رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایه مولوی

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    754
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

سایه مولوی آخرین بار در روز اردیبهشت 21 برنده شده

سایه مولوی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,350 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سایه مولوی

  1. کفش‌هایم را با دو روفرشیِ سفید رنگ عوض کردم و وارد خانه شدم. همزمان با ورودم مادر هم به راهروی کوچک که در ورودی را به پذیرایی بزرگ خانه‌شان متصل می‌کرد، وارد شد. - سلام. مادر تکانی به سرش داد. - سلام، چرا اینقده دیر اومدی؟ همزمان که با هم از راهرو می‌گذشتیم و وارد قسمت پذیرایی می‌شدیم، جواب دادم: - جایی کار داشتم، دیر شد. مادر خودش را روی مبل سلطنتی رها کرد. - حالا عهد همین امروز که خونه‌ی مادرت دعوت بودی باید کارت رو طول می‌دادی؟ پوفی کشیده و بی‌حوصله نگاه از او گرفتم. هنوز نیامده مادر بحثش را شروع کرده بود و من به این فکر می‌کردم که هیچ بعید نبود تا لحظاتی دیگر کارمان به دعوا برسد. در همین حین معصومه خانم وارد پذیرایی شد و سینی چای را روی میز چوبی وسط مبل‌ها گذاشت. برای عوض کردن بحث، نگاهم را در دور و اطراف چرخانده و گفتم: - آقا محمود نیست؟ مادر تکانی به تن چاقش داد و همان‌طور که به معصومه خانم اشاره می‌کرد که به آشپزخانه برگردد، سری در جواب من تکان داد. - نه، رفته به هجره‌اش یه سری بزنه. آخه جدیداً فروشش کم شده، فکر می‌کنه این شاگرد جدیده مشتریاش رو می‌پرونه. «هومی» در جوابش گفتم؛ خوب بود که آقا محمود نبود، وگرنه جدا از غرغرهای مادر باید اخم و بدخلقی‌های او را هم تحمل می‌کردم. خم شدم تا استکانی چای بردارم که صدای قدم‌هایی را از پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت شنیدم. متعجب صاف نشسته و نگاهم را سمت پله‌ها که گوشه‌ی پذیرایی بودند چرخاندم. - کسی بالاست؟ مادر سری تکان داد. - آره، ستاره‌ بالاس. اخم‌هایم از شنیدن نام ستاره درهم شد. مگر او هم اینجا بود؟! مگر همین چند وقت قبل نبود که دخترک بابت قبول شدنش در دانشگاه تهران یک عالم پز و ادا برایم آمده بود؟! - ستاره اینجاست؟ مگه اون تهران نبود؟! - چرا، ولی به‌خاطر عروسی یکی از دوست‌هاش مرخصی گرفته‌. اخم درهم کشیده و طلبکارانه گفتم: - خب پس چرا به من نگفتین؟ مادر برایم پشت چشمی نازک کردم. - بهت می‌گفتم که نیای؟ بعدش هم باهات کار واجبی داشتم. لب روی هم فشرده و کلافه سر تکان دادم. - خب حالا حداقل تا این دختره نیومده بگین کار واجبتون چی بود که پشت تلفن نمی‌تونستین بگین؟ پیش از آنکه مادر برای گفتن حرفی دهان باز کند، صدای نازک ستاره بلند شد. - اِوا سلام نوا جون، تو اینجا چی کار می‌کنی؟
  2. ناگهان به خودم آمدم و تکانی خوردم. من داشتم چه می‌کردم؟! اینجا، در محل کار فرحان چه می‌کردم؟! آمده بودم که چه کار کنم؟! اورکت فرحان را داخل کمد انداختم، در کمدش قفل کرده و با سرعت از اتاق بیرون آمدم. من داشتم چه می‌کردم؟! منی که معتقد بودم فرحان به درد زندگی‌ام نمی‌خورد، حالا چرا اینجا بودم؟! چرا افسار زندگی‌ و رفتارم را به دست دلم داده بودم تا من را به اینجا بکشاند؟! آنقدر با خودم و افکار و احساساتم درگیر بودم که نفهمیدم چگونه از فرحان خداحافظی کرده و از گلخانه بیرون آمدم. داخل ماشین نشستم و به سمت خانه‌ی مادرم که اصلاً هم به اینجا نزدیک نبود به راه افتادم. هنوز هم با خودم درگیر بودم، با ذهنم که سعی داشت من را از فرحان دور کند و با قلبم که تمام هستی‌اش را به فرحان باخته بود. کلافه و درمانده آهی کشیدم؛ میان یک تناقض گیر افتاده بودم و نه می‌توانستم عقلم را مجاب کنم که فرحان آدم زندگی من است و نه می‌توانستم قلبم را راضی به‌ دست کشیدن از فرحان بکنم. جلوی در خانه‌ی مادر از ماشین پیاده شدم، در حالت عادی هم حوصله‌ی آمدن به خانه‌ی مادر و آقا محمود را نداشتم، چه برسد به حالایی که حالم هم گرفته بود. زنگ در را زدم و بی‌حوصله منتظر ایستادم. - کیه؟ روبه‌روی آیفون ایستاده و گفتم: - منم. - اِه نوا تویی؟ بیا تو. در را هل دادم و وارد حیاط بزرگ، اما نه چندان سرسبزِ خانه‌ی آقا محمود شدم. نصف بیشتر حیاط آسفالت بود و فقط چند قسمت کوچک، چیزی شبیه به باغچه داشت و از آنجایی که مادرم حوصله‌ی رسیدگی به گل و گیاه را نداشت و کلاً کاشتن گل را وقت تلف کردن می‌دانست تنها چند درخت سرو و کاج درون باغچه‌ها بود. از پله‌های جلوی در ورودی بالا رفتم و به در ورودی که رسیدم، معصومه خانوم را در انتظار خودم دیدم. - سلام خانوم جان. به روی صورت پیر و چروکیده، اما مهربانش لبخند بی‌جانی پاشیدم. - سلام معصوم جون، چند بار بگم منو نوا صدا کن نه خانوم؟! معصومه خانم با حالت بامزه‌ای داخل خانه را پایید و با تن صدایی آرام گفت: - باشه، ولی من چند بار به تو بگم که خانوم از اینجوری حرف زدن‌ خوشش نمیاد؟ می‌خوای من رو از نون خوردن بندازی دختر؟! در جوابش پشت چشمی نازک کردم. وای که من هرچقدر هم می‌خواستم، نمی‌توانستم مثل مادرم پر از تجمل و زرق و برق زندگی کنم. - خیلی‌ خب، حداقل وقتی مادرم نیست نوا صدام کن. معصومه خانم سری تکان داد. - باشه، حالا برو تو تا صدای خانوم در نیومده.
  3. فرحان که انگار تردیدم را چیز دیگری تعبیر‌کرده بود، گفت: - اگه نمی‌خوای بری تو ساختمون می‌تونی کتم رو همینجا بذاری. نگاهی به دور و اطرافم که پر از خاک بود انداختم؛ اگر اورکتش را اینجا می‌گذاشتم که پر از‌ خاک می‌شد و تمام زحماتم برای شستنش به هدر می‌رفت. زیرلب نُچی گفتم؛ انگار چاره‌ای نبود، باید اورکتش را داخل همان کمد می‌گذاشتم. - نه، اینجا که پر از خاک میشه. قدمی به سمتش برداشتم. - بذار کلید کمدت رو بردارم. دستم را آرام و با تعلل به سمت جیب پشت شلوارش بردم و سعی کردم با کمترین برخورد دستم با تنش کلید را بیرون بکشم که خب خوشبختانه چون کلید دَم دست بود، موفق به این کار شدم. خودم را عقب کشیده و کلید را بالا گرفتم. - خب پس، من میرم این رو بذارم توی کمدت. همان‌طور که به سمت ساختمان قدم برمی‌داشتم، صدای نسبتاً بلند فرحان را شنیدم. - دستت دُرُست خانوم وکیل! لب گزیدم تا جلوی لبخندی که می‌رفت بر لبم بنشیند را بگیرم. چه شده بود که این لحن لوتی‌واری که تا چندی پیش حس انزجار من را برمی‌انگیخت، حالا در نظرم بانمک و جذاب شده بود؟! وارد ساختمان ساده‌ای که چندین اتاق داشت و قسمت لابی‌اش را فقط یک میز و چندین گلدان پر کرده بود، شده و یک‌راست به سمت اتاقی که فرحان گفته بود شدم. اتاق سفید و ساده‌ای که درونش جز چند رخت‌آویز، دو کمد فلزی با درها و قسمت‌های متعدد وجود داشت. روبه‌روی کمد ایستادم و چشمی میان شماره‌هایشان گرداندم؛ شماره‌ی هشت را که دیدم کلید را به قفلش انداخته و چرخاندم. در که باز شد اورکت را بالا آوردم تا داخل کمد بگذارم، اما با دیدن عکسِ چسبیده به دیواره‌ی کمد دستم در میانه‌ی راه خشک شد. لب‌هایم از شدت بهت بهم چسبیده و چشمانم گشاد شده بودند؛ این عکس اینجا چه می‌کرد؟! کمی با دقت‌تر به عکس خودم نگاه کردم. درون عکس روی تختِ حیاط خانه‌ی ننه گلپر نشسته بودم و لبخند محوی به لب‌هایم بود. معلوم بود که عکس بی‌هوا گرفته شده، اما مسئله این بود که عکس من چرا باید درون کمدِ فرحان می‌بود؟! اصلاً او کی و چطور این عکس را گرفته بود که من نفهمیده بودم؟! دست آزادم را بالا آوردم و به صورت داغ شده‌ام کشیدم. یعنی من برای او اینقدر مهم بودم که بخواهد عکسم را در محل کارش هم ببیند؟! آخر مگر من چه جذابیتی برای او داشتم؟! منی که به قول عمه خانم پوست و استخوان بودم و صورتم هم زیبایی خاصی نداشت؟! یعنی آنقدری من را دوست داشت که در نظرش زیبا جلوه کنم؟! از این افکار ضربان قلبم بالا رفته و حس خوب و شیرینی زیر پوستم می‌دوید. آرام پلک روی هم گذاشته و آب دهانم را قورت دادم؛ باید اعتراف می‌کردم که من هرچقدر هم منطقی و سفت و سخت، اما باز هم یک دختر بودم. یک دختر ظریف و حساس که نیاز به محبت داشتم و توجهات و مهربانی‌های اخیر فرحان بدجور قلبم را تکان داده بود.
  4. سرم را تکانی دادم تا افکارم را پس بزنم. این فکرها فقط داشت من را هوایی می‌کرد؛ هواییِ مردی که آدم مناسب زندگی‌ من نبود. کلافه از این حال و احوالات ضد و نقیضم فرحان را صدا کردم تا به این وضعیت پایان دهم. - فرحان؟ فرحان متعجب و جا خورده به سمت من چرخید. - نوا؟! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟! لبخندی زده و با کج کردن سرم و لحنی آرام و ملایم گفتم: - سلام. فرحان همان‌طور که اخم محوی به چهره داشت، قدمی پیش گذاشت. - سلام. لبخند دیگری تحویل نگاه متعجب و کنجکاوش دادم و اورکتش را به سمتش گرفتم. - اومدم کتت رو بهت بدم. چشمان فرحان از تعجب گشاد شده بود. شاید او هم مثل خودم باور نمی‌کرد که فقط برای تحویل دادن کتش تا اینجا آمده باشم. - دستت درد نکنه، ولی لازم نبود این‌همه راه تا اینجا بیای. یه زنگ میزدی میومدم دَم خونه می‌گرفتم ازت. خنده‌ی بی‌جانی کرده و برای آنکه پیش ‌خودش فکر اشتباهی نکند، به دروغ متوسل شدم. - داشتم می‌رفتم خونه‌ی مادرم دیدم به اینجا نزدیکه گفتم بیام همینجا و کتت رو بهت تحویل بدم. شرمنده که زودتر بهت ندادمش آخه این دو، سه روزه یکم سرم شلوغ بود. فرحان لبخندی به رویم زد. - عِب نداره، همین که تا اینجا آوردیش خیلیم لطف کردی، ولی… دستان دستکش‌پوش و خاکی‌اش را بالا گرفت و گفت: - دستام خاکیه، نمی‌تونم اینو بگیرم ازت. باز نگاهم سرتاپای لباس‌های خاکی‌اش را کاوید. ناخودآگاه یاد حرف پدرم افتادم که می‌گفت «مرد باید کاری باشد، آنقدر که وقتی به خانه می‌آید و دست به سر شانه‌اش می‌زنی از لباس‌هایش خاک بلند شود.» فرحان هم مثل حرف پدرم بود؛ مردی که از سنین نوجوانی برای به دوش کشیدن خانواده‌اش مجبور به کار کردن شده و شاید مردی و مرد بودن را از همان سنین بلد شده بود. از این فکرها لبم به لبخند محوی باز شد. - خب اگه اینجا کمدی چیزی داری، می‌خوای بگو کجاست تا من بذارمش اونجا. فرحان با تردید نگاهم کرد. - آخه زحمتت میشه! ابروهایم از تعجب بالا پرید. این مرد تعارف کردن را هم بلد بود؟! - نه بابا چه زحمتی؟ حالا کجا هست این کمدتون؟ فرحان به ساختمان دو طبقه‌ای که کمی دورتر از زمینِ کشت بود اشاره‌ای کرد. - تو اون ساختمون اولین اتاق، اتاق وسایل کارگرهاس. کمدهاش شماره‌بندیه؛ کمد من شماره‌ی هشته، کلیدش هم توی جیبمه. این‌بار من بودم که با تردید نگاهش کردم. یعنی انتظار داشت که من کلید را از داخل جیب شلوار جین و نه چندان گشادش در بیاورم؟
  5. *** ماشینم را کمی مانده به درِ گلخانه‌ی بزرگ پارک کردم و با کمی تعلل پیاده شدم. در عقب را باز کردم و اورکت شسته شده‌ی فرحان را که بوی خوشِ نرم کننده می‌داد، از روی صندلی برداشتم. راست ایستادم و باز نگاهم را به در گلخانه که گهگاهی یکی، دو نفر از آن خارج یا به آن وارد می‌شدند دوختم. خودم هم نمی‌دانستم که چرا به اینجا آمده بودم، آن‌هم درحالی‌که می‌توانستم این اورکت را توسط پیک برایش بفرستم، یا حداقل آن را به دست فرزانه بسپارم. فقط این را می‌دانستم که تمام سروکله زدن‌هایم با خودم و قلبم بیهوده بود و من باز به درخواست قلبم و برای دیدن فرحانی که چند روزی می‌شد ندیده بودمش، از آن سر شهر به این سر شهر آمده بودم. کلافه سری تکان دادم و قدمی به سمت در گلخانه برداشتم؛ حالا که ‌تا اینجا آمده بودم، باید اورکتش را به دستش می‌رساندم. از در فلزی گلخانه و از کنار دیوارهای نرده‌ای که با پلاستیک مخصوصی پوشانده شده بودند گذشتم. گلخانه فضای بسیار بزرگی داشت و پر از انواعِ گل و درخت‌ بود و در میان آن‌همه افرادی که آنجا کار می‌کردند، پیدا کردن فرحان بدون کمک گرفتن از دیگران کار غیرممکنی به‌نظر می‌رسید. جلوتر رفتم و بالای سر مرد جوانی که مشغولِ از خاک در آوردن گل‌ها و کاشتنشان در گلدان‌های سفالی بود ایستادم. - سلام. مرد سر بلند کرد و نگاه متعجبش را به چهره‌ام دوخت. - سلام. زبان روی لب‌های خشکی‌زده‌ام کشیده و با تردید پرسیدم: - ببخشید شما می‌دونید آقای مقصودی کجاست؟ مرد جوان متعجب و گیج اخمی کرد. - آقای مقصودی؟ سری در جوابش بالا و پایین کردم. - بله، آقای فرحان مقصودی. مرد با تفهیم «آهانی» گفت. کمی چرخید و با انگشت به پشت سرش و جایی که در میان انبوه درختان و نها‌ل‌های کوچک و بزرگ پنهان بود اشاره کرد. - آقا فرحان رو اونجا می‌تونید پیدا کنید. تشکری از او کردم و به سمتی که اشاره کرده بود قدم برداشتم. از لابلای کرت‌ها با احتیاط رد شدم و به سختی از میان نهال‌ها گذشتم. دیدن آن‌همه نهال کوچکِ جوانه زده لبم را به لبخندی باز کرد. دیگر کم‌کم داشت به فرحان حسودی‌ام می‌شد؛ خوشبحالش که در چنین جای زیبا و سرسبزی کار می‌کرد و مثل من مجبور به بحث کردن با یک مشت آدم طلبکار و شاکی از همه چیز نبود. با دیدن فرحان که مشغول هرس یک درخت بود، قدم‌هایم از حرکت ایستاد. نگاهم به دستانش که با نهایت ظرافت درخت را از شر شاخ و برگ‌های اضافی‌اش خلاص می‌کرد بود و نمی‌دانم چرا دیدن او در آن لباس‌های کارِ خاکی و درحالی‌که مشغول رسیدگی به گل و گیاهان بود، قلبم را به تب و تابِ عجیبی انداخته بود.
  6. *** کلید به در انداختم و وارد خانه‌ی سوت و‌ کورم شدم. صدای بسته شدن در، تنها صدایی بود که سکوت سنگین خانه‌ را می‌شکست. نفسم را پوف مانند بیرون دادم و بی‌حوصله چراغ هال را روشن کردم. باز هم تنها بودم و این تنهایی وقتی که هنوز لباس‌هایم بوی تن فرحان را می‌داد برایم آزاردهنده‌تر شده بود. اورکت فرحان را که هنوز بر تنم مانده بود، از تنم در آورده و آن را گوشه‌ای ‌گذاشتم تا بعداً بشورم و آن را به خودش برگردانم. آن مانتوی منحوس و لعنتی را هم از تن بیرون کشیده و داخل سبد رخت‌چرک‌ها انداختم. واقعاً که امروز چه روز عجیبی بود؛ پر از اتفاقاتی که شاید هرکدامشان می‌توانست ساعت‌ها فکر و ذهنم را به خود مشغول کند. وارد اتاق شدم و بی‌آنکه چراغی را روشن کنم یا حتی قصد تعویض لباس داشته باشم بر روی زمین کنج دیوار نشستم. فکر اتفاقات امروز در سرم می‌چرخید؛ از آن دادگاه مزخرف گرفته تا دیدن فرحان، لحظه‌ی تک‌چرخ زدن فرحان با موتور که باعث شد از ترس خودم را به او بچسبانم. آن ترس آمیخته با هیجان، هیجانی که برای اولین بار در کنار او تجربه‌اش کرده بودم. لبخندهای مهربانی که بی‌دریغ که رویم می‌پاشید و نگاه نگرانش که صورت رنگ پریده‌ام را زیر نظر داشت. مردی که با آن دست‌های زمختش برایم چایی نبات درست کرده بود و محبتش را نثارم کرده بود. مردی که شاید در ظاهر خشن به‌نظر می‌رسید، اما در باطن آنقدر مهربان و دلسوز بود که دل هرکسی را نرم می‌کرد، چه برسد به منی که از شدت تنهایی دلم برای یک توجه کوچک هم پر می‌کشید. عحیب بود که در کنار فرحان با آن‌همه شر و شورش احساس امنیت داشتم؛ احساس امنیتی که حتی در کنار پدرم هم آن را تجربه نکرده بودم. نفسم را عمیق بیرون دادم؛ من می‌خواستم با این فکرها به کجا برسم؟! مگر نه اینکه آن مرد همان فرحان دردسرساز بود، همان مرد که کارش در آوردنِ حرص من بود؛ پس چرا امشب و امروز در نظرم طور دیگری شده بود؟! لبخند تلخی به افکار درهم و برهمم زدم؛ تنهایی درد عجیبی بود. منی که در حقیقت با وجود عمه خانم هم پانزده سال بود تنها بودم و هیچ محبتی از سمت جنس مخالفم ندیده بود، حق داشتم که دلم‌ برای همین محبت‌های کوچک بلرزد؛ نداشتم؟! سری به تأسف برای خودم تکان دادم؛ باید از این به بعد بیشتر حواسم به خودم می‌بود. از منِ تنهای عقده‌ی محبت داشته، هیچ بعید نبود که به محبت‌های فرحان دل بسپارم و خودم را از چاله به چاه بی‌اندازم. سنگینی پلک‌هایم را که احساس کردم، بی‌آنکه بخواهم لباس عوض کنم یا رختخوابی برای خودم پهن کنم روی زمین سفت و سرد دراز کشیدم. افکارم همچنان در سرم می‌رفتند و می‌آمدند؛ فکر به مهربانی‌های فرحان، محبت‌های بی چشم داشتش، هیجانی که با او تجربه‌اش کرده بودم و حس امنیتی که در کنار او داشتم. این انصاف نبود؛ الان این احساسات فوران کرده چه باید می‌کردم؟! دهان باز کرده و خمیازه‌ای کشیدم و دیگر خواب مجالی برای فکر کردنِ بیشتر به من نداد.
  7. گازی به لقمه‌ی گوشت کوبیده زدم و با لبخندی به روی فرحانِ هاج و واج مانده گفتم: - ممنون. فرحان زیرلب «نوش جانی» گفت، ظرف گوشت کوبیده‌ی من را پیش رویم گذاشت و کاسه‌ی آبگوشت خودش را پیش کشید. عجیب بود، اما انگار فرحان هم اشتهای چندان برای غذا خوردن نداشت که بیش از خوردن فقط خودش را با غذایش سرگرم کرده بود. چندی بعد درحالی‌که من همچنان دل درد داشتم و چهره‌ام از این درد درهم شده بود، گارسون ظرف‌ غذاهای‌ نیمه‌ خورده را جمع کرد و به سفارش فرحان یک قوری چای و یک ظرف نبات برایمان آورد. کلافه شده از درد به پشتیِ تخت تکیه‌زده بودم؛ آنقدر درد داشتم و این درد کلافه‌ام کرده بود که حواسم به کارهای فرحان نبود و فقط به این فکر می‌کردم که اگر به خانه بروم باز مجبورم چندتا قرص مسکن بخورم تا از شر این دل درد لعنتی خلاص شوم. صدای تلق و تلق ‌چیزی من را از فکر بیرون آورد و وقتی با کنجکاوی چشم گشودم نگاهم به فرحانی افتاد که مشغول بهم زدنِ چای با نبات بود. فرحان متوجه نگاه متعجب من که شد با من‌ومن گفت: - چایی نبات… واسه دل درد خوبه؛ قبلنا وختی فرزانه و فرشته اینجوری میشدن… من واسشون چایی نبات دُرُس می‌کردم. نگاهم را از سر پایین افتاده‌‌‌اش گرفتم و به دست‌هایش که همچنان مشغول گرداندن نبات در استکان چای بودند چشم دوختم. لحن فرحان همانقدر که خجالت‌زده بود صادقانه هم بود و من با خودم فکر می‌کردم که چقدر درباره‌ی او اشتباه کرده بودم؛ چقدر او را اشتباه شناخته بودم. فکر می‌کردم او یک مرد لااُبالی و سرخوش است که جز خودش به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهد، اما حالا می‌فهمیدم که تفکراتم چقدر اشتباه بود. او حالا حواسش به درد من، به آبرویم و حتی به زندگیِ و مشکلات زنانه‌ام هم بود؛ چیزی که حتی خیلی از مردهای متمدن دور و اطرافم هم از آن بی‌خبر بودند. او نه تنها به خانواده‌اش و اطرافیانش بی‌توجه نبود، بلکه حالا داشت به منی که برایش فقط یک آشنای دور بودم همانقدر اهمیت می‌داد که به خواهرهایش. فرحان حینی که استکان چایی نبات را به سمتم می‌گرفت، پرسید: - چی شد؟ حرف بدی زدم که اینجوری پَکَر شدی؟! سر بلند کردم و در حینی که برای گرفتن استکان دست پیش می‌بردم، گفتم: - نه، من فقط داشتم به یه چیزهایی فکر می‌کردم. دستانم را به دور استکان چای پیچیدم؛ گرمای استکان به دستان سردم جان می‌داد و من برای اولین بار از بودنِ فرحان در کنارم راضی بودم. از اینکه مجبور نبودم این حال خراب را در تنهاییِ خانه‌ام و بدون اینکه کسی نگرانم شود و برایم دل بسوزاند بگذرانم، خوشحال بودم. - به چی؟! سر بلند کردم و به چشمان منتظر فرحان نگاه کردم. حس می‌کردم با رفتارهای امروز فرحان سد دفاعی که دور خودم کشیده بودم کمی ترک برداشته. - می‌دونی فرحان… من داشتم فکر می‌کردم که قضاوت‌هام درباره‌ی تو شاید خیلی هم درست نبودن. یعنی… تو اونجوری که من فکر می‌کردم یه آدم بی‌خیال و سرخوش نیستی و خیلی دلسوزتر و مهربون‌تر از چیزی هستی که من فکر می‌کردم. از شنیدن حرف‌هایم لبخندی به لب‌های فرحان نشست؛ لبخندی که متعجب، اما راضی و خشنود به‌نظر می‌رسید. - شاید جای قضاوت‌های عجولانه بهتر باشه یکم بِم فرصت بدی تا خودمو اونجوری که هَسم بِت نشون بدم.
  8. فرحان در سکوت به سمت نزدیک‌ترین داروخانه می‌راند. احساس‌ شرم باعث شده بود که هیچ کلامی از دهانم خارج نشود و فرحان هم احتمالاً حال بدم را درک کرده بود که هیچی نمی‌گفت. بالاخره پس از دقایقی که برای من عجیب کش می‌آمدند به یک داروخانه رسیدیم و من به تنهایی و درحالی‌که‌ همچنان اورکت فرحان را بر دوش داشتم، وارد داروخانه شدم. خریدم را کردم و وقتی که برگشتم حال جسمی‌ام از حال روحی‌ام به مراتب بهتر بود. روبه‌روی فرحان که رسیدم با سری به زیر افتاده گفتم: - حالا میشه من رو برسونی خونه؟ فرحان سری تکان داد و با لحنی قاطع که بسیار کم از او دیده بودم، گفت: - نه نمیشه. ما نه هنوز حرف زدیم نه چیزی خوردیم. تو هم ضعف کردی، نمیشه که با این حال بَرِت گردونم. به ناچار و به‌خاطر احساس ضعفی که داشتم حرفش را قبول کردم؛ دوباره ترک او بر روی موتور نشستم و فرحان راه رستوران را در پیش گرفت. وقتی به رستوران رسیدیم و روی تخت سابقمان جاگیر شدیم، گارسون بلافاصله با سینی غذا به سمت‌مان آمد. از صحبت‌هایش با فرحان متوجه شدم که فرحان پیش از رفتنمان به او سفارش کرده بود که غذایمان را گرم نگه دارد تا برگردیم. گارسون ظرف‌های غذا را پیش رویمان گذاشت و دور شد. فرحان ظرف غذایی که پیش روی من بود را به سمت خودش کشید و مشغول جدا کردن آبِ آبگوشت از دیگر مخلفاتش شد. - بیا فعلاً تیلیتش رو بخور تا من گوشتش رو بکوبم. کاسه‌ی آبِ آبگوشت را پیش رویم گذاشت. آبگوشتش رنگ و بوی خوبی داشت، اما این رنگ و بو هم نمی‌توانست منِ بی‌اشتها را به خوردن ترغیب کند. درحالی‌که اورکت فرحان را کاملاً به تن کرده بودم تا راحت‌تر باشم، قاشق در دستم بود و همان‌طور که غرق فکر بودم، هرازگاهی آن را درون کاسه‌ی آبگوشت می‌چرخاندم. - چرا نمی‌خوری پس؟ قاشق را درون کاسه رها کرده و سر بلند کردم. - نکنه دوس نداری؟ می‌خوای یه چیز دیگه واست سفارش بدم؟ سرم را در رد حرفش تکان دادم. - نه همین خوبه، فقط من اشتها ندارم. فرحان اخم محوی به صورتش نشاند. - اینجوری نمیشه که. تو رنگ به روت نمونده، باس یه چیزی بخوری. و پیش از آنکه مهلت گفتن حرفی را به من بدهد، لقمه‌ی بزرگی از گوشت کوبیده پیچید و آن را به سمتم گرفت. نگاهم میان صورت جدی و لقمه‌ی در دستش در رفت و آمد بود. نگرانی‌اش برایم حس خوبی داشت، اما لقمه گرفتن از دست او چندان خوشایندم نبود. - بگیرش دیگه دستم خسته شد. باز به دستش که پیش رویم دراز بود، نگاه کردم و فرحان انگار یاد چیزی افتاد که با ناراحتی گفت: - آخ شرمنده، یادم نبود تو رو این چیزها حساسی! و خواست لقمه را عقب ببرد که ناخودآگاه دست پیش بردم و لقمه را از میان انگشتانش بیرون کشیدم. با اینکه هنوز هم روی میکروب و باکتری‌ها حساس بودم و هر چیزی را نمی‌خوردم، اما حالا با خودم فکر می‌کردم که رد کردن دست این مرد که امروز بی چشم‌ داشت نگرانی و محبتش را خرجم کرده بود اصلاً کار درستی نبود.
  9. صبر کردم پسربچه و مادرش از سرویس بیرون بروند و بعد چند قدم از روشویی فاصله گرفته و به پشت چرخیدم. با دیدن لکه‌های قرمز رنگ در آینه، آن‌هم در بدترین جای ممکن، دنیا روی سرم خراب شد. وای خدایا، حالا چه باید می‌کردم؟ آخر الان که وقت این اتفاق نبود! حس خجالت و‌ درماندگی همزمان به‌ سراغم آمده بود؛ حالا بدون وسیله‌ی مورد نیازم چه باید می‌کردم؟! این رستوران هم خارج از شهر بود و من این دور و اطراف را خوب نمی‌شناختم که بدانم وسیله‌ی مورد نیازم را از کجا تهیه کنم! لب گزیده و کلافه پلک روی هم فشردم. انگار فقط یک راه داشتم؛ راهی که خوشایندم نبود، اما در آن لحظه تنها راه ممکن بود. با دستان لرزانم موبایلم را از کیفم بیرون کشیدم و روی شماره‌ی فرحان کلیک کردم. - الو فرحان؟ فرحان با تعجب گفت: - نوا تویی؟! چرا نیومدی پس؟ کلافه به گوشه‌ی مانتوی آبی کمرنگم چنگ زدم. - میشه بیای دَم دستشویی؟! - دَم دستشویی چرا؟! جای بهتری نبود قرار بذاری؟! وای! وای که من داشتم از خجالت و دل درد می‌مردم و او باز داشت مزه‌پرانی می‌کرد! - مسخره نشو فرحان. با بغضی که از این حس مزخرف به سراغم آمده بود، لب زدم: - بیا دَم دستشویی کارت دارم. لحن بغض‌آلودم به فرحان فهماند وضعیت جدی است که پرسید: - چی شده؟ حالت بده؟! باز زمزمه کردم: - بیا فرحان، فقط بیا! تماس را قطع کردم‌ و همانجا منتظر فرحان ایستادم. در واقع با آن لباس لک شده و آن حال بد روی بیرون رفتن را هم نداشتم. پس از چند دقیقه پیامی از سمت فرحان روی صفحه‌ی موبایلم نمایان شد. - من دَم دستشوییم، تو کجایی؟ با دیدن این پیام دستی به صورتم کشیدم و حینی که سعی می‌کردم به خودم مسلط باشم و حال خرابم را به روی خودم نیاورم از سرویس بیرون آمدم. فرحان جلوی سرویس منتظرم ایستاده بود و انگار از چهره‌ی درهم و رنگ پریده‌ام فهمیده بود یک چیزی شده که تا به او رسیدم، پرسید: - خوبی نوا؟! چرا رنگت پریده؟! می‌خوای بریم دکتر؟! شرم‌زده سر پایین انداختم. - نه، اگه میشه من و به یه داروخونه برسون؛ من اینجاها رو بلد نیستم. فرحان همان‌طور که نگاه نگرانش من را نشانه رفته بود سری تکان داد و دست داخل جیب شلوار جینش برد تا سوییچش را بیرون بیاورد. - باشه، راه بیوفت تا بریم. جلوتر از او به راه افتادم، اما پیش از آنکه قدم بعدی را بردارم با شنیدن صدای فرحان سرجایم ایستادم. - صبر کن! چرخیدم و متعجب به فرحان که با دو قدم بلند خودش را به من رسانده بود نگاه کردم. حالم خوب نبود و منتظر بودم تا ببینم با من چه کار دارد، اما با دیدن او که داشت اورکت نازک و سیاه‌ رنگش را از تنش در می‌آورد ابروهایم از بهت بالا پرید. چه کار داشت می‌کرد؟! نکند که این‌هم یک مسخره‌‌بازی دیگر بود؟! فرحان قدمی به من نزدیک‌تر شد و در کمال تعجب، اورکتش را روی شانه‌های من انداخت. اورکتش برای من بلند بود و تا پایین مانتوام که لکه شده بود می‌رسید. از این فکر لب گزیدم و خون به‌ صورتم‌ هجوم آورد. فکر اینکه‌ فرحان هم لکه‌ها را دیده باشد و برای پوشاندن آن لکه‌های لعنتی اورکتش را روی شانه‌هایم انداخته باشد، هم حس خجالت و هم حس خوب حمایت شدن را به من می‌داد.
  10. فرحان سرخوش «بی‌خیالی» گفت و دستش را به حالت تعارف به سمت در چوبی و پر نقش و نگارِ رستوران گرفت. - اول خانوم ها! ایشی زیرلب گفتم؛ چه عجب که این‌بار این را یادش بود. نگاه از فرحان گرفته و قدمی برداشتم که باز دردی مثل یک موج در شکمم پیچید و اخم‌هایم را درهم برد. - چی شد نوا؟! سرم را به دو طرف تکان دادم. - هیچی. و بعد درحالی‌که سعی می‌کردم این درد آزاردهنده را نادیده بگیرم، وارد حیاط بزرگ و پر از تخت و دار و درختِ رستوران شدم. روی یکی از تخت‌ها نشستیم و من نگاهم را دور تا دور رستوران چرخاندم. فضای دلباز و طراحی سنتی و ایرانی‌اش حس خوبی به من می‌داد و از این سلیقه‌ی فرحان در عجب بودم. با خودم فکر می‌کردم که من را به یک فست‌فودی کثیف و درب و داغان خواهد برد، اما با دیدن اینجا کمی به او امیدوار شدم. - نظرت چیه؟! نگاهی به فرحان لبخند بر لب انداختم. - خوبه؛ جای قشنگیه! در همین حین گارسون که مرد جوانی بود و جلیقه‌ی سنتی با طرح بته‌جقه بر تن داشت به سمت‌مان آمد و پرسید: - خیلی خوش اومدین؛ چی میل دارین؟! فرحان پیش از آنکه چیزی بگوید نگاهی به من انداخت. - چی می‌خوری؟ نمی‌دانم چرا برای یک لحظه‌ دلم خواست سلیقه‌ی فرحان را در سفارش غذا هم بدانم، برای همین گفتم: - هر چی خودت می‌خوری برای منم سفارش بده. اما‌ به دقیقه نکشیده با شنیدن سفارش فرحان از کارم پشیمان شدم. - دو تا دیزی با دوغ و پیاز. نفسم را پوف مانند بیرون داده و کلافه از دل دردم پشت به پشتی تخت کوبیدم؛ انگار به من نیامده بود که یک‌بار از کسی تعریف کنم! فرحان لحظه‌ای با موبایلش مشغول شد و من دست روی شکمم فشردم‌ تا شاید دردش کمی تسکین پیدا کند، اما فایده‌ی چندانی نداشت. تیرکشیدن‌های شکمم دَم به دَم بدتر‌ می‌شد، دست آخر طاقتم طاق شد و با چنگ زدن به کیفم از جای برخاسته ‌و رو به فرحان گفتم: - من میرم دست‌هام رو بشورم. وارد فضای خصوصی سرویس که شدم لحظه‌ای جلوی آینه ایستادم و به چهره‌ی رنگ پریده‌ام خیره شدم. این دل درد چه بود که از صبح زود گریبانم را گرفته بود؟! نمی‌دانم. شیر آب را باز کرده و مشتی آب به صورتم پاشیدم، ولی بی‌فایده بود. حال من با این چیزها سرجایش نمی‌آمد. همان‌طور که جلوی روشویی ایستاده بودم، یک زن با پسربچه‌ی چهار یا پنج ساله‌اش از دستشویی بیرون آمدند و کنار روشویی بغلی ایستادند تا دست‌هایشان را بشورند. کلافه پوفی کشیدم و با لبه‌ی آستینم آب‌هایی که از چانه‌ام می‌چکید را پاک کردم. - مامانی نگاه کن؛ پشت لباس اون خانومه هم رنگی شده، مث لباس تو که اون روز رنگی شده بود! با شنیدن حرف‌های پسربچه دستم در هوا‌ ماند. پسرک من را که نمی‌گفت، می‌گفت؟! اما بجز من که کسی آنجا نبود! نیم نگاهی سمت پسربچه که با تشر مادرش ساکت شده بود، انداختم‌ و نگاه دیگری به سمت چهره‌ی خودم در آینه. ناکهان فکری در سرم آمد؛ فکری که باعث شد ته دلم خالی شود.
  11. فرحان سر چرخاند و نگاهی به من و فاصله‌ی ایجاد شده در میانمان انداخت. می‌توانستم بفهمم که این فاصله گرفتن یا شاید هم سرپیچی از حرف‌هایش او را دلگیر کرده بود، اما چیزی نگفت و این برای من عحیب بود! فرحان سرش را به روبه‌رو چرخاند و بدون حتی لحظه‌ای تعلل و بی‌آنکه حتی اجازه‌ی پلک زدن را به من بدهد موتورش را با تک‌چرخ وحشتناکی به راه انداخت. لحظه‌ای تمام تنم به عقب پرت شد و غافلگیر از این اتفاق، ترس تمام وجودم را فرا گرفت. در یک لحظه‌ انگار ترس و اضطراب عقل و منطقم را کور کرد که بی‌اختیار فاصله‌ام را با فرحان به هیچ رساندم و دستانم برای جلوگیری از سقوط و نجاتِ جانم به کمر فرحان چنگ زد. گره‌ی دستانم را به دور کمر فرحان محکم‌تر کرده و از ترس به پشت فرحان چسبیده بودم. این کار انگار همان چیزی بود که فرحان می‌خواست چون به محض پیچیدن دستانم به دور کمرش، چرخ جلوی موتورش را پایین آورد و مثل آدمیزاد به‌ راندن موتورش ادامه داد. پیشانی‌ام را به پشت فرحان چسبانده بودم و از ترس نفس‌نفس می‌زدم؛ زبانم هم قفل شده بود وگرنه صد تا فحش نثارش می‌کردم. باز سرعت موتور فرحان بیشتر شد و من حرصی شده مشتی به کمرش کوباندم. مردک دیوانه شده بود؟! اینطور گازش را گرفته بود تا به کجا برسد؟! - آروم‌تر دیوونه! چی‌کار می‌کنی؟! فرحان با قهقه خندید و با صدایی بلند که در آن صدای باد و ماشین‌های دور و اطراف شنیده بشود گفت: - نترس؛ فقط خودتو رها کن و از این هیجان لذت ببر! و خودش یکی از دستانش را از فرمان موتور جدا کرد و مثل دیوانه‌ها «یوهویی» گفت. ترسیده باز مشتی به کمرش کوباندم. - فرمون رو چرا ول کردی؟! الان تصادف می‌کنیم! فرحان باز فرمان را چسبید، اما سرعتش همچنان زیاد بود و باد با سرعت به صورتم می‌خورد. چشم بستم و نفسم را لرزان بیرون دادم، کم‌کم داشتم به این سرعت زیاد عادت می‌کردم و حس هیجان وجودم را در بر می‌گرفت. هنوز هم کمی می‌ترسیدم و هنوز هم این سرعت زیاد نظر منطقم را جلب نکرده بود، ولی سعی می‌کردم آرام باشم و به قول فرحان از این هیجان لذت ببرم! وقتی که موتور ایستاد نفسی به راحتی کشیدم؛ باورم نمی‌شد که با آن ‌سرعت وحشتناک تصادف نکرده و سالم رسیده بودیم. - رانندگی رو حال کردی؟! پشت چشمی برایش نازک کردم؛ چقدر هم که خودش را تحویل می‌گرفت. - آره، فقط با این رانندگی قشنگت شانس آورده باشی جریمه نشده باشی.
  12. فرحان با چشمان درشت شده سؤالی تکرار کرد: - با تاکسی؟! نگاه عاقل‌اندرسفیهانه‌ای به او انداختم. - نه پس، انتظار داری بشینم روی این موتوری که حتی معلوم نیس مال کیه؟ فرحان با غرور سری نکان داد. - چطو معلوم نی؟ صاحابش جلو روت نشسه (نشسته). اخم گیجی به صورتم نشست. یعنی می‌خواست بگوید که این موتور برای خودش است؟! - یعنی این موتور مال توئه؟! فرحان باز سر تکان داد. - آخه از کجا؟! مگه تو پول داشتی؟! فرحان نگاه حق به جانبی به من کرد و گفت: - ناسلامتی سه، چهار ماهه دارم کار می‌کنم ها. دیگه یه موتور قسطی که می‌تونم واس خودم بخرم. این‌بار من بودم که شانه‌ای بالا انداختم. - به هر حال من سوار موتور نمیشم. فرحان چهره درهم کشید. - اِی بابا ضدحال نزن دیگه نوا، بیا سوار شو هیچی نمیشه. سر بالا انداختم. من و سوار شدن به موتور؟! آن‌هم موتوری که راننده‌اش فرحان بود؟! عمراً! - چیه؟ نکنه می‌ترسی؟! عصبی اخم‌ درهم کشیدم. حقیقتاً از موتور سواری می‌ترسیدم و در کل آدم دوست دار هیجانی نبودم، اما هیچ خوشم نمی‌آمد که کسی ضعف‌هایم را به رویم بیاورد. - نه خیرم، چرا باید بترسم؟! فرحان با زرنگی ابرو بالا اندخت. - پَ اگه نمی‌ترسی، سوار شو دیگه! چشم غرّه‌ای نثار نگاه شیطنت‌بارش کردم. مردک خوب بلد ‌بود که چگونه از نقطه‌ ضعف‌های من سوء‌استفاده کند. لب روی هم فشردم و قدمی به سمت موتورش برداشتم. جهنم و ضرر! تحمل ترس و اضطراب خیلی بهتر از ضایع شدن جلوی فرحان بود. همان‌طور که با تعلل ترک موتورش می‌نشستم گفتم: - فقط راه دوری نرو؛ خسته‌ام. می‌خوام زود برم خونه. فرحان در سکوت تنها لبخندی زد. لبخندی که می‌توانستم از پس آن بفهمم که قرار نبود به حرفم اهمیتی بدهد. فرحان صاف روی موتورش نشست و در حینی که دست می‌برد تا موتورش را روشن کند گفت: - کمرمو بگیر نیوفتی. کلافه از حضور ناگهانی و این همراهی اجباری‌اش دندان روی هم ساییدم. اگر او می‌توانست من را مجبور به پذیرفتن خواسته‌هایش بکند، من هم خوب بلد بودم که از زیر انجام خواسته‌های او شانه خالی کنم. جای کمر او دستانم را بندِ قسمت خالیِ پشت موتور کردم. می خواستم فاصله‌ام را با او حفظ کنم؛ نمی‌خواستم دوباره ماجرای چند روز گذشته تکرار شود.
  13. بله در حال رسیدن به پارت صد و پنجاهم هستم.
  14. فرحان لبخند کج و طعنه‌آمیزی به رویم زد. - گفتم بِت یه هفته وخت میدم، ولی نگفتم که خودمم دیگه دور و وَرت پیدام نمیشه! با حرص هوفی کشیدم؛ از همه عصبانی بودم و از او بیشتر از همه! - خب حالا، چی‌کار داری؟! فرحان با تکان سر و گردنش اشاره‌ای به ترک‌ موتورش کرد و گفت: - بپر بالا بریم! با ناباوری چشم گشاد کردم. - بریم؟! کجا بریم؟! فرحان با شیطنت ابروهایش را بالا و پایین کرد. - بریم‌ دور دور؛ بعدش هم بریم یه رستورانی جایی که یه ‌ناهار مشتی بزنیم بر بدن! با خستگی و کج‌خلقی قدمی به عقب برداشتم؛ من هنوز هم از حرف‌های آخر این مرد شاکی بودم آن‌وقت می‌رفتم و با او سر یک سفره می‌نشستم و غذا می‌خوردم؟! - نمیام؛ می‌خوام برم خونه‌. پشتم را به او کردم و خواستم از او دور شوم، اما هنوز یک قدم برنداشته سنگینی دستش را بر روی کیفم احساس کردم. به سمتش برگشته و با خشم نگاهش کردم. - ولش‌ کن! فرحان ابرویی بالا انداخت و با غنچه کردن لب‌هایش «نُچی» کرد. حرصی شده کیفم را کشیدم که از دستانش رها شد، اما پیش از آنکه بروم گفت: - لج نکن نوا، می‌خوام باهات حرف بزنم. لحنش دیگر آن شوخ‌طبعی سابق را نداشت و چیزی در کلامش بود که باعث ‌شد بی‌اختیار در جایم بایستم. نگاهی سمتش انداخته و با تردیدی که‌ سعی در‌ پنهان کردنش داشتم، پرسیدم: - چه حرفی؟! نگاه فرحان به چشمانم دوخته شد. - می‌خوام راجع به خودمون باهات حرف بزنم. ناگهان تمام لحظه‌های این ‌سه روز، تمام درگیری‌های‌ ذهنی و تمام آشفتگی‌هایم به یادم آمد. من توان یک بحث دیگر با این مرد را نداشتم، اما مطمئن بودم که تا حرفش را نگوید دست از سرم برنخواهد داشت. - خیلی خب، همینجا حرفت رو بزن و برو. فرحان با چشمان گرد شده نگاهی به شلوغی دور و اطراف دادگاه انداخت. - اینجا؟! ولی اینجا که نمیشه! چشم در کاسه چرخاندم و لب روی هم فشردم. می‌دانستم آخر این مرد کار خودش را می‌کند، پس دست و پا زدن‌های من چندان هم فایده‌ای نداشت. - باشه، تو برو منم یه تاکسی میگیرم و دنبالت میام.
  15. *** - دِ آخه این چه وضع دفاع کردنت از من بود دختر؟! خب تو که نمی‌تونی دو کلمه‌ حرف بزنی چرا وکیل شدی؟! نگاه کلافه‌ام را از زن عصبیِ پیش رویم گرفتم و دستی به صورتم کشیدم. حق داشت عصبانی باشد؛ برای اولین بار در طول عمرم گند زده بودم، آن‌هم نه در یک پرونده‌ی سخت بلکه در یک پرونده‌ی ساده‌ی طلاق‌ و حضانت بچه. نفسم را پوف مانند بیرون دادم؛ زن هنوز هم‌ داشت غر می‌زد و من دیگر به صدایش توجهی نمی‌کردم. خب آخر همه چیز هم که تقصیر من نبود؛ بیشتر تقصیرها به گردن فرحانی بود که گرچه سه روز بود پیدایش نبود، اما فکر خودش و آن خواستگاری عجیبش حتی لحظه‌ای هم من را رها نکرده بود. همین فکرها هم باعث شده بود که به این پرونده‌ گند بزنم و تمام حرف‌ها و‌ دفاعیاتم را فراموش کنم. باز خوب بود که قاضی به‌خاطر طولانی شدن جلسه ادامه‌ی آن را به روز دیگری موکول کرده بود وگرنه الان پرونده را باخته بودم و به دست این زن عصبانیِ پیش رویم تکه تکه شده بودم. پیشانی‌ام را فشردم و نگاه بی‌حوصله‌ام را به زن و اخم‌های درهمش دوختم. در این میان نمی‌دانم این دل درد لعنتی چه بود که گریبانم را گرفته بود و روی اعصاب نداشته‌ام رژه می‌رفت. دَم عمیقی گرفته و سعی کردم لحنم برعکس آشوب درونم آرام و شمرده باشد. - باشه خانوم کریمی، من اشتباه کردم. معذرت می‌خوام؛ قول میدم توی دادگاه بعدی اشتباهاتم رو جبران کنم. زن با شَک و تردید نگاهم کرد. - باشه، ببینیم و تعریف کنیم. فقط گفته باشم، اگه بازم گند بزنی دیگه از حق الوکاله‌ات خبری نیست. نفسم را پوف مانند بیرون دادم. حالا انگار چه پولی هم قرار بود به من بدهد که با‌ همان چندرغاز من را تهدید‌ می‌کرد! - باشه. زن بی‌میل سری تکان داد و با گرفتن دست بچه‌‌ی پنج، شش ساله‌اش و کشیدن او به دنبال‌ خودش از من فاصله گرفت. نگاهم را از زن که همچنان دست پسر کوچولویش را می‌کشید گرفتم؛ واقعاً با این اخلاق مزخرفش انتظار داشت قاضی حضانت بچه را هم به او بسپارد؟! هوفی کشیده و به قصد بیرون زدن از دادگاه قدم برداشتم؛ حیف که وکالتش را قبول کرده و پیش پرداخت اندکی هم از او گرفته بودم وگرنه همین حالا قید دفاع از او را می‌زدم؛ والا بچه چه گناهی داشت که به دست این مادرِ بدتر از نامادری بیُفتد؟! همان‌طور که در دل به خودم، به این مادر بدخلق و به تمام این زندگی بد و بیراه می‌گفتم از دادگاه بیرون آمدم. لحظه‌ای پلک بستم و نفس عمیقی کشیدم. هوای تازه کمی حالم را بهتر و خلق تنگم را بهبود داده بود، ولی فکر به اینکه باز باید به‌خاطر خرابی ماشینم و به سر بردنش در تعمیرگاه، با تاکسی به خانه برمی‌گشتم حالم را می‌گرفت. چشم باز کردم و خواستم قدمی سمت خیابان‌ بردارم که با دیدن تصویر پیش رویم خشکم زد. فرحان درست روبه‌روی در دادگاه بر روی موتور سیاه رنگ و بزرگی نشسته و نگاه منتظرش درِ دادگاه را نشانه رفته بود. مات مانده دستی به صورتم کشیدم؛ او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! فرحان با دیدنم لبخند گشادی زد و گفت: - سام عیلیکم نوا خانوم بداخلاق، چطوری؟! اخم‌آلود و بی‌آنکه قصدی برای جواب دادن به احوالپرسی‌اش داشته باشم، غر زدم: - تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!
×
×
  • اضافه کردن...