-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
امنه
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت دوازدهم» نتوانست جلوی خندهاش را از اعتمادبهنفس کاذب این مرد بگیرد؛ خندهاش توأم با عصبانیتی مشهود بود که خندهی نرمِ مهراد را در پی داشت. - درسته، باید هم بخندی! اون دوتا رو ندیدی تا قدرِ منو بدونی. روشنا که عصبانیتش کمکم رو به پایان میرفت، با قدمهای موقر، به جای اولش بازگشت. حرف مهراد، نظرش را جلب کرده بود؛ میخواست بداند علت طفره او و مادرش چیست. - برادرتون همون آقاست که با چمدون جلوی در بود؟ حیرت، جای خنده را درون چشمهای مهراد گرفت؛ پس حالا که روشنا از وجود محراب باخبر بود، بدون اتلاف وقت، گفت: - درسته؛ اون برادر کوچیک ترمه. اون به هیچ عنوان راضی به خرید سهام نمیشه، اما شاید بتونم یک کار دیگه بکنم. جملات ابتدایی مهراد، نگاهش را یکباره، تیره و خشمآلود کرد اما جملهی آخرش، خرسندی آرامی در وجودش جاری نمود. چشمانش از هیجان برق میزدند و مشتاقانه منتظر ادامهی جملهی مهراد بودند. - شاید بتونیم با هم همکاری کنیم! *** سوتزنان، مشغول شستن ظرفها بود که صدای مادر در خانه اکو شد. - آره زنداداش؛ یک گوشش درِ اون یکی دروازه، از دست این دختره جوونمرگ میشم آخر. در حمام هم دست از غیبت دربارهی او برنمیداشت؛ با صدای بلند که مطمئن بود به گوش زنعمویش هم میرسد، غرید: - کَر که نیستم؛ میشنوم! بعدشم کدوم جوونی؟ جوونی تو رو، اون شازده پسرت بُرده که معلوم نیست کارش چیه و شما گرفتی به کیفِ مشکی داخل کمدت. صدای «خدا مرگم بده!» مادرش آخرین حرفی بود که سوهانِ گوشش شد؛ سپس همه چیز شکل پچپچ به خود گرفت. لبخندی عریض روی لبهایش جاخوش کرد و این بار قِر در کمرش فراوان شد. - قِر تو کمرم فراوونه، نمیدونم کجا بریزم. برای خودش میخواند و حرکات مزون انجام میداد. از وقتی مهراد محمدپناه به او پیشنهاد داد که شاید بتواند برادر و خواهرش را جهت از نو تأسیس کارخانه، راضی کند؛ از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. -
پارت یازدهم سراب! به چیزی گفته میشود که انسان آن را میبیند در صورتی که وجود خارجی ندارد، توهم میزند کهوجود دارد اما وقتی به فردی دیگر نشان میدهد او به ریشش میخندد و میگوید: _ خواب دیدهای، خیر است. حال که به اینجای سیرت خود رسیده بودم، مفهوم سراب را درک میکردم. عشقِ او به من، سرابی بیش نبود. من آن عشقی را میدیدم که زادهی ذهنم بود و به هرکه دربارهاش میگفتم یک جواب عایدم میشد: _ خوابت، خیر است.
- 25 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پارت دهم یک جا شنیدم انسان قبل از به دنیا آمدن، یک دور حیات پیش رویش رو میبیند و بعد با انتخاب خود وارد جهان هستی میشود. با خود میاندیشم من چه چیزی در این زندگی دیدم که آن را با جان و دل پذیرفتم؟ این دنیای مملو از خیانت، فقر، غم و اندوه چه داشت که مرا به سوی خود کشاند؟ شاید سرابی بیش نبود!
- 25 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت یازدهم» بالا و پایین شدن سیب گلوِ روشنا از دیدِ مهراد دور نماند. بغض، بیش از حد در چنگ انداختن به حفرهی گلویش موفق شد؛ نمیخواست جلوی این مردمان بیدرد به التماس بیفتد. درست است خودش از نظرِ مالی مشکل چندانی نداشت، ولی اینگونه نبود که همه را از بالا تماشا کند. او حتی برای رسیدن به تنها خواستهاش، به بامداد رو انداخته بود؛ پسرعمویی که از دیاکو بیشتر، برادرانه خرجش میکرد. - چرا این کارخانه انقدر برات مهمه؟ مغزش درگیرِ سوالِ مهراد شد؛ استقلال؟ یا کم نیاوردن جلوی پدرش؟ یا اثبات خود به خانواده؟ نمیدانست دقیقاً کدام دلیل است که او را به سوی آن کارخانه سوق میدهد. - من به اون کار نیاز دارم؛ باید به همه ثابت کنم که بیدستوپا نیستم. پدرم حتی همین الانش هم راضی نیست! من حاضرم حتی ماشین و طلاهامو برای خرید سهام شما بفروشم. مهراد، تعقل به جانش افتاد؛ نگاهِ خیرهاش را در جای جایِ چهرهی دختر چرخاند، نمیتوانست به خواست خود، سهام کارخانه را بخرد. برادر و خواهرش هم باید رضایت میدادند که بعید بود! میدانست محراب از سرِ لجی که با همهی آنها داشت، راضی به فروش سهمش نمیشد. رستا هم که بدون اجازهی شوهرش آب نمیخورد. - ما نمیتونیم سهام رو بفروشیم، خانم. بادِ روشنا خوابید؛ آنها او را به بازی گرفته بودند و نوبتی عذاب را برایش تداعی میکردند. از کوره در رفت و صدایش را پس کلهاش انداخت. - منو گیر آوردین؟ چرا پس انقدر دستدست میکنین؟ جنگ اول به از صلح آخر! یک کلمه بگین نه دیگه، چرا هی با پا پس میزنین، با دست پیش میکشین؟ مهراد، با اندکی بهت به دخترک مقابلش زل زد؛ دلیل این حجم تنش عصبی برایش گنگ بود. با دست، به مبل دو نفرهی مقابلش اشاره کرد و با لحنی آرام، که مبادا دخترک عجیب مقابلش را طوفانی کند، گفت: - اول، یکم آروم باش! دوم، بشین باهم صحبت میکنیم؛ علم و شنگه راه انداختن نداره. اما روشنا طاقتش سر آمده بود؛ نه تعارف نشستن میتوانست به حال عصبیاش تسلا ببخشد، نه لحن با طمانینهی مرد موجب شد آرام شود. - من همین جا راحتم. چموش شده بود؛ برایش دیگر اهمیت نداشت مردِ مقابلش با آن هیبت و اقتدار، حداقل ده، پانزده سال از او بزرگتر است. لبخندی بر لبان مهراد با حرف روشنا نقش بست، اما در دل فقط قهقهه میزد؛ در چشمان دخترک عجز را میدید، اما این خودداریاش بانمک به نظر میآمد. خودش، بهعوضِ روشنا، مبلی انتخاب کرد و در کمال خونسردی آن را برای نشستن تسخیر کرد. - خب حالا که راحتی، من حرفم رو میزنم. من دوتا خواهر و برادر دیگه دارم که برعکس من، انقدر مهربون نیستند. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت دهم» - اینجا چه خبره؟ نوای مستحکمی که در خانه پیچید، سکوت آن را در هم شکست. روشنا نگاهِ خیره و عصبیاش را از زن برداشت و به سوی صدا چرخاند. مردی با شلوار جین سورمهای و تیشرت مشکی، که کیف بزرگی به دست داشت، توجهاش را جلب کرد. در انتهای پلههای وسط خانه، که به صورت دورانی شکل گرفته بودند، ایستاده بود. - هیچی، مهمان داشتیم دارن تشریف میبرن. صدای زن در جواب آن صدای رسا، بلند شد. روشنا سرش را پایین انداخت و مشغول جویدن ناخنش شد. نمیدانست این حجم تحقیر را چطور تحمل کند. پدر همین را میخواست! میخواست او را اینگونه سنگ روی یخ کند تا بلکه دست از آن کارخانه بکشد و به قولی، از نظر پدرِ مثلا تحصیل کردهی او، زن را چه به کار در کارخانه بین انبوه زیادی مرد؟ پوزخند عصبی بر صورتش چیره شد؛ دیگر فضای این خانه برایش اکسیژن نداشت. با دستهای لرزان، قصد داشت چنگی به کولهاش بیاندازد که صدای بم مرد او را از تصمیمش بازنگهداشت. - شما برو تو اتاقت، ماه مامان. حرصوجوش براتون خوب نیست! پس این مرد، یکی از مدعیان کارخانه بود؟ آری دیگر! آدم که عمهاش را مادر صدا نمیکرد. زن که حال «ماه مامان» خطاب شده بود، سری تکان داد و بیتوجه به روشنا، سوار آسانسور شد که پوزخندش را غلیظ تر کرد. ماه مامان که کمِ کم شصت سال را داشت، در رعایت ادب و احترام از کودک شش ساله تهی تر بود. حال نوبت مرد بود که با قدمهای بلند، فاصلهاش را کم کند و به روشنا نزدیک شود. روشنا که نزدیک شدنش را حس کرده بود، سر بلند کرد و به او چشم دوخت. اخمهایش در هم گره خورد. حال که از نزدیک او را میدید، متوجهی تفاوت بارزش با پسری که ابتدا دیده بود، شد. برعکس آن مردِ نخست، زیاد بلند قامت نبود، شاید یک متر هفتاد و اندکی سانت برایش مناسب بنظر میآمد. پوستی که گرمای تابستان در رنگ تیرهاش بیتاثیر نبود، بینیای معمولی با قوزی کوچک و چشم های قهوهای روشن، که حسی عجیب در آن موج میزد. - چیزی رو صورتمه؟ فوراً تیکهی کلامِ مرد به جانش رخنه کرد، نگاهش را از صورتش برداشت و به چانهاش زل زد. - نه؛ شماهم فکر کنم قراره مثل مادرتون همه چیز رو به شوخی بگیرین، پس با اجازه! غرورش به اندازهی کافی خرد شده بود؛ اینجا ماندن و زل زدن به این مرد هیچ سودی برایش نداشت، و او را احمقتر جلوه میداد. کولهاش را گرفت و پشت به او، قدم برداشت. برعکس قدم های مرد، بی جان! - اون کارخونه جز بدبختی هیچی نداره، بیخیالش شو خانم! روشنا نتوانست خود را متقاعد کند که سر جایش توقف نکند. بیتامل، به سوی مرد برگشت و این جمله را بر پای اندکی نرم شدن مرد گذاشت و با چشمهایی که از هیجان برق زده بود دهان باز کرد. - میتونین بهم کمک کنین؟ به خدا این برام خیلی مهمه! من باید این کارخونه رو درست کنم، بدبختی و ایناهاشم برام مهم نیست. تلاش های این دختر توجهی مهراد را جلب کرده بود، وقتی صدای فریادِ توأم با اندوهش را شنید و نتوانست بیخیال باشد، چشمانش از شادی برق میزدند و در پنهان کردن آنها عاجز بود. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت نهم» *** آب دهانش را قورت داد. پا روی پا انداخت و یک پایش را در اثر تیک عصبی، تکان میداد. قلبش در سینه بیقراری میکرد. عرقِ نشسته روی پیشانیاش را با پشت دست، پاک کرد و برای آرام شدن، دست یخزدهاش را دور لیوان پایهدار شربت آلبالو پیچید و فشرد. حرفهایش را زده و حال، به زن میانسال مقابلش چشم دوخته بود. از نگاهِ سردش، هیچ حسی پیدا نبود؛ همین به استرس روشنا افزود. - یعنی میخوای سهام شوهر خدابیامرزم رو بخری؟ تمسخر تنها واژهای بود که میتوانست سخن این زن را توصیف کند. روشنا، باز همان روشنای گستاخ شد. شربت را روی میز شیشهای مقابلش قرار داشت و با لبخند گفت: - البته؛ من هر چی بخوام رو میخرم! و نگاهی به سر تا پای زن انداخت. مقصودش این بود که اگر بخوام تو را هم میخرم، در عجب بود چگونه از قُپیای که آمده بود خودش خندهاش نمیگرفت. ابروهای نازک زن به بالا پرید، عصایش را به دست گرفت و از روی مبل سلطنتی سفید رنگ برخاست. - این کارخونه الان سه تا وارث داره؛ هر سه تا رو میتونی بخری؟ متوجهی نیش کلامِ زن شد، کمی مکث کرد تا بتواند جلوی زبان احمقش را بگیرد و با طمانینه سخن بگوید. - خب امکانش نیست من با بچه هاتون صحبت کنم؟ زن رویش را از او برگرداند؛ همانگونه که به سوی آسانسور انتهای راه رو، عصا بر زمین میکوفت و گام بر میداشت، گفت: - اونها نه سهام میفروشن، نه حاضر به شراکت میشن. اگه دنبال اون کارخونهای، سهامت رو بفروش به اونها. خانهی زیبای مقابلش، در چشم به هم زدنی، تبدیل به ویرانه شد. دیگر آن ستون های بلند سفید و طلایی، فرش های دست بافت طلایی، مبلمان سلطنتی و خدمتکاران خوشپوش به چشم نمیآمد. مانند ذغالی که بر روی آن آتش زا ریخته باشند، طغیان کرد؛ دست به سینه، با کلامش، زن را از ادامهی راه منصرف کرد. - من اگه کار تو اونکارخونه برام مهم نبود، هرگز به خودم اجازه نمیدادم سمت این خونه بیام! اگه برای تو یک کارخونهی معمولیه، برای من آرزوئه! اجازه نداری انقدر راحت پولت رو به رخ من بکشی. به جاش بزار من با بچههات صحبت کنم. از برآشفتگی زیاد، راه تنفسش بسته شد، ریههاش تقلای اندکی اکسیژن داشتند، هرچه پشت هم دم و بازدم میکرد، آرام نمیگرفت؛ بلکه عصبانیتش افزایش مییافت. پلکش میپرید، از هیچ چیز به اندازهی این آدم های مرفه که فکر میکردند با پول میتوانند همه چیز را بخرند ، بیزار نبود. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتم» اینبار گردِ تعجب بود که روی چشمهای محراب نشست. دستش را درونِ جیب شلوار جین مشکیاش فرو برد. از دخترهایی که اینگونه، به قولی، لاتیاش را پُر میکردند، متنفر بود. - مفتش نیستم؛ اینجا خونمه! شما هم اگه یکم دیگه اینجا علاف وایسی، زنگ میزنم پلیس؛ اونها قطعاً مفتشن! رنگ از رخسارِ روشنا پرید، با حرصی نمایان، نیشگونی یواشکی از راناش گرفت. همین اول کاری گند زده بود و آب هم قطع بود. خب، از کجا میدانست این پسرک که به زور سی سال داشت، صاحب خانه بود؟ اصلاً از کجا معلوم، شاید مهمانی، فامیلی، اصلاً دوستی، چیزی باشد. خودش را با اینحرفها شیر کرد و با اکراه به پسرک چشم دوخت. اما محراب به او امان نداد، سری از تأسف تکان داد و بیحرف، گامی بلند به سوی خانه برداشت تا نگهبان را از وجود این آدم مشکوک، مطلع کند. روشنا، از پشت به او زل زد و این بار، با احترامی سوری، پژواکش شنیده شد: - شما خانواده محمدپناه رو میشناسید؟ محراب مکثی کرد؛ جلوی درِ خانه بود و نگهبان را میدید که دَواندَوان به سوی در میآید. لابد از دوربینهای مداربسته، از وجود او باخبر شده بود. ابروهایش بیشتر از قبل، همدیگر را در آغوش گرفتند. درنگش طولانی شد؛ از اینکه خانوادهی محمدپناه را میشناخت، هیچ خوشحال نبود. حال دخترک، از او دربارهی آنها سؤال میکرد. مسخره است! با شنیدن مجدد صدای او، از تفکرات خود به بیرون پرتاب شد. - با تو دارم حرف میزنم! کجخندی لبش را اسیر خود کرد، آخر تو بود یا شما؟ - میشناسم. صدایش خش داشت، شاید هم اندکی در غم فرو رفته بود. کاش هیچوقت خانوادهی محمدپناه را نمیشناخت. صدای دخترک با شعف به گوش میرسید، نگاهش رمضان را کاوش میکرد که حیاط را تا نصف گذرانده بود، اما گوشهایش ناخواسته درگیر صدای نازک و لطیف پشت سرش بود. - من دخترِ آقای شایگان هستم، باید با خانوادهی آقای محمدپناه صحبت کنم. روشنا، از کمحرفیِ مردک به ستوه آمد؛ از اول باید آیفون را میزد، نبایست از این فرد، جویای خانوادهی محمدپناه میشد. بالاخره آقا رمضان که اهل خانه او را مشت رمضان صدا میکردند، خودش را نفس زنان، به در رساند و آن را با ریموت باز کرد؛ با تتهپته گفت: - سلام آقا، خوشاومدید، قدم رو سر ما گذاشتید، بفرمایید داخل. پوزخندی روی لبهای محراب نشست؛ میدانست قدم روی سرِ هیچکس نگذاشته و هیچکس از بودن او در اینمکان راضی نیست. تنها سری تکان داد و چمدانش را روی کاشیهای حیاط کشید. در آخرین لحظه، فقط برای یک ثانیه، نگاهش را به عقب گرداند، دید که دخترک لنگ در هوا در کوچه ایستاده است، با دستی مشتشده و نگاهی غضبآلود! سرش را برگرداند و بیتوجه، راه اصلی خانه را در پیش گرفت. روشنا دیگر نتوانست حرصش را در دل نگه دارد؛ با نوک پایش ضربهای به سنگ گرد مقابلش زد که صدای مردی پیر با قامتی بلند، گوشهایش را تسخیر کرد. - چیزی میخوای خانم؟ پیراهن آبی تنش و شلوار پارچهای پایش، از دور هم نگهبان بودن او را فریاد میزد. دیگر تعلل جایز نبود، به سوی نگهبان گام برداشت. اینبار با لحنی جدی و پر از عصبانیت گفت: - برای اون آقای بهاصطلاح محترم هم توضیح دادم! من باید خانوادهی محمدپناه رو ببینم. نگهبان متعجب از لحن عصبانی دخترک، هردو دستش را به نشانهی «تسلیم» به بالا آورد و گفت: - بزارین هماهنگ میکنم، بگم کی اومده و چیکار داره؟ روشنا که نگاهش همچنان راهِ رفتهی محراب را کاوش میکرد تنها سری تکان داد. -بگین شایگان هستم باید درباره کارخونه حرف بزنیم. نگهبان مشکوک، سرتکان داد و مشغولِ هماهنگی، با آن بیسیم مشکی رنگش شد. -چه سیسی هم گرفته هرکی ندونه فکر میکنه نگهبانِ کاخ سفیده! با اتمامکلمات حرصآلودِ نجواگونهاش، نگهبان با کسب اجازه، او را به داخل کاخ سفید هدایت کرد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتم» *** به ساختمان طویل، که مقابل چشمهایش جولان میداد، با دهانی نیمِ باز زل زد؛ در خوابش هم چنین خانهای نمیدید. ساختمان، واژهای مسخره در بابِ قصر روبهروی اش بود، آری! اینجا را میبایست در توصیفاتش کاخ مینامید. دور تا دورِ این قصر،با میلههای آهنی محاصره شده و نمای سفید براقش دیدهی هر ببینندهای را مجذوب خود میکرد. دو ساختمان در مجاورت ساختمان اصلی قرار داشت که گلسته مانند به سوی آسمان یورش میبرد و باید سرت را انقدر بالا میبردی تا بتوانی انتهای آن را ببینی. سوتی کشدار از بین لب هایش خارج شد و زیر لب گفت: - خدای حکمتت رو شکر؛ همه رو آفریدی مارو بدون آف ورود دادی، اینم زندگیه خدایی؟ من الان به این مرفه بی درد چقدر پیشنهاد پول بدم؟ مگه دویست و شیش لِخهمن چقدر از سرمایه اینارو میگیره؟ سپس سرش را محکم به چپ و راست تکان داد تا جلوی نفوذِ بد زدن خودش را بگیرد. چندباری از این سمت خیابان خواست گام هایی بلند به سوی درِ بزرگ مشکی رنگ بردارد اما درنگ های پیدرپیاش مانع میشد. - خانم کاری دارید؟ روح از تنش خارج شد، دستش را روی قلبش جا داد و نفساش را در سینه محبوس کرد. پسرِ جوانی که کنارش ایستاده بود با تعجب به دختر عجیب کنارش زل زد، تیپِ سرتا پا مشکیاش و کلاه لبه دارش و ماسک روی صورتش، در نظر هر بینندهای یک چیز را القا میکرد: «دزد» روشنا، نگاهش را به سوی مردِ کنار دستش برگرداند، لبخندی عریض و دستپاچه پیشکشش کرد که از پشت ماسک احتمالِ دیده شدنش صفر درصد بود. به تبخال بیموقعای که زده بود، لعنت فرستاد و دستپاچه گفت: - من…من.. اها.. من… مهمونم! علت هُل شدنش، برای خودش هم، نامعلوم بود. نگاهش معطوف چمدان بزرگ مشکی رنگ که اسیر دستهای بزرگ محراب بود، شد. اندکی سرش را بالا بُرد تا بتواند رخسار مرد را شکار کند. چشمهای مرد مقابلش مشکیِ خالص بود، به قدری گیرا و نافذ که بیخیال آن دو گودال شدن، کار آسانی نبود. موهایش کمی بلندتر بود و بغلهایش را کوتاهتر از وسط حالت داده بود. پوستی گندمی و ریش و سیبیلی که او را عجیب مردانه نشان میداد. چهار شانه بود و قامتش را میتوانست بلند، توصیف کند؛ به طوری که برای راحت دیدنش باید سرش را خیلی بالا میبرد. - خانم محترم؛ اینجا به جز ساختمان ما خونهای وجود نداره، شما مهمان کی هستید؟ ناخواسته، چشمهایش در کوچه چرخ زدند؛ حق با او بود! هیچ خانهای در این کوچهی احمق پیدا نبود. او که مهمان محمدپناه بود، چرا تعلل میکرد؟ نگاهِ محراب ریز و کاوشگر منتظر جوابِ دختر مشکوکِ مقابلش بود که صدا و رَسا و جسور او را شنید. - اصلا مگه مفتشی؟ به تو چه من مهمون کیام؟ -
پارت دوازدهم **** با حرص، تمام برگه هایی که به من داده بودند را پاره کردم. مادر نگران، از چارچوب در به من زل زده بود، لابد میترسید دوباره دیوانه شوم و وسایل اتاقم را به سوی نابودی بکشانم. _ نمیخوای بگی چیشده؟ تو که نزاشتی همراهت بیام! بابات هم که یک کلمه حرف نمیزنه. نمیخواستم بگویم! با این شرایطی که داشتم همین که آرام بودم جای شکر داشت. انقدر فضای خفهی آنجا برایم سنگین بود که نیاز داشتم ساعت ها با هیچ انسانی لب به سخن باز نکنم. _ مامان بیخیال شو! همین حرفم برای دیوانهکردنش کافی بود، تمام آن نگرانی، یک باره از چشمانش پر کشید و جایش را به خشم داد. _ آره دیگه! کلا مامان بیخیال بشه، مامان لال بشه، تو گند بزن به زندگیت باشه؟ از اول وقتی با یک بزرگتر مشورت نکنی هرکار بخوای بکنی همین میشه دیگه؟ آخه تو چه مرگته دختر؟ً یقین داشتم اگر زنده بمانم این زن مرا خواهد کشت. این زن آخر دیوانه ام میکند، حرف هایش تا ته وجودم را میسوزاند، طوری حرف میزند که انگار نه انگار من دخترش هستم. البته برای او قطعا پسرش ارجعیت دارد. _ برام عدم تمکیننوشتن، خیالت راحت شد؟ مجبورم برگردم خونم؛ حالا شاد باش و کِل بکش! *** آن روز، همه چیز به سرعت گذشت، اگر از من میپرسیدند از آن روز با جزئیات برایشان بگویم به یاد نداشتم. من بدون اتلاف وقت، به عقد کوروش در آمدم. مادر، هیجان زده بود و قند در دلش آب میشد؛ کوروش را شام به خانه دعوت کرد تا در کنارمان باشد. از زمان عقد روزهی سکوت مرا بلعیده بود؛ کلامی حرف به از دهانم اذن خروج نمیگرفت. هرچه مادر در جُنب و جوش بود، من در کنارش نشسته و آرام سبزی پاک میکردم. پدر و کوروش در هال، مشغول بازی تخته نرد بودند، هر از گاهی صدای قهقهه شان سکوت خانه را درهم میشکست. نگاهم برای لحظهای روی رینگ سادهام ثابت ماند؛ دستم برای پاک کردن شاهین از حرکت ایستاد. انگار باور پذیری این قضیه برایم دشوار بود، اما بیشتر فکر و ذکرم معطوف بر این ماند که چرا من همانند تازه عروس های دیگر، از شادی نمیخندیدم؟ چرا اینگونه اخم هایم را در هم کشیده بودم و حتی با خودم آشتی نمیکردم؟ آری! من با خود نیز روزهی قهر و سکوت داشتم. حتی در ذهن خود نیز دست از توبیخ، برداشته بودم. با صدایی آشنا، انگار روح به تنم بازگشت. سرم را متعجب بالا گرفتم که نگاهم با نگاه مادر تلاقی کرد. _ دو ساعته دارم صدات میکنم؛ نمیشنوی؟ سرم را به چپ و راست تکان داد و نیشگونی از ران پایم گرفتم. دردِ نیشگون، رشتهی کلام را به دهانم هدیه داد. _ حواسم نبود؛ چیشده؟ اخمی غلیظ بر صورتش نقش بست. از وقتی مرا اینگونه غمزده دیده بود تیکه پرانی میکرد دست از مسخره کردنم برنمیداشت. _ پاشو خودتو جمع و جور کن! اینجوری شبیه بدبخت، بیچاره ها به من زل نزن؛ برای بابات و شوهرت هم چای ببر. واژهی «شوهر» برایم از هر غریبهای، غریبه تر بود. نمیتوانستم با این کلمه ارتباطی درست برقرار کنم. به ناچار از روی موکتی که آشپزخانه را پوشانده بود، برخاستم. دستانم را زیر شیر آب بردم و بازش کردم؛ از خنکی آب، کمی جان به بدنم افزوده شد. دو استکان کمرباریک بر روی سینی یک دست طلایی مادر، گذاشتم. مادر، همانطور که پیاز را درون قابلمه میریخت از کابینت قهوهای بالای سرش، نعلبکی های گل سرخ را برداشت، هنوز ردی از اخم در صورتش مشهود بود، با قرار دادن نعلبکی ها در کنار استکان، چشم غرهای نسیبم کرد که اخم هایم را در هم کشید. با قوری، استکان ها را لبریز از چای کردم، هیچ عجلهای برای رفتن به هال نداشتم؛ دلم نمیخواست با کوروش چشم در چشم شوم. انگار حال که همسرش بودم، در این عنوان عذاب میکشیدم. چای بُردهو خورده شد. بساط شام پهن و جمع گشت اما من هر لحظه خودم و نگاهم را از دید پنهان میکردم. کوروش، بر خلاف تصورم، اصلا به روی خود نیاورد و در کمال احترام با خانوادهام، هم صحبت شد. مادر که حسابی از دستم شکار بود، ظرف ها را به گردن گرفت و مرا مجاب کرد به هال بروم و در محضر پدر و کوروش بنشینم. _ بابا جون کوروش جان تاکید دارن چون خونشون مجهزه لازم نیست ما جهیزیه بگیریم. چشمان پدرم از شادی حرف کوروش برق میزد، اما من دیدگانی لبریز از خشم به پدر هدیه کردم و از لای دندان های کلید شدهام گفتم: _ مگه میشه جهیزیه نبرم؟ حس میکردم غرورم در حال له شدن است. نمیخواستم این منت بزرگ بر سرم باشد که با یک چمدان به خانهاش رفته ام؛ از طرفی رویِ آن که به پدر بگویم برایم جهیزیه بخرد هم نداشتم. انگشتانم در کف دستم فرود رفت و فشرده شد، کوروش نگذاشت پدر لب به سخن گفتن باز کند با قاطعیت گفت: _ راز جان، من دوست دارم هرچه زودتر در کنار همسرم به آرامش برسم، با این شرایط سخت، چه لزومی داره وقتی من خونم همه چی هست، دوباره پدر زحمت خرید اسباب خونه رو بکشن؟ خوب حرف میزد، برق تحسین را در چشمان پدر میدیدم؛ میدانستم نمیتوانم پدر را راضی کنم، کوروش در کارش موفق شده بود؛ مخ پدر را شست و شوداد. سکوتی که این روز ها نمیخواست از من فاصله بگیرد، مجدداً جولان داد. پدر و کوروش قرار گذاشتند زمانی را در حضور خانوادهی کوروش تعیین کنند تا عروسی انجام شود. من هم مانند عروسک خیمه شب بازی، گوش میدادم تا بدانم چه نقشی را باید ایفا کنم. مغزم به من نهیب میزد، هر بار یک سوال تکراری را بر زبان جاری میکرد: «مگر مجبورت کردند؟ دو کلام حرف بزن!» اما انگار برای حرف زدن، جانم در میآمد. حرف میزدم و چه میگفتم؟ مگر ناراضی بودم؟ نبودم! پس چرا حالم خوب نبود؟ کُفرم، از دست خودم، درآمده بود. کوروش بعد از میل میوه قصد خروج کرد. مادر پی در پی به پهلویم ضربه میزد تا برای بدرقهاش تا جلوی در برورم؛ بالاخره تسلیم چشم و ابرو آمدن های مادر شدم و همراه کوروش تا جلوی در، رفتم. _ هوا سرده، برو داخل من خودم میرم. دستانم را به بغل گرفتم تا کمی گرما به بدنم نفوذ کند، با آن تیشرت استین بلند و شلوار نازک به بدنم حق میدادم نتواند سرما را تاب بیاورد. _ نه شما برو منم میرم. لفظ «شما» کوروش را از پوشیدن کفشهایش باز نگه داشت. با مکث، نگاهی به من انداخت، ابهام، کمی خشم و اندکی کم غم در چشمهایش مشهود بود.
-
پارت نهم فضولی! کلمهای که نفرتم از آن کلان بود. تمامِ دردِ این مردم این بود که نمیدانستند حالِ بد من از چه نشعت میگیرد. اگر میدانستند که یک خدا نکند سر فرزندمان بیاید میگفتند و میرفتند. چون این مردم فکر میکنند پدر مُردگی فقط برای همسایه است و نوبت آن ها نمیشود. از دستِ همین مردم، اتاقم برایم شد مکان امن! حتی بیماری جسمانیای که چند وقت پیش گریبانگیرم شد هم نتوانست مرا از اتاق، برای رفتن به نزد دکتر قانع کند. گیریم آزمایشی از من میگرفتند؛ مگر در آزمایش مینوشتند چه به روز من آمده؟ رفتنم به آنجا را چه سود؟
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت هشتم در دنیای انبوهِ غم غرق شدم. دیگر نه لباس های زیبا میخواستم نه صورتم را زینت میدادم. از نگاه پر ترحم انسان ها بیزار بودم! این انسان ها چه میدانستند؟ فقط بلد بودند حرف بزنند و شعار دهند: « تا با کفش کسی راه نرفتی، قضاوتش مکن!» اما خود بی چون و چرا، هرچه میخواستند، میگفتند. میگفتند دخترک افسرده، خانوادهاش چه بدبختاند، گناه دارند، کاش دردش را بگوید بدانیم چرا این گونه است.
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت هفتم بار ها خودم را متقاعد کردم که تمامش کن! مگر دنیا به آخر رسیده؟ اما در انتهای قلبم یک جمله طغیان میکرد. «آری! دنیا به پایان رسیده است» مگر اون تمام دنیای من نبود؟ وقتی او نبود، دنیایی هم نبود. « جهانم، بی او الف نداشت»
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت ششم» عجز درون چشمانِ روشنا نشست؛ اما دیدگان رضوان، ذرهای تردید در خودش جا نکرده بود. اصرار بیفایده به نظر میآمد. روشنا با غمزدگی، مجدد خود را بر روی تخت نرم، پرت کرد. - خب اون شریک نو رسیده کیه که لایق دویست و شش عروسکِ مدل نود و پنجِ منه؟ لودگیاش، بر لب های رضوان خنده مهمان کرد. همانطور که از نو، کتابش را میگشود تا ادامهی متون را بخواند، لب باز کرد و کفت: - اقای سیروس محمدپناه، یکی از پولدار ترین های تهران که فکر کنم شش ساله میشه فوت کرده. روشنا تحمل انقدر شوک را، آن هم پشت هم در خود نمیدید. قلبش هیجان زده بود و دیوانهوار میکوبید. مقصود پدر از این کار ها چه بود؟ او باید از یک مُرده رضایت میگرفت؟ نتوانست باز زبانش را کنترل کند، با غصب گفت: - عه خدابیامرزه، هرچی خاکه اونه عمرِ شما باشه اقای شایگان! اخمی از بی پروایی روشنا، فاصلهی بین ابرو های رضوان را پر کرد. اما میدانست روشنا را میتواند با این موضوع از کارخانه دور کند. در خیالش روشنا نه پول خرید سهام کارخانه را داشت نه خانوادهی محمد پناه حاضر بودند آن کارخانهی بیمصرفِ ورشکست شده را مجدداً پرورش دهند. - من حرفم رو زدم! فکراتو بکن، اگه میخوای آدرس خونهی محمدپناه رو بهت بدم. تنش از حرص میلرزید. از پدرش بعید بود چنین شرط مسخرهای برایش بگذارد؛ همین مانده برود و التماس آن خانوادهی خر پول را بکند. - چرا اذیتم میکنی بابا؟ این قضیهی شریک یهو از کجا اومد؟ چرا شما باهاشون صحبت نمیکنی؟ من مطمئنم حرفِ شما براشون مهم تره و سند تره. رضوان پقی زیر خنده زد؛ به گونهای میخندید که روشنا را یاد آدم های تسخیر شده در فیلم های ترسناک میانداخت. از این بازیای که میدانست بازی است و نمیتوانست از آن شانه خالی کند، متنفر بود. - من به عنوان مدیر عامل اون کارخونه، ورشکستش کردم! بهنظرت حرف من براشون سند میشه؟ دیگر ماندن را جایز ندانست، از پدر آبی گرم که هیچ، حتی ولرم هم نمیشد. روشنا نسخهی دخترانهی همین پدر بود، اگر میگفت کاری برای کمک نمیکنم، واقعا نمیکرد! - فکرامو میکنم! همینحرف که انگار از ته چاه بیرون آمده بود، لبخند کم جانی روی لبان رضوان حک کرد که از دیدهی روشنا دور نماند. پشت به پدر، به سوی در، گامهای بلند و مستحکم که مبادا پدر متوجهی ضعفش شود. - باشه عزیزم. با شنیدن کلمهی «عزیزم» دستش مشت شد و فوراً اتاق را ترک کرد. در را انقدر محکم به چارچوب بخشید که صدای آن پنجره های خانه را به لرزه در آورد. وارد اتاقش شد و خود را روی تخت پرتاب کرد. سرش را در بالشت فرو کرد و تا جان داشت جیغ کشید. مشت هایش را پی در پی بر تخت روانه کرد و با صدای خفه شده فریاد زد: - برات دارم آقای شایگان! -
پارت یازدهم &&& هفت، هشت روزی که تا آخر عقد وعده داده شد به اندازه یک نصف روز، برایم گذشت. این مدت همه چیز در آرامش نسبی به سر میبرد؛ کوروش هرچه که میخواستم بدون اتلاف وقت تهیه میکرد. حلقهی و پشت حلقهام انقدر زیبا بود که مادرم با دیدنش، پشت هم کِل میکشید. آزمایش هایمان را داده بودیم، جواب آزمایش به راحتی اذن ازدواج را فریاد میزد. تنها مشکل درخواست دو شب پیش کوروش بود. خواستهاش کمی برای خانوادهی من سنگین به نظر میآمد چون خواسته بود یک ماه بعد از عقد، مراسمی کوچک بگیریم و به خانهمان برویم. مادر با شعف، از پیشنهاد کوروش استقبال کرد؛ تنها مخالفان، من و پدر بودیم. پدر برای تهیهی جهیزیه که یک ماه زمان ناچیزی برایش بود، و من برای عدم اطمینان! راستش هنوز هم از تصمیمی که گرفتم مطمئن نبودم. فردا ظهر یا با نهایت تخفیف عصر، مرا به عقد کوروش در میآوردند و من هنوز از خودم اطمینان نداشتم! بار ها، با مادر در این باره سخن گفتم و تنها جوابی که از او وارد گوش هایم میشد، یک چیز بود: « تو هنوز جَوونی، برین زیر یک سقف عاشق میشی و دنیات شوهرت میشه.» من هم به حرف های او متکی شدم و دیگر زبانم را برای گفتن این حرف ها نچرخاندم. اتاقم، ساعت ها در تاریکی فرو رفته بود اما چشمان من قصد نداشت خودش را با تاریکی وقف دهد و مرا به آغوش خواب راهی کند. یعنی عشق کوروش برای عاشق کردن من کافی بود؟ کدام عشق؟ اصلا کوروش واقعا عاشقم بود؟ نمیدانستم! رفتارش بیشتر مرا یاد خاله و شوهر خالهام میانداخت. آن ها نزدیک به ده سال از ازدواجشان میگذشت و دقیقا حالت رابطهشان شبیه به ما بود. کوروش برایمان از جهت غذا و خرید کم نمیگذاشت، اما الویتش همیشه من نبودم. ابتدا کار هایش را شست و رفته میکرد در نهایت اگر وقتی برایش باقی میماند، آن وقت ناچیز را به راز هدیه میداد. حتی نهال هم مرا درک نمیکرد، بعد از قضیه دعوای خودم و آریان، او را در دانشکده ندیدم. پس چند روز پیش با او تماس گرفتم. برایم روشن کرد که با آن دوست پسر ترسناکش، روانهی کیش شده. کمی از اینکه قبل رفتن مرا مطلع نکرده بود غمزده شدم اما باز دلم تاب نیاورد؛ همه چیز را برایش تعریف کردم؛ جواب او بدتر از جواب مادرم بذر نا امیدی را در من پرورش داد. او نظرش این بود که من چون خودم را از کوروش دریغ میکردم و به قول او نمیگذاشتم دستم را بگیرد یا نوازشم کند این گونه بود. کلافه، از راست به چپ چرخیدم و پتو را بیشتر به خود فشردم. با اینکه اواسط پاییز بود و خانه به لطف شوفاژ ها گرم، من از درون یخ زدگی را حس میکردم. با گرمای پتو، بالاخره بدنم در مقابل خواب تسلیم شد و خواب مرا در خود بلعید. صبح زود تر از همیشه، با صدای مادر خودم را از تخت بیرون کشاندم. _ عروس هم انقدر تنبل؟ پاشو دختر باید بری سالن کوروش منتظرته. منگ و خمار به مادر با آن صورت نسبتا صاف و مرتب به لطف بوتاکس های مداوم، زل زدم. گرد جوانی هنوز در صورتش مشهود بود. به قول خودش عاشقی چشمانش را زود کور کرد و فرصت جوانی کردن، از او صلب شد. مادر، هم سن من بود که مرا به دنیا آورد، در نوزده سالگی، درست دوسال بعد از آن که به پدرم بله گفت. _ چرا شبیه جن زده ها زل زدی به من؟ میگم پاشو. سپس پتو را کشید تا بلکه مرا به خود بیاورد. غرولند کنان از جایم برخاستم؛ لنگهای از شلوارم بالا رفته بود، آن را مرتب کردم و خواستم روانهی سرویس بهداشتی شوم. _ با این سر و شکل نری تو هال! کوروش تو هال نشسته. صدای مادر آرام بود، نمیخواست نو دامادش بفهمد دخترش زمان برخاستن از خواب شلخته است! پوزخندی لبم را کج کرد، از ته دل میخواستم دهانم را باز کنم و هرچه هست و نیست، بار همهی افراد حاضر در خانه کنم. به جای دهانم، پا هایم را به حرکت در آوردم و به سوی میز آرایش سفیدم پا تند کردم. شانهای برداشتم و موهای پریشانم را شانه زدم. مادر که تازه تختم را مرتب کرده بود نزدیکم شد و گفت: _ تو راه یک وقت باهاش دعوا راه نندازی! سر صبح اخلاق نداری. از درون آینه، چشم غرهای نثارش کردم که در جواب اخمی تحویل گرفتم. بیخیال سرویس بهداشتی شدم، صورتم را با دستمالی مرطوب، کمی تمیز کردم و گفتم: _ اگه یکم تنهام بزاری ویندوزم بالا میاد سرحال میشم. با حرصی مشهود، ابروهای تاتو کردهاش را در هم کشید و غرید: _ واقعا مثل اون بابات لیاقت نداری! سپس با گام های بلند، خودش را در هال انداخت و درب چوبی اتاق را به چارچوبش بخشید. لبخندی عریض بر لبم نشست؛ نمیدانستم پدرِ مادر مُردهام چه دخلی به این ماجرا داشت که او را به این ماجرا وصله زده بود. با دیدن چهرهام، لبخند به نرمی از لبم کوچ کرد. جای جایِ چشمانم مملو از اضطراب بود. ضربهای به رخِ رنگ پریده ام زدم تا شاید کمی رنگ به رخسارم برگردد؛ حال که به واپسین لحظات مجردی ام رسیده بودم نمیخواستم زمان بگذرد و مرا پشت سفرهی عقد بنشاند. تقهای به در خورد و مرا از دنیای افکارم بیرون کشاند. بلافاصله صدای بم پدرم را که استحکام در آن جولان میداد شنیدم: _ رازِ بابا؟ کارت تموم شده؟ بیا قربونت کوروش جان رو خیلی معطل کردی. بازدمی محکم از لب هایم اجازهی خروج گرفت. به تندی با آرایشی ملایم، بیحالی صورتم را پوشاندم. کت و شلوار سفیدی که برای عقد خریده بودیم را از رگالش بیرون راندم و به تنکردم. کوروش زمانی که مرا در این لباس دید، نه اشکدر چشمانش حلقه زده نه ذوق زده شد؛ تنها سری به نشانهی مورد قبول است تکان داد و حساب کرد. من هم به روی خودم نیاوردم تنها تا آخر مسیر، یک ثانیه هم لب برای سخن گفتن باز نکردم. نه اینکه قهر باشم، فقط میدانستم اگر لب باز کنم اشکم دیگر مغزم را آدم حساب نمیکند و روی صورتم مهمان ناخوانده میشود. کوروش هم جوری در دنیای خودش غرق بود که منِ غمزده را نمیدید! یک دستش به فرمان و دست دیگرش به دهان، با گوشت اضافه کنار شستش کلنجار میرفت. سری به چپ و راست تکان دادم تا تفکراتم را پس بزنم. کوروش همین بود! با همینقدر عواطف، چرا نمیخواستم این موضوع را بپذیرم؟ شالی شیری رنگ بر سر انداختم و همانند گوسفندی که آن را برای قربانی کردن، به قتلگاه میبرند، به سختی گام برداشتم. ولی آخر نفهمیدم، مگر ازدواجم از سر اجبار بود؟
-
پارت دهم _ وقتی دوتا ماشین شاخ به شاخ به هم میخورند هردو مقصرند. کلماتی بر زبانم جاری میشد که خودم هم نمیدانستم از کجا نشعت میگیرد، انگار به جای بینی، مغزم را از دست داده بودم. هرچه بیشتر حرف میزدم او متعجب تر میشد. بنظر خودم که جمله ام را درست بیان کرده بودم اگر او نمیفهمید به من چه ارتباطی داشت؟ _ مشکلی پیش اومده؟ با صدای کوروش، چشانم را بستم و محکم فشردم. من به اون پشت کرده بودم و قیافهاش در دید راسام نبود اما این مردک متکبر به راحتی به او دید داشت. پس در کمال بی ادبی، مرا نادیده گرفت و به سوی کوروش گام برداشت. _ چیز خاصی نیست. صدای بیخیالش، اعصابم را متشنج کرد. به سوی کوروش برگشتم تا سریع مظلومنمایی کنم اما با دیدن دانشجو هایی که اطرافمان جمع شده بودند و پچپچ میکردند از تصمیمم منصرف شدم. سرم را پایین انداختم و با حرص شروع به جویدن پوست اضافهی روی لبم کردم. مردک دیوانه! شانس با او یار بود که نمیخواستم کسی از رابطه من و کوروش خبر دار شود. کوروش با مردک دیوانه صمیمانه دست داد و احوال پرسی کرد. انگار نه انگار منی هم حضور داشتم. اگر از محوطهی سالن خارج میشدم، جلویِ کوروش بی ادبی به شمار میرفت، حالا هم که ماندگار شده بودم لنگ در هوا، مگس میپراندم. _ چه عجب! از این طرفا آقای نیهاد؟ صدای از جانب کوروش بود که آریان خودشیفته را مخاطب قرار داد. آریان در جواب سری تکان داد و آن ترهای از مو که روی پیشانیاش بود را به بالا هدایت کرد. _ امروز مجبور شدم بیام میدونی که چقدر سرم شلوغه! اومدم برای مدرکم، گفتم سر راه یک سر بهت بزنم که تو راه این خانم به من برخورد کرد. با شنیدن اسمم، هرچند « این خانم» گفته شده بود گوش هایم تیز شد. سرم را مانند ماده ببر وحشی بالا گرفتم و بدون توجه به وجود کوروش جیغ زدم: _ من به تو نخوردم! تو منو ندیدی. دستانش را درون جیب های شلوار جین ابیاش کرد و طوری که انگار دارد به یک تائتر مضحک نگاه میکند گفت: _ تو چشم نبودین لابد! خواستم لب هایم را از هم فاصله دهم و دهان باز کنم، به وضوح را توهین در کلامش میدیدم؛ ولیکن صدای محکم کوروش و دستانش که به حالت استپ بالا اورده بود، مانعم شد. _ بسه خانم کیوانی! چرا فقط خانم کیوانی؟ پس چرا چیزی به این مردک نمیگفت؟ مگر خانم کیوانی مادر مُرده فقط باید زبان به دندان میگرفت؟ سرم را پایین انداختم، دلم نمیخواست صدای خندهی بقیه برای ضایع شدن ام را بشنوم. پس فرار را بر قرار ترجیح دادم و با گفتن یک جمله خودم را به حیاط رساندم. _ دستتون درد نکنه استاد واقعا انسان منصفی هستید. پشت هم آب دهانم را قورت میدادم که مبادا بغضم بشکند. لب میگزیدم، سرم را بالا گرفته بودم تا چشمه جوشیده درون چشمانم سرازیر نشوند. از دست کوروش شکار بودم. او خیلی راحت مرا جلوی آن مردک خورد کرد. پشت ساختمان دانشکده به درختی تکیه زدم و روی زمین نشستم. واکنش هایمدست خودم نبود، حساس شده بودم و نمیدانستم علت این حساسیت ها چیست. راستش کامل نمیدانستم مشکل از رفتار کوروش است یا من بچه بازی در میاوردم؟ &&& چنگال را درون بشقاب پاستا فرور کردم و چند بار چرخاندم اما لحظهای دلم مزه کردن آن پاستا را طلب نکرد. سرم از وقتی آمده بودیم، به زیر افتاده بود؛ حتی یک ثانیه هم نگاهم را به چشمانش ندوختم. در قبال حرف هایش یا با اکراه سرم را تکان میدادم یا با جملات تک کلمهای کوتاه جواب را پیشکشاش میکردم. _ من که معذرت خواهی کردم! چرا اینجوری میکنی راز؟ سرم را ناخواسته بلند کردم و به چشمانش زل زدم. کلافگی در آن دو گودال، مشهود بود. از بس برایم توضیح داده بود زباناش مو در آورد اما حرف هایش برای من ذرهای حائز اهمیت نبود. حرف که نه! بیشتر بهانه به نظر میرسید. در آن رستوران لوکس و رمانتیک که با هالوژن های قرمز تزئین شده بود به سختی چهرهاش را واضح میدیدم. _ من خوشم نمیاد جلوی غریبه ها باهام اینطوری حرف بزنی! بدم میاد از این رفتارت. دستانش را حائل میز مربعی مشکلی رنگ کرد و چشمانش را برای ثانیهای بر روی هم فشرد. چین بسیار کنارِ چشمانش را، پای فشار زیاد پلکهایش گذاشتم و بی توجه نگاهم را، روانهی رستوران کردم. رستورانی که نمای کرمی و قرمز داشت؛ میزهای مربعی دور تا دورش را احاطه کرده بودند، در مرکز هر میز، آتشی شعله ور شده بود، که هم گرما و هم زیبایی رستوران را ارتقا میبخشید. وسط رستوران با حوضی زیبا آرایش شده بود و ابشاری بر سرامیک های آبی حوض، سیلی میزد. که به علت وجود نورِ سرخِ درونِ حوض، رنگ آب بیشتر به رنگ خون شباهت داشت. در انتهای رستوران هم میزی قرار داشت که چند پرنسل پشت آن برای ثبت سفارش ها نشسته بودند. با شنیدن صوت شمرده شده از جانب کوروش، نگاهم را به اون منعطف کردم؛ از زل زدن به چشمانش اجتناب و چونهی نسبتا کوتاهش را هدف گرفتم. _ آریان دانشجوی من بود، به علت اختلاف سنی کمِش با من، باهم صمیمی شدیم کم کم؛ اکثیر دانشجو ها اون رو میشناسن و من واقعا علاقه نداشتم زنِ من وسط اون همه آدم با چنین آدمی که همه اون رو بی آزار میدونن دهن به دهن بشه. سپس گره دستانش را باز کرد و به سوی صورتم آورد؛ نمیدانستم قصدش چیست که به سوالم خیلی زود پاسخ داد. ترهای از موهای لخت ریخته روی صورتم را به پشت گوش هدایت کرد و نالید: _ بیین توروخدا دمِ عقدمون چه علم شنگهای راه انداختی. با حرص سرم را عقب کشیدم، با اینکه دستش کوچک ترین تماسی با صورتم نداشت باز هم حرصم گرفته بود. همین چند روز را نمیتوانست تا روز عقد تاب بیاورد؟ ترجیح دادم این بار را سکوت کنم؛ به اندازهی کافی مشکل وجود داشت، قصد دامن زدن به مشکلات را در خودم نمییافتم. در جواب عکس العملم، دستش را عقب کشید و خشمگین، برشی پیتزا برداشت. اخمی بر صورتش نقاشی شد که از دیدهام پنهان نماند. پریشانیاش کاملاً مشهود بود من هم دیگر از این وضعیت به ستوه آمده بودم. _ باشه؛ بیا فراموشش کنیم؛ فقط لطفا تکرار نشه. لبخندی که به نرمی بر لبش نقش بست نتوانست میل به لبخند زدن را در من بیدار کند. از ته دلم به این آشتی راضی نبودم ولی عادت هم نداشتم مسائل را زیاد کِش دهم. همه چیز را به زمان سپردم که بهترین حلال مشکلات بود.
-
پارت نهم نمیدانم چقدر از کلاس گذاشته بود، من حتی به یک کلمه از حرف هایش گوش نسپرده بودم. میشنیدم ولی گوش نمیدادم. که ناگهان با شنیدن صدایش سینگال های مغزم تازه فرمان دادند. _ خانم کیوانی شما بگید در صورتی که چند واحد مسکونی، محل سکونت مالک یا مابقی اعضای خانواده باشه مالیات بر چه صورت پرداخت میشه؟ سرم را تازه از روی میز بلند کردم، حتی ثانیهای به حرف هایش گوش نداده بودم که بدانم اصلا منظور این سوال چیست. کوروش خوب میدانست که گوش نمیدهم از قصد پرسید تا مرا پیش چشم بقیه کوچک کند. بغضم بیشتر به دیوارهی گلویم چنگ انداخت. کجای رفتار ما شبیه کسانی بود که هفته آینده به عقد هم در میآمدند؟ _ شرمنده استاد حواسم نبود. صدایم ضعیف و لرزان بود، ولی نه انقدر که به گوش های تیز کوروش نرسد. کمی اخم هایش باز شد و با صدایی رسا گفت: _ یکواحد برای سکونت مالک وجمعاً برای هر یک از افراد مذکور، یکواحد مسکونی دیگه به انتخاب مالک از شمول مالیات خارج خواهد شد. خانم کیوانی لطفاً بار آخر باشه اینجا کلاس درسه نه اتاق فکر! حرصم را بر سر بارانی ای بیچاره ام خالی کردم و بین دستانم فشردمش. کوروش نیمنگاه آخرش را حوالهی من کرد و تا آخر کلاس، نه یک ثانیه استراحت داد، نه کوچک ترین سکوتی را از جانب دانشجویان نسبت به سوالاتش پذیرفت. پس از اتمام کلاس، دیر تر از همه عزم رفتن کرد. از فرصت به وجود آمده و نبود کسی در کلاس استفاده کردم و گفتم: _ ببخشید استاد؟ دستانش که مشغول وارد کردن چیزی در دفترش بودند به تبعیت از صدای من ایستادند. با کمی درنگ، سرش را بلند کرد و چشمانش را قفل چشمانم کرد. _ بفرمایید. در لحن او هم مثل من تمسخر موج میزد. اخم هایم را درهم کشیدم و از بین دندان های قفل شدهام غریدم: _ میشه علت این حجم بچه بازی رو بدونم؟ در چشمانش ببری خشمگین را میدیدم که با سوالم آمادهی حمله بود. با صدایی که عصبانیت در آن مشهود بود گفت: _ من مسائل کلاس رو با مسائل شخصیم قاطی نمیکنم، امیدوار هم بودم تو این کارو نکنی! بی توجهی به مفاهیم تدریسم رو نمیپذیرم. دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. نمیشد شب هرچه دلش خواسته بارم کند و روز انتظار داشته باشد براش لبخند ژکوند سرهم کنم. _ اها؛ اونوقت بی توجهی به حال کسی که قراره شریک زندگیت بشه رو چی؟ اون رو میپذیری، نه؟ دیشب هرچی دلت خواست به زبون آوردی تو صبح نتونستم پلک رو هم بزارم که امروز آقا من و مسخره خاص و عام کنی؟ مگه چیکار کرده بودم؟ صدایم لرزش نامحسوسی داشت. « مگه چیکار کرده بودم» را چنان با بغض نالیدم که دل خودم برای خودم آتش گرفت. _ آها چشم عزیزم؛ میزارم هرجا بری هرکار کنی که شریک زندگی خوبی باشم، حتما! برای اولین بار بود مرا عزیزش خطاب میکرد. آن هم نه از سرِ آنکه عزیزش بودم، نه! فقط برای مسخره کردن و آزار دادنم بر زبانش عزیزم را جاری کرده بود. وقتی سکوتم را دید، دستی بر پیشانیاش کشید، با خروج پوفی از بین لبانش گفت: _ باشه من متاسفم؛ نباید انقدر تند میرفتم. لحنش به گونهای نبود که ذره ای پشیمانی در آن جولان دهد ولی همین که غرورش را زمین زده بود و عذرخواهی کرده بود، کمی ته دلم را مالش داد. سرم را پایین انداختم و خودم را مشغول جمع کردن جزوهام نشان دادم. جزوهای که امروز فقط برایم نقش بالشت را ایفا کرده بود. میخواستم بیشتر نازم را بکشد. به هرحال باید ناز کشیدن را حتی اگر بلد نبود، یاد میگرفت. اما سکوتی که در کلاس جریان داشت اعصابم را متشنج میکرد. که بالاخره با صدای کوروش، این سکوت شکست. _ برای آشتی، امشب میتونم شما رو به صرف شام دعوت کنم مادام؟ شانهای بالا انداختم و گفتم: _ مگه تا آخرین وقت کلاس ندارین استاد؟ کلمهی «استاد» رو به گونهای مسخره تلفظ کردم که قهقههی کوروش را در پی داشت. همانطور که دفتر و جامدادیاش را جمع میکرد تا درون کیف مشکی رنگش بگذارد سرش را به چپ و راست تکان داد با ته ماندهی خندهاش گفت: _ از دست تو خانم کیوانی! اشکال نداره یدونه راز خانم که بیشتر نداریم. خنده ام را بی سختی قورت دادم و وسایلم رو درون کوله ام انداختم. همان طور که از بین صندلی ها به قصد خروج رد میشدم لب باز کردم و گفتم: _ من دیگه امروز کلاسی ندارم میرم منزل اگه مشکلی نیست بیاین اونجا دنبالم استاد، خدانگهدار. قبل از اینکه خنده ام بگیرد و رسوا شوم به قصد خروج رسماً دویدم. نفس زنان به پشت سرم نگاه کردم تا ببینم کوروش پشت سرم از کلاس خارج شده یا نه، که ناگاه با جسم سفتی برخورد کردم و تعادلم را از دست دادم. بین زمین و هوا معلق بودم که به سختی تعادلم را حفظ کردم. بینیام به علت عمل حساس بود و این ضربه باعث شد توانم را در تحمل درد از دست بدهم. بینیام را مالیدم و چشم باز کردم تا ستونی که به آن برخورده کرده بودم را رویت کنم؛ همان جا دو جفت چشمم، تبدیل به ده جفت شد. _ حواست کجاست خانم؟ لحن پر از خشمش، باعث شد من هم به نسبت دردم را فراموش کنم، با حرص از بین دندان های کلید شده ام طغیان کردم: _ چشم نداری آقا؟ بُهت، جای خشم درون چشمان مشکی اش را گرفت انگشت اشارهاش را بالا آورد به سویام نشانه گرفت. _ تو خوردی به من، بعد طلبکارم هستی؟ برای اینکه با او چشم در چشم شوم مجبور شدم سرم را تا حد امکان بالا بگیرم و بگویم:
-
درخواست ناظر رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
ممنونم زیبا🤍- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست ناظر رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
سلام و عرض ادب✨ درخواست ناظر داشتم.- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
خواهر یک چیزی
درست قبل از اینکه همهچیز گلستان بشه، یکسری اتفاقها
این قسمت«بشه»فکر کنم باید بشه «شودیا بشود» یا هر چیزی که ادبی باشه محاورست
بابای:)
-
پارت ششم میگفتند تو به زندگی برمیگردی، عشق مجدد قلبت را تسخیر خواهد کرد؛ من فقط چشم به رخسارشان میسپردم و دَم نمیزدم. کدام قلب؟ مگر قلبی هم باقی مانده بود که کسی آن را تسخیر کند؟ او انگار مرا با خود به صحرا برده بود ساعت ها مرا سرگرم کرد که نفهمم ته آن صحرا چیزی برای رویت وجود ندارد، ناگاه چشمهایم را بست و فرار کرد. انقدر دور شد که دیگر حتی بوی عطر تلخش هم به جا نماند. من هم زمانی که پلک هایم را از هم فاصله دادم، دنیا برایم درست مثل زمانی شد که چشمانم بسته بود. سیاه! به راستی رنگ سیاه را چرا ساخته بودند؟ چه کسی اولین نفر این رنگ تیره را کشف کرد؟ او هم زمان کشف، سیاهی را با پوست و استخوان حس کرده بود؟
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت پنجم دلم میخواست از ته همان تهی ماندهی باقی مانده از دلم آه بکشم. از همان ها که میگویند عرش خدا را به لرزه در میآورد. اما مگر توانش را داشتم؟ هنوز هم خارِ پای او، خار میشد در چشمانِ غمزدهی تُهی شده ام. کاش یک بار دیگر وقتی خودم را در آینه کاوش میکردم، به جای غم، برقِ شادی را میدیدم. ذکرِ همگان این بود: زمان که بگذرد خوب میشوی! زمان، حلال مشکلات است. پنج سال، شصت ماه، بیست و دو روز، چهل و چهار دقیقه از آن لحظات میگذشت. پس چرا حلالِ مشکلات، دردِ مرا دوا نمیکرد؟
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت چهارم مادر سال ها در غمِ من سوخت و دَم نزد. دیدم که بر سر نماز دعای اول و آخرش من هستم! به راستی او از عشق میدانست؟ از نفرینِ و اشک های مادرم که عرش خدا را میلرزاند هراس نداشت؟ یعنی او میتوانست کسی را داشته باشد که اندازهی من، هر لحظه و هرجای تمنای حضورش را داشته باشد؟ بعید میدانم! نه حال که میاندیشم؛ او مرا بیچاره نکرد، خودش را به فلاکت کشاند. او کسی را داشت که هرچه بود او را تمام و کمال میخواست؛ کسی که از خود میگذشت تا او از خود نگذرد. او، مرا از دست نداد، او مرا باخت! اما مگر دل، این حرف ها را میفهمید؟ اصلا زبان دل را کسی بلد بود؟ زبان دلِ من مترجمان زیاد میخواست.
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-