-
تعداد ارسال ها
24 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط r.w
-
20 فضای میز شام با نور ملایم لوسترهای عمارت روشن شده بود. صدای چنگالها و قاشقها روی بشقابها میآمد، اما در میان حرفهای روزمره، عدنان مستقیماً رو به نفس کرد و با لحنی آرام اما کنجکاو پرسید: -خب، برنامهات چیه؟ نمیخوای کمکم یه جا مستقر بشی؟ بیمارستان که سر جاشه، اتاق پدرت هم هنوز خالیه. اگر بخوای، میتونم برات آمادهاش کنم. نفس لحظهای مکث کرد، لیوان آبش را چرخاند و بعد با لبخندی کمرنگ گفت: فعلاً دوست دارم کمی بگردم، جاهایی که دوست داشتم رو ببینم، مرور خاطره کنم. سما که همیشه سعی میکرد جو را سبک کند، با خنده گفت: «ول کن بچه رو، فرود بس نبود؟ این یکی رو هم میخوای گرفتار بیمارستانت کنی؟ عدنان پوزخندی زد و قاشقش را در بشقاب گذاشت. بلاخره که چی؟ این بیمارستان برای شماست، دیر یا زود باید به شما بسپرمش. حرفش که تمام شد، نگاهش ناخودآگاه به صندلی خالی فرود افتاد. سنگینی آن جای خالی، حتی اگر کسی چیزی نمیگفت، حس میشد.
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
19 فرود ایستاده بود، پشت پنجرهی نیمهباز، با دقت تمام حالات نفس را بررسی میکرد. چشمانش برقی داشت، انگار که بهسادگی نمیخواست این موضوع را نادیده بگیرد.نفس سرش را برگرداند و وانمود کرد که این نگاه را ندیده، اما حس سنگینی آن هنوز روی قلبش بود… فرود پرونده را بست و کمی عقب نشست. نگاهش روی اسم "نفس نامدار" روی پوشه پزشکی ثابت ماند. همهچیز نرمال بود، همه آزمایشها تایید شده بود، اما ته دلش چیزی قلقلکش میداد. چیزی که نمیتوانست نامش را بگذارد، اما نمیتوانست هم نادیده بگیرد. عدنان با لحنی آرامتر اما قاطع گفت: «بچگی این بچه همش تو بیمارستان گذشت، یا مریض بود، یا همراه پدرش. خداروشکر دیگه چیزی نیست، ولی میخواستم مطمئن بشم. فرود چانهاش را خاراند و بدون اینکه به پدرش نگاه کند، زمزمه کرد: _پس حالا که مطمئن شدی، دنبال چی میگشتی؟ عدنان که انگار حالا خیال راحتتری داشت، بلند شد و دستی به شانه فرود زد. «هیچی، فقط یه نگرانی قدیمی.» بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی بماند، از دفتر بیرون رفت. فرود اما همچنان در جای خودش ماند، انگشتش را روی پوشه کشید. نگرانی قدیمی؟ یا شاید چیزی که هنوز به کسی نگفته بود؟ نگاهش روی آزمایشهای نرمال ثابت ماند، اما ذهنش درگیر چیزی بود که خودش هم نمیتوانست به وضوح تعریف کند. این پرونده نرمال بود، اما چرا دلش میخواست بیشتر بداند؟
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
18 نفس با دقت بیشتری نگاه کرد. برای اولین بار، به نظر میرسید عدنان کمی خسته است. با این حال، هنوز همان صلابت همیشگی را در صدایش داشت. مکالمهشان ادامه پیدا کرد، اما نفس دیگر گوش نداد. چیزی در دلش سنگینی میکرد… آفتاب ملایمی روی باغ نشسته بود و نسیم خنکی میان درختان میچرخید. نفس روی یکی از صندلیهای چوبی نشسته بود، یک فنجان چای در دستش، و با آرامشی ساختگی به صدای پرندگان گوش میداد. اما در واقع، بیشتر حواسش به عدنان بود که با چهرهای جدی کنارش نشسته و نگاهش را لحظهای از او برنمیداشت. -نفس، اینطور نمیشه. باید یه چکاپ دقیقتر انجام بدی. نمیتونیم این موضوع رو پشت گوش بندازیم. نفس لبخند زد، همان لبخندی که همیشه برای آرام کردن دیگران استفاده میکرد. فنجانش را روی میز گذاشت و با لحنی سبکسرانه گفت: عمو، واقعاً چیزی نیست. پرواز طولانی داشتم، هنوز جت لگم نرفته، همین. عدنان اما کوتاه نمیآمد. این دومین باریه که حالت بد میشه. تو تا وقتی معاینهی درست و حسابی نشی، من خیالم راحت نمیشه. نفس آهی کشید، وانمود کرد تسلیم شده، اما بعد با شیطنت گفت: باشه، از این به بعد بیشتر مراقب خودم هستم. تغذیهی درست، استراحت کافی، همه چیز تحت کنترله. دیگه نگران نباش، عمو.بعد هم خندهی کوتاهی کرد، انگار که موضوع را تمام شده بداند. نفس با شیطنت لبخند زد و گفت: یادته عمو یه بار مجبورم کردی یه لیوان شیر بخورم، بعد که ندیدیتش فکر کردی خوردم، ولی در واقع ریختمش تو گلدون کنار دستم؟ عدنان با خنده سر تکان داد: پدرسوخته نفس خندید و شانهای بالا انداخت: خب، تقصیر خودت بود! ولی قول میدم دیگه همچین کاری نکنم، از این به بعد بیشتر مراقب خودم هستم. عدنان نگاهش را باریک کرد، مشخص بود که قانع نشده، اما چیزی نگفت. نفس جرعهای از چایش نوشید و لحظهای سرش را چرخاند، حسی غریب در وجودش پیچید. از پنجرهی ساختمان، نگاه نافذی را حس کرد.
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
17 صبح روز بعد، نور ملایمی از پنجرهی اتاق عبور کرده و روی صورت نفس افتاده بود. پلکهایش آرام لرزیدند و کمکم باز شدند. هنوز گیج و خسته بود که گرمای دستی را روی موهایش احساس کرد. سما با لبخندی آرام و مهربان موهایش را نوازش میکرد. - بیدار شدی عزیزم؟ صدای سما آرام و مادرانه در گوشش پیچید. نفس نگاهش را به زن روبهرویش دوخت. سالها گذشته بود، اما نوازش دستهای سما هنوز همان حس آشنای قدیمی را داشت. لبخندی کمرنگ زد و با صدایی گرفته گفت:صبح بخیر. سما موهایش را پشت گوشش زد و با لحنی دلجویانه گفت چطوری دخترم؟ دیشب حسابی ترسوندیمون. نفس لبش را گزید و گفت: ببخشید، باعث نگرانی شدم. سما سری تکان داد و با مهربانی گفت: مهم اینه که حالت خوب باشه.» بعد مکثی کرد و ادامه داد: «پاشو بیا با هم صبحونه بخوریم. از دیروز هیچی درست و حسابی نخوردی. نفس آرام از تخت بلند شد. هنوز کمی ضعف داشت، اما لبخند سما باعث شد احساس بهتری داشته باشد. همانطور که شانههایش را میچرخاند تا کمی از سنگینی تنش کم کند، صدای آشنای عدنان از بیرون اتاق توجهش را جلب کرد. عدنان کنار پنجره ایستاده بود و با تلفن صحبت میکرد. لحنش محکم، اما کمی نرمتر از همیشه بود. نگران نباش اصلان، حالش بهتره. دکتر گفت فقط افت فشار بوده. نفس لحظهای مکث کرد. صدای پدرش را از آن طرف خط نمیشنید، اما تصورش هم کافی بود تا حس غریبی در دلش ایجاد شود. عدنان ادامه داد :نه، نیازی نیست بیای. فعلاً اینجا تحت نظره، خودمون مراقبش هستیم.
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
16 -نفس، خوبی عزیزم؟ اما نفس دیگر چیزی نمیشنید. تصویرها مقابل چشمانش در هم گره خوردند، صداها دور و نزدیک شدند، و قبل از اینکه حتی بتواند چیزی بگوید، تعادلش را از دست داد و بدنش شل شد. لحظهای بعد، صدای جیغ خفیف سما در خانه پیچید: -فرود! بگیرش فرود که تا آن لحظه همچنان حیران و بیحرکت پشت در ایستاده بود، با شنیدن حرفهای دکتر، انگار تازه به خودش آمد. نگاهش روی چهرهی نگران عدنان و سما چرخید و سپس روی در بستهی اتاق نفس ثابت ماند. صدای دکتر که هنوز آرام و محکم صحبت میکرد، در سرش پیچید: -بیارش یه چکاپ کلی بشه. فرود نفس عمیقی کشید و دستی به صورتش کشید. انگشتانش را در موهایش فرو برد، انگار که میخواست خودش را از این شوک بیرون بکشد. نگاهش دوباره روی دکتر ثابت ماند، گویی میخواست مطمئن شود چیزی فراتر از یک افت فشار ساده در کار نیست. عدنان که بیقرار و عصبی بود، قدمی به سمتش برداشت و با لحنی که عصبانیت سرکوبشدهای در آن موج میزد، گفت: -فرود، نمیشنوی چی میگن؟ فرود به سختی گلویش را صاف کرد و با لحنی که سعی داشت آرام باشد، اما لرزش خفیفی در آن حس میشد، گفت: -باشه، خودم میبرمش. او نمیخواست نشان دهد که چقدر از این وضعیت نفس نگران شده، اما دستهای گرهخوردهاش و فک منقبضش چیز دیگری میگفتند…
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
15 عدنان وسط سالن ایستاده بود، با چهرهای گرفته و چشمانی که از خشم میدرخشید. نفس حتی فرصت نکرد کفشهایش را دربیاورد که صدای پرطنین عدنان در عمارت پیچید: «کجا بودی؟! از صبح که رفتی، یه زنگ هم نزدی! اصلاً حال خودت برات مهم نیست؟!» نفس جا خورد و لحظهای هول شد. «من… حالا که اومدم، چیزی نشده.» عدنان دستش را روی پیشانیاش کشید و با عصبانیت گفت: «چیزی نشده؟! تو از حال رفتی! تو بیمارستان بستری شدی، نفس! فکر کردی نمیفهمم؟!» فرود که تا آن لحظه بیتفاوت کت خودش را درمیآورد، ناگهان لبخندی گوشهی لبش نشست و آرام، اما طعنهآمیز گفت: «دیدی؟ حواسش بهت هست، هنوز نیومده اینجا اما لحظهبهلحظه نگرانت میشه…» بعد پوزخندی زد و زیر لب اضافه کرد: «به من که سالی یه بار هم زنگ نمیزنه.» عدنان با عصبانیت به سمت او برگشت. «و تو! تو چطور گذاشتی این اتفاق بیفته؟! وظیفهات بود که مراقبش باشی!» فرود همانطور که ساعتش را از دستش باز میکرد، بیحوصله گفت: «اوه، حالا شد وظیفهی من؟ فکر میکردم خودش بلده از خودش مراقبت کنه.» عدنان یک قدم جلو آمد. «فرود، داری با من بحث میکنی؟ توی بیمارستان، جلوی چشم همه، بیهوش شده! و تو گوشیات رو خاموش کردی که حتی جوابمو ندی؟!» نفس بینشان ایستاد و با صدایی که حالا کمی رنگ خستگی داشت، گفت: «عمو، تقصیر فرود نیست. من خودم…» اما عدنان دستش را بلند کرد، انگار که نمیخواست بهانهای بشنود. با اخمی عمیق، به نفس نگاه کرد و با لحنی که بیشتر از هر چیزی رنگ نگرانی داشت، گفت: «دیگه حق نداری خودت رو تو دردسر بندازی، فهمیدی؟» نفس نفسش را آهسته بیرون داد و تنها سرش را تکان داد. عدنان هنوز آرام نشده بود. خشمش مثل آتشی زبانه میکشید و عجیبتر از همه، این آتش بیشتر از هر کسی، گریبان فرود را گرفته بود. انگار که تمام تقصیرها را گردن او میانداخت، انگار که فقط او را مقصر میدانست. «مگه نمیفهمی، فرود؟! یه ذره مسئولیت تو وجودت نیست؟! اون امانت دست تو بود، تو چطور گذاشتی حالش اینجوری بشه؟!» فرود، که حالا دیگر خستهتر از آن بود که خودش را درگیر این بحث کند، فقط چانهاش را کمی بالا گرفت و با لحنی سرد گفت: «اینقدر دراماتیکش نکنین. یه سرم زده، چیزی نشده که.» این حرف، درست مثل ریختن بنزین روی شعلهی خشم عدنان بود. «چیزی نشده؟! تو واقعاً انقدر بیمسئولیتی؟! وقتی میگم مراقبش باشی، یعنی یه کم حواست بهش باشه، نه که…» اما درست وسط این مشاجره، یک چیز ناگهانی اتفاق افتاد. نفس که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود و انگار فقط نظارهگر این دعوا بود، ناگهان دستش را روی پیشانیاش گذاشت. چشمهایش تار شد، گوشهایش شروع به زنگ زدن کرد، و قدمی تلوتلوخوران به عقب برداشت. «نفس؟!» اولین کسی که متوجه شد، نه فرود بود و نه عدنان. بلکه مادر فرود، سما بود که همان لحظه از راهرو بیرون آمده بود و با نگرانی چشم به او دوخت.
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
14 ماشین در همان سرعت یکنواخت به مسیرش ادامه داد، اما فضا انگار یخ زد. فرود نه تعجب کرد، نه پرسید چرا. فقط انگشتانش را روی فرمان جابهجا کرد و بعد از چند ثانیه سکوت، با لحنی که معلوم نبود بیتفاوت است یا از قبل میدانسته، گفت: «تو از بچگیات هم آدم پزشکی نبودی.» «بچهی لوس خانواده بودی دیگه، نه؟» نفس ابروهایش را بالا انداخت و دستبهسینه شد. «اگه منظورت اینه که عزیزکردهی بابام بودم، خب آره. ولی این چه ربطی به پزشکی داره؟» فرود شانهای بالا انداخت. «لوسا معمولاً وسط راه کم میارن.» نفس با ناباوری به او خیره شد. «یعنی تو واقعاً اینجوری فکر میکنی؟» فرود خونسرد جواب داد: «فکر نمیکنم، دارم میبینم.» نفس نفسش را آهسته بیرون داد و نگاهش را از او گرفت. انگار که حرفی برای جواب دادن نداشت، یا شاید هم نمیخواست چیزی بگوید که بیشتر از این بحث را به نفع فرود تمام کند. تا رسیدن به خانه، هیچکدام دیگر حرفی نزدند. سکوت سنگینی میانشان حاکم شده بود، سکوتی که حتی صدای نفس کشیدنشان هم در آن گم میشد. فرود همچنان با همان خونسردی معمولش رانندگی میکرد و نفس، در حالی که به منظرهی تاریک بیرون چشم دوخته بود، انگشتانش را در هم قلاب کرده بود. اما درست بهمحض اینکه وارد عمارت شدند، انگار طوفانی به پا شد.
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
13 عدنان گوشی را روی میز گذاشت و نگاهش روی دیوار خیره ماند. انگار در آن نقطهی خالی چیزی را میدید که دیگران قادر به دیدنش نبودند. خاطراتی که سالها در ذهنش مدفون شده بودند، دوباره زنده شدند... آن روزی که جهانگیر نامدار در دفتر بزرگش، پشت میز چوبی باشکوهش نشسته بود و با همان صدای نافذ و پرصلابت گفت: «این بیمارستان امانتیه که باید درست ازش مراقبت کنید.» عدنان، جوانتر از حالا، با غرور به پدرش نگاه کرده بود. اصلان هم آنجا بود، کنارشان، اما نگاهش همیشه جای دیگری بود—دورتر، شاید در سرزمینی که بعدتر به آن پناه برد.یادش آمد روزی را که جهانگیر وصیتنامه را روی میز گذاشت و گفت: « نمیخوام چیزی از هم بپاشه.» اما اصلان سالها پیش رفت. سهمش را نگه داشت اما هیچوقت بازنگشت تا برایش بجنگد. به قول خودش من فقط یه پزشکم تو بیزنس منی عدنان. همه چیز ماند برای عدنان… و بعد از او، برای فرود. اما فرود… او هیچوقت علاقهای به این بازیهای قدرت نداشت. عدنان گوشی را محکم روی میز گذاشت و زیر لب با عصبانیت زمزمه کرد: "فرود، تو که نباید مثل اصلان باشی…!" و حالا؟ گوشیاش خاموش بود، درست وقتی که نفس، دختری که با جان و دل بزرگش کرده بودند، از حال رفته بود. عدنان فکش را فشرد. چرا فرود همیشه بیتفاوت بود؟ چرا هیچچیز را جدی نمیگرفت؟ از روی صندلی بلند شد، دستی به پشت گردنش کشید و زمزمه کرد: «اگه خودت نمیخوای، باید یه فکری کنم… قبل از اینکه همهچیز از دست بره.» مهیار همچنان دستش را روی بازوی نفس نگه داشته بود و فشارش را میسنجید که در اتاق باز شد. فرود، با موهای کمی بهمریخته و چشمانی که خستگی را فریاد میزد، وارد شد. ردپای چندین ساعت جراحی سنگین هنوز در چهرهاش پیدا بود، اما نگاهش در یک نقطه قفل شد—مهیار. لحظهای مکث کرد، چشمانش کمی تنگ شد، اما چیزی نگفت. فقط جلوتر آمد، نگاهش روی نفس افتاد و با لحنی که بیشتر از نگرانی، خستگی در آن بود، پرسید: «حالت بهتره؟» نفس با سری که هنوز کمی سنگین بود، آرام گفت: «آره، مهیار چک کرد، خوبم.» فرود ابروهایش را بالا انداخت، اما چیزی نگفت. گوشیاش را از جیب روپوشش بیرون کشید، صفحه را روشن کرد و بلافاصله چندین تماس از دسترفته از عدنان را دید. «خب، جاسوسای بیمارستان کارشونو خوب بلدن…» زیر لب زمزمه کرد. بعد سرش را بلند کرد و مستقیم به نفس خیره شد. «بابا بهت زنگ زد؟» نفس لحظهای مردد ماند، بعد صادقانه گفت: «نه، صبح اصلاً گوشیمو برنداشتم.» فرود پوزخندی زد، «پس خودت انتخاب کردی که داستان درست کنی.» بعد بدون اینکه منتظر واکنشی از او باشد، به سمت صندلیش رفت، دستهایش را روی دستههای آن گذاشت و کمی خم شد. نگاهش جدیتر از قبل شده بود. «پاشو آماده شو، امشب حسابی داستان داری.» رود در سکوت رانندگی میکرد، نگاهش به جاده بود، اما انگار ذهنش جای دیگری سیر میکرد. خیابانهای نیمهخلوت با نور چراغها روشن شده بودند، اما فضای داخل ماشین سنگین بود. نفس که چند لحظهای به او خیره شده بود، بالاخره طاقت نیاورد و با لحنی که بیشتر از کنجکاوی، کمی رنجیده به نظر میرسید، پرسید: «تو مشکل خاصی با من داری؟» فرود نگاهش را از جاده نگرفت، اما گوشهی لبش کمی به سمت بالا رفت، پوزخند محوی که معنایش را فقط خودش میدانست. «مشکل؟ نه. فقط از آدمای مرموز خوشم نمیاد.» نفس با دقت بیشتری به او نگاه کرد. «خب، چی دوست داری دربارهی من بدونی؟» فرود این بار نیمنگاهی به او انداخت و با خونسردی گفت: «نه عزیزم، من حتی دربارهت کنجکاو هم نیستم.» نفس لحظهای چیزی نگفت. انگار این جمله باید در ذهنش جا میافتاد. اما بعد ناگهان، بدون فکر، بدون برنامه، با صدایی که بیشتر شبیه اعترافی ناگهانی بود، گفت: «من پزشکی رو ول کردم.»
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
12 نفس لبش را به دندان گرفت. حس عجیبی داشت، دستش را به دیوار گرفت، اما قبل از اینکه تعادلش را حفظ کند، چشمانش تار شد و احساس کرد زمین زیر پایش خالی میشود. صدای مهیار را شنید که با نگرانی گفت: «نفس! حالت خوبه؟» اما قبل از اینکه پاسخی بدهد، دیگر چیزی نفهمید. وقتی چشمانش را باز کرد، روی تختی در یکی از اتاقهای بیمارستان بود. احساس میکرد چیزی خنک در دستش جریان دارد—سرم. هنوز ذهنش کاملاً روشن نشده بود که صدای آشنای فرود را شنید: «بازم هیچی نخوردی، نه؟ فقط بلدی دردسر درست کنی.» نفس آهسته سرش را چرخاند و او را دید که کنار تخت ایستاده بود، دستانش را در جیبش فرو برده بود و نگاهش ترکیبی از عصبانیت و نگرانی داشت. مهیار ایستاده بود، اما فرود با یک نگاه کوتاه و سری تکان دادن گفت: «ممنون، مهیار. من حواسم بهش هست. میتونم باهاش تنها باشم؟» مهیار کمی مکث کرد، اما بعد سری تکان داد و گفت: «باشه، اگه چیزی شد خبرم کن.» سپس از اتاق بیرون رفت. فرود نفس عمیقی کشید، صندلی را جلو کشید و نشست. نگاهش را روی سرم و بعد روی صورت رنگپریدهی نفس چرخاند. دست به سینه شد و با لحنی آرامتر گفت: «حالت بهتره؟» نفس به سختی لبخند محوی زد. «فقط یکم سرم گیج رفت.» فرود پوزخند زد. «خب معلومه، وقتی صبحونه نمیخوری.» لحظهای سکوت بینشان افتاد. نفس به سرم خیره شد، انگار که چیزی در ذهنش میگذشت. بعد، آرام گفت: «فرود… میشه منو به اتاق پدرم ببری اونجا راحت ترم .» فرود اخم کرد. «الان نمیشه، باید استراحت کنی.» نفس نگاهش را بالا آورد، چشمانش جدی و پر از خواهش بود. «خواهش میکنم…» فرود لحظهای به او نگاه کرد، انگار که داشت چیزی را در ذهنش سبک و سنگین میکرد. بعد، نفسی کشید، از جایش بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید، سرم را از پایهی کنار تخت جدا کرد و چرخ کوچک آن را گرفت. «باشه. ولی اگه دوباره حالت بد شد، برمیگردونمت.» نفس آرام سر تکان داد. فرود بدون حرف دیگری او را به سمت اتاقی که سالها بسته مانده بود، برد. فرود با قدمهایی آرام اما محکم، ویلچر نفس را به سمت در بزرگ و بستهای هدایت کرد. لحظهای مکث کرد، انگار که در ذهنش چیزی را سبک و سنگین میکرد، سپس بدون حرف کلیدی از جیبش بیرون آورد و در را چرخاند. با باز شدن در، بوی آشنای کاغذهای قدیمی و چوب در فضای اتاق پیچید. نور از پنجرههای بلند داخل میتابید و قفسههای پر از کتاب، همانطور که در خاطرات نفس مانده بود، دستنخورده به نظر میرسیدند. نگاهش در اتاق چرخید و یاد لحظاتی افتاد که فرود کنار ش مینشست، مراقبش بود، قصه میخواند یا بیصدا کنارش میماند. لبخند محوی زد و با صدایی آرام پرسید: «اینجا رو یادته؟» فرود لحظهای مکث کرد، بعد شانهای بالا انداخت و با لحنی بیتفاوت گفت: «آره… یه مدت اتاق کارم اینجا بود. ولی ازش خسته شدم، یه اتاق نزدیک مدیریت گرفتم.» نفس با دقت نگاهش کرد. «همین؟ فقط همین؟» فرود نگاهش را از او گرفت و سرسری گفت: «باید چیز دیگهای باشه؟» قبل از اینکه نفس چیزی بگوید، فرود بحث را عوض کرد و بدون مقدمه گفت: «گرسنه نیستی؟ میخوای بگم برات ناهار بیارن؟» نفس که هنوز در گذشته غرق بود، مکث کرد و بعد با بیحوصلگی گفت: «نه، چیزی نمیخوام.» فرود به ساعتش نگاهی انداخت. «من چندتا عمل دارم، تا شب بیمارستانم. اگه حوصلت سر میره، بگم کسی بیاد ببرت خونه استراحت کنی؟» نفس که هنوز از سردی لحنش دلخور بود، آرام گفت: «نه، دوست دارم اینجا بمونم.» فرود سری تکان داد. «هر جور که راحتی.» بعد بدون اینکه حرف بیشتری بزند، برگشت و از اتاق خارج شد، و نفس را میان خاطراتی که حالا از همیشه زندهتر بودند، تنها گذاشت.
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
11 . فرود و نفس وارد بیمارستان شدند. فضای سفید و استریل، بوی الکل و دارو، و رفتوآمد پزشکان و پرستاران همگی حال و هوای خاصی داشت. نفس با دقت به اطراف نگاه میکرد، خاطرات کودکیاش را در ذهنش مرور میکرد—همان زمانهایی که پدرش، اصلان، در همین بیمارستان کار میکرد. همین که از کنار میز پذیرش رد شدند، صدای آشنایی به گوششان رسید: «دکتر نامدار! بالاخره اومدی!» مهیار بود، با روپوش سفید پزشکی و لبخندی که انگار همیشه روی لب داشت. چند پرونده زیر بغلش بود و با قدمهای بلند به سمتشان آمد. «نفس خانم، شما هم تشریف آوردید؟» لحنش دوستانه بود، اما نگاهش متوجه حالت سرد و بیحوصلهی فرود شد. فرود بیآنکه به مهیار نگاه کند، گفت: «اگه با من کاری نداری، من میرم سراغ مریضهام.» و بدون اینکه منتظر پاسخی باشد، راهش را به سمت آسانسور کج کرد. نفس لحظهای به او نگاه کرد و بعد رو به مهیار گفت: «همیشه اینقدر خوشاخلاقه؟» مهیار خندید. «با بقیه، نه. ولی به نظر میرسه برای تو یه استثنا قائله!» نفس لبخندی زد و سر تکان داد. «نمیدونم به نفعمه یا نه.» مهیار پروندههایش را جابهجا کرد و گفت: «میخوای یه تور کوچیک از بیمارستان داشته باشی؟ فکر کنم بعضی بخشها برات آشنا باشن.» نفس نگاهی به اطراف انداخت و با کمی تردید گفت: «راستش… بدم نمی یاد.» و درست همان لحظه، از انتهای راهرو، چشمان فرود که از دور مراقبشان بود، تنگتر شد. همانطور که در راهروی بیمارستان قدم میزدند، مهیار نگاهی کنجکاو به نفس انداخت و با لحنی صمیمی پرسید: «راسته میگن که تو هم پزشکی خوندی؟» نفس لحظهای مکث کرد. انگشتانش را در هم قفل کرد و انگار به دنبال جواب مناسبی گشت. با لحنی که سعی میکرد عادی جلوه دهد، گفت: «آره، ولی...» مهیار ابرو بالا انداخت. «ولی چی؟ تخصصت چیه؟» نفس نگاهش را از او گرفت، انگار که نمیخواست زیاد وارد جزئیات شود. «ادامه ندادم.» مهیار چیزی نگفت، اما نگاهش نشان میداد که منتظر توضیح بیشتری است. بااینحال، نفس حرفی اضافه نکرد و فقط به راه رفتنش ادامه داد. چند قدم جلوتر، مهیار با لحن کنجکاوانهای گفت: «دوست داری اتاق سابق پدرت رو ببینی؟» نفس که غرق فکر بود، ناگهان سرش را بلند کرد. «بدم نمیاد.» هر دو به سمت بخشی از بیمارستان که زمانی دفتر اصلان بود، رفتند. وقتی مقابل در رسیدند، مهیار دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را چرخاند، اما در باز نشد. اخمی کرد و نگاهش را به اطراف چرخاند. «عجیبه…» نفس هم جلو آمد و دستی به در کشید. «یعنی کسی ازش استفاده میکنه؟» همان لحظه، پرستاری که از کنارشان رد میشد، متوجهشان شد و ایستاد. «چیزی لازم دارید؟» مهیار به در اشاره کرد. «میخواستیم این اتاق رو ببینیم. چرا قفله؟» پرستار نگاهی سریع بین آنها انداخت و با لحنی رسمی گفت: «کلیدش دست دکتر نامدار هست.» نفس ناخودآگاه نفسش را حبس کرد و مهیار هم نیشخندی زد. «خب، پس باید از جناب دکتر اجازه بگیریم.»
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست ناظر برای رمان فرود | romanceword کاربر انجمن نودهشتیا
r.w پاسخی برای r.w ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سپاسگذارم- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان فرود | romanceword کاربر انجمن نودهشتیا
r.w پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
10 بعد از لحظهای مکث، انگار که قطعات پازل را کنار هم چیده باشد، لبخندی زد و گفت: «پس تو باید نفس باشی، درسته؟» نفس کمی جا خورد، اما قبل از اینکه جوابی بدهد، متوجه شد که مهیار دیگر به او نگاه نمیکند. نگاهش از روی شانهاش عبور کرده و به کسی در پشت سرش خیره مانده است. همین که نفس خواست چیزی بگوید، صدای موتور ماشینی که آرام در کوچه توقف کرد، توجه هر دو را جلب کرد. فرود از ماشینش پیاده شد. نگاهش مستقیم روی آنها نشست—چشمانش بین مهیار و نفس در نوسان بود. ابروهایش کمی در هم رفت، اما هیچ حسی در چهرهاش مشخص نبود. مهیار نگاهی کوتاه به فرود انداخت، بعد با لبخند سرش را به نشانهی سلام تکان داد. نفس اما، نگاه فرود را میشناخت. و برای اولین بار، حس کرد شاید این نگاه سرد، کمی بیش از حد طولانی شده است. فرود بدون هیچ مقدمهای گفت: «مگه نمیخواستی بری بیمارستان؟ پس سوار شو.» نفس با تعجب به او نگاه کرد. لحنش نه پیشنهاد بود و نه درخواست—صرفاً یک دستور سرد و مستقیم. مهیار با لبخند دستی در موهایش کشید و نگاهی به فرود انداخت. «پس امروز بیمارستان میبینمت.» فرود بدون اینکه نگاهش را از نفس بردارد، فقط سری تکان داد. نفس لحظهای به مهیار و بعد به فرود نگاه کرد. فضای بین این دو نفر عجیب به نظر میرسید—چیزی شبیه رقابت، اما نه از نوعی که به زبان بیاید. مهیار عقب رفت و با همان لحن سبک خودش گفت: «پس فعلاً.» نفس نفس عمیقی کشید، در را باز کرد و بدون حرفی سوار ماشین شد. فرود هم پشت فرمان نشست، استارت زد و ماشین بیصدا از کنار مهیار عبور کرد، بیآنکه حتی نگاهی به او بیندازد. هنوز چند دقیقه از حرکتشان نگذشته بود که گوشی نفس زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت—عدنان بود. با کمی مکث جواب داد: «سلام عمو.» «سلام نفس جان، خوبی؟ صبحونه نخوردی، کجایی؟» صدای عدنان گرم و مهربان بود، انگار که واقعاً نگرانش باشد. نفس لبخند محوی زد. «خوبم عمو، بیرون بودم، الانم دارم میرم بیمارستان.» فرود که تا آن لحظه ساکت بود، پوزخندی زد و بیآنکه نگاهش را از جاده بگیرد، زمزمه کرد: «خدا شانس بده نفس با تعجب به فرود نگاه کرد. لحنی که به کار برده بود، چیزی بین طعنه و یک گلایهی پنهان داشت. خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه فرصت کند، عدنان با لحنی جدیتر پرسید: «فرود باهاته؟» نفس مکثی کرد. «آره.» عدنان سکوت کوتاهی کرد، بعد با لحنی آرامتر گفت: «خوبه… مواظب خودت باش.» و تماس را قطع کرد. نفس گوشی را پایین آورد و لحظهای به صفحهی خاموش آن خیره شد. فرود همچنان به جاده نگاه میکرد، اما فکِ سفت شدهاش نشان میداد که حرفش بیدلیل نبوده است. وقتی ماشین جلوی بیمارستان متوقف شد، فرود بدون هیچ حرفی پیاده شد. نفس هم در را باز کرد و بیرون آمد، اما قبل از اینکه قدمی بردارد، صدای فرود را شنید: «از مهیار دور بمون. اون رو زیاد نمیشناسی.» نفس کمی ابرو بالا انداخت و با لحنی خونسرد گفت: ««به هر حال، من که قرار نیست باهاش صمیمی بشم.» فرود یک لحظه مکث کرد، انگار که به حرفش فکر کند، اما بعد فقط لب فشرد و بدون جواب دادن به سمت ورودی بیمارستان قدم برداشت. نفس هم آهی کشید و پشت سرش راه افتاد، اما هنوز هم نمیدانست چرا این حرف فرود باید اهمیت داشته باشد.
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🔹 حال… 9 نفس پلک زد. دوباره به مسیر پارک نگاه کرد، همانجایی که آن روز فرود ایستاده بود. آن نگرانیِ عمیق هنوز در ذهنش حک شده بود، ولی حالا؟ حالا انگار دیگر برای فرود مهم نبود. او آهی کشید، بلند شد و نگاهی به عمارت روبهرو انداخت. شاید وقتش رسیده بود که از سایهی خاطرات بیرون بیاید. صدای قدمهای تند و منظم یک دونده از پشت سرش نزدیک شد. کمی بعد، یک مرد جوان با لباس ورزشی، قدبلند و خوشاندام، درست چند قدمیاش ایستاد. نفس حضورش را حس کرد، اما نگاهش را بالا نیاورد. مرد، با دستمالی که دور مچش بسته بود، عرق روی پیشانیاش را پاک کرد و کمی نفس گرفت. بعد، با لحنی گرم اما نه بیش از حد صمیمی، گفت: «صبحای پاییز بهترین وقت برای دویدنه.» نفس سرش را بالا آورد. مرد جوان، بطری آبش را باز کرد و قبل از نوشیدن، نگاه کوتاهی به او انداخت. «ولی انگار ذهنتون جای دیگهای سیر میکنه.» نفس کمی جا خورد. بهندرت پیش میآمد که کسی اینقدر راحت سر صحبت را باز کند. اما چهرهی مرد، بیشیلهپیله به نظر میرسید، انگار که فقط میخواست چند جملهی کوتاه ردوبدل کند و برود. نفس لحظهای مکث کرد، بعد با لحنی خنثی گفت: ««بعضی وقتا آدم چارهای جز مرور خاطرات نداره.» مرد لبخندی کوتاه زد و گفت: «حق با شماست. ولی اگه زیاد تو گذشته بمونیم، حال از دستمون میره.» بعد، بدون اینکه منتظر جوابی باشد، بطری را بست، سری تکان داد و گفت: «روز خوبی داشته باشید.» و همانطور که آمده بود، با گامهای محکم و منظمی از او دور شد. نفس، برای چند ثانیه مسیر رفتنش را تماشا کرد، بعد دوباره نگاهش را به همان نقطهی همیشگی دوخت. اما ذهنش، حالا دیگر فقط در خاطرات گذشته نبود. نور طلایی صبحگاهی از پنجرههای بلند عمارت عدنان عبور میکرد و روی میز چیدهشدهی صبحانه مینشست. عطر نان تازه و قهوه در هوا پیچیده بود، اما یک جای خالی، خلأ عجیبی در فضا ایجاد کرده بود. عدنان فنجان چایش را روی نعلبکی گذاشت و نگاهی به زنش انداخت. «نفس هنوز خوابه؟» زنش با حالتی مردد شانه بالا انداخت. «نمیدونم… صبح که بیدار شدم، اتاقش ساکت بود.» عدنان ابرو در هم کشید. «یعنی هنوز از اتاقش بیرون نیومده؟» زنش نگاهش را از او دزدید و گفت: «شاید… اصلاً توی اتاق نباشه.» فرود که تا آن لحظه در سکوت مشغول بستن دکمههای سرآستینش بود، لحظهای مکث کرد. نگاهش به صندلی خالی نفس افتاد، بعد به مادرش. «یعنی چی که توی اتاقش نباشه؟» عدنان نگاهی به او انداخت. «نمیدونم، تو دیدیش؟» فرود اخمی کرد، کیفش را برداشت و از جایش بلند شد. «نه. ولی اگه تو خونه نباشه… پس کجاست؟» نگاهش برای لحظهای روی جای خالی نفس ماند. بعد بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت در رفت. اما سوالی که در ذهنش شکل گرفته بود، رهایش نمیکرد: نفس این موقع صبح کجا رفته؟ نفس در مسیر بازگشت به عمارت، قدمهای آرامی برمیداشت. هوای صبحگاهی هنوز خنک بود و نور آفتاب، سایههای درختان را روی سنگفرش خیابان پهن کرده بود. همین که از پیچ کوچه گذشت، صدایی آشنا او را از فکر و خیال بیرون کشید. «بازم دیدمت.» نفس برگشت و مهیار را دید که با لباس ورزشی، دستهایش را به کمر زده و لبخند محوی بر لب داشت. با تعجب گفت: «تو اینجا چی کار میکنی؟» مهیار خندید. «سؤال جالبیه! با سر به ساختمانی درست روبهروی عمارت عدنان اشاره کرد. چشمان نفس از تعجب کمی گرد شد. «عه! یعنی تو اینجا زندگی میکنی؟» مهیار سر تکان داد. «چند وقته اینجایم. تازه اسبابکشی کردم.» نفس با کنجکاوی نگاهش کرد. «پس همسایه شدیم.» مهیار با خندهای سرشار از اعتمادبهنفس گفت: «ظاهراً.» نفس با کمی تعجب گفت: «پس احتمالاً عمو عدنان رو هم میشناسی، نه؟» مهیار با نگاهی متفکرانه گفت: «عمو عدنان …» بعد انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد، ابرو بالا انداخت و با لحنی کنجکاو ادامه داد: «عه، یعنی فرود پسر عموته؟»
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
8 🔹 پارک – خاطراتی که بیدار میشوند هوا هنوز ساکت و خنک بود. خورشید تازه سر از افق بیرون آورده بود و نور کمرمقش روی درختان پارک سایههای بلندی میکشید. نفس روی نیمکتی نشسته بود، دستانش را در هم قلاب کرده و به مسیر سنگفرششدهی پارک خیره بود. روبهرویش، پشت ردیفی از درختان بلند، عمارت عدنان قرار داشت—خانهای که سالها پیش از آن دور شده بود. اما ذهنش نه در اینجا، که در گذشته بود. 🔹 سالها پیش…… دختربچهای با موهای خرمایی در همان پارک میدوید. خندههای کودکانهاش در هوای صبحگاهی میپیچید. پسرکی چند قدم آنطرفتر، با اخمی ساختگی، دنبالش میدوید. «نفس، آرومتر! عمو گفته نباید زیاد بدویی!» نفس بدون توجه به نگرانی فرود، همچنان با شیطنت میخندید. «اگه میتونی، بگیرم!» فرود اخم کرد، قدمهایش را تندتر کرد، اما درست همان لحظه، نفس ناگهان ایستاد. انگار که پاهایش دیگر توان نداشتند. دستش را روی سینهاش گذاشت، نفسش نامنظم شد و سرش کمی خم شد. «نفس!» فرود با وحشت خودش را به او رساند، دستانش را روی شانههایش گذاشت و با چشمانی پر از نگرانی به او خیره شد. «نفس بکش! نفس بکش لعنتی! حالت بده؟! قلبت؟!» نفس لبخند ضعیفی زد، اما چهرهاش بیرمق بود. «چیزی نیست… فقط یه لحظه...» «یه لحظه چیه؟! چرا هیچوقت گوش نمیدی؟!» فرود حالا نفسنفس میزد، چشمانش بین صورت رنگپریدهی نفس و دستان لرزانش در حرکت بود. انگار نمیدانست باید چه کار کند. با اضطراب دستهای کوچکش را محکمتر روی بازوی نفس گذاشت، انگار که میترسید او از بین انگشتانش سر بخورد. «باید بریم خونه، همین الان!» نفس اخم کرد. «فرود، گفتم چیزی نیست. ببین؟ خوبم!» فرود محکم بازویش را گرفت. «نه! دیگه بازی نمیکنیم. دیگه هیچوقت نمیذارم این اتفاق بیفته، شنیدی؟» نفس با تعجب به صورتش نگاه کرد. فرود هیچوقت اینقدر جدی و ترسیده به نظر نمیرسید. «چرا اینقدر نگران منی؟» فرود لبهایش را به هم فشرد، انگار دنبال جوابی میگشت. لحظهای نگاهش را به زمین دوخت، بعد نفس عمیقی کشید و با صدایی که لرزش خفیفی داشت، زمزمه کرد: «دیگه هیچوقت اینجوری ندو، باشه؟» صدایش آرام، ولی محکم بود. نفس چیزی نگفت، فقط به دستهایی که هنوز با نگرانی او را نگه داشته بودند، خیره ماند.
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🔹 تراس – خاطراتی که زنده میشوند 7 هوا ملایم بود، نسیمی آرام پردههای سبک را تکان میداد و بوی شببوهایی که در باغچهی پایین کاشته شده بودند، فضای تراس را پر کرده بود. چراغهای زردرنگ کنار باغ، هالهای نرم از نور را روی سنگفرشهای قدیمی انداخته بودند؛ همان تراسی که برای نفس یادآور خاطراتی بود که حالا، بعد از سالها، دوباره در ذهنش جان میگرفت. فرود، کمی دورتر از نردهها، روی یکی از صندلیهای چوبی نشسته بود. فنجان چای سیاهش را در دست گرفته بود و بخار آن در هوا محو میشد. نگاهش به نقطهای نامعلوم در باغ دوخته شده بود، انگار که حواسش جای دیگری باشد. نفس، با قدمهایی آرام به سمتش رفت. صدای برخورد نرم پاشنههایش با سنگهای تراس، فرود را متوجه حضورش کرد، اما او همچنان نگاهش را برنگرداند. نفس لحظهای سکوت کرد، انگشتانش را روی لبهی نردهها گذاشت، نگاهی به باغ انداخت، و بعد بیمقدمه گفت: «همون بیمارستانی که اصلان کار میکرد، کار میکنی؟» فرود بالاخره نگاهش را از فنجان چایش برداشت و با چهرهای بیاحساس به نفس نگاه کرد. «آره.» نفس لبخندی محو زد، انگار که این جواب برایش خاطراتی را زنده کرده باشد. «همیشه فکر میکردم تو همون راهو ادامه میدی.» فرود جرعهای از چایش نوشید، بعد با لحنی سرد اما نه بیعلاقه گفت: «فکرش رو میکردی؟» نفس شانه بالا انداخت. «بله، از همون بچگی معلوم بود.» فرود ابروهایش را کمی بالا برد، انگار که حرفهای او را چندان جدی نگرفته باشد. «بچگی؟» نفس نگاهش را به باغ دوخت، انگار که داشت در خاطرات غرق میشد. «یادمه هر وقت میدیدم که کنار اصلان میشینی و به حرفاش گوش میدی، میفهمیدم که دوست داری یه روز مثل اون باشی. انگار که همیشه یه بخشی از تو برای این کار ساخته شده بود.» فرود ساکت ماند. انگشتانش را دور فنجان حلقه کرد و نگاهش را به سطح چای سیاهش دوخت. فرود برای لحظهای سکوت کرد، بعد شانهای بالا انداخت و با لحنی که بیشتر از بیتفاوتی، رنگی از خستگی داشت، گفت: «الان کارم فقط یه کاره. ازش پول درمیارم، همین.» نفس کمی جا خورد. کمی منتظر ماند، شاید فکر میکرد که فرود چیزی اضافه کند، اما او فقط دوباره فنجان چایش را برداشت و آرام جرعهای نوشید، انگار که این مکالمه برایش هیچ اهمیتی نداشت. نفس نفس عمیقی کشید و با صدایی که تلاش میکرد عادی باشد، گفت: «دوست دارم یه روز بیام بیمارستان رو ببینم.» فرود این بار بدون مکث جواب داد، با همان سردی که حالا برای نفس غریبه نبود: «به من ربطی نداره.» نفس لحظهای خشکش زد. چطور میتوانست اینقدر بیاحساس باشد؟ برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد، انگار که دنبال چیزی در چهرهی فرود میگشت، اما چیزی پیدا نکرد. فرود بدون اینکه دیگر به او نگاه کند، از صندلی بلند شد، دستش را در جیبش فرو برد و بیهیچ حرف اضافهای، به سمت در رفت. نفس نگاهش کرد که چطور در تاریکی شب محو میشود. حسرتی در چشمانش نشست، چیزی که شاید خودش هم جرئت نداشت نامی برایش بگذارد. صدای بسته شدن در، او را از فکر بیرون کشید. به باغ نگاهی انداخت، همان باغی که در کودکی از آن دل کند، و حالا دوباره در آن ایستاده بود—اما با این تفاوت که انگار چیزی در آن، دیگر همان حس گذشته را نداشت.
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🔹 میز شام – پردههایی که کنار میروند 6 فرود که صندلیاش را کمی عقب کشیده بود، آمادهی ترک میز بود که صدای محکم عدنان او را متوقف کرد. «فرود، هنوز شام تموم نشده.» لحنش آرام بود، اما آنقدر قاطع که فرود بیحرف، با چهرهای خالی از احساس، سر جایش نشست. انگشتانش روی چاقو و چنگال فشرده شد، اما چیزی نگفت. عدنان این بار نگاهش را به سمت نفس چرخاند. دستهایش را در هم قلاب کرد و با لحنی که بیشتر از نگرانی، رنگی از کنجکاوی داشت، پرسید: «حالت چطوره؟» نفس که هنوز تهماندهی تنشِ لحظات قبل را در چهرهاش داشت، پلک زد. «خوبم، ممنون.»** عدنان، نیمنگاهی به او انداخت، انگار که منتظر پاسخی واقعیتر بود. بعد از لحظهای مکث، گفت: «هنوز مشکل قلبت اذیتت میکنه؟» سکوتی سنگین روی میز افتاد. مادر فرود نگاهش را بین آن دو چرخاند، کمی مضطرب، کمی کنجکاو. خدمتکارها آرامتر از همیشه حرکت میکردند، انگار که خودشان را در این سکوت گم کرده باشند. نفس با دقت چنگالش را روی بشقاب گذاشت و با لبخندی که سعی داشت مصنوعی نباشد، گفت: «سالهاست که یاد گرفتم چطور باهاش کنار بیام.» عدنان با دقت نگاهش کرد. «ولی کنار اومدن با چیزی، به این معنی نیست که خوب شده.» نفس لبخندش را حفظ کرد، اما چیزی در چشمانش خاموش شد. و درست همان لحظه که تنش فضای میز در حال بالا رفتن بود، صدای زنگ گوشی فرود سکوت را شکست. فرود نیمنگاهی به صفحهی گوشیاش انداخت. نامی که روی صفحه میدرخشید، کاملاً آشنا بود… و کاملاً نامناسب برای این لحظه. مادرش نگاه سریعی به گوشی انداخت، و بعد، دوباره چشم از فرود برداشت، انگار که نخواست اظهار نظر کند. عدنان اما قاشقش را بیصدا روی بشقاب گذاشت و به نشانهی انتظار به او خیره شد. فرود نفسش را آهسته بیرون داد، گوشی را روی میز گذاشت، اما به تماس جواب نداد. انگشتانش روی لبهی بشقاب ضرب گرفتند، نشان از بیحوصلگی، یا شاید، خشم فروخورده. عدنان نگاه سریعی به نام روی صفحه انداخت، بعد ابروهایش را بالا برد. «نمیخوای جواب بدی؟» لحنش کنایهآمیز بود، اما بیتفاوت. فرود بدون اینکه نگاهش را از میز بلند کند، گفت: «نه.» عدنان شانه بالا انداخت. «انتخاب خودته.» «بعضی وقتا آدم باید بدونه چی رو جواب بده، چی رو نه.» عدنان، بدون اینکه تغییری در حالت چهرهاش ایجاد کند، دستش را به سمت لیوانش برد و در حالی که جرعهای از نوشیدنیاش را مینوشید، بهآرامی گفت: «فرود، بهتر نیست جواب بدی؟ بههرحال، بعضی تماسها ارزش انتظار کشیدن دارن.» فرود بدون اینکه چشم از بشقابش بردارد، با لحنی یکنواخت اما محکم گفت: «اگه ارزش داشت، منتظر نمیموند.» عدنان گوشهی لبش اندکی بالا رفت، چیزی بین پوزخند و نگاه معنیدار. «تو همیشه خوب بلدی ارزشها رو تشخیص بدی، نه؟» سکوتی مرموز روی میز نشست. نفس که تمام این مدت با دقت به مکالمهی آنها گوش میداد، متوجه شد که چیزی در این گفتوگو بیشتر از یک تماس تلفنی معمولی است. اما او بهوضوح هدف این بازی نبود، پس سکوت کرد و فقط نگاهش را بین عدنان و فرود چرخاند. فرود که از این فضا خسته شده بود، چنگالش را روی بشقاب گذاشت و با صدایی که کمی از معمول سردتر بود، گفت: «میشه شامو تموم کنیم؟» عدنان نگاهش را از او برداشت، لبخند محوی زد و بدون هیچ حرفی دوباره مشغول غذا شد.
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🔹 سکوتی که همهچیز را میگفت 5 نور ملایم چلچراغ کریستالی روی میز شام میتابید. میز چیدهشده با ظروف چینی و شمعدانهای بلند نقرهای، شکوه و اصالت خانهی عدنان را به رخ میکشید. خدمتکاران در سکوت، ظروف را جابهجا میکردند و عطر غذای گرانقیمت، فضایی سنگین اما گرم ایجاد کرده بود. همه دور میز نشسته بودند؛ فرود در کنار عدنان، با همان نگاه سرد و عبوسش. مادرش، آرام اما مشتاق، گهگاه نگاهش را به نفس میدوخت. عدنان چاقوی غذا را با دقت روی بشقاب گذاشت و بیمقدمه گفت: «خب، اصلان چطوره؟» نفس لحظهای مکث کرد. انگشتانش روی لیوان بلورین فشرده شد، اما نگاهش را نچرخاند. لبخندی محو گوشهی لبش نشست، چیزی بین احترام و احتیاط. «خوبه، ممنون.» عدنان لحظهای سکوت کرد، انگار منتظر ادامهی حرفش بود، اما چیزی نشنید. چنگالش را بین انگشتانش چرخاند و با لحنی آرام اما دقیقتر پرسید: «و مادرت؟» نفس این بار پلک زد، نگاهش روی بشقاب غذایش ثابت ماند. «اونم خوبه.» جوابها کوتاه، سرد و بیاحساس بودند، آنقدر که هرکسی میتوانست بفهمد این «خوب» فقط یک واژهی خالی است، نه نشانی از یک ارتباط واقعی. لحظهای سکوت، مانند بادی سرد بر سر میز نشست. حتی صدای برخورد قاشق و چنگالها هم کم شد. مادر فرود با لبخندی که سعی داشت فضا را تلطیف کند، گفت: «خوبه که دوباره دور هم جمع شدیم. سالها گذشته، خیلی چیزا عوض شده.» فرود بیتفاوت، لیوانش را به لب برد و چیزی نگفت. عدنان، هنوز نگاهش را از نفس برنداشته بود. «چقدر وقته که ندیدیشون؟» نفس این بار نفس عمیقی کشید. به آرامی لبخند زد، اما در نگاهش چیزی خاموش بود. «مدتیه...» این جواب، هیچچیزی را مشخص نمیکرد، اما همهچیز را لو میداد. فرود که تا آن لحظه ساکت بود، با بیاعتنایی چاقویش را کنار گذاشت و گفت: «شام عالی بود.» بعد صندلیاش را کمی عقب کشید، انگار که بخواهد از این فضای سنگین فاصله بگیرد. نفس لحظهای نگاهش کرد. شاید میخواست چیزی بگوید، اما نه حالا، نه اینجا. عدنان، همچنان آرام اما با چشمانی که تیزبینیاش را پنهان نمیکرد، گفت: «امیدوارم بتونی یه فرصت پیدا کنی که بری ببینیشون.» نفس به زور لبخند زد. «بله... شاید.»
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🔹 دیداری پس از سالها 4 ماشین فرود در امتداد جادهای سنگفرششده بهنرمی حرکت میکرد. چراغهای مسیر با نور طلاییشان، فضای باشکوهی به باغ سرسبزی که در دو طرف راه گسترده شده بود، میدادند. نفس از پنجره به عمارت باشکوه روبهرو خیره شد؛ ساختمان سهطبقهای با ستونهای بلند، تراسهای وسیع، و پنجرههایی که نور ملایمی از آنها ساطع میشد. باورش نمیشد که بعد از این همه سال، دوباره پا به این خانه میگذارد. فرود بدون اینکه چیزی بگوید، ماشین را مقابل ورودی بزرگ پارک کرد. درهای عظیم چوبی هنوز همانطور باشکوه و دستنخورده بودند، انگار که گذر زمان روی اینجا تأثیری نداشته است. قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید، در باز شد و پدر فرود، با چهرهای جدی اما چشمانی که برق رضایت در آنها دیده میشد، به سمتشان آمد. مردی بلندقد، با موهای جوگندمی و کتوشلواری که شکوه جایگاهش را بیشتر نشان میداد. چند ثانیه سکوت برقرار شد، سپس صدای پدر فرود، پرطنین و محکم، در فضا پیچید: «بالاخره برگشتی.» نفس لحظهای مردد ماند، اما بعد لبخندی زد. «برگشتم، عمو.» پدر فرود جلو آمد و قبل از اینکه او بتواند واکنشی نشان دهد، او را در آغوش گرفت. گرمایی که در برخوردش بود، برخلاف انتظار نفس، واقعی و عمیق بود. «تو همیشه یه جای خالی اینجا داشتی.» نفس حس کرد چیزی در قلبش تکان خورد. از فرود چنین استقبالی ندیده بود، اما پدرش... هنوز مثل قبل بود. لحظهای بعد، صدای آشنای مادر فرود از درگاه ورودی بلند شد. زنی که هنوز زیباییاش را حفظ کرده بود، با لبخندی که سالها انتظار را در خود داشت، به سرعت به سمتشان آمد. «نفس عزیزم...» قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، مادر فرود دستهایش را میان دستان خود گرفت و با مهربانی نگاهش کرد. «چقدر عوض شدی... ولی هنوز همون دختری هستی که یادمه.» نفس لبخند زد، این یکی از معدود لحظاتی بود که حس میکرد هنوز به این خانواده تعلق دارد. اما وقتی نگاهش را به سمت فرود چرخاند، چشمان سرد و بیاحساسش هیچ تغییری نکرده بودند. انگار که این دیدار برای او، چیزی جز یک اتفاق معمولی نبود. پدر فرود دستی به شانهی او زد. «بیا داخل، خیلی وقت بود که منتظر همچین شبی بودیم.» نفس، با وجود تمام احساسات ضدونقیضی که در دلش داشت، قدم به داخل خانه گذاشت. نمیدانست این بازگشت، چه چیزی را برایش رقم خواهد زد، اما یک چیز را مطمئن بود... این خانه هنوز همانقدر باشکوه بود. اما آیا هنوز هم برای او خانهای امن بود؟
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🔹 سکوت و طوفان (در ماشین فرود) 3 نفس خودش را روی صندلی نرم ماشین جا به جا کرد و نگاهی به فضای داخلی انداخت. چرم مشکی، داشبوردی که از ظرافت و سلیقهی دقیق حکایت داشت، عطر ملایم چوب و چرم که در فضا پیچیده بود... هیچچیز در این ماشین معمولی نبود، درست مثل صاحبش. فرود با همان حالت سرد پشت فرمان نشسته بود، انگشتانش روی فرمان حرکت میکرد، اما حتی یک نگاه هم به سمت او نینداخت. چهرهاش مثل همیشه جدی بود، انگار که او فقط یک مسافر اتفاقیست، نه کسی که بعد از سالها روبهرویش نشسته. نفس نیمنگاهی به صورتش انداخت و گفت: «ماشین خوبیه.» فرود نگاهش را از جاده برنداشت. «ممنون.» نفس پوزخند زد. «چقدر مشتاقی به صحبت.» فرود بیتفاوت گفت: «وقتی چیزی برای گفتن نیست، حرف زدن اضافهست.» نفس دستبهسینه شد و با لحنی که هم شوخ بود و هم گزنده، گفت: «واقعاً؟ قبلاً هیچوقت اینطوری نبودی» فرود نگاه کوتاهی به او انداخت، اما چیزی نگفت. نفس لبخند کمرنگی زد. «میدونی، داشتم فکر میکردم بعد از این همه سال، اولین دیالوگمون شاید یه چیز متفاوت باشه. مثلاً "چطوری نفس؟ خوبی؟ چقدر تغییر کردی!" یا حداقل یه جملهای که نشون بده تو هم یه زمانی منو میشناختی.» فرود بیاحساس گفت: «همه تغییر میکنن.» نفس چانهاش را روی دستش گذاشت و با لحنی که انگار داشت از پشت یک لایهی نازک طعنه صحبت میکرد، گفت: «آره، ولی بعضیا جوری تغییر میکنن که انگار هیچوقت اون آدم قبلی نبودن.» فرود آهی کشید و کمی محکمتر دستش را روی فرمان فشرد. «نفس، تو برگشتی که بمونی یا این فقط یه سفر کوتاهه؟» نفس با آرامش گفت: «فرقش چیه؟» فرود نگاهش را به او دوخت، برای اولین بار از وقتی که سوار ماشین شده بود. نگاهش جدی و حسابگرانه بود. «فرقش اینه که اگه قراره زود بری، دلیلی نداره کسی خودش رو درگیر کنه.» نفس با خونسردی سر تکان داد. «جالبه. یعنی تو فقط وقتی آدمها برات مهمن که مطمئن باشی نمیرن؟» فرود چیزی نگفت. سکوت بینشان مثل هوای سنگین قبل از طوفان شد. نفس دست به دستگیرهی در برد و آهسته گفت: «میدونی فرود، تو همیشه از نبودن آدما میترسیدی. ولی انگار حالا ترجیح میدی قبل از اینکه کسی بره، خودت اون دیوار لعنتی رو بینش بسازی.» فرود سرعت ماشین را کمی بیشتر کرد. «همه از یه چیزی میترسن.» نفس نگاهش را به جاده دوخت و دیگر چیزی نگفت. شاید هم نیازی نبود. چون سکوت، خودش بیشتر از هر حرفی، حقیقت را نشان میداد.
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🔹 دیدار در فرودگاه پارت 2 نفس انگشتانش را دور بند کیفش گره کرده بود و به شیشهی بزرگ ترمینال خیره مانده بود. آسمان، خاکستری و گرفته بود، درست مثل احساسی که در سینهاش سنگینی میکرد. چقدر سال گذشته بود؟ چند بار خودش را برای این لحظه آماده کرده بود؟ و حالا که اینجا بود، احساس میکرد تمام آن تصورهای قبلی، هیچ معنایی ندارند.و حالا، میان ازدحام فرودگاه، او را دید. چیزی در سینهاش فرو ریخت. انگار سالها از آخرین باری که او را دیده بود گذشته بود، اما هیچ تغییری نکرده بود. یا شاید تغییر کرده بود، اما نه برای چشمهایی که همیشه او را اینگونه به خاطر داشتند.فرود همانطور که در ذهنش مانده بود، ایستاده بود؛ بلند، محکم، و دور. در نگاهش چیزی نبود که نفس را مطمئن کند این دیدار برای او هم مهم است. انگار نه انگار که سالها از آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند، گذشته است. نفس به او خیره شد. به صورتی که هیچ نشانی از هیجانِ دیدنِ دوبارهی یک آشنا در آن نبود.باورش نمیشد. حتی یک نگاه پرحس، حتی لحظهای مکث؟ هیچ. با تردید از جا بلند شد، قدمی به جلو برداشت. فرود نگاهش را به او دوخت. «دیر کردی.» نفس ابروهایش کمی بالا رفت. همین؟ لبخندی محو، بیآنکه واقعی باشد، گوشهی لبش نشست. «یا تو زود رسیدی.» فرود انگار که اصلاً نشنیده باشد، فقط با همان حالت سخت و عبوس گفت: «بریم.» نفس چند ثانیه فقط نگاهش کرد. حتی یک احوالپرسی ساده هم نه؟ نه یک جملهی گرم، نه حتی نشانی از تعجب؟ در تمام این سالها، هر طور که فرود را تصور کرده بود، اینطور نبود. شاید انتظار نداشت خوشحال باشد، اما این سردی مطلق... چیزی درونش را فرو ریخت. با اینحال، چیزی نگفت. چمدانش را برداشت و بیصدا کنار او به راه افتاد. اما در ذهنش فقط یک سوال میچرخید: چطور ممکن است آدمی که روزی اینقدر نزدیک بود، حالا تا این حد دور باشد؟
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فرود پارت1 شبِ گرهخورده به سکوت فرود دستهایش را روی میز فشرد. صدای قاشق درون لیوان چای، میان سکوت سنگین خانه پیچید. پدرش، پشت میز، با چشمانی که در عمقشان خستگی رسوب کرده بود، به او خیره شد. «میخوای چیکار کنی؟» صدای پدر، سنگین و محکم، در فضا پیچید. فرود نفسش را بیرون داد. انگار تمام هوای جهان را در سینه حبس کرده بود. «نمیرم، بابا.» ابروهای پدر درهم گره خوردند. «نمیری؟!» «نمیرم.» صدایش آرام، اما محکم بود. نگاهش را به میز دوخت، انگار حقیقتی را آنجا حک کرده بودند که باید آن را بخواند. «نفس همیشه توی سایهس. همیشه گمشدهس. من دیگه دنبال چیزی که خودش نمیخواد پیدا بشه، نمیگردم.» پدر آهی کشید. بلند شد، پشت به فرود ایستاد و دستی روی صورتش کشید. «یه روز میفهمی که بعضی گمشدنها انتخابی نیست، فرود.» فرود چیزی نگفت. فقط به چای سردش خیره ماند، همانطور که فکرهایش در میان دودِ محوِ روی میز گم میشدند. فرود انگشتش را آرام روی بدنهی لیوان چای کشید. گرمایش رفته بود، درست مثل چیزی که میان او و پدرش فاصله انداخته بود—شعلهای که حالا تنها خاکسترش باقی مانده بود. پدر دستهایش را روی میز گذاشت و با صدایی که حالا رنگی از خستگی داشت، گفت: «فرود، باید بری دنبالش.» فرود چشمانش را بست و نفسش را با کلافگی بیرون داد. «بابا، چند بار بگم؟ من گرفتارم، هزار تا کار دارم، وقت این چیزا رو ندارم.» پدر کمی به جلو خم شد، انگار که فاصله را نه فقط بین خودشان، بلکه بین فرود و حقیقتی که نمیخواست ببیند، کم کند. «کار همیشه هست، مشغله همیشه هست. ولی نفس...» مکث کرد. «نفس همیشه منتظر نمیمونه.» فرود پوزخند زد. «از کِی تا حالا نفس منتظر مونده؟ اون همیشه خودش راهشو پیدا کرده، همیشه اونی که انتخاب کرده نفسه. چرا فکر میکنی این بار فرق داره؟» پدر لحظهای به او زل زد، بعد آرام گفت: «چون این بار، شاید دیگه فرصتی نباشه.» فرود ناگهان از جا بلند شد. صندلی کمی عقب رفت و پایههایش روی زمین کشیده شد. دستی به موهایش کشید، انگار که بخواهد این بحث را هم مثل یک فکر آزاردهنده از ذهنش بیرون کند. «بابا، من دیگه بچه نیستم که دنبال سایهها بگردم. یه دنیا کار دارم، نمیتونم زندگیمو ول کنم واسه یه سراب.» پدر نگاهش را از او دزدید. انگار فهمید که هر چه بگوید، فرود تصمیمش را گرفته. فرود کتش را از روی پشتی صندلی برداشت، با قدمهای محکم به سمت در رفت و بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند، از خانه بیرون زد. هوای بیرون سرد بود. دستهایش را در جیب فرو برد و از پلهها پایین رفت. خیابان خالی بود، مثل ذهنش که میخواست از هر فکری دربارهی نفس، خالی بماند. اما ته دلش میدانست... این پایان ماجرا نیست.
- 21 پاسخ
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نام رمان: فرود نویسنده: romanceword | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام.عاشقانه ✨ در دل تاریکی، عشق شعله میزند... 🔥 در دل یک خاندان متلاطم و پرراز، جایی که عشق با خیانت گره خورده، فرود میان انتقام و دلدادگی گرفتار شده. نفس، دختری از نسل همان خانواده، ناخواسته وارد بازیای میشود که سرنوشتش را دگرگون میکند. #فرود 📌 داستان جذاب "نفس و فرود" رو از دست ندهید!
- 21 پاسخ
-
- 4
-
-
- فرود
- romanceword
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :