رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

سایه مولوی

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    462
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    19

سایه مولوی آخرین بار در روز بهمن 23 برنده شده

سایه مولوی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره سایه مولوی

  • تاریخ تولد 12/01/2003

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,410 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سایه مولوی

  1. نگاهی به صورت کنجکاو و منتظر لونا انداختم و لبخند تلخی زدم؛ دوست داشتم بدانم بعد از شنیدن سرنوشتم چقدر قرار بود سرزنشم کند و از من متنفر شود. - خوب یادم میاد پشت یه ستون پنهون شده بودم و به مبارزه‌ی پدرم با آلفرد پادشاه خون‌آشام‌ها نگاه می‌کردم، پدرم داشت آلفرد رو خفه می‌کرد که یکی از سربازهای آلفرد از پشت به پدرم نزدیک شد و شمشیرش رو توی کتف پدرم فرو کرد. پدرم از درد فریاد زد و من از ترس ناخودآگاه جیغ کشیدم. نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ این قسمت از خاطراتم زیادی تلخ بود و هنوز هم پس از گذشت این‌همه سال با مرور کردنش درد تمام وجودم را می‌گرفت. - سربازهای پادشاه آلفرد متوجه‌ی من شدن و قبل از این‌که بتونم از دستشون فرار کنم من رو گرفتن؛ هیچ‌وقت یادم نمیره اون نگاه ترسیده و نگرانِ پدر و مادرم رو! آلفرد دیوونه‌وار می‌خندید، انگار طعمه‌ی خوبی به دستش افتاده بود که من رو رها نمی‌کرد. چشمانم را روی هم فشردم، هنوز هم گاهی آن سرمای دستان آلفرد را بر روی شانه‌هایم حس می‌کردم. - آلفرد شمشیرش رو زیر گلوی من گذاشت و رو به پدرم گفت اگه خودشون رو تسلیم نکنن من رو می‌کشه؛ هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم پدرم که خیال می‌کردم ازم متنفره به خاطر نجات جون من تسلیم بشه، ولی شد! بغضم را قورت دادم و دستی به چشمانم کشیدم تا خیسی اشک را پیش از سرریز شدن از چشمانم پاک کنم. - توی همون شلوغی‌ها پدرم به یکی از فرمانده‌ها دستور داد تا من رو با خودش از قصر بیرون ببره و من رو از دست خون‌آشام‌ها نجات بده؛ اون فرمانده هم من رو فراری داد و خودش وقتی که رفته بود تا یه راهی برای نجات پدر و مادرم پیدا کنه دستگیر شده بود. لبخند لرزانی زدم و با همان لحن بغض‌آلود ادامه دادم: - همه‌شون رو پیش چشم‌های من درست وسط میدون شهر به آتیش کشیدن و من فقط عین ترسوها نگاهشون کردم؛ بعدش هم از سرزمین گرگ‌ها فرار کردم و توی اون کوهستان ساکن شدم. سر که بلند کردم نگاهم به صورت خیس از اشک لونا افتاد و قلبم گرفت از سرخی چشمان و غم نگاهش! شانه‌ای بالا انداختم و تلخ لب زدم: - تموم حقیقتی که این مدت ازت پنهونش کرده بودم، این بود! لونا بغضش را قورت داد و این مطمئناً از مهربانی ذاتی‌اش نشأت گرفته بود که برای غصه‌های منی که این‌همه مدت به او دروغ گفته بودم اشک می‌ریخت.
  2. لونا اخم درهم کشید و گفت: - منظورت چیه؟! من چرا باید به خاطر گذشته تو رو سرزنش کنم؟! مگه توی گذشته‌ای که میگی چه اتفاقی افتاده؟! کلافه دستی به صورتم کشیدم. - بهت میگم، ولی ‌اینجا نه. نگاهی به خدمتکارانی که با کنجکاوی نگاهمان می‌کردند انداختم و ادامه دادم: - بریم توی اتاقمون تا بهت توضیح بدم؛ باشه؟ - باشه ولی… لونا انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و با همان اخم غرید: - فکر دوباره کلک زدن به من رو بهتره از سرت بیرون کنی! خنده‌ی تلخی به حرفش زدم، من اگر می‌خواستم کلک بزنم که خودم را یک موجود قوی و قهرمان جا میزدم، نه گرگینه‌ای که حتی توان دفاع از سرزمین و خانواده‌اش را هم نداشت! وارد اتاق که شدیم لونا در را پشت سرش بست و پس از برگشتنش نگاه منتظرش را به من دوخت؛ از آن‌همه کنجکاویِ در عین عصبانیتش خنده‌ام می‌گرفت، اما حتی لحظه‌ای فکر به گذشته‌هایی که قصد مرورشان را داشتم هم می‌توانست لبخند را از لب‌هایم پر دهد. - خب من منتظرم، نمی‌خواهی شروع کنی؟! در جوابش سرم را بالا و پایین کردم، راه گرفتم و روی تختم نشستم. می‌دانستم با شروع اولین خاطره جان از پاهایم در می‌رود و نمی‌خواستم پیش چشمان لونا ضعف بگیرم و به زمین بیُفتم. - خب من… همونطور که دیدی پسر‌ پادشاه جورج و ملکه تانیا هستم؛ از همون بچگی به خاطر ضعیف و یه جورایی متفاوت بودنم زیادی تنها بودم و تقریباً هیچ دوستی نداشتم. لونا هم چند قدمی پیش آمد و روی تختش و روبه‌روی من نشست. - پدرم بابت این ضعیف بودن از من متنفر بود و همیشه می‌گفت که من مایه‌ی ننگ گرگینه‌هام؛ تنها کسایی که باهام مهربون بودن مادر و مادربزرگ پدریم بودن که سرزنشم نمی‌کردن من رو با همون ضعف و تفاوت‌هام دوست داشتن. با وجود این‌ها همه چیز نسبتاً خوب بود تا وقتی که خون‌آشام‌ها به قصر پدرم حمله کردن؛ من خب… چیزی از خون‌آشام‌ها نمی‌دونستم و برای دیدنشون خیلی کنجکاو بودم. کلافه و عصبی دستی به صورتم کشیدم؛ تک تک آن لحظات از پیش چشمانم می‌گذشت و حالم را خراب می‌کرد. - این شد که بدون توجه به حرف مادرم از اتاقم زدم بیرون تا خون‌آشام‌ها رو ببینم.
  3. از سالن که بیرون آمدیم لونا به قدم‌هایش سرعت داد؛ این‌که نمی‌ایستاد تا به حرف‌هایم گوش کند عصبانی‌ام می‌کرد، اما حالا وقت عصبانی شدن نبود. او از من دلخور بود و من حق را به او می‌دادم. - لونا لطفاً یه لحظه صبر کن! لونا بی‌توجه به من همچنان تند و تند قدم برمی‌داشت و من پشت سرش قدم تند می‌کردم. - لونا خواهش می‌کنم! او باید حرف‌هایم را می‌شنید؛ باید به من فرصت می‌داد که همه چیز را توضیح دهم. - وایسا لونا! لونا بی‌آنکه نگاهی به سمتم بی‌اندازد با حرص گفت: - دنبالم ‌نیا! خودم را با شتاب به لونا رساندم و با گرفتن دستش او را وادار به ایستادن کردم؛ دور زدم و روبه‌روی لونا که با حرص و عصبانیت نگاهم می‌کرد ایستادم. - تو باید به حرف‌هام گوش کنی. لونا با چشمانی گشاد شده غرید: - چیه؟ دوباره قراره چه دروغی سرهم کنی و بهم بگی هان؟! من تا همینجا هم خیلی اشتباه کردم که به حرف‌های توی دروغگو گوش کردم! کلافه پلک روی هم فشردم؛ در ذهنم مدام داشتم تکرار می‌کردم که حق با اوست و من نباید از حرف‌هایش عصبانی باشم، اما جایی درون قلبم از حرف‌های هرچند حقیقتش به درد می‌آمد. - ببین لونا می‌دونم که الان از من عصبانی هستی، اما باید حرف‌هام رو گوش کنی! لونا پوزخندی زد. - عصبانی‌ام؟! آره از دستت عصبانی‌ام چون بهم دروغ گفتی؛ چون… چون این‌همه مدت من رو بازی دادی! دِ آخه چطور تونستی به من دروغ بگی؟! چطور تونستی به منی که اینقدر باورت داشتم، به منی که از تموم زندگیم واست گفته بودم کلک بزنی؟! آری من دروغ گفته بودم؛ من حقایق زندگی‌ام را از لونا پنهان کرده بودم، اما نه به این خاطر که به او کلک بزنم. دروغ گفته بودم چون می‌ترسیدم، چون نمی‌خواستم دختری که دوستش داشتم مرا به خاطر بلایی که بر سر سرزمینم آورده بودم سرزنش یا تَرک کند. - من به تو کلک نزدم لونا! آره بهت دروغ گفتم و پنهون کاری کردم، اما اصلاً قصدم گول زدنِ تو نبود! من… من نمی‌خواستم تو با فهمیدن حقیقت ازم متنفر بشی، نمی‌خواستم به خاطر اتفاقاتی که توی گذشته افتاده تو هم سرزنشم کنی!
  4. *** راموس تصاویری که از پیش چشمانم می‌گذشت در باورم نمی‌گنجید؛ درست که من پسر پادشاه سابق سرزمین گرگ‌ها بودم، اما من هیچ نشانه‌ای از آلفا بودن نداشتم. من حتی در گرگینه‌ بودن هم موفق نبودم چه برسد به آلفای نجات دهنده‌ی سرزمین! این دیگر زیادی مضحک بود! اصلاً چه کسی باور می‌کرد من، راموسی که به خاطر نقص‌ها و تفاوت‌هایم همیشه مورد نارضایتی پدر قرار گرفته بودم و در زمان حمله‌ی خون‌آشام‌ها به سرزمینم مثل یک ترسو فرار کرده بودم حالا یک شبه نجات دهنده‌ی سرزمین گرگ‌ها باشم؟! کلافه و عصبی از این مسخره بازی‌ها قدمی از آن جام لعنتی فاصله گرفته و با حرص فریاد کشیدم: - این‌ها دروغه! این‌ها… این‌ها همش چرنده! نگاهم به چهره‌ی مبهوت شده‌ی لونا که افتاد بیش از پیش حرصی و عصبانی شدم؛ حالا دخترک درباره‌‌ام چه فکری می‌کرد؟! نکند که که خیال می‌کرد من یک دروغگو بوده‌ام و برای گول زدنش هویتم را پنهان کرده‌ام؟! پادشاه نگاه متعجبی به سمتم انداخت و پرسید: - یعنی می‌خواهی بگی اون کسی که جام بهمون نشون داد تو نیستی؟! سرم را با کلافگی تکان دادم، حالا این مسئله را چطور باید مطرح می‌کردم؟! چاره‌ای نبود، برای این‌که به آن‌ها بفهمانم من آن آلفای منتخب نیستم باید ضعف و ناتوانی‌هایم را جار میزدم انگار. - چرا اون تصویر منه، ولی من اون آلفای منتخب نیستم. من پسر پادشاهم، اما نمی‌تونم آلفا باشم! پادشاه سری تکان داد. - چرا نمی‌تونی؟! خونسردی و بی‌تفاوتی‌‌اش برایم عجیب بود، اما در آن لحظه‌ فرصت فکر کردن به رفتار پادشاه را نداشتم. - چون… چون من… من هیچ قدرت ماورایی ندارم؛ چون هیچ نشونه‌ای از آلفا بودن ندارم! پادشاه با شنیدن حرفم لحظه‌ای پلک روی هم فشرد؛ حالش خوب نبود، اما من هم در شرایطی نبودم که حال بد او برایم اهمیتی داشته باشد. پیش از آن‌که پادشاه حرفی بزند لونا که انگار از آن بهت اولیه بیرون آمده بود رو به پادشاه کرد و گفت: - عذر میخوام جناب پادشاه، با اجازه‌تون من میرم. و به سمت خروجی سالن قدم تند کرد. - صبر کن لونا! بی‌توجهی‌اش را که دیدم به دنبالش به راه افتادم؛ می‌دانستم که حالا به شدت از من دلخور و عصبانی‌ است، اما نمی‌توانستم بگذارم همینطور دلخور و ناراحت برود. - لونا لطفاً! در همین بین صدای پادشاه را شنیدم که می‌گفت: - راموس لطفاً صبر کن، من باید باهات صحبت کنم. درحالی که همچنان به دنبال لونا سمت خروجی می‌رفتم لحظه‌ای سر به سمت پادشاه گرداندم و جواب دادم: - عذر می‌خوام جناب پادشاه، اما بهتره که صحبت‌هامون باشه برای یه وقت دیگه!
  5. نفس در سینه‌ام حبس و نگاه هیجان‌زده‌ام به روی نوزاد کوچک خیره مانده بود، می‌دانستم که آن نوزاد کوچک باید جانشین پادشاه و احتمالاً آلفای مورد نظر ما باشد و این فکر باعث میشد که نتوانم حتی دَمی از آن کودک که جام تصویر بزرگ و بزرگ‌تر شدنش را به نمایش می‌گذاشت چشم بردارم. تصاویر پیش می‌رفت و کودک بزرگ و بزرگ‌تر میشد و من مات و مبهوت به تصاویر درون جام خیره مانده بودم. نفس در سینه‌ام حبس شده و ذهنم توان باور چیزهایی که می‌دیدم را نداشت. لحظه‌ای سر بلند کردم و به راموسی که مثل من مات مانده به تصاویر خیره بود نگاه دوختم، او هم مبهوت بود. او هم مثل من چیزهایی که می‌دید را باور نداشت انگار. باز سر به زیر انداختم و به درون جام خیره شدم، این امکان نداشت. امکان نداشت که آلفای منتخب راموس باشد. راموس به من گفته بود که پسر یکی از سربازان پادشاه بوده و امکان نداشت که او پسر پادشاه سرزمین گرگ‌ها بوده باشد! نه! نه نمی‌توانستم باور کنم؛ نمی‌توانستم باور کنم که راموس به من دروغ گفته باشد، اما… اما جام اشتباه نمی‌کرد. آن پسر کوچکِ در آغوش ملکه خود راموس بود؛ من آن چشمان آبی را خوب می‌شناختم. اما چرا راموس دروغ گفته بود؟! چرا به منی که این‌همه مدت با او همسفر و همراه بودم و از تمام ریز و درشت زندگی‌ام برایش تعریف کرده بودم دروغ گفته بود؟! آن‌هم چنین دروغ‌هایی را! چطور توانسته بود؟! چطور توانسته بود که این‌همه مدت چنین مسائل مهمی را از من پنهان کند؟! دستی به صورتم کشیده و چشم به روی تصاویر درون جام بستم؛ حالم بد بود. از راموسی که دوستش داشتم، از پسری که خیال می‌کردم دوستم دارد رو دست خورده بودم و حالا… حالا باید چه می‌کردم؟! باید خوشحال می‌بودم از این‌که آلفا را پیدا کرده بودم؟! باید خوشحال می‌بودم از این‌که آلفا و نجات دهنده‌ی سرزمینم پسری بود که در تمام این مدت همسفر من بود و حالا نیازی نبود که به دنبال شخصی دیگری بگردیم؟! نفس‌حبس شده‌ام را بیرون دادم؛ چه ساده دل بودم که تمام این مدت حرف‌های راموس را باور کرده بودم. چه ساده دل بودم که حتی لحظه‌ای نخواسته بودم به این فکر کنم که چرا راموس باید تمام زندگی‌اش را رها کند و به همراه من به دنبال آلفا بگردد! آخ که چقدر احمق بودم و نفهمیدم راموس آن چیزی که وانمود می‌کند نیست! چقدر احمق بودم که حتی به او و هویتش شَک هم نکرده بودم!
  6. - ما خیلی سعی کردیم با استفاده از جام شاهدخت رو پیدا کنیم، اما جام هیچ‌چیزی رو بهمون نشون نداد و‌ ما به همین خاطر فکر کردیم که شاهدخت مرده. شنیدن حرف‌های پادشاه هر دوی ما را متعجب کرد و خود پادشاه را بیش از پیش به فکر فرو برده بود. - ولی چطور ممکنه وقتی که شاهدخت هنوز زنده‌اس جام جای اون رو نشون نده پدر؟! پادشاه که انگار از آن‌همه سؤال بی‌جواب کلافه شده بود دستی به صورتش کشید و‌ گفت: - من خودم بعداً به این موضوع رسیدگی می‌کنم، حالا بهتره که کارمون رو انجام بدیم. پادشاه نگاهی سمت من و راموس انداخت و ادامه داد: - دوستان لطفاً بیاید و در کنار جام بایستید. هر دوی ما طبق گفته‌ی پادشاه به سمت جام قدم برداشتیم، راموس سمت راست و من سمت چپ ایستادم و نگاهم را به آب خالص و ‌راکدی که درون جام بود دوختم. پادشاه لحظه‌ای چشمانش را بست و با همان چشمان بسته دو دستش را لبه‌ی جام قرار داد؛ با این که من جادوگر نبودم، اما خیلی خوب می‌توانستم شکل گیریِ هاله‌ی قدرتمندی از جادو را در دور و اطرافم حس کنم و این حس برایم زیادی عجیب بود! پادشاه با همان چشمان بسته تکان آرامی به دستانش که جام را در بر گرفته بودند داد و آب راکدِ درون جام به آرامی متلاطم و درخشان شد. با بهت به این اتفاق غیرمنتظره خیره بودم که پادشاه چشم باز کرد و درحالی که مثل من به آن مایع متلاطم خیره بود لب زد: - ای جام جادویی لطفاً مکان آلفای سرزمین گرگ‌ها رو به ما نشون بده. مایع درون جام بیش از پیش متلاطم شده و نوری درخشان در میان آن تلاطم تصاویر درهم و برهمی را به نمایش گذاشته بود و من بدون پلک زدن به مایع درون جام خیره شده بودم، نمی‌خواستم حتی لحظه‌ای هم از اتفاقات و تصاویری که در تلاطم جام نمایان میشد را از دست بدهم. تصاویر درون جام درهم می‌پیچید، انگار که ‌زمان داشت با سرعتی خارق‌العاده رو به عقب می‌رفت. بالاخره پس از مدتی سرعت نمایش تصاویر کم و کم‌تر شد و من حالا می‌توانستم از میان آن تصاویر چهره‌ی پادشاه و ملکه‌ی فقید سرزمینم را ببینم. نوزاد زیبایی با چشمان آبی در آغوش ملکه بود و پادشاه با مهربانی موهای کم پشت سر نوزاد را نوازش می‌کرد.
  7. تولدت مبارکمون باشه قشنگ من🥰😍

    1. سایه مولوی

      سایه مولوی

      ممنونم عزیزدلم💖💖💖

  8. چند لحظه‌ی بعد مردان خدمتکار درحالی که یک جام بزرگ و سفالی را با خود حمل می‌کردند وارد سالن شدند و به سمت تخت پادشاه قدم برداشتند. - این قراره به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟ این را از جفری که محو آن جام سفالی و ساده شده بود پرسیدم و جفری در جوابم سر تکان داد. - آره؛ این جام چندین هزار سال قبل و توسط قدرتمند‌ترین جادوگران سرزمین ما ساخته شده و حالا به دست پادشاه رسیده. بی‌تفاوت شانه‌ای بابا انداختم؛ آن جام در نظرم تنها راه رسیدن ما به آلفا را مشخص می‌کرد و نمی‌توانستم مثل جفری آن‌همه با شوق و ذوق درباره‌ی آن صحبت کنم. خدمتکاران جام را پایین قسمت شاه‌نشین گذاشتند و‌ با احترام دیگری به پادشاه از او دور شدند. - میشه بدونم این جام سفالیِ ساده چطوری می‌تونه به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟! - اگر کمی صبر کنید بانوی جوان، به شما نشون خواهم داد که چطور می‌تونیم آلفا رو پیدا کنیم. انتظار نداشتم جز جفری کس دیگری صدایم را بشنود، اما گوش‌های پادشاه زیادی تیز بود انگار که حرفم را شنیده بود. پادشاه از روی تختش برخاست، از قسمت شاه نشین پایین آمد و درست پشت جام سفالی ایستاد. - من مقداری از قدرت جادویی خودم را به جام منتقل می‌کنم و جام تصویر آلفا و مکانی که در اون قرار داره رو به ما نشون میده. راموس چند قدمی پیش آمد و درست در کنار من ایستاد و رو به پادشاه پرسید: - عذر می‌خوام عالی‌جناب میشه بدونم شما چطور با وجود داشتن همچین جامی نتونستید شاهدخت رو پیدا کنید؟ متعجب و با ابروهای بالا رفته به راموس نگاه کردم؛ چطور می‌توانست زمانی که من تمام فکر و ذکرم درگیر آلفا بود به همچین موضوعاتی فکر کند؟! اما انگار پر بیراه هم نمی‌گفت، اگر این جام می‌توانست گمشدگان را پیدا کند چطور شاهدخت را پیدا نکرده بود؟! پادشاه نفسش را عمیق و آه‌مانند بیرون داد، انگار باز یادآوری شاهدخت او را غمگین کرده بود.
  9. پادشاه به یکی از خدمتکاران که نزدیک ورودی سالن ایستاده بود اشاره‌ای کرد و گفت: - جام جادویی رو بیارین. در همین لحظه صدای متعجب و کلافه‌ی وزیر اعظم بلند شد. - سرورم شما واقعاً می‌خواهید برای این دو جانور از جام جادویی استفاده کنید؟! از لفظ جانوری که برای من و راموس به کار برده بود اخم درهم کشیدم؛ هیچ نمی‌فهمیدم این مرد چه دشمنی با ما داشت؟! - شما مشکلی توی این چار می‌بینی وزیر اعظم؟! پیرمرد وزیر که انگار از سؤال پادشاه جا خوزده بود با کمی تعلل و‌ درحالی که دستانش را با اضطراب و کلافگی در هوا تکان تکان می‌داد گفت: - بله سرورم، از این جام باید برای کارهای ضروری سرزمین استفاده بشه نه افرادی که تا همین چند سال قبل دشمن ما بودند. پادشاه از شنیدن حرف‌های وزیر اعظم اخم درهم کشید و من ته دلم خالی شد از فکر این‌که این پیرمرد رأی پادشاه را بزند. - دیگه داری حوصله‌ام رو سر می‌بری وزیر اعظم؛ اگه نمی‌تونی تا انتهای کار ساکت بمونی پس بهتره بری بیرون. از شنیدن حرف‌ پادشاه لبخندی به لبم نشست؛ واقعاً که این مرد برازنده‌ی پادشاهی سرزمین جادوگرها بود. - ممنونم پدر، وزیر اعظم داشت حسابی عصبانیم می‌کرد! پادشاه نیم نگاهی سمت ولیعهد که چهره درهم کرده و با حرص و نفرتی عیان این را گفته بود انداخت و با همان آرامش که در ظاهرش هم نمود پیدا کرده بود جواب داد: - اگه می‌خواهی در آینده پادشاه خوبی باشی باید بتونی که به عصبانیتت غلبه کنی و حرص و نفرتت رو بپوشونی. ولیعهد سری در تأیید حرف پادشاه تکان داد. - سعیم رو می‌کنم پدر. پادشاه «خوبه‌ای» در جواب پسرش گفت و باز نگاهش را به خدمتکاران ایستاده در ورودی سالن دوخت. - جام رو بیارید. مردان خدمتکار سری به احترام خم کردند و از سالن بیرون رفتند و من همچنان خیره به ورودی مانده بودم؛ هم کنجکاو بودم که بدانم جامی که با آن پادشاه قرار است به ما کمک کند چه شکلی است و هم مشتاق بودم که زودتر آلفای نجات‌بخش سرزمینم را پیدا کنم و فکر به این‌که تا چند دقیقه‌ی دیگر به خواسته‌هایم می‌رسیدم بسیار خوشحالم می‌کرد.
  10. سایه مولوی

    تمرین قلم

    من مثل آن شمعی بودم که بی هیچ پروانه‌ای سوخت و به پایان رسید‌
  11. آرام و شانه به شانه‌ی جفری راهروی منتهی به سالن اصلی قصر را طی می‌کردم؛ فکرم مشغول بود و حسابی برای پیدا کردن آلفا شوق و ذوق داشتم. نیم نگاهی سمت جفری غرق در فکر انداختم، سکوت این پسرک پرحرف را دوست نداشتم. - راستی جف تو چطور شب رو اینجا موندی؟! جفری رو به سمت من انداخت و لبخندی زد؛ انگار از این‌که او را از گرداب افکارش بیرون کشیده بودم زیاد هم ناراضی نبود. - من همراه با راموس وارد قصر شدم، پادشاه هم وقتی فهمید که من به راموس توی پیدا کردن تو کمک کردم ازم خواست همینجا بمونم. گفت ممکنه که تو و راموس باز هم به کمک من نیاز داشته باشین و بهتره کنارتون بمونم گرچه که پادشاه نمی‌دونه کار زیادی از من ساخته نیست. «هومی» کشیدم؛ شاید جفری خودش این فکر را نمی‌کرد، اما او کمک زیادی به ما کرده بود. اگر جفری نبود ما حتی نمی‌توانستیم که وارد قصر شویم، چه برسد به دیدن و صحبت کردن با پادشاه. همراه با جفری وارد سالن شدیم و همانطور که برای رسیدن به پادشاه و پسرش که مثل همیشه بالا نشین سالن بودند قدم برمی‌داشتیم نگاهم را هم لحظه‌ای به دور و اطراف گرداندم. پادشاه و ولیعهد بر روی تخت‌هایشان نشسته بودند و وزیر اعظم به همراه چند تن دیگر از وزرا و راموس کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بودند. کمی که جلوتر رفتیم جفری سر به گوشم نزدیک کرد و همانطور که نگاهش به سمت دیگری بود کنار گوشم پچ زد: - اون دختر دیاناس، همون که محافظ ولیعهده. رد نگاهش را گرفتم و به دخترک سبزپوشی که کنار تخت ولیعهد ایستاده بود رسیدم. با تعجب ابرویی بالا انداختم؛ واقعاً این دخترک لاغر می‌توانست از ولیعهد محافظت کند؟! در جواب خودم شانه‌ای بالا انداختم؛ خب لابد می‌توانست که از بین آن‌همه مرد او به عنوان محافظ ولیعهد انتخاب شده بود. به نزدیکی تخت پادشاه و ولیعهد که رسیدم به نشانه‌ی احترام سری خم کردم‌. - درود به جناب فرمانروا و ولیعهد. پادشاه لبخند محوی به رویم پاشید. - درود به شما بانوی جوان، دیشب کمی ناخوش بودید حالا بهترید؟ من هم لبخند زدم و البته در این بین نگاه خیره‌ی ولیعهد را هم بر روی خودم احساس می‌کردم و نمی‌خواستم که زیاد توجه‌ای بکنم. - خوبم جناب فرمانروا، ممنون از شما. - خوبه؛ پس می‌تونیم بریم سراغ کارمون. لبخندی زدم و تند و تند سر تکان دادم؛ برای پیدا کردن آلفا دل توی دلم نبود و از همین حالا برای دیدنش شوق و ذوق وصف ناشدنی‌ای داشتم.
  12. نگاهم را به جفری دوختم و با دیدن او که همچنان لبه‌ی تخت نشسته و به در و دیوار اتاق نگاه می‌کرد گفتم: - هی جف، تو نمی‌خواهی بری بیرون؟! جفری شانه‌ای بالا انداخت. - چرا، مگه مزاحمتم؟! سر بالا انداختم. - نه، اما فکر کردم باید بری و به کارهات برسی. - نه، من فعلاً جز کمک کردن به تو و راموس کاری ندارم. لبخندی به آن‌همه مهربانی‌اش زدم و خودم را با مالیدن کره‌ بر روی نان مشغول کردم. یادم به سؤالاتی که می‌خواستم از راموس راجع به دیشب بپرسم که افتاد سر بلند کردم؛ جفری هم شب قبل با راموس همراه بود و این یعنی او هم همه چیز را می‌دانست، پس شاید می‌توانستم جواب سؤالاتم را از او بگیرم. - ببینم جف تو می‌دونی که دیشب کی من رو به قصر آورد. جفری سری تکان داد. - آره، راموس بود که تو رو تا قصر آورد. از این حرفش لبخندی به لبم نشست، اما با فکر به سؤال بعدی‌ام ناخواسته لبخندم وا رفت و آن احساس خجالت و گرما به صورتم برگشت. - کی… کی این لباس‌ها رو به تنم کرد؟ را… راموس؟! - نه، محافظ ولیعهد که همرامون بود این کار رو کرد. از شنیدن جوابش تنم یخ زد؛ یک مرد غریبه مرا بدون لباس دیده بود! وای بر من! - مُ… مُحافظ ولیعهد؟! چ… چرا؛ منظورم اینه که چرا یه مرد غریبه این کار رو کرد؟! جفری نیشخندی زد و من دلیل نیشخندش را نفهمیدم. - مرد غریبه نبود، اون یه دختر بود. با بهت ابرویی بالا انداختم؛ داشت مسخره‌ام می‌کرد؟! آخر مگر یک دختر می‌توانست محافظ کسی باشد؟! - یه دختر؟! جفری سرش را تند و ‌تند تکان داد. - درسته؛ من هم وقتی اون رو دیدم درست مثل تو تعجب کردم. اسمش دیاناس یه دختر لاغر و ظریف که برعکس ظاهرش خیلی قوی و شجاعه. متفکر سرم را به زیر انداختم؛ باز جای شکرش باقی بود که یک دختر لباسم را به تنم کرده بود وگرنه اگر راموس این کار را کرده بود از خجالت نمی‌توانستم در چشمانش نگاه کنم. - اگه صبحانه‌ات رو خوردی بیا بریم بیرون، چون من حسابی کنجکاوم که بدونم آلفای سرزمینتون کیه و پادشاه چجوری قراره اون رو پیدا کنه! سینی صبحانه را کمی به عقب هُل دادم و از روی تخت برخاستم؛ خودم هم بسیار کنجکاو بودم که بدانم آلفا کیست و ما برای نجات سرزمینمان به کمک چه کسی نیازمندیم. - میشه بری بیرون تا من لباس عوض کنم؟ جفری «باشه‌ای» گفت و با عجله از اتاق بیرون زد؛ رفتار عجولانه‌اش لبخند را به لبم آورد. این پسرک از من هم بیشتر عجله داشت!
  13. دو دستم را روی صورتم گذاشتم، این‌که از شب قبل هیچ چیزی به یاد نداشتم پاک روح و روان مرا به هم ریخته بود! - من واقعاً نمی‌فهمم، اصلاً یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاد! چشمانم را روی هم فشردم و قطره اشکی از چشمم به روی گونه‌ام چکید؛ نکند که آن‌ها راست می‌گفتند؟! نکند که من به آن گوسفندان حمله کرده بودم؟! - نکنه… نکنه که واقعاً به اون حیوون‌ها حمله کرده باشم؟! دو دستم را پایین آوردم و‌خیره در چشمان نگران راموس با بغض نالیدم: - وای خدا! من… من نمی‌خوام یه جونور وحشی باشم! دست راموس بر روی شانه‌ام نشست. - هی این چه حرفیه دختر؟! معلومه که تو یه جونور وحشی نیستی! لحظه‌ای مکث کرد و با اخم و لحنی مشکوک ادامه‌ داد: - یه چیزی این وسط مشکوکه. متعجب از حرف او پرسیدم: - منظورت چیه؟! - چرا درست زمانی که پا به این سرزمین گذاشتی این اتفاق برای تو افتاده؟! چرا تو اصلاً از دیشب چیزی یادت نمیاد؟! چطوریه که تو هیچ‌وقت به هیچ موجودی حمله نکرده بودی و درست همین دیشب و برای اولین بار این اتفاق افتاد؟! جفری هم که از حرف‌های راموس متعجب شده بود خیره به صورت او لب زد: - چی می‌خواهی بگی راموس؟! راموس نیم نگاهی سمت جفری انداخت. - می‌خوام بگم که یه کس دیگه‌ توی این ماجرا و اتفاقات دست داشته؛ یه نفر که از هویت ما با خبر بوده خواسته ما رو بین مردم این سرزمین بد و‌ خطرناک جلوه بده. از این حرف راموس ته دلم خالی شد؛ یعنی یک نفر می‌خواست ما را بدنام کند و مردم را از ما بترساند؟! اما چه کسی؟! - مثلاً… مثلاً کی؟! راموس از لبه‌ی تخت برخاست. - یه حدس‌هایی میزنم، ولی تا مطمئن نشم نمی‌تونم چیزی بگم. همانطور که به سمت در اتاق می‌رفت تا بیرون برود ادامه داد: - صبحانه‌ات رو که خوردی بیا به سالن اصلی، دیشب نشد که از پادشاه کمک بگیرم و حالا باید این کار رو بکنیم. سرم را تکان دادم و راموس با زدن لبخندی دلگرم کننده به صورت نگرانم از اتاق بیرون رفت.
×
×
  • اضافه کردن...