-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
درود دوست عزیز🙏🏻
به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍
جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^
قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/
سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻
-
خوشگلم یک سوال دارم رمان کلوچه خرمایی به اتمام رسیده باید درخواست ویراستاری بدم یا چون برای مسابقهس صبر کنم تا تاریخ ۲۰ مرداد برسه؟
-
مقدمه: از روزی که نخستین انسان چشم گشود، نبردِ نور و تاریکی آغاز شد. قرنهاست که همه، فرشته را نمادِ نجات و شیطان را چهرهی سقوط میدانند. اما هیچکس از خود نپرسید، اگر حقیقت، آنگونه که روایت شده نباشد، چه؟ میگویند هر روح، روزی میانِ آسمان و دوزخ دست به انتخابی میزند که سرنوشتش را رقم میزند. اما گاهی… سرنوشت را نه انسان، که فرشتهای سرگردان و شیطانی سقوطکرده مینویسند. این، داستانِ جنگِ خیر و شر نیست. داستانِ حقیقتیست که زیرِ خاکسترِ هزاران سال پنهان مانده؛ حقیقتی که شاید، پس از ورق زدن آخرین صفحه، دیگر نتوانی با اطمینان بگویی نور همیشه پیروز است… یا تاریکی همیشه شکستخورده.
- 20 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
- نور تنها در دل تاریکی میدرخشد
- لوسیفر
- (و 4 مورد دیگر)
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
روشـنـا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
درود رمان منم به پایان رسید.- 40 پاسخ
-
- 5
-
-
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
روشـنـا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
من در روز زیاد میام انجمن چون مداوم پارت میزارم- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
امروز 4 August،روزِ جهانی مو چتری هاست.
-
اوهوم:)
-
سلام عزیزم امکانش هست رمان جدیدم رو تایید کنی جانا؟
-
امروز 3 August روز جهانی عشق اوله:)
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
روشـنـا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
اعلام امادگی- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
نام رمان: لوسیفر؛ درخششِ دوزخ نویسنده: روشنا اسماعیل زاده| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی،معمایی، عاشقانه خلاصه: لوسیفر، شیطانی از ردهی سومِ شیاطین، از دوزخ به میانِ آدمیان سقوط کرده است تا ثابت کند تاریکی هنوز نفس میکشد. او تصمیم دارد با برآورده کردن سه آرزوی انسانها، روح آنان را بخرد و به جهنم بفرستد اما در سرزمین انسانها، با حقیقتی روبهرو میشود که تمامِ نقشههایش را زیر و رو میکند. لوسیفر شاید به دنبالِ برتریِ دوزخ باشد، اما آنچه در زمین یافته، قطعاً شروعِ یک فاجعه است. تاریخ شروع: ۱۰ مرداد ۴۰۵ «تمام حوادث ومکانهای این رمان زادهی ذهن نویسنده است و در دنیای واقعی وجود ندارد»
- 20 پاسخ
-
- 13
-
-
-
-
-
-
- نور تنها در دل تاریکی میدرخشد
- لوسیفر
- (و 4 مورد دیگر)
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت آخر» -عه جوابمو بده! محراب چند ثانیه به چهرهی روشنا خیره ماند. همان چشمانی که یک روز با دیدنش دنیا برایش ایستاد، حالا روبهرویش بودند؛ اما پشت آن نگاه، هزاران خاطرهای نبود که محراب با آنها زندگی کرده بود. لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر از شادی، درد را پنهان میکرد. -هیچی نداشتی؟ روشنا ابروهایش را درهم کشید. -چی؟ محراب نگاهش را از او گرفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. -خانواده… سکوت کوتاهی بینشان نشست. روشنا آرامتر از قبل پرسید: -داشتم؟ محراب نفسش را آرام بیرون داد. هزاران بار این لحظه را تصور کرده بود، اما هیچوقت نمیدانست باید چه جوابی بدهد. دروغ گفتن به روشنا برایش غیرممکن بود، اما گفتن تمام حقیقت هم انگار دوباره زخمی بود که نباید باز میشد. -داشتی. روشنا از بغلش پرید و صاف نشست، برقِ درون چشمانش قابلانگار بود، برقی که طرحی از تبسم غمگین را روی لبِ محراب حکاکی میکرد، جلو رفت و دست روشنا را گرفت. -آدمهایی بودن که دوستت داشتن، آدمهایی که بهت وابسته بودن، ولی مهمتر از همه اینه که تو هیچوقت تنها نبودی. من رو داشتی! روشنا انگشتهایش را میان دست محراب قفل کرد، آبدهانش را با هیجان قورت داد: -پس کِی میبینمشون؟ چرا نمیای دیدنم؟ محراب برای چند لحظه سکوت کرد. این همان سؤالی بود که تمام یک سال از جواب دادنش فرار کرده بود. چطور میتوانست بگوید از روزی میترسد که روشنا بفهمد چقدر درد کشیده؟ چطور میتوانست بگوید از این میترسد که نگاه همان دختری که دوباره عاشقش شده، یک روز پر از درد شود؟ مگر چقدر توان داشت که دردی که محراب آن روز در کلانتری کشیده بود را تحمل کند؟ لبخند کمرنگی زد. -چون تنها عضو خانوادت منم در حال حاضر، سُر و مُر گنده کنارتم! روشنا با گیجی سرش را کج کرد. -یعنی چی؟ قلب محراب فشرده شد. اما این بار فرار نکرد. دستش را بالا آورد و موهای کنار صورتش را کنار زد. -یک روز خودت میفهمی، تا اون روز شاد زندگی کن و غصه چیزی رو نخور! روشنا بغض کرد، نمیدانست علتش چیست، محراب حتی علت اینکه شش ماه اسیر فربد بود را هم از او پنهان میکرد، گاهی از اینکه چشمبسته به این مرد اعتماد کرده بود میترسید، اما همان لحظه که با او چشم در چشم میشد تمام شکها رخت سفر میپوشیدند و میرفتند. -فقط یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن. با ناز رویش را به آن سمت کرد، میخواست بیشتر نازش کشیده شود. -چی؟ محراب بازویش را گرفت و او را به سمت خود کشید، در چشمِ خرماییرنگِ براقش چشم دوخت و نجوا کرد: -هرچی هم بشه انتخابِ من تویی، تو تنها عضو خانواده من تو این دنیایی، من تنها عضو خانوادهی تو! چشمان روشنا برای چند لحظه برق زد. لبش رفتهرفته کش آمد و خودش را لوس کرد: -محراب؟ -جانِ آقا محراب؟ خندهی آرامی روی لبهای روشنا نشست. -فکر کنم حتی اگه حافظهام برنگرده، باز هم تو رو انتخاب میکنم. محراب دیگر چیزی نگفت. فقط او را در آغوش گرفت؛ محکم، اما آرام. تمام آن شبهایی که پشت در اتاق بیمارستان گریه کرده بود، تمام ترسهایی که کشیده بود، تمام لحظههایی که فکر کرده بود شاید دیگر هیچوقت صدایش نکند… همهشان ارزش همین لحظه را داشتند. روشنا سرش را روی سینهی محراب گذاشت. -راستی… -هوم؟ چشمغرهای نثارش کرد و از بین دندانهایش غرید: -هومچیه بیتربیت، صدتا کتاب دادم بخونی، هنوز نمیدونی با یک خانم باید چجوری حرف بزنی؟ محراب خندید. -انقدر برات سخنرانی خوشگل کردم، تأثیر کتاباست دیگه! جونم عزیزم؟ روشنا با پیچوخم موهایش بازی کرد و با خجالت گفت: -میشه بچه هم بیاریم خیلی زود؟ من عاشق بچم! میخوام خانوادمون پرجمعیت بشه! مقصر فقدان این دختر چه کسی بود؟ خودش؟ خانوادهاش؟ که؟ روشنا ریزریز حرکاتش را زیر نظر داشت، محراب باز هم لبخندی سخاوتمندانه نصیبش کرد. -آره، بچه چی دوست داری؟ روشنا دستش را باز کرد و مانند کودکی خردسال ذوقزده گفت: -دوتا، دوتا دختر! بعد از تمام اتفاقات، بعد از تمام تلخیها، هنوز همان دختر بود. همان دختری که با یک مکالمهی ساده میشد قلبش را آرام کرد. -چون تو میخوای حتماً عزیزم میسازیم! چشمان روشنا ابتدا گرد شد و سپس با شرم بر بازوی محراب کوبید. محراب قهقههای از ته دل زد و گفت: -تا ابد برای آرام تو هرکار میکنم کلوچه خرماییِ من! ابروی روشنا بالا پرید و غرولندکنان گفت: -عشقمی، عزیزمی، کلوچه خرمایی من چیه!؟ محراب او را به خود نزدیک تر کرد و صورتش را با یک دست فشار داد. -تو کلوچه خرماییِ منی دیگه، هم چشات خرماییه، هم شیرینی، هم زندگی من رو شیرین کردی! روشنا از تعریفهایی که شنیده بود، غر زدن را فراموش کرد، چشمش را به چشمان خوشرنگ همسرش دوخت و لب زد: -خونه برای من مکان نیست، برای من یک آدمه! پس تو خونهی منی. و اینبار، نه با ترس از دست دادن. نه با جنگیدن. نه با خاطراتی که یکی داشت و دیگری نداشت. فقط با انتخابی که هر روز تکرار میشد. انتخابِ همدیگر. پایان. تاریخ شروع: ۱۹ اردیبهشت ۴۰۵ زمان پایان: ۸ مرداد ۴۰۵ ساعت پایان: 23:46 «سخن پایانی» درود خوانندهی عزیز، از اینکه رمان من رو برای خوندن انتخاب کردین، کلی سپاسگزارم.. در ابتدا بگم این اثر در سریعترین حالت ممکن نوشته شده و برای من کلی خاطرات یکهویی به همراه داشته. امیدوارم مورد پسند شما هم واقع شده باشه. البته فکر کنم باید میگفتم «در انتها باید بگم» <خنده> در کل: امیدوارم زندگی بر وفق مرادتون باشه، به امید نور حتی اگر دور:) روشنا. دیگر آثار بنده تا به الان: رمان کلاشینکف رمان عبث احساس داستان میت بیکفن -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و یکم» بابک بشکنی زد. -ایول! محراب به ساعت دیواری چشم دوخت، چرا نیامده بود؟ -آره، سهراب میگفت وکیلش کارکشته بود، به زور این حکم رو براش گرفتن. تماس را روی بلندگو گذاشت و از صفحه خارج شد. صفحهی پیام را باز کرد و برایش نوشت: «سردردم داره شروع میشهها، مسکنم کو» بابک خود را روی تختخواب دونفرهشان پرت کرد و به نرمی گفت: -مهراد و بامداد هم هرکدوم هفت و سه سال حبس گرفتن، همهچی برگشته سرِ جای خودش! موبایل در دستش ویبره خورد. «دارم برمیگردم عزیزم.» «آه»ی از بین لبان محراب خارج شد، لب باز کرد اما انگار این حرفها را به جای بابک، به خودش میزد. -همهچی، جز یک چیز! بابک سکوت کرد؛ خوب میدانست منظور محراب از یک چیز چیست! حامد اعتراف کرده بود، آن روز روشنا را حین فرار گرفته بود، او را با زور به خانهاش برد، چند روز او را در اتاقی تاریک حبس کرد و شکنجهاش داد. روزی در اثر همین ضربهها، روشنا همهچیز را از یاد برد، وقتی چشم باز کرد، حامد همسرش بود و هانا، دخترِ همسرش! روزی که محراب این حرفها را شنید، تا چند روز پشتِ در اتاقی که روشنا در آن بستری بود، میگریست. تنها سیگار دود میکرد و دم نمیزد. وقتی پلیس به او پیشنهاد داد روشنا را پس از خوب شدن به پزشکی قانونی ببرند، قشقرقی به پا کرد که چند نفر آدم نتوانستند جلویش را بگیرند. بابک هم به تبعیت از محراب «آه» کشید. -خداروشکر حالش خوب شده، کنارت خوشحاله، دیگه بقیهاش چه اهمیتی داره؟ محراب به عکس دونفرهشان در آن لباسهای سفید زل زد. -یک سال گذشته بابک، اما من هرشب میترسم روشنا فردا بیدار بشه و همهچی رو به یاد بیاره! میدونی چه بلایی سرش میاد؟ درد خودش را پذیرفته بود؛ تنها هراسش این بود روشنا بفهمد چه بلاهایی سرش آمده! از اینکه روشنا خاطرهای بود که او نداشت ناراحت بود، از اینکه آن دختر دیگر نمیخواست در کارخانهی کلوچه خرمایی کار کند، او را غمگین میکرد. اینکه نام روشنا را تا ماهها نمیپذیرفت، طاقتفرسا بود. -نمیدونم والا، دعا کنیم حافظهاش برگرده و راحت بشه یا دعا کنیم اینجوری بمونه! صدای چرخش کلید، محراب را مجبور کرد اشک جمعشده در چشمش را با پشت دست پس بزند. -فقط دعا کن خدا بهمون صبر بده! روشنا برگشته، بهت زنگ میزنم. سپس به تماس پایان داد و لبخندی عمیق بر چهرهاش کاشت. -وای چقدر سرده! روشنا که سرش را برای درآوردن کفشهایش پایین انداخته بود، ناگهان در محلی گرم فرو رفت. از ترس جیغی کوتاه کشید که نجوای محراب را دم گوشش شنید: -آروم قشنگم، منم! بخاریِ سیار. سپس خود به لحن بامزهاش خندید. روشنا خود را از او جدا کرد، لپِ گلانداختهاش نشان از خجالتی میداد که بعد سه ماه هنوز پابرجا بود. -بخاری سیار خان، لطفاً ماشینم رو درست کن، با اسنپ نرم اینور، اونور! ابروی محراب بالا پرید و جفت بازوی دخترک را اسیر دستانش کرد. -من که گفتم بذار خودم ببرمت، تو خودت لج کردی، مستقلم، مستقلم! روشنا مشتی بر سینهی محراب زد و حرصی گفت: -من صدام اینجوریه؟ محراب مثل او لبش را غنچه کرد: -پس صدات چجوریه؟ با جیغ به دنبالش افتاد و شروع به تهدید کرد. -هنوز مهرِ سند ازدواج خشک نشده، میرم مهریمو میذارم اجرا، بیچارت میکنم، وایسا! محراب خود را به پایین کشید تا از چنگهای روشنا در امان باشد، پشت مبلی سنگر گرفت و مثل او جیغ زد: -مهریتو میدم، مهرم حلال، جونم آزاد! خودشان از دیوانگیشان خندیدند؛ مهریهی روشنا یک شاخه گل رز بود که چه میگرفت، چه نمیگرفت، فرقی به حالش نداشت. اینبار نفسزنان، کنار هم، روی مبل افتادند. -محراب؟ محراب دستش را باز کرد و اشاره زد که در جایگاه خودش قرار بگیرد. روشنا مانند مار بین بازوی همسرش خزید و مجدد نامش را به زبان آورد: -آقا محراب؟ محراب بوسهای بر سرش کاشت و با لحنی نرمتر از او لب زد: -جانِ آقا محراب؟ -من هیچوقت خانواده نداشتم؟ عرقی سرد بر پشت کمر محراب نشست. مرور خاطرات، برگرداندن حافظهاش را راحتتر میکرد. روشنا سرش را بالا گرفت تا چهرهی محراب را تماشا کند. -فعلاً لباست رو عوض کن، بیرون سرد بوده، خونه گرمه، مریض میشی! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهلم» *** محراب لیوانی چای برای خودش و مردی که در سالن اصلی خانه نشسته بود، ریخت. خود را به سالن رساند و سینی سفیدرنگ را روی عسلی گذاشت. -گفتم زحمت نکش، دست شما درد نکنه. پا روی پا انداخت و عبوس مرد را برانداز کرد. میانسالی، خود را با سفید کردن رگهرگهی موهایش به نمایش میگذاشت. در چشمش پشیمانی موج میزد، اما دیگر چه فایدهای داشت؟ -زنت حالش خوبه؟ پوزخندی عمیق لبش را کش آورد. -زنم عالیه، خداروشکر! سپس بدون درنگ خود را به روبهرو کشید و نگاه تمسخرآمیزش رنگ جدیت گرفت. -مقدمه رو بذار کنار، برای چی اومدی اینجا؟ مرد دستش را به سمت چای دراز کرد و لیوان کمرباریک را بین دو دستش گرفت. انگار میخواست با کمک لیوان، لرزش دستش را پنهان کند. جرعهای از چای داغ را مزه کرد و سرش را پایین انداخت. -از اینکه در رابطه با من پیگیری نکردی، ازت ممنونم! ابروی محراب بالا پرید؛ نفرتی که از این مرد داشت را در این لحظه از حامد یا مهراد نداشت، آنها برای کارشان انگیزه داشتند؛ او چه؟ دخترش را به پول فروخته بود! -من بهدرک، بهش بگو پدرت مرده، ولی مادرش داره از نبودش دیوونه میشه؛ من نهتنها از کارِ خودم شرم دارم، از کارِ برادرزادهام هم شرمگینم، پس خودم رو در حدی نمیبینم که بخوام درخواست… با دیدن ساعت، میان حرفش پرید، از جا بلند شد و مقابلش ایستاد. -آقای رضوان شایگان، من به روشنا دربارهی کاری که شما کردین نگفتم! مدرک داشتم، اما رو نکردم. میدونی چرا؟ چون میدونم روشنا چقدر پدرش رو دوست داره! با دست به در اشاره کرد و آخرین کلماتش را پشت سر هم ردیف کرد. -هر وقت، وقتش بشه روشنا رو میارم مادرش رو هم ببینه، اگه خودش بخواد شما هم میتونه ببینه! الان هم کمکم میرسه، لطفاً تا قبل برگشتنش برو. این نهایت احترامی بود که میتوانست به این مرد بگذارد! رضوان سرش را پایین انداخت و قبل از خروج یک جمله به زبان آورد: -من میدونستم اون اموال حق قانونی تو بود؛ اما گول خوردم، گولِ پول زیاد رو خوردم! محراب موبایلش را از روی عسلی برداشت تا با بابک تماس بگیرد، باید دربارهی اتفاقاتی که امروز در کلانتری افتاده بود با بابک حرف میزد، حتی ذرهای دلش نمیخواست از گذشته چیزی بشنود. رضوان نگاهِ آخرش را به عکس دخترش با چهرهی خندان که روی دیوار نصب شده بود، انداخت و پلکش را بست! -اشتباه کردم، من پدر نبودم برای اون دختر! سپس با کمری خمشده از خانه خارج شد و در را به چارچوبش کوبید. محراب دستی لایِ موهایی که تازه کوتاه شده بود، کشید و شمارهی بابک را گرفت. -الو؟ صدای بابک همراه جیغِ سوگند در گوش محراب پیچید: -مگه نمیگم هرجا هستی من بگم، بگو میو، باید بگی؟ چشمانِ محراب از حدقه بیرون زد و موبایل را جلوی چشمش گرفت، واقعاً این شماره برای بابک بود! -یک دقیقه وایسا عشقم، مهندس زنگ زده. بعدش میام میو میکنم، هاپهاپ میکنم. باغوحش میشم اصلاً. سپس صدای بسته شدن در، نوید دور شدنش از سوگند را میداد. -به، سلام مهندس، چِتی هستی؟ لحنِ زاری که با سوگند داشت، حالا تبدیل به صدایی بشاش شده بود. محراب لبش را با زبان تر کرد و آرام گفت: -هنوز فکر میکنی شمالی هستی؟ بابک صدایش را کلفت کرد و گفت: -بله داداش، تو میدونستی چطوری، میشه چِتی هستی؟ واقعاً این پسر یک تختهاش کم بود و این موضوع را نمیشد پنهان کرد. -اینارو ول کن، حکم حامد اومد! لحنِ تلخ محراب، شوخی را از بابک گرفت. -هنوز نتونستی باهاش کنار بیای؟ چرا نمیخوای باور کنی که اون دیگه نیست؟ اخمهای محراب درهم رفت. -خفهشو بابک! بابک با بغض لب زد: -محراب جان، به خودت بیا، مرگ حقه، توهماتت رو بذار کنار، اون نیست. انقدر دنبال حکم اون عوضی بودی، چی شد؟ محراب روی مبل نشست و سرش را به پشتیِ مبل تکیه داد؛ گردنش را به چپ و راست مایل کرد که قلنجش با صدای بلندی شکست. -منم ناراحت شدم… ولی کنار اومدم! دستش را به پیشانیاش کشید و زمزمه کرد: -بابک، از دیروز تا الان مغزم رو خوردی! چرا من باید برای سوسکی که دیشب تو خونم کشتی غصه بخورم؟ یکم آدم باش! بابک قهقههای سر داد و لحنش را اینبار جدی کرد، ولی نتوانست رگههای خندهاش را پنهان کند. -خیلی حال میده، خب حکم اون عوضی شد؟ تکرارِ حکمی که به حامد داده بودند، کمی زخمش را التیام میبخشید. -بیست سال حبس!