-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و هجدهم» گیتی وقتی جوابی نشنید، با حرص نام دختر را بر زبان آورد: -آیلار! شنیدن نامش رعشه بر تنش انداخت. باز سرش تیر کشید. کمی پلکهایش را برهم فشرد تا دردِ نشسته بر شقیقههایش کاسته شود. -چیه؟ گیتی با لوندی خود را به آیلار نزدیک کرد، چشمانش را مظلوم نشان داد و لبِ پایینش را جمع کرد. -بیا بریم دیگه! بعد سالِ نو میرم دانمارک، دلت برام تنگ میشهها. همین که آیلار قصد کرد جوابی به او بدهد، خرم به همراه فربد از اتاق خارج شدند. صدای خوشوبششان تا طبقات پایین هم میرسید. -حتماً در اسرع وقت، شروع به کار میکنیم! خرم در جواب فربد، دستی به ریشِ بلندش کشید و لبخندی نثارش کرد. -البته آقای مرتضوی، همکاری با شما باعث افتخاره! دستهای یکدیگر را سفت فشردند. خرم لحظهی خروج، سری برای آیلار تکان داد که با چهرهی درهم او مواجه شد. همین که صدای بسته شدن در آمد، گیتی با ذوق به سمت فربد پرید و از شانهاش آویزان شد. -حالت چطوره پیرمرد؟ فربد به سختی و با کمک گرفتن از عصایش، او را کنار زد. -برو عقب، خفهم کردی! گیتی از فربد فاصله گرفت؛ در ازای آن، ابروهایش به هم نزدیک شدند. -این رفتار مناسب با دخترت که قراره چند روز دیگه بره دانمارک نیستها! فربد لبخندی عریض به دخترش هدیه کرد و با عصایش ضربهای به پای راستش زد. -آی، چرا میزنی؟ گیتی خم شد و پایش را ماساژ داد. -چون خرس گنده شدی. گیتی که دیگر به زبان تندِ پدرش عادت کرده بود، چشمغرهای ارزانیاش کرد و به مالش پایش ادامه داد. -هر بچهای بزرگ میشه میزننش؟ آیلار که تا به اینجا شاهدِ رفتارهای ضد و نقیض پدر و دختری بود، با صدای فربد به خود آمد، انگار میخواست با رفتارهایش حرص دخترک نازپروردهاش را در بیاورد. -خوشگلِ من، حالش چطوره؟ گیتی نیمنگاهی به آیلار انداخت و سپس صدایش را پشتِ سرش انداخت: -من خرس گندهام، زنت خوشگلِ تو؟ به لحن اعتراضش، هر دو خندیدند. فربد با عصا به آیلار اشاره زد که به جمعشان اضافه شود. آیلار به همین اشاره دلش هُری بر زمین افتاد، هربارفربد او را صدا میزد دلشوره بر جانش میافتاد. با درنگی طولانی، بالاخره پای لرزانش را به حرکت در آورد. سرش پایین بود و در دلش رخت میشستند. -آیلار، تو بگو من شبیه خرس گندهام؟ سرش را بالا آورد و به گیتی که حالا قدعلم کرده بود، چشم دوخت. سرش را به نشانهی نفی تکان داد. رو به فربد شد و یقهاش را نشانه گرفت. -انقدر گیتی منو اذیت نکن! گیتی بادی به غبغب انداخت که خندهی فربد را به همراه داشت. -آدم یک زنوبچه مثل شما دوتا داشته باشه، دشمن نمیخواد. آیلار دیگر حرفی به میان نیاورد. در مقابل فربد همیشه ساکت میشد، تنها در مواقع حساس سخن میگفت. فربد هم از کم حرفی اوناراضی نبود، با شنیدن صدای فربد، شانهاش لرزید. -من مشکلی ندارم، ببین خودش چی دوست داره! گیج به چهار چشمی که او را زیر نظر داشتند، نگاهی انداخت. -خب، نظرت چیه؟ گیتی با اتمام جملهاش، دستِ آیلار را بین دستانش اسیر کرد و با عجز به دیدهاش زل زد. -حواسم نبود، نظرم در چه باره؟ گیتی فشاری به دستش آورد که «آخ» آیلار را به دنبال داشت. -وای خدا مرگم بده، یادم رفت زخمت خوب نشده هنوز! لبش را گزید تا دیگر صدایش درنیاید. گیتی نگران آنالیزش میکرد و از عذاب وجدان، پیدرپی معذرت میخواست. به سختی لبخندی دردمند بر لبش نشاند و گفت: -اشکال نداره! خوبم. فربد مداخله کرد و گیتی را سرزنش کرد. -صدبار گفتم هیجانی کاری نکن. آیلار دلش نمیخواست گیتی بیش از این در این مکان اذیت شود و حرف بخورد. -چیزی نیست، من خوبم فربد جان! حالا نگفتی گیتی، نظرم دربارهی چی، چیه؟ گیتی که سرش را پایین انداخته بود، فوراً به آیلار نگاهی انداخت و با هیجان زمزمه کرد: -برای خرید، فربد گفت مشکلی نداره تو باهام بیای، تو چی؟ میای؟ دلش نیامد آن چشمانِ پر از برق شادی را ناامید کند. نیمنگاهی به فربد انداخت که با چشم تأیید کرد. -باشه، مشکلی نیست. همین حرف به گیتی بالِ پرواز داد. میدانست گیتی بهجز او دوستی ندارد، خودش هم دوستی جز گیتی نداشت، پس چرا فرصت یک خرید دوتایی را از خودشان میگرفت؟ برای لحظهای حس کرد گونهای سوخت. همین حس، ضربهای محکم بر سرش کوبید. -آخ. گیتی که از بوسیدنِ یکهوییاش ترسیده بود، شانهی آیلار را گرفت. فربد هم با ضربه زدنش به عصایش، خود را به آیلار نزدیک کرد. -خدا مرگم بده، چی شدی باز؟ دو دستش را روی مقنعهاش گذاشت و فشرد. -سرم، آخ خدا، سرم. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و هفدهم» *** سیستم را باز کرد و مشغول وارد کردن موارد خواستهشده شد. -خانم، مدیر تشریف دارند؟ بوی عطر سردی که به بینیاش رسید، لرز بر تنش نشاند. دستش روی کیبورد شل شد. سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. -خانم؟ مرد چند ضربه به میز زد. دختر نفسی عمیق کشید و سرش را بالا آورد. قلبش دیوانهوار خود را به دیوارهی قفسهی سینهاش میکوبید و شیون میکشید. -بل… بله! وقت قبلی داشتید؟ مرد که از دیدن رفتارهای عجیب دختر، ابرویش بالا پریده بود، سرش را به چپ و راست تکان داد. -نه، بگین خُرم هستم، خودشون میدونن. سرش را تکان داد و با دستِ لرزان شمارهی داخلی را گرفت. -جانم عزیزم؟ کمی مکث کرد تا بتواند کلمات را سرد پشتِ هم بچیند: -آقایی به اسم خُرم اومده، میگن با شما کار داره. از آن سمت خط، صدای خشخشی آمد و بعد صدای مستحکم فربد بلند شد: -راهنمایشون کن داخل، کسی هم اجازه نده بیاد. گوشی را بر جایش کوبید. بوی عطر مرد اذیتش میکرد، پس ترجیح داد هرچه زودتر او را به داخل بفرستد. -بفرمایید داخل جناب. مرد سر تکان داد، با کش، موهای تا شانهاش را بست و وارد اتاق شد. از پشت، کوتاهقامت و لاغراندام بود. سرش را به چپ و راست تکان داد تا از فکر مرد بیرون بیاید. از جایش بلند شد و به سمت آبدارخانهی شرکت رفت. لیوانی پر از آب خورد، اما باز دهانش خشک بود. باز هم جرعهجرعه آب نوشید تا بالاخره کمی حالتش نرمال شد. -خانم صیادی؟ با شنیدن فامیلیاش، فوراً از آبدارخانه دل کند و بهسالنِ شرکت بازگشت. بهجز گیتی که او را صدا میکرد، خبر از کسی نبود. صندلیهای مشکیرنگِ انتظار، به او دهانکجی میکردند. سرش کمی گیج میرفت، اما نمیخواست جلوی گیتی خود را ضعیف نشان دهد. به سمت میزش رفت و پشت آن قرار گرفت. -حالا که کسی نیست، چرا خانم صیادی صدام میکنی؟ گیتی خندهای دلبرانه پیشکشش کرد و با آرنج بر میز منشی تکیه زد. -چون آقای رئیس گفته کسی اجازه نداره اسم خانمش را تو محوطهی شرکت بیاره! لبخندی بر لبِ دختر جان گرفت. به چشمانِ آبی رنگ دخترِ مقابل زل زد و نجوا کرد: -آقای رئیس فکر کنم این هم گفته وسط تایم کاری بلند نشی بیای طبقهی ریاست! تبسمی عریض، دندانهای چون مرواریدِ گیتی را به نمایش گذاشت. -آقای رئیس میدونن خانمشون خیلی دلبره، گیتی هم اگه یک روز اونو نبینه، خل میشه! بوی عطر هنوز در محوطه پخش بود. دختر همچنان لرزش دستانش را میدید، ولی سعی میکرد در مقابل گیتی لبخند بزند. -خوبه، خوبه! انقدر زبونت نریز، چیشده اومدی اینجا؟ گیتی، گیسوی بلند شرابیاش را زیر شالِ حریر سرخابی هل داد و نجوا کرد: -چون چند روز دیگه سال نو میشه، دلم یک خرید درستوحسابی میخواد. دختر موهای بلوندش را زیر مقنعه پنهان کرد و بر صندلیاش نشست. مجدد سیستم را باز کرد و به مابقیِ کارهایش رسید. -نظرت چیه؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و شانزدهم» هردو در سکوت فرو رفته بودند؛ کلامی از دهان هیچکدامشان خارج نمیشد. بابک ماشین را به حرکت درآورد، دیگر دلقکبازیهایش را ادامه نداد. محراب هم سرش را هر چند دقیقه به پشتی صندلی میکوبید تا از دردش رهایی یابد. بالاخره به خوابگاه رسیدند. -ماشین رو ببر، برگرد خونهت، من حالم خوبه. دستگیرهی در را کشید تا از سمت شاگرد پیاده شود، اما حرف بابک او را از حرکت وا داشت. -صبح آماده باش، با سوگند حرف میزنم، میام دنبالت بریم سمت شمال. -لازم نیست، من… میان حرفش پرید. -لازم هست، اگه نیام تو فِرار میکنی، تنها میری، پس صبح میام باهم بریم. محراب کمی فکر کرد و سپس تنها سرش را تکان داد. -کارخونه چی؟ بابک هم در فکر فرو رفت. فردی مورد اعتماد نداشتند تا کارخانه را به دستش بسپارند. -نمیشه از دور حواسمون بهش باشه؟ چشمانِ خستهی محراب، بابک را آنالیز کرد و در نهایت تنها لب زد: -صبح اول میرم کارخونه، باید باهاشون صحبت کنم. بابک تنها سر تکان داد. محراب از ماشین پیاده شد، قطرات پیدرپی باران بر پیکرش سیلی زدند. بابک تکبوقی زد و او را به حال خود گذاشت. تا چند دقیقه به مسیری که بابک از آن گذر کرده بود، چشم دوخت. موهایش به کفِ سرش چسبیده بودند، باران شدت گرفت، اما او قصد نداشت به داخل برود. بودن در این خوابگاه، هم آزارش میداد، اما لازمش بود. هر قدمی که در راهرو برمیداشت، روشنا جلوی چشمانش جان میگرفت. خندههایش، دستوپاچلفتی بودنش، آن ست لباس خندهدارش، ترسش از گربه، تنگ آمدنِ نفسش… چه بلایی بر سرش آورده بودند؟ یعنی حالش خوب بود؟ نفس میکشید؟ دستش مشت شد. از وقتی روشنا نبود، طبق عادت به کارخانه میرفت، شبها به خوابگاه برمیگشت و تا چند ساعت دنبال سرنخی از او میگشت. همهچیز انگار عادی بود، اما قلبش آرام نمیگرفت. صد شبانهروز گریه نکرده بود، یا مجنونوار خود را به در و دیوار نکوبیده بود. فقط دیگر زندگی نکرد! نفس کشید. روشنا با خود امید را آورده بود، ریشههای تازه جوانهزده در دلش را آبیاری کرد، بهطوری که آن جوانهها درختی تنومند شدند که با هر بادی نمیلرزیدند. اما حالا آن درخت از کمبود نور و روشناییاش ناله میکرد. اگر او نمیآمد و خشک میشد، چه؟ چه باید میکرد؟ به گوشهی خوابگاه پناه برد؛ به مکانی که روزی از دردِ مادرش و الان از درد روشنا، همدمش شده بود. نمیخواست یادش بیاید، اما باز خاطرات یادش آمدند. «برو تو اتاقت، اینجا جای خوابیدن نیست!» به همان دیوار تکیه زد. باران رحم نداشت، شاید آسمان به حال او میبارید. طنین صدای نازکش در مغزش پیچید و بر قلبش خط انداخت. «چرا انقدر زهرماری میخوری که اینجوری بیحال شی؟ سکتم دادی، احمق!» صدای خمار خودش را هم به یاد داشت که در جواب گفته بود: «زهرماری خوردم که یادم بره زندگی رو!» لبخندی کج بر لبش نشست. آن نجوای نازک و پر از حرص را چگونه از یاد میبرد؟ «زهرماری موقته، میخوای اون مغزِ نداشتهت رو دربیارم، کلاً یادت بره؟» کاش مغزش را همان شب درمیآورد؛ کاش آنقدر از جای خالیاش عذاب نمیکشید. او که میدانست حامد و مهراد در عوضی بودن رو دست ندارند، چرا این کار را با روشنا کرده بود؟ -لعنت به من! فریادش، پیکر خیس خودش را هم لرزاند. لرز کرده بود، دندانهایش به هم برخورد میکردند و بدنش از سرما منجمد بود. یعنی روشنا کجا بود؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پانزدهم» *** سوزِ باد، همان لحظهای که از ساختمان کلانتری بیرون آمدند، تا مغز استخوانشان نفوذ کرد. بابک شانههایش را جمع کرد و یقهی کت را تا زیرِ چانه بالا کشید. -لعنت بهت، آدم کم بود من با تو رفیق شدم؟ محراب بیتفاوت به سمت پارکینگ قدم برداشت. -باز چی شده؟ بابک لبهی کتش را کنار زد و با حرص به پاهای برهنهاش اشاره کرد. -یهو جنی شدی، فقط تونستم کت بپوشم! الان نگاه کن، از بالا دامادم، از پایین بیخانمان. محراب بیاختیار نگاهش پایین رفت. شلوارکِ مشکیِ بابک، زیر کت بلندش منظرهی مضحکی ساخته بود. بابک با قیافهای مظلوم ادامه داد: -سوگند اگه بدونه شوهرش اینجوری میچرخه، میره مهریهشو میزاره اجرا. گوشهی لب محراب برای لحظهای کوتاه تکان خورد. بابک همان حرکتِ کوچک را هم دید. -ها! دیدم خندیدی! محراب دوباره اخم کرد و به سمت ماشین رفت. بابک با خنده دنبالش راه افتاد. -آره داداش، لبِ سمت راستت دقیقاً دو میلیمتر رفت بالا. محراب سوئیچ را از جیبش بیرون آورد، فشاری به شقیقهاش داد و زمزمهکرد: -بشین پشت فرمون، سرم درد میکنه. بابک که میدانست در پاسخ لودگیهایش چیزی عایدش نمیشود، سوار شد و بخاری را تا آخر زیاد کرد. -قندیل بستم، الهی تو سرما بمونی شلوار گیرت نیاد. محراب به پشتیِ صندلی شاگرد تکیه زد و چشمانش را بست. بابک استارت زد، صدای موتور، سکوتِ محوطه را شکست. چند دقیقه، هیچکدام حرفی نزدند. بابک بالاخره سکوت را شکست. -اسم شهر رو واسه چی میخواستی؟ مکث نکرد. -برای مسافرت! سنگینیِ نگاه بابک را با چشمان بسته هم حس میکرد. - منو خر نکن من خودمگاوم! از وقتی از اتاق سروان اومدی بیرون، قیافهت داد میزنه یه نقشهای تو سرت داری. جوابی نشنید. تنها دید که چینی به پیشانیاش افتاده است. با درنگی کوتاه، بالاخره دل را به دریا زد و اکراه پرسید: -میخوای تنهایی بری، مگه نه؟ باز هم تنها جواب به سوال بابک، سکوت بود. بابک فرمان را چرخاند و صدای کشیده شدن لاستیک بر روی آسفالت، نشان از ترمز ناگهانیاش بود، محراب با ترمز یکهویی چند سانت به جلو پرت شد. -رانندگی بلد نیستی، پیاده شو من بشینم! بابک دست به سینه شد، ابروهایش محکم هم را بغل کردند و صدایش با خشم به گوش رسید: -شش ماهه نخوابیدی، نخندیدی، درست غذا نخوردی! حالا میخوای قهرمانبازی هم دربیاری؟ محراب هم مثل او دست به سینه شد، پوزخندی لبش را احاطه کرده بود، لحظهای رهایش نمیکرد. -اون دختر برای چی شیش ماهه گم شده؟ بابک کمی نگاهش کرد و بعد خاموشی رو برگزید. -سرت رو پایین ننداز، جوابم رو بده! فریاد محراب هم نتوانست بابک را مجبور به حرف زدن کند، نه که نخواهد! نمیتوانست جواب درست به محراب بدهد. -من بهت میگم! آسمان غرشی کرد و قطرات را از دامان ابر به سقف و شیشهی ماشین کوبید. -چون اومده به من احمق حرفای هانا رو گفته، من هم اومدم گذاشتم کفِ دست تو! بعد چیشد؟ ما ازش خواستیم با شنود بره دیدن هانا و صداش رو ضبط کنه! دندانهایش برهم فشرده شدند، باید برای بابک مرور میکرد، چون انگار این پسر فراموش کرده بود چرا دخترک الان کنارشان نیست. -شنود کار نکرد، بردنش! حتی ماشین خودم رو دادیم دستش که هرجا هست نهایت با ماشین ردیابیش کنیم، یادته دیگه؟ یا مغزت رو فرستادی مرخصی؟ مقصرِ نبود اون دختر ماییم بابک! تو هرغلطی میخوای بکن، من پیداش میکنم! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهاردهم» *** بابک خمیازهای کشید و به مکالمهای که بین آن دو رد و بدل میشد، گوش سپرد. -آقای شاهنشین هنوز ایرانه. به لطف اطلاعاتی که تو برای ما فرستادی، یهسری شواهد پیدا کردیم که نشون میده ممکنه به مازندران رفته باشه. محراب نگاهش را به اتیکت روی لباس سروان دوخت. «سهراب همتی» سرش را بالا آورد و نگاهش را به چشمان عسلیِ سهراب دوخت. -چرا شمال؟ بابک حرفش را گرفت و همانطور که دستش را روی شوفاژِ گوشهی اتاق سهراب میگذاشت تا گرم شود، گفت: -مرتیکه انگار رفته شمال جوجه بزنه! کی فرار میکنه میره شمال آخه؟ محراب دستی به پیشانیاش کشید. سهراب از پشت میزش بلند شد و این بار روی یکی از صندلیهای مقابل محراب نشست. دستی لای موهای پرپشتِ مشکیرنگش کشید و نجوا کرد: -خانوادهی خانم شایگان معتقدن حامد شاهنشین هیچ ربطی به این ماجرا نداره. وقتی دربارهی این موضوع با پدرش صحبت کردم، شوکه شده بود؛ پشت سر هم میگفت امکان نداره! ابروهای بابک بالا پرید. از شوفاژ و گرمای لذتبخشش دل کند و خود را به صندلیهای مهمان رساند. از روی میز بینشان شکلاتی برداشت و همانطور که پوستش را با صدای خشخش باز میکرد، شروع به حرف زدن کرد: -من که بهت گفتم، پدره خودش تو این داستانه و نمیخواد… محراب میان حرفش پرید، نگاهش را به انعکاس خودش در شیشهی روی میز دوخت و مجدد در چشمان سهراب میخکوب شد. -شاید فقط شوکه شده و نمیخواد باور کنه. بالاخره برادرزادهش هم پاش گیره. شاید نمیخواد جرمشون سنگینتر بشه. شکلات در دهان بابک ماسید و به سرفه افتاد. نمیفهمید چرا نمیخواست پای رضوان شایگان به این ماجرا باز شود. همان مردی که با کمک سیروس اموال پدر واقعیاش را بالا کشیده بود، اما باز هم محراب سعی داشت نامش کمتر در پرونده مطرح شود. چرا؟ یعنی بهخاطر آن دختر؟ چه در سرِ این پسر میگذشت؟ -پروندهی مهراد و بامداد چی میشه؟ پژواک صدای محراب دیگر مثل قدیم بیجان نبود؛ استحکام در کلامش به چشم میآمد. سهراب هم خمیازهای کشید و به ساعت گردِ بالای درِ ورودی خیره شد که یک بامداد را نشان میداد. -پروندهشون هنوز بازه. تا حامد شاهنشین دستگیر نشه یا تکلیف خانم شایگان مشخص نشه، رسیدگی نهایی انجام نمیشه. محراب سرش را تکان داد و از جا برخاست. -کجای مازندران ردش رو زدید؟ سهراب هم به تبعیت از او بلند شد و استوار مقابلش ایستاد. کمی از او کوتاهتر به نظر میآمد، اما چهارشانهتر بودنش اجتنابناپذیر بود. -اینها اطلاعات پروندهست. تا همینجاش هم بیشتر از چیزی که باید بهت گفتم. بعد خندید و چند بار به شانهی محراب کوبید. اخم بر پیشانیاش چین انداخت، دست سهراب را کنار زد و از لای دندانهایش غرید: -فقط اسم شهر رو بگو! بابک به جای سهراب، دستبهسینه شد و پاسخ داد: -اسم شهرش رو میخوای چیکار؟ محراب چند لحظه مکث کرد و بعد کجخندی روی لبش نشست. نگاهش روی چهرهی مبهوت سهراب میچرخید، اما تنها مخاطب کلامش بابکی بود که حالا با اخم او را کاوش میکرد. -شاید خوشآبوهوا باشه، بریم همون مسافرتی که گفتی! -
من همیشه با منطق جلو رفتمو ضربه خوردم! چون حسرت چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت، بنظرم تا جایی که جا داره ادم باید برای خواستهاش بجنگه و بهش برسه حتی اگه در نهایت ضربه بخوره. ضربهی منطق دردناک تره چون میدونی تلاشی نکردی. ضربهی احساس درد داره اما میدونی که تلاشتو کردی و راهی نداشتی به جز این.
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سیزدهم» بابک به جای قبلش برگشت و طاقباز، دستش را زیر سرش گذاشت. -اگه بیخیال شدی، حرفای سروان رو نگم برات. از گوشهی چشم، برخاستنِ مرد را دید. لبخندی کمجان بر لبهایش پدیدار شد. زیرِ نگاهِ مستقیمِ محراب له میشد، اما حرفی نمیزد. بالاخره دلش به رحم آمد و نجوا کرد: -به لطف تو، ردِ حامد رو تونستن بزنن! محراب فوراً از تخت بلند شد و صاف ایستاد. -البته مطمئن نیستیم آدمربایی کارِ اون بوده باشه! برقِ امید در چشمانش نشسته بود که با حرفهای ناامیدکنندهی بابک هم از بین نمیرفت. -امیدوارم هم بتونیم هانا رو پیدا کنیم، هم… مابقیِ حرفش را قورت داد؛ نمیخواست اسمِ دختر را جلوی محراب بیاورد. ماهها بود که همه، آوردنِ اسمش را قدغن کرده بودند. -سروان جمشیدی گفته بری دیدنش، من امروز برای همین اومدم و موندنی شدم. محراب به سمت بابک رفت و بالای سرش ایستاد. بابک که در دنیای خودش بود، با دیدن او، سکتهی ناقص زد. -یا ابوالفضلِ معصومه، چیه مثل عزرائیل معلق بالا سرِ من وایستادی؟ محراب چند ثانیه به او ثابت نگاه کرد و در نهایت به سمت کمدِ رنگورورفتهی گوشهی اتاق یورش برد، کاپشنی برداشت و به تن کرد. بابک که از واکنشِ ناگهانیِ محراب شوکه شده بود، از جا پرید و ماتش برد. -چیکار داری میکنی؟ شلوارکِ مشکیاش را با شلوار جینِ مشکی عوض کرد و چنگی به سوئیچِ ماشینش زد. -هی، محراب؟ چته؟ چرا رم کردی یهو؟ با گفتنِ هر کلمه، خود را به محراب نزدیکتر کرد، بهطوری که این بار مقابلش قد علم کرده بود. -برو کنار! صدایی که از لای دندانهای محراب درآمده بود، بابک را متعجبتر از قبل کرد. -داداش، جن گرفتت؟ سپس چند بار بر صورتش فوت کرد و صلوات فرستاد. این لودگیهای ذاتیِ بابک قطعاً محراب را قاتلش میکرد. کفی به سینهی بابک زد و او را از سرِ راهش کنار زد. در را باز کرد و خود را درون راهرو انداخت. قبل از بستنِ در، تنها لب زد: -باید برم کلانتری! بابک که دلش طاقت نیاورده بود محراب را تنها راهی کند، تنها کتش را به تن کرد و پشت سرش دوید. -مگه سگ دنبالت کرده؟ احمق، ساعت دوازدهشبه! الکی این ساعت بری اونجا چیکار کنی؟ محراب جوابش را نمیداد؛ تنها زیرِ بارانی که ساعتها بود میبارید، میدوید. -خدا… نفسم گرفت… چرا داری… پیاده… میدوی؟ خری؟… ماشین… اون… اون سمته! فریادِ توأم با نفسنفسِ بابک محراب را به خود آورد. تازه فهمید از شدتِ هیجان، نفسش را حبس کرده است. ناگهانی هوای جمعشده در ریههایش را بیرون داد و به سرفه افتاد. بابک که حالا به او رسیده بود، بر زانو خم شد و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. پشتِ سر هم نفسِ عمیق کشید تا بتواند به حیات برگردد. -خدا… بیشوهرت کنه… مُردم… نفسم… خدا… -
پارت صد و دوازدهم» سیگارش را آتش زد و سرش را با دستِ آزادش اسیر کرد. -بسه، خفمون کردی! قرار بود سیگارت رو ترک کنی، به سلامتی فندک رو ترک کردی؟ در جوابِ بابک، سرش را بالا نیاورد. تنها پُکی عمیق به لبهی سیگار زد و دود را پس از چند ثانیه از حلقش خارج کرد. -خدا رو خوش میاد ده ساعت بیام برات دستمالمالی کنم تا قانع شی یک مسافرت بیای باهامون؟ مردِ تنهای شب شدن هم لابد کلاس داره! بعد صدایش را کلفت کرد و سعی کرد با لودگی حالوهوای محراب را عوض کند. -من مردِ تنهای شبم، کل زندگی به چیزِ… مابقی حرفش را با دیدن اخمِ محراب خورد. محراب چشمغرهای نثارش کرد و با خشمی که ماهها رهایش نمیکرد، گفت: -بابک، سرم درد میکنه، برو سرِ کارت! خندید و چهار دستوپا به محراب نزدیک شد. -مگه سرِ کاریم؟ الان تو اتاقِ توییم، فقط یک کار میتونم کنم! سپس با شیطنت به او چشم دوخت و دستش را به سمت کشِ شلوارش برد. محراب باز هم به سیگارش پُک زد و اینبار، پس از چند ثانیه، دودش را از حلقش بیرون داد. چشمش درگیر لپتاپ روی پایش بود و حواسش جایی خیلی دورتر از این خوابگاه و این فضا! -هی، بهم توجه نمیکنیها! دوسم نداری، میدونستم! بابک خفه نمیشد. تناژ صدای زنانهاش حتی پوزخند هم بر لبِ محراب نیاورد. -میشه دو دقیقه بیخیال اون لپتاپ بشی؟ دارم باهات حرف میزنم. -حرف نمیزنی، چرت میگی! لحن خشنِ محراب، بابک را ساکت نکرد. -اِوا! ایمیل آخر را زد و درِ لپتاپ را بر تنهاش کوبید. -قصد نداری بری پیشِ زنت؟ باز هم خنده بر لبش جان گرفت. همین که محراب بعد از شش ماه در برابر رفتارهایش عصبی میشد، کافی بود. -نچ، اومدم پیشِ زن دومم یک حالی کنم امشب! بر تختی که نشسته بود، اینبار دراز کشید و دستش را بر پیشانیاش گذاشت. بابک هم به تبعیت از او، بر تشکی که کنار تخت انداخته بود، پخش شد و به سقف زل زد. -نمیخوای یکم آدم بشی؟ مخاطبش محراب بود، اما انگار محراب قصد نداشت به خودش بگیرد و جوابی پس بدهد، پس خودِ بابک ادامه داد: -شیش ماه گذشته! -بیخیال چی بشم؟ جوابِ محراب، بابک را به سکوت وادار کرد. کج شد و در تاریکی، به هیکل لاغرِ مردی با آن حجم از اندوه چشم دوخت. او دیگر بوی عطر نمیداد؛ کسی که موهایش بلندتر از قبل و ریشهایش ارتفاع گرفته بودند. نبودِ ششماههی روشنا او را به جنون کشیده بود. در ظاهر همهچیز مثل قبل بود، اما تنها بابک میفهمید محراب از قبل هم کمحرفتر شده است. حتی آن کجخندههای گاهبهگاه هم بر لبش نمینشست. دیگر به خانه نمیرفت و شبها تنها در خوابگاهِ کارخانه سیگار دود میکرد. -بیخیالِ گشتن دنبال اون دختر! انگار سطلی پر از آبِ یخ بر سرش ریختند. چشمانش را باز نکرد، اما پلکهایش با حرف بابک لرزید. -بیخیال شدم!
- 21 پاسخ
-
- 4
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و دوازدهم» سیگارش را آتش زد و سرش را با دستِ آزادش اسیر کرد. -بسه، خفمون کردی! قرار بود سیگارت رو ترک کنی، به سلامتی فندک رو ترک کردی؟ در جوابِ بابک، سرش را بالا نیاورد. تنها پُکی عمیق به لبهی سیگار زد و دود را پس از چند ثانیه از حلقش خارج کرد. -خدا رو خوش میاد ده ساعت بیام برات دستمالمالی کنم تا قانع شی یک مسافرت بیای باهامون؟ مردِ تنهای شب شدن هم لابد کلاس داره! بعد صدایش را کلفت کرد و سعی کرد با لودگی حالوهوای محراب را عوض کند. -من مردِ تنهای شبم، کل زندگی به چیزِ… مابقی حرفش را با دیدن اخمِ محراب خورد. محراب چشمغرهای نثارش کرد و با خشمی که ماهها رهایش نمیکرد، گفت: -بابک، سرم درد میکنه، برو سرِ کارت! خندید و چهار دستوپا به محراب نزدیک شد. -مگه سرِ کاریم؟ الان تو اتاقِ توییم، فقط یک کار میتونم کنم! سپس با شیطنت به او چشم دوخت و دستش را به سمت کشِ شلوارش برد. محراب باز هم به سیگارش پُک زد و اینبار، پس از چند ثانیه، دودش را از حلقش بیرون داد. چشمش درگیر لپتاپ روی پایش بود و حواسش جایی خیلی دورتر از این خوابگاه و این فضا! -هی، بهم توجه نمیکنیها! دوسم نداری، میدونستم! بابک خفه نمیشد. تناژ صدای زنانهاش حتی پوزخند هم بر لبِ محراب نیاورد. -میشه دو دقیقه بیخیال اون لپتاپ بشی؟ دارم باهات حرف میزنم. -حرف نمیزنی، چرت میگی! لحن خشنِ محراب، بابک را ساکت نکرد. -اِوا! ایمیل آخر را زد و درِ لپتاپ را بر تنهاش کوبید. -قصد نداری بری پیشِ زنت؟ باز هم خنده بر لبش جان گرفت. همین که محراب بعد از شش ماه در برابر رفتارهایش عصبی میشد، کافی بود. -نچ، اومدم پیشِ زن دومم یک حالی کنم امشب! بر تختی که نشسته بود، اینبار دراز کشید و دستش را بر پیشانیاش گذاشت. بابک هم به تبعیت از او، بر تشکی که کنار تخت انداخته بود، پخش شد و به سقف زل زد. -نمیخوای یکم آدم بشی؟ مخاطبش محراب بود، اما انگار محراب قصد نداشت به خودش بگیرد و جوابی پس بدهد، پس خودِ بابک ادامه داد: -شیش ماه گذشته! -بیخیال چی بشم؟ جوابِ محراب، بابک را به سکوت وادار کرد. کج شد و در تاریکی، به هیکل لاغرِ مردی با آن حجم از اندوه چشم دوخت. او دیگر بوی عطر نمیداد؛ کسی که موهایش بلندتر از قبل و ریشهایش ارتفاع گرفته بودند. نبودِ ششماههی روشنا او را به جنون کشیده بود. در ظاهر همهچیز مثل قبل بود، اما تنها بابک میفهمید محراب از قبل هم کمحرفتر شده است. حتی آن کجخندههای گاهبهگاه هم بر لبش نمینشست. دیگر به خانه نمیرفت و شبها تنها در خوابگاهِ کارخانه سیگار دود میکرد. -بیخیالِ گشتن دنبال اون دختر! انگار سطلی پر از آبِ یخ بر سرش ریختند. چشمانش را باز نکرد، اما پلکهایش با حرف بابک لرزید. -بیخیال شدم! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و یازدهم» «روز حادثه» مهراد، بامداد و تمام افرادشان با دستبند نقرهای بر دست، از خانه بیرون آمدند. پلیس کل خانه را محاصره کرده بود. بابک و بهرام با ماشین شخصی خود به صحنهی حادثه رسیدند. محراب شوکه از جایش برخاست و به سمت خانه دوید. جلوی در ایستاد و به خانهی خالی از وسایل زل زد. -روشنا؟ صدایش در خانه پیچید. دوباره تلاش کرد: -روشنا؟ اینبار صدایش لرزش داشت. مأمور پلیس از اتاق روبهرویش بیرون آمد. کمکم همهی افراد حاضر از خانه به سمت خروجی آمدند. -خانمی که گزارش مفقود شدنش رو ثبت کردین، اینجا نیست. لطفاً با خانوادش تماس بگیرین تا بیان و گزارش مفقودی رو تکمیل کنن. ما هم پیگیری و بازجوییهای لازم رو انجام میدیم. مخاطب مأمور، بابک و بهرام بودند که پشت سر محراب، شوکه ایستاده بودند. اما محراب انگار حرف مرد را نشنید. به سمت خانه هجوم برد. تکتک درِ اتاقها را باز کرد، در راهرو دوید و فریاد زد: -کجایی؟ اومدم دنبالت! مگه نگفتم صبر کن! مأموری جلویش ایستاد و با لحنی ترحمآمیز لب زد: -شما باید با ما بیاید. مأمور را کنار زد و دور خودش چرخید. بابک خود را به او رساند و سرش را پایین انداخت. -پیدا میشه داداش! او را هم کنار زد و به سمت بیرون خانه دوید. باید محوطهی کنار خانه را هم وارسی میکرد. روشنا قطعاً همین اطراف بود. آنها بلایی سرش نیاورده بودند! خودش صدایش را شنیده بود! پشت خانه صحرایی بزرگ قرار داشت که حالا رو به تاریکی میرفت، اما محراب دستبردار نبود. با بدنی بیجان، به علت کتکهایی که از افراد مهراد خورده بود، به سوی جنگل روانه شد. -روشنا؟ کجایی؟ منم! اومدم، میشنوی؟ اومدم! پاهایش دیگر توان تحمل وزنش را نداشتند. بر زمینِ پر از خاک افتاد.اشک بیاجازه چشمهایش را پر کرد -نباید میفرستادمت، نباید، نباید! با مشت بر زمین کوبید، آنقدر کوبید تا دستانش سِر شدند. قلبش کندتر از همیشه میزد، چشمش میسوخت و سرش تیر میکشید. در یک تصمیم ناگهانی از جا پرید و عقبگرد کرد. مهراد میدانست! آن بیهمهچیز میدانست روشنا کجاست. همهی اینها نقشهاش بود. به سمت ماشین پلیسی که مهراد در آن قرار داشت پرید. مأمورها که انتظار حرکت ناگهانی او را نداشتند، مات و مبهوت به اتفاقاتِ در حال انجام زل زدند. -کجاست؟ حرومزادهی کثافت، اون کجاست؟ کجا قایمش کردی؟ بر شیشهی ماشین میکوبید و فریاد سر میداد. هر ضربه را انگار به دل خودش میکوبید. پلیسها به سمتش یورش بردند و او را عقب کشیدند. -آقا، آروم باش! بیا عقب، وگرنه مجبور میشیم بازداشتت کنیم. تقلا میکرد تا او را آزاد کنند. -بزار گردنش رو بشکنم، بعد اعدامم کن اصلا! هیچکدام از اینها چیزی را تغییر نمیداد. نه فریادهایش، نه مشتهایی که بر شیشه میکوبید و نه تقلاهای بیثمرش. حقیقت فقط یک چیز بود؛ هر کاری میکرد، روشنا نبود. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و دهم» ناگهان لامپی بالای سرش روشن شد. فوراً به داخل ساختمان دوید و در را با شتاب باز کرد. -من میرم اونجا! بابک و بهرام که مشغول صحبت بودند، با فریاد ناگهانی محراب از جا پریدند و متعجب به او زل زدند. بابک زودتر خودش را جمع کرد و با ابروهای درهمکشیده غر زد: -بچهبازی درنیار، محراب! بذار فکر کنیم ببینیم چیکار باید بکنیم. اصلاً کلام بابک برایش مهم نبود. رو به بهرام کرد و پشتِ سرِ هم کلماتِ ذهنش را به زبان آورد. -همون شنودی که به روشنا وصل کردیم، به من وصل کن! اخمِ بابک به بهرام هم منتقل شد. به پشتی صندلیِ چرخدارش تکیه زد. -وقتی برای روشنا هیچکدوم کار نمیکنه، چطوری مطمئن بشیم که برای تو کار میکنه؟ چارهای نبود. باید میرفت. تنها کسی که در ازای آزادی روشنا میخواستند، او بود. -اونا منو میخوان، بهرام. تنها راهی که بفهمیم کجاست، همینه! گوشیم رو ازم میگیرن؛ اگه بشه ردیابی بهش وصل شه که تو چشم نباشه، میتونیم بفهمیم کجاست. اینبار بابک مداخله کرد: -خودت تازه داشتی منو میکشتی که نقشهی چرتی برای روشنا کشیدم! محراب سرش را به چپ و راست تکان داد. اصلاً حوصلهی بحث با آن دو نفر را نداشت، ولی کار دیگری هم از دستش برنمیآمد. -ما به روشنا ردیاب نزدیم، فقط ماشین رو ردیابی میکردیم. چرا؟ بابک بدون فکر گفت: -چون فکر نمیکردیم بخوان بدزدنش و از بین اون همه آدمِ ما، فرار کنن! بهرام متفکر به محراب زل زد و طوری که انگار با خودش صحبت میکند، لب زد: -الان میدونیم که تو قراره بری اونجا، پس ردیابی میذاریم که کسی نفهمه کجاست. هر سه به هم زل زدند. کمکم لبخندی روی لبانِ بهرام نشست؛ لبخندی محو، اما کافی بود تا نشان دهد نقشهای در ذهنش شکل گرفته است. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و نهم» “فلش بک” «روز دزیده شدن روشنا» موبایل را با همهی توان به سمت بابک پرتاب کرد، وسایلِ روی میز را با همهی قوا به پایین ریخت و نعرهاش چهارستونِ اتاق را لرزاند. -گفتم نکنیم، گفتم اونها حرومزادهتر از این حرفان! منِ احمق چرا به حرفِ تو گوش کردم؟ مجسمهای را که گوشهی اتاق بود، به سمت درِ سبزرنگ سوق داد که با صدای بدی شکست. همه در شوکِ حرکاتِ محراب بودند و نمیتوانستند از جایشان تکان بخورند. قطرات خون از دستش جاری شدند، اما هنوز آرام نگرفته بود. خود را به بهرام، پشتِ سیستم، رساند و با لگد صندلیاش را به عقب هل داد. حالا نوبتِ یقهاش بود که اسیرِ دستانِ زخمیِ محراب شود. -توعه، عوضی! مگه نگفتی میشه از اون روش ردیابیش کرد؟ چرا ردیاب کار نمیکنه، ها؟ حتی از گوشی هم ردیابیش نکردین، به چه دردی میخورین شما؟ بابک بالاخره تعادلِ خود را به دست آورد، به سمت محراب پرید و او را از بهرامِ ساکت و ناراحت جدا کرد. شانههایش را پیاپی تکان داد و جلوی صورتش داد زد: -بسه، الان با این حرفها میتونیم نجاتش بدیم؟ چشمِ محراب همچنان دنبالِ بهرام بود. او هم از خجالت سرش را پایین انداخت و سکوت را ترجیح داد. محراب نیشخندی بر لبش کاشت و با تُنِ صدایی نرم بابک را توبیخ کرد: -سوگند الان اونجا بود، همینو میگفتی؟ بعد سرش را بهآرامی به سمت چشمهای آتشینِ بابک روانه کرد. بابک به نفسنفس افتاد و بیفکر فریاد زد: -اون زنمه! حالیته؟ محراب دستِ بابک را از روی شانههایش کنار زد و در یک سانتیمتریِ صورتش قرار گرفت. پوزخندش هر لحظه غلیظتر از قبل میشد. -ناموسِ تو، ناموسه! ناموسِ یکی دیگه، ناموس نیست؟ بابک و بهرام هیچکدام در جوابِ محراب نفس هم نکشیدند. محراب تفی بر زمین انداخت و از کنارشان گذشت. -من خودم پیداش میکنم! سپس از اتاقِ مخفیِ بهرام بیرون زد و از زیرزمین به بالا دوید، خود را درونِ خیابان انداخت. چند بار دورِ خودش چرخید. مغزش به او پاسخ نمیداد که در این شرایط باید چه کار کند. یادِ روزِ افتتاحیه افتاد؛ آن روزِ لعنتی که استارتِ همهچیز را به دنبال داشت! روشنا جلوی چشمانش قرار گرفت. آن نگاهِ پر از تردید را خوب به یاد داشت، آن ترسِ نشسته در صدایش، هنگامِ پرسیدنِ سؤالش را خوب به خاطر داشت. -چیزایی که ذهنت رو درگیر کرده، مربوط به این کارخونهست؟ به یاد داشت که چگونه اخمی نثارش کرد و به او توپید: -چه فرقی به حالِ تو میکنه؟ از اینکه او را در کنارِ آن مرد دیده بود، همچنان دلِ خوشی نداشت، حتی اگر آن مرد پسرعمویش باشد! -اگه دربارهی کارخونهست، باید یک چیزی بهت بگم! در چشمانش ترس، دودلی و غم جولان میداد. با اینکه محراب خواست راهش را کج کند و برود، دربارهی هانا به او گفت. تمامِ داستانی را که به نظر تخیلی میآمد، بر زبان آورد. لحظهبهلحظه اتاق برای محراب تیرهتر شد. مگر میشد نامِ «محمود فرجی» بیاید و چهارستونِ بدنش نلرزد؟ -چیزِ مهمی نیست، خودت رو درگیرش نکن! فعلاً بیا، باید برسونمت خوابگاه. سرش تیر کشید، چشمانش تیک میزد، بر پاهایش تسلط نداشت. هر لحظه کوچه دورِ سرش میچرخید. آسفالتِ کوچه خیلی نرم او را در آغوش گرفت و با زانو بر زمین افتاد. او میدانست حامد به این راحتیها گول نمیخورد، چرا حرفِ بابک را گوش کرد؟ خدایا، حالا باید چگونه روشنا را از چنگالشان بیرون میکشید؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و هفتم» بامداد وارد اتاقی شد که تا چند دقیقهی پیش شاهد تقلاهای روشنا بود. مهراد هم به تبعیت از او وارد شد. نگاهش روی تکههای طناب افتاد. چند قدم جلو رفت و خم شد. تکهای از طناب را از روی زمین برداشت و میان انگشتانش فشرد. هنوز گرمای خونِ روشنا روی آن باقی مانده بود. چند ثانیه فقط به آن خیره ماند. نه! امکان نداشت. مشتش دور طناب محکمتر شد. رگهای دستش بیرون زدند. با تمام انرژیاش فریاد زد: -پیداش کنین! صدایش تمام ساختمان را لرزاند. -همهجا رو بگردین! نمیتونه دور شده باشه! افرادش دوباره پراکنده شدند. اتاقها، راهروها، انبار قدیمی… هیچجا اثری از روشنا نبود. بامداد کنار درِ اتاق خشکش زده بود. دختری که رنگ به صورت نداشت و تمام اجزای بدنش از بیحالی میلرزیدند، چطور توانسته بود فرار کند؟ مهراد هم شروع به کنکاش کرد. ذهنش فقط یک سؤال را تکرار میکرد. چطور؟ چطور توانسته بود؟ همین که خواست به سوی اتاقی دیگر برود، صدایی از بیرون ساختمان بلند شد. صدایی که تمام وجودش را منجمد کرد. همه ساکت شدند. بامداد آرام سرش را به سمت پنجره چرخاند. نورهای قرمز و آبی روی دیوارهای کارخانه افتاده بود. مهراد چند قدم به سمت پنجره رفت. -پلیس! صدای بلندگو از بیرون پیچید: -نیروی انتظامی هستیم! ساختمان در محاصره است! همهی افراد داخل، دستهاشون رو بالا ببرن و از ساختمان خارج بشن! چند نفر از افراد مهراد با نگرانی به هم نگاه کردند. دستِ مهراد مشت شد. تمام نقشهای که سالها برایش صبر کرده بود… در چند دقیقه داشت فرو میریخت. صدای ضربه به درِ اصلی بلند شد. -در رو باز کنین! نگاهِ مهراد به مردی افتاد که حالا طنابهای دستش را باز کرده بودند و مأموران پلیس او را تحت نظر داشتند. مرد به محض آزادی، دورِ خودش چرخید و حیاط را زیر و رو کرد. چشم از او برداشت و زیر لب زمزمه کرد: -از اینجا میریم. بامداد شتابزده اخمهایش را درهم کشید. -کجا؟ مهراد جواب نداد. فقط مشتِ سفیدشدهاش را باز کرد و به سمت خروجی پشتی حرکت کرد. اما دیگر وقتی نبود. صدای قدمهای زیاد از اطراف ساختمان میآمد. راه فرار بسته شده بود! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و ششم» مهراد تا زمانی که روشنا را بیاورند، فرصتی به دست آورد تا نفرتش را نسبت به محراب بروز دهد. -سخته چیزی که مالِ توعه، بشه مالِ یکی دیگه، نه؟ اون هم کسی که نباید هیچ سهمی ازش داشته باشه! قدم برمیداشت و حرف میزد. عقدهی چندین سالهاش تازه سر باز کرده بود. -تو اومدی همهچیو از من گرفتی! پدرم، اموالم، محبتی که بهم میشد… شدی دوردونهی اون خونه. انگار تو پسرِ سیروس محمدپناه بودی و من یه بچه از تهِ جوب! محراب دندانقروچه کرد و چشم به ورودی خانه دوخت. اهدافِ مهراد برایش کوچکترین ارزشی نداشت؛ فقط منتظر آمدن دختر موفرفری با آن چشمان همیشه خندان و رفتار دستوپاچلفتی بود. -ازت متنفر بودم. وقتی بابا مرد و وصیتنامهاش رو آوردن، درد اصلی بهم وارد شد! منی که پسرِ خودش بودم، کل سهمم شد یکسومِ یک کارخونهی فکسنی؛ تویی که هیچی نبودی، شدی وارث محمدپناهها! چرا نمیآوردنش؟ چرا انقدر دیر کرده بودند؟ نکند واقعاً… واقعاً… نه، امکان نداشت! روشنا قطعاً زنده و سرحال بود. این افکار مزخرف چه بود که او را میدرید؟ -سالها نقشههای مختلف کشیدم. دخترای مختلف فرستادم تو زندگیت تا ازت بکنن، گولت بزنن، از خود بیخودت کنن؛ تو نم پس ندادی! تا روزی که دخترِ شایگان اومد خونمون. اسمِ «دختر شایگان» گوشش را تیز کرد. بالاخره به مهراد چشم دوخت، اما مهراد دیگر در این دنیا نبود. -میشناختمش! کسی که یک زمان همکارِ پدرم بود تا اموال پدرت رو بالا بکشن! شنیدی؟ اون کارخونهای که بابام داده بهم، مالِ بابای تو بود! دیوانه شده بود. انگار مرور خاطرات، همهچیز را دوباره برایش زنده کرده بود. به سمت محراب دوید و یقهاش را گرفت. -ازش کمک خواستم. اون بیهمهچیز هم در ازای پول، دخترش رو فروخت! قرار شد شما رو با هم تنها بذاره. دیر یا زود همهچیز طبق خواستهی من پیش میرفت؛ مثل الان شیفتهاش میشدی و همهچیزو براش فدا میکردی! خندهای از سرِ جنون بر لبش نشست. شقیقههای محراب نبض زد. حالا کلِ ماجرا را با صراحت میدانست، اما چرا دیگر نقشه، مال و اموال برایش ارزش نداشت؟ چرا روشنا را نمیآوردند؟ -چیه؟ داری میمیری، نه؟ اینکه بازیت دادم؟ درد میکشی؟ قبل از آنکه محراب نگاهِ خشمگینش را به او بدوزد، چند مرد از سالن اصلی به حیاط آمدند. چشمانِ همهی آنها از ترس گرد شده بود، اما چرا باز خبری از دختر نبود؟ روشنا کجاست؟ یکی از آنها سرش را پایین انداخت و در کنار مهراد قرار گرفت. مهراد بدون اینکه نگاهش کند، از لای دندانهایش غرید: -گفتم دختره رو بیار. نفس مرد بالا نمیآمد و رنگ از چهرهاش پریده بود. -آقا… اتاق خالیه. لبخند محو روی لب مهراد آرامآرام از بین رفت. -چی؟ مرد آب دهانش را قورت داد. -نیست… فقط یه کم طناب پاره و… سیلی سنگینی اجازهی ادامهی حرف زدن را از مرد گرفت و او را به زمین انداخت. مهراد به بقیهی افراد نگاه کرد و فریاد زد: -دختره کجاست؟ سکوتی سنگین روی حیاط افتاد؛ آنقدر سنگین که صدای نفسهای بریدهی محراب هم شنیده میشد. بامداد رنگ باخت و با شوک، اتفاقِ افتاده را تحلیل میکرد. مهراد یقهی شخصِ دیگری را گرفت و جلوی صورتش طغیان کرد: -دختره کو؟ ها! -به خدا همهجا رو گشتیم… نیست. مهراد با خشونت او را به زمین پرت کرد، زیر لب ناسزایی گفت و بدون لحظهای مکث به سمت ساختمان دوید. برای اولین بار، آن آرامش ساختگی از چهرهاش کنار رفت. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود؛ چیزی شبیه خشم. بامداد به خود آمد و پشت سرش به راه افتاد. اما محراب… همانجا نشست. انگار تمام صداهای اطراف برایش خاموش شده بودند. فقط یک جمله در ذهنش تکرار میشد. نیست… روشنا نیست. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پنجم» صدایی از سمت محراب بلند نشد. سرش را پایین انداخت. دستش در گروِ طناب، مشت شد. دندانهایش را روی هم میسابید و رگِ شقیقهاش نبض میزد. -اول ببینمش! خنده بر لبِ مهراد جان گرفت، بعد تبدیل به قهقهه شد. -همین رو میخواستم! میخواستم اینجوری به فلاکت بیفتی. برای همین تو رو با اون دختر تنها کردم. فکر نمیکردم انقدر راحت و سریع پیش بره… عالیه. سپس اشارهای به افرادش زد تا روشنا را بیاورند؛ اما هنوز آرام نگرفته بود، پس زهرش را ریخت! -هی بامداد، با دختره خوش گذشت؟ خط و خش که نداشت؟ گردن محراب آنقدر سریع بالا آمد که صدای قلنجش در حیاط پیچید. نگاهِ ماتش، اول مهراد را نشانه گرفت و بعد روی بامدادِ عبوس قفل شد. مردمکهایش بیقرار میان آن دو میدویدند؛ انگار عقلش از باور آن چند جمله عاجز مانده بود. -نه! کلمه بهسختی از میان دندانهای قفلشدهاش بیرون خزید. -دروغ میگی… نفسش سنگین شده بود. فکش آنقدر روی هم فشرده میشد که صدای ساییده شدن دندانهایش به گوش میرسید. -دروغ میگی، حرومزاده! ناگهان با تمام توان خودش را به سمت بامداد پرتاب کرد. طناب دور مچهایش کشیده شد و پوستش را شکافت، اما انگار هیچ دردی را حس نمیکرد. -چه بلایی سرش اومده؟ جواب بده! فریادش حیاط را لرزاند. چهار مرد به جانش افتادند تا مهارش کنند، اما هرچه بیشتر نگهش میداشتند، دیوانهتر تقلا میکرد. رگهای گردنش از شدت فشار بیرون زده بودند و چشمانش، سرخ و خونگرفته، فقط بامداد را میدیدند. -جوابمو بده، بیهمهچیز! صدایش شکست. -با روشنا چیکار کردی؟ این بار دیگر فریاد نبود؛ التماس مردی بود که از شنیدن جواب میترسید. اشک در چشمانش جمع نشده بود، اما درد، تکتک عضلات صورتش را در هم کوبیده بود. نفسهای بریدهاش شبیه ناله از سینه بیرون میآمد. -امکان نداره! برای اولین بار، درماندگی از صدایش میبارید. -چیکارش کردی؟ مهراد با لذت به چهرهی ازهمپاشیدهی محراب خیره شد. لبخندش ذرهذره کش آمد. -بامداد باهاش کارِ ناتموم داشت، من فقط شرایطش رو فراهم کردم. محراب باز خودش را جلو کشید. طناب دور مچهایش بیشتر در گوشتش فرو رفت، اما حتی پلکی هم نزد. بامداد نگاهش را از او دزدید. سکوتش، خشم محراب را شعلهورتر کرد. -بیهمهچیز، عوضی، چرا؟ مگه نگفتم دستتون بهش بخوره، میکشمتون؟ نگفتم؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهارم» در واپسین لحظات، صدای نعره، بامداد را مجبور کرد دست از حرکت بکشد. ابتدا مطمئن نبود که درست شنیده است، تا اینکه فریادها بالا گرفت. «پوف»ی از دهانش خارج کرد و خیمهاش را از روی روشنا برداشت. لباسهای درآوردهاش را سریع پوشید، ضربهای به بازوی دخترک خشکشدهی مقابلش زد و با لحنی چندشآور زمزمه کرد: -برمیگردم. سپس بهسرعت روشنای مبهوت را در اتاق تنها گذاشت. فکِ روشنا لرزیدن را آغاز کرد. بلاهایی که در این خانهی کذایی بر سرش آمده بود، یکییکی از جلوی چشمانش گذشتند. اسید معده تا گلویش بالا آمد، همانجا اوق زد. چیزی نخورده بود که بالا بیاورد، پس جانش را بالا آورد. اشکها باز هم راه خودشان را پیدا کردند، اینبار مانند ابر زمستانی گریست؛ پر از خشم و درد! دستانش را محکم تکان داد، قصد داشت بازشان کند. هیستریکوار تکانشان میداد، اما بیفایده بود. چشم چرخاند تا شیء تیزی را پیدا کند. دیدش تار شده بود، هیچ اثری از چاقو یا وسیلهی تیزی در آن اتاق نبود؛ تنها یک تخت دونفره و یک میز کوچک که روی آن لیوانی آب قرار داشت! برای یک لحظه چشمش دوباره به میز افتاد. خودش را به سمت میز کشید، سعی کرد با انگشتانش به لیوان ضربه بزند. -دستم نمیرسه، خدا! باز هم دست از تلاش برنداشت. همهمههای بیرون اتاق بالا گرفته بود، میترسید هرچه سریعتر بامداد برگردد. باید قبل از برگشت او کاری میکرد. انگشت اشارهاش به لیوان برخورد کرد و لرزشی ریز به آن داد. طناب دستش را زخم کرده بود. -تق! ضربهی نهایی، لیوان را به دیوار کوبید و صد تکه کرد. خوشبختانه سروصدای بیرون اتاق مانع شنیده شدن صدا میشد. دستش کمی زخم شده بود، اما در آن شرایط هیچچیز جز آزادی برایش مهم نبود! باید به هدفش میرسید. با خردهشیشهای، طناب دستش را باز کرد و بعد به سراغ پاهایش رفت. خون از دستش میچکید. تکهای از پایین مانتویش را برید و دور دستش پیچید. دو طرف مانتویش را جمع کرد تا جای دکمههای پارهشده را جبران کند. لنگزنان خودش را به در رساند. حتی نمیدانست کجا، ولی باید میرفت! *** بامداد از سالن اصلی خارج شد و به سمت قسمت پرسروصدا دوید. سه نفر مردی را گرفته بودند که با وجود دستهای بسته، هنوز تقلا میکرد. پیراهنش از چند جا پاره شده بود و خون از گوشهی لبش میچکید. -کجاست؟ اون کجاست؟ با هر فریاد، رگ گردنش برآمده میشد، بهطوری که هر لحظه امکان ترکیدنش بود. مهراد دستبهسینه شد و با کنجکاوی به مرد زل زد. -بررسیش کردین چیزی همراهش نباشه؟ مخاطبش مردانش بودند، اما نگاهش حتی یک لحظه از مرد سرکش برداشته نمیشد. -بله آقا، جز موبایلش هیچی نداشت که آش و لاشش کردیم! بامداد خودش را به مهراد رساند و در کنارش قرار گرفت. -چه خبره؟ محراب باز هم فریادی کشید و فحشهای رکیک نثارشان کرد. -میخوام ببینمش، مگه نگفتی بدون هیچکس بیام اینجا! بیارش! باید ببینمش. اخمهای بامداد در هم رفت. مهراد چند قدم به سمت محراب برداشت و درست در مقابلش ایستاد. افرادش آماده بودند تا در صورت بروز هر اتفاقی، محراب را آش و لاش کنند. -شرط دارم! محراب باز خودش را تکان داد تا شاید بتواند رها شود و گردن این مردِ بیهمهچیز را بشکند. -حرومزاده، اگه مردی با من طرف شو، بذار اون دختر بره! کجخندی بر لب مهراد نشست. روی زانویش خم شد تا با محراب همتراز شود. -فکر کردی دعوتت کردم اینجا که باهات معامله کنم؟ چند لحظه نگاهش کرد، بعد آرام ادامه داد: -نباید دل میدادی، امیرحسین فرجی! چیزی که میخواستم رو خودت بهم دادی. نفرت درون چشمان خستهاش فریاد میزد. -چی میخوای مهراد، چی میخوای؟ «چی میخوای» آخر گوش فلک را کر کرد. بر رفتار و تن صدایش تسلط نداشت. مهراد لبخندش را عمیقتر کرد. -وکیلم داره میاد، هرچی از بابام داری رو بزن به نامم… مکثی کرد و با لحنی سرد ادامه داد: -اون وقت، شاید بذارم سالم از اینجا بره! -
یک کباب خوشمزه! دل مرغ رو بگیر پاک کن قشنگ و بشور بعد از وسط قاچش بده از شب قبل داخل پیاز، هر ادویه که داخل جوجه کباب میریزی بخوابون تا فردا. بعد دنبه هارو مربعی خورد کن و تو قسمت برش خوردهی دل بزار و با سیخ نازک، سیخ بکش بعد هم کبابش کن. نوش جان
-
پاستاي «خامه اى - پنيرى» ١٠ دقيقه اى يه غذاى خيلى سريعه برای وقتایی که حال آشپزی نداری اما دلت یکپاستا خوشمزه میخواد اينا رو لازم دارى : ٢٠٠ گرم پاستا ۵ ورق ينير جدار يا ينير كاشار ١٠٠ ميلى ليتر خامه ٣ قاشق غذاخورى سس كچاپ نمك و فلفل سياه و پاپريكا اينجورى درستش كن: اول پاستا رو توى آب جوش نمكدار خوب بيز [٢٠ دقيقه جوش بخوره] وبعد آبكش كن. پنير رو توى تابه روى حرارت كم بنداز. سس كچاپ, خامه و ادويهها رو اضافه كن و خوب هم بزن تايه سس يكدست درست بشه. حالا ياستاى پخته شده رو بريز توى سس وهم بزن تا كامل به سس آغشته بشه. يكم جعفرى خرد شده هم بريزى، بى نظير ميشه نوش جان🌱
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سوم» چند بار بعد از آن بیهوش شد و به هوش آمد. به یاد ندارد! فقط هر بار که چشم باز میکرد و میدید در آن اتاقِ جهنمی حبس شد، راه حیات را فراموش میکرد و نفس کم میآورد. باید باور میکرد که تمام این اتفاقات حقیقت است. بامداد دیگر سراغش نیامد، اما هانا هر سری به او میرسید، چشمک میزد و نجوا میکرد: «چطوری عروسخانم؟ آمادهی عروس شدن هستی یا نه؟» این جمله چهارستون بدنش را به لرزه درمیآورد. بارها سعی میکرد با فریاد و ناله پیامی را به گوش بقیه برساند، اما انگار بینتیجه بود، کسی قصد کمک به او را نداشت. خبری از مهراد یا حامد هم نبود، هیچکدامشان یکبار هم سراغی از روشنا نگرفته بودند. هیچچیز طوری که قرار بر پیشروی بود، پیش نمیرفت. بالاخره پس از دقایق، شاید هم ساعتها، بامداد با چند غولِ بیابانی وارد اتاق شد. روشنا فوراً سرش را چرخاند تا آن چشمانِ نفرتبار را مشاهده نکند، عادت نداشت او را بدین شکل ببیند. -اگه دستشویی لازم داری برو، بعدش باید برم یه اتاق دیگه! نیاز داشت، اما نمیخواست آن اتاقِ نمبسته را ترک کند، تختِ کثیف و زمینِ سفتش را به اتاقی که قرار بود بامداد هممسیرش باشد، ترجیح میداد. -نیاز ندارم. هنوز به صدای شکستهاش عادت نکرده بود، هر بار حرفی میزد، از لحنِ گرفتهاش میترسید. -پس بلندش کنین، ببرینش! مردهای غولپیکر به سمتش آمدند، نایی برای تقلا نداشت، نخوردنِ غذا جانش را گرفته بود. هر کدام زیر یک بازویش را گرفتند و او را همانند گوسفند به سلاخخانه بردند. کاملاً هوشیار نبود تا آن خانهی قدیمی را کاوش کند. او را از اتاق بیرون کشیدند و به سوی اتاقِ روبهرو بردند، لحظهی آخر چشمانی آشنا از گوشهی چشمش رد شد و نام یک نفر را در ذهنش پررنگ کرد. «حامد» دیدنِ تختِ دونفرهی وسط اتاق همان مقدار جانِ اندک را از تنش ربود، مانند اعدامی که به سوی طنابِ دار میبرندش، به دستوپا زدن افتاد. -نه، نه! جیغهایش گلویش را آزرد، علیرغمِ تقلایش، مردها او را به تخت بستند، برای بامداد سری تکان دادند و اتاق را ترک کردند. از تکاپوی روشنا صدای جیغ زدنِ تخت هم درآمد. بامداد در سکوت و لذت به حرکاتش زل زده بود و تکان نمیخورد. -نه، خواهش میکنم، التماست میکنم! این کارو با من نکن، من که نکردم… من… من چه… چه… گناهی کردم… توروخدا جون مادرت… تورو به هرکی میپرستی… نکن… نیا… جلو… جلو نیا! هر قدمی که بامداد به سمتش برمیداشت، فریادهای توأم با بغضِ روشنا را به دنبال داشت. چشمانش را بست، نمیخواست این صحنهی خفتبار را ببیند. تاب نمیآورد، هرچه را تحمل میکرد، این یک مورد را نمیتوانست طاقت بیاورد. از شوک، حتی گریهاش هم نمیگرفت. -چقدر وول میخوری؟ صدای بامداد از نزدیک، سریعاً پلکش را از هم گشود، تکان خوردن بیفایده بود، اما مگر میشد آرام بگیرد؟ -هرچی سخت بگیری، من بیشتر خوشم میاد! این مردِ نفرتانگیز را نمیشناخت! لبخندِ کریهِ کنار لبش برایش غریب بود. بامداد دکمهی بالای پیراهنش را باز کرد. کاش خدا همین لحظه جانش را میگرفت، کاش همین لحظه از آسمان رعدوبرق میزد و او را خشک میکرد. دندانهایش شروع به لرزیدن کردند، دیگر تمام بود! همهچیز بر باد رفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و دوم» *** تقلاهایش را برای حرف زدن آغاز کرد. با آن پارچهی دورِ دهانش، نفس کشیدن هم دشوار بود، چه برسد به حرف زدن! خشم از چشمانش میریخت. خود را تکان میداد تا دستوپاهایش را باز کند و به سمتِ مردِ خونسردِ مقابلش حملهور شود. -اوم… اوم… بهجز صداهایی نامفهوم، چیزی به گوش نمیرسید. زانوهایش از سابیده شدن بر سطحِ بتنیِ زمین میسوخت، اما دست از تکاپو برنمیداشت. مرد لبخندی کمجان بر لبش نشاند و دستبهسینه به تقلاهای دخترک چشم دوخت. -حالت چطوره دخترعمو؟ اوق زد! از شنیدنِ واژهی «دخترعمو» جان از تنش رفت و عرق سرد به گودیِ کمرش نشست. در چند ساعتی که کنجِ اتاق ناله میکرد، تنها آرزویش این بود که این قسمتِ ماجرا کابوسی بیش نباشد. مگر میشد؟ چطور میشد؟ چرا او؟ چرا بامداد؟ -خودت رو اذیت نکن، اینجوری بیشتر زانوهات رو زخمی میکنی! از حالتِ چهارزانو کج شد. تعادل نداشت، سرش گیج میرفت. دیدنِ چهرهی پر از خباثتِ بامداد را نمیتوانست تحمل کند. -حرف نمیتونی بزنی، نه؟ سپس با قدمهای بلند، خود را به دخترکِ درددیده رساند و جلویش زانو زد. -الان درستش میکنم. دستش را به پشتِ سرش برد و گرهی دستمال را شل کرد. دستمال از صورتش سر خورد و دورِ گردنش افتاد. بامداد کمی عقب رفت تا صورتش را خوب ببیند. -چیه؟ الان چرا ساکت شدی؟ حرف بزن، داد بزن، دوست دارم تقلا کنی، خوشم میاد. آبدهانش را جمع کرد و با تمام قدرت، تُفی به سمتِ بامداد پرتاب کرد. نفرت در چشمانش جولان میداد. -پستفطرت! بامداد خندید. همهچیز شبیهِ سناریوی یک سریالِ دارک و دور از ذهن بود. خندهی بامداد کش پیدا کرد، آنقدر که تبدیل به قهقهه شد. چانهی روشنا از بغض و تنفر میلرزید. از آن قهقهه، تنها پوزخندِ کنجِ لبانش برجای ماند. تا به حال پوزخندِ بامداد را دیده بود؟ -پستفطرت؟ چیکارت کردم؟ لباسِ تنت رو در آوردم؟ کاری باهات کردم؟ ولی میدونی داداشِ تو با من چیکار کرد؟ صورتش را به صورتِ روشنا نزدیک کرد. شاید سه سانت با هم فاصله داشتند، شاید هم کمتر! -خواهرم، همهکسم، به خاطر داداشِ بیناموسِ تو از خونه فراری شد! به خاطر اون مجبور شد زنِ اون پیرمردِ بیهمهچیز بشه، میدونی چرا؟ از چشمانِ بامداد خون فواره میزد. کنترلِ لحنِ هیستریکش دستِ خودش نبود. انگار به آن روز و آن صحنه برگشته بود. -بپرس چرا! فریادش گوشِ روشنا را کر کرد. بیاختیار پلکهایش را بر هم فشرد. نفس هم نکشید. برای بامداد، ترسِ دخترک کافی بود. پوزخندش پررنگتر از قبل شد. -چون داداشت به دخترعموی خودش رحم نکرد! در جوابِ عشقِ خواهرم، عشق و حالش رو کرد و تموم. گوشهای روشنا کر شده بود. نمیخواست چرندیاتِ بامداد را بشنود. نمیخواست بداند بامداد برای چه با دیاکو مشکل دارد. -این چرندیات چیه؟ چرا صدایش انقدر میلرزید؟ او که میدانست اینها حقیقت ندارد! -مثل کبک سرت رو نکن تو برف! باز هم نعرهی بامداد بود که شانهی روشنا را پراند. -بهت از همیشه نزدیکتر شدم، میخواستم عاشقم بشی! میخواستم بهم دل ببندی و بعد با یه بچه بفرستمت بغلِ اون داداشِ احمقت. باید دردی که من کشیدم رو میکشید. جوششِ اشک را حس کرد. چشمانش میسوخت، لبش خشک شده بود. همهی اتاق دورِ سرش میچرخید. دیدهاش کمکم تاریکتر از قبل شد و با صورت پخشِ زمین شد. -
معرفی و نقد رمان تپش قلب طهران| ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
مقدمه زیباست گلم، پر از حس عاشقی و درماندگی با توجه به رمانتون خوبه و عالی. خلاصه هم اطلاعات خوبی داره اما اگه درنهایت یک تعلیق اضافه کنی تا ذهن خواننده رو درگیر کنه عالی تره، میتونه یک قسمتی از گذشته رو گنگ کنی یا سوالی از آینده مطرح کنی این بستگی به پیرنگ رمانتون داره عزیزم، اما به طور کل خلاصهی بدی نیست اگر تغییری هم ایجاد نشه خوبه، اندازهش هم به نظر من مناسبه، یکپیشنهاد یا نظر شخصیم اینه تو خلاصه بیشتر از اطلاعات جامع ولی بدون اسپویل گفته بشه و اسمی از کارکتر و حرفهی معلمی آورده نشه در نهایت نظر خودته بانو جان هرکدوم رو خودت بیشتر میپسندی انجام بده حرفای من تنها پیشنهاده و اجباری در اون نیست زیبا🌱 اگر هم حس کردی نیاز به کمک بیشتری هست در خصوصی با من ارتباط بگیر هر همکاری از دستم بربیاد دریغ نمیکنم گلی«چشمک»- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان تپش قلب طهران| ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
نسبت مونولوگ به دیالوگ به این معناست که: منولوگ زیادی نباشه. اگه شخصیت چند پاراگراف پشت سر هم فقط فکر کنه، داستان کند میشه. دیالوگ هم الکی زیاد نباشه. اگه همهاش حرف بزنن و هیچ فکر، حس یا توصیفی نباشه، داستان سطحی میشه. هر دو دلیل داشته باشن. یعنی هم منولوگ یه چیزی به داستان اضافه کنه، هم دیالوگ سیر رمان یعنی داستان چطور جلو میره؛ آیا اتفاقها پشت سر هم منطقی و جذاب پیش میرن یا نه، سیر رمان مناسب وقتیه که داستان از ابتدا تا انتها ریتم و روند مناسبی داشته باشه و خواننده در طول مسیر خسته یا گیج نشه.