-
تعداد ارسال ها
112 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
شکوفه فدیعمی آخرین بار در روز شهریور 21 برنده شده
شکوفه فدیعمی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های شکوفه فدیعمی
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دیگه نفهمیدم چطور خودم رو بهش رسوندم. فقط یادمه یقهی آرتام رو محکم توی مشتهام گرفته بودم. اونقدر محکم گرفته بودمش که برای چند لحظه نفسش بند اومد. با چشمهای به خون نشسته و پر از خشم نگاه تیزم رو توی چشمهاش گذاشتم و غریدم: - چه بلایی سرش آوردی؟! اینقدر غرش صدام ترسناک بود که برای یه لحظه صدای خودمم برام ناآشنا شده بود. چون پر از خشم... پر از ترس... پر از نفرت بود. اما آرتام... لعنتی حتی یه ذره هم نترسیده بود. فقط خیلی خونسرد بهم زل زده بود. دقیقا با همون لبخند مسخره و اعصابخردکنش. انگار از دیدن حال و روزم داشت لذت میبرد. دستم رو محکمتر دور یقهش فشار دادم و دوباره غریدم: - جوابم رو بده لعنتی! این بار لبخندش کمکم از روی لبش محو شد و برای اولین بار یه چیزی توی چشمهاش دیدم. کینهی قدیمی... اون هم عمیق و زهرآگین... آرتام نگاهی به صورتم انداخت، پوزخند صداداری زد و با صدایی گرفته گفت: - میدونی از چی متنفرم، آرش؟ با حرفش اخم کردم که اون ناگهان خندید. اما خندهش تلخ بود و این برای من کمی تعجبآور بود. - از اینکه همیشه همهچی برای تو بوده. با حرفش فکم قفل شد و با خشم گفتم: - مزخرف نگو. آرتام با حرفم دوباره پوزخند زد و با لحن مسخرهای گفت: - اینکه بابا همیشه تو رو انتخاب میکرد، مزخرفه؟! یا اینکه همیشه تو پسر خوب و عزیزکردهش بودی؟! با حرفش از حرص دندونهام رو روی هم فشار دادم و برای یه لحظه چشمهام رو باز و بسته کردم و گفتم: - آخه کدوم توجه، آرتام؟! بابا که همش با تو وقت میگذروند. این حرفهای عجیب غریبی که داری بهم میزنی یعنی چی اخه؟! با این حرف راهرو برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت. اما نفسهای هر دومون سنگین شده بود. آرتام نگاهی بهم کرد و سرش رو آورد جلو و آروم در گوشم زمزمه کرد و گفت: - همش نمایش باباست... از هر ده تا حرفش، نهتاش دربارهی تو بود. تو جمع همش گوشهی چشمش رو تو بود. فکر کردی من احمقم که اینها رو نبینم؟! با این حرف آروم یقهاش رو ول کردم و دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم: - لطفا واسه خودت سناریو نباف آرتام. آرتام لبخند کجی زد و با هر دو دستش یقهی پیرهنش رو درست کرد و گفت: - سناریو اصلی که امشب خودم خیلی ویژه برات ساختم داداش جونم... واسه همین خواستم واسه یهبارم شده ببینم وقتی چیزی که برات از همه مهمتره رو از دست میدی، چه شکلی میشی. با این حرف خون توی رگهام به جوش اومد و بیاراده مشتهام از شدت عصبانیت لرزیدن. اما قبل از اینکه چیزی بگم، آرتام یهو بلند خندید. یه خندهی کوتاه... اما تلخ... بعد این خنده ناگهان نگاه شیطانیش رفت سمت اتاق تکینخان و بعد دوباره نگاهم کرد و گفت: - وقتت رو با من هدر نده. با این حرف قلبم فرو ریخت که آرتام پوزخندی زد و گفت: - برو دنبال کسی که این همه براش میجنگی. البته اگه هنوز دیر نشده باشه. برای اولین بار، یه ترس واقعی توی وجودم پیچید و همون لحظه دیگه منتظر نموندم و با تموم توان به سمت اتاق بابا دویدم. چون تنها چیزی که مدام توی ذهنم تکرار میشد، فقط یه جمله بود: - دلربا... طاقت بیار... من دارم میام.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
درِ ماشین رو محکم کوبیدم و پشت فرمون نشستم. دستهام حسابی داشتند میلرزیدند. اما نه از ترس خودم... از ترسِ دلربا. موتور ماشینم با غرش بلندی روشن شد و همون لحظه پام رو تا انتها روی گاز فشار دادم و راه افتادم. چراغهای شهر یکییکی از کنارم میگذشتن، اما هیچکدومشون رو نمیدیدم. چون تموم ذهنم فقط درگیر یه تصویر بود. چشمهای اشکآلود دلربا... خدایا، این دختر رو به تو سپردم لطفا مواظبش باش. با این فکر ناگهان یاد حرفهای آرتام افتادم و بیاراده فکم رو روی هم فشردم و زیر لب غریدم: - لعنتی. با حرص گوشی رو دوباره از کت جیبم در آوردم و شماری آرتام رو گرفتم. اما جواب نمیداد... دوباره تماس گرفتم. باز هم جواب نداد. با جواب ندادنش ضربان قلبم هر لحظه تندتر میشد. با هر ثانیهای که میگذشت، بیشتر احساس میکردم دیر رسیدم؛ و همین برام دیوونهکننده بود. چند دقیقه بعد، نمای عمارت از دور نمایان شد. پام رو روی پدال گاز فشردم و به سمت اون خراب شده رفتم که ماشین رو هنوز کاملاً متوقف نکرده بودم که در رو سریع باز کردم و پایین پریدم که یکی از نگهبانها با تعجب صدام زد. - آقا آرش. اما حتی لحظهای هم مکث نکردم و بیتوجه از کنارش گذشتم و قدمهام رو با شتاب بیشتری روی سنگفرشهای عمارت میکوبیدم. به در عمارت که رسیدم درِ بزرگ و سنگین رو با شدت هل دادم و وارد شدم. گلیخانم وسط سالن ایستاده بود و مریم روی پلهها نشسته بود و گریه میکرد که با ورودم به سالن همه با تعجب نگام کردن، اما برای من هیچکدومشون اهمیتی نداشتن. چون من فقط یه مقصد داشتم اون هم دیدن دلربا... با قدمهای تند به سمت مریم و گلیخانم رفتم و گفتم: - ش... شیوا کجاست؟! مریم با حرفم اشکهاش رو با پشت دست پاک کرد و از جاش بلند شد و گفت: - ا... اتاق تکینخانه. با شنیدن حرفش، تند از پلهها بالا رفتم. اما هر قدمی که به انتهای راهرو نزدیکتر میشدم، خشمم شعلهورتر میشد. بالاخره مقابل اتاق بابا ایستادم. در بسته بود. اما من میترسیدم در رو باز کنم و با صحنهی که دوست ندارم مواجه بشم. پس چند ثانیه فقط به در خیره موندم. بیاراده نفسهام سنگین شدن و مشتهام بیاختیار باز شدن و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم. اما قبل از اینکه اون رو پایین بکشم، صدایی از پشت سرم بلند شد. - میدونستم میای. با شنیدن صدا چشمهام رو با حرص روی هم بستم چون این صدا، صدای آرتام بود. با همون خشم آروم به سمتش برگشتم که دیدم با ژست بیخیالی چند متر اونطرفتر ایستاده بود. دستهاش رو داخل جیبهای شلوارش فرو کرده بود و از برق نگاهش معلوم بود که از دیدن عصبانیت من داشت لذت میبرد و همون لحظه فهمیدم امشب، یکی از ما قراره عقبنشینی کنه.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هنوز گوشی توی دستم بود و به صفحهی خاموشش هاج و واج خیره مونده بودم. اما حس بدی که آرتام توی وجودم کاشته بود، لحظهبهلحظه بزرگتر میشد. افکار ترسناک، بیوقفه توی سرم میچرخیدند و با هر کدوم از اونها، قلبم از ترس بیشتر فرو میریخت. بیاختیار، صدای مهمونی اطرافم محو و محوتر شد. خندهها... موسیقی... آدمها... همهچیز انگار کیلومترها از من فاصله گرفته بود. چون اون لحظه فقط یه اسم مدام توی ذهنم تکرار میشد. اونم کسی جز اسم دلربا نبود. با یادآوری چهرهاش، بیاختیار اینقدر گوشی رو توی مشتم فشردم که بند انگشتهایم سفید شدند. نه... خواهش میکنم، نه... برای اولین بار بعد از سالها، اضطراب واقعی رو دارم تجربه میکنم. اون هم نه برای جون خودم؛ برای کسی که از خودم هم برام مهمتر بود. حس خفگی عجیبی گلوم رو گرفته بود؛ انگار دستی دور گردنم حلقه شده باشه و هر لحظه فشارش رو بیشتر میکنه... سعی کردم نفس عمیقی بکشم، اما نتونستم. چون مدام تصویر خندههاش، نگاههای خاصش و خاطرههاش یکییکی از جلوی چشمهام رد میشدن. دلم از این میسوخت که حتی نمیدونستم الان کجاست... حالش چطوره... یا اصلاً چه بلایی سرش اومده. اما از یه چیز مطمئن بودم؛ خوب میدونستم که الان دلربا حسابی ترسیده و همین فکر داشت دیوونهام میکرد. با این فکر فکم رو محکم روی هم فشار دادم. چون قلبم داشت دیوونهوار توی سینهام میکوبید و درد عجیبی تموم وجودم رو فرا گرفته بود. همون لحظه، بالاخره حقیقتی رو فهمیدم که ماهها از پذیرفتنش فرار میکردم. چون این فقط دلسوزی نبود. فقط احساس مسئولیت نبود. م... من دلربا رو دوست داشتم. اون هم بیشتر از چیزی که حاضر بودم بهش اعتراف کنم و حالا فکر اینکه شاید دیگه نتونم از اون محافظت کنم... داشت از درون تکهتکهام میکرد. بیاینکه چیزی به کسی بگم، پا تندی کردم و از میون جمعیت شلوغ عبور کردم. یکی صدام زد. اما جواب ندادم. یکی از رفیقهام بازویم رو گرفت. اما من دستش رو محکم کنار زدم و فقط به سمت خروجی میرفتم. چون تنها چیزی که توی ذهنم تکرار میشد، این بود: - لطفاً دوام بیار، دلربا... همین تصور، نفس کشیدن رو برام سختتر کرده بود. برای اولین بار احساس میکردم اگه اتفاقی برای دلربا بیفته، دیگه هیچچیز توی این دنیا برام معنایی نداره. حاضر بودم هر بلایی سر خودم بیاد، فقط اون سالم باشه و دوباره لبخندش رو ببینم. چون آرتام آدمی نبود که فقط تهدید کنه؛ وقتی چیزی رو توی سرش میپرورونه، هیچ مرزی جلوش رو نمیگرفت. همین که دلربا توی دستهای اون دیوونه بود، برای اینکه هزار فکر وحشتناک از سرنوشتش توی ذهنم شکل بگیره، برام کافی بود.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«آرش» مهمونی شلوغ بود. صدای موزیک، خندهی آدمها و نورهای رنگی همه جا رو پر کرده بود، اما من حوصلهی هیچکدومشون رو اصلا نداشتم. لیوان نوشیدنی که توی دستم بود رو نزدیک لبهام کردم که ناگهان گوشیم توی جیب کتم لرزید. با بیحوصلگی از توی جیب کتم در آوردم که با دیدن اسم آرتام ابرویم رو از روی بیحوصلگی بالا انداختم و تماسش رو رد کردم. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد. این بار اخم عمیقی کردم و دوباره رد تماس کردم. اما برای بار سوم که زنگ زد. قلبم یه جوری شد. چون آرتام آدمی نبود که بیدلیل سه بار پشت سر هم تماس بگیره. پس اینبار تماس رو جواب دادم و گوشهی سالن رفتم گفتم: - چی میخوای؟! چند لحظه سکوت بود. بعد صدای آرومش توی گوشی پیچید. همون صدایی که هر وقت خیلی آروم میشد، خطرناکتر به نظر میرسید. - خوش میگذره داداش کوچولوی عزیزم؟! با حرفش بیاراده فکم منقبض شد و گفتم: - حرفت رو بزن. آرتام با حرفم خندهی کوتاهی کرد و گفت: - عصبانی نباش آرش... فقط خواستم بدونم امشبت چطور داره میگذره؟! با حرفش دندونهام رو از حرص روی هم فشار دادم و غریدم: - آرتام. آرتام با شنیدن صدام ناگهان خندید و گفت: - میدونی... بعضی آدمها فکر میکنن میتونن از من چیزی رو پنهون کنن ولی افسوس که هیچوقت نمیتونن. با حرفش ناگهان گوشهام تیز شدن و با لحن پر از سوال گفتم: - منظورت چیه؟! آرتام با حرفم دوباره خندید و گفت: - منظوری ندارم پسر. اما من خوب میدونستم داشت. خوب هم داشت. چون بعد از چند ثانیه ادامه داد و گفت: - فقط جالبه که بعضیها حاضرن برای کمک کردن به آدم اشتباه، همه چیزشون رو از دست بدن. با این حرف بیاراده قلبم محکم توی سینهم کوبید. چون اسم یه نفر مدام گوشهی ذهنم پرسه میزد، اما حاضر نبودم بهش فکر کنم. نمیخواستم حتی احتمال بدم که آرتام ممکنه دربارهی اون حرف بزنه. پس بیاختیار اخمی کردم و گفتم: - داری دربارهی کی حرف میزنی، آرتام؟ آرتام این بار سکوتش طولانی شد. انگار از پشت خط لبخند بدجنسی داشت میزد چون بعدش آروم گفت: - تو خوب میدونی که دارم دربارهی کی حرف میزنم. با این حرف دستم دور گوشی محکم شد و غریدم: - آرتام حرفش رو هم نزن. آرتام با حرفم پوزخند صداداری زد و گفت: - میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟ با این حرف از بس عصبی شده بودم صدای موزیک مهمونی کمکم از گوشم محو میشد که آرتام در ادامه گفت: - اینکه بعضی آدمها حتی نمیفهمن وارد چه بازی خطرناکی شدن. با این حرف نفسم سنگین شد و گفتم: - متوجه حرفهات نمیشم آرتام؟ هر چی میخوای بگی رک و راست بهم بگو چون من... آرتام یهو وسط حرفم پرید و گفت: - دلربا. با شنیدن اسمش انگار خون توی رگهام یخ زد. چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم. بعد آرتام خیلی آروم گفت: - امشب براش شب سختیه. با عصبانیت و بدون کنترل کردن خودم صدام رو بالا بردم و گفتم: - بهش دست نزن. برای اولین بار بود که صدای خودم رو اینقدر عصبی میشنیدم. اما اون در برابر عصبانیتم فقط خندید و خندید. خندهای که اعصابم رو حسابی به هم ریخت. - دیر شده آرش... من زنگ زدم که بدونی بعضی انتخابها تاوان سنگینی دارن. با حرفش دستم رو لای موهام گذاشتم و گفتم: - یعنی چی لعنتی؟! داری چه غلطی میکنی آرتام؟! اما آرتام بدون جواب دادن به سوالم تماس رو قطع کرد و من همینطوری وسط اون مهمونی لعنتی خشکم زده بود. برای اولین بار حس بدی به جونم افتاده بود. از اون حسهایی که میفهمی یه اتفاق وحشتناک در راهه و شاید دیگه برای متوقف کردنش دیر شده باشه...- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چند ثانیه بعد از رفتن آرتام، انگار تموم نیروی بدنم از بین رفت و بهت زده به در خیره مونده بودم. نه میتونستم نفس بکشم، نه فکر کنم. فقط مدام حرفهاش توی سرم تکرار میشد. «تازه اولشه...» «تازه اولشه...» «تازه اولشه...» یه دفعه بغضی که تا اون لحظه نگهش داشته بودم ترکید. اشکها با شدت روی صورتم سرازیر شدن. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو روی گوشهام گذاشتم و سرم رو تکون دادم و گفتم: - نه... نه... نه. نفسم بریده بریده شده بود. احساس میکردم دیوارهای اتاق دارن دورم تنگتر میشن. چند قدم نامتعادل برداشتم. - نمیخوام... خدایا نمیخوام. صدای گریهم تموم اتاق رو پر کرده بود. همون موقع مریم با عجله وارد اتاق شد. تا من رو اون حال دید، رنگش پرید. - شیوا! آروم باش... خواهش میکنم آروم باش! اما انگار صداش رو نمیشنیدم. فقط گریه میکردم. بیاراده دستم رو به سینهم گرفته بودم و با نفسهای تند سعی میکردم هوا بکشم. مریم وحشتزده نزدیکم شد و با التماس گفت: - شیوا... نگام کن... خواهش میکنم. دستش رو روی شونهم گذاشت. اما من بیاختیار عقب کشیدم و گفتم: - ولم کن... ولم کن مریم. اشکها اجازه نمیدادن چیزی ببینم. مریم حسابی درمونده شده بود و یه لحظه به در نگاه کرد و با صدای لرزونی گفت: - یکی بیاد کمک کنه! گلی خانم! چند ثانیه بعد گلیخانم با عجله وارد اتاق شد. اول به من نگاه کرد و بعد به مریم... بعد با اخم غلیظی گفت: - باز چه خبره؟ مریم با نگرانی در حالی که سعی میکرد آرومم کنه، جواب داد: - حالش اصلاً خوب نیست گلی خانم. گلیخانم چند قدم جلو اومد و نگاه کوتاهی بهم کرد. من هنوز گریه میکردم و زیر لب التماس میکردم که ولم کنن. چشمهای گلیخانم برای لحظهای تنگ شد. بعد با صدایی خشکی گفت: - بسه. اما گریهم قطع نشد. برعکس... هقهقهام شدیدتر شدن که مریم دوباره گفت: - گلیخانم آروم نمیشه این. گلی خانم با یه دست محکم صورتم رو گرفت و گفت: - گفتم بسه! صدای محکم گلی خانم باعث شد اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو بره. من از ترس خشکم زده بود. اشکهام هنوز پایین میاومدن اما صدایی ازم درنمیاومد. گلیخانم با دیدن سکوتم نفس عمیقی کشید. بعد رو به مریم گفت: - به صورتش برس. با این گریهها قیافهش رو به هم ریخته. مریم با این حرف مردد نگاهم کرد. اما در نهایت آروم اشکهام رو با دست پاک کرد و دوباره روی صندلی آرایشی من رو نشوند. و من با چشمهای خیس و قلبی شکسته، فقط به آینه خیره موندم. به دختری که هر لحظه بیشتر حس میکرد خودش رو گم کرده.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نگاه آرتام از صورتم جدا نمیشد. لبخند کجی روی لبش بود؛ همون لبخندی که همیشه قبل از گفتن یه چیز دردناک ظاهر میشد. از گوشم کمی فاصله گرفت و آهی کشید و گفت: - میدونی مشکل تو چی بود، دلربا؟ با این حرف سرم رو پایین انداختم، اما اون در ادامه گفت: - اینکه فکر کردی من نمیفهمم. با حرفش سریع سرم رو بالا آوردم و ابروهام با تعجب بالا دادم که آرتام با دیدن واکنشم دست به سینه شد و با حالت مسخرهایی گفت: - فکر کردی نفهمیدم با آرش در ارتباطی و چطور از پشت به من خنجر زدی؟ فکر کردی ندیدم چطور بهم نزدیک شدید؟ با حرفش نفسم بند اومد. قلبم محکم توی سینه کوبید. آرتام با دیدن حالتم پوزخندی زد و گفت: - اما من همه چیز رو دیدم. با این حرف اشک توی چشمهام جمع شد و به زور دهن باز کردم و گفتم: - دورغه... همچین چیزی نیست! آرتام با حرفم لبخندش عمیقتر شد و در ادامه گفت: - کاش دروغ بود. بعد خم شد و با صدایی آروم اما خطرناک نزدیک گوشم ادامه داد و گفت: - از همون روز فهمیدم که داری پشت سر من بازی میکنی. با این حرف دستم بیاراده روی دستهی صندلی لرزید و میخواستم از جام بلند بشم که آرتام هر دو دستهاش محکم روی شونهام گذاشت و گفت: - بشین. با ترس دستهام رو به نشونهی مخالفت بالا آوردم و گفتم: - م... من هیچ کاری نکردم. آرتام با حرفم اخمی کرد و گفت: - ساکت! صدای بلندش باعث شد از جا بپرم و چند ثانیه بهم خیره شدیم. من با ترس اما اون با اخم... بعد خیلی سرد گفت: - برای همین تصمیم گرفتم مجازاتت کنم. با این حرف احساس کردم خون از صورتم رفت. - چی؟! آرتام لبخند ترسناکی زد و سرش رو کج کرد و گفت: - هر آدمی بهای انتخابهاش رو باید بده، دلربا خانم. با حرفش بیاراده اشک توی چشمهام جمع شد و با لبهای لرزونی گفتم: - خدا ازت نگذره. با حرفم آرتام برای اولین بار خندید. اما خندهش هیچ گرمایی نداشت. با لحن بیخیالی گفت: - خب نگذره... مهم نیست. با زدن این حرف صاف ایستاد و به سمت در برگشت. اما قبل از اینکه خارج بشه، مکث کوتاهی کرد. به سمت من برگشت و نگاهش رو برای آخرین بار روی صورتم کرد و گفت: - تازه اولشه دلربا... از این به بعد میفهمی بازی با من چه قیمتی سنگینی برات داره. با این حرف پوزخند ترسناکی زد و در اتاق رو باز کرد و رفت. من موندم و سکوت و ترسی که برای اولین بار از اشکهام هم سنگینتر شده بود. نمیدونستم باید از خودش بترسم یا از حرفهایی که قبل از رفتن بهم زده بود. اما یه چیز رو خوب میدونستم؛ از لحظهای که اون پوزخند لعنتی روی لبهاش نشست، یعنی اینبار همه چی فرق میکنه.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
در اتاق با صدای آرومی باز شد. اما من سرم رو بلند نکردم. حتی حوصله نداشتم ببینم کی اومده... فقط از توی آینه، سایهی قدبلندی رو دیدم که وارد اتاقم شد. اون هم کسی جز آرتام نبود. با دیدنش قلبم بیاختیار توی سینهم لرزید. مریم که کنارم ایستاده بود، با دیدن آرتام سریع سرجاش صاف شد. آرتام بدون اینکه حتی یه کلمه به مریم بگه، فقط با یه حرکت کوتاه سرش رو به سمت در اشاره کرد. همین... نه اسم مریم رو صدا زد، نه توضیحی داد. اصلا به خودش زحمت نداد. اما مریم مثل همیشه منظورش رو خوب فهمید و اول با تردید نگاهی به من کرد، بعد نگاه کوتاهی به آرتام انداخت و آروم گفت: - من بیرون منتظر میمونم. با گفتن این حرف خیلی آروم از اتاق خارج شد. همین که در بسته شد، سکوت سنگینی همه جا رو گرفت. بیاراده نفسم توی سینهم گیر کرد. با ترس از توی آینه نگاهش کردم. که خیلی ریلکس کنار در ایستاده بود و دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و با همون نگاه سرد و سنگین بهم زل زده بود. نگاهی که باعث میشد تموم بدنم یخ بزنه. چند ثانیه گذشت. چند ثانیهی لعنتی و طولانی... بعد آروم لبخند کجی گوشهی لبش نشست. همون لبخندی که بیشتر از هر فریادی تحقیرم میکرد. چند قدم به سمتم اومد و نگاهش رو از سر تا پام چرخوند. انگار داشت نتیجهی کاری رو تماشا میکرد که خودش باعثش شده بود و من خوب میفهمیدم. همهی این اتفاقها... همهی این اشکها... همهی این اجبارها... آتیشی که زندگیم رو سوزونده بود. زیر سر اون بود. آرتام بیشتر نزدیکم شد و باعث شد کفشهاش روی زمین صدای آرومی ایجاد کنند. آرتام خیلی آروم پشت سرم ایستاد و از توی آینه مستقیم توی چشمهام نگاه کرد. من با دیدن این همه بیرحمی اشک تازهای از گوشهی چشمم پایین افتاد. اما اون با دیدن حالم حتی ذرهای ناراحت به نظر نمیرسید. برعکس... انگار از دیدن حال بدم داشت حسابی لذت میبرد. چون لبخندش عمیقتر شد و سرش رو کمی کج کرد و با لحنی آروم اما آزاردهندهی گفت: - چرا گریه میکنی دختر؟ با حرفش گلوم سوخت. اما جوابی ندادم. دیگه چیزی برای گفتن نداشتم. آرتام با دیدن سکوتم چند لحظه نگاهم کرد. بعد خم شد و دستش رو روی دستهی صندلیم گذاشت. اونقدر نزدیک که نفسم بند اومد. و با همون نگاه بدجنس و تحقیرآمیز نزدیک گوشم زمزمه کرد: - عاشق این حال و روزت شدم دلربا... مطیع و آروم و بیچاره. درست همون چیزی که باید باشی. با حرفش قلبم از درد فشرده شد. اما فقط از سنگینی حرفش مشتهام رو گره کردم. چون میدونستم اگه حرفی بزنم. ممکن بود جلوش بشکنم و تموم دردهایی رو که توی سینهام خفه کرده بودم، بیرون بریزم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اشکهام بیوقفه پایین میاومدن، ولی انگار بدنم دیگه باهام نبود. حس میکردم از درون خالی شدم. گلیخانم یه نفس عمیق کشید، معلوم بود دیگه حوصله نداره. چون با اخم شدیدی گفت: - دیگه بسه… وقت نداریم. صداش تیز شده بود. وقتی به سمتم اومد، ناخودآگاه عقب رفتم. - نه… خواهش میکنم… من نمیخوام. ولی انگار اصلاً کسی نمیشنید. مریم آرومتر نزدیکم اومد، دستش رو جلو آورد. - شیوا… لطفا مخالفت نکن چون چارهی جز قبول کردن نداری. همین جملهاش بدجوری داغ دلم رو روشن کرد. با غم زیر گریه زدم که گلی خانم با بیرحمی دستم رو محکم گرفت و من رو داخل حموم فرستاد. لباسهام رو از تنم کند و من رو زیر دوش فرستاد و گفت: - خوب خودت رو بشور دختر. با این حرف با غم و اشک نگاهش کردم که اون بدون اهمیت دادن به حالم از حموم ییرون رفت ولی در رو پشت سرش نیمه باز گذاشت. دوش آب آروم روم میریخت… نه سردیش رو حس میکردم، نه گرمیش رو... فقط اشکهام قاطی آب میشدن و میرفتن. دستم رو گذاشته بودم به دیوار که نیفتم که بیاراده از بیرون صدا میاومد. صدای مریم بود که با نگرانی میگفت: - گلی خانم یکم باهاش با ملایمت رفتار کن. گناه داره. و بعد صدای خشک گلیخانم بلند شد که در جوابش گفت: - وقت نداریم مریم… وقت نداریم! یه لحظه در حموم باز شد. مریم سرش رو داخل آورد. نگاهی بهم انداخت و رفت. هه... میترسید بلای سر خودم بیارم. که ایکاش بیارم. اما با وجود این دو نگهبان مگه میتونستم؟! با غم به آینه زل زده بودم… به دختری که دیگه خودشم نمیشناختش... بعد از تموم کردن حموم... همه چی تند و بیرحم شد. انگار زمان عجله داشت و من جا مونده بودم. موهام رو خشک کردن… مرتب کردن… یا بهتر بگم کشیدن و سر و سامون دادنم. اما من فقط نشسته بودم و هیچی نمیگفتم. فقط توی آینه خودم رو نگاه میکردم. چشمهام از گریه پف کرده بود… صورتم رنگ نداشت… لبهام میلرزید. بعد لباس مجلسی رو تنم کردن که خیلی سرد بود. اولش مخالفت کردم و التماسشون رو کردم. اما گلیخانم دیگه از التماس و گریهزاریهای من کلافه شده بود و محکم داد زد: - بس کن! مریم همین الان بپوشونش! مریم با ترس سریع لباس رو تنم کرد. وقتی تموم شد، روی صندلی آرایشی نشستم و مریم آرایشم کرد. من هیچ حرفی دیگهایی نزدم یه جورایی خاموش شده بودم. گلیخانم یه نگاه بهم انداخت و گفت: - خوبه… حداقل ظاهرش دراومد. با زدن این حرف فوری از اتاق بیرون زد. و من موندم، آینه و دختری که حتی نمیدونست دیگه باید برای چی گریه کنه… فقط یه جمله هی توی سرم میچرخید: - من یه آدمم. ولی اینجا انگار آدم بودن مهم نبود… فقط آماده کردن مهم بود.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چند ثانیه فقط به لباسها خیره موندم. انگار مغزم قفل کرده بود روی جملهی «بینقص باشی». - من... نمیخوام. صدام اول آروم بود، ولی توی همون لحظه خودش هم لرزید. مریم یه لحظه لبخندش جمع شد، اما چیزی نگفت. نگاهش رفت سمت گلیخانم... گلیخانم هم با دیدن حرفم جلوتر اومد. این بار دیگه خبری از اون نرمش همیشگی نبود. - شیوا خانم، بحث خواستن یا نخواستن نیست. با حرفش لبم رو گاز گرفتم و بعد سریع وسط حرفش پریدم و گفتم: - چرا هست! من حتی نمیدونم قراره چی بشه! با این حرف قدمم رو عقب کشیدم و در ادامه گفتم: - من نمیام... من نمیخوام توی هیچ مهمونی یا هرچی که هست شرکت کنم! صدای خودم توی اتاق پیچید و برای اولین بار حس کردم واقعاً دارم میترسم. مریم یه قدم جلو اومد، اما صداش این بار آرومتر بود. - شیوا... آروم باش و لطفا با ما همکاری کن. ولی گلیخانم با خشونت حرفش رو برید و گفت: - کافیه. همین یک کلمه... نه بلند بود، نه داد. ولی انقدر سنگین بود که انگار هوا رو هم برید. بیاراده سر جام خشکم زد. اما گلیخانم مستقیم نگاهم کرد و گفت: - تکینخان دستور داده. اسم اون پیرمرد که اومد، قلبم یه لحظه فرو ریخت. یع... یعنی تکین خان من رو برای امشب... با این فکر اشک توی چشمهام جمع شد و با لبهای لرزونی گفتم: - من... من دستور نمیگیرم برای اینکه مثل یه عروسک آماده بشم! با این حرف صدام شکست و اشکهام پایین لغزیدند. حس حرص، ترس، گیجی... همه با هم توی وجودم قاطی شده بودن. - من یه آدمم! با زدن این حرف سکوت سنگینی توی اتاق افتاد. برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد. فقط صدای نفسهام بود که تند شده بود. مریم لبش رو گاز گرفت، انگار خودش هم معذب شده باشه. اما گلیخانم حتی پلک هم نزد. - شیوا خانم، گریه رو بذار برای بعد. اون جمله بیشتر از هر چیزی لرزوندم. چون بعدش یک قدم نزدیکترم شد و گفت: - امشب این اتفاق میافته. چه همکاری کنی، چه نکنی. تکین خان خواهان تو شده و این هم بگم که تو با مریم هیچ فرقی نداری دختر. پارسال مریم... امسال تو... تموم. با این حرف چشمهام گرد شدن و با تعجب زمزمه کردم: - یعنی چی...؟! گلی خانم با حرفم اخمش شدیدتر شد و گفت: - یعنی امشب خودت رو تمام و کمال تقدیم تکین خان میکنی... شیرفهم شدی؟! با این حرف یه دفعه قلبم از کار افتاد. حس میکنم رنگ از صورتم پرید. با چشم های پر از اشک به گلی خانم نگاه کردم و گفتم: - اگه قراره سرنوشت آدمها رو اینطوری بستهبندی کنین، پس این اسمش زندگی نیست… اسمش معاملهست. با این حرفم هر دو سکوت کردن. یعنی حرف و نظرت هیچ ارزشی برای ما نداره. ناگهان اتاق یه دفعه کوچیکتر به نظر رسید و نور چراغ انگار سردتر شده بود. من چند قدم عقب رفتم و پشت پام به تختم خورد. - نه... نه این درست نیست. توروخدا گلی خانم این کار رو با من نکن. صدام پایین اومده بود اما شکستهتر... گلیخانم با همون اخمش کاور لباس رو برداشت و خیلی آروم گذاشت روی تخت و با جدیت گفت: - وقت زیادی نداریم. بعد نگاهش رو دوباره روی من قفل کرد. - بهتره خودت با ما همکاری کنی، شیوا. اون «بهتره» تهدید نبود. ولی بدتر از تهدید بود... چون یعنی راه دیگهای هم هست و من قطعا از اون راه میترسیدم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با تموم کردن کارم... در رو پشت سرم بستم و بالاخره نفس راحتی کشیدم. انگار از وقتی از اتاق استراحت تکینخان بیرون اومده بودم، یه حس عجیب ولکنم نبود. نگاهش... اون نگاه سنگین و طولانی هنوز توی ذهنم مونده بود و هرچی سعی میکردم فراموشش کنم، نمیشد. آروم روی تخت نشستم و کف دستم رو روی پیشونیم کشیدم. - خدایا... این عمارت یه روز منو دیوونه میکنه. با این حرف چشمهام رو آروم روی هم بستم تا چند دقیقه استراحت کنم، اما بیفایده بود. چون ذهنم دوباره سمت نگاه و حرفهای مرموز آرتام رفت. نمیدونم چرا اما حس بدی داشتم به این موضوع... همون حس مبهم و آزاردهندهای که نمیذاشت ذهنم آروم بگیره و باعث میشد مدام بدترین احتمالها رو تصور کنم. با حرص چشمهام رو باز کردم و بالش کنارم رو بغل گرفتم و زیر لب زمزمه کردم. - آه... بیخودی بد به دلت راه نده. با این حرفها داشتم خودم رو دلداری میدادم و آروم میکردم. اما هرچی بیشتر سعی میکردم، بیشتر یادش میافتادم. درست همون موقع صدای باز شدن در اتاق باعث شد از جام بپرم. گلیخانم و پشت سرش مریم وارد اتاقم شدن... وا؟! یه در زدنی... یه اجازه گرفتنی... انگار اتاق من یکی از سالنهای عمومی عمارت بود که هرکی هر وقت دلش خواست میتونست تشریففرما بشه. واقعاً مسخره بود... نگاه سوالیم بین اون دوتا چرخید. مریم یه لبخند مشکوک روی لبهاش داشت؛ از اون لبخندهایی که هر وقت میزد، معمولاً بعدش یکی بدبخت میشد و متأسفانه اون یکی اغلب من بودم. اما گلیخانم برعکس، اونقدر جدی بود که انگار اومده حکم اعدامم رو ابلاغ کنه. همین باعث شد دلشورهم دو برابر بشه. خدایا... وقتی مریم میخنده باید بترسم. وقتی گلیخانم جدیه هم باید بترسم. وقتی هردوشون باهم میان که دیگه فاتحه... پس دقیقاً توی چه شرایطی نباید بترسم؟ نگاهم بین اون دوتا چرخید و همون لحظه فهمیدم یه خبری هست. قبل از اینکه چیزی بپرسم، مریم دو تا کاور بزرگ لباس رو بالا گرفت و با هیجان گفت: - خب بالاخره پیدات کردیم! با حرفش بیاراده ابروهام بالا رفت و گفتم: - چی شده؟! مریم با حرفم خندهای کرد و لباسها رو روی تخت انداخت و گفت: - امشب باید بهت برسیم خانم شیوا! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: - برسین؟! یعنی چی؟! این بار گلیخانم جلو اومد. توی دستش یه جعبه لوازم آرایش بود. - بله. وقت زیادی نداریم. با حرفش از روی تخت با تعجب بلند شدم و گفتم: - برای چی وقت ندارین؟! یکی برای من توضیح بده اینجا چهخبره؟! با این حرف مریم و گلیخانم نگاهی به هم انداختن. بعد مریم با همون لبخند مرموزش گفت: - چون قراره امشب یه شب به یادموندنی برات رقم زده بشه. با این حرف چند لحظه فقط پلک زدم. بعد اخمی کردم و گفتم: - مریم واضح حرف بزن! مریم با حرفم خندید و زیپ یکی از کاورها رو پایین کشید. پارچهی ظریف و درخشان لباس زیر نور اتاق برق خاصی زد. - تکینخان دستور دادن آمادهات کنیم. با شنیدن اسم تکینخان دلشوره دوباره برگشت. - آمادهام کنین برای چی؟! اما این بار گلیخانم اخمی کرد و جواب داد: - هرچی لازم باشه، سر وقتش میفهمی. فعلاً بشین. بعد با لحنی قاطع ادامه داد: - امشب باید بینقص باشی. نمیدونستم چرا... اما همین جمله کافی بود تا قلبم دوباره تندتر از قبل شروع به تپیدن کنه.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
Hananeh شروع به دنبال کردن شکوفه فدیعمی کرد
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بعد از جمع کردن بساط شام کنار قهوهسازی که آرومآروم صدا میداد و بوی تلخ و گرم قهوه فضای آشپزخونه رو پر کرده بود ایستادم. سینی رو آماده کردم و دو فنجون روی اون چیدم. دستم برای لحظهای مکث کرد. چرا اینقدر دلم شور میزنه؟! با استرس سینی رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم. راهروی طبقهی همکف ساکتتر از همیشه بود. نور زرد دیوارکوبها روی فرشهای تیره افتاده بود و فضای عمارت رو عجیب سنگین کرده بود. وقتی به اتاق استراحت رسیدم، چند بار آروم به در زدم. - بفرمایید. صدای تکینخان بود. دستم برای لحظهای روی دستگیره خشک شد. اما نفس عمیقی کشید و در رو باز کردم و وارد شدم. اتاق نیمهتاریک بود. فقط چراغ کنار مبل روشن بود و نور ملایمی روی فضا انداخته بود. تکینخان روی یکی از مبلها نشسته بود و مشغول نگاه کردن به چند برگه بود. اما چیزی که باعث شد ابروهام بالا بره، نبودن آرتام بود. ناخودآگاه اطراف رو نگاه کردم. هیچ خبری ازش نبود. تکینخان بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: - دنبال کسی میگردی؟ با حرفش جا خوردم و سریع نگاهم رو از اطراف گرفتم و گفتم: - ن... نه آقا. این بار تکینخان با حرفم سرش رو کامل بالا آورد. نگاهش روی صورتم موند. نه برای چند ثانیه... بلکه بیشتر. بیاختیار با نگاهش معذب شدم و سینی رو محکمتر توی دستم گرفتم. نمیدونستم چرا، اما هر بار که این پیرمرد اینطور نگاهم میکرد، حس میکردم انگار دنبال خوندن چیزی پشت چهرهم میگرده. تکینخان نگاهش رو از صورتم پایینتر برد و بعد روی صورتم نشست. با قدمهای لرزون به سمتش رفتم و به سمتش خم شدم و سینی رو جلوش گرفتم. تکین خان هم با همون جذبه فنجون قهوه رو برداشت و جرعهی کوتاهی ازش نوشید و گفت: - اوم... طعمش حرف نداره. با حرفش سرم رو پایین انداختم و گفتم: - نوش جان آقا. خواستم عقب برم و از اتاق خارج بشم که صداش دوباره متوقفم کرد. - شیوا خانم؟! با حرفش به سمتش آروم برگشتم و گفتم: - بله آقا. تکینخان فنجون رو روی میز گذاشت و به پشتی مبل تکیه داد و لبخند کم رنگی زد. سپس گفت: - گلی خانم رو بگو بیاد پیشم. با حرفش برای لحظهای جا خوردم. چه یهویی! - الان آقا؟! تکین خان یا حرفم سری تکون داد و گفت: - بله. همین الان. لحنش آروم بود، اما اونقدر قاطع که جایی برای سؤال باقی نمیذاشت. سرم رو پایین انداختم و گفتم: - چشم آقا. سینی رو با دو دستهام محکم گرفتم و به سمت در رفتم. اما درست قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، حس کردم نگاه سنگینش هنوز روی من مونده. نگاهی که تا بسته شدن در پشت سرم، از روی شونههام کنار نرفت و همین باعث شد حس ناخوشایندی زیر پوستم بخزه و من نمیدونستم این نگاهها قراره به کجا ختم بشه.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
صدای برخورد آروم قاشق با بشقابها تنها چیزی بود که توی سالن شنیده میشد. حتی خود آرتام هم انگار متوجه این فضای عجیب شده بود و که بدون حرف اضافهی دیگه شامش رو کوفت کرد. من هم سعی میکردم حواسم رو به کارم بدم، اما حقیقت این بود که ذهنم هنوز درگیر حرفهای آرتام مرموز بود. منظورش دقیقاً چی بود؟! واقعاً داشت دربارهی من حرف میزد؟! یا فقط میخواست اعصاب تکینخان رو به هم بریزه؟! با کلافگی نگاهم رو پایین نگه داشتم که همون موقع تکینخان دستمال کنار بشقابش رو برداشت و بعد از پاک کردن گوشهی لبش، بدون اینکه مستقیم به کسی نگاه کنه گفت: - فردا صبح یه جلسهی مهم دارم. آرتام که انگار حوصلهاش سر رفته بود، به صندلی تکیه کرد و گفت: - خب؟ تکینخان نگاه عمیقی به آرتام انداخت و با لحنی معنیدار گفت: - پس امشب ترجیح میدم آرامش عمارت حفظ بشه. آرتام با این حرف پوزخند کوتاهی زد و گفت: - یعنی من عامل بیآرامیام؟ تکینخان با این حرف لبهاش رو تر کرد و گفت: - خودت بهتر میدونی منظوری که دارم چیه. بعد از این حرف برای چند ثانیه نگاهشون توی هم قفل شد. یه جور کشمکش خاموش بینشون جریان داشت؛ انگار هیچکدوم حاضر نبودن عقبنشینی کنن. من که احساس معذب بودن میکردم، آروم جلو رفتم تا ظرف خورشت رو بردارم. اما درست همون لحظه، دستم به دستهی ظرف گیر کرد و ظرف کمی لغزید. - آخ! قبل از اینکه ظرف از دستم رها بشه، یه دست محکم از سمت چپم اون رو گرفت. با ترس سرم رو بالا آوردم. تکین خان بود. دستش روی دستهی ظرف قرار گرفته بود و فاصلهمون از همیشه کمتر شده بود. - مواظب باش دخترم. صداش آروم بود، اما نگاهش نه... برای چند لحظه فقط به هم خیره شدیم. بیاراده قلبم تند زد. نمیدونستم چرا، اما ته نگاهش حسی عجیب به من میداد. حسی که باعث میشد ناخودآگاه محتاط باشم. انگار غریزهام مدام بهم هشدار میداد که فاصلهم رو باهاش حفظ کنم. سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و ظرف رو ازش گرفتم و گفتم: - م... ممنونم. تکین خان با این حرف لبخند مهربونی زد و گفت: - خواهش میکنم. اما قبل از اینکه بتونم عقب برم، صدای سرد آرتام بینمون نشست. - شیوا خانم؟! بیاختیار صاف ایستادم و گفتم: - بله آقا آرتام؟! آرتام نگاهش روی صورتم ثابت موند و گفت: - به بقیه بگو میز رو جمع کنن و تو هم برو برامون قهوه درست کن. با حرفش سرم رو تکون دادم و گفتم: - چشم. آرتام که گوشهی لبش رو با دستمال پاک میکرد، در ادامه گفت: - حالا به بقیه بگو میز رو جمع کنن و تو هم برو برامون قهوه درست کن. با حرفش با کلافگی توی دلم آهی کشیدم. مریم از وقتی تکینخان اومده بود، مدام خودش رو از جلوی چشمش کنار میکشید و به بهونههای مختلف ناپدید میشد. محدثه هم از صبح سرما خورده بود و حال خوشی نداشت. فقط لیلا مونده بود که اونم توی آشپزخونه سرش حسابی شلوغ بود. نمیدونستم چرا، اما حس عجیبی داشتم. انگار حرف آرتام فقط دربارهی جمع کردن سفره نبود. در مورد چیه خدا میدونه... وقتی حرفش تموم شد، ناخودآگاه نگاهم سمت تکینخان رفت تا واکنشش رو ببینم. تکینخان چیزی نگفت. فقط خیلی نامحسوس گوشهی لبش بالا رفت؛ لبخندی کوتاه که به همون سرعت محو شد و جاش رو به همون چهرهی خونسرد همیشگی داد. - قهوهی من تلخ باشه. با صدای تکینخان به خودم اومدم و سریع گفتم: - چشم آقا.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شب آرومآروم روی عمارت سایه انداخته بود. انگار همهچیز زیر پتوی تیره و سنگینی پنهون شده بود و نور زرد لوستر بالای میز غذاخوری گرمی دلنشینی به فضا داده بود، اما از نظر من تهِ این گرمی بیشتر شبیه آرامشی ظاهری و نمایشی بود تا یه حس واقعی... مثل همیشه میز غذاخوری پر از غذاهای خوشعطر و وسوسهانگیز پر شده بود. قورمهسبزی و برنج؛ غذای موردعلاقهی تکینخان... اما امشب حالوهوای میز کمی فرق داشت. فقط آرتام و تکینخان سر میز نشسته بودن. آرش به مهمونی رفته بود و نبودنش خلأ عجیبی توی عمارت ایجاد کرده بود؛ انگار بخشی از صداها و زندگی عمارت همراه او رفته باشند. قورمهسبزی وسط میز قرار داشت و بخارش هنوز بالا میرفت. حسابی عطرش تموم سالن رو پر کرده بود. همون غذای همیشگی، همون برنج و خورشت آشنا... اما حس میکنم امشب حتی مزههای این غذاها هم رنگ دیگهایی به خودشون گرفته بودن. کنار میز ایستاده بودم و حواسم به ظرفها و پذیرایی بود. نبودن آرش بیش از چیزی که فکر میکردم به چشم میاومد. با دیدن جای خالیش آهی سر کشیدم و یاد نزدیکی صبحمون افتادم... چقدر برای من آرامشبخش و شیرین بود. غرق در رویاهای دخترونهام بودم که آرتام با همون خونسردی همیشگیش نگاه کوتاهی به من انداخت و لیوانش رو کمی جلو کشید و گفت: - شیوا خانم... برام یه لیوان آب بریز. با حرفش ناگهان به خودم اومدم و سریع جلو رفتم و توی لیوان مخصوص خودش آب ریختم. برای لحظهای حس کردم نگاهش بیشتر از حد معمول روی صورتم موند. هنوز کاملاً عقب نکشیده بودم که صدای تکینخان بلند شد: - امشب عمارت خیلی آرومه... با حرف تکین خان زیر چشمی به چهرهیاش نگاه کردم که دیدم لحنش عادی بود، اما نگاهش نه... تکین خان با زدن این حرف آروم نگاهش به سمت صورت من نشست. سنگینی نگاهش مستقیم روی من ثابت موند. انگار چیزی رو داشت توی ذهنش سبکسنگین میکرد. با نگاهش بیاراده هول شدم و دستم برای لحظهای توی هوا معلق موند و بعد لیوان رو جلوش گذاشتم. آرتام خیلی آروم لیوان رو از روی میز برداشت و جرعهای نوشید و آروم گفت: - به نظر من آروم نیست... فقط بعضیها زیادی حواس آدم رو پرت میکنن. وقتی کارم رو تموم کردم، سر جای خودم ایستادم و سرم رو پایین انداختم. چند ثانیه سکوت بینشون نشست. بعد آرتام نگاه کوتاهی به من انداخت و گوشهی لبش بالا رفت و با لحن منظوردار و بدجنسی گفت: - بعضی آدمها هم انگار خبر ندارن چه تأثیر خفنی دارن روی اطرافشون میذارن. با این حرف قلبم بیاختیار تند زد. منظور آرتام از این حرفها چی بود؟! نگاهم ناخودآگاه سمت آرتام رفت… بعد سریع نگاهم رو ازش گرفتم. چون ذهنم حسابی روی جملهاش و کلمه به کلمهاش گیر کرده بود. انگار داشت چیزی رو میگفت که مستقیم به من مربوط میشد، ولی من جرأت نمیکردم بفهممش... تکینخان با این حرف قاشقش رو آهسته روی بشقاب گذاشت و گفت: - منظورت چیه؟! آرتام شونهای بالا انداخت و گلوش رو صاف کرد و گفت: - هیچی... فقط میگم بعضیها حضورشون بیشتر از حد معمول داره جلب توجه میکنه. بعد با همون لبخند مرموزش ادامه داد و گفت: - مخصوصاً وقتی یه نفر اینقدر متفاوت باشه که نتونی راحت از کنارش رد بشی. با این حرف نگاه تکین خان ناخودآگاه سمت من اومد. چهرهاش خونسرد بود، اما نگاهش نه... برای چند لحظه نگاه سنگینش روی صورتم موند؛ نگاهی عمیق و متفکر که باعث شد بیاختیار از روی معذبی نگاهی بهش انداختم و بعد سریع نگاهم رو ازش دزدیدم. آرتام انگار از سکوت ایجادشده داشت حسابی لذت میبرد. لقمهی زهرمارش رو بلعید و خواست دهن باز کنه که تکین خان اخمی کرد و گفت: - آداب سرِ سفره رو فراموش کردی؟! تکینخان با زدن این حرف، فکش برای لحظهای منقبض شد و سپس در ادامه گفت: - یادت نره پسرم... سفره جای حرفهای بیموقع نیست. آرتام لبخند کمرنگی پر حرصی زد، اما این بار کمتر شوخی درش بود. - سفره که جای حرف نیست. ولی متاسفانه بعضی حرفها خودشون سر سفره گفته میشن. تکینخان با این حرف آروم به صندلیش تکیه داد، اما صداش همچنان سرد و کنترلشده بود. - کافیه آرتام. آرتام با این حرف یه لحظه ساکت شد، بعد یه لبخند از روی اجبار زد و گفت: - اوکی. آرتام دیگه چیزی نگفت. فقط قاشقش رو کنار گذاشت و عقب نشست. سکوت دوباره روی میز افتاد اما سنگینتر از قبل...- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اسمم رو طوری به زبون آورد که انگار خودش هم داشت با دردش میجنگید. چون با صدای آرومی در ادامه گفت: - لطفا این حرف رو نزن. با حرف آرش اشک دیگهای از گوشه چشمم پایین لغزید. با لبهای لرزونی گفتم: - اگه بخاطر انتقام داری من رو عاشق خودت میکنی و بعد ترکم بکنی... من مشکلی ندارم. حق داری از من متنفر باشی. حتی حق داری دق دلیت رو سر من خالی کنی آرش. با این حرف آرش ناگهان مستقیم توی چشمهام نگاه کرد و با تعجب گفت: - هیچوقت همچین چیزی نگو دلربا. صداش محکم بود، اما پشت اون صلابت، خستگی عجیبی موج میزد. چند لحظه نگاهم کرد، بعد خیلی آروم دستی به بازوم کشید و زیر لب گفت: - هیچوقت همچین چیزی نگو دختر. با این حرف اشک از گوشه چشمم پایین لغزید و گفتم: - ولی... آرش حرف من رو سریع قطع کرد و اجازه نداد حرفم رو تموم کنم. بعد با لحن محکمی گفت: - فکر میکنی اگه میخواستم ازت انتقام بگیرم، این همه مدت باهات خوب تا میکردم؟! صداش جدی بود، اما پشت اون جدیت، حس عجیبی موج میزد. - فکر میکنی هر بار که بهت نگاه میکنم، دارم نقش بازی میکنم؟! با این حرف سرم رو پایین انداختم، اما آرش به بازوم کمی فشار آورد و در ادامه گفت: - من از خیلی چیزها عصبانیام، دلربا... از گذشته، از آرتام، از اتفاقهایی که افتاده، از آدمهایی که زندگی بقیه رو نابود کردن... اما از تو نه. با شنیدن حرفش، بغضم سنگینتر شد. به سختی بغض لعنتیم رو قورت دادم و گفتم: - ولی من خواهر همون آدمم... آرش با این حرف بدون اجازه دادن به اینکه حرفم رو کامل کنم گفت: - تو اون نیستی دلربا... لطفا بیخودی گناه آدمها رو به دوش خودت نکش. با این حرف بیاراده چشمهام پر از اشک شدن. - اما آرش! هر بار که به چشمهات نگاه میکنم، یادم میاد برادرم در حقت چه کار بدی کرده. آرش با این حرف برای چند لحظهی سکوت عجیبی کرد. اما نگاهش رو از من نگرفت. انگار میخواست چیزی بگه، اما کلمهها براش سخت بودن. آخر سر نفس عمیقی کشید و آروم گفت: - فکر نکن درد من از توئه، دلربا... درد من اینه که هر چی بیشتر بهت نزدیک میشم، بیشتر میفهمم نمیتونم ازت فاصله بگیرم. با این حرف قلبم با شدت توی سینهم کوبید. زمزمهوار گفتم: - آرش. آرش با شنیدن اسمش از زبون من، لبخند تلخ و کوتاهی زد و نگاهش رو برای چند ثانیه از من گرفت و گفت: - و همین من رو حسابی میترسونه. با این حرف بغضم سنگینتر شد. اما به زور نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - چرا؟! آرش به آرومی دستهام رو گرفت و دوباره نگاهم کرد. این بار نگاهش اونقدر صادق و بیدفاع بود که نتونستم ازش فرار کنم. - چون برای اولین بار بعد از مدتها... یه نفر رو پیدا کردم که نمیخوام از دستش بدم. با این حرف حس کردم قلبم از تپش افتاد. دوباره اسمش رو صدا زدم و گفتم: - آرش. آرش با حرفم لبخند مردونهایی زد و سرش رو به نشونهی سکوت تکون داد. - آره دلربا... من از تو خوشم اومده. با این حرف نفس توی سینهم حبس شد که آرش بدون گرفتن نگاهش از من و آروم ادامه داد و گفت: - نه فقط به خاطر زیباییت... نه به خاطر اینکه کنار تو حالم خوبه... با این حرف مکث کوتاهی کرد و در ادامه گفت: - تو بعضی از اخلاقهات، بعضی از رفتارات... من مهربونی مادرم رو توشون میبینم. همون آرامشی که سالهاست گمش کرده بودم. با این حرف بیاراده اشک از گوشهی چشمم پایین اومد. آرش در ادامهی حرفش لبخند کمرنگی زد و دستی به گونهی من کشید و گفت: - اما دلیل موندنم فقط این نیست. دلیلش خودتی، دلربا... قلبی که با وجود تموم زخمهاش هنوز مهربونه. دختری که با وجود همه دردهایی که کشیده هنوز برای بقیه دل میسوزونه. با این حرف دوباره بغضم شکست و اشکم روی گونهم لغزید. آرش با نگاهش اشکم رو دنبال کرد و دست اشکم رو پاک کرد و آروم گفت: - پس دیگه هیچوقت نگو دارم ازت انتقام میگیرم. چون اگه قرار بود انتقامی وجود داشته باشه، خیلی قبلتر از اینها اتفاق میافتاد. با این حرف چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. برای اولین بار بعد از مدتها، سکوت بینمون آزاردهنده نبود. گرم بود... آرام بود و عجیب شبیه شروع چیزی بود که هر دومون مدتها ازش فرار کرده بودیم. ***- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
آرتام با قدمهای سنگینی از پلهها پایین رفت که آرش با دیدن این صحنه نفس توی سینهاش رو با صدا بیرون داد. اما من با این همه نزدیکی لبهام تر کردم و خواستم دهن باز کنم و موضوع رو براش تعریف کنم که بیاراده حرفم خوردم. انگار خودمم هنوز مطمئن نبودم باید این موضوع رو بهش بگم یا نه... ولی خب رابطهی این دو برادر فقط در ظاهر خوب بود. اما در باطن زیادی خطرناک بود. پس دلم رو به دریا زدم و گفتم: - آرتام… داشت با مادرش تلفنی حرف میزد. با این حرف چشمهای آرش برای یه لحظه ریز شدن و اخمهاش شدیدا توی هم رفت. - مطمئنی؟! با این حرف سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: - خودش گفت… مامان نگرانم نباش… بعدشم درباره جلسه و انتقامش صحبت کرد اونم با عصبانیت شدید. آرش یا این حرف چند ثانیه ساکت موند. انگار توی ذهنش داشت تکهها رو کنار هم میچید. بعد از کمی فکر کردن خیلی کوتاه و جدی چشمهاش رو روی هم فشار داد و با حرص گفت: - پس هنوز که هنوزه داره پشت پرده یه کارهای میکنه. با این حرف نگاهش رو توی چشمهام گذاشت که من هم گستاخانه بهش خیره شدم ولی هیچ حرفی نزدم... آرش هم با دیدن سکوتم، فقط بهم نگاه کرد. اما این بار طولانیتر از قبل... من هم آروم نفس عمیقی کشیدم و به تکتک اعضای صورتش خیره شدم. اما نگاه آرش از نظر من فقط نگاه سادهای نبود… انگار پشت این نگاه و سکوتش، هزاران حرف ناگفته پنهون شده بود. برق عجیبی توی چشمهاش میدرخشید؛ نگاه عمیق و گیراش که هر لحظه بیشتر من رو توی خودش غرق میکرد. برای چند ثانیه، صدای اطرافمون محو شد و تنها چیزی که حس میکردم، تپش بیامون قلبم بود. نمیدونستم چرا، اما زیر سنگینی این نگاه نافذش... حسابی داشت نفس من رو میگرفت. نمیدونم چی توی نگاهم خوند که نفسش رو آروم بیرون داد. ناگهان نگاهش از چشمهام پایینتر رفت… یه لحظه نگاه طولانی به لبهام انداخت. بعد دوباره به سمت چشمهام برگشت و همون لحظه، بدون اینکه خودش هم انگار تصمیمی گرفته باشه، خیلی آروم صورتش رو جلو آورد. اینقدر نزدیک شد که دیگه هیچ فاصلهای بینمون حس نمیشد. اما حال من عجیب بود... انگار که مثل مجسمهی بیجون سرجام خشکم زده بود. چون حتی فرصت عقب رفتن رو هم نداشتم. اما آرش درست همون لحظه، انگار وسط حرکت مکث کوتاهی کرد و یهویی این نزدیکی رو شکست. با گرمی وجودش بیاراده تموم وجودم رو سست کرد. اما ته قلبم از این نزدیکی خوشحال بود. توی تموم لحظات زندگیم اینقدر این حس قشنگ رو از نزدیک تجربه نکرده بودم... بیاختیار دستم رو روی سینهی قویش گذاشتم و چشمهام رو آروم بستم. بیاختیار خودم رو به آرامش این لحظه سپردم که ناگهان تصویر چهرهی داوود جلوی چشمهام نمایان شد. چون گرمای حضورش درسته برای من آرامشبخش بود ولی از این طرف هم داشت تموم فکر و ذکرم رو به هم میریخت. درست همون لحظه، انگار صدایی از اعماق ذهنم بلند شد. صدایی که نمیذاشت فراموش کنم آرش چه کسی رو به خاطر برادرم از دست داده بود... و داوود چه بلایی سر دوست دخترش آورده بود. با این فکر بیاراده بغضی توی گلوم نشست و چشمهام پر از اشک شدن... چون تموم وجودم پر از غم شده بود و از ادامه دادن این نزدیکی دست کشیدم. آرش که هیچ همکاری از سمت من دریافت نکرد به آرومی چشمهاش رو باز کرد. با دیدن اشکهام برای چند ثانیه مات موند. انگار اشکهام بدتر از هر ضربهای بهش برخورد کرده باشه. با لبهای لرزون و چشمهای پر از اشکم بهش خیره شدم و گفتم: - من رو ببخش آرش. صدام از شدت بغض میلرزید. اما با قدرت در ادامه گفتم: - نمیدونم چرا؟! هر بار که بهت نزدیک میشم... یه عذاب وجدان سنگینی من رو خفم میکنه. با این حرف چشمهای آرش برای لحظهای بسته شد. فکش منقبض شد و نفس سنگینی بیرون داد و گفت: - دلربا.- 102 پاسخ
-
- 1
-