رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

سایه مولوی

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    536
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی

  1. هنوز گیج و منگ به راه رفته‌ی ماشین اون‌ها خیره بودم که مشت محکم پانیذ به شونه‌ام برخورد کرد و دادم رو به هوا برد. - آخ! پانیذ با حرص و صدای جیغ جیغی گفت: - آخو کوفت! همین رو می‌خواستی که آخرش اینجوری ضایع بشیم، آره؟! شونه‌ی دردناکم رو مالیدم و مظلوم نگاهش کردم. آخه تقصیر من چی بود که بابای ملکا اینقده جوون بود؟! - تقصیر من چیه خو؟ فکر نمی‌کردم باباش اینقده جوون باشه. پانیذ مشت دیگه‌ای به شونه‌ام کوبید و باز صدای حرصی شده‌اش به هوا رفت: - تقصیر تو چیه؟ تقیر تو اینه که دنبال این دختره راه افتادی، احمقِ خنگ بهت که گفته بودم این دختره از اون‌هاس که به هیچ کسی رو نمیده. چرا دست از سرش برنمی‌داری؟
  2. سایه مولوی

    چه شکلی میبینیش؟!

    وای این حرفت واقعاً قلبمو اکلیلی کرد💝 منم خواهر ندارم و تموم شماها برام مثل خواهرهایی میمونین که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم.💗💗💗
  3. با نزدیک شدن زمان کلاس بعدی همه مثل بچه‌های مثبت و سر به راه به سمت کلاس راه افتادیم، البته اگه به خودم بود که این آخرین کلاس رو دو در می‌کردم و می‌زدم به چاک، ولی خب متأسفانه یه جاسوس به اسم پانیذ داشتم که تموم کارهام رو به مامان خانوم گزارش می‌داد و مامان خانوم اگر می‌فهمید همچین کار شنیعی از گل پسرش سر زده با اون دمپایی‌های پلاستیکی که بدجوری هم درد و سوزش ایجاد می‌کرد، می‌افتاد به جونم و سیاه کبودم می‌کرد. پس در نتیجه وقت گذراندن در کلاس خیلی بهتر از دمپایی خوردن از مامان خانوم بود. *** پس از پایان آخرین کلاس سوار بر رخش زیبای خودم که همون سمند تصادفی و بی‌چاره بود از در دانشگاه بیرون زدیم و در همون حال نگاهم به ملکا افتاد که همراه با ما از در دانشگاه بیرون میومد. رو سمت ملکا که سرش توی گوشیش بود و تند و تند با یکی که نمی‌دونم کی بود چت می‌کرد پرسیدم: - ببینم مگه خوابگاه این دختره اون‌ سمتی نیست، پس چرا داره اینوری میره؟
  4. سایه مولوی

    چه شکلی میبینیش؟!

    قربونت برم من مهربونم😘😘😘
  5. ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که می‌خواستم نمی‌رسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم. - چته؟ چرا میزنی؟ پانیذ با دندون‌های روی هم فشرده گفت: - چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟ متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و‌ دیدم که بله، استاد بنده‌ی خدا چند دقیقیه‌اس داره بِر و بِر من و رو نگاه می‌کنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش می‌کنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و می‌دونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمی‌تونم بی‌خیالش بشم.
  6. سایه مولوی

    چه شکلی میبینیش؟!

    @shirin_s شیرین توی ذهنم درست مثل اسم قشنگش یه دختر شیرین و مهربون جلوه میکنه که ذهنش همیشه درگیر رویا و آرزوهاشه🤩😍
  7. سایه مولوی

    چه شکلی میبینیش؟!

    @QAZAL یه دختر سرسخت کنجکاو و پرانرژی که میتونه از پس هرکاری بر بیاد درست مثل شخصیت موانا توی انیمیشن موانا🤩💖
  8. سایه مولوی

    چه شکلی میبینیش؟!

    @هانیه پروین هانیه پروین شخصیت مریدا توی انیمیشن دلیر رو به ذهنم میاره یه دختر قوی و باهوش با موهای مثل خودم فرفری😉💖
  9. سایه مولوی

    چه شکلی میبینیش؟!

    @bano.z همیشه توی ذهنم یه مادر مهربون و دلسوز جلوه می‌کنی که پر از عشق به زندگی و نشاطه و توی سرش کلی داستان های قشنگ واسه بچه ها هست🤩😉
  10. مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که می‌تونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیده‌ی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل می‌برد.
  11. ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
    جان من، جانان من، روح و روان من علی است

     

    تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
    شکر لله حاصل عمر گران من علی است 

     

    میلاد امیرالمومنین امام علی (ع) و روز پدر مبارک باد🌹🌹🌹🌸🌸🌸

     
  12. حقش بود که زجر بکشد؛ به همان اندازه‌ای که پدرم از شدت شرمساری در مقابل مردمش عذاب کشیده بود، آنقدری که مادرم از عذاب کشیدن پدرم اذیت شده بود و آنقدری که من در تمام این‌ سال‌ها از عذاب وجدان و دلتنگی برای پدر و مادرم زجر کشیده بودم. کمی که نفس گرفت باز به گلویش چنگ زدم، این‌بار دیگر به خس‌خس افتاده بود و چشمانش از شدت فشار فاصله‌ای تا بیرون پریدن از حدقه نداشت. همانطور که دستم بند به گلوی او بود خم شدم و از روی زمین چوب مخصوص را برداشتم؛ کمر راست کرده و سر پیش آورده و در صورت کبود شده و بی‌نفسش لب زدم: - حالا نوبت توئه که با زندگیت خداحافظی کنی آلفرد شرور! و بی‌آنکه به او فرصت انجام کاری را بدهم چوب مخصوص را بالا برده، آن را با ضرب در قلبش فرو کردم و به زندگی ننگینش خاتمه دادم. *** برایم حس بسیار عجیبی بود، بودن در قصر پدرم و ایستادن بر روی شاه‌نشینی که بر روی آن تخت پادشاهی‌اش قرار داشت. نگاهم را لحظه‌ای میان مردم سرزمینم که در قصر جمع شده بودند دوختم؛ این روز حتی در رویاهایم هم نمی‌گنجید، اینطور بودن در قصر پدرم و در کنار مردم سرزمینم آن‌هم درحالی که زندگی و آبادانی باز به گوشه‌ گوشه‌ی سرزمینم برگشته بود. - این پیروزی رو بهتون تبریک میگم جناب آلفا. لبخند تلخی به روی شاهدخت که همچنان غمگین و ماتم‌زده به نظر می‌رسید زدم؛ یادم نمی‌رفت که ما این جنگ را به قیمت خون جفری و تعداد زیادی از مردم پیروز شده بودیم. - ممنونم شاهدخت. اشاره‌ای به کیسه‌ی در دستش کردم و ادامه دادم: - می‌خواهید به سرزمینتون برگردید؟! شاهدخت آرام سری تکان داد. - بله، دیگه اینجا کاری برای انجام دادن ندارم. لحظه‌ای پلک بر روی هم گذاشتم. - سلام من رو به پدرتون برسونید و از طرف من از ایشون تشکر کنید! شاهدخت باز هم سری تکان داد و با قدم‌هایی آرام و خرامان‌خرامان از در سالن قصر بیرون رفت. نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ شیرینی پیروزی در کنار غم از دست دادن آن افراد حس عجیبی را برایم به وجود آورده بود، حسی میان غم و شادی. سر برگرداندم و این‌بار به لونا که تاج پادشاهی به دست به سمتم می‌آمد نگاه کردم؛ دخترک آنقدر در آن لباس سرخ رنگ و بلند زیبا شده بود که دلم نمی‌آمد از او چشم بردارم. - جناب آلفا! لبخندی به رویش پاشیدم و او برایم به احترام سری خم کرد. - مردم سرزمین از شما می‌خواهند که پادشاهی سرزمین گرگ‌ها رو به عهده بگیرید؛ این رو قبول می‌کنید؟! لحظه‌ای به مردمی که با لبخند خیره‌ام شده بودند نگاهی انداختم؛ از این‌که بالاخره توانسته بودم خودم را به مردم سرزمینم ثابت کنم و کینه و دشمنی‌شان را از ذهنشان پاک کنم خوشحال بودم. - بله، با کمال میل قبول می‌کنم. کمی خم شدم و لونا روی‌ پنجه‌ی پاهایش ایستاد، لونا تاج طلایی و مزین شده به سنگ‌های قیمتی را بر سرم گذاشت و مردم برایم «هو» کشیدند. کمر راست کردم و نگاهم را به چشمان خوش‌رنگ لونا دوختم، من او را در کنار خودم می‌خواستم؛ من بدون او از پس هیچ‌کاری برنمی‌آمدم. لب گشودم و با لحنی شبیه به لحن او گفتم: - بانو لونا، پادشاه سرزمین از شما می‌خواد که ملکه‌ی سرزمینش باشید؛ این رو قبول می‌کنید؟! لونا از شیطنت کلامم لبخندی زد، لحظه‌ای پلک روی هم گذاشت و پس از کمی مکث مثل خودم جواب داد: - بله، با کمال میل قبول می‌کنم. دست پیش بردم و دست لونا را در دست گرفتم، لونا لبخند زد و مردم از خوشحالی جشن و پایکوبی به راه انداختند. پایان
  13. شمشیرم را به گوشه‌ای انداختم و راست ایستادم؛ از شدت نفرت و عصبانیت غرش می‌کردم و دندان‌های تیزم را به رخ وحشت‌زده‌ی آلفرد می‌کشیدم. آرام آرام به آلفرد نزدیک شدم و آلفرد از ترس قدمی به عقب برداشت؛ بوی آدرنالین بدنش را حس می‌کردم و حالم بهتر میشد از وحشتی که به جانش انداخته بودم. - دلت می‌خواد چطوری بمیری آلفرد؟! آلفرد آب دهانش را قورت داد و همزمان با من که جلو می‌رفتم قدمی رو به عقب برداشت. - خ… خواهش می‌کنم آ… آلفا؛ خواهش می‌کنم م… من رو ب… ببخش! با خونسردیِ ظاهری سری کج کردم. - ببخشمت؟! مگه تو پدر و مادر من رو بخشیدی؟! آلفرد همانطور که عقب عقب می‌رفت به دیوار پشت سرش برخورد کرد و باز با لکنت و وحشت‌ لب زد: - ه… همه میگن تو… تو مهربون و ب… بخشنده‌ای! باز هم قدمی به او نزدیک‌تر شدم آنقدر که نفس‌های کشدار و تند شده‌اش به صورتم برخورد می‌کرد. سر کنار گوشش برده و با تمام نفرتم لب زدم: - من مهربونم، اما نه برای قاتل پدر و مادرم. کمی عقب کشیده و به چشمان دو دو زننده و صورت رنگ پریده‌اش خیره شدم؛ روزی را به‌ یادم آمد که او دستور مرگ پدر و‌مادرم را صادر کرد، روزی که آن‌ها را در میدان وسط شهر به آتش کشیدند و این مرد ملعون سوختنشان را به تماشا نشسته بود. دستم را بالا آوردم و گردن لاغرش را به چنگ گرفتم، اگر پای جان من وسط نبود پدرم همان سال‌ها این مرد لعنتی را کشته و همه‌مان را از شرش خلاص کرده بود، اما عیبی نداشت. حالا من آمده بودم تا به‌خدمتش برسم و انتقام خون پدر و مادرم را از او بگیرم. - تو دستور قتل پدر و‌مادر من رو دادی یادت میاد؟ دستور دادی تا اون‌ها رو وسط میدون شهر به آتیش بکشن و من اون روز اونجا بودم ‌و دیدم که داشتی سوختنشون رو تماشا می‌کردی و می‌خندیدی؛ سوختنشون برات لذت‌بخش بود نه؟! همانطور با دستم گلویش را می‌فشردم و آلفر از کمبود اکسیژن کبود شده بود به دستم چنگ می‌انداخت، اما اهمیتی نمی‌دادم. - پس به من هم حق بده که کشتن تو برام لذت‌بخش باشه. کمی از فشار دستم را کم کردم تا بتواند نفس بکشد؛ حیفم می‌آمد اویی را که پدر و مادرم را زنده زنده سوزانده بود به همین راحتی بُکشم!
  14. - فکر کن من حالا این در رو بشکنم و بیام تو، بعد تو چطوری می‌تونی از خودت در برابر من محافظت کنی؟! ضربه‌ی نسبتاً محکمی بر در کوبیدم که در چارچوبش لرزید و با خشم و نفرت ادامه دادم: - اون‌موقع من هم می‌تونم کار نیمه تموم پدرم رو تموم کنم و اون گردن کثیفت رو بشکنم! دستانم را بند لولای درب کردم و آن را با یک حرکت از چارچوب در آوردم؛ آنقدر عصبانی و پر از نفرت بودم که می‌توانستم چهارستون بدن آلفرد را هم مثل این درب خورد کنم. با قدم‌هایی محکم و شتابانه وارد قلعه شدم، همانطور که انتظارش را داشتم آلفرد در طبقه‌ی اول قلعه نبود و‌ احتمالاً خودش را جایی گم و گور کرده بود. همانطور که از پله‌های سنگی بالا می‌رفتم فریاد زدم: - کجایی جناب آلفرد؟! مثل یه موش رفتی توی یه سوراخ و قایم شدی؟! شمشیر به دست درب اولین اتاق را با عجله گشودم و درون اتاق را نگاهی انداختم، اتاق به نظر یک اتاق خواب می‌آمد و خبری از آلفرد در آن اتاق نبود. در اتاق را بهم کوبیدم و سراغ دومین اتاق رفتم؛ تمام این اتاق‌ها روزی متعلق به من و خانواده‌ام بود، اما حالا آن آلفرد لعنتی در آن‌ها جولان می‌داد. همینطور دومین و سومین اتاق را هم گشتم، اما‌ خبری از آلفرد نبود. به چهارمین اتاق رسیده بودم، اتاقی که قبل‌ترها متعلق به من بود و تمام روزهای کودکی‌ام را در آن گذرانده بودم؛ اتاقی که تمام خاطرات خوب و بد کودکی‌ام را یدک می‌کشید. درب اتاق را این‌بار با کمی تردید باز کردم و سرکی به داخل کشیدم، نه مثل این‌که ‌در آن اتاق هم نبود. لحظه‌ای وسوسه شدم تا باز پا به آن اتاق بگذارم و‌ به عادت کودکی‌ام از آن پنجره‌ی کوچک اتاق به بیرون نگاه کنم، اما همین که ‌اولین قدم را به داخل برداشتم چیزی درون شانه‌ام فرو رفت. فریاد کوتاهی از سر درد کشیدم و پلک روی هم فشردم، چشم که باز‌‌ کردم با چهره‌ی رنگ‌پریده و وحشت‌زده‌ی آلفرد که پشت در اتاق پنهان شده بود روبه‌رو شدم؛ مردک لعنتی خنجرش را درون شانه‌ام فرو برده بود‌. دندان روی هم ساییدم و دست بردم و خنجر را با یک حرکت از شانه‌ام بیرون کشیدم و آن را به گوشه‌ای پرت کردم. - خب، دوباره بهم رسیدیم پادشاه آلفرد! عصبانی و کلافه بودم و بالا آمدن گرگ درونم را حس می‌کردم و نمی‌خواستم جلویش را بگیرم؛ برای دریدن گلوی آلفرد به تمام قدرتم نیاز داشتم.
  15. شاهدخت در میان گریه سر بلند کرد و نگاهش به آن پیرمرد که جفری را زخمی کرده بود افتاد با حرص از روی زمین برخاست و فریاد زنان به سمت او حمله‌ور شد. - می‌کشمت عوضیِ خائن! چشمم را بر روی نبرد شاهدخت و‌ آن پیرمرد بستم؛ نمی‌خواستم جلوی شاهدخت را بگیرم، هرکسی در زندگی حق داشت انتقام عزیزانی که از دست داده بود را بگیرد و شاهدخت هم از این قضیه مستثنیٰ نبود. پلک باز کردم، دست پیش بردم و شنلی که بر تن داشتم را باز کرده و آن را بر روی تن بی‌جان جفری انداختم؛ ما داشتیم در جنگ پیروز می‌شدیم و جفری نبود تا پیروزی ما را ببیند و این می‌توانست تمام‌ خوشحالی‌ام از پیروزی‌مان را تحت شعاع قرار دهد. در آخرِ نبرد شاهدخت توانست سر از تن آن پیرمرد خائن جدا کند و‌ من در آن میان نگاهم به آلفردی افتاد که‌ پس از شکست‌‌ خوردن لشکریانش با اسب درحال فرار بود. دست بر زمین گرفتم و از جای برخاستم؛ حالا که در جنگ پیروز شده بودیم، حالا که سرزمینمان را از چنگال خون‌آشام‌ها بیرون کشیده بودیم وقتش بود تا من هم انتقامم را بگیرم. انتقام پدرم، مادرم و تمام گرگینه‌هایی که در این جنگ از دست رفته بودند. افسار اسبی که سوارش از آن افتاده بود را در دست گرفتم و با یک حرکت سوارش شدم و به دنبال آلفردی که داشت به سمت پایتخت می‌رفت تاختم. فکر به شکستن گردن آن آلفرد لعنتی تنها چیزی بود که می‌توانست در آن شرایط که جفری و چندین تن از مردم سرزمینم را از دست داده بودم اندکی من را آرام کند. همچنان در تعقیب آلفرد بودم و به شهری که تقریباً تمام مردمش پس از حمله‌ی ما به قلعه‌هایشان از آن گریخته بودند رسیدیم، شهری که پایتخت سرزمینم بود و حالا تمام آسمانش با سقف کاذبی پوشانده شده بود تا احتمالاً خون‌آشام‌های لعنتی را از تابیدن اشعه‌های خورشید محافظت کند. پشت سر آلفرد وارد قصری که سال‌ها پیش متعلق به پدرم بود شدم، از این‌که به اینجا آمده بود خوشحال بودم چون می‌توانستم در پیشگاه روح مادر و پدرم او را به سزای اعمالش برسانم. در حیاط بزرگ قصر آلفرد از اسبش پایین آمد و خودش را با سرعت به ساختمان قصر رساند، در را هم پشت سرش بست و چِفتش را انداخت. پوزخندی از این حرکتش به لبم آمد؛ خیال می‌کرد این قلعه می‌تواند او را از دست من نجات دهد؟ اصلاً او تا کی می‌توانست در این قلعه پنهان شود؟! از اسبم پایین آمدم و پشت در فلزی قلعه ایستادم؛ می‌دانستم که آلفرد تمام سربازانش را برای جنگ با ما فرستاده بود و حالا در این قلعه هیچ‌کسی نبود که از او محافظت کند، پس با این حساب من کار سختی را در پیش نداشتم. - رفتی و قایم شدی آره؟! حالا تو بگو کی ترسوئه، من یا تو؟! صدایی که از جانبش نشنیدم خنده‌ی تمسخرآمیزی کردم و ادامه دادم: - فکر کردی این چفت و بَست‌ها می‌تونه تو رو از دست من نجات بده؟! دستم را بر روی در فلزی و سرد گذاشتم؛ در خودم آنقدر قدرت می‌دیدم که بتوانم درب را از جای در بیاورم، اما‌ بدم هم نمیاد مثل او کمی با اعصاب و روانش بازی کنم.
  16. با پاشیده شدن گِل‌ بر روی اشباح کار ما کمی راحت‌تر شد و حداقل می‌توانستیم آن موجودات پلید را ببینیم و خودمان را راحت‌تر از شر آن‌ها خلاص کنیم؛ بار دیگر کفه‌ی قدرت به سمت ما چرخیده بود و این ما بودیم که خون‌آشام‌ها و اشباح‌ را نقش زمین می‌کردیم. - اوه نه! جفری؟! سر چرخاندم و با بهت در میان آن شلوغی به دنبال جفری چشم گرداندم؛ آخرین باری که او را دیده بودم همچنان با آن پیرمرد جادوگر درگیر بود. با دیدن او که کمی آن‌طرف‌تر نقش بر زمین شده بود سرباز خون‌آشام‌ زیر دستم را کشتم و به سمت او دویدم. - جفری؟ جفری؟ بالای سر جفری که خنجری در سینه‌اش فرو رفته بود و با شدت خون از دست می‌داد روی زانو نشستم؛ نفس در سینه‌ام حبس شده بود و نمی‌توانستم این تصویر را باور کنم! - جفری صدام رو می‌شنوی؟! جفری به سختی چشمانش را باز کرد و ابتدا نگاهی به من و بعد به شاهدخت که کنارش نشسته بود انداخت و بریده بریده لب زد: - ن… ناراحت من نباشید ش… شاهدخت؛ ب… برای من باعث… افتخار بود که… تو…تونستم مدتی رو ک… کنار شما باشم! شاهدخت‌ دست پیش برد و دست جفری را محکم در دست گرفت و من در آن میان کم مانده بود که بغض بترکانم و گریه کنم، اما به سختی خودم را کنترل می‌کردم. برایم از دست دادن دوستی مثل جفری سخت بود و سخت‌تر از آن این بود که می‌دانستم او به خاطر کمک به ما به‌ این وضعیت افتاده بود و حالا ما هیچ‌کاری از دستمان برای نجات او برنمی‌آمد. - این حرف رو نزن جفری؛ تو… تو باید پیش من بمونی… تو حق نداری اینجوری من رو تنها بذاری! دستی به چشمانم کشیدم؛ عجیب دلم می‌سوخت از این‌که کاری برای او از دستم بر نمی‌آمد و تنها می‌توانستم مثل پدر و مادرم مرگ او را به تماشا بنشینم. - م… من خ… خیلی متأسفم! و پس از گفتن این حرف چشمانم بسته شد و دستش در دستان شاهدخت بی‌جان شد. - جفری؟ چشم‌هات رو باز کن! خواهش می‌کنم! جفری؟! شاهدخت که جوابی از جفری نشنید به هق‌هق افتاد و من هم وضعیتی بهتر از او نداشتم؛ درست بود که اکثر اوقات از دست جفری حرص می‌خوردم، اما او همیشه برایم‌ دوست بی‌نظیری بود! دوستی که حالا قدر بودنش را می‌دانستم.
  17. سر چرخاندم و با بهت به فرد پیش رویم نگاه دوختم. او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! - تو؟! نگاهم را لحظه‌ای میان شاهدخت و وزیر اعظم سرزمین جادوگران چرخاندم؛ او چرا به اینجا آمده بود؟! یعنی… یعنی این پیرمرد یک خائن بود؟! - پس درست حدس زده بودم، تو یه خائنی جناب وزیر اعظم! وزیر اعظم از اسبش پایین آمد و به شاهدخت نزدیک شد. - من اسمش رو خیانت نمی‌ذارم شاهدخت، من فقط طرف منفعتم هستم. اگر پادشاه منفعت من رو تأمین می‌کرد من دیگه نیازی به همکاری با خون‌آشام‌ها نداشتم. با بی‌قیدی شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد: - ولی متأسفانه پادشاه با من خیلی بد تا کرد و حالا وقتشه که تاوانش رو پس بده؛ اون هم با کشته شدن دختر عزیزش! و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و خواست به سمت شاهدخت حمله کند که جفری زودتر به سمتش هجوم برد و با او درگیر شد. کلافه و عصبی به لشکریانم نگاهی انداختم؛ وضعیت اصلاً خوب نبود و خون‌آشام‌ها با کمک اشباح نامرئی تعداد زیادی از سربازان ما را از پای در آورده بودند. بلاتکلیف چنگی میان موهایم زدم؛ باید فکری برای اشباح می‌کردم اگر اینطور پیش می‌رفت ما شکست می‌خوردیم و همه‌مان کشته می‌شدیم. - اَه لعنتی! ناگهان فکرم به سمت حرف‌های کریستین(ولیعهد سرزمین جادوگرها) رفت، او گفته بود که در گذشته‌ها مردم سرزمینش توانسته بودند اشباح را با پاشیدن رنگ به روی آن‌ها شکست دهند و این ترفند شاید به ما هم کمک می‌کرد. ما رنگ در دسترس نداشتیم، اما می‌توانستیم از گِل برای این‌کار کمک بگیریم. قدمی به سمت لونا که با آشفتگی بر زمین افتادن گرگینه‌های دیگر را تماشا می‌کرد برداشتم. - لونا؟ به سمتم که برگشت ادامه دادم: - لطفاً برو و با کمک چند تا از گرگینه‌های دیگه یه ظرف بزرگ گِل درست کن و از پشت‌بوم قلعه اون رو روی جاهایی که فکر می‌کنی اشباح حضور دارن بریز. لونا همچنان با چشمان مبهوت و گشاد شده خیره نگاهم می‌کرد؛ انگار که یا منظور من از گفتن این حرف را نمی‌فهمید و یا از فکری که کرده بودم در تعجب بود. - برو دیگه، چرا وایسادی؟ لونا انگار که تازه به‌ خودش آمده باشد ‌تند و تند سر تکان ‌داد و به ‌سمت قلعه ‌دوید. من هم باز به سمت دیگر گرگینه‌ها برگشتم ‌تا یک فکری برای این نبرد درهم و برهم بکنم؛ جفری هنوز با آن پیرمرد (وزیر اعظم) درگیر بود و گرگینه‌ها با خون‌آشام‌ها و اشباحی که قدرت نامرئی این جنگ بودند، در نبرد بودند.
  18. همانطور که مشغول نبرد با آن فرمانده بودم در یک لحظه‌ از او غافل شدم و فرمانده با فرو کردن شمشیرش در تن اسبم باعث به زمین افتادنم شد. کلافه و عصبی از روی زمین برخاستم؛ درست بود که خون‌آشام‌ها از نظر بدنی زیاد قوی نبودند، اما هوش و ذکاوت زیادی داشتند و این کار را برای ما سخت کرده بود. نگاهم را بالا بردم ‌و با خشم به فرمانده که خندان و با غرور خیره‌ام شده بود نگاه کردم، حالا نشانش می‌دادم که با کی طرف است. در یک لحظه‌ پایم را بالا بردم و لگد محکمی به پشت اسبش کوبیدم که باعث شد اسب رَم کند و فرمانده را به زمین بی‌اندازد. - خب، حالا مساوی شدیم. فرمانده خودش را کمی عقب کشید و به سختی از جایش برخاست، می‌توانستم بفهمم که افتادن از اسب به آن بدن لاغرش آسیب زده. - حالت خوب نیست؟! فرمانده با خشم نگاهم کرد، خم شد و شمشیرش را از روی زمین برداشت و همانطور لنگ‌لنگان باز به سمت من حمله کرد. این‌بار توانستم با چند ضربه او را مهار کنم و وقتی که حواسش ‌نبود پایم را به ساق پایش کوبیدم و زمینش زدم. حالا او نقش بر زمین بود و من شمشیر به دست بالای سرش ایستاده بودم؛ باز تصاویر آن روز در سرم تکرار شد، تصویر پدرم که از فرو رفتن شمشیر فرمانده در شانه‌اش درد می‌کشید. اخم درهم کشیدم؛ نمی‌توانستم از این مرد بگذرم. دست پشتم بردم و از داخل تیردان چوب مخصوص را بیرون کشیدم؛ ترس و وحشت را در چشمان فرمانده می‌دیدم و اهمیتی نمی‌دادم. کمی خم شدم؛ فرمانده چشم بست و من چوب را درون سینه‌اش فرو کردم و جسم بی‌جان شده‌اش را لحظه‌ای به تماشا نشستم. انتقامم را از او گرفته بودم و حالا نوبت آلفرد لعنتی بود که مثل فرمانده و سربازانش به یک جسم بی‌جان تبدیل شود. تا به آنجای کار ما در نبرد بهتر‌ عمل کرده و موفق شده بودیم با کمترین خسارت بیشترین آسیب را به لشکر خون‌آشام‌ها بزنیم و این اتفاق من را به پیروزی در جنگ بسیار امیدوار کرده بود، اما درست در یک لحظه‌ نیرویی نامرئی چندین نفر از گرگینه‌ها را از اسب به پایین انداخت و تعدادی از آن‌‌ها را از پای درآورد. - لعنتی! چی‌شد یهو؟! لونا نفس‌نفس‌زنان گفت: - ف… فکر کنم اون‌ها اشباح هستن. شاهدخت که با فاصله‌ی کمی از من در کنار جفری و کمان به دست ایستاده بود با بهت لب زد: - نه این امکان نداره، من اون‌ها رو طلسم کرده بودم. - فکر کردی فقط خودت از پس شکستن طلسم برمیای شاهدخت عزیز؟!
  19. جنگ هولناکی میان ما و لشکر خون‌آشام‌ها در گرفته بود و از هر سمت و سویی جنازه بود که بر زمین می‌افتاد؛ تعداد ما کمتر از خون‌آشام‌ها بود، اما نسبت‌ به آن‌ها قدرت بدنی خیلی بیشتری داشتیم و همین باعث شده بود که هر کدام از ما چندین خون‌آشام‌ را حریف باشیم. یک به یک خون‌آشام‌ها را از سر راهم کنار میزدم؛ در آن میان نگاهم به دنبال آلفرد می‌گشت تا آن چوب مخصوص را در قبلش فرو کنم، اما پیدایش نمی‌کردم و این عصبانی‌ام کرده بود. لحظه‌ای که توانستم از شر خون‌آشام‌ها راحت شوم نگاهی به دور و اطرافم انداختم تا شرایط را بسنجم، وضعیت برای ما بد نبود و کشته‌ی زیادی نداشتیم و تمام لشکریان با جان و دل برای آزادی سرزمینمان می‌جنگیدند‌. در همان حین که نگاهم در دور و اطراف می‌چرخید متوجه‌ی لونا شدم که با سه خون‌آشام‌ همزمان درگیر بود؛ لونا هم قدرتش زیاد بود، اما از پس سه خون‌آشام‌ برنمی‌آمد تا یکی را از خودش دور می‌کرد دو خون‌آشام بعدی به سمتش حمله‌ور می‌شدند. با اسبم به سمتش تاختم و از همانجا با شمشیر گردن یکی از خون‌آشام‌ها را زدم و لونا چوب مخصوص را در قلبش فرو کرد؛ خون‌آشام‌ بعدی را لونا از پای در آورد و من با سومین نفر درگیر شدم. - راموس پشت سرت…! با شنیدن صدای وحشت‌زده‌ی لونا سر برگرداندم و با شمشیرم جلوی نیزه‌ای که می‌رفت تا در بدنم فرو برود را گرفتم. پس از آن به مرد خون‌آشام‌ِ سوار بر اسب نگاهی انداختم؛ او را می‌شناختم، همان مردک لعنتی که در آن روز شمشیرش را در شانه‌ی پدرم فرو کرده بود. دندان روی هم ساییدم و در حین نبرد با چشمانی تنگ شده از خشم به او نگاه می‌کردم؛ می‌دانستم که این خشم و نفرت ممکن است من را به دردسر بی‌اندازد، اما نمی‌توانستم آن‌ها را ببخشم. تمام این سال‌ها رویای انتقام را در سرم می‌پروراندم و حالا که به دو قدمی‌اش رسیده بودم نمی‌توانستم بی‌خیالش شوم. - می‌کشمت لعنتی! مرد در جوابم پوزخندی زد. - اگه می‌تونی حتماً این کار رو بکن! شمشیرم را با ضرب بر سرش فرود آوردم و مرد ضربه‌ام را با سپرش دفاع کرد؛ او من را دست کم گرفته بود، اما من باید به اون نشان می‌دادم که دیگر آن پسرک ترسو و ضعیف نیستم. باید نشانش می‌دادم که بزرگ شده‌ام و توان مقابله با او و آن آلفرد لعنتی را دارم. همینطور ضربه‌های محکمم را به سر و تن او وارد می‌کردم و منتظر بودم تا لحظه‌ای از دفاع غافل شود و بتوانم با شمشیرم او را از پای در آورم.
  20. - چیه؟! دلت می‌خواست کسی دیگه‌ای باشه؟! آلفرد نیشخندی زد؛ تمام لحظاتی که با پدرم درگیر بود در یادم می‌آمد و خیلی جلوی خودم را گرفته بودم تا نروم و او را با دستانم خفه نکنم. - اوه نه؛ فقط… فکرش رو نمی‌کردم که اون پسر کوچولوی ترسو و ضعیف که پدر و مادرش رو قربانی کرد تا خودش زنده بمونه یه آلفا باشه. لب روی هم فشردم و دستم را مشت کردم؛ مردک عوضی چرا چرت و پرت می‌گفت؟! من پدر و مادرم را رها کرده بودم؟! منی که به پدر و مادرم التماس می‌کردم تا بگذارند کنارشان بمانم؟! - آروم باش راموس، اون فقط می‌خواد اعصابت رو بهم بریزه. سرم را در تأیید حرف لونا تکان دادم؛ حق با او بود مردک فقط قصدش عذاب دادن من بود. - واسه‌ی گفتن این چرندیات تا اینجا اومدی؟! آلفرد سرش را به طرفین تکان داد. - نه، اومدم بهت یه پیشنهاد بدم. متعجب از حرفش ابرویی بالا انداختم. - پیشنهاد؟! بگو می‌شنوم. - بهت پیشنهاد می‌کنم که همین حالا با لشکرت از اینجا بری؛ اینطوری می‌تونی جون و خودت و این مردم رو نجات بدی. پوزخندی زدم و با تمسخر نگاهش کردم؛ باید باور می‌کردم که او دلش برای من و این مردم می‌سوزد؟! - جالبه! تویی که پدر و مادر من رو به بدترین شکل ممکن کُشتی و این مردم رو چندین سال توی قلعه زندانی کردی داری تظاهر می‌کنی که جون من و این مردم برات مهمه؟! آلفرد سرش را با تأسف تکان داد. - به حرفم گوش کن پسر جون، این جنگ باعث مرگ همه‌تون میشه. سر برگرداندم و به لشکریانم خیره شدم، آن‌ها هم مثل من از شنیدن حرف‌های چرند این مردک عصبانی و کلافه شده بودند انگار. - لازم نکرده تو برای ما دل بسوزونی! ما امروز اومدیم که سرزمینمون رو پس بگیریم و برای این‌کار حتی از جونمون هم می‌گذریم؛ پس فکر این‌که ما رو پشیمون کنی از سرت بیرون کن! آلفرد نیشخندی زد و گفت: - باشه، پس بدون که خودت مرگ رو انتخاب کردی! و پس از گفتن این حرف با دستش به لشکریانش اشاره کرد تا حمله را شروع کنند؛ من هم به گرگینه‌ها علامت دادم تا به سمت لشکر خون‌آشام‌ها روانه شوند. من بی‌رحم نشده بودم و هنوز هم برای جان مردم سرزمینم نگران بودم، اما نجات سرزمینم برایم از هر چیزی مهم‌تر بود و می‌دانستم که در سر دیگر گرگینه‌ها هم همین فکر میگذرد.
  21. در جواب لونا شانه‌ای بالا انداختم. - معلومه دیگه؛ باید باهاشون مقابله کنیم. لونا با ترس و هیجان گفت: - اما اون‌ها خیلی زیادن، تموم سربازهای ما هنوز خسته‌ان و تو هم زخمی هستی! نمیشه که یکم برای تجدید نیروی سربازها وقت بخریم؟! حداقل تا زمانی که هوا روشن بشه؟ می‌دانستم که گرگینه‌ها خسته‌اند، اما ما چاره‌ای جز مقابله نداشتیم. اگر پا پس می‌کشیدیم همه‌مان کشته می‌شدیم و این بدترین اتفاق ممکن بود. - نمی‌تونیم صبر کنیم، اون‌ها به نور خورشید حساسیت دارن و مطمئناً تا فردا به ما برای استراحت وقت نمیدن. پلک روی هم گذاشتم و ادامه دادم: - نگران نباش لونا ما قوی هستیم؛ بعلاوه جفری و شاهدخت هم هستن و با جادوشون کمکمون می‌کنن. لبخند اطمینان‌بخشی زدم و ادامه دادم: - ما پیروز میشیم! لونا هم با وجود نگرانی‌اش لبخند زد و حرفم را تکرار کرد. - آره، پیروز میشیم. همراه با هم از اتاق و سپس از قلعه خارج شدیم و سوار بر اسب‌هایی که پس از فتح قلعه‌ها به غرامت گرفته بودیم جلوی لشکر بزرگ خون‌آشام‌ها صف کشیدیم. این نبرد آخر بود؛ یا باید پیروز می‌شدیم و سرزمینمان را پس می‌گرفتیم و یا شکست خورده و کشته می‌شدیم. - حالا باید با اشباحی که نمی‌بینیمشون چی‌کار کنیم؟! پیش از آن‌که من در جواب لونا که کنارم بر روی اسبش نشسته بود چیزی بگویم شاهدخت که با آن اسب و لباس‌های یک دست سیاهش آن‌سمت من ایستاده بود جواب داد: - نگران نباشید، اون‌ها تحت تسلط جادوی سیاه ما هستن و هیچ‌کاری ازشون برنمیاد. نگاهم را به لشکر بزرگی که در تاریکی شب و زیر نور ماه درحال نزدیک شدن به ما بودند دوختم؛ از همان فاصله هم می‌توانستم آلفرد را جلودار لشکریانش ببینم و تمام وجودم از شدت خشم و نفرت می‌لرزید. حالا جدا از این‌که برای نجات سرزمینم قصد از پای در آوردن آن لشکر را داشتم واقعاً دلم می‌خواست که خودم حساب آن آلفرد لعنتی را برسم و انتقام پدرم را از آن مردک عوضی بگیرم. لشکر خون‌آشام‌ها کمی مانده به قلعه ایستادند و آلفردی که سوار بر اسب بزرگ و تنومندش درست مثل دوره‌ی جوانی‌اش خودنمایی می‌کرد شروع به حرف زدن کرد. - پس اون آلفای قدرتمند تویی. در جوابش پوزخند پرحرصی زدم؛ آخ که‌ دلم می‌خواست همین حالا گلویش را با دندان‌هایم پاره کنم!
  22. *** - حالت خوبه راموس؟! چشم گشودم و به لونایی که مشغول بستن زخم بازویم بود نگاهی انداختم و لبخند زدم. - واقعاً فکر می‌کنی که یه زخم کوچیک می‌تونه من رو از پا در بیاره؟ لونا سرش را به طرفین تکان داد. - نه، اما یکم مضطرب به نظر میرسی برای همین پرسیدم. در تأیید حرفش سر تکان دادم؛ ما سه قلعه را فتح کرده بودیم و حالا در دو قدمی جنگ اصلی با خون‌آشام‌ها بودیم و فکر کنم عادی بود که کمی مضطرب باشم. - آره خب یکم مضطربم؛ توی جنگ قبلی زخمی‌های زیادی داشتیم و نگرانم که توی این جنگ شکست بخوریم. لونا آخرین گره را به پارچه‌ی سفید بسته شده به بازویم بست و روی زمین در کنارم نشست. - به این چیزها فکر نکن راموس؛ این آخرین مرحله‌اس برای رسیدن به سرزمینمون. درسته که تعداد ما کمتره و خیلی از گرگینه‌ها زخمی‌ان، اما اون‌ها مصمم و امیدوار هستن تا سرزمینشون رو پس بگیرن. لبخندی از حرف‌های لونا بر لبم نشست، دخترک با همیشه خوب بلد‌ بود که با حرف‌هایش حالم را خوب کند. - ازت ممنونم لونا؛ از این‌که توی هر شرایطی کنارمی و حالم رو با حرف‌هات خوب می‌کنی. لونا سری در رد حرفم تکان داد. - نه؛ این منم که باید از تو تشکر کنم. تو آلفای این سرزمینی، اما من که یه گرگینه‌ی عادی هستم رو در کنار خودت پذیرفتی. لبخندی زده و دست پیش بردم و دست ظریف دخترک را گرفتم؛ من تا دنیا دنیا بود به این دختر بابت بودنش مدیون بودم. - من هم از همون اول آلفا نبودم؛ من یه موجود ضعیف بودم که حتی‌ نمی‌اونستم از خودم دفاع کنم، اما حالا به لطف کمک‌های تو و شاهدخت به اینجا رسیدم. لونا خواست حرفی بزند که یکی از گرگینه‌ها که بر روی قلعه نگهبانی می‌داد خودش را به ما رساند و با نفس‌نفس گفت: - ج… جناب آلفا… خون‌آشام‌ها… اون‌ها دارن میان. با آرامش و خونسردی به گرگینه‌‌ی جوان نگاه کردم؛ انتظارش را داشتم که آن‌ها زودتر از این به جنگ با ما برخیزند و زیاد جا نخورده بودم. - باشه، برو و تموم افراد رو خبر کن. مرد جوان سری تکان داد و از اتاق ما بیرون رفت. - حالا می‌خواهی چی‌کار کنی راموس؟!
  23. به داخل قلعه که برگشتم با چهره‌های شاد و خوشحال گرگینه‌ها روبه‌رو شدم؛ این خوشحالی جای خودش خوب بود، اما آن‌ها باید می‌دانستند که این آسان‌ترین نبرد ما بود و همیشه همه چیز آنقدر ساده پیش نمی‌رفت. - امروز ما موفق به فتح این قلعه شدیم! گرگینه‌ها با خوشحالی شمشیرهایشان را بالا بردند و هو کشیدند؛ من نمی‌خواستم خوشحالی‌شان را زائل کنم، اما باید به ‌آن‌ها یادآوری می‌کردم که هنوز سختی‌های زیادی را در پیش داریم. - اما باید بدونید که این اولین نبرد و ساده‌ترین نبرد ما بود و هنوز دو قلعه‌ی دیگه رو پیش رو داریم تا به پایتخت که اصلی‌ترین نبردمونه برسیم؛ ما اینجاییم که سرزمینمون رو پس بگیریم و برای این کار لازمه که حساب شده عمل کنیم ‌ نباید دشمن رو دست کم بگیریم و به خودمون مغرور بشیم. گرگینه‌ها در تأیید حرف من سر تکان دادند؛ شاهدخت که جاوتر از تمام گرگینه‌ها در کنار جفری ایستاده بود چند قدمی پیش امد و روبه‌روی من ایستاد. - بهتون تبریک میگم جناب راموس؛ شما فرمانده‌ی مقتدر و لایقی هستین. از تعریفش لبخند محوی به لبم نشست؛ اگر به قبل‌ترها بر می‌گشتم مطمئناً هرگز فکرش را هم نمی‌کردم که بتوانم گرگینه‌ای قوی، جدی و مقتدر باشم. - من این رو مدیون شما هستم شاهدخت. شاهدخت سرش را به طرفین تکان داد. - شما دِینی به من ندارید؛ من فقط مسؤولیتی که به عهده داشتم رو انجام دادم. لحظه‌ای سکوت کرد و با لحنی به مراتب ملایم‌تر ادامه داد: - میشه از شما یه خواهشی بکنم؟! متعجب و با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم؛ از او سراغ نداشتم که از من خواهشی داشته باشد. شاهدخت سکوتم را که دید پرسید: - میشه ازتون خواهش کنم که پدرم رو ببخشین؟! از کریستین شنیدم که شما هنوز از اون دلخورین و پدر هم از دلخوری شما ناراحته. لب روی هم فشرده و تنها نگاهش کردم؛ من پادشاه را در اتفاقاتی که افتاده بود مقصر نمی‌دانستم، شاید قبلاً از او کمی دلخور بودم اما حالا نه. حالا که پسر و دخترش این‌همه به من کمک کرده بودند دیگر دلخوری از او نداشتم. - من از جناب پادشاه دلخور نیستم؛ قبلاً یکم عصبانی بودم، اما حالا که خوب بهش فکر می‌کنم ایشون رو توی اتفاقات افتاده مقصر نمی‌دونم. شاهدخت لبخندی زد و من ادامه دادم: - شما هرچی نباشه تنها فامیل‌های من هستین و من نمی‌تونم ازتون ناراحت باشم.
×
×
  • اضافه کردن...