-
تعداد ارسال ها
758 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- سام عیلیکم خانوم وکیل. با همان اخمهای درهم و سری بالا گرفته، با غرور نگاهش کردم. - چه عجب بالاخره تشریفتون رو آوردین. فرحان همانطور که در آینهی بغل پراید بیچارهام دست میان موهای فرفریاش میکشید و مثلاً مرتبشان میکرد، با همان لحن بیخیال خودش گفت: - شرمنده خانوم وکیل، تا با بروبچ خداحافظی کنیم یوخده (یخورده) طول کشید. نفسم را کلافه بیرون دادم و از بین دندانهای بهم کلید شدهام با حرص غریدم: - عیبی نداره. اشارهای به پرایدم کرده و ادامه دادم: - بفرما سوار شو. فرحان تابی به سرش داد. - نه دیگه مزاحم شوما نمیشم، خودم با تاسکی (تاکسی) میرم. با تاسکی میرفت؟! این دیگر چه طرز حرف زدن بود؟! این مرد مگر از عصرحجر فرار کرده بود؟! - تاکسی پول میخواد، شما پول داری مگه؟ فرحان سری تکان داد و از داخل جیب کاپشنش چند اسکناس چروک و تا خورده بیرون کشید. - بله که دارم. نگاهم را از روی اسکناسهای هزاری و دوهزارتومانی در دستش به روی چهرهی بشاش خودش سوق دادم. - اونوقت این پولها رو از کجا آوردی؟ فرحان چانهاش را بالا داد و با غرور گفت: - دوستان گرام واسم گلریزون کردن. چشمانم را متفکر و با تردید ریز کردم. مردی که با همهی زندانیها دعوا و کتکاری کرده بود، میتوانست دوستی هم در زندان داشته باشد؟! - باشه بابا، اینجوری نگام نکن گرخیدم. قاطعانه و با جدیت پرسیدم: - این پولها رو از کجا آوردی؟ فرحان نیشش را بیشتر چاک داد و با لحنی ذوقزده گفت: - به زور از همبندیهام گرفتم. سرم را با تأسف تکان دادم. این کار انگار با شخصیتش بیشتر جور بود. - باشه، بیا سوار شو. - نه دیگه خود… عصبی و کلافه میان حرفش پریدم و با حرص گفتم: - گفتم بیا سوار شو! فرحان با ابروهای بالا رفته لحظهای نگاهم کرد و چهرهی جدیام را که دید، ماشین را دور زد و روی صندلی شاگرد جای گرفت. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
مرد دست پیش آورد و سند را گرفت و کشید، اما دست من انگار به سند چسبیده بود و کنده نمیشد. میترسیدم از اینکه تنها داراییام را بابت یک دلسوزی مسخره به باد بدهم. از اینکه فرحان برود و من بمانم و یک خانهی در گروی زندان. - ولش کنید لطفاً. باز او کشید و دست من به همراهش کشیده شد. - اِی بابا، ولش کنید دیگه. اینبار محکمتر کشید و بالاخره دست من از سند رها شد. - دستتون دردنکنه؛ من الان کارهای اداریش رو انجام میدم که همین امروز آزاد بشه. ابروهایم را با تعجب بالا انداختم. همین امروز آزادش میکردند؟ چطور اینقدر زود؟! نمیشد کمی به من برای کنار آمدن با کاری که کرده بودم وقت میدادند؟ - ببخشید چرا اینقدر زود؟ مرد سر بلند کرد و از پشت شیشههای عینکش دقیق نگاهم کرد. - بَده که میخوام زودتر کارتون رو راه بندازم؟ نکنه دلتون میخواست که چند روز منتظر بمونین؟ سرم را به طرفین تکان دادم. - نه، ولی فکر نمیکردم همچین لطفی بکنید. مرد باز هم لبخند گَل و گشادی زد. خوشحالی شدیدش از بابت آزادی فرحان من را میترساند. من را میترساند از اینکه فرحان زیادی غیرقابل تحمل باشد که خلاص شدنِ آنها از دستش اینهمه باعث شادیشان بود. - دیگه وقتی سند گذاشتین چرا طولش بدیم؟ بذارید زودتر کارش تموم بشه و بره. زیرلبی هم با خودش زمزمه کرد: - بلکه بقیه هم بتونن یه نفس راحتی بکشن از دستش. *** تکیه زده به ماشینم ایستاده و نگاهم را به در بزرگ زندان دوخته بودم، بلکه فرحان خان لطف کند و پس از این دو ساعتی که من را منتظر گذاشته بود، تشریف نحسش را بیاورد. کلافه پوفی کشیدم؛ رئیس زندان که گفته بود کارهای اداریاش انجام شده پس این پسر چرا نمیآمد؟! با حرکتی خشن آستین مانتوی مشکی رنگم را بالا زده و به ساعتم نگاه کردم. من بعد از ظهر با موکلم قرار داشتم و حالا که سر ظهر بود، هنوز وِل معطلِ این مردک بودم. - پس این پسره چرا نمیاد؟ نکنه رونما میخواد؟! همچنان درحال غر زدن بودم که در بزرگ زندان باز و قامت فرحان پس از ساعتها انتظار، پیش چشمانم نمایان شد. دست به سینه زده و چشمانم یک دور سر تا پایش را کاوید. یک شلوار شش جیب و گشادِ مشکی با یک کاپشن خلبانیِ لجنی رنگ و یک ساک کهنهی سرمهای که در دستانش خودنمایی میکرد. سرم را به تأسف تکان تکان دادم؛ این بشر چرا یک دست لباس درست و درمان نمیپوشید؟ آن از تیپ مزخرف آن روزش در زندان، این هم از لباسهای لاتمآبانهی امروزش. انگار که از چالهمیدان برگشته بود! -
درخواست طراحی کاور برای رمان عشق به قید وثیقه|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام بله متوجه شدم و ممنونم.💗- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای رمان عشق به قید وثیقه|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اینم عکسش- 6 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست طراحی کاور برای رمان عشق به قید وثیقه|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام و درود درخواست طراحی جلد برای رمانم رو دارم- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** اینبار سند به دست پشت در اتاق رئیس زندان ایستاده بودم. دیشب همین که از خانهی ننه گلپر بیرون آمدم، مثل سگ از حرفی که به او زده بودم پشیمان شده بودم. عقل بیچارهام هم مدام هشدار میداد، اما مگر دل وامانده حرف میفهمید؟! به قولی همان لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود، شده بود حکایت من با خانوادهی مقصودی. دست بلند کردم و با تردید چند تقه بر در کوبیدم. میترسیدم اگر سند را وثیقه بگذارم رئیس زندان از خوشحالی و خودم از غصه بمیریم. - بفرمایید. در را باز کردم و باز همان صحنهی تکراریِ اتاق کوچک و مرد ریشو و اخمآلود پیش چشمانم ظاهر شد. - سلام. مرد بیآنکه سر از روی برگههای زیر دستش بلند کند «سلامی» گفت. - من وکیل آقای مقصودی هستم، چند روز پیش هم اومده بودم خدمتتون. تا این را گفتم سر مرد با حرکتی ناگهانی بالا آمد، آنقدر سریع که برای لحظهای نگران از جا در آمدنِ مهرههای گردنش شدم. - بله شناختم، امرتون؟ وا! این که باز اخلاقش به تنظیمات کارخانه برگشته بود. لابد از اینکه برای آزاد کردن فرحان و نجات آنها از دستش، وثیقه نگذاشته بودم از من ناراحت بود. اما خب حالا به آنچه که خواسته بود میرسید، فقط امیدوار بودم که از خوشی سکته نکند و خونش به گردن من نیُفتد. - راستش من اومدم که برای آقای مقصودی… سند خانه را از داخل کیفم بیرون کشیدم و آن را به سمت مرد گرفتم. - این سند رو گرو بذارم. چشمان مرد از ذوق برقی زد و لبهایش تا نزدیکیِ گوشهایش کش آمد. قیافهاش طوری بود که اگر کسی میدیدش خیال میکرد، بهترین خبر عمرش را شنیده است. - وای خدایا دمت گرم، بالاخره یکی و فرستادی که ما رو از شر این جونور خلاص کنه! با چشمان گرد شده به مرد که با حالت عجیبی مثل شادی بعد از گلِ فوتبالیستها، دو دست مشت شدهاش را بالا گرفته و به سقف اتاق خیره شده بود نگاه کردم. واقعاً این مرد از خوشحالی دیوانه شده بود، یا من اینطور فکر میکردم؟! مرد که انگار تازه متوجهی حضور من و واکنش دیوانهوار خودش شده بود، دستانش را پایین آورد و درحالیکه سعی میکرد اتفاقات دقایقی قبل را به روی خودش نیاورد گلویی صاف کرد. - آممم، منظورم اینه که خیلی خیلی لطف کردین. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- یادت میاد داداشم چطور هوات رو داشت؟ با شنیدن صدای فرزانه از گذشتهها کنده شدم و برگشتم به هال و فرش کهنهی لاکیاش. وای حالا یادم آمد که این چشمان درشت و قهوهای را کجا دیده بودم. اما چرا حالا؟! چرا درست همین خاطره که من را به یاد دِینی که به فرحان داشتم میانداخت؟! شاید از نظر خیلیها آن کار فقط یک حمایت بچگانه بود، ولی برای منی که حتی از سمت مادرم هم چنین حمایتهایی را ندیده بودم، کار بسیار ارزشمندی بود. - بپا غرق نشی نوا خانوم. متعجب و گیج سر بلند کرده و به فرزانه که با لبخند نگاهم میکرد، خیره شدم. حالا باید چه کار میکردم؟! برای جبران آن حمایت کوچک، تنها داراییام را گروی آن پسر شر و شرور میگذاشتم؟! - نوا جان؟ اینبار صدای ننه گلپر بود که من را از گرداب افکارم بیرون کشید. - بله؟ پیرزن همانطور که دست میبرد تا ظرفهای خالی شدهی غذا را بردارد گفت: - فرحانم گفت که رفتی دیدنش، خواستم ازت تشکر کنم که روی من رو زمین ننداختی و پیگیر کارش شدی. آه خدایا ببین من را به چه عذابی انداختی. آخر مگر من کاری برای فرحان کرده بودم که از من تشکر میکرد؟! - بله رفتم، ولی گفتن برای آزادیش باید وثیقه بذارین. ننه گلپر آهی کشید و مغموم سری تکان داد. - میدونم دخترم؛ این رو به خودمونم گفته بودن، ولی ما چیزی نداریم که وثیقه بذاریم. سر به زیر انداختم و دَم عمیقی گرفتم. گرو گذاشتن خانهی عمه خانم برای فرحان ریسک بالایی داشت، اما من هم آدمی نبودم که مدیون دیگران باقی بمانم. - من حاضرم براش وثیقه بذارم. چشمهای ننه گلپر، فرزانه و فرشته از شنیدن حرفم درخشید، اما توجهی نکرده و با تحکم ادامه دادم: - اما یه شرط دارم. - چه شرطی؟ نگاهی میان چهرههای منتظر و درعین حال امیدوارشان گرداندم. نه؛ نمیتوانستم به فرحان اعتماد کنم. نمیتوانستم بی هیچ ضمانتی خانهی عمه خانم را برایش گرو بگذارم. از کجا معلوم که پس از آزادیاش باز گند جدیدی بالا نیاورد؟! یا فرار کند و خانهی منِ بیچاره به باد نرود؟! - شرطم اینه که باید زیر نظر خودم باشه، اگر فقط یکبار دست از پا خطا کنه خودم میبرمش و دوباره به پلیس تحویلش میدم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرزانه لقمهی غذایش را که قورت داد، خودش را کمی به سمت من خم کرد و کنار گوشم پچپچکنان گفت: - ولی خودمونیم ها، توی این چند ساله خیلی تغییر کردی. منتظر و کنجکاو نگاهش کردم. دوست داشتم بدانم که او را کِی و کجا دیدهام که در یادم نبود. فرزانه در جایش جابهجا شد و با شیطنت ادامه داد: - دیگه اصلاً شبیه اون دختر دامنگلگلیِ گیج که مدام میخورد توی در و دیوار نیستی. قاشق در دستم خشک شد. جرقهای که در ذهنم زده شد، فرصت حرصی شدن از لفظ گیجی که به من نسبت داده بود را نداد. تصویری پیش چشمانم زنده شد و من را به خاطرات کمرنگ گذشتهام برگرداند. بعد از ظهر یک تابستان گرم، حیاط سرسبز خانهی مادربزگ و منی که با یک دامن گلگلی در حیاط و به دور حوض میدویدم. فرزانه، دختر چاق و تپل همسایه که دو، سه سالی از من کوچکتر بود و تازگیها با او آشنا شده بودم هم مثل پنگوئنها، به دنبالم میدوید. فرحان، برادر دختر هم که یک پسر نوجوان بلند و باریک و با سبیلهای تازه جوانهزده بود، مشغول تمیز کردن حوض بود. نگاهی به پشت سرم و دختر که تقریباً نزدیکم شده بود انداختم و خواستم باز از دستش فرار کنم که تعادلم را از دست دادم، دستم به گلدان شمعدانی مادربزرگ خورد و گلدان پس از افتادن بر زمین هزار تکه شد. صدای شکستنش خندههایمان را پر داد و سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما شد. قدمی به سمت تکههای گلدان برداشتم. صدای پدر هنوز در گوشم بود که میگفت، این گلدان سفالی ساختهی دست پدربزرگم بوده و برای مادربزرگ از جانش هم عزیزتر است. قلبم تند و محکم میکوبید و خوب میدانستم که مادربزرگ بابت شکستن این گلدان تنبیه و توبیخم خواهد کرد. - وای حالا چیکار کنم؟ مادربزرگم من رو میکشه! در همان لحظه در ورودی خانه باز شد و مادربزرگ از خانه بیرون آمد. - نوا، صدای چی بود؟ لب گزیدم و خواستم با همان ترس و لرز حرفی بزنم که پسر نوجوان برخاست و با صدایی نسبتاً بلند گفت: - ببخشید؛ من دستم خورد به این گلدون و شکست. درهم رفتن اخمهای مادربزرگ را که دیدم آب دهانم را با ترس قورت داده و گوشهی دامنم را میان مشتم فشردم. مادربزرگ از پلهها پایین آمد و نگاهش که به گلدان شکسته افتاد، دستش بالا رفت و محکم بر صورت پسر نوجوان فرود آمد. چشمانم از وحشت بسته شد و صدای آن سیلیِ محکم دوباره و دوباره در گوشم پیچید و من هیچوقت نگفتم که شکستن آن گلدان کار من بود. هیچوقت! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
سر که بلند کردم، دیدم پیرزن و دخترهایش با چشمانی گشاد شده و دهانهایی باز مانده نگاهم میکنند. از نگاه مبهوتشان اخمهایم درهم رفت؛ اینهمه بهت و حیرت برای چه بود؟ مگر چیز عجیبی گفته بودم؟! - وا نوا جان تو داری رویاهات رو میگی یا معیارهات رو؟! خب اگه طرز فکرت اینجوری باشه که تا صد سال دیگه هم کسی رو پیدا نمیکنی. لب برچیده و با غضب نگاهشان کردم. خب من اگر همچین کسی را پیدا کرده بودم که الان اینجا نبودم. آنموقع داشتم در خانهمان با همسر و فرزندانم زندگی خوش و بیدردسرم را میگذراندم، نه اینکه با یک پیرزن سمج و پسر دردسرسازش سر و کله بزنم. - خب دیگه این حرفها رو ول کنید، بیاید بریم شام بخوریم. همراه با پیرزن که این حرف را گفته بود همه از جای برخاستیم و به یاد دوران کودکی و نوجوانیام پس از سالها به میزبانانم در چیدن سفره کمک کردم. *** با حرص دستهی قاشق را میان مشتم میفشردم و در دل به خودم بابت اینکه دعوت پیرزن یا همان به قول دخترهایش «ننه گلپر» را قبول کرده بودم، لعنت میفرستادم. آخر این هم شانس بود که من داشتم؟! پس از سالها به جایی دعوت شده بودم و عَهد باید غذایی که از تنفر داشتم را جلویم میگذاشتند؟! - چرا اینقده کم غذا کشیدی نوا جان؟ نگاه خصمانهام را از همان چند قاشق عدسپلویی که در بشقابم بود، گرفتم و به روی ننه گلپر لبخند مصنوعی زدم. - همینقدر بسه، ممنون. فرزانه باز مثل قاشق نشُسته خودش را وسط بحثمان انداخت و گفت: - چیه نوا جون؟ نکنه میترسی که چاق بشی؟ پشت چشم برایش نازک کردم. من اگر نمیخواستم آن غذا را بخورم، چه کسی را باید میدیدم؟! - نه عزیزم، من هر چی هم داشته باشم استعداد چاقی ندارم. ننه گلپر خودش را تکانی داد و با نگاهی رو به من گفت: - این حرفها چیه؟ دختر باید حداقل دو پره گوشت داشته باشه. نه مثل دخترای الانی که هزار تا رژیمِ کوفت و زهرمار میگیرن که بشن یه پاره پوست و استخوون. مبهوت و جا خورده به سرتاپای خودم نگاهی انداختم. یعنی او من را میگفت؟! اما من که هیچوقت رژیم نمیگرفتم؛ من خدادادی باریک و ظریف بودم. فرزانه خندهی آرامی کرد و زیرلبی رو به من که اخمهایم درهم شده بود، گفت: - ناراحت نشو نوا جون، منظورِ مامان تو نبودی. درحالیکه بسیار دلم میخواست «زهرماری» نثارش بکنم، اما به اجبار لبهایم را در جوابش کش دادم. خب اگر یک درصد هم شَک داشتم که او با من بوده است، با این حرفِ فرزانه مطمئن شدم که منظور آنها دقیقاً من بودم و در نظر آن سه نفر که همهشان توپر و استخواندار بودند، منِ بدبخت لاغر و پاره استخوان بودم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرزانه سینی چای را روی فرش لاکی کهنهی وسط هال گذاشت و خودش کنار من جای گرفت. نگاه دقیقی به او انداختم. هنوز هم نمیتوانستم دلیل آشنایی آن صورت گرد و چشمان قهوهای رنگش را بفمم. - خب نوا جون یکم از خودت بگو، چیکارا میکنی؟ نگاهی به پیرزن و دختر دیگرش انداختم و چهرهی کنجکاوشان را که دیدم، پوفی کشیدم. کاش میشد بفهمم این جماعت چه از سرک کشیدن در زندگی دیگران عایدشان میشد که اینقدر به این کار علاقه داشتند. - چی بگم؟ فرزانه شانهای بالا انداخت. - از خودت، چیکارا میکنی؟ ازدواج کردی یا نه؟ با حرص لب و دهانی کج کردم. چرا باید از زندگی خصوصیام برای افرادی که درست نمیشناختمشان میگفتم؟! - خب من وکیلم، توی دانشگاه حقوق خوندم و… فرزانه میان حرفم پرید: - اِه اینها رو که میدونم، گفتم از خودت بگو. مثلاً من الان بیست و شیش سالمه و نامزد دارم. تو چی؟ تو هم ازدواج کردی دیگه؟ سر به زیر انداختم و با دیدن انگشتان خالیام اخم کردم. انگشت بدون حلقهام را نمیدید که باز از ازدواجم میپرسید؟ یا شاید او هم خوشش میآمد مثل دیگران ازدواج نکردنم در این سن و سال را تمسخر کند. - نه خیر ازدواج نکردم. - وا، چرا؟! لحن متعجب پیرزن اعصابم را خرد میکرد. این واکنش دقیقاً همان چیزی بود که پس از رد کردن سن بیست و پنج سالگیام چندین بار با آن مواجه شده بودم و لفظ دختر ترشیدهای که برایم به کار میبردند، اصلاً برایم خوشایند نبود. مگر که آدمیزاد کالا بود که پس از بیست و پنج سالگی تاریخ مصرفش تمام شود؟! - خب موقعیتش پیش نیومد. اینبار پیرزن بود که خودش را کمی جلو کشید و گفت: - وا مگه میشه؟! تو فکر کنم الان نزدیکِ بیست و هشت سالته، یعنی توی اینهمه سال یه خواستگارم نداشتی؟ کلافه و پرحرص از اینهمه فوضولی دست مشت کرده و دندان بهم ساییدم، مگر میشد خواستگار نداشته باشم؟! آنهم منی که به اجبار عمه خانم در تمامی مجالس و مهمانیهای زنانه حضور پیدا میکردم بلکه یکی از آن زنان من را برای پسرش بپسندد؟ فقط از شانس زیبای من، خواستگاران من کمی تا قسمتی همه از قشر بهدردنخور و بیمصرف و گاهی هم از انگلهای اجتماع بودند. - نه، خواستگار که داشتم فقط… نگاهم را میان نگاههای منتظرشان چرخاندم و با تعلل ادامه دادم: - فقط خواستگار خوب نداشتم. - خواستگار خوب دیگه یعنی چی؟ با لبهای بهم فشرده به فرزانه که این را پرسیده بود، خیره شدم. - خب من توقع زیادی ندارم. یعنی یکی که آدم صادقی باشه، خوشاخلاق باشه، غر نزنه، یه خونه و یه ماشین متوسط داشته باشه، یه کار خوب و یه چهرهی خوب هم داشته باشه که دیگه عالیه -
صفحه معرفی و نقد رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
عنوان : عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگیام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کلهی او پیدا شد. درست مثل بختک به جان زندگی منِ بختبرگشته افتاد و زلزلهوار هرچیزی که ساخته بودم را نابود کرد. تخصصش دردسر درست کردن بود و من حتی با دیدنش، حس نفرت و انزجار در قلبم میجوشید. روزگار اما در این میان بازیاش گرفته بود انگار، که زندگی من را به او و دردسرهایش گرهی کور زده بود. خوانندههای عزیز در این صفحه میتوانید نقد و نظرات خودتون راجع به رمان (عشق به قید وثیقه) رو با من در میون بذارید. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
همراه با زن جوان از چند پلهی سنگی بالا رفتیم، زن روبهروی در کوچکِ فلزی که چند شیشهی مشبک داشت ایستاد و در را گشود و گوشهای ایستاد تا اول من وارد شوم. کفشهایم را از پایم در آوردم و با تردید قدمی به داخل خانه گذاشتم. - سلام نوا جان، خوبی دخترم؟ سر بلند کردم و به روی پیرزن که در راهروی کوتاه ورودی ایستاده بود، لبخندی زدم. - سلام، ممنون. پیرزن با دستش به انتهای راهروی که به هال کوچک و سادهی خانهشان متصل میشد اشارهای کرد. - بیا تو عزیزم. وارد خانه که شدم دخترک جوان و نسبتاً تپلی پیش رویم ظاهر شد. - سلام. به لبخند خجولش نگاهی انداختم و ناخواسته لبم به لبخندی باز شد. عجیب صورت پُر و چشمان درشت و قهوهای رنگ دخترک برایم شیرین جلوه میکرد. - سلام عزیزم. پیرزن که کنار آن زن جوان ایستاده بود، دستش را سمت دخترش گرفت و گفت: - این دختر بزرگهام فرزانهاس. اینبار اشارهای به دخترک خجالتیاش کرد. - اونم دختر کوچیکهام فرشته. لبخندی زدم و اینبار به جهت آشنایی سر تکان دادم. نام فرشته عجیب به دخترک با آن موهای مشکی و دوگوشی بافتهاش میآمد. - بیا بشین دخترم، سرپا نمون. نگاهم لحظهای کوتاه میان خانهی کوچکشان چرخی خورد. یک هال ساده و کوچک که به چند قالیچه و پشتی و یک تلویزیون مزین شده بود و سه درب در آن وجود داشت که احتمالاً اتاق یا حمام و دستشویی بود. قدمی برداشتم و روی یکی از تشکچهها نشستم. این خانهی کوچک و این سبک زندگیهای ساده، عجیب برایم تداعیگر خاطرات قدیمی بود. خاطراتی که نه چندان قدیمی، اما بسیار دور بهنظر میرسید. - اینجا رو راحت پیدا کردی نوا جان؟ کمی خودم را جابهجا کردم و در جواب پیرزن که مشخص بود، فقط قصد شکستن سکوت را دارد گفتم: - بله زیاد سخت نبود یعنی، قبلاً اینطرفها اومده بودم. پیرزن سری تکان داد. در همان لحظه فرزانه با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت من آمد. - بفرما نوا جون. تشکری کردم و یکی از استکانهای کمر باریک چای را برداشتم. این کار برای خودم هم عجیب بود، منی که جز در ظرف و لیوان خودم چیزی نمیخوردم حالا هوس کرده بودم که لبی به آن چایخوش رنگ و بو بزنم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** بستهی شکلات را میان دستانم جابهجا کردم و با دست آزادم بر در کوچکِ فلزی کوبیدم. محلهی پایین شهر و کوچههای تنگ و تاریک ترس به جانم انداخته بود و نمیدانستم سه زنِ تنها در چنین محلهی ناامنی چطور زندگی میکردند؟! - کیه؟ گلویی صاف کرده و در جواب گفتم: - نوا هستم. صدای قدمهایی آمد و پس از چند لحظه در توسط زن جوانی که حدس میزدم همان خواهر بزرگتر فرحان باشد، باز شد. - سلام. زن جوان لبخند ملیح و مهربانی زد، با قدمی بلند خودش را به من رساند و با حرکتی انتحاری در آغوشم کشید. جا خورده سعی کردم عقب بروم، اما دستان زن که سفت و محکم دور تنم حلقه شده بود، این اجازه را به من نمیداد. - وای نوا جون، چقدر از دیدنت خوشحالم! دستانم هنوز دو طرف تنم آویزان مانده بود و میخواستم بهنحوی خودم را از آن زن دور کنم. هیچوقت از در آغوش کشیدن کسی خوشم نمیآمد. در نظرم این کار موجب انتقال هر نوع باکتری و ویروسی به دیگران میشد. بالاخره زن رضایت داد و من را رها کرد و اینبار نگاه مشتاقش را در صورتم چرخی داد. - وای اصلاً باورم نمیشه که بعد از اینهمه مدت دوباره دارم میبینمت. لبخندی برای خالی نبودن عریضه تحویلش دادم. من او را هم مثل مادرش به یاد نیاورده بودم و آشنا بودن چشمان درشت و قهوهای رنگش در نظرم بابت شباهتش به برادرش فرحان بود یا قبلاً او را جایی دیده بودم؟ نمیدانم. - ممنونم، میشه بیام تو؟ زن چنگی به گونهی برجسته و گندمیاش انداخت. - وای خاک به سرم، یادم رفتم تعارفت کنم. خودش را از چارچوب در کنار کشید و ادامه داد: - بیا تو عزیزم، بیا تو. نفس عمیقی کشیده و قدم لرزانی به داخل خانه گذاشتم. با اینکه حیاط کوچکِ خانه تاریک بود، اما در همان تاریکی هم زیبایی و سرسبزیاش را میشد دید و داخل خانه در قیاس با بیرون آن که کهنه و مخروبه بهنظر میرسید، بسیار زیبا و باصفا بود. - بیا تو عزیزم، چرا اینجا وایسادی؟ -
درخواست طراحی کاور برای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس باز نمیشه ولی نیازی به طراحی دوباره نیست فعلاقصد ادامه رمانم رو ندارم ممنون.- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** هنوز زمان زیادی از بیرون رفتن آخرین مراجعه کنندهام نگذشته بود که آهو طبق معمول، بدون در زدن وارد اتاق شد. - خب چیشد؟ چشم غرّهای به او که بیتعارف و راحت روی صندلی ول شده بود رفتم. - هیچی، یه دعوای ارث و میراثی بود که خوشبختانه رضایت داد من وکالتش رو قبول کنم. آهو کلافه و تند سر تکان داد. - اِه اون رو که قیافهی شنگولت هم نشون میده، من منظورم اون یکی موکلت بود. چی بود اسمش؟ با گرفتن انگشت به دهانش، ادای فکر کردن در آورد. - فریاد؟ فرمان؟ فرزاد؟ فری؟ کلافه از آنهمه مسخرهبازی زمزمه کردم: - فرحان. - آهان فرحان. چیشد؟ تونستی کمکش کنی؟ کلافه پوفی کشیدم، او هم پیله کرده بود تا من را باز به فکر آن مرد بیاندازد. - نه. آهو چشمان بادامیاش را با تعجب گرد کرد. - وا چرا؟! بیتفاوت شانهای بالا انداختم. - رفتم پرسوجو کردم، گفتن فقط با وثیقه میشه آزادش کرد. خانوادهاش هم چیزی ندارن که وثیقه بذارن. آهو مردد و با احتیاط نگاهم کرد. - میگم که… یکی از ابروهایم را بالا انداختم. - که چی؟ باز زیر چشمی نگاهی به من انداخت. - میگم نمیشه که خودت… یعنی سند خونهی عمهات رو براش گرو بذاری؟ با چهرهای برزخی و اخم آلود خیرهاش شدم که عقبنشینی کرد و با چهرهای مظلوم که اصلاً به او نمیآمد زمزمه کرد: - چیه خب؟ - من وکیلم ها آهو، خَیِر که نیستم دوره بیوفتم رایگان مشکلات اینو و اونو حل کنم. اون پیرزن از من کمک خواست، منم تا حدی که تونستم کمکش کردم. دیگه نمیشه که تنها داراییم رو گروی کسی بذارم که اصلاً نمیشناسمش. آهو نالان و مغموم گفت: - ولی آخه… میان حرفش پریدم. در این بلبشوی فکری حوصلهی او و چانهزدنهایش را اصلاً نداشتم. - ولی نداره آهو، الانم جای اینکه بیشتر از این توی کاری که بهت ربط نداره دخالت کنی برو به کار خودت برس. آهو اخمی به رویم پاشید و غرغرکنان از اتاق بیرون زد. با بیرون رفتنش کلافه سرم را میان دو دستم گرفتم. مشکلات و درگیرهای خودم کم بود که این مادر و پسر هم به آن اضافه شده و آسایش و آرامشم را گرفته بودند. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
سوار ماشین شدم و در آن را بهم کوبیدم. عصبی بودم از اینکه بیخودی اینهمه راه را تا زندان آمده بودم و دست آخر بدون اینکه کاری برای فرحان انجام دهم آنجا را ترک کرده بودم. عصبی بودم از اینکه نمیتوانستم از میان وجدانم که به من میگفت به او کمک کن و عقلم که مرا از گذاشتن سند منع میکرد، یکی را انتخاب و دیگری را نادیده بگیرم. هنوز ماشینم را روشن نکرده بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. بیحوصله پوفی کشیدم و بیمیل خم شدم تا موبایلم را از روی داشبرد بردارم. با دیدن شمارهی مادر فرحان لحظهای مردد ماندم. حالا به او دیگر چه باید میگفتم؟! میگفتم میشود پسرت را با وثیقه از زندان بیرون آورد، اما چون من به او اعتماد ندارم برایش سند نمیگذارم؟ واقعاً چه باید میگفتم؟ از طرفی هم میدانستم که اگر جوابش را ندهم تا صبحِ فردا دست از سرم برنخواهد داشت. - الو سلام. صدای لرزان و گرفتهاش بیشتر دلم را سوزاند. - سلام دخترم، خوبی؟ - ممنونم، شما خوبید؟ فکر کردم الان است که از فرحان بپرسد و من را بیشتر از وجود خودم شرمنده کند، اما برخلاف تفکر من گفت: - ممنون دخترم، خواستم دعوتت کنم که امشب بیای خونهی ما. دهانی که از پیش برای جواب دادن بازمانده بود را بستم و جایش اخم درهم کشیدم. امشب به خانهی او میرفتم؟! به چه مناسبت؟! نکند که با اینکار میخواست من را راضی کند تا برای پسرش سند بگذارم؟! صدایی در درونم به دفاع از او برخاست. - دِ آخه احمق، اون که هنوز نمیدونه تو سند داری و نمیخواهی برای پسر اون گِرو بذاریش. کلافه از خوددرگیری که انگار به دیگر صفات خوبم اضافه شده بود، سر تکان دادم. - نه ممنون، مزاحم نمیشم. - مزاحم چیه دخترم؟ ما خیلی هم خوشحال میشیم از دیدنت. اصلاً نمیدونی فرزانه وقتی فهمید که تو رو پیدا کردم چقدر ذوق کرد. الان هم داره لحظهشماری میکنه که ببینتت. باز هم فکر کردم؛ با اینکارش میخواست من را بیش از پیش شرمنده کند؟! ناگهان به خودم آمدم و روی گستاخ و پرروی همیشگیام بالا زد. من برای چه اینهمه بیخودی عذابوجدان گرفته بودم؟! اصلاً من برای چه باید شرمنده میشدم؟! او از من کمک خواسته بود و من در حد توانم کمکش کرده بودم پس جای شرمندگی نمیماند؛ میماند؟ با این فکر جواب دادم: - باشه، پس من مزاحمتون میشم. فقط آدرس… میان حرفم پرید و با لحن خوشحالی گفت: - مراحمی گلم، میگم دخترم الان آدرس رو برات پیامک کنه. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرحان کمی سر عقب برد و نگاه عاقل اندرسفیهانهای به من انداخت. - بَع، مگه دارم واست قصه میگم که میگی بعدش چی شد؟ لب روی هم فشرده و بیصبرانه سر تکان دادم. - خب حالا، بقیهاش رو بگو. فرحان که دوباره به قالب بیخیال و بیتفاوتِ اعصاب خُردکنش برگشته بود، شانهای بالا انداخت و گفت: - هیچی دیگه؛ آدرس رستوران و اون پسره که معرفیم کرده بود و به پلیسها دادم، ولی وقتی گفتم از جاسازی مواد تو ساندویچها خبر نداشتم، حرفم رو باور نکردن. با ناراحتی نگاه از او گرفتم. دلم برایش سوخت، مرد بیچاره چه بیگناه تاوان داده بود. - پس چرا به حکم اعتراض نزدی؟ چرا حداقل یه وکیل نگرفتی که کمکت کنه؟ فرحان پایش را از روی صندلی برداشت و پشتش را به پشتی صندلی کوبید. - تو هم دلت خوشه ها خانوم وکیل. آخه من پولم کجا بود که وکیل بگیرم؟ بعد هم پنج سال زندون که دیگه واسه من چیزی نیس. نفسم را پوف مانند بیرون دادم. یعنی اینهمه مدت داشتم یاسین در گوش خر میخواندم؟ - شاید واسه تو پنج سال زندون آسون باشه، ولی واسهی خانوادهات مطمئناً آسون نیست. - خب که چی؟ چیکار باید میکردم وقتی نه پول وکیل داشتم و نه وثیقه واسه آزادیم؟ سری در جوابش به تایید تکان دادم. اما حالا من باید چه میکردم؟ دلم برای او و مادرش سوخته بود، اما هنوز هم آنقدری به او اعتماد نداشتم که بخواهم تنها داراییام را برای آزادیاش گرو بگذارم. بلند شده و ایستادم که فرحان با پوزخند نگاهش را به همراهم بالا کشید. - شوما هم داری میری که دیگه نیای؛ نه؟ بیحرف و در سکوت نگاهش کردم؛ نمیدانستم چه بگویم. نه دلم میآمد ناامیدش کنم و نه میتوانستم به او اعتماد کنم. - عیب نداره برو، ما از اولش هم انتظاری از شوما نداشتیم. سر به زیر انداخته و خداحافظی زیرلب زمزمه کردم. دیگر توان ماندن و تحملِ نگاه در ظاهر بیتفاوتش را نداشتم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرحان سرش را به طرفین تکان داد و زیرلب غر زد: - خب مث که (مثل اینکه) چارهای نیس. کمی جمعوجورتر نشست و با صدایی بلندتر ادامه داد: - بفرما خانوم وکیل، من سراپا گوشم. نیشخندی به ادا و اطوارهایش زدم و کمی روی صندلیام جابهجا شدم. - مادرت میگفت بهخاطر فروش مواد دستگیر شدی. همانطور که تظاهر میکرد تمام حواسش به من است، سری در جوابم تکان داد. - لابد به این بچه بالا شهریا جنس میفروختی، آره؟ فرحان دلخور و ناراضی اخم درهم کشید. - نه بابا خانوم وکیل این حرفها چیه؟ درسته که من یه نمور (یکم) خلاف میزنم، ولی نمیام مواد بدم دست یه مشت جوجه رنگیِ تازه از تخم در اومده که! موشکافانه نگاهش کردم. من چندان هم توان خواندن نگاه آدمها را نداشتم، اما در نگاه شفاف فرحان صداقت عجیبی را میدیدم. - پس چرا گرفتنت؟ فرحان «هعی!» گفت و سرش را به دو طرف تکان داد. رفتارش مثل آدمی بود که حسرتِ چیزی را میخورد، اما چه چیز؟ نمیدانم. - خواسم آدم شم و دور خلاف و خط بکشم. گشتم دنبال کار، ولی کو کار؟ همه یا مدرک میخواسن (میخواستن) یا سابقهی کاری. شانسم زد و تو اون هیر و ویر با یه پسره آشنا شدم. به خیال اینکه دوسته، کُل زندگیمو واسش ریختم رو داریه. نگاهم همچنان خیره به او و پوزخندِ تلخ روی لبهایش بود. - مشکلاتم و که دید تریپ معرفت وَر داشت و گفت یه جا معرفیت میکنم، برو اونجا کار کن. یه فست فوتی (فست فودی) بود که پیک موتوری میخواس. منم که عشق موتورسواری، با کله قبول کردم. ولی نمیدونسم که همونطوری هم خودم و با کله انداختم تو چاه. نفسش را آه مانند بیرون داد. در آن شرایط کمی از خوی شر و شیطانش فاصله گرفته بود و همین تحمل او را برایم راحتتر میکرد. - یه روز که مث همیشه داشتم واسه یکی از این خونه پولداریها ساندویچ میبردم پلیس جلوم و گرفت. حالا اینکه یکی گِرا داده بود یا چی رو دیگه نمیدونم. خلاصه، پلیس دل و رودهی یکی از این ساندویچها رو ریخت بیرون و اونموقع بود که فهمیدم منِ احمق تا حالا داشتم مواد جابهجا میکردم. با کنجکاوی خودم را کمی به جلو خم کرده و پرسیدم: - خب بعدش چی شد؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نفسم را بیرون داده و اخمش را نادیده گرفتم. - ببین آقای مقصودی من اومدم اینجا تا بهت کمک کنم. پس جای این حرفهای بیربط سؤالهام رو درست جواب بده. فرحان تکیهاش را به پشتی صندلی داد و با پوزخند و در نهایتِ بیخیالی گفت: - جونِ عزیزت بیخیال ما شو خانوم وکیل. میدونم میخوای کمک کنی دَسِت (دستت) هم دُرُست، ولی من حرفی با شوما ندارم. همینجا هم راحت و خوشحالم. لب روی هم فشردم و دستم را از خشم مشت کردم. مردک خودخواه چرا یک ذره به خانوادهاش فکر نمیکرد؟! یعنی همین که خودش راحت و راضی بود، کافی بود؟! - تو راضی و خوشحالی، ولی خانوادهات چی؟ اونها هم از اینجا بودنت خوشحالن؟ فرحان بیتفاوت شانهای بالا انداخت. - آره، چرا نباشن؟ ناسلامتی تازه از شَر من خلاص شدن. پوزخندی به خیالات واهی و احمقانهاش زدم. حال و احوالات مادرش به هرچیزی شبیه بود، جز خوشحالی و او این را نمیفهمید. نمیفهمید چون همه چیز را با بیفکری و خیال آسودهی خودش میسنجید. - جالبه! یعنی مادرت خوشحاله و میاد پیش من و با التماس ازم میخواد پسرش رو نجات بدم، آره؟ فرحان با بهت چشمان درشتش را درشتتر کرد. - ننهی من اومده بود پیش تو؟ از لفظ «ننه» اخمی به پیشانیام نشست. این دیگر چه طرز حرف زدن بود؟ مگر از عصر حجر برگشته بود؟! - بله. - اومده بود که ازت بخواد منو «من رو» از این تو در بیاری؟! در جوابش سری تکان دادم. - واسه چی؟! لحن متعجب و مبهوتش عصبانیام کرد. کجای نگرانیِ یک مادر برای فرزندش اینقدر تعجبآور بود؟! - این دیگه واسه چی داره؟! نگاهم را خیره و دقیق به چشمان درشت و سرکشش دوختم و با حرص ادامه دادم: - خب معلومه چون پسرشی، چون دوستت داره! فرحان پوزخند صداداری زد. - بیخی (بیخیال) خانوم وکیل. من ننهام رو میشناسم؛ اون از خداشه که من دور و وَرش نباشم. کلافه با دست پیشانیام را فشردم. وای که گیر چه آدم زبان نفهمی افتاده بودم! - ببین آق فری… از حرفی که ناخودآگاه بر زبانم جاری شده بود، لب گزیدم. مردک از بس روی اعصاب من راه رفته بود که حرف زدن خودم را هم از یاد برده بودم. چشم غرّهای به نیش باز فرحان رفتم و حرفم را اصلاح کردم: - ببین آقا فرحان، من نه وکیل تسخیریام نه اونقدر بیکارم که وقتم رو الکی تلف کنم. الان هم اگه اینجام، فقط بهخاطر اون پیرزن بیچارهاس که ازم خواسته بود به تو کمک کنم. پس لطف کن مثل بچهی آدم جواب سؤالهام رو بده تا هم من زودتر از اینجا برم و هم تو از دستم راحت شی. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرحان که از رفتارم جا خورده بود، دو دستش را به حالت تسلیم بالا گرفت و قدمی عقب رفت. - باشه بابا، باشه! همانطور که چپچپ نگاهش میکردم، از کنارم گذشت و با همان مدل مسخرهی راه رفتنش که انگار دو هندوانهی بزرگ زیر بغلش گرفته بود، به سمت صندلی روبهروی من قدم برداشت. - دختره یه جوری گارد میگیره انگار میخوام بخورمش! غرغر زیرلبیاش اخمهایم را بیشتر درهم برد. والا از این جماعت هیچ کاری بعید نبود. فرحان روی صندلی فلزیاش لَم داد و یکی از پاهایش را روی صندلی و دستش را روی زانویش گذاشت. سرم را با تأسف برایش تکان دادم؛ مردک بیفرهنگ حتی مثل آدم نشستن را هم بلد نبود! - شوما میخواسی واس من سند بذاری آبجی؟ با شنیدن لفظ آبجی از زبانش باز حرصی شدم؛ من اگر چنین برادری داشتم که یا او را میکشتم و یا خودم را. - به من نگو آبجی ها. من آبجیِ تو نیستم؛ فهمیدی؟ فرحان که باز از رفتارم چشم گشاد کرده بود، آرام سر تکان داد. - خعلِ خب، (خیلی خب) این که دیگه دعوا نداره. زیرلبی حرفش را ادامه داد: - تو که از منم دیوونهتری! خشن و پرخاشگرانه پرسیدم: - چی گفتی؟! فرحان باز دو دستش را بالا گرفت. - هیچی جون شوما. چشم غرّهای نثارش کردم و سعی کردم به حرص و عصبانیتم غلبه کنم. بالاخره هر چه که بود من وکیل بودم و حالا از شانس بدم موظف به تحمل این مرد. - ببین آقای فرحان مقصودی… فرحان میان حرفم پرید: - کوچیک شوما آق فری. سؤالی و متعجب نگاهش کردم. - بله؟! فرحان دستی به سبیلهایش که شبیه دستهی فرمان موتور بودند، کشید و گفت: - گفتم کوچیک شوما آق فری هَسَم (هستم). کلافه پشت چشمی نازک کردم. همه از اینکه کسی نامشان را مخفف کند، متنفر بودند و او خودش این کار را با اسمش میکرد. الحق که هیچ چیز این مرد به آدمیزاد نرفته بود. - من کار ندارم شما چی هستی یا چی نیستی، واسهی من شما همون آقای فرحان مقصودی هستی. فرحان اخمی به ابروهایش که یکی از آنها شکستگی نسبتاً عمیقی داشت نشاند. این شکستگی ابرو و رد زخمی که بر گونهی راستش خودنمایی میکرد، مصداق درستیِ حرفهای رئیس زندان بود. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
کلافه و گیج دستی به پیشانیام کشیدم. معلوم نبود این آقا فرحان چه بلایی بر سر اینها آورده بود که برای آزادیاش اینطور التماس میکردند. - باشه، بهش فکر میکنم. حالا میشه بذارید ببینمش؟ مرد که همچنان از شدت ذوق سرپا ایستاده بود، تندتند سر تکان داد. - بله، حتماً. شما تشریف ببرید اتاق ملاقات من میگم که بیارنش اونجا. سری به تأسف و غم برای مرد تکان دادم. بیچاره از ترس اینکه من پشیمان شوم و آنها را با فرحان تنها بگذارم، چه مطیع و حرف گوش کن شده بود! *** نفسم را پوف مانند بیرون دادم و با کف کفشم ریتمیک روی زمین ضرب گرفتم. چند دقیقهای بود که در این اتاقک تنگ و تاریک و بدون پنجره نشسته و در و دیوار چِرکش را دید میزدم و همچنان خبری از آن مرد نبود. کلافه روی صندلی خشک و ناراحت جابهجا شدم و باز نگاهی به ساعت مچیِ ظریفم انداختم. چقدر دیگر باید برای دیدن آن مرد منتظر میماندم؟ دیگر کمکم داشتم تصمیم میگرفتم قید دیدن او را بزنم و بروم که در فلزیِ اتاق با صدای ناهنجاری باز شد. مات مانده و با دهانی باز به هیبت مردی که میان چارچوب در ایستاده بود، نگاه کردم. این دیگر چه موجودی بود؟ از روی صندلی برخاستم و با چشمانی که از شدت بهت گشاد شده بودند، سرتاپایش را نگاهی انداختم. مردی با قدی متوسط، اندامی چهارشانه و نسبتاً درشت، پوستی گندمی با سبیل و موهای فرفری مشکی، اما بدتر از قیافهاش لباسهای تنش بود. یک شلوار کُردی و گشاد، یک زیرپیراهنی که چند سوراخ ریز روی آن خودنمایی میکرد، یک سویشرت گشاد ورزشی که بیقیدانه روی شانههایش رها شده بود و یک جفت دمپایی پلاستیکی تکمیل کنندهی تیپ افتضاحش بود. - سام عیلیکُم! (سلام علیکم) با شنیدن صدا و لحن لوتیوارش انگار که تیر خلاص خورده باشم، بیجان روی صندلی رها شدم و ناباورانه پلک بستم. این دیگر چه تیپی بود؟ این دیگر چجور آدمی بود؟ وای خدا چرا من یک ذره هم شانس نداشتم؟ چرا من باید با چنین آدمی روبهرو میشدم؟ چرا باید او را با تیپی میدیدم که برایم یادآور بدترین خاطراتم بود و از آن متنفر بودم؟! آخر چرا؟؟؟ - حالت خوش نی (نیست) آبجی؟ با شنیدن صدایش درست در کنار گوشم از جای پریدم و با حالتی تدافعی دو دستم را مشت کرده جلوی صورتم گرفتم. - برو عقب! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
مرد سرش را آرام بالا و پایین کرد. - پس از دردسرهایی که اینجا برای ما درست کرده خبر ندارید؟ ابروهایم از فرط تعجب تا نزدیکیِ ریشهی موهایم بالا رفت. از کدام دردسر صحبت میکرد؟ - دردسر؟ چه دردسری؟! مرد همانطور که نوک خودکارش را روی میز میکوبید و صدای تقتقاش مثل میخ در مغز منِ بینوا فرو میرفت، با لحنی کلافه جواب داد: - این آقا یک ماه بیشتر نیست که اومده اینجا، ولی عِین این یک ماه هر روزش رو با بقیهی زندانیها دعوا کرده. شاید باورتون نشه، اما این آقا تمومِ همبندیهاش رو حداقل یکبار کتک زده. سرش را با تأسف تکان تکان داد. - خودش هم که دَم به ساعت توی بِهداری بساط پهن کرده؛ به خدا همه از دستش عاصی شدن! طوری این جمله را با پریشانی و بیچارگی گفت که دلم برایش سوخت، از طرفی هم بابت این آقای فرحان در بهت و حیرت بودم. نمیفهمیدم این کسی که داشت دربارهاش صحبت میکرد انسان بود یا خروس جنگی؟ چرا باید تمام همبندیهایش را کتک میزد؟ - راستش من اومدم اینجا ببینم میتونم کاری برای آزادیش بکنم یا نه. مرد با شنیدن حرفم با چنان ذوقی از جای پرید که صندلی چرخدارش چندمتر به عقب پرت شد و به دیوار پشت سرش برخورد کرد. - واقعاً اومدین آزادش کنین؟ وای خدا خیرتون بده! ترسیده از رفتار ناگهانیِ او من هم به عقب پریدم. این کارها دیگر یعنی چه؟ نکند که مرد بیچاره دیوانه شده بود؟! - ولی با این حرفهایی که زدین فکر نمیکنم راهی برای آزادیش باشه. مرد هول و دستپاچه سر تکان داد. - نه، نه اینطور نیست. اتفاقاً قاضی براش قرار وثیقه صادر کرده بود، ولی چون چیزی نداشتن که وثیقه بذارن مجبور شد تو زندون بمونه. شما… شما میتونید سندی گرو بذارید و ببریدش؟ کلافه دستی به صورتم کشیدم. خب دفتر وکالتم که اجارهای بود، ماشینم هم که قسطی بود و سندش هنوز به نامم نبود و فقط خانهی عمه خانم که پس از مرگش به من ارث رسیده بود میماند، اما باید آن را وثیقه میگذاشتم؟ آنهم برای آدمی که تابحال ندیده بودمش و اصلاً هم حرفهای خوبی پشت سرش نمیزدند؟ با این حساب باید عقلم کم میبود که بخواهم تنها داراییام را برای این آدم گرو بگذارم! - ولی من… مرد میان حرفم پرید: - خواهش میکنم اگر سند دارید گرو بذارید، خدا رو خوش نمیاد این پسر توی زندان بمونه. اینطوری یه لطفی هم به ما و بقیهی زندانیها میکنید. -
این روزها تمام آروزیم این است که ظهور اتفاق بیفتد و آقای شهیدمان همراه با اما زمان (عج) برگردد.
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
-
نکاتی که در نوشتن رمان بهتر است رعایت شود
۱ از تغییر لحن و گفتار رمان حتیالامکان بپرهیزید، یعنی اگر لحن رمانتان اول شخص و ادبی است، بسیار بهتر است که تا آخر رمان به همین شکل بماند.
۲ اگر قصد تغییر زاویه دید را دارید و میخواهید که رمانتان را از دیدگاه یک یا چند شخصیت دیگر نیز روایت کنید، باید زمان مناسب تغییر زاویه دید، تعداد مناسبِ این کار و شیوه درستش را بدانید. زیرا اگر تغییر زاویه دید زیاد تکرار شود، یا تغییر زوایه دید با تغییر لحن و گفتار همراه شود باعث گیجی و سردرگمی خواننده خواهد شد.
۳ از نشان دادن زیباییهای افسانهای در چهره شخصیتهای رمانتان بپرهیزید، مگر اینکه زیبایی شخصیت در روند اصلی داستان تأثیرگذار باشد. مثلاً اگر میخواهید داستان دختری را روایت کنید که بابت زیباییاش دردسرهای بسیاری را متحمل میشود، ایرادی ندارد که در زیبایی کمی غلو کنید.
۴ برای هر شخصیت رمان چه منفی و چه مثبت، چند نقطه قوت و ضعف بسازید. جدای از اینکه شخصیتهای کاملاً سفید و کاملاً سیاه جذابیت چندانی ندارد، انجام اینکار باعث طبیعیتر و قابل درک شدنِ شخصیتها میشود.
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
عصبی در اتاق معاون را بهم کوبیدم و درحالیکه عملاً پاهایم را از زور حرص به زمین میکوبیدم، به سمت اتاق رئیس زندان قدم برداشتم. نمیفهمیدم این پسر احمق چه غلطی کرده بود که من بابت دیدنش باید از همه اجازه میگرفتم؟! اصلاً از کی تابحال یک ملاقات ساده اینهمه دردسر داشت؟! پشت در اتاقی که تابلوی کنارش نام ریاست را یدک میکشید، ایستادم و حرصی با پشت انگشت چند ضربهی نسبتاً محکم به در کوبیدم که حرصم خالی نشد هیچ، درد انگشت هم به حال خرابم اضافه شد. - بفرمایید. همچنان که از درد انگشت و حرصی که به جانم افتاده بود اخم درهم کشیده بودم، دستگیره را پایین کشیده و در را باز کردم. با ورودم به اتاق کوچک و تاریکی که بسیار دلگیر مینمود، نگاهم به مرد میانسالِ کت و شلوارپوش و ریشویی افتاد که پشت میز فلزی نشسته بود. - سلام. - سلام. آب دهانم را بیصدا قورت دادم. مرد ریشو چنان اخم درهم کشیده بود که از ترس، تمام حرص و عصبانیتم را از یاد برده بودم. - من… چیزه، من… نفسم را پوف مانند بیرون دادم، لامصب نگاهش را هم از من نمیگرفت تا لحظهای به خودم مسلط شوم. - من میخواستم آقای فرحان مقصودی رو ببینم. مرد دستی به ریش جوگندمیاش کشید. - ولی امروز که روز ملاقات نیست. پناه بر خدا! چرا اینها همه یک حرف را تکرار میکردند؟ من اگر قرار بود به این خاطر بروم که خب تا الان رفته بودم و اینهمه به خودم زحمت نمیدادم تا اتاق رئیس بیایم. - بله میدونم، ولی کار واجبی دارم. مرد تفهیمی پرسید: - شما وکیلی؟ از سؤالهایش آنقدر حرصی شده بودم که ناگهان از دهانم در رفت: - نه خیر مُفَتشم! مرد با چشمان گرد شده نگاهم کرد. - بله؟ دستپاچه در صدد جمع کردن گندی که زده بودم بر آمدم. - بله، آممم منظورم اینه که بله وکیلم. - خب پس چرا تا الان ملاقات آقای مقصودی نیومده بودین؟ من واقعاً نمیفهمیدم این سؤالات به این مرد ربط داشت، یا او هم مثل آهو از کنجکاوی زیادی برخوردار بود. - چون منم تازه باهاش آشنا شدم؛ یعنی مادرش اومد پیش من و ازم کمک خواست و منم… حرفم را ادامه ندادم و مرد در عوض گفت: - میدونید جرمشون چیه؟ سری در جوابش تکان دادم. این سؤال و جوابها برای چه بود؟ نکند من را با مجرمها اشتباه گرفته بود که اینطور بازجوییام میکرد؟ - بله، مادرش گفت که به جرم فروش مواد گرفتنش.