رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سایه مولوی

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    812
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی

  1. سلام درخواست انتشار رمان عشق به قید وثیقه رو دارم https://forum.98ia.net/topic/5839-رمان-عشق-به-قید-وثیقه-سایه-مولوی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  2. سلام گلم اون عکسی که فرستادی که دستبند نبود ولی از اینا ام بلدم حالا چند تا و چه رنگایی مسخواس بعدا سر قیمت با هم کنار میایم.😊

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 30
    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      فقط حواست باشه گلم حتما باید نخ سه یا چهار میلی و تابیده بگیری که بعدا بتونی از هم بازشون کنی.

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      چشم. حواسم هست 

    4. سایه مولوی

      سایه مولوی

      چشم‌هات بی‌بلا گلم. موفق باشی💝

  3. سلام گل خصوصی رو چک میکنی؟

  4. سلام گلم خوبی؟ 

    ببخشید عزیزم داستان کوتاه من کی منتشر میشه؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. آبمیوه گیری چند پارچه

      آبمیوه گیری چند پارچه

      منم دیدمش جانا فقط انگار هانیه وقت نکرده بخش رما‌نهای منتشر شده بذارتش و تگت کنه مبارکه 

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      مرسی دخترا

    4. سایه مولوی

      سایه مولوی

      ممنونم از همگی💝😘

  5. سلام غزال گلی چطوری؟

    بالاخره رمان عشق زیر خاکستر رو تموم کردم راستش جایی که کیان کشته شد واقعاً برحلاف انتظارم بود و باید بگم از کلیشه ها خیلی فاصله گرفتی من فک میکردم قراره باز یه تئوری و صحنه سازی خیانت داشته باشی ولی اینجوری نشد خلاصش که رمانت باحال و جذاب بود😘😍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. QAZAL

      QAZAL

      آره من خیلی دوسش داشتم. خیلی کش ندادی. اتفاقات . خیلی جذاب نوشتی و روند رمان و مثل همون فصل اولش خوب رقم زدی🫰😍👌💯

    3. سایه مولوی

      سایه مولوی

      مرسی خوشگلم کلی خوشحالم کردی😘💝

    4. QAZAL

      QAZAL

      خواهش میکنم عزیزم😚❤️

  6. بفرما گلم اینم لینک رمانم.

     

     

  7. سلام گلم خوبی؟

    نسترن جان میشه بی‌زحمت صفحه‌ی فروش رمان زعم و یقین دو و بازگشت آلفا رو چک کنی ببینی فروش داشته؟

    1. B L U E

      B L U E

      دخترک لینک این رمان جدیدت رو بده گمشو کردم انگار

  8. سلام نسترن جان خوبی گلم؟

    شرمنده عزیزم من یکی از آشناها میخواست رمان زعم و یقینم دوم رو بخره بعد دیروز صفحه خرید بالا نیومد امروزم امتحان کرده بود که نشد الان به پشتیبانی پیام داده خواشتم بدونم نت مشکل داره یا صفحه خرید رمان من مشکل پیدا کرده؟

    1. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      سلام عزیزم بررسی میکنم

    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      مرسی گلم لطف میکنی💖

  9. سلام هانیه جان خوبی؟

    گلم من توی سایت تاپیک درخواست نشر آثار ندیدم و توی تاپیک اعلام پایان داستان کوتاه و رمان اعلام پایان کردم خواستم بگم اگه برات ممکنه خودت یه کپیست معرفی کن که داستانمو فایل کنه و بره تو صف انتشار.

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام چشم حواسم هست

    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      ممنونم گلم💖

  10. اتمام داستان کوتاه زنگ آخر
  11. سلام گلم امکانش هست برای داستان زنگ آخر من یک ویراستار در نظر بگیرید؟ دیروز درخواست دادم ولی کسی جواب نداد.

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

       

      سلام عزیزم. مدتیه انجمن دیگه برای آثار ویراستار اختصاص نمی‌ده. دلیلش هم اینه که خیلی از نویسنده‌ها دوست ندارن کسی متنشون رو ویرایش یا تغییر بده، برای همین این بخش به‌طور کلی حذف شده. پس این موضوع فقط شامل اثر شما نیست و برای همه آثار به همین شکله. 🌷

       

    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      پس من الان باید درخواست انتشار بدم درسته؟

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      بله جانم.

  12. سلام گلم‌خوبی؟

    عزیزم چند تا از اسن کاربرهای جدید که اسم خارجی دارن اومدن نمایه منو پر از پیام و لینک نمیدونم چی با یه زبون عجیب که فک کنم روسی باشه کردن حالا من نمیتونم پاکشون کنم فک نکنم زبونمو بفهمن اگه بهشون بگم دیگه‌پیام ننویسید چیکار کنم الان تو میتونی پاکشون کنی؟

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام قشنگم

      حل شد

    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      مرسی💝😘

  13. سلام درخواست ویراستاری داستان کوتاه زنگ آخر رو داشتم.
  14. *** چهل روز از آسمانی شدن زینبم گذشته بود؛ چهل روز و چهل شبِ تمام. من هرشب در آتشِ فراق دخترکم می‌سوختم و در صبحگاه چیزی جز خاکستر از وجودم باقی نمی‌ماند. چهل روز بود که جهانم بدون خنده‌های شیرین و شیطنت‌های زینب، رنگی از رنگِ مرگ به خود گرفته بود. دستم را روی سنگِ مزارش گذاشتم. سنگ به سردیِ همان آخرین لحظه‌ای بود که دست کوچکش را در میان دستانم لمس کرده بودم؛ سرد و بی‌روح! درست مثل سکوتِ خانه‌ام که این روزها عجیب صدای خنده‌های دل‌انگیز دخترکم را کم داشت! انگشتانم را نوازش‌وار بر سنگ سفت و سخت کشیدم؛ دلم می‌خواست گرما و عطر تنش را از میان این خاک‌ها پس بگیرم، اما ممکن نبود! این گلزار شهدا حالا تنها پناهگاه من بود؛ تنها جایی که در میان عطر خاک و گل‌های وحشی‌اش می‌توانستم دردهایم را دفن کنم. آه عمیقی کشیدم و بغضم را که مثل یک سد سنگی در گلویم بساط گسترانده بود، فرو بلعیدم. دیگر نمی‌خواستم گریه کنم. دیگر نمی‌خواستم شِکوه و دردم را با اشک‌های بی‌پایان، به دشمنانم هدیه دهم. گریه کردن، گاهی یعنی پذیرفتنِ شکست و من... من از ریشه‌هایی برخاسته‌ بودم که با هیچ طوفانی خم نمی‌شدند. من دختر جنگ بودم. من حاصل پیوند رنج و ایستادگی بودم. من دخترِ زنی بودم که در میان هشت سالِ خون‌بار جنگ، پسرش را به خاک سپرد، اما به جای زاری برای‌آینده‌ی پسر تازه‌دامادش آرزوهای دیگری ساخت! من دختر مردی بودم که پاهایش را در میخانه‌ی میدان نبرد جا گذاشت، اما هرگز حتی برای یک قدم، از ایستادگی بر سر خاک وطن عقب ننشست! آری؛ من با جنگ و با شهادت بیگانه نبودم. بعلاوه زینب دیگر فقط دختر من نبود، زینب دختر ایران بود، جان‌فدای ایران بود. دخترکم یک شهید بود، شهیدی که‌ باوجود کوچک بودنش، اما از زندگی‌اش و از مظلومیتش که در میان آوارهای مدرسه مدفون شده بود، هزاران کتاب می‌شد نوشت. نه تنها از زندگی زینب من، بلکه از زندگی تمام دخترکان و پسرکانِ شهیدِ مدرسه‌ی شجره‌ طیبه! از میان فضای خاکستری مزارها، سرم را بلند کردم. نگاهی به اطراف انداختم؛ به چهره‌های غبارآلود و چشم‌های سرخ مردان و زنانی که مثل من، در میان این سکوت سنگین ایستاده بودند. من تنها نبودم؛ من در میان صد و شصت و هفت خانواده‌ی دیگر، بخشی از یک ارکستر سوگ بودم؛ ارکستری که هر سازش ناله‌ای از فراق فرزند بود. ما همه پدران و مادرانی بودیم که آرزوهایمان را در میان یک کربلای دیگر با تیر خشم حرمله‌ای بی‌رحم از دست داده بودیم. اما در میان این ویرانی، حقیقتی استوار بود. ما می‌دانستیم که ریشه‌های ما در این خاک، عمیق‌تر از تندیِ طوفان‌ها است. ما در انتظار روزی هستیم که بساط این ستم از میان جهان برچیده شود؛ روزی که دوباره کودکان ما بتوانند با کفش‌های کوچکشان، در کوچه‌های امن ایران، به سوی آینده‌ای روشن ‌و زیبا قدم بردارند. به امید سپیده‌دمی که تاریکی را مغلوب کند. پایان ۱۴۰۵\۵\۷
  15. لرزان و پر از ترس زیپ کاور را کشیدم. دخترکی درون کاور بود؛ زخمی، خونی و پوشیده از خاک. دخترک زینب من نبود، اما دیدنش در آن وضعیت حال خرابم را خراب‌تر کرده بود! برای لحظه‌ای پلک بسته و نفسم را با آسودگیِ دردناکی بیرون دادم. نمی‌دانستم باید برای نبودن او در آن کاور خوشحال باشم یا از این حقیقت که هنوز او را نیافته‌ام، هراسان! به سراغ کاور بعدی رفتم. آنچه دیدم، ورای توانِ تحملِ یک انسان بود. دخترک کوچکی، شاید هم‌سن و سالِ زینب من، اما بی‌جان و تکه‌تکه! تنش لبریز از زخم‌هایی بود که گویی خودِ مرگ آن‌ها را بر تن ظریف و لطیفش حکاکی کرده بود! از ترس اینکه زینب هم به چنین سرنوشتی دچار شده باشد، تمامِ بدنم به رعشه افتاد. قلبم در سینه‌ام چنان تپید که انگار می‌خواست از بندِ استخوان‌ها فرار کند. کاش خداوند کمی به من رحم می‌کرد و حداقل تن دخترکم را صحیح و سالم پیش رویم می‌آورد. با بی‌حسیِ تمام و و روحی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود به سراغ کاور بعدی رفتم. به محض اینکه زیپ کاور را کشیدم خون از رگ‌هایم گریخت و جان از تنم پر کشید. این دخترک با کفش‌های بندی و سفید، زینب من بود؟! اشتباه نمی‌کردم؛ این کفش‌های سفید و بندی را که یک قلب صورتی و کوچک بر رویشان بود خودم برای زینبم خریده بودم، اما… اما این دخترک زخمی و خونین زینب من بود؟! این دخترک که موهای بیرون زده از مقنعه‌اش خاکی بود و لباس‌هایش با خون سرخش آبیاری شده بود، دختر من بود؟! دستم بی‌اراده بر قلبم نشست؛ قلبی که با رفتن زینب دیگر ضرب‌آهنگی برای زندگی نداشت. همچون تشنه‌ای که در میان بیابان به دنبالِ قطره‌ای آب می‌گردد، سرتاپای او را رصد می‌کردم. - چی شدی نفسِ مامان؟! مگه تو به من قول ندادی که مراقب خودت باشی؟! پس چرا سرتاپات خونیه؟! با دستانی که دیگر حس چندانی برای لمس کردن نداشتند، دست کوچک و سردش را گرفتم. - مگه نگفتم اگه گرسنه‌ات شد خوراکی‌هات رو بخور؛ پس چرا تنت اینجوری یخ کرده؟! دست کوچکش را بالا آوردم و بر آن بوسه‌ای زدم. تنش دیگر بوی خوشایند توت‌ فرنگی را نداشت، در عوض تنها بوی تلخ خاک و تند خون را با خود یدک می‌کشید. بویی که نشان از خاکستر شدنِ تمام رویاهای من داشت!
  16. عالی شده خانوم خوش سلیقه واقعاً ازت ممنونم زحمت کشیدی😍😘💝
  17. اینم عکس جلدمه لطفا طراحی و متن طوری باشه که حس ژانر تراژدی رو منتقل بکنه.
  18. سلام و درود درخواست طراحی کاور داستانم رو داشتم https://forum.98ia.net/topic/6183-داستان-کوتاه-زنگ-آخرسایه-مولوی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  19. اما ناگهان، جرقه‌ای از امیدی که بیشتر به خوش‌خیالی می‌مانست در تاریکی ذهنم درخشید. شاید... شاید او هنوز زیرِ آن سنگ‌های بی‌رحم نفس می‌کشید؛ شاید در میان آن دخترکانِ زخمی، در گوشه‌ی بیمارستانی، به دنبالِ من می‌گشت. آری، شاید زینبم هنوز زنده بود! با دستانی لرزان که قدرت چندانی نداشتند به زمین خاکی زیر پایم چنگ زدم و به سختی بر روی پاهای بی‌جانم ایستادم. باید می‌رفتم؛ باید به آن مکان سرد و بی‌روح می‌رفتم تا از مرگ دخترکم که نه، از مرگ رویاها و امیدهایم مطمئن شوم. با صدایی که از شدت بغض و خشکی گلویم به سختی بالا می‌آمد پرسیدم: - اون… اون پ… پزشکی قانونی که گفتین کجاس؟! زن امدادگر با نگاهی پر از دلسوزیِ بی‌ثمر، بازوی مرا گرفت تا از سقوطِ دوباره‌ام جلوگیری کند، اما او نمی‌دانست که من دیگر تا زمانی که چشم در چشم زینبم نشوم از پای نخواهم نشست. - اجازه بدین، من همراهتون میام. همراه با او به آن مکان جهنمی رفتیم؛ مکانی که شاید هرگونه دردی را به خود دیده بود‌. پزشکی قانونی فضایی بود که فراتر از تصورِ من، سرد، بی‌روح و آکنده از جیغ‌هایی بود که انگار از اعماق زمین برخاسته بودند. صدای شیونِ زنان و مردانی که در پیِ پیکرهای تکه‌تکه‌ی فرزندانشان می‌گشتند، مانند امواجِ درد بر قلب و ذهن من هجوم می‌آورد. زن مرا به اتاق دیگری برد؛ اتاقی که تاریکی گور و سکوت مرگ را برایم تداعی می‌کرد. اتاقی که کف آن با پیکرهای کوچک و بزرگِ پنهان شده در کاورهای مشکی، پر شده بود. - این‌ها پیکرهای دخترهاس. زن این را گفت و نگاهی مردد به من که در آن اتاق، انگار به سنگ تبدیل شده بودم انداخت. - من بمونم یا تنهاتون بذارم؟ بی‌هدف سرم را تکان دادم. در فکرم هیچ چیز نمی‌گذشت؛ هیچ چیز جز دیدن زینب. دیدن دختر کوچکم که جانم به جانش وصل بود و حالا جانم کجا بود؟ نمی‌دانم! - برید لطفاً! با بیرون رفتن زن از اتاق و حسِ تنهایی و سردیِ خفه کننده‌ی اتاق، انگار که جانم از تنم در رفته باشد بر زمین افتادم. اما از پا ننشستم و همان‌طور چهار دست و پا خودم را به سمت یکی از کاورها کشاندم. دستانم می‌لرزیدند، می‌ترسیدم. از دیدن حقیقت تلخِ پشت این کاورها عجیب می‌ترسیدم!
  20. چشمانم مدام از این‌سو به آن‌سو در جستجوی یک لنگه کفش سفید، یا یک کوله‌ی صورتی می‌گشت و در آن سیاهیِ مطلق هیچ نمی‌یافتم. نشستن یک زن که لباس امدادگرها را به تن داشت در کنارم، سکوت ذهنم را شکست. چشمانم او را هم تار می‌دید، اما این دیگر اهمیتی نداشت. اگر قرار نبود چشمانم به دیدن دخترکم روشن شود، اصلاً بینایی می‌خواستم چه کار؟! - بچه‌ی شما هم اینجا درس می‌خوند؟ نگاهم مات و مغموم، از میان هاله‌ای از دود و غبار به او خیره ماند. لرزان و بی‌حرف، تنها با تکان آرام سرم به تایید پاسخ دادم. دهانم مثل یک کویر خشک شده بود و لب‌هایم از شدت وحشت بهم چسبیده بود. انگار می‌ترسیدم که با باز کردن دهانم تمام جانم را بالا بیاورم! - هنوز بچه‌تون رو پیدا نکردین؟ باز هم پاسخی نداشتم. سکوت من، فریادی بود که در گلو خفه شده بود. زن با صدایی که می‌لرزید و کلماتش به سختی و بریده بریده از دهانش بیرون می‌آمدند؛ گفت: - - ببینید خانم... چند تا از بچه‌ها که ش... شهید شده بودن رو بردن پزشکی قانونی. می... می‌خواهید اگه بچه‌تون اینجا پیدا نشد، یه سر هم برید اونجا؟! در آن لحظه‌ انگار دنیا برایم از چرخش ایستاد و قلبم که تا آن‌موقع در تلاطم و تقلا بود یکباره نبضش به یک خط صاف و ممتد تبدیل شد. کلمه‌ی «شهید» در گوشم طنین‌انداز شد؛ کلمه‌ای که با معصومیت زینب هفت ساله‌ام تناقضی هولناک داشت! مگر می‌شد؟! مگر جنگ، جنگِ کودکان بود که دخترک هفت ساله‌ی من را به کام مرگ بکشاند؟! مگر جنگ را ما آدم بزرگ‌ها به راه نمی‌انداختیم؛ پس چرا کودکان باید تقاص این جنگ را پس می‌دادند؟! چشم‌هایم را به روی آن‌همه ظلم و تباهی بستم و آب نداشته‌ی دهانم را قورت دادم. خدواندا یعنی خواب نبود؟! یعنی این صحنه‌های دردناک یک کابوس وحشت‌آور نبود؟! خداوندا اگر کابوس بود پس چرا بیداری را در پی نداشت؟! - خانوم؟! خانوم حالتون خوبه؟! حالم‌ خوب بود؟! این سؤال، در آن وضعیت بیشتر به یک تمسخر می‌مانست. چگونه می‌توانستم در میانه‌ی این ویرانی، در میان این خاک و خون و تلی از تکه‌تکه‌های پیکر کودکان، خوب باشم؟! اصلاً خوب بودن به کنار، من چگونه می‌توانستم زنده بمانم وقتی بخشی از وجودم در میان آوارِ این مدرسه، دفن شده بود؟!
  21. پیش از آنکه حتی به ویرانه‌ی ساختمان برسم، پاهایم که دیگر توان حمل بار سنگینِ این کابوس را نداشتند، سست شدند و بر زمین افتادم. گویی زمین زیر پایم، به جای حمایت مرا در آغوش خود فرو می‌برد. از دوردست‌ها، صدای آژیرهای درهم آمیخته‌ی آمبولانس و صدای جیغ و شیونِ پدران و مادرانی که جان‌هایشان تکه‌تکه شده در پیش چشمانشان بودند، در فضا می‌پیچید. چشمانم سیاهی می‌رفت؛ انگار مرگِ مطلق، پیش از موعد به سراغم آمده بود. تصاویر پیش رویم چون تکه‌هایی از یک کابوس درهم و برهم در ذهنم می‌چرخیدند. دیدن آن پیکرهای بی‌جان، تکه‌هایی از لباس و دست و پای جدا شده‌ی کودکان که در میان‌ خاک و خون پراکنده بودند، داشت جانم را ذره‌ ذره می‌گرفت. در آن لحظه‌ی وحشتناک، وقتی تمام جهانِ من از هم‌ پاشیده بود، تنها یک سؤال، تنها یک فریاد در اعماق جانم می‌پیچید. - زینب من کجاست؟! دختر کوچکم در کجای این ویرانه گم شده است؟! آیا او هم زیر سنگینیِ این آوار بی‌رحم در تاریکیِ مطلق به انتظارِ یک دست حمایت‌گر نشسته بود؟ آیا زخمی شده بود و تنها با نگاهی التماس‌گونه، به دنبال من می‌گشت؟! اشک‌هایم دیگر نمی‌ریختند، بلکه مثلِ خون از چشمانم جاری بودند. با نگاهی سرگردان، در میان دخترکانی که خونین و زخمی بودند می‌گشتم، اما زینبم نبود. زینب کوچکم، طفل معصومم در میان جمع دخترکان رنج کشیده، دخترکانی که بعضی بی‌هوش و بعضی از درد درحال ناله و فغان کردن بودند، غایب بود! پدرانی را می‌دیدم که با ناامیدی و وحشت، میانِ سنگ‌ها و آوارها را به دنبال طفل خود می‌کاویدند، اما من... من کجا را باید می‌گشتم؟! چطور می‌توانستم در میان این کوه بتن و آهن و سقف‌های فرو ریخته، جسمِ نحیف و کوچک زینبم را بیابم؟! چگونه می‌توانستم در میان این‌همه مرگ، به دنبالِ زندگی بگردم؟! نمی‌دانم برای چند دقیقه یا شاید هم چند قرن در همان وضعیت میان آوار و ویرانی‌ها نشسته بودم. زمان برایم از حرکت باز ایستاده بود؛ مثل مرده‌ای که گذر ساعت‌ها در این دنیا برایش بی‌اهمیت‌ترین چیز بود. من در میان خاکستر آرزوهایم نشسته بودم. میان سیاهیِ ظلمی که رویاهای سپیدم را بلعیده بود! چشمانم آنقدر باریده بودند که حالا تصاویر پیش رویم را تار می‌دیدم، اما باز در پِی یک کورسوی نور، یک روزنه‌ی امید و یا حتی یک نشانه از زینبم می‌گشتم.
  22. خانم علوی با صدایی که بغض داشت، اما در تلاش بود که تسلی ‌دهنده جلوه کند لب زد: - نگران نباشید، چیز مهمی نیست فقط خواستم بگم… میشه بیاید دنبال زینب، آخه شرایط جنگیه و مدرسه در حالِ تعطیل شدنه. با شنیدن کلمه‌ی «جنگ» زمین زیر پاهایم ریش شد و به درون سیاه‌چاله‌ی بی‌انتهایی از جنس ترس و اضطراب سقوط کردم. این کلمه همچون پژواکی در سرم تکرار می‌شد و تمام حس امنیت و آرامشم را درهم می‌شکست. باز هم سایه‌ی شوم جنگ؟! باز هم کشتار آدم‌های بی‌گناه؟! آه خداوندا چرا جنگ و ظلم در این دنیا تمامی نداشت؟! تماس را قطع کردم؛ دستانم چنان می‌لرزید که انگار زلزله‌ای در درونم رخ داده بود. با سرعتی که از جسمم‌ بعید به‌‌نظر می‌رسید خودم را آماده کردم. می‌دانستم که باید بروم، اما نمی‌دانستم که چه چیزی انتظارم را می‌کشد. هنوز از درب خانه خارج نشده بودم که صدای انفجاری مهیب تمام هستی‌ام را تکان داد. صدایی آنچنان بلند که نه تنها خانه‌مان بلکه تمام وجود مرا نیز درهم کوبید. قلبم، با شدتی که گویی می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌ام بگریزد، به تپش افتاد. دویدم و با وحشتِ جنون‌آمیزی از خانه بیرون زدم. کوچه‌مان دیگر آن آرامش اول صبح را نداشت و انگار خود تبدیل به میدان جنگ و هراس شده بود! همسایه‌ها با چهره‌هایی رنگ‌پریده و چشمانی از ترس گشاد شده، از خانه‌هایشان بیرون ریخته بودند و در میانِ گرد و غباری که آسمان را پوشانده بود، با هراس درباره‌ی محل اصابتِ موشک‌ها پرس‌وجو می‌کردند. من اما در میان آن‌همه هیاهو تنها به دنبال یک چیز بودم؛ دخترم زینب! چادر به سر، با پاهایی که از شدت اضطراب می‌لرزیدند از کوچه گذشتم. به سمتِ مدرسه می‌دویدم؛ درحالی‌که ماشین‌های امداد با سرعتِ وحشتناکی از کنارم می‌گذشتند و با سرعتی سرسام‌آور به آن سمت می‌رفتند. با دیدن ماشین‌ها حس وحشت بیشتری در خونم می‌جوشید! در دل دعاهایی را که از سرِ نیازِ محض بود، بر زبان می‌آوردم؛ صلوات‌هایی که از سر استیصال بر زبانم جاری می‌شدند. نذر کردم که اگر دخترکم را سالم ببینم، تمامِ عمر را در شکر خدایِ مهربان سپری کنم، اما ستون‌های دود سیاهی که بی‌رحمانه از سمتِ مدرسه به آسمان قد کشیده بودند، تمامِ دعاهایم را در گلو خفه می‌کردند! بالاخره و پس از دقایقی که عجیب در نظرم کش می‌آمدند، به مدرسه رسیدم. دیدن تصویر پیش رویم، اما مرا از پذیرش این حقیقت هولناک بازمی‌داشت! چیزی که پیش رویم می‌دیدم یک مدرسه نبود؛ در واقع نام مدرسه برای آن مخروبه‌ی خونین و آوار شده، توهینی بود به معنایِ دانش و معصومیت. ساختمانِ دوطبقه‌ای که زمانی پناهگاهِ خنده‌های دختران و پسرانِ کوچک بود، حالا چون هیولایی زخمی بر روی خود فرو ریخته بود!
×
×
  • اضافه کردن...