رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    540
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. بادا بادا مبارک بادا ابول عاشق شده بادااا هو هووو عروسی افتادیم ک😂

    قسمت رانندگی عالی بود یعنی قشنگ خندم گرفت اون قسمت😂

    ساغرهم که خداست عاشقشممم

    1. سان آز

      سان آز

      تو با یه کیدرامر چهار آتیشه طرفی؛ نقشه‌هایی بسا بسیاری برای عاشقانه‌هاشون دارم🫣

      رانندگیش خداست😂 حالا یبار با جزئیات تر می‌نویسم

      ساغر نگو بلا بگو؛ شیطان بلا

      خوشحالم که خوشت اومده و خندیدی🥹

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      اخ‌جون منتظرمممم^^
      یسس😂

      شیطونه شیطونا بگووو😂

      عسلمم قلم قشنگت همه رو جذب می‌کنه^^

    3. سان آز

      سان آز

      ماوچ❤️‍🔥

      قربانت برم❤️‍🔥

  2. حشمت چه عوضیه؟ کدوم‌مردی بین زن و بچه، بچه رو انتخاب می‌کنه؟ خدا لعنتش کنه ایششش

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      باشه منم تفنگ میارم😂😂

      چشمه‌ای که خزان شد رو زیاد پارت بزار یهو یخونم^^

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      باشه🔫

      چشم عزیزم ❤️

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      😂🙏🏻

  3. سلام به انجمن نودهشتیا خوش اومدین 🤍

    لطفا این رو بخونین و بعد تاپیک بزنین

    از انجمن یکم که پایین برین یک کادر آبی رنگ هست

    o847790_IMG_9017.png

    رو «ایجاد موضوع جدید» بزنید 

    رو انتخاب کنید بزنید 

    o26927_IMG_9019.png

    از این قسمت «تایپ رمان» رو انتخاب کنید 

    یک صفحه براتون باز میشه 

    f95018_IMG_9022.png

    این اطلاعات رو که تو عکس بالا براتون وارد کردم با توجه به رمان خودتون وارد کنید 

    همین صفحه رو برید پایین کادر ابی، موضوعتون رو ثبت کنین. 

    بعد یکی از مدیرها براتون تو همون صفحه رمان رو تایید می‌کنه هر سری در همون صفحه پارت میزارین، دیگه لازم نیست دوباره صفحه درست کنین^
    اگه جایی رو متوجه نشدین بگین دوباره توضیح بدم جانا^^

     

  4. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  5. کوشی نسیم؟

  6. «پارت بیستم» خنده‌ای کریه رویِ لبش نشوند؛ رکابی رو از تنش بیرون کشید که بسته شدنِ چشمام رو به دنبال داشت. -نُه روزِ دیگه قرار بود زنم بشی، دیشب زنم شدی، چه اشکالی داره؟ فریادم دیوارهایِ خونه رو به لرزه درآورد: -حالیت هست چی می‌گی؟ تو… تو از بی‌هوشیم… استفاده… کردی تا… تا… وای، کوروش… وای. نمی‌تونستم حجمِ جنایتی که کوروش در حقم کرده بود رو به زبون بیارم؛ نمی‌خواستم باور کنم این اتفاق افتاده. من تویِ اون رستورانِ کذایی بودم، چجوری سر از این خونه درآوردم؟ -عشقم، عزیزم، باور کن دستِ خودم نبود! دیشب اومدم دنبالت، مست بودم. وقتی بی‌هوش دیدمت، دلم برات قنج رفت و آوردمت این‌جا. فکم شروع به لرزیدن کرد. اون قطعاً یک دیوونه بود! وگرنه کدوم مردی از دیدنِ بدنِ نیمه‌جونِ کسی که دوستش داره، دلش قنج می‌ره؟ -باید منو می‌بردی بیمارستان، کثافت! جیغم، چینِ کوچیکی رویِ پیشونیش انداخت؛ انگار از این همه همراهی با من به ستوه اومده بود. -به همین قصد هم سوارِ ماشینم کردمت. به اون دوستت هم گفتم می‌برمت یه جا حالت خوب شه. نگاه کن، الان حالت خوب شده و بیداری! ترسیده بودم! از این‌که با این دیوونه زیرِ یک سقف بودم، می‌ترسیدم. نمی‌تونستم درست شرایطی که توش بودم رو درک کنم. این‌که در عرضِ یک شب، زندگیم به این وضع کشیده بشه، غیرقابلِ درک بود! -گریه نکن، دورت بگردم؛ الان چه بخوای، چه نخوای، زنِ منی! فکر کن دیشب به مامان و بابات گفتم میای پیشِ من، ککشون هم نگزید. حتی اون‌ها هم می‌دونن چه بخوان، چه نخوان، دومادشون منم! بعد قهقهه‌ای از دهنش خارج شد که رعشه به تنِ یخ‌بسته‌ی من انداخت. هرجور شده باید خودم رو از این دیوونه‌خونه نجات می‌دادم؛ باید جونم رو برمی‌داشتم و فرار می‌کردم. -عشقم، یکم برام حرف بزن. دوست دارم اون صدایِ مظلومت رو بشنوم. می‌دونی که با این بی‌آبرویی که دیشب راه انداختی، اگه خانوادت بفهمن… آخ، آخ! و بعد انگشتِ شستش رو زیرِ گلوش گذاشت و به حالتِ بریدن، از چپ به راست کشید. تبسم و تمسخر حتی یک ثانیه هم از لبش دور نمی‌شد. -فکر نکنی چون دیشب گذاشتن این‌جا بمونی، براشون مهم نیستا! اگه بدونن شرفت رو دو دستی به من دادی، خونت رو می‌ریزن. دیگه نتونستم تحمل کنم. پتو رو رویِ سرم کشیدم و شروع به شیون کردن کردم. -خفه شو، خفه شو! خدا لعنتت کنه، خدا از زمین برت داره. ازت شکایت می‌کنم، عوضی! صدایِ توأم با خنده‌اش بلافاصله تویِ گوشم پخش شد. -من دیشب با گوشیِ خودت به مامانت پیام دادم، پس تو دیشب هوشیار و راضی بودی که با من بیای. پس کسی دیده تورو به زور وادار کنم؟ نه‌والا.
  7. «پارت نوزدهم» از این‌که پتویِ زردرنگِ نشسته رویِ بدنم رو کنار بزنم، هراس داشتم. این‌جا کجا بود؟ من خواب می‌دیدم؟ این دیگه چه جهنمی بود؟ شوک‌زده، چند بار به صورتم سیلی زدم، اما انگار خبری از بیدار شدن نبود. بغض به گلوم چنگ انداخت و قصدِ خفه کردنم رو داشت. در یک تصمیمِ ناگهانی، پتو رو کنار زدم؛ دنیا رو سرم خراب شد! چشمام از حدقه بیرون زد، چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. دروغ بود! امکان نداشت. سعی کردم فریاد بزنم، جیغ و داد کنم و کمک بخوام، اما به‌جز یک‌سری حروفِ نامفهوم، چیزی به گوش نمی‌رسید. به خودم پیچیدم، اما این‌بار از دردِ جسمی نبود. همون‌جا کنارِ تخت خم شدم و اوق زدم. هرچی محتویاتِ معده‌ام بود رو بالا آوردم. در با صدایِ نرمی باز شد و مردی غذا به دست، رو به داخل راهنمایی شد. -بیدار شدی، خانمی؟ «خانمی» گفتنش باعث شد دوباره اوق بزنم؛ حالم دستِ خودم نبود. سرم گیج می‌رفت، تنم درد می‌کرد و جونم داشت بالا می‌اومد. فوراً به سمتم دوید، غذا رو رویِ عسلیِ کنارِ تخت گذاشت. پشتم قرار گرفت و شروع به ماساژ دادنِ کمرم کرد. سریع از زیرِ دستش در رفتم و با جونِ نصفه‌ای که تویِ تنم مونده بود، به کنارِ تخت خزیدم. -به من… دست نزن… آشغال! صدام خِش داشت و شدید می‌لرزید. بغض لبم رو به بازی گرفته بود و گلوم رو می‌فشرد. -چته، قربونت برم؟ چیزی نشده، خانمم! کاش می‌تونستم روبه‌روش بشینم و تویِ صورتش اوق بزنم، کاش می‌تونستم تا جون داره زیرِ مشت و لگدم بگیرمش و بزنمش. اما تنها کاری که از دستم برمی‌اومد، این بود که زانوهام رو بغل کنم و در دورترین حالت نسبت به اون بشینم. -ازت متنفرم، ازت بیزارم! یک حیوون… حیوون این کارو… با یک خانم… نمی‌کنه… تا عمر دارم… ازت نفرت… دارم. هر کلمه‌ای که به زبون می‌آوردم، برقِ چشم‌هایِ حریصِ اون رو پررنگ‌تر می‌کرد. خودش رو کمی بهم نزدیک کرد که جیغ زدم: -نیا جلو! عقب‌گرد کرد و سرِ جایِ خودش نشست؛ دستش رو با عجله به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد و لب زد: -خیلی خب، الان چیکار می‌خوای بکنی؟ کار از کار گذشته! باورم نمی‌شد! این‌که این حرف از دهنِ این مرد دربیاد؛ مرد که نه! الان لایقِ این بود که «نر» خطابش کنم. قطراتِ داغِ اشک صورتم رو سوزوندن. پتو رو بیشتر دورم پیچیدم تا نقطه‌ای از من به چشمم نیاد. لبخندِ رویِ لبش نفسم رو می‌برید؛ سرم رو محکم به چپ و راست تکون دادم و با هق‌هق زمزمه کردم: -عوضی… آشغال… من الان… چه غلطی کنم؟
  8. «پارت هجدهم» هه! لج؟ من لج نمی‌کردم. لج کردن برایِ کسی بود که انتظار می‌کشید کسی نازش رو بکشه. من نازکش نمی‌خواستم! فقط می‌خواستم تنهام بذارن. -شام نمی‌خوام، تنهام بذار! اشتهایی نداشتم که غذا رو مهمانِ معده‌ام کنم. به‌اندازه‌ی کافی حرف خورده بودم، دیگه گنجایشِ خوردن نداشتم. -از صبح تا حالا فقط همون سرم رو زدی، مگه می‌شه گرسنه نباشی؟ بلند شو بابا، بذار ببینم یکم خوردی، آروم بگیرم. این‌بار نتونستم خودم رو کنترل کنم؛ با همه‌ی توان جیغ زدم: -نمی‌خورم، ولم کن، برو بیرون! هیچ صدایی از پدر بلند نشد. شاید نزدیک به پنج دقیقه اتاق تویِ سکوت بود که این‌بار صداش خیلی ضعیف به گوشم رسید: -از دادگاه نامه اومده، احضارت کردن. می‌دونستم بالاخره وقتش می‌شه؛ می‌دونستم اون بی‌خیالم نمی‌شه. دروغ می‌گفتند انسان قدرتِ اختیار داره؛ اگه قدرتِ اختیار داشتم، این آدم‌ها دست از سرِ من برمی‌داشتند و می‌ذاشتند به دردِ خودم بمیرم. *** همین که چشم باز کردم، به سقفِ سفیدِ بالایِ سرم زل زدم. مغزم هنوز کامل فعال نشده بود، اما یادم به‌جا بود که چطور تویِ بغلِ کوروش از هوش رفتم. سکوتِ اتاق یکم آزارم می‌داد؛ مگه نباید الان بیمارستان می‌بودم؟ با اکراه و وحشت سرم رو چرخوندم؛ میزِ مطالعه‌ای گوشه‌ی اتاق قرار داشت که رویِ دیوارِ مقابلش قفسه‌ای پُر از کتاب بود. همین که خواستم از جام بلند بشم، زیرِ دلم تیر کشید و باعث شد «آخ»ای رویِ لبم بشینه. لبِ پایینم رو گزیدم؛ انگار یک تُن بار رویِ بدنم انداخته بودند، کلِ هیکلم درد می‌کرد. رویِ تختِ دونفره به خودم پیچیدم که برایِ یک لحظه، چشمم به لباس‌هایی که رویِ زمین پخش‌وپلا بود افتاد. شلوارِ مشکی و مانتویِ مشکیِ من! خون تویِ رگ‌هام خشک شد؛ قلبم شروع به نامنظم تپیدن کرد. قدرتش رو نداشتم سرم رو پایین ببرم و به تنم نگاه کنم.
  9. «پارت هفدهم» -این‌جا چه خبره؟ فریادی بلندتر از دادوبیدادهایِ کوروش تویِ محوطه‌ی رستوران پیچید. دیدم که نهال ضربه‌ای به صورتش زد؛ به معنایِ «خاک بر سرم». دیدم مردی بلندقد مقابلِ منی که بی‌جون بینِ دست‌هایِ کوروش حبس بودم، ایستاد. اخمش ان‌قدر غلیظ بود که هر بیننده‌ای رو می‌ترسوند. اما من اون لحظه تمامِ تلاشم این بود از هوش نرم! نباید این لحظه و تویِ این شرایط بی‌هوش می‌شدم. -اومدم زنم رو از این مکانِ بی‌در و پیکر ببرم! آریان، با پایانِ جمله‌ی کوروش، نیم‌نگاهی به من انداخت. قسم می‌خورم اون لحظه ترحم رو تویِ چشم‌هاش دیدم. ولی به‌محضِ برگشتنِ نگاهش به چشم‌هایِ کوروش، خشم بود که به چشمم می‌اومد. -آقای محترم، رستورانِ من جایِ دادوبیداد نیست. شما اجازه نداری بیای این‌جا آرامشِ بقیه رو خراب کنی! کوروش اون شب کمین بسته بود هرچی آبرو و شرف وجود داره از بین ببره. -من هرکار بخوام می‌کنم، چه غلطی می‌خوای بکنی؟ پاهام سِر شده بود؛ به زور روشون بند بودم. آرزو می‌کردم حداقل آریان بی‌خیال بشه و بذاره کوروش من رو از این‌جا ببره؛ دیگه پاهام تحملِ وزنم رو نداشتند. -خانم، حالتون خوبه؟ این صدا متعلق به آریان بود؟ چرا اون باید حالِ من رو می‌پرسید؟ -خدا مرگم بده… صورتش رنگ نداره، استاد چرا… چشاش می‌چرخه… ان‌قدر! این قطعاً مربوط به نهال بود؛ هیچ‌کدوم از خانم‌هایِ این‌جا ان‌قدر نگرانم نمی‌شدند که صداشون بلرزه! انگار همین که همه فهمیده بودند حالم خوش نیست، خیالِ مغزم راحت شد و آروم، اکسیرِ بی‌هوشی رو بهم تزریق کرد. *** پدر برایِ آوردنِ شام به اتاقم اومد. همین که چراغ رو روشن کرد، صدایِ من هم بلند شد: -خاموش کن! ان‌قدر صدام خِش داشت که برایِ لحظه‌ای شک کردم، واقعاً این صدا متعلق به منه؟ پدر به تبعیت از حرفم چراغ رو خاموش کرد، اما درِ اتاق رو نبست تا انعکاسِ نورِ هال، یکم اتاق رو نورانی کنه. -مامانت گفته ناهار هم نخوردی و کن‌فیکون کردی. لحنش به‌ظاهر شوخ بود؛ می‌خواست حال‌وهوام رو عوض کنه، ولی مگه حال‌وهوایی هم مونده بود؟ پتو رو رویِ سرم انداختم؛ نمی‌خواستم باز هم چهره‌ی درهمِ پدر رو ببینم. -راز، می‌شه ان‌قدر لج نکنی!
  10. «پارت شانزدهم» با صدایی که از پشتِ سرم بلند شد، یخ زدن تموم شد! دیگه سردم نبود؛ فکر می‌کنم رسماً اون لحظه مُرده بودم. -این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ بستنی تویِ دهنِ نهال ماسید و به سرفه افتاد. خوب یادمه، چشم‌هایِ به خون‌نشسته‌ی کوروش یک لحظه هم از جلویِ چشمم نمی‌رفت. اما چشم‌هایِ من عجیب دودو می‌زد؛ خوب نمی‌تونستم تمرکز کنم که چه اتفاقی داره می‌افته. برعکسِ نهال، من حتی از رویِ صندلی هم نتونستم بلند بشم. -با توعم! فریادش نه‌تنها نفس کشیدن رو از یادِ من برد، بلکه همون پچ‌پچِ رستوران رو هم خاموش کرد. دیگه خبری از اون سمفونیِ لایت و آرومی که همه ازش لذت می‌بردند نبود. نهال پیش‌دستی کرد. صداش رو از بینِ اون‌همه سکوت راحت تشخیص می‌دادم: -سلام استاد، خوبین؟ من نهالم، دانشجوتون. من رو یادتون میاد؟ حرف‌هاش بیشتر شبیهِ دانشجویی بود که از استاد نمره‌ی اضافه می‌خواست، نه شبیهِ کسی که دوستش تویِ مهلکه‌ی بدی گرفتار شده. اما کوروش حتی به نهال نیم‌نگاه هم ننداخت؛ سرخیِ صورتش رو پایِ سرمایِ هوا می‌ذاشتم یا دوتا پا قرض می‌کردم و فراری می‌شدم؟ نمی‌دونم! من این مردِ خشمگین با رگ‌هایِ برآمده‌ی گردن رو نمی‌شناختم. سکوتم انگار بیشتر از قبل اون رو دیوونه کرد؛ با چند قدمِ بلند خودش رو به من رسوند. برایِ اولین‌بار دعا کردم کاش این رستوران نگهبانی چیزی داشته باشه و کوروش رو از این‌جا ببرن! چون مطمئن نبودم بتونم با شرایطِ جسمیِ افتضاحم، نگاهِ ترسناکش رو تحمل کنم. -گوشیت. صداش چرا آروم شده بود؟ مات به چهره‌اش خیره شدم. چرا؟ چرا ان‌قدر تویِ نگاهش شک وجود داشت؟ -گوشیت! از دادش، پلک‌هام برایِ یک لحظه رویِ هم افتاد و فشرده شد. با همون چشم‌هایِ بسته، چنگی به معده‌ام زدم و اسیدش رو با آبِ دهنم به پایین هل دادم. زیپِ کوله‌ام رو باز کردم و موبایل رو از توش بیرون کشیدم. -رمزش رو بزن! این‌بار اطاعت کردم؛ نمی‌خواستم دوباره عربده‌اش رو بشنوم. گوشی رو از چنگم درآورد و بعد از چند ثانیه، صفحه‌ی تماس‌هایِ از دست‌رفته رو جلویِ صورتم گرفت. -می‌دونی اینا چین؟ چرا جواب ندادی؟ چه غلطی کردی؟ اگه اون لحظه به یکی از افرادِ این‌جا که بعضی‌هاشون با وحشت و یه سری با اخم به ما نگاه می‌کردند، توضیح می‌دادم این مرد قراره همسرِ آینده‌م بشه و استادِ یک دانشگاهِ دولتیِ معتبره، قبول می‌کردن؟ اصلاً باور می‌کردند یک زن تا چه اندازه می‌تونه توسری‌خور بشه که کسی که هنوز همسرش نیست، این‌جوری براش اختیار داشته باشه و هیچی نگه؟ انگار تویِ معده‌م رخت می‌شستند؛ دیگه تحملِ دردش از توانم خارج بود. نشستنِ عرقِ سرد رو رویِ کمرم حس می‌کردم. -چرا لال شدی؟ ها؟ گمشو بریم، من تکلیفت رو روشن کنم! بهم نزدیک شد؛ ان‌قدر نزدیک که شاید چند سانتی‌متر از هم فاصله داشتیم. دستش رو به سمتِ بازوم آورد؛ حتی نا نداشتم در مقابلِ این‌که من رو از رویِ صندلی به پایین می‌کشه، مقاومت کنم. -بریم، باید امشب تکلیفت رو روشن کنم. فکر کردی بی‌صاحابی، هرکار دلت می‌خواد می‌کنی؟ ساعت چنده؟ مگه تو از اوناشی این وقتِ شب بیرونی؟ چرا یک کلام از حرف‌هاش تویِ مغزم هضم نمی‌شد؟ چرا می‌شنیدم، اما معنی کردنِ جملاتش برام سخت بود؟
  11. «پارت پانزدهم» با لمسِ چیزِ سردی، بالاخره موبایلم رو پیدا کردم. همین که از کیف به بیرون آوردمش، متوجه پیامی شدم. با کنجکاوی رمزِ موبایلم رو وارد کردم که همون لحظه، گوشی تویِ دستم شروع به لرزیدن کرد. اسمِ کوروش رویِ صفحه خاموش و روشن می‌شد. -کوروشه! نمی‌دونم چرا صدام استرس داشت؛ نهال این موضوع رو فهمید، برایِ همین فوراً گفت: -می‌خوای جواب ندی؟ همین که خواستم جوابِ نهال رو بدم، تماس پایان یافت و تنها اثری از خودش رویِ صفحه، به‌عنوانِ تماسِ از دست‌رفته به جا گذاشت. علتِ ترسم از جواب دادن رو خوب می‌دونستم، اما خودم رو به نفهمی زدم. اون هم امروز چند بار جوابِ من رو نداده بود، چه اشکالی داشت من هم جوابش رو نمی‌دادم؟ اون که هنوز شوهرم نشده بود که بخوام جواب پس بدم. با بهانه‌ای که برایِ خودم آورده بودم، موبایلم رو سایلنت کردم و درونِ کیفم انداختم؛ مشغولِ صحبت با نهال شدم. نهال بارها حالم رو پرسید؛ نمی‌دونم چه چیزی تویِ صورتم می‌دید که این‌جور استرس گرفته بود. درنهایت مجبورم کرد حرصم رو سرش خالی کنم: -چرا ان‌قدر حالم رو می‌پرسی؟ اتفاقِ خاصی نیفتاده که! سرم شلوغ بود، جوابش رو ندادم. برمی‌گردم خونه، بهش زنگ می‌زنم. بیشتر از نهال، انگار برایِ خودم بهانه‌سازی می‌کردم؛ می‌خواستم فریاد بزنم تا شاید تویِ گوشِ مغزِ خودم بره، می‌خواستم به خودم هم کلک بزنم که من از این‌که خطِ قرمزِ کوروش رو زیرِ پا گذاشتم، نمی‌ترسم! -چته؟ پاچه می‌گیری؟ جواب نده، به من چه! جوابی بهش ندادم، چون مغزم مشغولِ ساختنِ سناریوهایِ مختلف بود؛ این‌که چه دروغی به کوروش بگم. می‌دونستم از شب بیرون موندنِ یک دختر نفرت داشت، بارها بهم گفته بود، اما من تره هم واسه‌ی این حرفش خرد نکرده بودم. آخه مگه اون می‌دونست من چقدر نکبت‌بار زندگی می‌کنم؟ مگه خبر داشت مادرم برخلافِ ظاهرِ به‌شدت مهربونش، چقدر دنبالِ منافعِ خودش می‌گرده؟ چی بهش می‌گفتم؟ این‌که مثلِ آب خوردن اجازه‌ی ورود به خونه‌ی خودم هم نداشتم و مجبور شدم با نهال بیام بیرون؟ -چیه؟ تو فکری! صدایِ نهال با دهنی پُر باعث شد شیشه‌ی تفکراتم منفجر بشه و هیچ‌چیز به‌جز چند شیشه‌خرده تویِ سرم نمونه. -هیچی، دارم به کوروش فکر می‌کنم. دروغ نگفتم، راست هم نگفتم! نگاهِ نهال خنده‌دار بود؛ چشم‌هاش رو به حالتِ چندش جمع کرد و دستش رو به معنیِ «برو» تکون داد: -برو ببینم! حالمون رو به هم زدی. هنوز خوبه شوهرت نشده، غش و ضعف می‌ری براش! بعد برایِ من حرف‌هایِ گنده‌گنده می‌زنی تویِ دانشگاه. تو اون چشم‌هایِ ترسیده و صورتِ رنگ‌پریده‌ی من، ردی از عشق می‌دید؟ دیگه حرفی نزدم؛ نمی‌خواستم شبش رو خراب کنم. اون تا همین‌جاش هم از یک دوستِ یک‌ساله‌ی دانشگاهی بیشتر برام وقت می‌ذاشت؛ لازم نبود دغدغه‌هایِ من رو هم به دوش بکشه! پس از صرفِ شام، عجیب معده‌ام به‌هم ریخته بود؛ موسیقی‌ای که پخش می‌شد، وخامتِ حالم رو بیشتر می‌کرد. ان‌قدر آروم و ملو بود که حد نداشت، اما انگار همین سمفونیِ آروم، آتیش به جونِ من می‌کشید. نگاهی به ساعتِ مچی‌ام کردم که یازده و سی‌وپنج دقیقه‌ی شب رو نشون می‌داد. دیروقت شده بود، اما از شلوغیِ رستوران ذره‌ای کم نشد. نهال که هوسِ بستنی کرد، برایِ خودش سفارشِ بستنی داد؛ من هم سیری رو بهانه و از همراهی با اون شونه خالی کردم. معده‌ام می‌سوخت و بالا اومدنِ اسیدِ معده‌ام رو تا نزدیکِ گلوم حس می‌کردم. هوایِ آبان‌ماه، زمانِ نیمه‌شب، برام سرمایِ استخون‌سوزی داشت. حتی با وجودِ مانتویِ نسبتاً ضخیمی که به تن داشتم، باز می‌لرزیدم. نهال بی‌توجه به من، تندتند بستنیِ شکلاتیش رو قاشق می‌زد و می‌خورد؛ انگار دختری که رویِ صندلی در حالِ منجمد شدنه، وجودِ خارجی نداره. بارها دهن باز کردم، حرفی بزنم، اعتراضی کنم یا حتی برایِ رفتن خواهش کنم، اما زبونم نمی‌چرخید. انگار از داخل هم یخ زده بودم!
  12. «پارت چهاردهم» کفِ رستوران هم به شکلِ شیشه‌ای به نمایش دراومده بود؛ از زیرِ اون، آب روان می‌شد و از صدف و جلبک لبریز بود. -نظرت چیه؟ همه‌چیز سفید بود؛ از میز و صندلی‌ها گرفته تا تابلوها و دکورِ رستوران، تا چشم کار می‌کرد سفیدیِ مطلق دیده می‌شد. تنها رنگی که این سفیدی رو می‌شکست، رنگِ کفِ رستوران بود که آبیِ کم‌رنگ، کلمه‌ای مناسب برایِ توصیفش به نظرم می‌اومد. نتونستم اشتیاقم رو پنهان کنم؛ با ذوقی وصف‌نشدنی دورِ خودم چرخیدم؛ برام مهم نبود اگه کسی بهم انگِ «ندیدبدید» می‌زد. من واقعاً از دیدنِ این مکان به وجد اومده بودم. -خیلی خوشگله؛ عاشقش شدم. لبخندی عمیق به روم پاشید و متکبرانه نگاهش رو پیشکشِ چشمام کرد. این‌بار با ناز گفت: -مگه من جایِ بد می‌برمت؟ سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم؛ همراهِ نهال رویِ اولین میزِ خالی نشستم، چون رستوران جایِ سوزن انداختن نداشت! هر میزِ خالی‌ای که پیدا می‌کردی، باید کلاهت رو بالا می‌انداختی. پرسنلِ رستوران با لباسِ یک‌دستِ آبیِ روشن رسید و سفارشِ شام رو گرفت. خداروشکر منو قیمت داشت و با توجه به جیبم، غذام رو انتخاب کردم. همون‌طور که فکرش رو می‌کردم، قیمت‌هایِ این‌جا سرسام‌آور بالا بود. -چی می‌خوری؟ تمومِ سعیم رو کردم تا زمانِ ردیف کردنِ دروغ‌هام، صدام نلرزه و غم از چشمم مشخص نباشه. -من تویِ دانشگاه غذا خوردم، خیلی اشتها ندارم؛ همین سیب‌فرایز برام کافیه! هرچند «همین» سیب‌فرایزی که حتی یک بار هم نخورده بودم، تمومِ موجودیِ کارتم رو به تاراج می‌برد. پس «همین» کلمه‌ی درستی برایِ بیانش نبود. برایِ نهال قطعاً چندان اهمیتی نداشت، چون بدونِ دیدنِ منو لب زد: -ولی من به جایِ تو هم گرسنمه، پیتزا و سزار می‌گیرم. اما برایِ منی که پدرم یک خشکشوییِ قدیمی بیشتر نداشت و مادرم خونه‌دار بود، فرق می‌کرد. خیلی هم فرق می‌کرد! پرسنلِ رستوران سفارش رو گرفت و با تعظیمِ کوتاهی ما رو تنها گذاشت. سکوتِ سنگینی بینمون بود؛ از دیوار صدا درمی‌اومد، اما از مشتری‌هایِ این رستوران حرفی به گوش نمی‌رسید. ان‌قدر آروم پچ‌پچ می‌کردن که دلِ آدم می‌پوسید. -قرارِ عقد رو کِی گذاشتین؟ با صدایِ نهال، افکارم رو پس زدم و به جمله‌اش برایِ جواب دادن فکر کردم. زیپِ کوله‌ام رو باز کردم و برایِ درآوردنِ موبایلم، وارسیش می‌کردم. لب به حرف زدن باز کردم: -آخرِ ماه، فکر کنم یک نُه روزِ دیگه می‌شه.
  13. سلام گلم خوش اومدین🤍 تو خصوصی توضیح دادم براتون🙏🏻
  14.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  15.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  16. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    روتین پوستی هندونه یا خربزه؟
  17. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    سیاه تابستون یا زمستون
  18. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    موتور سواری شمال یا جنوب؟
  19. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    کلبه جنگی رفتن به خرید یا رفتن به شهربازی؟
  20. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    پیتزا شب یا روز؟
  21. روشـنـا

    یکیشو انتخاب کن!

    چون لپ تاپ ندارم، لپ تاپ استایل اسپرت یا رسمی؟
  22. رمان کلوچه خرمایی منتشر شد🥹

    برین تو لینک زیر و ببینین😭

    https://98ia-shop.ir/2026/08/11/دانلود-رمان-کلوچه-خرمایی-از-روشنا-اسما/

  23. سلام عزیزم برای نقد رمانت پیام دادم 

    خوشگلم نقد رمان بعد از ۲۰ پارته 

    رمان شما به ۲۰ نرسیده، دوست دارین الان نقدتون کنم یا بعد از ۲۰ پارت؟ 

    انتخاب با شماست جانا^

  24. وای زینب بزرگترین ترس من از زندگی متاهلی رو تو رمانت خوندم و غمباد گرفتم واقعا دخالت مادرشوهر و شوهر مامانی یکی از ترس های بزرگمه«بغض»

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      اره امیدوارم مرسی خوشگلم:)

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      فداتم من ❤️

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      خدانکنه جانا^^

×
×
  • اضافه کردن...