگی بسته بود، یا روح دیگری را قالب خودش کرده است، یا… . کلافگی دستش را روی سرش کشید. سومی بنظرش آنقدر مفلوک بنظر میرسید؛که حتی به زبان آوردنش هم متنفر بود. دوباره با پریشان حالی به دایره و به آن طلسمهایی که مطمئن بود آنها را خودش ساخته است نگاه کرد. زیر لب ناامیدانه گفت: -این خون، دایره، این طلسما، زخم توی سینم، این جسم عجیب وغریب، چه مفهومی میتونه داشته باشه! یعنی ممکنه به جای تناسخ،جسم دیگهای رو بدزدم، یا اون چیزی باشه که توی ذهنم از همه پررنگتره! الان باید چیکار کنم؟! ناگهان چیزی به ذهنش آمد و از جایش بلند شد. - باید از یه طریقی بفهمم چه بلایی به سرم اومده. میدانست ارتباط برقرار کردن با برادران خاموش چقدر میتواند برایش خطرناک باشد، اگر میخواست از چیزی یقین پیدا کند، باید انجامش میداد. به هرحال او به چنین کارهایی عادت داشت، چرا که بیشتر اوقات برای بازیابی انرژیروحانیاش کنار آنها گذرانده بود. اگر با خودش رو راست بود، ارباب تمام شیاطین به حساب میآمد؛ چه برسد به ارواحان پیش پا افتاده که از اسم او هراس داشتند. حالت نیلوفری نشست و چشمانش را بست. یادش نمیآمد چقدر از جادو، مراقبه(تهذیب) فاصله گرفته است، برای همین از کاری که میخواست بکند کمی تردید داشت. که آیا میتواند انجامش دهد یا نه؟ -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت4 از درد کف دست هایش چشمانش را روی هم محکم فشرد و آخی از ته گلویش در آورد و هر دو دستش را ستون بدنش کرد. بوی داغ آشنای سوپ مرغ به بینیاش خورد هوش از سرش پرید و چینی به دماغش انداخت. یکدفعه صدای باد شکمش بلند شد و با درماندگی در همان حالت دراز کشیده خودش را ب*غل کرد. - یعنی چه اتفاقی به افراد وفادارم افتاده؟ آه عمیقی کشید و به پشت صاف دراز کشید و چشمانش را بست و خودش را به گذشتهی دورش سپرد. هنوز زخم عمیقی از گذشته در گوشهی قلبش محبوس بود،طوری که هر لحظه سنگینیاش جانش را به درد میآورد. « - داری راه اشتباهی میری یِل،استفاده از اون جادو غیر اخلاقیه. لبش را با تمسخر بالا انداخت و سرش را تکان داد و با لحن کاملا سردی که همه را به تعجب وا داشت در جواب مردی که یه گوشه از قلبش برای او بود،گفت: -گفتم که این یه مسئلهی خانوادهگیه خودت رو قاطی این ماجرا ها نکن. مرد نزدیکش شد و با سماجت پای حرفش را گرفت: -با اینکار همهی جادوگرهای قبیله رو با خودت دشمن میکنی این راه قلبت رو سیاه میکنه. دستش را مشت کرد و بغضی که در گلویش چنبره انداخته بود و مثل تیغهی هزار برگ میخراشید به سختی قورت داد و تلخ لبخندی برلبانش کاشت و گفت: - به بقیه چه ربطی داره که من چیکار میکنم، اصلا برام مهم نیست که درموردم چی میگن،کدومشون جرئت داره در مقابل من بیایسته؟ مرد با عصبانیت و خشمی که در چهرهاش هویدا بود اسمش را فریاد زد. -یِل! با چشمانی خنثی نگاهش کرد. مرد چندباری مردمک چشمانش را به تک تک اعضای صورتش چرخاند تا بتواند همان فرد شاد شیطونی که همیشه سرش برای دردسر درد میکرد را پیدا کند، ولی هیچ اثری از آن نبود. همان کسی که پا به تمام قانون قبیلهاش آن گذاشته بود و خودش را پسر جا زده بود تا بتواند در این قبیله،تعلیم ببیند! چه شده بود؟چه بلایی به سرش آمده بود؟ - دیگه نمیشناسمت یل، چه بلایی به سرت اوردی؟چیشدی؟ این سه سال چیکار کردی،چرا عوض شدی؟ - زمان میگذره، ادماهم به مرور زمان عوض میشن؟ - ولی تو عوضی شدی، راهی که انتخاب کردی خیلیها بهت پشت میکنن! دستانش را مشت کرد و از درون گوشت لبش را به دندان کشید و اهمیتی به دردش نداد و گفت: -ترجیح میدم جون هزاران افراد بیگناه رو به قول تو با جادوی سیاه نجات بدم، ولی جلوی جادوگران متکبر و مغرور هشت قبیله سر خم نکنم. همین که میخواست برود موچ دستش توسط آن مرد گرفته شد. دلش هوری ریخت. مثل نوزادی که با دیدن شیر مادرش با هیجان دست و پا میزند، از درون همان نوزاد نوپایی شد و دست دلش لرزید. - نمیتونی مقابل هشت قبیله به تنهایی بیایستی برگرد، بذار باهم حلش کنیم. بدون نگاه کردن به چهرهی مرد دستش را جدا کرد و رویش را گرفت و با چشمانی پر از اشک که آمادهی ریخته شدن بودن از آن محوطه خارج شد.» با یادآوری لحظهبهلحظهی خاطراتش از گوشهی چشمانش همان قطره اشک سمجی پایین سرخورد و در لای گوشش ایستاد. بی توجه زیر لبش زمزمه کرد: - نمیدونم الان کجایی یا داری چیکار میکنی؟ اصلا زنده ای یا مرده؟ امیدوارم هرجا هستی رو قولت بمونی و همیشه لبخند بزنی و شاد زندگی کنی. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت3 اخم هایش خودکاری جمع شدند. مردن؟ همان لحظه صداهای داد و بیداد مردم که به روی هم شمشیر میکشیدن در سرش زنگ خورد! بعد صدای گریه های سوزناک جگرسوز یک زن و التماسهای یک مرد که در بین آن هرج و مرج که حمام خون راه افتاده بود از او میخواست لبهی پرتگاه فاصله بگیرد. بعد، بعد، افتادنش از لبهی پرتگاه و گریههای آن مرد… . دیگر چیزی به یادش نمیآمد، یعنی چقدر خوابیده بود؟ اصلا کی تصمیم گرفته بود تناسخ پیدا کند؟ وقتی مرلین دید هیچ واکنشی نسبت به حرفهایش نشان نمیدهد ضربهی دیگری به تختهی سینهاش زد. - مگه کری میگم بلند شو! دردی که توی سینهاش پیچید باعث شد سرفه کند. خودش را جمع و جور کرد. سریع دست روی قفسهی سینهاش گذاشت و پیدرپی نفس عمیقی کشید. حالش بخاطر این کتکها بهم خورد و بلااجبار بلند شد و صاف نشست و از عصبانیت دندانهایش را بهم سابید و زیر ل*ب به آرامی غرید: - به چه جرئتی به من دست درازی میکنی؟ بعد از خوابیدنش در این چندسال اخیر این اولین صدای انسانی بود که به وضوح میشنید. صدای گوشخراش و عذاب اوری که باعث شده بود گوشهایش به زنگ زدن بیفتد . -مثل مرده ها نشین، غذات رو کوفت کن بعد این لباسها رو بپوش. همان لحظه جوابش را در دلش داد: -دراصل من چند سالی هست که مردم. بعد رد دستش را که لباس هارا نشان میداد گرفت و به سینی بزرگی که داخلش یک دست لباس ابریشمی طوسی رنگ بود و یک طرف دیگرش یک کاسه سوپ قرار داشت رسید. همین که حس کرد صدای اردک مانند این دختر جوان زیادی سرش را درد میآورد، گردنش را به آرامی تکان داد تا صدایش را در نطفه خفه کند. -خداروشکر حداقل یه ندایی دادی که فکر نکنم هم کری هم لال! نمیدونم اونا چی توی تو بیعرضه دیدن که بین اون همه برده دست روی توی هیچی ندار گذاشتن؟ با تعجب ابروهای نازکش را از زیر موهای افتاده روی صورتش که چهره اش را پوشانده بود، بالا انداخت. این دختر احمق چه میگفت؟ همین که میخواست دهان باز کند تا با خاک یکسانش کند با لگد سومی که به پهلوی راستش خورد نفسش بند آمد و زبانش را بست و دست رویش گذاشت و خم شد. - نبینم دیر کنی وگرنه کاری میکنم هزار دفعه به حالت گریه کنی. دستش را مشت کرد و نفسش را با باد دهانش بیرون فرستاد و ترهای از موهایش در هوا تاب خوردند. همان موقع قسم خورد اگر یک بار دیگر کتکش بزند جوابش را خواهد داد. بعد از رفتنش،نفس آسودهای کشید و سرش را با تاسف تکان داد. آرامی چشمانش را کامل باز کرد و شاخکهای موهایش را از مقابل صورتش کنار زد . حالا فرصت دیدن را پیدا کرد . نور روشنی از پنجره بزرگ هلالی به چشمانش رسید و به دنبالهی آن متوجه سه ستون بزرگی شد که روی دایره قرار داشت. همانند میله های سیاهچال بودند! وقتی سکوت اتاق را دید، با گیجی خاصی به اطرافش نگاه کرد. جز آن نوری که داخل دایره را روشن کرده بود، دیگر هیچ جای اتاق قابل دید نبود، دورتادورش را تاریکی محض گرفته بود، که به ندرت چشمانش میدید. به آرامی با خودش فکر کرد. «من کجام؟اینجا کجاست؟ چقدر خوابیدم؟ چه بلایی به سر مردمان قبیلهام اومده؟ از همه مهم تر جنگ چیشد؟اصلا من کی تصمیم گرفتم بعد از آن همه اتفاقها دوباره تناسخ پیدا کنم؟» تصمیم گرفت از جایش برخیزد. ولی از پس بدن سنگین و خشک شدهاش برنیامد و روی زمین درست مقابل سینی افتاد. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت2 مرد شنل پوش بیدرنگ دو زانو روی زمین سرد نشست و با نگرانی و اظطراب سریع گفت: -نه ،ایشون به شدت زخمی شده بودن، توان راه رفتن رو نداشتن برای همین… . مرد نماینده ذرهای به حرفهای آن اهمیت نداد و حرفشرا قطع کرد وگفت: -بهانهی خوبیه برای نیومدن، البته اگربخاطر این اتفاق از ما کینه به دل نگیره! عدهای از افراد حرفشان را روی حرف او گذاشتند و تاییدش کردند! مرد ستاره شناس که در جای خودش همچنان ساکت بود و چیزی نمیگفت، از جایش بلند شد و با لحن جبهه گیرانه و با صدای رسایی گفت: - جناب جاناتان تنها کسی بود که برای کشتن کاهن اعظم داوطلب شد، چرا همچین چیزی درموردش میگین؟ جمیعت ناگهان به سکوتی خفناک روی اورد. همان مرد نماینده و با لبخند مرموزی زیر لب طوری صدایش فقط به گوش اطرافیانش برسد گفت: - هیچکس فکرش رو نمیکرد، اصلا تو مغزمون نمیگنجید که یه روز بخواد همچین کاری رو بکنن، اصلا کی میتونه رفیق قسم خوردهاش رو بکشه! ستاره شناس که گوشهای تیزی داشت با شنیدنش ، چشمانش از خشم که همانند شعلهی اتش می ماند؛ خیره اش شد و دندان هایش را روی هم سابید و زیر ل*ب غرید: - اون فقط یه خیانتکار رو کشته جناب فیلیپ، پس مراقب اون چیزی باشین که از دهنتون بیرون میاد! نماینده با خونسردی کامل ابروهایش را بالا انداخت و بادبزنش را ماهرانهترین حالت باز کرد و مشغول باد زدن خودش شد و بعد گفت: -مغز یه کشتی بدون ناخداست که هرکجا باد ببره میره نمیشه جلوش رو گرفت! -شما حکم اون ناخدا رو دارین،پس سعی کنین با بادبان هاتون جلوش رو بگیرین چون ممکنه بهتون صدمه بزنه. مرد برای اینکه از خشم او در امان بماند دستانش را برای تسلیم بلند کرد کمی فاصله گرفت و دیگر چیزی نگفت. خبر مرگش نه تنها به شورای مجلس هشت قبیله، بلکه در تمام دنیا همانند پاهای جنگاوران که باد را درهم میشکنند با سرعت پخش شد. حتی مرگش هم باعث نمیشد مردم از حرف زدن در مورد او دست بردارند. وقتی زنده بود جرئت اینکه اسمش را به زبان بیاورند را نداشتند. حالا با مرگش مردم طوری اسمش را به میان میاوردن که انگار هیچی اهمیتی به او نمیدادند. مرگش از دید بسیاری از مردم نامعقول میآمد. بعضی ها هم با بیتفاوتی از کنارش رد میشدند؛ و توجهی به این موضوع نمیکردن. ولی کسانی معتقد بودن، که کاهن اعظم یِل که توانایی جابهجایی کوهها و دریاها را داشت روزی دوباره سروکلهاش پیدا میشود. برای همین در کوهستان سرخ مینشسدند و روحش را احضار میکردند؛ تا بتوانند راز هزار مخوفش را بدانند، ولی روزها که میگذشت بزرگان تغییر عقیده میدادن و میگفتند: - اینبار دیگر هیچ راه فراری از میان هزاران روح را ندارد، پس قطعا دیگر روحش متلاشی شده است ولی چه کسی از حقیقت ماجرا خبر داشت. *** "سیصد سال بعد" درحالی که لای چشمانش را باز میکرد صدای نازک جیغ مانند کسی که بیشتر شبیه صدای بز میماند را در نزدیکی گوشش شنید. صورتش را جمع کرد، بلافاصله لگد محکمی به پهلویش خورد و از جایش پراند. دوباره آن صدای گوشخراش را با ولت بیشتری شنید: -بلند شو اینارو کوفت کن، خودت رو هم به موش مردگی نزن، زودباش. -
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت 1 دریک چشم برهم زدن اتفاق افتاد. حرکتی در کهکشان ها که وقوع ان باید مدت درازی طول میکشید اما دریک میلیونیم ثانیه رخ داد. در رصد خانهی دانگول، واقع در کوهستان ساج ستاره شناس جوانی مبهوت و شده و چشمانی گرد سرجایش میخکوب شد! چراکه پدیده ای که از درهم شکستن ذرات معلق از سه صورت فلکی تشکیل شده بود منجر به شکل گرفتن ستارهای سیاه اما درخشان شد. ذرات معلق سه صورت فلکی و ان ستارهی درخشان یکدفعه از هم پاشید و سپس با جاذبه ای خارق العاده ای یکدیگر را جذب کردن و درنهایت به صورت اخگری متلاطم در کهکشان به پرواز درآمد. ستاره شناس جوان درحالی که دست و پایش سست شده بود، دوباره به صورت فلکی چشم دوخت. آهی از ته گلویش کشید. با تمام وجودش آرزو میکرد که دیگران شاهد حرکت آن ستاره نباشند. درواقع چنین نیز بود. عدهی قلیلی از بزرگان قبیله در مکتب خانهی دانگول به این ستاره مینگریستند و شاهد سقوط همان ستارهی درخشان بودند. آن لحظه مردجوان چیزی را در صورت فلکی مشاهده میکرد که بیشتر ریش سفیدان قبایل مختلف از درک آن عاجز بودند. زمانی که نور مهتاب برصخرهها حریر انداخه بود و سنگ ها کمی برق میزدند؛ نور ذرین های طلایی خورشید روی کریستال های یخ منعکس میشد؛ مرد شنل پوشی با وضع آشفته و هیجان زده بدون اجازه گرفتن داخل رصدخانه شد. موقع باز شدن درسرمای شدیدی فضا را در برگرفت و طولی نکشید بر بازوهایشان چنگ انداخت. مرد ردای سیاه رنگی برتن کرده بود. هرقدمی که به جلو برمیداشت صدای چکمه هایش با شدت بیشتری همانند پتک بر زمین کوبیده میشد. و همین باعث میشد توجه همه روی قامت آن مرد سیاه پوش باشد. چشمان قرمز شدهی مرد شنل پوش از سرمای بیرون سوز داشت، از طرفی دیگر قلبش به شدت در سی*نهاش میکوبید و نمیدانست چگونه آن خبر مهم را باز گو کند. یکی از ریش سفیدان با اوقات تلخی از جایش بلند شد و گفت: -چه خبر شده؟ مرد سرجایش ایستاد و آب دهانش را قورت داد. چشمانش را همانند آسیاب در اطرافش چرخاند و بعد با دستان مشت شده گفت: -کاهن اعظم یل کشته شد! لحظهای سکوت وهم انگیزی تمام فضای استخوان سوز رصد خانه را فرا گرفت. هیچ صدایی به گوش نمیرسید. لحظهای نکشید، زمزمهها همچون موریانه همهجا را احاطه کرد. سوالات کوتاهی که هیچ جوابی نداشتن از یکدیگر میپرسیدند. مرد جوان لاغر اندامی که رادای سفید رنگی برتن داشت و پیش بند نقرهای بر سر بسته بود، و اخم غلیظی بر چهرهی بیروحش داشت و رئیس یکی از هشت قبایل بود، سریع به خودش آمد و زیر لب گفت: -پسحقیقت داشت؟! بعد دستش را محکم فشرد و چشانش را با درد بست. کنار دستیاش نزدیک گوشش زمزمه وار گفت: -یادت نره خودت اول از همه برای کشته شدنش بسیج شده بودی! جوابی نداد و گذاشت تمام احساساتش همچون خاکستر سیاه در گوشهی خاک خوردهی قلبش بماند! همان مرد که به عنوان نماینده از قبیلهی خودش در آنجا حضور داشت و ردای خاکستری رنگ برتن داشت با صدای بلندتر از حضار گفت: -کی تونست محاصره رو بشکنه؟ انگار برای گفتن این حرفش قصد و غرضی داشته باشد، ادا کرد. مرد شنل پوش کمی مکث کرد و گوشت لبش را از داخل به دندان کشید و جواب داد: -جناب جاناتان بودن که تونستن به مدت هشت روز محاصره رو درهم بشکنن! یکی از دیگر ریش سفیدان از جایش بلند شد و با لحن نه چندان دوستانه رو به حضار کرد و گفت: - این نتیجهی مرگ کسیه که بخواد مقابل ما بایسته! مرد دیگری از ریاست قبایل که دوسنگ یشم در داشت و خودش را با آن مشغول میکرد، تک ابرویی بالا انداخت و گفت: -چرا خودش این خبر رو نرسوند؟ مرد خبررسان لحظهای خودش را گم کرد و دست و پایش لرزید. دوباره مرد نماینده با لحن خبیثانه ادامهی حرفش را گرفت: -نکنه بخاطر کشته شدن دوستش مارو مقصر میدونه! -
نام رمان: لعن نویسنده: ساناز محمدی ژانر: فانتزی، عاشقانه زمان پارت گذاری: نامشخص خلاصه: همه چیز از نواخته شدن فلوت شروع شد. زمانی که صدای آهنگینش در دنیا شنیده شد ، سایههای سیاه از دل تاریکی به بیرون راه پیدا کردن. عروسکهایی از جنس آدم که روحشان قربانی تاریکی شده بود، از دل چاه بیرون خزیدن. صدای جیغ کودکان آمیخته با ناله های مردان و شیوع زنان که همهشان قربانی تاریکی شدهان، تمام جهان را پر کرده است. باید فرار کرد! انگار کسی از دل تاریکی بیرون میآید؛ ماندن جایز نیست! مقدمه: صدای تنها و پریشان فلوت را گوش بده، درشبهای بی انتها، در عمق ابرها، راست و ناراست هردو اتفاق افتادهاند. پس چطور می توان آن را بعد از بیداری به حساب رویا گذاشت؟ چهطور میتوان ستایشها، سرزنشها، بردها و باختهای این دنیای فانی را اندازه گرفت؟ خون گرم از تیغه سرد شمشیر می چکد. در ارتفاعات کوهها و در رودخانه های دوردست، صدای زیتر نیز به گوش می رسد. داستان هنوز به انتها نرسیده، ارتباط ما و زمانی که باهم گذراندهایم، خالص و پاک باقی می ماند.همانند آماده کردن سبویی از خوشی و غم زندگی و مرگ برای سوگواری یک انسان. ماه مانند قبل است، پس نیازی به غم نیست. پس چرا با همه سختی ها با قلبی رام نشده مواجه نشویم؟! در حالی که ملودی فلوت را باهم گوش میدهیم؛ در بالای کوه ها و آن طرف دریاها ، بعد از رسیدن به بن بست گم شدهام. راست و ناراست همه در گذشته هستند، پس بیا بعد از بیداری، آنها را به حساب رویا و خاطراتمان بگذاریم! ناظر: @sarahp
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
part 81 بعد زیر چشمی نگاهی به میروتاش که کنجکاوانه خم شده بود و تابوت را نگاه میکرد. لئون مشتی به میروتاش زد و گفت: -عین آدم وایسا مگه قرار نبود تومهمونی باشی -چطور شما نیستین من باشم ولیعهد با پریشان حالی گفت: -امروز قرار کمان رو توی مهمونی به پدرم بدم اگه بازش نکنیم تمام هدفام بهم میخوره جاناتان سریع گفت: -میتونم از کتاب های گذشته کاهن اعظم چیزایی پیدا کنم یل پوزخندی در دلش زد، خودش را کشته بودند و کتابهایش را گنجینه کرده بودند. آنها را که با تمام وجود و تجربه خودش نوشته بود و بیشترشان ان زمان قبول نداشتند الان در چه شده بود که برایشان مهم شده بود. ولیعهد سرش را خاراند: -همون کار رو انجام بده. سارا صورتش را منقبض کرد: -می تونیم از گاندیل بپرسیم یل نگاهش را سریع به سارا دوخت، پس گاندیل را گرفته بودند برای اینکه جایش را بداند با حواس پرتی گفت: -راست میگه میتونم ببینمش جاناتان اخم ریزی کرد: -نیازی نیست خودم یه راهی پیدا میکنم بعد از انجا خارج شد. همین که یل زبان باز کرد تا بگوید که با خون وارث باز میشود یکدفعه صدای آخ گفتن میروتاش و باز شدن تابوت یکی شد. قضیه داشت جالبتر میشد. یل چشم نازکی کرد و سمتش رفت و دستای گرمش را گرفت دوبرابر دستای جسم بود، به جای دیدن کمان دست خونی میروتاش را نگاه کرد، خون یک انسان تابوت را باز کرد، یعنی چه؟ چه معنی داشت؟ یک انسان بتواند تابوت را باز کند، مگر اینکه، نه امکان نداشت! میروتاش با تعجب نگاهش میکرد، ازاین نزدیکی یک جورایی لذت میبرد دلش میخواست دستش را بگیرد و فرار کند و بگوید:«استادم باش» ولیعهد هکتور از این نزدیکی انها خوشش نیامده بود: -بنظرم بهتره یه نگاه به کمان بندازی لارا یل به خودش آمد و سرسع دستش را ول کرد و دور شد و به کمان نزدیک شد. لئون با متعجب نگاهش کرد: -این حجم ازقدرت یعنی شکست ناپذیر بودن سارا چشمان فندوقی اش را گشاد کرد و رویش را به ولیعهد کرد: -بااین کمان حتما زبان اون درباریان نفهم رو میبندین بعد سمت میروتاش چرخید و بازویش را گرفت و ادامه داد: -مگه نه عزیزم جوابی نداد و خودش را از سارا جدا کرد و غرید: -بهتره فاصله رو رعایت کنی بااینکه میدانست چقدر سارا دوسش دارد ولی باز هم بی اعتنایی میکرد و جوابش را رد میکرد. چرا که هیچ وقت نمیتوانست با دختر غد و مغروری مثل سارا زندگی کند! سارا لب و لوچه اش اویزان شد و لئون که زیر چشمی نگاهشان میکرد حرصش گرفت و دستانش را مشت کرد، چراکه کشته مرده سارا بود ولی سارایی که چشمش فقط میروتاش را میدید! یل دست به سینه ایستاد و با بیخیالی گفت: -البته اگه بتونه دستش بگیره مایکل که تا به الان ساکت بود سریع گفت: -یعنی چی . -این یه کمان الهی هست مطمئن کسی میتونه بدست بگیرتش که نیت خالص و قدرتش در سطح استادی باشه. هکتور نفسش را بیرون فرستاد و گفت: -امتحان کردنش ضرری ندارد همین که میخواست بردار یل دستش را گرفت و مانع شد- 91 پاسخ
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
part 80 بادیدن لئون حس آشنایی از گذشته بهش منتقل شد، حسی که میدانست آن پسر بیشتر شبیه الکس هست انگار یک سیب را دو نیم کرده باشند، دستش میرفت تا بغلش کند مایکل از پشت کشید و زیرگوشش گقت: -قرارمون آشنایی بود نه بغل کردن خودش را پس کشید و چشمی نازک کرد و لبخند پهنی بهش زد و گفت: - خیلی شبیه کسی هستی که میشناختم. نفسش را بیرون فرستاد و از آنطرف صدای هیجان میروتاش همه را به خودش جلب کرد. -منم هستم! بادیدن میروتاش حرصش گرفت و اخم غلیظی کرد مگر او هم نسبتی با انها داشت، اینکه قوز بالا قوز میشد، لبش را یه وری کرد و گفت: -مشتاق دیدار آدم فروش این حرفش باعث شد ولیعهد و سارا بینشام بپرند. -اینجا جای شوخی نیست دوستان. به ولیعهد نگاهی انداخت و با پرویی تمام گفت: - میخواستی تا کی مخفی کنی ولیعهدی جاناتان از کلامش عصبی شد قدمی به جلو گذاشت و گفت: -لحن صحبت کردنت شایسته یه دختر نیست چشمی چرخاند و را جدیت تمام گقت: -دو رو بودن هم شایسته یه مرد نیست ولیعهد پیش دستی کرد. -عیبی نداره جناب جاناتان یل و جاناتان برای چند ثانیه بهم خیره شدن که میروتاش از این وضع زیادی راضی نبود بینشان پرید و گفت: -بهتره بفهمیم برای چی اومدیم اینجا ولیعهد چشم نازکی به میروتاش کرد و گفت: -خودت رو تو این جمع حساب نکن سرباری -اومدم ببینم ولیعهد میخواد دوباره چه شاهکاری نشون بده هردو با هم غیض نگاهی انداختند که یل متوجه چیزی روی میز شد سمتش رفت.تابوتی کوچک که با چوب ساخته شده بود نظرش را جلب کرد. مطمئن کمان هویی بود. پس پیدا کرده بودند. -این رو از کجا پیداکردی ولیعهد لبخندی بهش زد و گفت: -اکه گمک تو نبود الان کمانی هم نبود. سرش درد گرفته بود از این همه متعحب شدن! میروتاش از اینکه ولیعهد و یل باهم صحبت و صمیمیت به خرج میدهند عصبی شد یک جورایی یل را متعلق به خودش میدانست. سارا زبان باز کرد وگفت: -چطوری باز میشه ولعهد نگاهی به یل کرد و جواب داد: -برای همین لارا را صدا زدم یل انگشتش را داخل گوشش برد و دقیق یادش نمی آمد چگونه باز میشد ولی این را میدانست که با خون وارث اصلی باز میشد البته اگر درست باشد. -خب من چیز زیادی ازش نمیدونم مایکل پیش دستی کرد: -پس اطلاعاتی که بهمون دادی چی -من فقط چیزی رو میگم که میدونم- 91 پاسخ
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لعن | ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sanli پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
part 79 جلوتر از انها دستش را از پشت قلاب کرد به راه افتاد. سوار کاسلکه شدند و به سمت قصر راه افتادند. یل نگاهی به داخل پرتجملات کالسکه انداخت و پوف عمیقی کشید هیچکدام شبیه دوران خودش نبود، انگار همه چیز را از نو ساخته بودند. پرده مخملی قرمز را کنار زد و پنجره را باز کرد، و نگاه اجمالی به شلوغی شهر انداخت و غم عجیبی در دلش نشست، از اینکه تمام شهرها تغییر کرده بود حس خوبی بهش نمیداد، خودش را غریبه ای حس میکرد که تازه پا به ان شهر گذاشته است، درحالی خاطرات شیرینی با این شهر و کوچههایش داشته است. -چرا اینطوری آه میکشی . ابرویی بالا انداخت و لبخند یه وری زد و بیرون چشم دوخت و گفت: -آه میکشم تا سرپوشی باشه غم سنگین دلم. حرف هایش را بدون اینکه بفهمد به زبان اورد، درحالی که مایکل جزبه حز صورتش را از نظر میگذراند یقین پیدا میکرد این دختر به زیبایی یک قدیسه هست، آن مژهای بلند و فرم ان لبان صورتی رنگش بی شک از تمام دختران سرتر میکرد. - غم رفت و آمد زیاد داره باید عادت کنی. سمت مایکل چرخید و حرفی را گفت که ای کاش به زبان نمی اورد. -هر اومدنی رفتنی نیست، میبینی اومده نشسته کنج دلت و آروم خونخوار روانت میشه. مایکل پی حرفش را نگرفت و حرف دیگه ای زد: - یادت باشه عالیجناب رودیدی درمورد دیدارت به کسی چیزی نگو تا خودش بگ. ن اخم کرد. _چرا مثلا؟ سرش را تکان داد: - بخاطر خودته اینطوری کسی بهت توجه نمیکنه چنددقیقه بعد داخل قصر شدن. یل از همان ابتدا با دیدن دردیواره های شیشه ای قصر که به رنگ آبی آسمانی بود و گل های آشفته ای که ستون های ایستاده را بغل کرده بودند مات و مبهوت شده بود. اصلا باورش نمیکرد، انجا یک روز متروکه ای از قصر بود ولی حالا انقدر زیبا و باصفا شده بود که به همه روح بخشیده بود. بوی شکوفه های سیب از همان ابتدا بینیاش را قلقلک میداد دلش میخواست. بعد از کلی راه رفتن جلوی دربزرگی چوبی ایستادند. صدای چند مرد از پشت میامد که با باز شدن در دیگر صدا قطع شد. طبق گفته مایکل عمل کرد و دستایش رابه احترام جلویش قلاب کرد. بعد از او داخل سالن شد و با دیدن تعداد آدم بخصوص جاناتانی که با چشمات سرد و بی فروخ نگاهش میکرد مات و مبهوت ماند. دست و دلش با دیدن یار قدیمیاش لرزید و تجمع قطره اشکایش دیدش را تار کرد. نه، نباید الان اشک بریزد! نباید کاری کنند که به هویتش پی ببرند، جاناتان ادم زرنگی بود هرچیزی را درجا میفهمید. خودش را جمع جور کرد و پشت سر مایکل راه افتاد. جاناتان با بیحوصلگی نگاهش را گرفت و کفت: - ایشون کی هستن سرورم؟ نگاه اجمالی به شاهزاده انداخت و بعد روبه جاناتان کرد و سینش را جلو داد و زودتر از ولیعهد گفت: -لارا هستم. جاناتان نگاهی گذرا بهش انداخت و سرش را تکان داد از آنطرف دختری با موهای طلایی فر که زیادی به خودش رسیده بود بیرون آمد و دستش را دراز کرد وگفت: -سارا هستم ازدیدنت خوشحالم. با لبخند تنضعی دستی داد و سریع پس کشید، حس شیرینی نسبت به سارا داشت که وادار میکرد بیشتر با همکلام شود. بعد پسری قد بلند با موهای کوتاه حالت دار از پشت بیرون آمد و با مزاح و خنده گفت: -منم لئون هستم.- 91 پاسخ
-
- فانتزی
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :