رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایه مولوی

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    756
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی

  1. حسین نُچی کرد و بی‌میل از ماشین پیاده شد. نمی‌دانستم آقای هاشمی درباره‌ی همسر این مقتول چه چیزی گفته بود که اینطور حسین را مردد کرده بود، اما زیاد هم نمی‌خواستم اهمیتی بدهم. جلوی در فلزیِ مشکی و بزرگ عمارت ایستادم و زنگ روی دیوار را فشردم‌. - بله؟ با شنیدن صدای زنی که به‌نظر مسن می‌آمد، جلوی دوربین کوچک آیفون تصویری ایستادم و گفتم: - من سرگرد جاوید هستم از اداره‌ی آگاهی، چند تا سؤال از آقای ملک‌پور داشتم که ایشون باید بیان و به سؤالات ما جواب بدن. - ولی ایشون خوابن جناب سرگرد. متعجب ابرویی بالا انداختم؛ انگار حسین درباره‌ی این مردمان پر بیراه هم نگفته بود. - لطفاً بیدارشون کنید خانوم، کار ما‌ واجبه! زن که انگار از لحن جدی و تا حدی کلافه‌ام مضطرب شده بود با لکنت گفت: - با… باشه چشم. نفسم را کلافه بیرون دادم؛ واقعاً نمی‌فهمیدم انسانی که هنوز یک ماه هم از قتل فجیع همسرش نگذشته بود چطور می‌توانست آسوده و راحت تا ظهر بخوابد و حتی به دنبال شکایت هم نرود؟! - دیدی گفتم واسه‌ی این‌ها ساعت ده تازه اول صبحه! نگاه کلافه شده‌ام را از حسین گرفتم و گوشه‌ی چشمانم را با دو انگشت فشردم. اینکه ما برای پیدا کردن قاتل بسیار دغدغه داشتیم و خانواده‌ی مقتول اینطور راحت از کنار همه چیز می‌گذشتند و عین خیالشان هم نبود که یکی از عضوهای خانواده‌شان به بدترین شکل ممکن کشته شده بود، برایم قابل هضم نبود و عصبی و کلافه‌ام می‌کرد. بالاخره پس از چند دقیقه‌یِ کلافه کننده در بزرگ عمارت باز شد و آقای ملک‌پور که مردی چهل و چند ساله، با موهایی جوگندمی و صورتی بدون ریش، اما آشفته و خواب‌آلود در درگاهی ظاهر شد. - سلام. قدمی از دیوار فاصله گرفتم و روبه‌روی ملک‌پور ایستادم. - سلام جناب. کارت شناسایی‌ام را از جیب کتم بیرون کشیده و آن را روبه‌روی صورت ملک‌پور گرفتم. - من سرگرد جاوید هستم‌... اشاره‌ای به حسین کرده و ادامه‌ دادم: - ایشون هم همکارم سروان ستوده هستن از اداره‌ی آگاهی؛ در رابطه‌ با پرونده‌ی همسرتون به اینجا اومدیم تا اگر بشه چند لحظه‌ای با شما صحبت کنیم. ملک‌پور سرش را بی‌حوصله تکانی داد. - من همه‌ی حرف‌هام رو به بازپرس قبلی زدم آقایون؛ حرف جدیدی ندارم که به شما بگم. - درسته که شما با بازپرس قبل صحبت کردین، اما حالا ما مسؤول پرونده‌ی قتل همسر شما هستیم و شما هم موظفین که با ما همکاری کنین. ملک‌پور پنجه میان موهای نسبتاً بلند و کم پشتش کشید. - وای خدایا! من که به اون بازپرس قبلی گفته بودم شکایتی ندارم!
  2. در سکوت مشغول رانندگی بودم و حسین هم از شیشه‌ی بغلی ماشین به بیرون خیره بود و ذهن هردویمان سخت مشغول. ذهن من درگیر این پرونده بود و حسین هم شاید بالاخره خود را درگیر شغلش کرده بود. - میگم‌ حالا نمی‌شد از یه جای دیکه تحقیقاتمون رو شروع کنیم؟! نیم نگاهی سمت او انداختم. - چه فرقی می‌کنه؟! بالاخره که باید از یه جایی شروع می‌کردیم. حسین چهره درهم کشید و غر زد: - آخه این طرف با همون بازپرس قبلی هم خوب همکاری نمی‌کرد. متعجب برایش ابرویی بالا انداختم؛ این را دیگر از کجا فهمیده بود؟! - تو از کجا می‌دونی؟! حسین شانه‌ای بالا پراند و همانطور که چشمان عسلی رنگش را به روبه‌رو دوخته بود، جواب داد: - آقای هاشمی گفت. پوزخندی از حرفش به لبم نشست؛ مگر این مرد نبود که تا همین چند وقت قبل مدام از آقای هاشمی بد می‌گفت؟! حالا چه شده بود که رفته بود و با او صحبت‌ کرده بود؟! - مگه تو باهاش حرف زدی؟ حسین سری تکان داد. - آره؛ می‌خواستم درباره‌ی این پرونده یه چند تا سؤال ازش بپرسم. دستی دور لبم کشیدم تا لبخندم را پنهان کنم. حسین همیشه همینطور بود. خیلی کم پیش می‌آمد که ‌در اولین دیدار از ‌کسی خوشش بیاید، اما در دیدارهای بعدی با‌ همه دوست می‌شد. درست مثل آشنایی‌مان در دانشکده‌ی افسری که ابتدا از‌ منی که‌ سال بالایی‌اش بودم متنفر بود و من را انسانی مغرور و بداخلاق می‌دانست و پس از چند دیدار برایش تبدیل به بهترین دوست و بعدها بهترین همکارش شدم. - چی می‌گفت حالا؟ حسین لب و دهانی کج کرد و جواب داد: - می‌گفت این مرده هم یکی از همون‌هایی بوده که می‌خواسته شکایتش رو پس بگیره، ولی وقتی فهمیده این پرونده جنبه‌ی عمومی داره شروع کرده به بدقلقی کردن و به سؤال‌های پلیس‌ها جواب سر بالا دادن. می‌ترسم حالا که این موقع از صبح داریم میریم خونه‌اش اصلاً راهمون نده. متعجب از حرف او مچ دستم را بالا آوردم و به صفحه‌ی گردِ ساعت بند چرمیِ مشکی‌ام نگاهی انداختم. - این موقعه از صبح دیگه یعنی چی؟! ساعت که نُهِ. حسین سرش را تکانی داد. - اِی داداش، ساعت نُه واسه‌ی مایی که باید رأس ساعت هفت اداره باشیم دیره؛ واسه‌ی این بالا شهریا ساعت ده هنوز اول صبحه. ماشین را جلوی عمارت ویلایی و بزرگی که مقصدمان بود پارک کردم و رو به حسین که سفت و محکم سرجایش نشسته بود گفتم: - جای این حرف‌ها یه تکونی به خودت بده و پیاده شو.
  3. حسین سرش را به نشانه‌ی نه تکانی داد و این‌بار من در جواب سرهنگ گفتم: - نه قربان؛ ما هرکاری که لازم باشه برای حل این پرونده انجام میدیم. حتی اگه مجبور باشیم صد بار خونه‌ی مقتولین رو بگردیم و از اقوام و خانواده‌هاشون پرس‌وجو بکنیم این کار رو می‌کنیم. سرهنگ لبخند کمرنگی بر لب نشاند و سرش را در تأیید حرف من بالا و پایین برد. - آفرین سرگرد، این همون چیزیه که من ازتون می‌خوام؛ یکم هم از این اخلاقت رو به سروان ستوده یاد بده. از گوشه‌ی چشم به حسینی که سر به زیر انداخته و اخم درهم کشیده بود نگاهی انداختم و لب روی هم فشردم تا نخندم و حسین را بیش از این ناراحت نکنم. - چشم قربان. سرهنگ به پشتی صندلی‌اش تکیه زد و همراه با تکان دستش گفت: - خیلی خب، برید ببینم چی‌کار می‌کنید. از روی صندلی برخاستم و جلوتر از حسینی که بی‌میل و پاکشان پشت سرم قدم برمی‌داشت از اتاق سرهنگ بیرون آمدم. - حالا می‌خواهی چی‌کار کنی امین؟! بی‌آنکه نگاهی به سمتش بی‌اندازم و همانطور که به سمت اتاق می‌رفتم گفتم: - خودت بعداً میفهمی. حسین قدم بلندتری برداشت و خودش را به من رساند. - نگو که می‌خواهی باز بری خونه‌ی مقتول‌ها رو بگردی؟! وارد اتاق شدم و یک راست به سمت چوب لباسی گوشه‌ی اتاق رفتم تا کتم را از روی آن بردارم. - اگه لازم باشه این کار رو هم می‌کنم. کتم را روی خم آرنجم انداختم و پس از برداشتن کارت شناسایی‌ام رو به حسینی که وسط اتاق خشکش زده بود گفتم: - تو نمی‌خوای با من بیای؟ حسین گیج و گنگ سری تکان داد. - چ… چرا، میام باهات. من از اتاق بیرون زدم و‌ حسین هم پس از برداشتن کتش پشت سرم به راه افتاد. می‌دانستم اینکه بخواهی راهی که یک نفر رفته را دوباره بروی سخت است، اما ما چاره‌ای هم جز این نداشتیم. نه می‌توانستیم دست روی دست بگذاریم و بی‌تفاوت منتظر اتفاق بدتری بنشینیم و نه می‌توانستیم به تحقیقات بازپرس قبلی اتکا کنیم و به دنبال مدرک و نشانه‌ی جدیدی نباشیم. ***
  4. پوزخندی از حرفش به لبم نشست. او فکرش را نمی‌کرد که همه چیز اینطور پیچیده باشد، اما من از خیلی قبل‌تر حدسش را زده بودم. - من که بهت گفته بودم این پرونده خیلی پیچیده‌اس! حسین پنجه‌ای میان موهای قهوه‌ای رنگش کشید و با ناراحتی لب زد: - حالا چی‌کار کنیم؟! اگه ما هم نتونیم این قاتل رو پیدا کنیم سرهنگ ازمون ناامید میشه! درست همین افکار در سر خودم هم می‌گذشت، اما نمی‌خواستم به آن‌ها بال و پر بدهم؛ بعلاوه هنوز برای ناامید شدن خیلی زود بود. - اینقدر منفی‌نگر نباش حسین، ما تازه بررسیِ این پرونده رو شروع کردیم نباید به همین زودی ناامید بشیم‌. حسین سر بلند کرد و نگاه گیج و گنگش را به من دوخت. - یعنی تو میگی ما می‌تونیم قاتل رو پیدا کنیم؟! درحالی‌که از پشت میزم برمی‌خاستم شانه ای بالا انداخته و گفتم: - اگه خدا بخواد چرا نتونیم؟! الان هم پاشو بریم یه گزارش کار به سرهنگ بدیم تا خودش احضارمون نکرده. حسین از ‌پشت میز برخاست و هم‌پای من از اتاق خارج شد. - من همیشه به این‌همه توکلِ تو غبطه می‌خورم. از گوشه‌ی چشم لحظه‌ای نگاهش کردم؛ این توکل داشتن به من مربوط نبود. خدا به من لطف داشت که یقین به خودش را در دلم انداخته بود. که اگر این کار را نکرده‌ بود من هرگز پس از مرگ همسر و برادرم توانِ دوباره سرپا شدن را نداشتم. … سرهنگ همانطور تکیه زده به پشتی صندلی‌اش‌ دستی به ریش بلند و جوگندمی‌اش کشید و گفت: - یعنی بازپرس قبلی هیچ مدرکی‌ پیدا نکرده؟! نیم نگاهی به چهره‌ی درهم حسین انداختم و سرم را به نشانه‌ی نفی تکان دادم. عجیب هم نبود، اگر‌ تابه‌حال مدرکی ‌پیدا کرده بود که پرونده را از دست نمی‌داد. سرهنگ نگاهش را بین ما چرخی‌ داد و همراه با تکان سرش ادامه داد: - پس فکر کنم خودتون باید برید و دنبال مدرک بگردین. حسین با‌ نگاهی بهت زده خودش را جلو کشید و متعجب پرسید: - خودمون دنبال مدرک بگردیم؟ کجا رو بگردیم؟! سرهنگ شانه‌ای بالا انداخت و به طوری که انگار مسئله‌ای کاملاً عیان را بازگو می‌کند لب زد: - خونه‌ی مقتولین، همسرهاشون، فامیل‌هاشون؛ هرجایی که به ذهنتون میرسه. شاید بتونید چیزی رو پیدا کنید که به چشم بازپرس قبلی نخورده باشه. حسین دستانش را مشت کرد و مردمک در کاسه‌ی چشم چرخاند. کلافه بود و مشکلش این بود که برعکس من اصلاً توان پنهان کردن احساساتش را نداشت. - ولی بازپرس قبلی همه جا رو گشته، اگه مدرکی بود قطعاً اون باید متوجهش می‌شد. سرهنگ موشکافانه و‌ دقیق به حسین خیره شد. - یعنی می‌خواهید بگید که شما هم از پس این پرونده برنمیاید؟!
  5. - اینطور که فهمیدم یه همچین نامه‌ای توی خونه‌ی تموم مقتول‌ها پیدا شده. کلافه و عصبی دستی به صورتم کشیدم؛ آنقدر همه چیز درهم پیچیده و مسخره بود که نمی‌دانستم درباره‌اش چه باید بگویم. - این بیشتر شبیه به یه شوخیه! حسین در تأیید حرفم سر تکان داد. - آره شبیه شوخیه، ولی شواهد هم حرف‌های توی این نامه رو تأیید می‌کنه. اخم درهم کشیدم و سرم را با کلافگی تکان دادم. - منظورت چیه؟! یعنی میگی که این زن‌ها… حسین میان حرفم آمد. - نه منظورم خیانتشون نیست، چون هیچ دی‌اِن‌اِی نامربوطی روی بدن زن‌ها پیدا نشده، ولی شواهد نشون میده که هیچ آثاری مبنی بر اینکه یه نفر با زور وارد خونه‌ها شده نیست و این یعنی… این‌بار من حرف حسین را ادامه دادم: - یعنی قاتل با مقتولین آشنا بوده. کاغذ آن نامه‌ی عجیب و غریب را بر روی میزم گذاشتم و پرسیدم: - پرینت تماس‌ها و پیام‌های شماره‌ی مقتولین رو گرفتین؟ حسین همانطور که عقب می‌رفت تا پشت میزش بنشیند جواب داد: - آره، ولی هیچ شماره‌ی مشترکی پیدا نشده فقط چند تا شماره‌ی سرقتی بودن که احتمالاً تا الان سوزونده شدن. - از همسر و آشناهاشون پرس‌وجو شده؟! حسین بی‌حوصله سری تکان داد؛ می‌توانستم بفهمم که به بن‌بست خوردنمان در این پرونده او را اینطور کسل و ناامید کرده است. - آره، هیچ‌کس هیچی نمی‌دونست. - خونه‌هاشون چی؟! حسین لحظه‌ای پلک روی هم گذاشت و پوفی کشید. - کاملاً بررسی شده، هیچ چیز مشکوکی جز همین نامه‌ها پیدا نکردن. این‌بار من هم کلافه پوفی کشیدم. - پس یعنی عملاً هیچ مدرکی نداریم. حسین سری تکان داد. - دقیقاً. آرنجم را روی میز گذاشته و سرم را به دستم تکیه دادم؛ پنج زن در دو ماه گذشته کشته شده بودند و ما هیچ مدرکی برای شناسایی قاتل نداشتیم و این خیلی بد بود، آن‌هم در زمانی که هر لحظه‌ ممکن بود این قاتل که انگار دیوانه هم بود جان یک انسان دیگر را بگیرد. - می‌دونی تا قبل از این داشتم فکر می‌کردم این آقای هاشمی کارش رو درست انجام نداده که هیچ مدرکی نتونسته پیدا کنه، ولی حالا بهش حق میدم. این پرونده بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم سخت و پیچیده است.
  6. با چشمانی گشاد شده و ابروهای بالا رفته از بهت و تعجب به حسین خیره شدم. همسران این زن‌ها می خواستند از شکایتشان صرف نظر کنند؟! اما چرا؟! چطور کسی می‌توانست از پیدا کردن قاتل همسرش بگذرد؟! - چرا می‌خواستن همچین کاری بکنن؟! آخه… آخه کی حاضر میشه از قاتل همسرش به همین راحتی بگذره؟! دستی به صورتم کشیدم و مبهوت پشتم را به پشتی صندلی کوبیدم؛ مغزم توانِ تحلیل این‌همه بهت و تعجب را نداشت. حسین پوزخندی زد و سرش را با تأسف تکان تکان داد. - اولش هیچ ‌کدوم حاضر نشدن دلیلش رو بگن، ولی بعداً این آقای بازپرس زیر زبونشون رو می‌کشه و می‌فهمه که به‌خاطر یه نامه این کار رو کردن. ابرویی بالا انداخته و پرسیدم: - به‌خاطر یه نامه؟! حسین سرش را بالا و پایین کرد؛ پرونده را ورقی زد و از میان آن تکه کاغذ پر از چروکی که مشخص بود قبلاً یکبار مچاله شده است را بیرون کشید. - آره؛ به‌خاطر یه نامه. و در حینی که حرف می‌زد، آن تکه کاغذ را بر روی میز من گذاشت و دست عقب کشید. - این همون چیزی بود که دیشب گفتم خودت باید بیای و ببینی. با تردید دست جلو بردم و تکه کاغذ را برداشتم. نمی‌توانستم حدس بزنم در آن تکه کاغذ چه چیزی نوشته شده که همسران زنان مقتول را از شکایت کردن منصرف کرده. چروک‌های کاغذ را باز کردم و به نوشته‌ها و خط‌ بی‌نهایت زیبایش چشم دوختم. «سلام به مرد خونه می‌دونم که حالا عصبانی هستی و داری با خودت فکر می‌کنی که کی می‌تونسته همچین کار بی‌رحمانه‌ای رو با همسرت کرده باشه؟ ولی باید بهت بگم که من زندگیِ تو و این زمین رو از شر یه موجود پلید پاک کردم و بابت این کار اصلاً پشیمون نیستم. می‌دونم که فهمیدن چنین مسئله‌ای دردناکه، اما باعث میشه که تحمل مرگ همسرت برات آسون بشه. همسر تو بهت خیانت کرد و تو رو به یه مرد دیگه فروخت؛ من هم فکر کردم اگه یه آدم خائن از این دنیا کم بشه قطعاً دنیا جای بهتری میشه. البته اگه دنبال مدرک برای خیانت زنت میگردی باید بهت بگم که همسر تو خیلی راحت من رو توی خونه راه داد و این رو پلیس‌ها و حتی خودت هم می‌تونی بفهمی که من با زور وارد خونه‌ات نشدم. خب دیگه خیلی حرف زدم، راستی لازم نیست ازم تشکر کنی فقط اگه باز به سرت زد با یه زن دیگه ازدواج کنی حواست باشه که دوستت داشته باشه و تو رو به یه مرد دیگه نفروشه. امضا: منتقم شیطان» با خواندن هر سطر از نامه بهتی بی‌حد و حصر در وجودم شکل می‌گرفت و من اصلاً نمی‌فهمیدم که این نامه یک شوخی بود یا واقعاً مردک قاتل با نهایت گستاخی برای همسران این زنان چنین نامه‌ای را نوشته بود. - این… این واقعاً مسخره‌اس! حسین شانه‌ای بالا انداخت.
  7. در این صفحه قصد دارم تصاویری از شخصیت‌های اصلی رمان منتقم شیطان رو برای شما به اشتراک بذارم. برای خوندن رمان بر روی لینک زیر کلیک کنید
  8. *** - مقتول اول صدف احمدیِ یک زن بیست و نه ساله، متأهل و دندون پزشک. همسرش مهندسه و چند روزی رو برای سرکشی به پروژه‌هاش از شهر خارج شده بوده و وقتی برمی‌گرده با جنازه‌ی همسرش روبه‌رو میشه. حسین پرونده را ورقی زد و ادامه داد: - مقتول دوم فرنوش ملک پور یه زن چهل ساله، متأهل و خانه‌دار‌. به گفته‌ی آشناهاش یه زن خوش‌گذرون و ول‌انگار بوده که با ثروت همسر کارخونه‌دارش مهمونی‌های مختلفی می‌گرفته و چند باری هم به‌خاطر مهمونی‌های ناجورش کارش به کلانتری رسیده بوده. همسرش میگه معمولاً شب‌ها دیروقت از سرکار میاد خونه اون شب هم همینطور؛ حدودهای ساعت یک و دوی شب از کارخونه برمی‌گرده خونه و مثل مورد قبلی با جنازه‌ی همسرش روبه‌رو میشه. پشتم را به پشتی صندلی چرمی‌ام کوبیدم و با دو انگشت گوشه‌ی چشمانم را فشردم. شب قبل آنقدر در فکر این پرونده و ناراحتی پدر و مادرم بودم که نتوانسته بودم بخوابم و حالا خسته‌تر از همیشه نشسته و به توضیحات نسبتاً مفصل حسین گوش می‌کردم. - مقتول سوم یشمین رجایی، بیست و دو ساله دانشجوی روانشناسی. اهل غرب کشور بوده و برای دانشگاه به اینجا اومده و با نامزدش توی یه خونه‌ی اجاره‌ای زندگی می‌کرده. همسرش برای سر زدن به خانواده‌اش میره شهرشون و درست همون شب قتل اتفاق میوفته. صاحبخونه‌ی اون‌ها که یه خانم مُسن بوده وقتی رفت و آمدی از مستاجرش نمی‌بینه، نگران میشه و میره در خونه‌شون و در میزنه، ولی کسی در رو باز نمی‌کنه. اون خانم هم که کلید یدک داشته و دست بر قضا آدم کنجکاوی هم بوده کلید میندازه میره داخل و جنازه‌ی دختره رو می‌بینه بعد هم هوار و شیون راه می‌ندازه و همسایه‌هاش میان و بعد از دیدن اون وضعیت زنگ میزنن به پلیس. حسین نیم نگاهی سمت من که با اخم‌های درهم رفته نگاهش می‌کردم انداخت و ادامه داد: - مقتول چهارم آزیتا رادمنش سی و سه ساله، متأهل بوده و یه بچه هم داشته. ماجرای این قتل هم مثل افراد قبلی بوده. مقتول پنجم لادن رکنی بیست ساله، هفت ماه قبل عقد کرده بود و اینجا توی یه خونه‌ی دانشجویی زندگی می‌کرد؛ بین ترم که هم‌خونه‌هاش برگشته بودن شهرهاشون به قتل میرسه و سه روز بعدش همسایه‌ها با استشمام بوی تعفن جسدش از اون خونه دست به کار میشن و به پلیس زنگ میزنن. با تمام شدن حرف‌هایش دستی میان موهای نه چندان بلندم کشیدم و آن‌ها را به چنگ گرفتم؛ پنج زن تابه‌حال کشته شده بودند و ما هیچ مدرکی از قاتل نداشتیم و این افتضاح بود. - پنج قتل توی دو ماه،‌ این یه فاجعه‌اس! حسین که پیش رویم آن‌طرف میز ایستاده بود، سری به تأیید تکان داد. - درسته، اما فاجعه‌بارتر هم میشه اگه بهت بگم که همسرهای اکثر این خانوم‌ها قصد داشتن از شکایتشون صرف نظر کنن.
  9. با صدای باز شدن در خانه چشم از آسمان برداشتم و به پدرم که کت مشکی‌ رنگش را بر شانه‌اش انداخته و به سمت من می‌آمد نگاه دوختم. ولی بعد که بیشتر فکر می‌کردم از حرفم پشیمان می‌شدم. من هنوز هم خانواده‌ی مهربانم را داشتم تا به زندگی وصلم کنند و هنوز خدایی را داشتم که با اتکا به ‌او دلخوش و امیدوار به آینده باشم؛ من هنوز هم خیلی چیزها برای شکرگذاری از خداوند داشتم. - چرا اینجا نشستی؟ لبخند محوی زدم و شانه‌ای بالا انداختم. - همینجوری. دست بر روی زانویم گذاشتم و قسمت دردناکش را فشردم؛ این روزها پایم حتی نمی‌کشید که کمی ورزش کنم و پس از چند قدم راه رفتن به درد می‌افتاد. پدرم نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت: - با مادرت صحبت کردم. لبخند محوی زده و سر پایین انداختم؛ پدرم مخالف این پرونده نبود و این بزرگ‌ترین دلگرمیِ من در این شرایط سخت بود. - خیلی نگران بود، ولی بالاخره کوتاه اومد. نفسم را با ناراحتی بیرون دادم؛ ناراحت و نگران کردن پدر و مادرم آخرین چیزی بود که می‌خواستم و حالا این کار را کرده بودم. - من خیلی متأسفم بابا! نمی‌خواستم شما رو نگران کنم، ولی با خودم فکر کردم که ‌اینطوری می‌تونم کار ناتموم یاسین رو تموم کنم. یاسین توی این راه جونش رو از دست داد و حالا حیفم میاد که به همین راحتی بی‌خیالش بشم. پدر دستش را بر روی زانوی دردناکم گذاشت و در همان حال گفت: - به نگرانی من و مادرت فکر نکن، نگرانی برای بچه‌ها جزو جدانشدنی زندگی پدر و مادرهاست. اگه فکر می‌کنی این کار درسته انجامش بده؛ من هم پشتتم! پدر نگاهش را تا روی چشمانم بالا کشید و همانطور که با دستش زانویم را می‌فشرد ادامه داد: - من به یاسین افتخار می‌کنم که از جونش در راه امنیت کشورش گذشت، مطمئن باش اگه تو هم این کار رو انجام بدی گله‌ای ازت ندارم! لب روی هم فشردم و به چشمان نم گرفته‌ی پدر نگاهی انداختم. یاد یاسین بغض را به گلوی من هم آورده بود، چه برسد به پدری که این‌همه سال برای پرورش فرزندش تلاش کرده بود. کمی سمت پدر خم شدم و بوسه‌ای بر روی شانه‌اش کاشتم. - خیلی ازتون ممنونم بابا! پدر بار دیگر دست بر زانویم زد و درحالی‌که از جای برمی‌خاست گفت: - اگه خلوت کردنت با خودت تموم شد بیا داخل، مادرت منتظره. «چشمی» گفتم و پدر از من فاصله گرفت و سمت ساختمان به راه افتاد. دستی به زانویم که به طرز عجیبی دردش آرام گرفته بود کشیدم و شاید همین بود معجزه‌ی دستان زحمت‌کش پدر.
×
×
  • اضافه کردن...