رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

mmmahdis

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    156
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

7 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

893 بازدید کننده نمایه

دستاورد های mmmahdis

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Very Popular نادر
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

163

اعتبار در سایت

  1. سلام درخواست انتقال داشتم https://forum.98ia.net/topic/5509-رمان-هِوارِجان-محدثه-اکبری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=39990
  2. بفرما نوش نگاهت

  3. پارت صد و چهل و سوم تنها کسی که برای جدا کردنشان دست به کار شد محمد رسول رفیق و هم سلولیش بود. با دو خود را به آن‌ها رساند و مرد را از روی تن میلاد بلند کرده به سوی مخالف هلش داد، جلو رفت، کنار میلاد بر روی زانوهایش نشست و به میلاد که نیم خیز شده بود تا بلند شود کمک کرد. دماغش خونی بود و زخم زیر موهای جلوی سرش نیز باز شده بود. چشمان میلاد می‌سوخت. اشک هایش انگار نمکی بر روی زخمش بودند که این چنین دیده‌گانش را می‌سوزاندند. ایستاد و دست بر پهلویش گرفت،دست محمد رسول را پس زد، دلش برای امینی که یک هفته از آخرین دیدارشان می‌گذشت تنگ شده بود. سوی سرویس ها قدم نهاد، خدا را شکر کرد که کسی آنجا حضور نداشت، شیر روشویی را باز نمود، در آینه لک دارِ آن چهره‌اش را نظاره کرد، دستانش را تکیه گاه بدنش به روی سنگ‌های سفید رنگ دو سوی روشویی قرار داد، شانه‌هایش لرزید و گریه مردانه‌اش فضا را غم پاشید. صدای قدمی را که شنید دستانش را زیر شیر برد و پی در پی چند مشت آب بر صورتش زد. ** آخر شب سردردش به حدی شدید شده بود که به بهداری آورده بودندش. دکتر آنجا اول فشارش را گرفت، آن‌هنگام که آرنجش را بر میز گذاشته و چشمانش را پشت کف دست دیگرش پنهان ساخته بود. سرش نبض میزد، نبض شقیقه و گوشه پیشانیش. کار دکتر که تمام شد دستش از فشار زیر دستگاه آزاد شد. ـ چیکار کردی با خودت مرد؟! فشارت روی۱۸ هست. چیزی نگفت و سرتکان داد. ـ قبلا هم سابقه فشار بالا داشتی یا نه؟! تهوع هم داری؟ نگاه تارش را به دکتر جوان دوخت، او چه می‌دانست از حال میلاد؟! ـ اولین باره. آره. دکتر از جا برخاست و میلاد را راهنمایی کرد تا روی تخت دراز بکشد باید سریعا برای پایین آوردن فشارش دارویی تزریق می‌کرد. ـ اولین بارمه اینجوری میشم، چون از اعتمادم سوءاستفاده کردن؛ چون... صدایش را پایین آورد و چشم بسته زیر لب ادامه داد: ـ چون خر فرضم کردن! کاری که سوگل با او کرده بود غمی بزرگ را بر دلش نگاشته بود، احساس می‌کرد هر کس که اورا می‌بیند آبشار حسرت را از چهره‌اش‌ متوجه می‌شود. چقدر الان پای مادرش را می‌خواست، بوی عطر چادر نمازش را، موقعی که نمازش رو به پایان است وقتی که از آخرین سجده نماز بر می‌خیزد سر بر پایش بگذارد و دست مادر بر روی موهایش نشیند. ـ باید مهمون ما باشی فعلا یه سرم باید بزنی. صدای دکتر از فکر خارجش کرد، جوابی نداد، سوگل کاری کرده بود که حس کند پیمانه عمرش لبریز شده‌است. «سوگلی که عین چشمام بهش اعتماد داشتم چنان با اعتمادم بازی کرده که انگاری با سر از فاصله خیلی زیاد افتادم.» دستش را بالا برده و بر پیشانیش نهاد. حالم مثل یه بازیکن ذخیره‌اس مثل اون که اگه بازیکن اصلی نتونه بازی کنه اون رو بازی میدن حس می‌کنم سوگل من رو ذخیره نگه داشته بود، نگه داشته بود تا اگر یه روز اون...» چشم در کاسه چرخاند حتی دوست نداشت نام بنیامین را در ذهن جاری سازد چه رسد بر زبان.
  4. پارت صد و‌چهل و دوم نگاهش را از سرباز گرفت، دوست نداشت کسی به او ترحم کند، دست راستش را روی موزائیک‌های خاکستریِ خاکی بندِ زمین کرد، پایش را حرکت داد و برخاست، لبه چادر نیز زیر پایش ماند و با کشیده شدنش لبه روسریش کج شد. احساس می‌کرد روی زمینی پر از زغال و خاکستر ایستاده است، پاهایش می‌سوخت و کل تنش را می‌سوزاند، اما نه؛ تمام آن داغی، از قلب بازنده‌اش بود، قلبی که با ندانم کاری‌ِ مغز به این حال و روز افتاده بود. قدم که بر‌می‌داشت، حس می‌کرد مغزش در جمجمه‌اش تکان می‌خورد، سربازی لیوانی آبی در مقابلش گرفت. اما اگر تمام اقیانوس‌های جهان را نیز می‌نوشید داغ دلش رفع نمی‌شد که هیچ بدتر هم می‌شد، درست مانند وقتی که با صورتی اشکی خود را درون آیینه نظاره کنی! دست پشت صندلي که زنی با چثه‌ای ریز روی آن نشسته بود، نهاد. چشم برهم گذاشت بلکه حجم اشک جمع شده در دیدگانش بچکد تا شاید جلوی پایش را واضح ببیند. به سختی خود را به در خروج رساند، سونیا بیرون آن در انتظارش را می‌کشید، او نیز صدای فریاد میلاد را شنیده و نگران بود. سربازِ جلوی در، که در را باز نمود سوگل از درگاه آن گذشت و سونیا بود که به سویش دوید. ـ چی شد؟! سوگل به دیوار کنار در تکیه زد و همان‌جا نشست. پر روسریش که به صورت لبنانی بسته بود از گیره جدا شد و افتاد، سونیا جلویش روی دوزانو بر زمین جای گرفت. ـ آبجی سوگل؟! بهم بگو چی شده! ـ سونیا تو گفتی الان بگم به... بهتره؛ ولی... سونیا قدم بلندی برداشت و در کنارش نشست و سر سوگل را به آغوش کشید. ـ میلاد عصبی شد، دوباره اشکش رو‌ درآوردم، گفت... نمی‌توانست آخرین کلام میلاد را بر زبان جاری سازد. توانش را نداشت. ـ سونیا انگاری یه سرنگ زدن تو رگم هرچی انرژی داشتم رو‌ کشیدن. خالیم، خالیه خالی. خیلی... به میلاد، بد کردم. سونیا نیز بغض کرده بود، بر سر سوگل بوسه زد، با خود گفت «چرا شانس تو اینجوریه آخه!» حضور کسی را که کنار خود احساس کرد سر برآورد، امیرمهدی بود، پسرخاله‌ای که قرار بود سونیا تا چند روز دیگر با او نامزد کند. ـ حالتون خوبه سوگل خانم؟! او که از قضایا مطلع نبود حالا با دیدن حال سوگل سوالات زیادی در ذهنش ایجاد شده بود. سونیا برخواست، دست دختر عمویش را نیز گرفت و کمکش کرد بلند شود. سوگل که ایستاد سونیا چادر او را از سرش برداشت و روی دست خود انداخت. امیر مهدی جلوتر از آن دو حرکت کرد و پس از باز کردن قفل درها درِ عقب را برای آن‌ها باز نمود. ـ سونیا میلاد داغون میشه با این کارم. ازم‌گله کرد گفت، من از همون اول همه چیز رو بهت گفتم ولی تو موضوع به این مهمی رو ازم پنهون کردی! سونیا نیز در کنار سوگل روی صندلی عقب نشست و سوگل کمی خم شد و سرش را روی پاهای سونیا قرار داد. ـ حال خودت رو دیدی سوگل؟! ـ اونجا کتکش زده بودن سونیا؛ بجز شلاقا، اینا همش تقصیر منه! سرباز قفل در را باز کرد و میلاد به درون راه روی وسط سلول‌ها وارد شد. حالش اصلا خوب نبود. عصبانیت، غصه، بغض و اشک‌هایی که اجازه خروج نداشتند همگی دست به دست هم داده و روی قلبش نشسته بودند. می‌خواست به سرویس‌ها برود و‌چند مشت آب سرد به صورت خود بپاشد شاید بهتر می‌شد! پاهایش توان نداشت و کفش‌هایش روی زمین کشیده می‌شد و صدا می‌داد. چگونه جلوی آن همه مرد اشکش را روانه می‌ساخت؟ ولی با این حال هرکه حالش را می‌دید به درونش پی می‌برد. این را فردی ثابت کرد که خوش زبان نبود و بهر جرم میلاد بسیار کتکش زده بود. صدای پوزخندش را میلاد شنید و چشم در کاسه چرخاند. ـ چیه آقا میلاد؟! ناراحتی! نکنه کاری که با دختر مردم کردی رو سر خواهرت آوردن؟! امان از افرادی که اول حرف می‌زنند و بعد فکر می‌کنند! دلش می‌خواست دق و دلی‌اش را سر کسی خالی کند و آن فرد بهترین فرصت را در اختیارش قرار داد. چشمان خونی‌اش را به چشمان خونسرد مرد گره زد، دستش مشت شد، دندان بر هم سابید و فاصله کوتاه بین خودشان را پر کرد و مشت محکمش را روی گونه فرد نشاند. این همان فردی بود که آن ضربه محکم را بر پهلویش زد. مشت دوم را که روی دماغ فرد زد خون از بینیش بیرون جهید، تصور بنیامین در کنار معشوقه‌اش درد داشت. کسی جدایشان نمی‌کرد، اشک جمع شده در چشمانش از جاری شدن واهمه داشت. دق و حرصش را می‌شد از رگ بیرون زدهٔ وسط پیشانی و صورت لرزانش متوجه شد. همه تشوق می‌کردند و هرکس نام یکیشان را صدا میزد، گویی که در مسابقه کشتی کج شرکت کرده باشند. مردک ظالم هم رحم نداشت، دقیقا همان جاهایی ضربه میزد که از کتک چند روز پیش هنوز کبود بود و دردناک.
  5. پارت صد و‌چهل و‌یکم از جا برخواست، نفسش تنگ شده بود، از دروغ متنفر بود و حالا عزیزترینش ناف رابطه را با دروغ بریده بود. سوگل نیز بلند شد، نمی‌توانست اجازه دهد میلاد اینگونه از کنارش برود، دو دستش را روی ساعد دست او گذاشت. میلاد سر برگرداند، انگار که بدنش را برق گرفته باشد در تنش سرما پیچید، قطرات اشک سوگل پشت سر هم بر لبانش بوسه می‌نشاند، نگاه میلاد به دستان سوگل نشست، اخم‌های او معشوقه‌اش را می‌ترساند. جدایی، قلب عاشق سوگل رانابود می‌ساخت. ـ اینجوری... ن...نرو! میلاد برگشت، دستش را از دست محبوب جفاکارش به ضرب کشید و سرش را کمی به گوش سوگل نزدیک ساخت. ـ نامردیت رو‌چجوری... ضربه‌ای محکم بر سینه‌اش نشاند بلکه بغض از ترس فراری شود،ضربه‌ای که صدایش سبب چشم بستن سوگل وجلب توجه اطرافیان شد. ـ می‌تونی جبران ک...کنی؟! هان؟! کلمه آخر جمله‌اش را زد سوگل قالب تهی کرد و پسر بچه میز بغلی به آغوش پدر چسبید. دیگر برایش اهمیت نداشت که دیگران اشکش را ببینند، گور پدر آنکه گفت مرد گریه نمی‌کند. ناخون‌هایش را محکم در کف دستش فرو کرد و دندان بر هم کشید. ـ با خودت چی فکر کردی؟! وضع من رو ببین سوگل؟! به خود اشاره کرده قدمی عقب رفت. ـ من تو‌خوابمم نمی‌دیدم زندان برم ولی به خاطر تو... سربازها به سویش آمدند، زیادی جو را متشنج ساخته بود. سوگل لیوان آب را به سوی میلاد گرفت و خواهش کرد جرعه‌ای بنوشد. اشک‌هایش تند تند می‌چکید و وجودش را بی حال تر می‌کرد. ـ حرفی ندارم جز... ببخش من رو‌ میلاد... میلاد با پشت دست ضربه‌ای به لیوان آب زد و آب درون آن به سمت راست پرتاب شد، سرباز‌ها دستانشان را دور بازوهای میلاد پیچیده و او را سوی دری که به سویش می‌رفت کشاندند. ـ چجوری ببخشمت سوگل؟! هان؟! چجوری؟! منه بدبخت همه چی رو بهت گفتم، از همون اول؛ چه به ضررم بود چه نه! ولی توی نامردِ بی معرفت... دستش را سوی سوگل برده و به ضرب تکانش داده و عصبی بر سر سوگل داد کشید: ـ نگفتی، دروغ گفتی، پنهون کردی، موضوع به این مهمی رو پنهون کردی. با مشت چند ضربه محکم به سینه‌اش نشاند و گفت: ـ به من می‌گفتی دوسم داری، می‌گفتی عاشقمی ولی از اونوَر با اون یارو آزماش قبل عقد می‌رفتی و مراسم بله برون برگزار می‌کردی سوگل. هق هقش را رها کرد و خواهش گرایانه به سوگل گفت: ـ چجوری ببخشمت، سوگل... با حرفات جونم رو... سربازها میلاد را به سوی در می بردند، میلاد عقب عقب می‌رفت و سوگل رو در روی میلاد حرکت می‌کرد. حال سوگل دست کمی از میلاد نداشت او نیز بلند بلند هق هق می‌کرد، حال دو نفرشان سبب دلسوزی اطرافیان گشته بود. ـ اگر نبخشی؛ میمیرم! غم درون کلامش باعث شد اعدامی حاضر در آن مکان نیز درد دل خود را به فراموشی سپرده و خدا را شکر کند که هیچوقت نشد که عاشق بشود؛ اینجور یکبار می‌مُرد اما اگر عاشق می‌شد! به در بزرگ آهنی رسیدند، یکی از سربازها در را گشود و میلاد قبل از گذر حرف آخرش را زد. ـ دیگه نیا! نمی‌خوام هیچوقت ببینمت. هیچوقت! میلاد از در عبور کرد و در بسته شد، صدای بلندش در فضا و ذهن سوگل اکو می‌شد، قدمش که به زمین نشست زانویش استخوان در استخوان قفل نکرده پخش زمین شد و چادر مشکیش بر زمین پهن گشت، نگاهش به درِ مقابل حک شد، میلاد حرف آخرش را زد و رفت، رفت و تمام شد، رفت و سکوتی محض مکان مربع شکل بزرگ را در برگرفت. در نظرش همه چیز پایان یافت، میلاد دیگر به سویش باز نمی‌گردید، سربازی که میلاد را به همراه یک نفر دیگر به سوی در برده بود به سمت سوگل حرکت کرد‌. او نیز اخم کرده بود، زیادی این زوج اوضاع را به هم ریخته بودند، سوگل روی دو پا افتاده، پاهایش را جمع کرده و سرش را روی ساعد دستش بر زمین قرار داده بود، گریه تنش را می‌لرزاند اشکش تن یخ کرده زمین را گرما می‌بخشید. ـ خانم لطفا از روی زمین بلند شید. صدای سرباز را که شنید تنش دیگر نلرزید، سربلند کرد، سرباز نیز چشمان غمگینی داشت؛ او نیز دلش برای عشق عمیق بین این دو می‌سوخت. در آن لحظه فقط یک خواسته داشت آن هم اینکه میلاد برگردد، برگردد؛ در را باز کند، به سویش بدود، دستش را بگیرد و بلندش کند. اما همه چیز تمام شده بود! تنها کسی که برای بلند شدنش در آن ثانیه‌ها کمکش می‌کرد زانوی خودش بود.
  6. پارت صدو چهل دروغ و پنهان کاری تنها کلمه‌هایی بودند که بلند و با صدای سوگل در ذهن میلاد اکو میشد. « از کدوم دروغ حرف میزنه؟ چی رو ازم پنهون کرده؟ چه دروغی به خورد ذهن من داده؟» دروغ! چیزی که میلاد هیچوقت در رابطه از آن استفاده نکرده بود هیچ؛ حتی چیزی را از سوگل پنهان هم نکرده بود. ـ دو...دروغ؟! سوگل سر بلند کرد، چادر از سرش افتاده و به پایین کمرش رسیده بود، میلاد دیگر نمی‌خندید، در نگاهش تردید بیداد می‌کرد، دیده‌اش دیگر مهربان نبود، انگار که عشق هیچگاه به چشمانش قدم نگذاشته باشد. باری دیگر دستان سوگل به دور پنجه دست میلاد گره خورد. ـ دروغ نه میلاد، دروغ... خواست بگوید دروغ نگفته اما؛ اما معرفی کردن بنیامین بجای خواستگار به عنوان دوست پدر دروغ نبود؟! پنهان کاری هم چیز خوبی نبود که بخواهد دروغش را با پنهان کاری توجیه کند. اما مجبور بود دلیلی بیاورد تا میلاد رام شود. ـ من فقط یه چیزهایی رو نگفتم. بغض در این موقعیت هم رهایش نمی‌کرد. نگاهش تند تند تار می‌گشت و گلویش بهر بغض می‌گرفت و صدایش لرزان می‌شد. ـ اونروز که خونمون اومدی... سوگل در جواب سخن میلاد سرتکان داد، سرتکان داد و تایید کرد. اشک روی لبانش را با کشیدن آن‌ها به داخل دهانش زدود و پاسخ گفت: ـ آره؛ اومدم بگم روم نشد، ترسیدم. میلاد باری دیگر دستش را از دست سوگل کشید، سوگل حین آهسته‌ای کشید و نگاهش بیشتر به گِل غم نشست. گلوی میلاد نیز گیپ شده بود، او نیز بغض کرده بود؟! ـ اگر، اگر این اتفاق نیوفتاده بود... سوگل روی صندلی به جلو خزید، اشک‌هایش را با پشت دستانش فراری داد، آب دهانش را پایین فرستاد و پیش از پایان یافتن جمله میلاد گفت: ـ میلاد من... میلاد دستش را به نشانه سکوت در مقابل صورت سوگل بلند کرد، سرش پایین بود و چشمانش بسته. تلاشش برای راندن آب دهانش به گلو از پیش بغض سخت بود! بغضی که کوه شده و راه نفسش را نیز تنگ کرده بود، بهر همین سینه‌اش تند تند بالا و پایین می‌شد. ـ تروخدا حقیقت رو بگو؛ مقدمه نچین ومعطل نکن. جوابش سکوتی از سوی سوگل بود، نمی‌دانست چگونه حرفش را شروع کند، نمی‌دانست چگونه کارش را توجیه کند، چگونه سخن بگوید که میلاد به عمق قلبش و حقیقتی که می‌گفت مطلع شود. صدای پسر بچه‌ای که میز کناریشان در کنار پدر و مادرش نشسته و با پدرش سخن می‌گفت توجهش را جلب کرد. ـ بابا مامانی میگه هیچوقت نباید دروغ بگم حتی اگه به ضررم باشه. اما دیروز توی باشگاه امیر و سجاد باهم دعواشون شد و تقصیر سجاد بود. منم کنارشون بودم و وقتی خانم مربی از من پرسید که تقصیر کی بوده من راستش رو بهش گفتم. ولی حالا سجاد باهام قهره... چشم بست، از در و دیوار برایش ندا می آمد و از پنهان کاریش بیشتر نادم می‌شد. دیگر به جواب پدرِ بچه توجهی نکرد، اما باید همه چیز را می‌گفت، آخر تا کی به این پنهان کاری ادامه می‌داد؟ حال میلاد امروز با اینکه کمتر از یکماه از رابطه‌شان می‌گذشت به این روز افتاده بود اگر ادامه‌اش می‌داد چه می‌شد؟ ـ بنیامین... بازهم نام این مردک؛ نفسش را محکم به بیرون فرستاد، عصبانیت نیز خود را هم جوار بغض قرار داد، هیچوقت احساس خوبی نسبت به او نداشت، حالا دلیلش را می‌فهمید! سیب گلویش بالا و پایین گشته و به چشمان اشک بار سوگل خیره شد. ـ اون... فقط دوست بابام، نیست. اون... نگاهش را به اطراف چرخاند، در دل آرزو کرد که ای کاش سونیا داخل می‌آمد و او حقیقت را به میلاد می‌گفت، سوگل از پسش بر نمی‌آمد، جرئتش را نداشت! میلاد منتظر بود، بیشتر از همیشه، می‌ترسید چیزی بگوید، اصلا می‌ترسید چیزی بشنود اما گوش‌هایش هم با او مخالف بودند چون حتی صدای نفس خود را نیز نمی‌شنید و‌ کل وجودش گوش شده بود تا نسبت بنیامین با سوگل را بداند. ـ اون، خواس... خواستگارمه! بلاخره گفت، اما دستان میلاد شل شد و روی میز افتاد، خون درون رگ‌هایش انگار از حرکت ایستاد که کل وجودش یخ بست. او مانند چشمانش به سوگل اعتماد کرده بود و او اینگونه بازیش داد! هق‌ هق گریه‌های سوگل توجه خیلی از افراد را به سویشان جلب کرده بود، سربازها نیز خیرهٔ صورت‌ماتم گرفته میلاد بودند. ـ ولی بخدا میلاد من... من نمی‌خوامش، من دوسش ندارم، من... کاری که آغاز کرده بود را باید هرطور شده به پایان می‌رساند، نمی‌شد نیمه کاره رهایش کند. ـ میلاد... دهان میلاد که برای سخن گفتن گشوده شد سوگل سکوت را برگزید. ـ اما من از همون اول باهات صا... صادق بودم. سوگل نگاهی به سرباز روبه رویش انداخت و تقاضای لیوانی آب کرد و پشت انگشتانش را به زیر چانه خیسش کشید. ـ میلاد تو خودت گفتی اگه می فهمیدی پای یکی دیگه تو زندگیم هست میری! خودت گفتی بخاطر من از خودت می‌گذری، همون روز اول؛ توی کافه! سرباز لیوان یک‌بار مصرف پر از آب را روی میز گذاشته و تذکر داد که آرام باشند. ـ این حرفت من رو ترسوند. من از رفتنت واهمه داشتم، من... من اصن بنیامین رو دوست ندارم. ** همه چیز را برای میلاد تعریف کرد دقیقا از همان روز اول، برای هرکدام هم نشانه‌ای از آن روز آورد تا میلاد باور کند. ـ یادته اونشب اومدی در خونمون چون من گوشیم رو‌جواب نمی‌دادم؟! نفس کشیدن برای میلاد دشوار شده بود، انگار حقیقتی که سوگل می‌گفت دو دستی گردنش را چسبیده باشد، دستانش می‌لرزید و قطره‌ای اشک بود‌ که به سختی خود را به لبه پرتگاه نگاهش رساند. ـ بعد از رفتن تو بود‌ که بابام بهم گفت فقط به ازدواجم با بنیامین رضایت میده! اشکی دیگر نیز راه دوستش را در پیش گرفت و‌ در ریش‌های میلاد ناپدید شد. پایش را تند تند تکان می‌داد و میزان اظطرابی که داشت را به نمایش در می‌آورد. ـ صبحش که رفتم بانک بنیامین انگشتر حلقه‌ای که بهم دادی رو توی دستم دید، چنان انگشتام رو بهم فشار داد که دستم اونجوری کبود شد. میلاد آرنج دست راستش را روی میز نهاد و سرش را بر کف دستش تکیه داد. موهای بلندش را میان پنجه گرفت و کشید. نمی‌دانست غصه بلایی که سر سوگل آمده را بخورد یا بلایی که سر خودش آمده بود را! سوگل بینی‌اش را بالا کشید و پره بینی‌اش را خارانده و ادامه داد: ـ بخاطر همین حرفا و اتفاقا بود‌که نمی‌تونستم راحت راجب تو با بابا صحبت کنم. ـ اگه می‌گفتی بنیامین رو دوست نداری که از پیشت نمی‌رفتم! حرفی نمی‌ماند که سوگل بزند. ولی صدای آهسته و بغض دار میلاد که می‌لرزید دلش را به آتش کشید، سکوت کرد و سر افکند. ـ من اگه دوسِت نداشتم روز بله برون می‌ذاشتم انگشتر نشونش رو دستم کنه یا روز عقد فرار نمی‌کردم برم خونه مادرجونم قایم بشم. آنگار آب سردی روی سر میلاد بریزند هنگ کرد، چه می‌شنید؟ بله برون؟ عقد؟! با بنیامین؟ از چه عشقی سوگل حرف می‌زد؟! نگاهش را بالا آورده و ناباور به سوگل خیره شد؛ واقعا توقع بخشش داشت؟!سخن ریحانه پس از پایان جلسه دادگاه به ذهن میلاد برگشت، موقعی که میلاد از مادرش درخواست داشت که هوای سوگل را داشته باشد. «ـ یعنی چی بی‌گناهه برادر من بخاطر اونه که پای تو به زندان باز شده، فقط به اسم مزاحمت برای مادمازل؛ اگه اون نبود الان تو به زندان نمی‌رفتی. ـ ریحانه ببین سوگل بیشتر از تو برام عزیز نباشه کمتر از توهم نیست؛ پس لطفا راجبش قضاوت نکن، حتما یه دلیلی داشته که چیزی نگفته.»
  7. ‏باآدمایی‌که‌دوسشون‌داریدحرف بزنید؛‏وقتی‌ناراحتن،وقتی‌خوشحالن،وقتی عاشقن،وقتی‌دلخورن‌ونمیتونن ببخشن،وقتی‌غصه‌امونشونوبریده، وقتی‌اعصابشون‌خورده.آدمیزاداگه حرف نزنه،بایدتنهایی‌باردرداشوبه دوش‌بکشه؛ ‏حرف‌دل‌آدمارو‌پیرمیکنه؛حرف‌بزنید.

    1. mmmahdis

      mmmahdis

      دقیقا دقیقا ولی باید یکی باشه که بشه باهاش حرف زد

  8. بانو سلامم تا پارت پنجاه خوندم عالی بوددد. 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. Ario Seoda

      Ario Seoda

       

      بفرمایید بانوووو🤍

       

    3. mmmahdis
    4. mmmahdis

      mmmahdis

      رفتم خوندم.

      خوب بود‌ عزیزم.

      من درکل جایی صحنه داشتع باسه وه فیلم چه رمان میپرم اما اینو خون م که بیام نظر بدم😁

  9. وای اونجا که عماد به ماعده گف هیچ وقت دوست نداشتم چقدر غصم گرفت.

    یکی داره بر علیه ماعده یه کارایی میکنه 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. mmmahdis

      mmmahdis

      توهم رمان من رو بخون لطفا

    3. هانیه پروین
    4. mmmahdis

      mmmahdis

      چشمت روشن ولی واقعا بخون دیگه 

  10. پارت صد و سی و‌نهم روی صندلی پلاستیکی آبی رنگی پشت میزی هم رنگ و‌هم جنس صندلی‌ها نشسته و‌چادرش را در آغوشش جمع کرده بود. نگاهش به اطراف می‌چرخید، سالن پر بود از خانواده‌هایی که برای دیدن عزیزشان به این مکانِ گرفته آمده بودند؛ هرچند هوای مکان گرفته بود اما دیدار فرد مذکور سبب شادی قلبشان می‌شد. در آهنی که باز شد صدای آزار دهنده‌اش سبب گشت سوگل ابرو در هم کشد و نگاهش را سوی در سوق دهد، اورا دید، محبوب قلبش را، دیده میلاد خیره دستبند دور مچش بود که سرباز در حال باز کردن قفل آن بود. لباس‌های آبی رنگ راه راه زندان در تن نحیف میلاد زار میزد، دمپایی‌های پلاستیکی‌اش نیز پاهای کبودش را بحر شلاق در بر گرفته بود، پاهایی که سوگل با دیدنشان قلبش به حزن نشست. ریش‌هایش بلند شده بود اما نامرتب نبود. اوج دلتنگی‌اش برای میلاد را با دیدن او فهمید، میلاد بدنش را به سمت سوگل برگرداند و به سویش گام برداشت، لبخند ساختگی سوگل پر کشید، گونه او کبود بود، میلاد لبخند که زد با اخم صورتش را جمع کرد، پهلویش چه مشکلی داشت که دست بر آن نهاده و بدنش کمی به راست مایل بود؟! چرا پایش لنگ می‌زد. میلاد را سالم به اینجا فرستاد اما این چه حالی‌ست که از او می‌بیند؟! حکم شلاق چه ربطی به پهلو و گونه داشت؟! برخاست و قدمی به جلو برداشت، دلتنگی‌اش فزونی یافته و قطره‌ای از آن از چشم چپش لبریز شد، میلاد آهسته راه می‌رفت، زخم کف پاهایش هنوز بهبود نیافته بود؟! میلاد مقابل سوگل از حرکت ایستاد، سوگل به سرعت صندلی که روبه روی خود بود را برای میلاد عقب کشید تا کمتر اذیت شود، میلاد بی حرف روی صندلی نشست و سوگل نیز عقب گرد کرده و روی صندلی خودش جای گرفت. اشکش هنوز هم جاری بود، میلاد بر روی صورت محبوبش لبخند پاشید، هر چند گونه‌اش درد می‌گرفت اما نمی‌توانست لبخندش را از لیلی‌اش دریغ کند. ـ چقدر چادر بهت میاد! گل لبخند سوگل نیز در میان اشک‌هایش شکوفا شد، دستی بر چادر کشید. لبخند در میان اشک‌ها مانند رنگین کمان در میان باران بهاری‌ست. ـ جدی؟! برای مامانمه! یه مقدارم برام بلنده. میلاد خندید و بعد از سوق دادن نگاهش به سوی کفش‌های او چشمکی را به سوگل هدیه داد. ـ عجیبه سوگل کفش پاشنه دار نپوشیده! سوگل سر پایین انداخت، سروضع میلاد بر غصه‌اش افزوده بود و تاب خندیدن وَلوُ لبخندی راهم نداشت. دست سرد میلاد را که بر دستش حس کرد گفت: ـ تو دلت می‌خواد چادر بپوشم؟ اگه تو دوست داشته باشی می‌پوشم. میلاد فشاری بر دست سوگل اورد و با لبخندی که مهربانیش بر قلب سوگل می‌نشست گفت: ـ چادر به اندازه چندین نفر از یه زن مراقبت می‌کنه و بهش امنیت میده اما برای من خوده خودت مهمی، وجودت مهمه، درونت! سوگل بود که از بهر دوری این مدت چانه‌اش لرزید و آن را به دست مشت شده‌اش تکیه داد. اگر میلاد حقیقت را بداند باز هم اینگونه از سوگل تعریف می‌کرد؟ بازهم خواهان وجود و درون پاک سوگل بود؟ باز هم با حال ناکوک لبخندهای مهربانش را سوی او روانه میکرد؟ ـ خیلی بده که نمی‌تونم به راحتی ببینمت. من واقعا شرمندتم. شرمنده اینکه بخاطر من به زندان افتادی؛ گونه و پهلوت چی شدن؟! میلاد به پشتی صندلی تکیه زد و دست چپش را به میان موهایش کشید، حینی که سر به بالا می‌راند چشم راستش را بست و لبش را به راست کش داد. ـ چیز جدی نیست ولی... دستش را سر داده و‌ روی ریش‌هایش کشید. ـ جرمم ناموسی بوده دیگه! سوگل متوجه منظور او شد، یکبار چنین داستانی را شنیده بود و فهمید که زندانی‌ها بهر اینگونه جرمی زیر بار کتک گرفتنش، دستش را بر دهانش گذاشته و اخم کرد. ـ اما تو‌که واقعا کاری نکرده بودی! میلاد سرخم کرد به پشت دست سوگل بوسه نشاند که با تذکر سرباز عقب کشید. ـ تو خودت رو ناراحت نکن. ولی نمی‌دونی چقدر دلم برای بوییدن موهات تنگ شده! سوگل نگاهی با غضب به سرباز انداخت و گوش سپرد به ادامه سخن میلاد. ـ گفتم بیایی هم ببینمت هم ازت سوالی داشتم. ضربان قلبش بالا رفت، نمی‌دانست سوال میلاد چیست اما امروز قرار بود او حرف‌های بسیاری بزند و حقایقی را رو کند. به چشمان مشکی رنگ میلاد خیره شد و منتظر ماند سخن بگوید. ـ اونروز توی دادگاه چرا... اما پشیمان شد، از سوال پرسیدنش پشیمان گشت، او امروز سوگل را خواسته بود و او با کمال میل آمده بود، اگر نمی‌خواستش باز هم می‌آمد؟! سوگل متوجه منظور او شد، میلاد سخنش را در نیمه راه متوقف کرد اما سوگل باید می‌گفت، باید می‌گفت تا اولین ابهام او را از میان بردارد. ـ بابام. سر پایین انداخت، روی نگاه کردن در چشمان میلاد را نداشت. ـ گف اگه حرفی به نفع تو بزنم آقّم می‌کنه، به روح مادرم قسم‌خورد. دانه‌ای اشک بر میز نشست. ـ من ترسیدم، آق پدر شدن خوب نیس! توی دوراهی بدی... میلاد دست بلند کرد، انگشت شستش روی قطره اشک زیر چشم سوگل نشست، بازهم سرباز بود‌ که اخطار می‌داد، خیسی اشک دلدار که انگار از پوست میلاد به خونش نفوذ کرده باشد غم سوگل را در سرتا سر قلب او حک‌کرد. ـ دیدی که حرفم رو ادامه ندادم سوگلِ زندگیم. مهم اینه الان پیشمی. اگه من رو نمی‌خواستی نمیومدی! این دوماه هم هرچند سخت ولی می‌گذره. بی توجه به افراد اطرافشان دست میلاد را درون دو دستش گرفت و سوی لبانش برد، بوسه‌ای بر زخم پشت آن نشاند و پیشانیش را بر آن نهاد. گویی سرباز هم دلش به حالشان سوخت که دیگر اخطاری صادر نکرد. همانگونه که سرش پایین بود ادامه داد: ـ‌ نه، بزار همه چی رو بگم، همه حقیقت رو! امروز دیگه... دیگه نباید دروغ و چیز پنهونی بینمون بمونه!
  11. ۲۹ شهریور سالگرد ازدواج منه
×
×
  • اضافه کردن...