رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

raha

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    96
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

raha آخرین بار در روز تیر 17 برنده شده

raha یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

11 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,321 بازدید کننده نمایه

دستاورد های raha

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Well Followed نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

397

اعتبار در سایت

  1. سینمایی جانان داستان جالب و قشنگ عاشقانی که به وسیله ی دیوان حافظ به هم می رسن بعد از سال ها.😍😍
  2. sanli

    سلام عزیزم sanli هستم

    ناظر رمانتون «خاص» هستم هر پارت گذاشتن در گروه اطلاع بدین ممنونم🎀

    1. raha

      raha

      سلام گلم من صد و خورده ای پارت از قبل گذاشتم. یکم سرم شلوغه فعلا پارت جدید ندارم.

  3. raha

    نقد رمان خاص| rahaکاربر نودهشتیا

    https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  4. سلام وقتتون بخیر برای رمانم درخواست نقد داشتم. https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  5. https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  6. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    تیارا
  7. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نیل
  8. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نازگل
  9. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    ریما
  10. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نارین
  11. #پارت_هفتاد_و_ دوم_ رمان خاص با بهت نگاهشون کردم و گفتم: هیچ وقت وقت فکر نمی کردم انقدر طرف دار خل بازیای من باشید! نور چشمی خان با لبخند مهربونی نگاهم کرد و گفت: ما طرف دار خود واقعی تو هستیم نه خل بازی هات. در واقع این به قول تو خل بازی هم بخشی از شخصیت واقعی تو هست. ما خوشحالیم که تو خودت رو در برابر ما محدود نمی کنی . ما یه خانواده ایم. نیاز نیست جلوی ما نقاب بزنی. خودت باش و سعی نکن کس دیگه ای باشی که برامون غریبه و ناشناخته است باشه؟؟ دستم را روی چشمم گذاشتم و با ناز و ادا گفتم: به روی چشم خانواده ی قشنگ و مهربونم. بعد هم لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: آخییییش! چجوری بعضی ها این جوری زندگی می‌کنند من که یه ساعت هم نمیتونم این جوری بمونم. تیام و بابا جون و مامان خانوم با لبخند نگاهم کردند و همزمان گفتند: آها حالا درست شد. براشون دست زدم و گفتم: ایول هماهنگی! عالی بود. خب مرسی مامان جونم که غذای مورد علاقه ی نور چشمی خان رو درست کردی. لطفا فردا غذای مورد علاقه ی من هم درست کن. باشه؟؟ مامانم در حالی که با کمک بابا جونم سفره رو جمع میکرد گفت: نوش جانت دخترم. نمیخواد امروز ظرف ها رو جمع کنی. برو استراحت کن فردا کلاس داری. باشه ای گفتم و آشپزخونه رو به سمت اتاق قشنگم ترک کردم. در اتاقم رو باز کردم و سمت تخت نازنینم پرواز کردم تا به دیدار عشق اول عزیزم(خواااب ) برم. بعد از یه تجدید دیدار مفصل با عشق اول عزیزم(خواااب) از تخت بلند شدم و رفتم تو اتاق فکر(دست شویی) یه آبی به دست و صورتم زدم تا سر حال بشم. یه نگاهی به ساعت کردم و دیدم آخ ۸ صبحه. پاشم برم سر کلاس که الان استاد تند خو منو میکشه. شانس بیارم مثل سری قبل روی مود خوبی باشه منو راه بده.تند تند لباس پوشیدم و آماده شدم رفتم پایین.
  12. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آسا
  13. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    زیبا
  14. سلام  من بعد از یه مدت طولانی برگشتم .

    امیدوارم که این دفعه بتونم بدون مشکل تا انتهای رمان کنارتون بمونم.

    اگه رمان خاص رو می خونید خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.

    1. عسل

      عسل

      سلام به رهای عزیزم خوبی؟

×
×
  • اضافه کردن...