-
تعداد ارسال ها
758 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
در میان این سکوت نگاه فرحان دور و اطراف را میپایید، انگار برای برهم زدن این سکوت یا پریدن به بحث دیگری به دنبال یک موضوع جدید میگشت. - راسی تو واس چی وسط خیابون وایساده بودی که اون دو تا بچه فوفول مزاحمت بشن؛ هان؟! لحنش باز از آن جدیتِ مزخرف در آمده بود و همین تپشهای قلبم را آرامتر میکرد. نفس عمیقی کشیده و دستان عرق کرده از اضطرابم را به گوشهی مانتوام کشیدم. این تغییر بحث برای خودم هم خوب بود؛ حداقل کمی کمکم میکرد تا از این نوای ضعیف و ترسو فاصله بگیرم و به خودِ سابقم برگردم. - ماشینم خراب شده بود، وایسادم کنار خیابون تا تاکسی بگیرم که سر و کلهی اون پسرها پیدا شد. فرحان سری به تأسف تکان داد و همانطور که دست به سمت در ماشینم میبرد گفت: - وختی یه جایی به این پرتی با اون مرتیکه قرار میذاری همین میشه دیگه! خواستم بگویم «من اینجا قرار نگذاشتم.» خواستم از خودم در برابر اویی که امروز بدجور کمر به توبیخ کردن من بسته بود دفاع کنم، اما بیرون رفتن فرحان از ماشین مهلت گفتن حرفی را به من نداد. نفسم را پوف مانند بیرون دادم و به دنبال فرحان از ماشین پیاده شدم. آخر و عاقبت من با این مرد چه قرار بود بشود؟! نمیدانم. قدمی برداشتم و کنار فرحان که کاپوت ماشینم را بالا داده و سر به درونش فرو برده بود، ایستادم. متعجب نگاهش کرده و پرسیدم: - میشه بگی چیکار داری میکنی؟! فرحان بیآنکه سر از روی موتور ماشین بلند کند، سر چرخاند و نگاه کوتاهی سمتم انداخت. - دارم تعمیرش میکنم، معلوم نی؟! اخم گیجی به صورتم نشست. - تو مگه بلدی ماشین تعمیر کنی؟! فرحان پوزخند صداداری زد و طعنهآمیز گفت: - خوشم میاد چند ماهه با من آشنا شدی، اونوخت به خودت زحمت ندادی یه ذره هم منو بشناسی! لب روی هم فشرده و ابرو درهم کشیدم. من که خودم هم این را میدانستم، او چرا به رویم میآورد؟! - حالا ترش نکن میگم بِت. نوجوون که بودم، یه مدت وَردست همسایهمون تو میکانیکی کار میکردم تا دو قرون پول بذاره کَف دستم آخر ماه لنگ نمونیم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- ببین نوا، من از اون آدمایی نیسم که وقتی بِم میگن بسه بذارم و برم، اتفاقاً اونقد پافشاری میکنم که خود طرف از حرفش کوتاه بیاد. نگاه فرحان در صورت مات و متعجب ماندهی من چرخی خورد. - تو میگی ما مثِ هم نیسیم؟ باشه قبول، ولی خوش دارم یه چیزی رو آویزهی گوشت کنی... صورت فرحان به صورتم نزدیک شد، نگاهش به نگاهم دوخته و با لحنی قاطع که تابحال از او ندیده بودم، لب زد: - تو هرچی هم که بشه، هرچی هم که بگی. تهش مال خودمی! من تو زندگیم خیلی چیزها رو خواسم که بهشون نرسیدم، ولی تو تنها چیزی هستی که به قلبم قول داشتنش رو دادم! کلماتش مثل پژواکی در سرم میپیچید. باید از این لحن مالکانهاش عصبانی میشدم؛ باید با همان رفتار تند و قاطعم او را بابت حرفهایش میکوبیدم، اما بدبختیِ من اینجا بود که جایی در اعماق وجودم از این حرفها، از این لحن مالکانه و تا حدودی خشن غرق لذت و شعف شده بود. همین لذت هم من را وحشتزده میکرد؛ من نه از فرحان که از خودم میترسیدم. از احساس تازه جوانهزدهای که کنترل قلبم را به دست گرفته بود. خواستم دهان باز کنم؛ خواستم بگویم «تو بیخود کردهای که قولِ من را به قلبت داده!» بگویم «مگر من وسیله هستم که برای تو باشم؟!» اما قبل از اینکه دهانم برای گفتن حرفی باز شود، فرحان با دستش دستور سکوت داد. - هیچی نگو، نمیخوام الان تو عصبانیتت رَدَم کنی! دهان باز ماندهام را بستم. من او را نشناخته بودم، اما انگار او من را خوب شناخته بود که میدانست از حرفهایش عصبانیام و میخواهم دست رد به سینهاش بزنم. - ولی… باز فرحان میان حرفم پرید: - یه چند روز بِت وخت میدم که با خودت کنار بیای و قبولم کنی. ولی گفته باشم که چارهای جز این نداری. تو چه بخوای و چه نخوای مال منی؛ منم عادت ندارم دست از مال و اموالم بکشم! فقط میخوام که خودت مسالمتآمیز قبولش کنی، که اگر نکنی من روشهای دیگهای هم واس این کار بلدم. توی صورتم، با لحنی قاطع و محکم لب زد: - من دست از تو نمیکشم نوا! پس فکر دور زدنمو از سرت بیرون کن! سر عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه داد و من همچنان مات و مبهوت خیره به او مانده بودم. دیگر عقل بیچارهام هم کلامی برای پاسخگویی به این مرد گستاخ و پررو پیدا نمیکرد و چارهای جز سکوت نداشتم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
لحظهای چشمانم را بستم و در وجودم به دنبال عقل و آن خویِ منطقیام گشتم. من به این نوای ضعیف و احساساتی عادت نداشتم، من نمیخواستم اینقدر ضعیف باشم و افسار کارهایم را به دست قلب زبان نفهمم بدهم و دست آخر آوارهی کوه و بیابان شوم. - این حرفها درست نیست فرحان، این احساسات درست نیست! ای خدا آخر این چه شکنجهای بود؟! این علاقهی لعنتی به مردی که اصلاً به من و زندگیام نمیخورد از کجا آمده بود؟! لب روی هم فشردم. چارهای نبود؛ باید این علاقه را پیش از آنکه به زمینم بزند در قلبم چال میکردم. - من و تو اصلاً بهم نمیخوریم، شخصیتمون، زندگیمون، رفتارمون از زمین تا آسمون با هم فرق میکنه! تو با دعوا و دردسر زندگی میکنی و من با نظم و قانون؛ ما شبیه هم نیستیم فرحان. اصلاً خودت بشین و فکر کن ببین اگه ما بخواهیم با هم باشیم زندگیمون چجوری میشه! سکوت سنگینی میانمان حکمفرما شد. فکر کردم که بالاخره توانستهام او را راضی به کوتاه آمدن بکنم. فکر کردم که او هم فهمیده این علاقه درست نیست، اما اشتباه میکردم. - کی میگه این احساس دُرُس نیس؟! کی میتونه منو مجبور کنه که تو رو نخوام؟! آخ خدایای این مرد چرا حرف من را نمیفهمید؟! چرا نمیخواست درک کند که ما به درد هم نمیخوریم؟! - لازم نیست کسی این رو بگه، خودت هم اگه یه نگاه به من و خودت بکنی میفهمی ما نمیتونیم با هم زندگی کنیم. فرحان شانهای بالا انداخت و گفت: - چرا نتونیم؟! اتفاقاً به خودمون که نیگا میکنم میبینم خیلیم بهم میایم. کلافه شده دستی به صورتم کشیدم، من و این مرد پردرسر بهم میآمدیم؟! واقعاً که مسخره بود! - این مسخرهبازی نیست فرحان؛ این زندگیِ واقعیه. نمیشه با یه سری فانتزی و اینکه بهم میایم یه زندگی مشترک رو شروع کنیم. فرحان به سمتم خم شد که ترسیده در خودم جمع شدم. انتظار داشتم باز با یک لمس دیگر غافلگیرم کند، اما دستش پشت صندلیام نشست و رویش را به سمتم برگرداند. - تو فِک کردی با این حرفهای قلمبه سلمبهات میتونی منو از خودت دور کنی؟! واقعاً فِک کردی اگه بگی ما به درد هم نمیخوریم من میذارم و میرم؟! گیج و اخمآلود به چشمان مطمئنش نگاه دوختم. این مرد شوخ و شنگ را امروز چه شده بود که به این وضع و حال افتاده بود؟! چه شده بود که جای مسخرهبازی در آوردن این بحث احساسی را پیش گرفته بود؟! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
مات و کلافه از حرفهایی که میزد، از اعترافاتی که سنگینیشان بر روی قلبم هر لحظه بیشتر میشد نالیدم: - فرحان! دست فرحان از دور مچم رها شد و به نشانهی سکوت در پیش چشمانم، بالا آمد. - نه، بذا بگم. بذار حالا که تو به اون یارو نه گفتی منم دلیل حرفهای اون روزمو بِت بگم. کمی عقب کشید، اما نگاهش از صورت و چشمان دودوزنندهام حتی لحظهای هم جدا نمیشد. - من دیگه نمیتونم بِه خودم دروغ بگم نوا. دیگه نمیتونم بِت بگم واسم مهم نیسی. دیگه نمیتونم بگم اگه نباشی فرقی واسم نمیکنه. دیگه نمیتونم وانمود کنم وقتی یکی دور و وَرت (دور و بَرِت) میپلکه خونم به جوش نمیاد! سر پایین انداخت و با درد زمزمه کرد: - تو منو بدجوری بهم ریختی نوا! اینبار من هم دیگر نتوانستم نگاهش کنم. نتوانستم درد و احساس زیبای نگاهش را ببینم و جلوی قلب بیتابم را بگیرم. سر پایین انداختم، اما باز صدایش بود که روح و روان و بدتر از همه قلبم را به بازی گرفته بود. - من بدجوری گیرِ تو افتادم؛ بلد هم نیسم که چجوری باس خودمو از این وضع نجات بدم. ولی مشکل اینه که از این گیر افتادن جای ناراحتی، خوشحال و راضیام! باز چشمهی اشکم جوشید. نمیدانم از شدت شوک بود یا از سنگینی حقیقتی که داشت مثل یک سیلی آن را بیرحمانه به صورتم میکوبید. جای ترسناک ماجرا، اما اینجا بود که قلبم بیتوجه به عقل و منطقی که دائم درحال هشدار دادن بودند، برای خودش به تپش افتاده و حس شیرینی را به سرتاسر تنم منتقل میکرد. - ببینمت نوا. دست فرحان که به سمت چانهام آمد سر عقب کشیده وکوتاه نگاهش کردم، اما همان نگاه کوتاه هم کافی بود که از دیدن گریهام اخمهایش درهم شود. - واس چی گریه میکنی؟! یعنی از حرفام اینقده ناراحت شدی؟! بیاختیار و نالهوار «نه!»ایی از دهانم پرید. فرحان سری کج کرد و در چشمانم خیره شد. - پَ چی؟! آب دهانم را همراه با بغضی که گلویم را میفشرد، قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. خودم هم نمیفهمیدم چه اتفاقی در وجودم افتاده بود که پس از تجربهی این احساسات عجیب و غریب اینقدر ضعیف شده بودم و دَم به دَم اشکم در میآمد. - مسئله این نیست فرحان. تو… تو نباید این حرفها رو بزنی؛ این کار درست نیست. تو نمیفهمی… حرفم در گلویم ماند؛ فرحان با گیجی سر تکان داد. - چیو نمیفهمم؟! دُرُس حرف بزن بینم چی میگی! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- من با کسی بازی نمیکنم! اخمهای فرحان بیشتر درهم رفت. - پس این کارا چیه؟! چرا یه روز جوری رفتار میکنی که فِک میکنم ازم متنفری، ولی یه روز هم واس دو تا دونه زخم روی صورتم اینطوری به هول و ولا میوفتی؟! نمیدانم از ترس بود یا از هیجانِ این نزدیکی که قلبم خودش را به در و دیوار سینهام میکوبید. آب دهانم را قورت دادم و تلاش کردم که این ضربانِ محکم تأثیری روی صدایم نگذارد. - من به هول و ولا نیُفتادم، من فقط نگران شدم. هر کس دیگهای هم جای من بود همین اتفاقها میوفتاد. فرحان سری در رد حرفم تکان داد. - نه! لحنش قاطع و محکم بود. آنقدر محکم که نگذارد حرف دیگری برای پوشاندن این حس و حال عجیب بزنم. - اگه کس دیگهای جای تو بود، من به این وضع نمیافتادم! صدای خسته و مستأصلش حالم را بدتر میکرد. اولین بار بود که او را اینطور مستأصل و بیچاره میدیدم، مثل آدمی شده بود که تمام زورش را برای کنترل چیزی به کار گرفته بود و دست آخر موفق نشده بود! - اگه یه کس دیگه جای تو بود من اینقده درمونده نمیشدم! نگاهش به چشمانم بود و دستش هنوز مچ دستم را در بر گرفته بود و منِ مثلاً عاقل و منطقی هم پاک یادم رفته بود که باید خودم را کنار بکشم. - من اینقده درمونده نمیشدم که ندونم باس واسه داشتنت چیکار کنم! نفسش را سنگین بیرون داد و پوزخند تلخ و تأسفآمیزی زد. - هر چی خواسم بیخیالت شم، نشد. هرچی به خودم گفتم که به درد تو نمیخورم، بدتر شد. هر چی بیشتر خواسم حواسمو جمع کنم، بیشتر گیرِ تو افتادم! نفس در سینهام حبس شده و قلبم تند و محکم میتپید. آنقدر محکم که صدایش را درون گوشهایم میشنیدم و میترسیدم این صدا من را پیش فرحان هم رسوا کند. لب باز کردم تا حرفی بزنم، تا این اعتراف سنگین و شوکه کنندهی فرحان را همینجا تمام کنم، اما فرحان مهلت این کار را به من نداد. - من اهل این حرفا نیسم. بلد هم نیسم قشنگ حرف بزنم یا مثل اون خواستگارت ادای آدم حسابیا رو دربیارم بهم هم این کارا نمیاد، ولی یه چیزیو خوب میفهمم. نگاهش به چشمانم دقیق شد. - اونم اینه که از وختی شناختمت، از وختی دیدم که واس خاطر سرو سامون دادن به زندگیِ من اونطوری تلاش کردی یه چیزی تو وجودم تکون خورد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
مبهوت و با چشمان اشکآلودم نگاهش کردم. واقعاً من را اینطوری شناخته بود؟! که من بهخاطر پول به هرکس و ناکسی بله میدهم؟! - واقعاً مسخرهاس! تو فکر میکنی من رو کامل میشناسی، ولی نمیفهمی که من هرکسی رو توی زندگیم راه نمیدم. اونم یه آدمی رو که غرورش از هرچیزی براش مهمتره؟! اینبار نوبت فرحان بود که خشکش بزند. واقعاً نمیفهمیدم چه کاری کرده بودم که باعث شده بود او دربارهام اینطوری فکر کند! - یعنی… یعنی تو اون یارو رو رَد کردی؟! جوابم به نگاه مبهوتش کجخندی بود که کام خودم هم از تلخیاش مزهی زهر گرفته بود. - پَ فرزانه واس چی به من هیچی نگفت؟! پنبه را روی گوشهی لبش بیشتر فشردم و در همان حال که سعی میکردم صدایم از حرص و حسرت خالی باشد و چندان هم موفق نمیشدم، گفتم: - واسهی اینکه خودم خواستم بهت چیزی نگه. به چشمان متعجبش نگاهی انداخته و سری به تأسف تکان دادم. - میخواستم خودم بهت بگم و دلیل حرفهای اون روزت رو بپرسم که اینجوری شد. سکوت فضای ماشین را پر کرد و تنها صدای نفسهای عمیق فرحان بود که شنیده میشد. خون بینی و لبش را که پاک کردم دستم به سمت زخم گوشهی ابرویش رفت، اما فرحان با حرکتی ناگهانی مچ دستم را اسیر دستان خودش کرد. جا خورده سر بلند کردم و نگاهم در نگاه عمیقش نشست. نگاهش عصبانی نبود، اما آشفتگی و پریشانی در چشمانش به خوبی مشخص بود. - چرا میخواسی دلیل حرفهام رو بشنوی؟ سؤالش آنقدر ناگهانی بود که چند لحظهای فقط در سکوت نگاهش کردم. نمیدانستم چه باید بگویم، اما نگاه عمیق و گرمایی که از دست او به مچ دست من منتقل شده بود، باعث شد که بیاختیار لب بزنم: - چون برام مهمه. حرفم انگار فرحان را گیجتر کرده بود که سر به صورتم نزدیک کرده و با ناباوری و سردرگمی پرسید: - چرا باس همچین چیزی واسهات مهم باشه؟! باز هم سکوت کردم. نمیخواستم از احساسات درونیام که هنوز خودم هم با آنها کنار نیامده بودم با او حرف بزنم. خواستم دستم را از دستش بیرون بیاورم و خودم را از او دور کنم بلکه دست از سرم بردارد، اما دست فرحان به دور مچم محکمتر شد و صورتش به صورتم نزدیکتر. - با من بازی نکن نوا! از حرص اخمهایم درهم شد. یک نفر نبود که این را به خودش بگوید. این دور و نزدیک شدنهایش به من، اگر بازی نبود پس چه بود؟! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پنبه الکلی را میان انگشتان لرزانم گرفتم و به سمت فرحان که روی صندلی راننده نشسته و اخمآلود و با صورتی کبود از خشم به روبهرو خیره بود، چرخیدم. حالم هنوز هم سرجایش نیامده بود و بغض بدتر از همیشه گلویم را میفشرد. از یک طرف زخمهای روی صورت فرحان دلم را ریش میکرد و از طرف دیگر دلم از رفتارهای تند و خشمگین او گرفته بود. دست لرزانم را جلو بردم و پنبه را روی زخم گوشهی لبش گذاشتم. خونریزی بینیاش قطع شده بود، اما زخم گوشهی لبش آنقدر عمیق بود که با هربار تکان خوردنِ لبش، خون به بیرون نیشتر میزد. با دیدن زخم دهان باز کردهی لبش بغض بیشتر گلویم را فشرد، فکر اینکه او بهخاطر من به این وضع افتاده بود از سرم بیرون نمیرفت و این فکر حالم را بدتر میکرد. لب گزیدم و خواستم بغضم را قورت بدهم، اما نمیشد. انگار قسمت بود که برای دومین بار هم فرحان اشکم را ببیند. پنبهی الکلی را روی زخم لبش گذاشتم و آرام فشردم و در همان حین، اشک بود که از چشمانم به روی صورت یخ کردهام میچکید. فرحان که تا آن لحظه در سکوت به نقطهای نامعلوم در خیابان خیره بود، نگاه زیرچشمی به من انداخت و پوزخند تلخی زد. - تو دیگه واس چی داری گریه میکنی؟! من باس زار بزنم؛ من باس زار بزنم که نتونسم تو رو راضی کنم دست از این کارای احمقانهات وَر داری. من باس زار بزنم که نتونستم راضیت کنم زندگیتو دست یه آدم بیعرضهی چلمن ندی! از لحن تلخش دلم بیشتر گرفت. نمیفهمیدم چرا امروز اینقدر بیرحم شده بود؟! و از طرفی هم اصلاً نمیفهمیدم که چه میگوید. درحالیکه سعی میکردم صدایم نلرزد لب زدم: - زندگیم رو دست کی ندم؟ چی داری میگی تو فرحان؟! فرحان باز پوزخندی تحویلم داد. - همون خواستگارت، چی بود اسمش؟! آقا کاوه؟! دستم روی صورتش خشک شد. حالا دوهزاریام افتاد که این حال خراب و اینهمه عصبانیت برای چه بود؟! تازه یادم افتاد که من به فرحان نگفته بودم سماوات را جواب کردهام، اما باز هم این چیزی از گناه فرحان کم نمیکرد. هرچقدر هم که عصبانی بود حق نداشت با من اینطور تند و زننده رفتار کند. - پس دردت اینه! فرحان با خشونت سری بالا انداخت. - نه، دردم اینه که تو داری زندگیت رو میدی دست یه کسی که حتی حاضر نشد جلوی دو تا بچه سوسول ازت دفاع کنه. دردم اینه که داری با حماقتت زندگی خودت رو به باد میدی! اونم بهخاطر چی؟! بهخاطر اینکه اون یارو پول داره. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
در آن لحظه نگران افکار درست یا غلط او نبودم، فقط نگران فرحانی بودم که هر چه بیشتر میگذشت، بیشتر حرص و عصبانیت در صورتش نمایان میشد. سماوات هم انگار نگرانی و بیمیلیام برای حرف زدن با خودش را درک کرده بود که گفت: - من دیگه دارم میرم، فقط خواستم خداحافظی کرده باشم. بغض بدی گلویم را گرفته بود و دهانم برای گفتن هیچ حرفی باز نمیشد، پس تنها سری در جوابش تکان دادم و او رفت و باز من ماندم و فرحانی که چشمان سرخ از خشمش را حتی لحظهای هم از من نمیگرفت. قدمی به سمت فرحان برداشتم و پیش رویش ایستادم. - این یارو مگه خواستگارت نبود، پَ چرا بدون تو رفت؟! گیج و منگ نگاهش کردم. چرا اینطوری با من صحبت میکرد؟! مگر من چه کار کرده بودم؟! - چی داری میگی فرحان؟! جای این چرت و پرتها پاشو بریم بیمارستان سر و صورتت زخمیه. فرحان خندهی تمسخرآمیزی کرد. - چرت و پرت؟! یعنی هرکی دربارهی اون یارو حرف بزنه حرفاش میشه چرت و پرت؟! گیج، مستأصل و بغضآلود نگاهش کردم. نمیفهمیدم چه میگفت و از چه کسی میگفت؟! منظورش به سماوات بود؟! اما سماوات که ربطی به این ماجرا نداشت. - من نمیفهمم تو چی داری میگی فرحان، ولی تو رو خدا بیا بریم یه جایی بشینیم. حداقل من زخمهای صورتت رو تمیز کنم! فرحان با خشونت سر بالا انداخت. - لازم نکرده! قدمی به او نزدیکتر شدم و درحالیکه سعی میکردم بغض گلوگیرم را قورت بدهم نالیدم: - فرحان تو رو خدا! از بینیت هنوز داره خون میاد. فرحان با خشم به چشمان ترسیده و نگرانم خیره شد و فریاد کشید: - به درک! وقتی تو داری دستی دستی خودتو بدبخت میکنی اصن بذار از خونریزی بمیرم! کلافه شده دستی به صورتم کشیدم. حرفهای او را نمیفهمیدم، اما از آنجایی که هم حال خودم و هم حال فرحان بد بود، ترجیح میدادم جای بحث کردن با او فقط راضیاش کنم که بگذارد زخمهایش را پانسمان کنم. پس گوشهی آستین پیراهن نامرتبش که چند دکمهی بالاییاش در اثر همین درگیری کنده شده بود را گرفتم و درحالیکه او را به سمت ماشینم میکشیدم گفتم: - تو رو خدا بیا بذار زخمهات رو تمیز کنم؛ بعدش با هم حرف میزنیم. *** -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
بغض کرده فریاد زدم: - بس کنین! هر مشتی که به صورت فرحان زده میشد، مثل ضربهای بود که به قلب من زده میشد و دردش تا مغز استخوانم میرفت. لب روی هم فشردم و مستأصل قدمی به عقب برداشتم. هیچ کدامشان به حرفم گوش نمیکردند و همچنان به زد و خورد با یکدیگر ادامه میدادند. هر دو پسر زخم و زیلی بودند، از دهان و بینی فرحان خون میآمد و من هم فاصلهای تا زدن زیر گریه نداشتم. در همین حین سماوات که معلوم نبود تا آن لحظه در کدام گوری به سر میبرد به سمتمان دوید و با میانجیگری او و چند نفر دیگر قائله ختم شد و پسرها پا به فرار گذاشتند. فرحان که تازه از چنگ میانجیگران خلاص شده بود، رو به مردمی که همچنان ایستاده و تماشایمان میکردند فریاد کشید: - وایسادین چیو نیگا میکنین؟! برید پِی کارتون دیگه! مردم هر کدام چیزی زیرلب میگفتند و میرفتند و دست آخر من ماندم و فرحان و سماواتی که مثل مجسمه یک گوشه ایستاده بود. فرحان با سر و صورت خونی به سمت من که گوشهای ایستاده و فینفینکنان نگاهش میکردم آمد. - تو چرا هر چی بِت میگم برو بشین تو ماشینت، باز وایسادی بِر و بِر منو نگا میکنی؟! هنوز هم مات و مبهوت بودم؛ از بودن او در اینجا، از درگیریاش با آن پسرها و از رفتار خشن، ولی حمایتگرانهاش از خودم. - من… بیآنکه اجازهی گفتن حرفی را به من بدهد، نگاهی سمت سماوات انداخت و با لحنی تمسخرآمیز گفت: - با این جوجه فُکُلی بودی و نیومد جلوی اون دو تا ریقو وایسه؟! اینه اونی که واس آیندهات میخواسی؟! مات و گیج سری تکان دادم. کمی وقت لازم داشتم تا خودم را جمع و جور کنم، اما رفتار تند و پرخاشگرانهی فرحان این اجازه را به من نمیداد. - ببخشید خانوم نادری یه لحظه تشریف میارید؟ نگاه بیچارهوارم را میان فرحانی که اخم عمیقی به صورتش نشسته بود، تا روی سماوات که از دور من و فرحان را میپایید چرخی خورد. خدایا این چه وضعی بود که من در آن گیر کرده بودم؟! از یک طرف فرحانِ عصبانی و از طرف دیگر سماوات کنجکاوی که در این شرایط هم دست از سر من برنمیداشت. نگاه مستأصلی به فرحان انداختم و با تردید از او که نگاه تیزش همچنان من را نشانه رفته بود، دور شدم. به سماوات که رسیدم بدون لحظهای مکث، با نگاهی رو به فرحان پرسید: - این همون مردیه که توی زندگیتونه، درست میگم؟ حوصلهی اینکه بخواهم سؤالپیچش کنم تا بدانم این را از کجا فهمیده نداشتم، اما انگار خودش سؤال نگاهم را فهمید که ادامه داد: - باید حدس میزدم، رو زدن شما به دیگران برای کار پیدا کردنِ اون مرد به یه رابطهی وکیل و موکلیِ ساده مربوط نمیشه. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- برسونیمت خانوم خانومها! به راننده و سر نشینش که دو پسر جوانِ زیر بیست سال با تیپ و قافیههایی نه چندان جالب و صورتهای پر از جای جوش بودند، نگاهی انداختم. ببین کار دنیا به کجا رسیده بود که پسربچهها هم مزاحم نوامیس مردم میشدند! - برید پی کارتون. - ای بابا خانومی ناز نکن دیگه، بیا بالا در خدمت باشیم. دست مشت کرده و دندان روی هم ساییدم. دلم میخواست برگردم و چیزی نثارشان کنم، اما ذهنم میگفت که بهترین کار دور شدن از آنهاست. چند قدم از آنها دور شدم، اما آنها هم با سرعتی پایین به همراهم میآمدند. باز هم رفتم و باز هم به دنبالم آمدند. خسته، کلافه و عصبی از وضعیت پیش آمده چرخیدم و با صدای نسبتاً بلندی گفتم: - برید پی کارتون، مگه خودتون خواهر و مادر ندارین که مزاحم من میشین؟! پسری که کنار راننده نشسته بود از ماشین پیاده شد و با چهرهای درهم غر زد: - چیه اینقده ناز میکنی؟ حالا خوبه قیافه هم نداری. سگخور بابا صد تومن بیشتر بهت میدم. چشمانم از شنیدن این حرف گشاد شد. این چه چرندیاتی بود که داشت میگفت؟! آمدم قدمی عقب بگذارم که دستش روی مچ دستم نشست. جا خورده و ترسیده عقب رفتم و دستم را کشیدم. - چیکار میکنی عوضی؟ دستم رو ول کن! باز دستم را عقب کشیدم و او دستم را رها نکرد. در همین حین متوجه موتوری شدم که پشت ماشین پسرها ایستاد و سرنشینش با سرعتی عجیب به سمت پسر دوید و با او درگیر شد. کشمکش و دعوایشان آنقدر پرسرعت بود و من آنقدر از اتفاقات افتاده در شوک بودم که متوجه نشده بودم چه کسی ناجیام شده بود. با ترس و لرز و همانطور که به دعوای پر زد و خورد آن دو خیره بودم، قدمی عقب رفتم و وقتی که خوب نگاه کردم توانستم قامت فرحان را تشخیص دهم. دهانم از بهت باز ماند، او دیگر اینجا چه میکرد؟! فرحان مشغول کتک زدن پسر بود که دوست پسر هم از ماشین پیاده شد و خودش را وسط دعوای آنها جا داد. در همین حین پسر که انگار از دیدن دوستش شیر شده بود، ناغافل مشتی به صورت فرحان که با پسر راننده درگیر شده بود زد. ترسیده از این اتفاق جیغی کشیدم و قدمی پیش گذاشتم تا جلوی دعوایی که بهخاطر من شروع شده بود را بگیرم. - فرحان بس کن! فرحان نیم نگاهی به من انداخت و در همان حال که با هر دو پسر درگیر بود رو به من داد زد: - برو بشین تو ماشینت! بیتوجه به حرفش باز قدمی نزدیکتر شدم. همچنان زور فرحان به هر دو پسر میچربید، اما چون دو نفر بودند و فرحان هر بار درگیر یک کدامشان میشد، دیگری از فرصت استفاده میکرد و ضربهای به او میزد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- خب اینکه شما اینطور سریع و قاطع به من جواب منفی دادین فقط دو دلیل میتونه داشته باشه. اولیش اینه که از من متنفر باشید و دوم هم اینکه کسی توی زندگیتون باشه. از حرفش لبم به کجخندی باز شد. مردک آنقدر مغرور بود، که حاضر نبود حتی به اینکه یک نفر از او متنفر باشد فکر کند. - بعد چرا فکر کردین که احتمال اولتون درست نیست؟ سماوات تکخندهای زد و گفت: - شوخی میکنید دیگه نه؟ جدی نگاهش کردم که نیشش را جمع کرد. - خب من یه مرد جذاب و خوش قیافه هستم که یه شغل خوب، یه خونهی خوب و یه ماشین خوب دارم. یه خانومِ عاقل میتونه از همچین مردی متنفر باشه؟ نفسم را نالان و مستأصل بیرون دادم. اعتماد بنفسش آنهم درست زمانی که جواب منفی از من شنیده بود، باوجود حرص درآر بودن قابل ستایش هم بود. - خیلی خب باشه شما برنده شدید، من یک نفر دیگه توی زندگیم هست و قصد ازدواج با شما رو ندارم. سماوات طبق چیزی که انتظارش را داشتم، لبخند عمیقی زد و سر تکان داد. - از اینکه با من روراست بودین ممنونم و فکر میکنم که باید برم و دنبال یه نفر دیگه بگردم. کیفم را از روی میز برداشتم و قصد رفتن کردم؛ دیگر کاری در اینجا نداشتم و باید میرفتم و او را با دو لیوان آب پرتقال و دو کیکی که دستنخورده باقی مانده بود، تنها میگذاشتم. - من هم فکر میکنم باید برم و به کارم برسم. از اینکه منطقی برخورد کردید ممنونم. با خداحافظی از سماوات کافه را ترک کردم. از خیابان رد شدم، داخل ماشینم نشستم و خواستم آن را روشن کنم که متوجه شدم روشن نمیشود. دوباره و دوباره استارت زدم، اما دریغ از حتی یک تلاش کوچک برای روشن شدن. کلافه نچی زیرلب گفتم و از ماشین پیاده شدم. با اینکه رسماً هیچ چیز جز رانندگی از ماشین نمیدانستم، اما کاپوت را بالا زده و نگاهی به موتور انداختم. در آن لحظه درست مثل آدم بیسوادی شده بودم که به کتاب فیزیک انیشتین خیره شده باشد. هوفی کشیدم و در کاپوت را بهم کوبیدم؛ نه خیر، به راه انداختن این ماشین کار من نبود. کلافه و عصبی از وضعیت پیش آمده کنار خیابان ایستادم؛ چارهای نبود. هوا داشت تاریک میشد و من باید ماشینم را همینجا میگذاشتم و فردا با مکانیکی، چیزی به سراغش میآمدم. همانطور یک لنگه پا کنار خیابان ایستاده بودم و ماشینها بیتوجه به من تند و تند رد میشدند، عجیب بود که خبری از سماوات هم نبود. انگار همچنان درون کافه با سفارشاتش یا شاید هم با افکارش درگیر بود. همچنان چشمم به خیابان بود که یک پژوی درب و داغان پیش پایم توقف کرد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
میان حرفش پریدم: - میشه بدونم معیارهاتون چیه؟! سماوات شانهای بالا انداخت و دستی به یقهی کت قهوهای رنگش کشید. - راستش من دنبال یه آدم منظم و منظبت مثل خودم میگشتم، یه نفر که بتونم بهش اعتماد کنم و بدونم که از پس ادارهی یه زندگی برمیاد. تکخندی زد و ادامه داد: - میدونید که دخترای نسل جدید اکثراً از پس جمع کردن خودشون هم برنمیان چه برسه به یه زندگی. بنابراین دنبال یه خانمی هم بودم که خیلی کم سن و سال نباشه و خب توی همون چند دیدار متوجه شدم که شما معیارهای من رو دارید. حقیقتاً از اینکه از من هیچ تعریفی جز منظم و منظبت بودنم نکرده بود ناراحت شدم، اما با خودم فکر کردم وقتی که من میخواستم به او جواب منفی بدهم این موضوع دیگر چه اهمیتی پیدا میکرد؟! باز خوبیاش این بود که علاقهای در میان نبود و من راحت میتوانستم به او نه بگویم و نگران شکستن دلش نباشم. - خب حالا خوشحال میشم که بدونم جواب شما چیه. زبان روی لبهایم کشیده و لحظهای به چشمان قهوهای رنگش که خیرهام شده بود، نگاه کردم. او من را انتخاب کرده بود، چون مطابق معیارهایش بودم و من او را نمیخواستم چون دلم قبولش نمیکرد. منطق کاری که میخواستم بکنم را تایید نمیکرد و شاید بعدها این من بودم که پشیمان میشدم، اما نمیخواستم بدون رضایت قلبم کاری را انجام دهم. به قول فرزانه باید به حرف قلبم گوش میکردم، حتی اگر حرفش چندان هم درست نبود. - راستش من… یعنی شما آدم خوبی هستید و شاید خیلیها آرزوی ازدواج با شما رو داشته باشن. سماوات بیصبرانه میان حرفم پرید: - بله این رو که خودم هم میدونم، ولی میخوام بدونم که میتونم شما رو هم جزو اون افراد حساب کنم یا نه؟ نفسم را بیصدا بیرون دادم. جدا از جذابیت خودش و تقریباً همه چیز تمام بودنش این اعتماد بنفس زیادیاش داشت اعصابم را خُرد میکرد. - نه خیر. لحن قاطعم ابروهای سماوات را بالا پراند. - بله؟ نفس عمیقی کشیده و با لحنی ملایمتر گفتم: - جواب من به شما منفیه. متأسفانه من نمیتونم با شما ازدواج کنم. سماوات از شنیدن حرفم اخمی به چهرهاش نشاند. - میشه بپرسم چرا؟! کسی توی زندگیتون هست؟ با شنیدن این حرف باز تصویر فرحان بود که پیش چشمانم آمد. من لعنتی این روزها مثل معتادی شده بودم که تمام هوش و حواسم پِی فرحانی که حکم موادم را داشت، بود. سرم را تکانی دادم تا فکر فرحان را از ذهنم بیرون کنم؛ هنوز شر این یکی را از سرم کم نکرده دنبال شرِ دیگری میگشتم، واقعاً که دیوانه بودم! - چطور به این نتیجه رسیدین که باید کسی توی زندگی من باشه؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
انگشتان دستم را میان هم پیچاندم؛ حالا که در شرایطش قرار گرفته بودم نه گفتن به این مرد، یا در واقع شکستن غرورش برایم سخت شده بود. - میشه قبلش ازتون یه سؤال بپرسم؟ سماوات با اینکه از حرفم تعجب کرده بود، اما سری در تایید حرفم تکان داد. - بله بفرمایید. لحظهای سرم را پایین انداخته و به انگشتانم خیره شدم. - میخواستم بدونم که شما چرا من رو برای ازدواج انتخاب کردید؟ سماوات جا خورده نگاهم کرد. - خب… خب من، راستش… خندهی زورکی کرد و بیربط به سؤالم گفت: - دهنم خشک شده، اجازه بدین یه چیزی سفارش بدم بعدش حرف میزنیم. چارهای جز قبول حرفش نداشتم، پس سکوت کردم و منتظر ماندم تا گارسون سفارشش را که شامل دو لیوان آب پرتقال و دو کیک ساده بود بیاورد. من که نمیخواستم چیزی بخورم، به همین خاطر هم اعتراضی به سفارش آب پرتقال و کیکش که موردعلاقهام نبود نکردم. در همان حال که من منتظر آمدن گارسون بودم و سماوات هم به بهانهی شستن دستهایش رفته بود تا احتمالاً خودش را کمی جمع و جور بکند، شروع کردم به دید زدن دور تا دور کافه. به هر حال هر چه که بود دیدن آن دیوارهای چوبی که پر از تابلوهای نقاشی زیبا بود، از بیکار نشستن و انتظار کشیدن خیلی بهتر بود. برگشتن سماوات از دستشویی با آمدن گارسون همراه شد و در حینی که او پشت میز مینشست، گارسون هم سفارشات را روی میز گذاشت و رفت. نگاهم را از راه رفتهی گارسون گرفته و به سماوات که داشت لبی از آبمیوهاش تر میکرد چشم دوختم. فکر نمیکردم سؤالم آنقدری سخت باشد که بهخاطر جواب دادنش سماوات بخواهد اینهمه برای خودش وقت بخرد. - خب؟ سماوات سؤالی نگاهم کرد. - خب؟! چشم در کاسه گرداندم. - نمیخواهید جواب سؤالم رو بدید؟ سماوات با ابروهای بالا رفته «آهانی» گفت. شاید با خودش فکر میکرد که پس از اینهمه مدت دست از گرفتن جواب سؤالم کشیده باشم، اما نمیدانست که من بهخاطر خودش این را پرسیدم. این را پرسیدم تا اگر علاقهای در این میان وجود داشت کمی محتاطانهتر جوابش را بدهم که دلش نشکند. - من دیروز هم بهتون گفتم که قصد ازدواج داشتم و دنبال آدم مناسبش میگشتم، ولی آدمی که با معیارهای من مطابقت داشته باشه رو پیدا نمیکردم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** ماشینم را روبهروی در کافه پارک کردم و با تعلل پیاده شدم. ماشینم امروز عجیب ریپ میزد و من ترس این را داشتم که یک وقت من را وسط راه نگذارد، اما خب بیمعرفتی نکرده و من را با همان وضع خراب به مقصدم رسانده بود. بیخیال ماشینم شدم و به سمت کافه قدم برداشتم. کافهی دنج و نه چندان بزرگی بود که چندباری از بابت رفتن به کتابخانهی روبهرویش از کنارش رد شده بودم، اما هیچوقت داخل آن را ندیده بودم. چون در واقع نه از کافه رفتن و این ادا و اطوارها خوشم میآمد و نه پول اضافهای برای خرج این کارها کردن داشتم. در شیشهای کافه را هل دادم و همزمان با ورودم صدای آویز کوچک بالای در هم بلند شد و با آن صدا نگاه چندین نفر از افراد داخل کافه به سمتم چرخید. معذب از توجهاتی که به سمتم جلب شده بود لبخندی زده و به دنبال سماوات چشم گرداندم. با دیدنش که در جای نسبتاً خلوتتر کافه نشسته و نگاهش به صفحهی موبایلش خیره بود، به سمتش قدم برداشتم. به نزدیکیاش که رسیدم، سماوات با شنیدن صدای قدمهایم سر بلند کرد و با دیدنم از جایش برخاست. - سلام. در جواب لبخند عمیقش، لبخند محوی زدم. - سلام. سماوات اشارهای به صندلی چوبیِ روبهرویش کرد و گفت: - بفرمایید بشینید. دست بردم و صندلی را عقب کشیدم که کشیده شدنش روی زمین صدای ناهنجاری ایجاد کرد و اعتراض مردم را به دنبال داشت. چشم غرّهای به نگاه خندان سماوات رفتم؛ مردک مزخرف جای اینکه مثل یک جنتلمن برایم صندلی بیرون بکشد سر جایش نشسته بود و به من میخندید! همانطور اخمآلود روی صندلی نشستم و کیفم را روی میزی که به یک رومیزی قرمز و مشکی و یک گلدان با گلهای مصنوعی مزین شده بود، گذاشتم. - خب خوب هستید که؟ کوتاه گفتم: - بله، ممنون. سماوات منو را که دفترچهای با جلد مخملی و قرمز بود به سمتم هول داد. - چی میخورید سفارش بدم. بیآنکه بخواهم نگاهی به منو بیاندازم آن را دوباره به سمت خودش هول دادم. من برای خوراکی خوردن به اینجا نیامده بودم، من آمده بودم که حرف آخرم را به او بگویم و خودم را از این شرایط خلاص کنم. - من چیزی نمیخورم. ترجیح میدم یه راست برم سر اصل مطلب. سماوات لبخند موزیانهای زد. رفتارش طوری بود که انگار از قبل جواب من را میدانست و من کنجکاو بودم که بدانم او با جواب منفیام چگونه کنار خواهد آمد. البته که بهنظرم آنقدری مغرور بود که به روی خودش نیاورد، اما باز هم دوست داشتم رفتارش را ببینم. - بفرمایید، من سراپا گوشم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- با کس خاصی قرار ندارم که اینجوری شلوغش کردی. یه نفر ازم خواستگاری کرده بود دارم میرم جواب منفیم رو بهش بگم و بیام؛ همین. آهو چشمان درشتش را درشتتر کرد و قدمی پیش گذاشت. - همین؟! یه نفر اومده خواستگاری تو، بعد تو به من نگفتی؟! بیتفاوت شانهای بالا انداختم؛ من به مادرم هم این را نگفته بودم، آهو که دیگر جای خودش را داشت. - آخه چیز خاصی نبود، منم میخواستم جواب منفی بدم. اینکه دیگه گفتن نداشت. آهو مات و مبهوت ابروهایش را تا نزدیکی ریشه موهایش بالا برد. - من یه پشهی نر از کنارم رد میشه میام به تو میگم، اونوخت تو خواستگار برات میاد به من نمیگی! سرش را برگرداند و با دلخوری نگاه از من گرفت. - واقعاً که خیلی نامردی! کلافه نچی کردم. حالا در این وضعیت باید منت او را هم میکشیدم؟! - چرا اینقده بزرگش میکنی آهو؟ یه خواستگاری ساده بیشتر نبود، بعدش هم من حتی به مادرم هم نگفتم. آهو با همان لحن لوسش که من به شدت از آن تنفر داشتم، گفت: - من فرق میکنم. من دوست صمیمیتم باید بهم میگفتی. لحظهای پلک روی هم فشردم. حیف که ناراحتیاش برایم مهم بود، وگرنه اصلاً این لوسبازیهایش را تحمل نمیکردم. - خیلی خب باید میگفتم، ببخشید. آهو نگاه زیر چشمی به من انداخت. - قول میدی اگه دفعهی بعد همچین اتفاقی افتاد، اول از همه به من بگی. سرم را با تأسف تکانی دادم. الحق که قهر و آشتیهایش هم مثل بچهها بود! - باشه، قول میدم. حالا آشتی؟ آهو لحظهای فکر کرد. - باشه، حالا کدوم کافه میری؟ بیحوصله از سؤال و جوابهایش و با عجلهای که برای رفتن به سر قرارم داشتم، جواب دادم: - همین کافه فیونا، روبهروی کتابخونهی بزرگ شهر. و دیگر صبر نکردم تا سؤالی بپرسد و با قدمهایی بلند وارد اتاقم شدم. کیفم را از روی میز چنگ زدم و آینهی کوچک جیبیام را بیرون کشیدم. درست که قرار بود به سماوات نه بگویم، اما خوشم نمیآمد که شلخته و نامرتب سر قرار حاضر شوم. دستی به روسری ساتن زرشکیام کشیده و برای آنکه چهرهام را از آن بیرنگ و رویی نجات دهم، رژ قرمز کمرنگم را برداشته و یک دور روی لبهایم و کمی هم به گونههایم مالیدم. خب حالا کمی بهتر شد! آینه و رژم را داخل کیفم گذاشتم و با انداختن کیفم بر روی شانهام از اتاق بیرون زدم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
بیتوجه به حرفهایش وارد دستشویی شدم. میخواستم به سماوات زنگ بزنم و جواب منفیام را بگویم و متأسفانه تنها جایی که از دست فوضولیهای آهو در امان بودم، همین مکان نه چندان مناسب بود. پوفی کشیدم و در همان حال که سعی میکردم بوی نامطبوع دستشویی را نادیده بگیرم روی شمارهی سماوات کلیک کرده و تماس را برقرار کردم. - الو؟! صدایم را صاف کرده و گفتم: - سلام آقای سماوات. برحلاف تصورم سماوات با لحنی گرم پاسخ داد: - سلام نوا خانوم، خوب هستین؟ ابروهایم از تعجب بالا پرید. چه خوب من را شناخته بود! - ممنونم، راستش زنگ زدم تا جوابتون رو بدم. - جدی؟! چقدر زود به نتیجه رسیدین. کلافه لب روی هم فشردم، خوشحالی صدایش نشان میداد که احتمالاً با خودش فکر کرده جواب من مثبت است و من ناراحت بودم که قرار بود ناامیدش کنم. - بله، راستش جواب من… سماوات میان حرفم آمد: - صبر کنید. سکوت که کردم، ادامه داد: - ترجیح میدم جوابتون رو رو در رو بشنوم. پوف بیصدایی کشیدم. آخر وقتی جواب من منفی بود رو در رو شدن با او چه فایدهای داشت؟! - خیلی خب، پس من میام کارگاهتون. سماوات با همان لحن خوشحال و کمی هیجانزده گفت: - نه، کارگاه نه. من یه کافهی دنج سراغ دارم، آدرسش رو براتون میفرستم که اونجا همدیگه رو ببینیم. به ناچار باشهای گفتم، تماس را قطع کردم و از دستشویی بیرون آمدم. هر چقدر که من میخواستم این مسئله را زودتر ختم کنم یک اتفاقی میافتاد که ماجرای این خواستگاری بیشتر کش میآمد و من داشتم از این وضعیت کلافه میشدم. - که من دارم واسه خودم داستان میسازم، نه؟! موبایلم را توی جیبم سر دادم و متعجب سر بلند کردم که با چهرهی طلبکار آهو روبهرو شدم. - با من بودی؟! آهو دست به سینه زده اخمی به رویم پاشید. - نه پس با دیوار بودم، راستش رو بگو تو با کی توی کافه قرار داری هان؟! تا خواستم حرفی بزنم، انگشتش را بالا برد و تهدیدوار گفت: - فقط نزن زیرش که خودم همهی حرفهات رو شنیدم. کلافه چشم در کاسه گرداندم و بیحوصله نگاه از او گرفتم. واقعاً فکرش را نمیکردم که او پشت در دستشویی هم فالگوش بایستد؛ اصلاً از کجا میدانست که من در دستشویی مشغول صحبت کردن با موبایل هستم؟! یعنی با خودش نمیگفت که ممکن است جای صدای صحبت کردنِ من، صداهای ناهناجار و نامناسب بشنود؟! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** از روی صندلیام برخاسته و چرخی درون اتاق زدم. کلافه بودم، عصبی بودم و از همین دیروز که از خانهی ننه گلپر بیرون زده بودم پشیمانی از بابت حرف آخرم به فرزانه دست از سرم برنداشته بود. مدام حرفهایم را با خودم مرور میکردم و مدام هم از گفتن آن حرفها حرص میخوردم. به خودم میگفتم، آخر دختر مگر بیکار بودی که آن حرفها را بزنی و بعدش اینطور به غلط کردن بیوفتی؟! مگر مرض داشتی که با گفتن آن حرفها ذهنیت فرزانه را نسبت به خودت و فرحان خراب کنی؟! - وای دختر چته تو؟! چرا یه دقیقه آروم نمیگیری؟ مگه زیرت میخ گذاشتن؟! نگاه بیحوصلهای به آهو انداختم. این دیگر در این وضعیت آشفته از جان من چه میخواست؟! - نه زیرم میخ نذاشتن، توی سرم میخ گذاشتن. آهو با چشمانی درشت شده از تعجب نکاهم کرد. - وا! تو انگار امروز حالت اصلاً خوب نیست ها. اخمی به رویش پاشیده و پرخاشگرانه گفتم: - اثرات همنشینی با توعه. آهو تکخندهی مبهوتی کرد. - نخیر اثرات همنشینی با خانوادهی مقصودیه. خودش را کمی به جلو خم کرد و خیره در چشمانم با حالتی مشکوک پرسید: - جنابعالی هم که این روزها چپ و راست خونهی اونهایی. راستش رو بگو کلک خبری شده؟ با شنیدن این حرفش باز به یاد خواستگاری سماوات افتادم و کلافه پلک برهم فشردم. حالا او را دیگر در این هیر و ویر کجای دلم میگذاشتم؟! حیف که ممکن بود از نه گفتنِ من آنهم وقتی که هنوز یک روز هم از خواستگاریاش نمیگذشت غرورش جریحهدار شود، وگرنه همان دیروز جواب منفیام را به او میدادم و خودم را بیخودی معطل نمیکردم. - نه بابا چه خبری باید باشه؟ فقط تویی که باز داری واسه خودت داستان میسازی. موبایلم را برداشتم و حینی که به سمت در اتاق میرفتم صدایش را شنیدم. - باشه اصلاً من توهمی، ولی کی باشه که خبرش بیاد جنابعالی با آقا فرحان ریختی رو هم؛ خدا داند. از این حرفش اخمهایم درهم شد. شنیدن این حرف از آهو که دهانش چاک و بست درستی نداشت بعید نبود، اما اینکه این روزها از در و دیوار هم داشتم اسم فرحان را میشنیدم ورای تحملم بود. - ببند آهو، تا برات نبستمش. از در اتاق بیرون زدم و باز صدای آهو بلند شد. - باشه بابا، حالا چرا قهر میکنی؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
حرفهایش باز من را به فکر وا داشت. اگر میخواستم با خودم روراست باشم، باید میگفتم که این روزها تنها کسی که وقت و بیوقت در افکارم میرفت و میآمد فرحان بود و قلبم همین چند دقیقهی قبل از نزدیک شدن به او تپش گرفته بود، اما اینکه دلیل نمیشد من عاشق او باشم؛ میشد؟! آن مرد زمین تا آسمان از ایدهآلهای من فاصله داشت؛ حالا درست که خودم هم داشتم ایدهآلهایم را نادیده میگرفتم، ولی نمیتوانستم به آدمی مثل او که اصلاً به من نمیخورد علاقمند شده باشم. بر فرض هم اگر علاقهای در این میان بود، سرنوشت من و او با اینهمه تفاوت به هیچ کجا نمیرسید. کلافه پوفی کشیدم؛ خوب بود که هنوز از وجود این علاقه مطمئن نبودم و برای خودم تا انتها هم رفته بودم. - حالا نمیخواد زیاد بهش فکر کنی، بهتره اول شر این خواستگار رو از زندگیت کم کنی و بعدش بشینی خوب فکر کنی. سری در تایید حرفش تکان دادم. باز هم جای شکرش باقی بود که اگر نمیدانستم چه کسی را میخواهم، خوب میدانستم که چه کسی را نمیخواهم. - خب دیگه من برم. فرزانه همپایم از جایش برخاست. - کجا؟ برای ناهار میموندی خب. دستم را برای دست دادن با او جلو بردم و در همان حال گفتم: - ممنون، باشه واسه یه وقت دیگه. به قول تو بهتره اول برم و کلک این خواستگاری رو بکنم. تا جلوی در اتاق رفته بودم که چیزی به ذهنم رسید و باعث شد تا باز به سمت فرزانه برگردم. - راستی؟ فرزانه سؤالی نگاهم کرد، که لبخند دستپاچهای تحویلش داده و گفتم: - لطفاً از قضیهی جواب منفی من به خواستگارم، به فرحان چیزی نگو. فرزانه با بهت نگاهم کرد. مسلماً در ذهن او هم چراهای زیادی به وجود آمده بود؛ چراهایی که در ذهن خودم هم بود و جوابی برایشان نداشتم. جز اینکه دلم میخواهد این کار را انجام دهم و این روزها اصلاً توان نه گفتن به قلبم را نداشتم. - چرا؟ داداشم خوشحال میشه که. بیآنکه قصد پرسیدن دلیل خوشحالی فرحان را از او داشته باشم، در جوابش شانهای بالا انداختم و با تردید گفتم: - آخه، خودم میخوام بهش بگم. فرزانه با شیطنت ابروهایش را بالا انداخت. معلوم نبود در فکرش چه میگذشت که اینطور لبخند ژکوند میزد؛ البته من هم اگر بودم و دو نفر را در آن وضعیت میدیدم هزاران فکر درست و و غلط در سرم میآمد. - آهان، باشه چیزی بهش نمیگم خیالت راحت. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرزانه با همان لبخند آرامبخش لب زد: - شاید چون تو دیگه اون آدم گذشته نیستی. لحظهای به فکر فرو رفتم. حق با او بود؛ من دیگر آن آدم گذشته نبودم. من تغییر کرده بودم و خودم هم این را میدانستم، اما نمیفهمیدم این چه تغییری بود که باعث شده بود حتی معیارهایم را هم نادیده بگیرم. - حق با توعه، ولی نمیفهمم چه تغییری کردم. چه تغییری کردم که دیگه هیچ کدوم از معیارهای گذشتهام برام اهمیتی ندارن؟! فرزانه که تا آن لحظه دست زیر چانهاش گذاشته و به من خیره بود تکانی به سرش داد و گفت: - چیزهایی که تو میگی من رو به یه نتیجهای میرسونه. سؤالی سر تکان دادم. - چه نتیجهای؟! فرزانه با چشم و ابرو اشارهای به قفسهی سینهام کرد. - اینکه یکی دیگه توی قلبت نشسته. از شنیدنش مات ماندم. یک نفر دیگر در قلبم نشسته بود؟! - قلبم؟! فرزانه سری تکان داد. - آره. متحیر و متعجب پلکی زدم. این همان چیزی بود که به آن فکر کرده بودم، اما مشکل این بود که نمیفهمیدم عشق چگونه است و چه کسی به قول فرزانه در قلبم نشسته. - اما… اما کی؟! فرزانه لبخند زیرکانهای زد. - فهمیدنش فقط یه راه داره، اون هم اینه که با خودت روراست باشی. گیج بودم و گیجتر شدم؛ باز هم نمیفهمیدم که چه میگوید. - روراست باشم؟ یعنی چی؟! فرزانه اشارهای به استکان چای دستنخوردهام کرد و گفت: - بخور تا بگم. استکانم را برداشتم و برای آنکه دستش را رد نکرده باشم جرعهای نوشیدم. - ببین نوا، با خودت روراست باش. ببین قلبت تو رو به سمت کی میکشونه. خب آخر مشکل من هم همین بود، از کجا باید میفهمیدم که قلبم من را به سمت چه کسی میکشاند؟! - چطوری بفهمم؟! فرزانه شانهای بالا انداخت. - خیلی راحته؛ قلبت بهت این رو میگه، فقط باید به حرفش گوش بدی. لبخند مهربانی زد و ادامه داد: - ببین با دیدن کی قلبت تپش میگیره، کی شبانه روز وقت و بیوقت بی اون که خودت بخوای توی افکارت جولون میده. دلت دیدن کی رو میخواد و از ندیدن کی دلتنگ میشی؛ قلب حرفش رو اینجوری میزنه. -
چقده داستان یک قتل جذاب و حرفهای🤩🤩🤩
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
صورت فرحان در چند میلیمتری صورتم متوقف شد و او همانطور که نگاهش در صورتم چرخ میخورد، با لحنی آرام و عجیب که مثلش را تابحال از او نشنیده بودم لب زد: - چقدر صورتت از نزدیک قشنگه! من قشنگ بودم؟! حس کردم که قلبم از شنیدن این جمله در سینهام تکان محکمی خورد. من جز پدرم این حرف را از هیچکس دیگری نشنیده بودم و حالا داشتم این را از مردی میشنیدم که این روزها عجیب خودش را در زندگی و افکارم جای داده بود. هنوز هردو در حال و هوای خودمان بودیم که با باز شدن در فرحان خودش را با سرعت عقب کشید و من هم صاف نشستم. هول و دستپاچه سر برگرداندم و به فرزانه که در چارچوب در ایستاده بود و با نگاهی مشکوک و لبخند کنترل شدهای بر لب چشم میان ما میگرداند، خیره شدم. یعنی الان با خودش چه فکری میکرد؟! لب گزیده و سر که برگرداندم متوجه برخاستن فرحان شدم. - کجا داداش، بودی حالا! فرحان بیآنکه نگاهی به من یا فرزانهی لبخند بر لب بیاندازد به سمت در رفت و در همان حال گفت: - نه دیگه من میرم تا شما بقیهی حرفهاتون رو بزنین. با نشستن فرزانه در پیش رویم، نگاهم را از راه رفتهی فرحان گرفته و به او چشم دوختم. - مثل اینکه صحبتتون چندان هم خشن پیش نرفت، اونطوری که شما دو تا بهم نگاه میکردین من میترسیدم همدیگه رو کتک بزنین. با اشارهاش به لحظهای که من و فرحان را آنطور نزدیک بهم دیده بود، خجالتزده سر پایین انداختم. حالا لزومی داشت که این را به رویم بیاورد؟! - حالا اینها رو بیخیال، ادامهی حرفهات رو بگو. از من چجور مشورتی میخوای؟! دم عمیقی که گرفته بودم را آه مانند بیرون دادم. هنوز هم ضربان قلبم از هیجان نزدیکیِ به فرحان تند بود و همین تپشهای تند، بیشتر من را در ازدواجِ با سماوات دچار تردید میکرد. - راستش من از خواستگارم خوشم نمیاد. یعنی اون تموم ایدهآلهایی که من قبلاً داشتم رو داره و شرایطش خیلی خوبه، ولی من نمیتونم… فرزانه در حرف زدن به کمکم آمد. - قلبت قبولش نمیکنه، درسته؟ سرم را در تایید حرفش تکان دادم که باز لبخند مهربانش را به رویم پاشید. لبخندی که احساس میکردم در پشتش جواب تمام سؤالات من را پنهان کرده است. - میدونی فرزانه، اون مرد دقیقاً مطابق معیارهای گذشتهی منه، ولی نمیدونم چرا نمیتونم بهش بله بدم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
گیج و متعجب همچنان خیرهاش بودم. نمیفهمیدم چه میخواست بگوید که گفتنش برایش سخت بود. - چی سخته؟ چی میخوای بگی مگه؟! فرحان کلافه شده پوفی کشید و پس از لحظاتی تعلل سر بلند کرد و به من نگاه کرد. - اصن بیا یه کاری کنیم. همانطور متعجب سری تکان دادم. - چیکار؟! فرحان زبان روی لبهایش کشید و جواب داد: - تو بیا به این پسره جواب منفی بده، منم بعدش بِت میگم چرا. گیج و وامانده فقط نگاهش میکردم. اصلاً نمیفهمیدم که چه داشت میگفت و از چه چیز حرف میزد. فقط این را میفهمیدم که از من میخواست به سماوات جواب منفی بدهم و باز نمیگفت که چرا. - چرا باید همچین کاری بکنم؟ چرا باید بهخاطر حرف تو پشت پا به بختم بزنم؟ خواست چیزی بگوید که ادامه دادم: - من اومدم اینجا که با فرزانه مشورت کنم، نیومدم که تو واسم تعیین تکلیف کنی چیکار کنم و چیکار نکنم. فرحان مغموم و گرفته پرسید: - یعنی نمیخوای بِش جواب منفی بدی؟ کلافه سرم را تکانی دادم. چرا یک کلمه دلیل این حرفهایش را نمیگفت تا من و خودش را از این بلاتکلیفی خلاص کند؟! - معلوم نیست؛ گفتم که میخوام با فرزانه راجع بهش مشورت کنم. فرحان چند بار ابروهایش را بالا و پایین کرد و گفت: - یعنی اگه فرزانه بگه نه، توأم به اون یارو میگی نه؟! چرا این را میپرسید؟! یعنی میخواست از طریق فرزانه من را راضی به نه گفتن به سماوات بکند؟! از این فکر اخمهایم درهم شد. خودم را تا دو سانتیِ صورتش جلو کشیدم و همانطور که انگشت شاراهام را تهدیدوار پیش رویش تکان میدادم با غیظ گفتم: - حتی فکرش هم نکن که بری مخ فرزانه رو بزنی تا من رو راضی به نه گفتن بکنه! فرحان در سکوت به چشمانم خیره شده بود. نگاهش سنگین و عجیب بود و سنگینیاش باعث شد که دستم کمکم پایین بیاید و من هم مثل او مسخ شده به قهوهای چشمانش خیره شوم. چرا تابحال به عمق نگاهش دقت نکرده بودم؟! چرا به معصومیت عمق چشمانش توجه نکرده بودم؟! بیآنکه حتی پلک بزنم به چشمانش خیره شده بودم که متوجه نزدیکتر شدن صورتش به صورتم شدم. داشت چه کار میکرد؟! نمیدانستم، اما چنان مسخِ نگاه زیبایش شده بودم که توان انجام کاری را نداشتم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
متوجه منظورش که شدم اخمهای درهم و دستم مشت شد. مردک بیتربیت رسماً داشت به من میگفت کمعقل! - دست شما دردنکنه یعنی من کمعقلم دیگه! فرزانه فوراً سعی کرد گند فرحان را لاپوشانی کند. - این چه حرفیه نوا جون، منظور داداشم این نبود. نگاهی به فرحان انداختم و سکوتش را که دیدم قصد برخاستن کردم. - نه دیگه فرزانه جون، من به قول آقا فرحان سنم کمه همون بهتره برم به خواستگارم جواب منفی بدم. فرحان با شنیدن این حرف از جای پرید. - واقعاً میخوای بِش جواب منفی بدی؟ فرزانه با تعجب نگاهش را میان ما چرخاند. - اِه چی میگی داداش؟! سرم را با تأسف تکان دادم. این مرد انگار تکلیفش با خودش هم روشن نبود. - واقعاً که، از شما دیگه انتظار نداشتم آقا فرحان. فرزانه مستأصل نگاهی به من کرد. - ای بابا تو هم سخت میگیری ها نوا جون، داداشم که منظوری نداشت. در همین لحظه صدای ننه گلپر که فرزانه را صدا میکرد بلند شد. فرزانه نگاه مرددش را میان من و فرحانِ خیره به من چرخاند، با تعلل از جای برخاست و از اتاق بیرون رفت. - نگفتی، به این پسره جواب منفی میدی؟ اخمآلود و با اوقات تلخ نگاهش کردم. - چرا باید این کار رو بکنم؟ فرحان شانهای بالا انداخت و من و من کرد. - خب… خب… چون که… تک ابرویی بالا انداختم. - چون که چی؟! فرحان باز شانه بالا انداخت. - چون که… چون که این پسره آدم مناسبی نیس. با تعجب ابروهایم را بالا پراندم. - آهان، بعد تو از کجا فهمیدی که آدم مناسبی نیست؟ فرحان باز خواست چیزی بگوید که میان حرفش آمده و قاطع گفتم: - فقط راستش رو بگو! فرحان لحظهای به سقف و بعد به زمین نگاه دوخت. رفتارش مثل آدمی بود که برای گفتن حرفی دِلدِل میزد و نمیتوانست لب از لب باز کند. - اَه چقد سخته گفتنش! باز نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند و چنگی به گوشهی شلوار راحتی مشکی رنگش زد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نگاهم به فرزانه بود، اما حواسم به فرحانی که کارد به دست خشکش زده بود. - چی؟! کی؟! باز به فرحان که با کنجکاوی و دقت به من خیره شده بود، نگاه کردم. انگار او هم منتظر گرفتن جواب همین سؤال بود. - صاحب نجاریی که دوست پدرم اونجا کار میکنه، اسمش کاوهی سماواته. - همون پسر فوفوله که انگار عصا تو گلوش گیر کرده؟! فرزانه از شنیدن این حرف چشم گشاد کرد و من لب روی هم فشردم تا نخندم. در این بین برایم سؤال شده بود که چرا من از اینکه فرحان به خواستگارم توهین کرده بود، ناراحت نشدم؟! - آره، همون. فرحان با خشم غرید: - غلط کرده پسرهی بیپدرِ دَیو… فرزانه میان حرف فرحان پرید: - اِه داداش زشته! فرحان کلافه سر تکان داد. - چی چیو زشته، حقش بدتر از ایناس پسرهی… فرزانه بار دیگر اخطارآمیز نام فرحان را تکرار کرد و من از خودم در عجب بودم که چرا از بابت این رفتار مضحک و بیادبانهی او جای ناراحتی ذوق کرده و در دلم قند آب میکردند؟! - حالا شما چرا عصبانی شدی آقا فرحان؟ فرحان جا خورده از سؤالی که با شیطنت و به قصد مچگیری از او پرسیده بودم، نگاهم کرد. به خودش که آمد، اخم درهم کشید و پرخاشگرانه جواب داد: - من عصبانی شدم؟ من کی عصبانی شدم؟ اصلاً به من میخوره عصبانی باشم؟ فرزانه با چشمانی از حدقه در آمده و مات و مبهوت پرسید: - اِه داداش شما نبودی الان داشتی پسره رو به فحش میبستی؟! والا یه چیزی بگو باور کنیم خان داداش! فرحان همانطور اخم درهم کشیده نگاه چپچپی نثار فرزانه کرد. - من عصبانی شدم چون… چون نوا خانوم هنوز سنش واسه ازدواج کمه. اینبار علاوه بر فرزانه من هم مبهوت چشم گشاد کردم. او یا سن من را نمیدانست، یا نمیفهمید بیست و نه سال چقدر است! - وا داداش این چه حرفیه؟ نوا از من هم بزرگتره ها. فرحان بیفکر و بدون تأمل گفت: - منظورم از نظر عقلی بود. -
سلام گلم خوبی؟
هانیه جان تو از نسترن خبر نداری؟ چند وقته توی سایت نیومده تو روبیکا هم بش پیام دادم جوابمو نمیده اگه بهش دسترسی داری بگو روبیکاشو چک کنه لطفاً.