-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و نهم» حامد بازوی روشنا را محکم گرفت و او را بیشتر به خودش چسباند. بدن بیجان دختر میان بازوانش سنگینی میکرد و هر قدمی که به سمت عقب برمیداشت، او را از محراب دورتر میکرد. محراب با هر قدمی که حامد عقب میرفت، احساس میکرد چیزی درون سینهاش فرو میریزد. نه! نباید دوباره از او دور میشد. تمام آن مدت را برای پیدا کردنش جنگیده بود و حالا درست مقابل چشمانش، دوباره داشت از او گرفته میشد. حامد او را به سمت ماشین کشید. -آخرشه عزیزم، میبرمت یک جای خوب! تنش از زمزمهی چندشآوری که زیر گوشش پخش شده بود، میلرزید. سرش را آرام بالا آورد. نگاهش از روی صورت حامد گذشت و روی محراب ثابت ماند. مردی که نمیشناخت؛ اما چرا قلبش با دیدنش آرام گرفته بود؟ چرا در میان تمام ترسی که وجودش را بلعیده، کنار او بودن را نقطهی امن میدید؟ حامد قدم دیگری به عقب برداشت، اما این بار روشنا همراهش نشد. پاهایش روی خاک کشیده شد و تمام توان باقیماندهاش را جمع کرد تا حرکت نکند. حامد با اخم به او نگاه کرد. -چته آیلار؟ دستش را محکمتر گرفت. همین فشار کافی بود تا چیزی درون روشنا بشکند. نه خاطرهای برگشته بود، نه چیزی را به یاد آورده بود؛ فقط غریزهاش میگفت از این آغوش دور شود. چشمانش فروغ نداشت، پایش میلرزید، اما باید خود را نجات میداد، به هر نحوی که شده نباید در کنار این آدم جانی میماند. با آخرین توانش خودش را عقب کشید. حامد انتظار چنین مقاومتی را نداشت. برای یک لحظه، تعادلش به هم خورد. روشنا از میان بازوانش فاصله گرفت. نفسش بریده بود، پاهایش توان ایستادن نداشتند، اما باز هم نگاهش فقط یک جا بود. محراب. محراب با دیدن این صحنه، قدمی برداشت تا خود را به روشنا برساند؛ دختری که نگاهش هیچ شباهتی به روشنایی که میشناخت، نداشت. روشنا قدمی برداشت، به خاطر حسی که نمیتوانست توضیحش دهد. حسی که میگفت جایش آنجاست. نزدیک همان مردی که با تمام وجود نگاهش میکرد. محراب ناخودآگاه دستش را جلو آورد، برای اینکه مجبورش کند در آغوشش باشد، برای اینکه دیگر نمیخواست او را راحت ببازد. حامد با صدای آژیر پلیس به خود آمد. ماشینهای پلیس یکی پس از دیگری به سمتشان هجوم میآوردند؛ وقت نبود تا به دنبال روشنا برود. فوراً به داخل ماشین پرید و فریاد زد: -برو هانا، دنده عقب بگیر! هانا که تا به حال پشت فرمان منتظر باز شدن راه توسط محراب بود، به ناچار دنده عقب گرفت. -کجا برم بابا؟ پشتمون کلی ماشین پلیس اومده! نگاهش را از شیشهی عقب به پشتشان انداخت، از عصبانیت چند ضربه به صندلی زد و دندان قروچه کرد. -برو جلو، مستقیم برو! هانا دنده را به یک تغییر داد و سریعاً ماشین را به حرکت درآورد؛ صدا از میکروفن ماشینپلیسها به گوش میرسید. -ایست، ایست! هانا دو دستش را دور فرمان پیچید و با استرس جیغ زد: -بابا همینجوری برم، میخورم به ماشین محراب! حامد نگاهش را بین عقب و جلوی ماشین چرخاند؛ در این آهنپاره گیر افتاده بود. در یک تصمیم ناگهانی، درِ عقب را باز کرد و خودش را به بیرون پرت کرد. صدای جیغ هانا با صدای برخورد محکمش به ماشین محراب در فضا پیچید. حامد چندین بار غلت خورد، کل بدنش کوفته شده بود، از درد پا ناله میکرد؛ اما باید فرار میکرد! دستش را به زمین گرفت. همین که خواست از جا برخیزد، سردیِ اسلحه را پشت سرش حس کرد. -تکون نخور؛ دستت رو بزار پشت سرت! صدای سهراب، حامد را مجبور کرد بر روی زانویش بیفتد و دستش را پشت سرش بگذارد. سپس مأموران پلیس با اسلحه به سمتشان آمدند و دورِ حامد را پر کردند. سهراب با دستبند، حامد را اسیر کرد. روشنا با صدای برخورد ماشین هانا جیغی کشید و دستش را روی سرش گذاشت. همزمان در جای گرمی فرو رفت. -وای! صدای جیغش در فضا پیچید. محراب با عجله صورتِ روشنا را در سینهاش پنهان کرد تا صحنهی خونین روبهرو را نبیند. -هیس، هیچی نیست، تموم شد! روشنا که انگار تازه یادش آمده بود در چه موقعیتی قرار دارد، پلکش به بالا پرید و در آغوش محراب پخش زمین شد. -عزیزم، الان وقت غش کردن نیست، نگام کن. نفسش لرزید: -بالاخره… پیدات کردم، روشنا! روشنا به آن برقِ شفاف نشسته در نگاه محراب چشم دوخت و دستش را بالا آورد. انگشت اشاره و وسطش را روی صورت خیس محراب گذاشت. کی گریه کرده بود؟ به نهایت جانی که در تنش بود، لب زد: -تو… کی… هستی؟ و همانجا، جلوی چشمانِ مبهوت محراب، دستش به پایین افتاد و از هوش رفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و هشتم» محراب هر بار خود را به ماشین میچسباند تا از او سبقت بگیرد، اما راننده مانع بود. شیشههای دودی نمیگذاشت از تعداد افراد درون ماشین مطلع باشد. موبایلش پیاپی زنگ میخورد و نام بابک را روی صفحه میانداخت. بالاخره به جادهای خلوت و خاکی رسیدند. گردوغبارِ برخاسته از لاستیکها دید را مختل کرده بود. محراب، بیآنکه پایش را از روی پدال گاز بردارد، دست راستش را به سمت داشبورد دراز کرد. درِ داشبورد را گشود و اسلحهای را که از قبل تهیه کرده بود، بیرون کشید. قبضهاش را محکم در دست فشرد و آن را روی رانش گذاشت. پایش را بیشتر روی پدال گاز فشرد و ماشینش را با انحرافی تند، جلوی خودروی حامد انداخت. صدای ترمزِ ماشین حامد در محوطه پیچید. محراب بر اثر ترمز ناگهانی به جلو پرت شد، اما با کمک فرمان تعادلش را حفظ کرد. زیاد طول نکشید که از ماشین بیرون پرید. همزمان، حامد از درِ عقب ماشین پیاده شد و جسمی نیمهجان را از پشت در آغوش گرفت. برقِ چاقوی درون دستش، حتی از آن فاصله هم دیده میشد. قلب محراب پس از مدتها دیوانهوار بر قفسهی سینهاش میکوبید. نگاهش روی چهرهی رنگپریدهی روشنا قفل شد. تمام راه، خودش را برای دیدن او آماده کرده بود؛ اما نه برای دیدن دختری که بیجان در آغوش مرد دیگری افتاده باشد. برای لحظهای، همهچیز از حرکت ایستاد. نه صدای باد را میشنید، نه صدای موتور ماشینها را. فقط روشنا را میدید. با صورتی بیرنگ، لبهایی خشک و چشمانی نیمهباز که حتی از آن فاصله هم درماندگی را فریاد میزدند. نفسی که با شتاب در سینهاش میدوید، ناگهان برید. خواسته یا ناخواسته، قدمی جلو گذاشت. همان لحظه، حامد تیغهی چاقو را زیر گلوی روشنا نشاند. -یک قدم کافیه… فقط یک قدم بیای جلو، شاهرگش رو میزنم. محراب همانجا ایستاد. اسلحه را بالا آورد و مستقیم به سمت حامد نشانه رفت. -اول اون چاقو رو بزار پایین. از صلابت همیشگی صدایش کاسته شده بود، اما هنوز محکم حرف میزد. حامد پوزخندی زد و بدن روشنا را بیشتر مقابل خودش کشید. -اسلحه رو بنداز محراب، باید بریم تا پلیس نیومده توهم ازت کاری برنمیاد! پلکهای روشنا لرزید. جانی در تنش نمانده بود که تقلا کند. فقط مرگ را چند قدمی خود میدید. لبهایش میلرزید و رنگ از رخسارش پریده بود. نگاهش بیاختیار روی محراب نشست. مردی غریبه، با چشمانی که انگار تمام دنیا را از دست داده بودند. چهرهاش برایش آشنا نبود. نه نامش را میدانست، نه دلیل آن نگاه پرالتهاب را میفهمید. حامد تیغه را کمی بیشتر روی گردن دختر فشرد. صدای «آخ» ضعیف روشنا، نفس محراب را برید. انگشتش روی ماشه منقبض شد. نگاهش روی خط باریک خونی بود که از زیر تیغهی چاقو پایین میآمد. تمام وجودش فریاد میزد که کار را تمام کند، اما هر بار نگاهش به صورت روشنا میافتاد، انگشتش از حرکت میایستاد. حامد با لبخندی آمیخته به تمسخر گفت: -چی شد؟ میری کنار یا میزنی به دختر موردعلاقت؟ چند ثانیه سکوت میانشان سنگینی کرد. نگاهِ بیجان روشنا به همسرش افتاد؛ مردی که از دیشب او را درون انباری خانه حبس کرده بود. محراب نگاهش را بین چشمان خندان حامد چهرهی رنگپریدهی روشنا چرخاند. اگر شلیک میکرد، اولین گلوله به تنِ نحیف روشنا برخورد میکرد؛ اگر هم تفنگ را پایین میگذاشت، باز روشنا اسیر این مرد میماند. اگر حامد پس از دور شدن محراب، روشنا را زنده نمیگذاشت… حرکات قلبش کند شد، انگار قلبش هم باور کرده بود اینجا تهِ خط است! -گفتم اسلحه رو بنداز! رگهای گردن محراب از شدت فشار بیرون زده بود. فکش آنقدر روی هم قفل شده بود که گونههایش میلرزید. -اول چاقو رو از روی گلوش بردار، روانی داره خون مییاد. صدای شکستهی محراب، قهقههی حامد را بلند کرد. بدن روشنا را بیش از قبل سپر خود کرد و خندید. -نقطه ضعف دادی دستم محرابِ فرجی، پسرِ محمود. آخر تونستم انتقامم رو از کُل خاندانت بگیرم! تونستم اون عشقی که پدرت ازم دزدید رو حالا من از تو بدزدم. گردنِ روشنا شل شد و کمی به سمت پایین افتاد. محراب اسلحه را بیشتر از قبل فشرد و نعره زد: -چیکار کنم ولش کنی، چیکار کنم؟ تمام دشت خاکی پیش چشم روشنا در هالهای از تاریکی فرو رفته بود. خوب به شرایط واقف نبود، اما به راحتی میدید مردی بیآنکه واژهی «التماس» را بر زبان بیاورد، با تکتک کلماتش برای نجات او تقلا میکند. -اسلحت رو بنداز اول! -اگه بندازم ولش میکنی؟ کودک شده بود؟ چرا انقدر بیقراری میکرد؟ چطور باید روشنا را نجات میداد؟ چه باید میکرد؟ ابروی حامد بالا پرید و با لبخندی پلید بیان کرد: -آره؛ بنداز، ازش چند قدم فاصله بگیر. لحظهای بعد، اسلحه از میان انگشتانش رها شد. با صدایی سنگین روی خاک افتاد. چشمهایش هنوز از روشنا جدا نمیشد. قدم اول را به عقب گرفت. به محض برداشتن قدم دوم، قلبش کند شد. قدم سوم دیدهاش را تار کرد؛ نه! الان وقتِ سقوط نبود! لبهایش به سختی از هم فاصله گرفت. -حالا ولش کن! حامد با رضایت لبخند زد، چاقو را پایین آورد و با اولین گام محراب به سوی روشنا، چاقو را به جای اولش برگرداند. چشمانِ محراب از حیرت گرد شد. -فکر کردی، به همین راحتی برگه برندهم رو میدم دستت؟ ماشین رو از سر راه بردار وگرنه اینبار میکشمش! میدانست توبهی گرگ مرگ است، اما راهی نداشت. روشنا در دست این مرد بود؛ او هم ابرقهرمان نبود، کاری جز عقبنشینی به ذهنش نرسید. بیآنکه اعتراضی کند، یک قدم از مسیر کنار رفت. برای اولین بار، از مرگ خودش نمیترسید؛ از زندگیِ بیروشنا میترسید. -
سلام خوشگلم ی سوال داشتم
من تو انجمن قبلی چهارتا داستان منتشر شده داشتم اما سه تاشون اصلا در دسترس نیس راهی نیست که بشه برگشتشون زد؟ حتی تو گوگل هم سرچ میکنم بالا نمیان..
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
من که اون موقع مدیر سایت نبودم بکاپ داشته باشم خوشگلم، ولی یادمه یدور کلا سایت پاک شد. نداری خودت فایلاشونو مگ؟
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و هفتم» سهراب بیسیمش را در دست گرفت و پشت دیواری پنهان شد. -تیم یک، آماده باشه. تیم یک به محض گرفتن دستور، در بالای ساختمان و ورودیاش مستقر شد. -تیم دو، کوچهی پشتی با شماست. تیم دو اطاعت کردند و در کوچهی پشتیِ خانهی حامد موضع گرفتند. دل در دل سهراب نبود؛ بالاخره وقتش بود پروندهشان را ببندد، پروندهای که شش ماه خواب و خوراک را از آنها گرفته بود. اسلحهاش را درآورد، خشابش را چک کرد؛ پر بود. آن را درون قلافش گذاشت و بیسیم را جلوی دهانش گرفت. -بریم. با حرفش، مأموری که از سقف به داخل رفته بود، در را برایشان باز کرد. صدای باز شدن قفل در، در سکوت سنگین خانه گم شد. سهراب نفس عمیقی کشید و با اشارهی دست به مأموران پشت سرش علامت داد. قدمهایشان آرام و حسابشده روی زمین کشیده میشد. هیچ صدایی از داخل خانه نمیآمد؛ سکوتی که بیشتر از هر چیزی بوی خطر میداد. ابروهای سهراب درهم رفت. چیزی درست نبود. خانهای که قرار بود محل دستگیری حامد باشد، بیش از حد آرام بود. دستش را محکمتر دور اسلحهاش حلقه کرد و وارد شد. همین که پایش را داخل خانه گذاشت، چشمانش از حدقه درآمد. افراد حامد، مسلح، از گوشههای تاریک خانه بیرون آمدند. اسلحهها در دستشان آماده بود و نگاههایشان نشان میداد مدتهاست منتظر چنین لحظهای هستند. سهراب چند ثانیه مات ماند. آنها از آمدنشان خبر داشتند. اما چطور؟ -اینها… اینها… از کجا فهمیدن؟ مأموری که کنار سهراب قرار داشت، ماتِ افرادی بود که برای حضور آنها آمادگی داشتند. هیچکس انتظار چنین صحنهای را نداشت. سهراب اما سریع به خودش آمد. اسلحهاش را بیرون کشید و به تبعیت از او، تمام افراد اسلحه به دست شدند. فضا پر از تنش شد؛ دو طرف، اسلحه به دست، منتظر کوچکترین حرکت بودند. فریاد سهراب ستونهای خانه را لرزاند. -اینجا تحت محاصرهی پلیسه، بهتره اسلحههاتون رو بذارین زمین تا بیشتر از این مرتکب جرم نشدین! افراد حامد کمی به یکدیگر نگاه کردند، سپس با درنگی مختصر در جای خود ایستادند. سهراب و مأموران قدمی به جلو برداشتند که صدای تیر و تیراندازی در محوطه پیچید. سهراب دستش را روی سرش گذاشت و پشت درختی پنهان شد. تیراندازی به قدری پشت سر هم انجام میشد که نمیشد تشخیص داد هر تیر از کدام اسلحه خارج میشود. سهراب بیسیمش را جلوی دهانش گرفت و فریاد زد: -شلیک کنین! سپس بیسیم را رها کرد و اسلحه را به سمت افراد حامد گرفت. هر گلوله، یکی از آنها را نقش زمین میکرد. بوی خون همهجا را گرفته بود، اما هیچکس نمیدانست حامد، هانا و روشنا کجا هستند. محراب و بابک با شنیدن اولین تیر از جای پریدند. محراب مبهوت، نگاهی کوتاه به بابک انداخت که نگاهشان با هم تلاقی کرد. -یا حسین! فریاد «یا حسین» بابک، محراب را به خود آورد. خواست درِ سمت خود را باز کند که رد شدن ماشینی با سرعت زیاد، او را متوجهی خود کرد. -اون ماشین… پلاک… ماشین را میشناخت؛ بارها آن ماشین را در پارکینگ عمارت محمدپناهها دیده بود. یک اسم در ذهنش پخش شد. «حامد» فریاد زد: -بابک، پیاده شو. بابک حیران نگاهش را به او دوخت که با ضربه زدن بر بازویش به خود آمد. -بجنب، بیا جای من! بابک سریع پیاده شد. تا خواست ماشین را دور بزند، محراب خود را به سمت راننده کشاند و ماشین را به حرکت درآورد. -هی، هی! نعرهی بابک برایش دیگر مهم نبود. از آینهی بغل ماشین مشاهده کرد که چگونه تا چند متر پشت سرش میدود. -شرمنده بابک، تو نباید بیای؛ موضوع دیگه شخصی شده. سپس پایش را روی گاز فشرد و به دنبال حامد به راه افتاد. هر لحظه که میخواست از او سبقت بگیرد، ماشینها مانعی بزرگ برایش بودند؛ خیابان شلوغتر از همیشه بود. -میگیرمت، خودم حسابت رو میرسم، خودم انتقام میگیرم ازت، کثافت! با همین دستام میکشمت! با هر فریادی که از دهانش خارج میشد، به فرمان میکوبید و گاز میداد. سرعت حامد بالا بود، اما محراب کم نمیآورد. ماشینها را یکی پس از دیگری رد میکرد. بوقها سرش را خورده بودند، اما الان فقط رسیدنش به حامد مهم بود. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و ششم» *** سهراب سرش را به سمت مأموری که پشت فرمان نشسته بود، کج کرد و آخرین هشدار را به او داد. -مراقب باشین، سعی میکنیم بدون درگیری دستگیرشون کنیم. گوش به زنگ باشین، چون ممکنه به پشتیبانی نیاز داشته باشیم. مأمور با لهجهی زیبای شمالی نجوا کرد: -چشم قربان، حواسمون هست. سهراب نگاه کوتاهی به ماشین روبهرو انداخت. میدانست حضور محراب و بابک میتواند کار را سختتر کند، اما بیشتر از آن میدانست که هیچکدامشان قرار نیست عقب بکشند. موبایل را برداشت و شمارهی بابک را گرفت. -بله؟ صدای بابک از آن طرف خط آمد. سهراب از شیشهی جلو به درون ماشین روبهرویشان زل زد و با قاطعیت گفت: -تحت هر شرایطی پیاده نشین، لطفاً! بابک مکث کرد. میدانست صبر کردن از تحمل محراب خارج است؛ تا همینجا هم مردانگی به خرج داده بود که کاری نمیکرد. نگاهش به نیمرخ محراب افتاد. مردی که تمام این شش ماه را با فکر پیدا کردن روشنا گذرانده بود، حالا چند متر آنطرفتر از او نشسته بود و مجبور بود فقط نگاه کند. -تلاشمو میکنم. اخمهای سهراب درهم رفت. آن دو نفر نباید ورود میکردند، وگرنه او بازخواست میشد. -به محراب بگو خانم شایگان رو سالم برمیگردونم، قول میدم. چند ثانیه سکوت پشت خط افتاد. صدای آرام بابک در گوشش پیچید: -باشه، پس به تو میسپاریم. سهراب نگاهش را به خانهی حامد دوخت. برای اولینبار بعد از مدتها، همهچیز به چند قدم فاصله بستگی داشت. چند دقیقهای گذشت. محراب حتی یک ثانیه هم نتوانست آرام بنشیند. انگشتانش بیاختیار روی زانویش ضرب گرفته بودند و نگاهش از خانهی روبهرو جدا نمیشد. همان خانهای که شاید روشنا پشت دیوارهایش بود. هر بار که سایهای پشت پنجره حرکت میکرد، بدنش ناخودآگاه به جلو کشیده میشد؛ اما جملهی سهراب مثل زنجیری نامرئی دست و پایش را بسته بود. «پیاده نشین.» دندانهایش را روی هم فشرد. بابک نگاه کوتاهی به او انداخت. خوب میدانست این سکوت، آرامش نیست؛ فقط طوفانی است که هنوز خودش را نشان نداده. -محراب؟ جوابی نداد. -محراب، سهراب میدونه چیکار میکنه. اینبار خندهی کوتاه و تلخی از لب محراب خارج شد. -میدونه؟ نگاهش را از خانه نگرفت. -بعید بدونم. بابک سکوت کرد. محراب دستش را روی دستگیرهی در گذاشت. -من باید اونجا باشم. بابک سریع دستش را گرفت. نفس عمیقی کشید تا لحنش مقتدر باشد. -نه. نگاه تند محراب روی دستش افتاد. -ولم کن بابک. صدای بابک جدیتر و صدالبته بلندتر از قبل شد. -نه محراب. صدای فشرده شدن دندانهای محراب را میشنید، باید هرطور میشد جلوی او را میگرفت، نباید به خطر میافتاد. -اگه الان بری داخل، همهچی خراب میشه. محراب دستش را عقب کشید و با عصبانیت بالای داشبورت کوبید. صدایش بالا رفت، دیگر از آن خوداریها چیزی باقی نمانده بود. -شش ماهه همهچی خراب شده! شش ماهه یکی دیگه جای من کنارشه، شش ماهه نمیدونم چه بلایی سرش اومده، بعد الان باید اینجا بشینم و نگاه کنم؟ نفسش سنگین شد، ریههایش طلب اکسیژن میکردند و قلبش اجازه نفس کشیدن را نمیداد، امروز عقل خاموش بود. -چند متر اونطرفتره بابک. صدایش رفتهرفته شکست و به زمزمه مبدل شد اما خشم هنوز در آن موج میزد. -چند متر. بابک سکوت را برگزید، سرش را پایین انداخت تا این محراب را اینگونه نبیند، کاش امشب تمام میشد، کاش پس از این نیمشب، سحری بود. محراب سرش را بالا آورد. چشمهایش دوباره به خانه دوخته شد. سهراب از ماشین پیاده شد و آخرین نگاه را به سمت آنها انداخت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و پنجم» -سلام، بیدار شدین؟ محراب ابروهایش را در هم کشید. این سؤالات الان مهم بودند؟ بابک هم کلافه بود، این را از خطهای فرضیای که بر روی عسلی میکشید، میشد فهمید. -نه، خوابم؛ تو خواب دارم باهات صحبت میکنم، بعد میخوام برم پیشِ فرشته ملائکه! از آن سمت خط، صدای احوالپرسی سهراب را با فردی شنید و پس از چند ثانیه آنها را مخاطب قرار داد. -یه چیزهایی فهمیدیم. محراب به سمت بابک رفت، کنارش روی مبل نشست و گوشبهصدای پخششده از موبایل شد. -چی؟ صدای سهراب کمی پایینتر آمد. -حامد تنها نیست. محراب بیحرکت ماند، قلبش شروع به تپشهای نامنظم کرد. بابک دست از کشیدن خطوط برداشت و اخمهایش را درهم کشید. -چند نفر؟ -دقیق نمیدونیم. هنوز داریم بررسی میکنیم. ولی رفتوآمدها بیشتر از چیزیه که فکر میکردیم. محراب موبایل را از دست بابک بیرون کشید و خودش سؤالش را مطرح کرد. -آدمات از پسشون برمیان؟ صدای سهراب اطمینانی که باید به محراب میداد را نداشت، اما قاطع بود: -صددرصد. محراب چشمهایش را بست، دنبال کلمه میگشت تا چیزی که میخواهد را واضح بیان کند، در پیدا کردنش عاجز بود. پس تنها نامش را به زبان آورد. -سروان… -میدونم چی میخوای بگی. صدای سهراب جدی شد. -ولی اینبار نمیذاریم اشتباهی پیش بیاد. سپس شلوغیِ سرش را بهانه کرد و تماس را به اتمام رساند. محراب چند لحظه همانطور موبایل به دست ماند و به صفحهی خاموش خیره شد. بابک آرام پرسید: -بد شد؟ محراب چشم از موبایل برداشت و به نیمرخ حیران بابک نگاه انداخت. -نه. مکث کرد. -فقط سختتر شد. آن طرف، سهراب داخل ماشین پارکشدهای چند خیابان دورتر از خانهی حامد نشسته بود. نور صفحهی گوشی روی صورت خستهاش طنین میانداخت. یکی از مأموران آگاهی کنار ماشین ایستاد و به نرمی زمزمه کرد: -سروان، یه نفر دیگه هم وارد شد. سهراب نگاهش را به سمت خانه دوخت. -ثبت کن. مأمور سر تکان داد. -احتمال میدیم بیشتر از ده نفر باشن. سهراب دستش را روی بیسیم گذاشت. چند ساعت دیگر، تنها چند ساعت تا پایان این عملیات باقی مانده بود؛ یا حامد دستگیر میشد، یا همهچیز پیچیدهتر از قبل پیش میرفت و او خوب میدانست که اینبار، کوچکترین اشتباه میتواند بهای سنگینی داشته باشد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و چهارم» صدای بسته شدن در، سکوت سنگین خانه را درهم شکست. مگر چند ساعت در کنار شومینه سیگار آتش زده بود که شب سرآمده بود؟ شعلههای شومینه بیوقفه بالا و پایین میشدند. انگار گرمای آتش هم نمیتوانست سرمایی که در وجودش نشسته بود را از بین ببرد. بابک که نصف بدنش روی مبل سهنفره رها شده بود، پلکهای سنگینش را باز کرد و نگاهی به محراب انداخت. -رفت؟ محراب پاسخی نداد. انگار ذهنش هنوز در همان چند کلمهی آخر سهراب گیر کرده بود. «امشب کار حامد تمومه.» اما خودش بهتر از هر کسی میدانست که هیچچیز به این سادگی نیست. بابک کشوقوسی به بدنش داد، چند ساعت خواب، صدایش را خشدار کرده بود: -محراب؟ محراب نفس عمیقی کشید و بالاخره از شومینهی داغ فاصله گرفت. -آره، رفت. بابک دستش را زیر سرش گذاشت و خیره به سقف ماند. -مگه سنت چقدر بالا رفته گوشت انقدر سنگین شده؟ گوشهی لب محراب تکان خورد، اما آنقدر خسته بود که حتی توان لبخند زدن هم نداشت. -فقط دارم فکر میکنم. -به چی؟ چند ثانیه سکوت بینشان نشست، در نهایت کلامِ توأم با اندوه محراب به گوش رسید: -اگه دیر بشه چی؟ بابک نگاهش را از سقف گرفت، بر جایش نشست و به محراب که وسط اتاق ایستاده بود، خیره شد. -اون حالش خوبه محراب، کسی که من دیدم نه گروگان گرفته شده بود، نه گلهای از زندگی داشت، تازه سهراب هم حواسش هست. محراب پوزخند بیجانی زد. هیچکس او را نمیفهمید، پس چرا باید زبانش را برای فهماندن آنها به حرکت درمیآورد؟ بابک یا امثال بابک چطور میتوانستند درک کنند شش ماه آزگار دنبال یک آدم گشتن چه حسی دارد؟ کسی که نه میدانی کجاست، با کیست، اصلاً زنده است؟ چه میدانند! چه میفهمند وقتی صدایش را بشنوی و مجبور باشی قلبش را خفه کنی چه معنایی دارد. نمیدانند، امثال بابک و بابکها نمیدانند فراغ چه دردی دارد. آنهم فراغی که خودت آن را فراهم کردی، خودت… خودت! -برادرِ من، پلیس حواسش هست، کلی نیرو دارن میدونن طرفشون کیه، حامد پرونده داره، بیشتر تلاش میکنن تا پیداش کنن. پلکهایش را برهم فشرد، صدایش ضعیف بود، اما نه آنقدر که به گوش بابک نرسد. -به شانس خودمون شک دارم. بابک اینبار حق را به او داد، هر نقشهای کشیدند تهش سیاهی بود و بس! پس واقعاً میبایست به این شانس شک کرد! ساعتها به کندی میگذشتند. محراب حتی یک دقیقه هم نتوانسته بود آرام بنشیند. یکبار کنار پنجره میایستاد، یکبار موبایلش را چک میکرد و هر بار که صدای ماشینی از کوچه میآمد، بیاختیار نگاهش به سمت در میرفت. بابک که پس از آن مکالمه باز هم به خواب زمستانی رفته بود، با صدای قدمهای مداوم محراب چشم باز کرد. -اگه قرار باشه با راه رفتن تو، حامد دستگیر بشه، بگو منم پاشم کمکت کنم. محراب نگاه تندی به او انداخت. لحنش آنقدر خسته بود که شوخی را از لب بابک گرفت. -سر به سرم نزار! چند لحظه سکوت کردند. اما این سکوت ادامهدار نشد. صدای زنگ موبایلی، نگاه هر دویشان را به سمت میز عسلی برد. نام سهراب روی صفحهی موبایل خاموش و روشن میشد. بابک سریع موبایلش را برداشت و در کمتر از یک ثانیه جواب داد. -الو؟ محراب اشاره زد تا گوشی را روی حالت بلندگو بگذارد. صدای سهراب آرام بود، اما آن آرامش، خبر از اتفاق خوبی نمیداد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و سوم» *** بابک با چهرهای عبوس، دستش را درونِ پالتوی بلندش کرده بود و از سر تا پای سهراب را کاوش میکرد. -چرا گوشیهاتون رو جواب نمیدین؟ ده بار زنگ زدم. کلام سهراب با زدن دزدگیر ماشینش به اتمام رسید. بابک ساعت مچیاش را به سمت سهراب گرفت و به هوای گرگومیش خیابان اشاره زد. -مرد مؤمن، یا نصفهشب میرسیدی یا صبح، سه صبح خودِ جغد هم خوابه! بعد میگی چرا تلفن جواب نمیدادین. سهراب چهرهی خستهاش را جمع کرد و ساکش را به دست دیگرش سپرد. -دیگه شرمنده، یهویی شد. سپس رویش را به سمت محراب کرد و بهآرامی گفت: -همهچی روبهراهه؟ محراب اخمی غلیظ بر چهرهاش نشاند و زمزمه کرد: -همهچی همونجوریه. سهراب که از سرما نوک بینیاش قرمز شده بود، به داخل خانه اشاره زد و نجوا کرد: -جلوی در ایستادن، به جز یخ زدن، تأثیر دیگهای نداره. بیاین بریم تو، باید حرف بزنیم. هر دو سر تکان دادند و منتظر ماندند اول سهراب به داخل برود، بعد پشت سرش راهی شدند. سهراب به محض ورود، لبخندی کمجان بر لبش مهمان شد. -آخیش، چقدر گرمه. محراب کاپشنش را از تن درآورد و روی مبل انداخت. برخلاف بابک که تا به الان خواب بود، او یک ثانیه هم نتوانسته بود پلک روی هم بگذارد، برای همین اصلاً توان تحمل سخنرانی سهراب را نداشت. سهراب به سمت شومینهی کنج خانه رفت و دستش را جلوی آتش گرفت. -چیزی دستگیرتون شد؟ پوزخند بر لب محراب نشست. چند بار تا دهانش آمد بگوید: «شما تا الان به عنوان پلیس چیکار کردید مثلاً؟» اما جلوی خودش را گرفت و لبش را بر هم فشرد. میدانست الان مجبور است با آنها همکاری کند؛ تنها برای نجاتِ… -من روشنا رو دیدم، حالش خوبه، اما نسبت به دیدن من واکنش خاصی نداشت. خودش رو خواهر هانا معرفی کرده بود، البته با اسمای جعلی! سهراب با حرف بابک سرش را تکان داد و در سکوت به آتش شومینه چشم دوخت. بابک روی مبل سهنفره دراز کشید و خمیازهای بر دهانش نشست. -محراب، تو چطور؟ از این حس صمیمیت سهراب با خودش هیچ خوشش نمیآمد، اما اعتراض هم نمیکرد. -دوربینهاش قوین، نتونستم. سهراب خودش مابقی حرف را گرفت؛ کاری که از دست مأموران سایبریشان برنیامده بود، با کمک محراب هم قابل انجام نبود. -اشکالی نداره، از قبل با آگاهی مازندران هماهنگ کردم. آفتاب طلوع کنه میرم اونجا، حکم رو تحویل میدم و نیروها رو هماهنگ میکنم. اگه همهچی طبق برنامه پیش بره، امشب میریم سراغ حامد. بابک باز هم خمیازهای کشید و با لحنی که مشخص بود گیجِ خواب است، نجوا کرد: -ما که نمیدونیم چند نفر آدم داره اون مرتیکه، میخوای چیکار کنی؟ بالاخره چشم سهراب بیخیالِ آتش شد و با نگاهی که انعکاس شعلهها را با خود حمل میکرد، به بابک زل زد. -از روش کلاسیک استفاده میکنیم. از عصر چند نفر از نیروهای آگاهی اطراف خونه رو زیر نظر میگیرن. محراب چنگی به موهایش زد. حرفهای سهراب زیادی مطمئن به نظر میرسید؛ انگار دستگیری حامد فقط به چند ساعت دیگر موکول شده بود. لبش کج شد و غرید: -منظورت چیه؟ یار همیشگیاش، سردرد، خود را به او رسانده بود و باز بر شقیقهاش میکوبید. اگر کمی تحمل میکرد، اگر این سر تا آخر امشب منفجر نمیشد، عالی بود؛ چیز دیگری نمیخواست. سهراب خود را به محراب رساند و مقابلش قرار گرفت. ابتدا نگاهش به سمت دستِ مشتشدهاش رفت و سپس به چشمانِ غبارآلودش خیره شد. این چشمها خستهتر از آن بودند که با جملهی خارجشده از دهان سهراب آرام گیرند. -هر رفتوآمدی، هر ماشینی که وارد یا خارج بشه، همه ثبت میشه. تا قبل از عملیات، یه برآورد خوب از تعداد افراد داخل داریم. اگه لازم باشه هم نیروی بیشتری میگیرم. محراب نفس عمیقی کشید. -این بار مراقب باشین در نره! سپس از جلوی چشمِ تیز سهراب کنار رفت و خود را به سمت عسلی جلوی مبل کشاند، سیگاری از پاکت خارج کرد و با فندک آتش زد. -همهچیز رو طبق برنامه پیش میبریم، امشب کار حامد تمومه! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و دوم» علارغم میل باطنیاش پوزخندی زد و حرفی که خود هم به آن باور نداشت، به زبان آورد. -ازدواج و این چرندیات مگه مهمه؟ مهم اینه اون دختر به خاطر ما به خطر افتاده، نجاتش میدیم بعد… مابقی حرفش را در گلو خفه کرد، بعد باید چه میکرد؟ او را به همسرش میبخشید؟ سرش را محکم تکان داد. از سرِ شب جانش درآمده بود تا دربارهی این قسمت ماجرا فکر نکند، اما مگر بابک به او اجازه میداد! مثل مته بر مغزش رژه میرفت. -بیا فعلاً بخوابیم، صبح سهراب میرسه. بابک فهمیده بود که او را با یک کلام دیوانه کرده؟ متوجه عرق سردِ نشسته بر کل بدنش شده بود؟ ضربان تند قلبش را میشنید، وقتی مجبور بود برایش هر بار تکرار کند آن دختر از آنِ مردی دیگر است؟ -تو، تو اتاق بخواب، من رو مبل میخوابم. خانه تنها یک اتاق با تختی یکنفره داشت و یک سالن کوچک، پس بابک از خداخواسته از جایش برخاست و کشوقوسی به بدنش داد. -آخیش، پس من برم لالا، شبت بخیر عمو. در جوابش از دیوار صدای «شب بخیر» بلند شد، اما از محراب نه! چون محراب در این دنیا نبود، بین عقل و قلبش جدالی برپا بود که تنها کشتهاش خودش بود. عقل میگفت: -تو یه احمقی، مگه نمیگفتی نجاتش بدم عذاب وجدانم بره! شش ماه شب و روزت رو براش گذاشتی، کلی آدم اجیر کردی کل ایران رو بگردن، حالا چه مرگته؟ چرا دستدست میکنی؟ از آن سمت، صدای دیگری بر سرِ مغزش فریاد زد: -میترسه اتفاقی براش بیفته، اگه باز مثل شش ماه پیش گم و گورش کنند چی؟ تو چی میفهمی؟ اگه بلایی سرش بیاد، اون دیگه نمیتونه راحت زندگی کنه. آخرین فریاد هر دو نفرشان را ساکت کرد: -بسه! فریاد از سوی خودش بود و بابک را جلوی درِ اتاق نگه داشت. بابک مات و مبهوت به سمت محراب برگشت، با دیدن سرش که میان دو دست اسیر است، به سمتش دوید. -چی شده؟ به کی گفتی بسه؟ چرا سرت رو گرفتی؟ باز هم شقیقهاش تیر میکشید، باز صدای ناله و شیون میشنید، باز نگاهِ خندان مادرش جلوی چشمانش رژه میرفت. -خدا، بسه! فریادش آنقدر بلند بود تا به آسمان برسد؟ نمیدانست! فقط آن فریاد بابک را چند قدم به عقب هل داد و چشمانش را گرد کرد. محراب از درد به خود میپیچید و نالههای خفیف از دهانش خارج میشد. -تو دیوونهای! تو باید الان به جای دنبال حامد گشتن، دنبال دکتر بگردی، این چه وضعیتیه؟ کسی به بابک نگفته بود وقتی فردی از درد ناله میکند، زمان نصیحت نیست؟ -هیچیم… نیست. لرزش صدایش را نتوانست پنهان کند. با دست لرزانش دستهی مبل را گرفت و از جایش بلند شد. -کجا میری؟ با هر قدمی که برمیداشت، بابک پشتش میآمد و پیدرپی سؤال میپرسید. -با توعم، کجا؟ خوبی؟ چیکار میکنی؟ مگه نگفتی سردردات خوب شدن؟ ها؟ محراب خود را به آشپزخانه رساند، شیرِ آب سرد را باز کرد، بیتوجه به سؤالات بابک، سرش را زیر آب گرفت. -هیع، این چه کاریه! انگار بر آتشِ زبانهکشیدهی مغزش، آب سرد ریخته بود، دود ناشی از خاموشی را حس میکرد. زیر آب هر بار برای نفس کشیدن به تکاپو میافتاد، اما بیخیال آن لذت موقتی نمیشد. -بیا عقب احمق، میخوای سرما بخوری؟ بابک با زور او را به سمت خود کشید و ناچارش کرد از لذتش دست بکشد. -چه مرگته محراب؟ قطرات آب از روی موهایش سر میخوردند و بر صورتش مینشستند، قسمت یقهی تیشرتش کامل خیس شده بود. -وای بزار حوله بیارم، سرماخوردگی رو شاخته! سپس بازوی پسر را رها کرد و به سمت سالن اصلی خانه دوید. محراب به کابینت تکیه زد و سرش را پایین انداخت. روشنا را پیدا میکرد، کابوسها تمام میشد، بعد دنبال زندگیاش میرفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و یکم» *** بابک قبل از لمس دکمهی سندِ پیام، با صدای رسا بازخوانی کرد. «سلام همسرِ زیبای من، من گیرِ این محراب فلانشده افتادم و اومدم شمال، لطفاً به خودت مسلط باش، شهر رو به آتیش نکش تا برگردم، یک پشهی ماده هم دورمون نیست، نترس و خشتکم رو بعدها پرچم نکن.» سپس با نوک پا به رانِ محراب ضربه زد. -خوب نوشتم؟ قانع میشه بهنظرت؟ محراب با ضربهی بابک، سرش را از لپتاپ بیرون آورد و با چشمانِ به خون نشستهاش او را آنالیز کرد. بابک که نگاهِ خیرهی محراب را دید، به لباسش نگاهی انداخت و فوراً از او فاصله گرفت. -یا خدا، میگم چشات چرا قرمزه! تیشرت قرمز پوشیدم، رَمکردی؟ «پوف»ی از دهان محراب بیرون زد و دوباره سرش را در لپتاپ فرو کرد. باید دوربینهای خانهی حامد را هک میکرد، باید میفهمید چند نفر هستند، چقدر آدم دورش جمع کرده است، بابک هم دست از مسخرهبازی برنمیداشت و کار را برایش سختتر میکرد. -هی، با تو دارم حرف میزنم! وقتش شده بود تا دوباره جملهی محبوبش را نثار بابک کند، دستش روی دکمههای لپتاپ تکان میخورد و چشمش صفحهی نمایشگر را کاوش میکرد، اما مخاطب کلامش قطعاً بابکِ لنگدرهوا بود. -حرف نمیزنی، چرت میگی. -اونموقع که من رو فرستادی تو دل شیر، سراغ دخترِ حامد چرت نمیگفتم، الان میگم؟ هی آقا محراب، دستت درد نکنه. عصبی درِ لپتاپ را کوبید و به بابک نگاه انداخت. چشمانش را گرد کرده بود و با غم به او خیره بود. -بابک، میفهمی چقدر همهچی حساسه دیگه؟ دوربینهای خونهی حامد هک نمیشه، سایبریهای سهراب هم به جایی نرسیدن، بعد تو این وسط شکردون شدی؟ بابک گردنش را کج کرد. -نمکدونِ اون! این پسر آدم نمیشد، شاید واقعاً یک تختهاش کم بود و محراب این حقیقت را نمیپذیرفت. -خدا صبر بده بهم. پس از اتمام جملهاش، چشمانِ خستهاش را بست و بر روی همان مبلی که مشغول کار بود، دراز کشید. -خیله خب حالا، بیا جدی شدم! باید چیکار کنیم؟ خودش هم مغزش نمیکشید، تنها اطلاعاتی که پلیس از رابطهای محراب به دست آورده بود، شرکت و خانهای در شهرک خزرشهر بابلسر بود. هیچ اطلاعاتی از خود حامد نبود، فقط میدانستند با نام تقلبیِ فربد مرتضوی زندگی میکند. ساعدش را بر روی چشمانش گذاشت و لب زد: -نمیدونم، باید اول بفهمیم حامد چی تو چنته داره، چقدر آدم داره. بابک به سمتش رفت و کنارِ مبل، روی زمینِ سرد نشست. -چرا با پلیس یهو سرشون نمیریزیم؟ گوشهی پلک محراب پرید. -نه، ممکنه بلایی سرِ روشنا بیاره. صدای پوزخند بابک را شنید. -دختره خودش ازدواج کرده و پشیزی به تو فکر نکرده، هنوز دنبال اینی بلا سرش نیاد؟ جالبه. پلکش بیشتر از قبل شروع به پریدن کرد، حرفهای بابک مانند خنجری قلبش را میشکافت، نمیدانست داستان ازدواج چیست، اما خوب میدانست همکاری روشنا با هانا و حامد چیزی نبود که با خواست خودش باشد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سیام» -آخ! دستانش را روی شقیقههایش فشرد. صدای گیتی دور و دورتر شد، متوجه شد که گیتی او را به پشتی صندلی تکیه داد، میدید که لبش تکان میخورد اما مغزش آنجا نبود! مغزش معطوفِ صدایی بود که هیچ آشنایتی با آن نداشت، پس چرا قلبش انقدر تند میزد؟ «اینجا به جز ساختمان ما خونهای وجود نداره.» پلکهایش را محکم روی هم فشار داد. صدای مرد اکو میشد، هر بار انگار بیشتر در گوشش زنگ میزد. «شما مهمونِ کی هستید؟» نفسش بند آمد. در همان لحظه، صدای زنی آشنا میان همهمهی ذهنش پیچید. «اصلاً مگه مفتشی؟» ضربان قلبش تندتر شد. صدای زن باز هم ادامه پیدا کرد؛ نبض زدنِ سرش را حس میکرد. «چه سیسی هم گرفته! هرکی ندونه فکر میکنه نگهبانِ کاخ سفیده.» با برخورد قطرههای آب، انگار از خوابی طولانی پریده بود، هوا را با تمام وجود وارد ریهاش کرد، انگار تازه نفس کشیدن را یاد گرفته بود. -خدا مرگم بده، آیلار؟ چرا حرف نمیزنی؟ دارم سکته میکنم، یاخدا! شقیقههای آیلار تیر میکشید. گیتی کمی از بطری آب را در دستش ریخت و مجدد بر صورتِ آیلار پاشید، انگار هر قطره یک کلمه را در ذهنش خفه میکرد، بهطوریکه پس از چند ثانیه مغزش خاموش شد. -ببرمت دکتر؟ زنگ بزنم فربد؟ آیلار فقط سرش را به نشانهی نفی تکان داد، پلکهایش را بست. -خوبم. این صدا هیچ شباهتی به لحن نازک آیلار نداشت، اما برای آرام شدن گیتی کافی بود. سرش درد میکرد، چشمانش میسوخت، قصد نداشت بازشان کند، میترسید، از دیدن و شنیدن ترسیده بود. -چرا جوابم رو نمیدادی؟ بهخدا جون از تنم رفت. -صدا… تو سرم… مکث کرد، مکالمهای در ذهنش جان گرفت، فربد و گیتیای که نمیخواستند او گذشتهاش را به یاد بیاورد، انگار تازه خاطرات چند ساعت پیشش را به یاد آورده بود. -هیچی… سرم درد میکرد، صدات رو نشنیدم. گیتی نفسِ عمیقی کشید و از آیلار فاصله گرفت، به حالت اولش بازگشت. -این سردردهای توهم داستان شد! لای پلکش را باز کرد، هنوز نفسش سخت بالا میآمد اما موقعیت خوبی بود سؤالی را که ذهنش را درگیر کرده بود، بیان کند. -گیتی، وقتی دکتر تأیید کرد حافظم رو از دست دادم، نگفت امکانش هست به دست بیارم یا نه؟ چشمان گیتی ریز شد، کمی درنگ کرد و سپس خندهای مصنوعی بر لب نشاند. -الهی قربونت برم که این بلا سرت اومده، حافظه میخوای چیکار؟ ناراحت نباشیها، خودم هرچی یادت رفته رو برات تعریف میکنم. و به همین راحتی از زیرِ پاسخ دادن در رفت. حالا آیلار مطمئن شده بود یک چیزی این وسط درست نبود، میدانست گیتی نمیخواست راست بگوید، یعنی چیزی وجود داشت که نباید گفته میشد! فربد، مردی که همسر او بود، تنها هوایش را داشت و هیچ چیز دیگری از او نمیخواست، چرا؟ این سؤال مغزش را مانند مته میدرید، چرا فربد انتظاری همسری از او نداشت؟ چرا سمتش نمیآمد؟ چرا نمیخواستند گذشتهاش را به یاد بیاورد؟ مگر در این گذشته چه چیزی وجود داشت که آنها را میترساند؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و نهم» -هیچی، سوار شو. گیتی دیگر کلامی بر لب نیاورد، تنها پشت فرمان ماشین نشست و به سرعت به سمت خانه راند. آیلار هم وقتی برای سکوت او جوابی پیدا نکرد، بیخیالش شد. اما در سرش سؤالهای انبوهی میچرخید که هیچ جوابی برایشان پیدا نمیکرد، انگشتش را به سمت دهانش برد و شروع به جویدن ناخنش کرد. -مراقب باش پیشِ فربد سوتی ندی! اخمهایش درهم گره خورد. -من هنوزم نمیدونم این پسره یهو از کجا افتاده تو زندگی تو، برم به فربد چی بگم؟ گیتی با حرکت دادن دنده، از سرعت ماشین کم کرد و از گوشهی چشم به آیلار نگاه انداخت. -هیچی تو تلگرام باهاش آشنا شدم، قیافهش خوب بود گفتم یه سر برم ببینمش، اول گفتم تو مریضی تا دست از سرم برداره، ولی خب آخر به اینجا کشید. آیلار دست به سینه شد. -پس چرا یهویی بلند شدی؟ شما که اصلاً حرف نزدین! گیتی لبش را با زبان تر کرد، با انگشت بر فرمان ضرب گرفت. نمیتوانست به آیلار همه چیز را بگوید. از کاوشِ بابک دربارهی آیلار میترسید، میترسید به چیزی برسد که فربد شش ماه تلاش کرده بود فراموش شود. پشت چراغ قرمز ایستاد، از ضربه زدن به فرمان دست برداشت و رویش را به سمت آیلار کرد. -خوشم نیومد، حس میکردم از تو خوشش اومده. آیلار ابتدا با بهت و سپس با خنده به گیتی زل زد. -حالت… خوبه… گیتی؟ اشکی از گوشهی چشمش چکید و روی گونهاش افتاد. -وای… چقدر خندیدم! گیتی در سکوت منتظر ماند تا خندهی آیلار ته بکشد، سپس از لای دندانش غرید: -خنده داره؟ آیلار سرش را به نشانهی تأسف تکان داد، کلمات را پشت هم چید: -من گفتم ازدواج کردم، چرا باید از من خوشش بیاد؟ با سبز شدن چراغ، گیتی صاف نشست، دنده را یک کرد و به نرمی ماشین را به حرکت درآورد. -دلت خوشهها، تو این دوره زمونه این چیزا عادی شده، تازه افتخار هم داره براشون. چین نشسته بر پیشانیاش، عمق گرفت، نمیدانست در جوابِ آیلار چه جوابی دهد، چیزهایی عادی به نظر میآمد که برای او خط قرمز بود. -فراموشش کن، فکر کن امروز هیچجا نرفتیم، فقط طبق قولی که به فربد دادیم رفتیم پاساژ و برگشتیم! آیلار با دست به آینهی بغل اشاره کرد و زیرلب گفت: -این جانفداهای فربد چی؟ خنده بر لبِ گیتی مهمان شد، سرش را تکان داد و این بار خودش از آینه به ماشین پشت سرش چشم دوخت. -ما که رفتیم بازار، خرید هم قبلش کردیم، بعدش هم رفتیم کافه باهم، همین. سپس چشمکی زد و به کیسههای خرید روی صندلیِ عقب اشاره کرد. -شیطون رو درس میدی تو! خندهی گیتی عمق گرفت. -پس فکر کردی این لباسها رو برای چی خریدم؟ پوشش! آیلار موبایل را برداشت و پیامهای نخوانده را باز کرد، پیامکهای تبلیغاتی تنها کسانی بودند که از او خبر میگرفتند! -فربد دوتا بادیگارد انداخته دنبالمون خیالش رو راحت کرده دیگه نه زنگی، نه پیامی، هر بارم میگم این هارو نذار شروع میکنه از نو صحبت کردن. گیتی فرمان را ول کرد، بادی به غبغب انداخت و صدایش را کلفت کرد: -من هزار تا دشمن دارم، باید بادیگارد همراتون باشه. سپس جدی شد و غر زد: -هرکی ندونه انگار کاخ سفید دستشه! جملهی گیتی خنده از لب آیلار ربود، کاخ سفید! چرا انقدر برایش آشنا بود؟ به مغزش فشار آورد، صحنهای مبهم جلوی چشمانش نقش بست. -آی سرم. سرش را بین دو دستش گرفت و ناله سرداد. گیتی از ترس ماشین را کنار خیابان پارک کرد و شانهی آیلار را تکان داد. -باز چی شدی؟ بازم سرت؟ -
سلام جیگرم چطوری؟
سایه یک سوال
من برای رمان جدیدم خودم جلد زدم با ادرس نودهشتیا و قالب ۱.۱ اشکال داره دیگه درخواست جلد ندم بعدا؟ چون خودم دوسش دارم خیلی
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و هشتم» بابک که از صدای شکسته شدن شیشه قالب تهی کرده بود، فوراً کمی از محتوای امریکانوَش را سر کشید. پس از قرار دادن لیوان روی میز، دستش را درهم قلاب کرد و گفت: -یعنی دانشگاه نرفتید؟ آیلار نیمنگاهی به گیتی انداخت، خودش هم به یاد نداشت که آیا دانشگاه رفته بود؟ فقط میدانست از کودکی در یتیمخانه بزرگ شده است و پس از هجده سالگی در شرکت فربد، منشی بودن را آغاز کرده. -نه… تا خواست ادامهی حرفش را بزند، گیتی با خندهای مصلحتی میان حرفش پرید و رشتهی کلام را از آیلار گرفت. -حالا چه فرقی برای تو میکنه؟ نکنه با خواهرم اومدی دیت؟ سپس بازهم خنده بر لب زد تا بابک از استرس درونیاش مطلع نشود. آیلار با دستی لرزان، هاتچاکلتش را بین دستانش گرفت و کمی از محتویات آن را نوشید. از نگاهِ مسخ این مرد حس خوبی نمیگرفت، انگار چیزی این وسط بود که او از دیدنش عاجز بود. -اِ وای! چیشدی؟ چرا رنگت پریده؟ صدای توأم با نگرانیِ گیتی، بابک را هم هشدار کرد. آیلار تنها گفت: -چیزیم نیست. گیتی از جایش بلند شد و کولهاش را با دوبند بر شانهاش آویخت. -بهتره برگردیم خونه، دکترش گفته نباید زیاد بهش فشار بیاریم. بابک مبهوتِ اتفاقاتی که در حال وقوع بود را از نظر گذراند. هردو دختر از جا بلند شدند، گیتی دستش را به سوی بابک دراز کرد، بیشتر از نگرانی، اضطراب در کلامش به چشم میآمد. -از آشنایی باهات خوشحال شدم بابک، اما متأسفانه حالِ خواهرم خوب نیست، باید برگردیم خونه. بابک بیتوجه به دستِ دراز شدهی گیتی، خود را به آیلار رساند و مقابلش قدعلم کرد. -چرا حالتون خوب نیست؟ چی اذیتتون میکنه؟ آیلار با چشمانی گرد شده، قدمی به عقب برداشت. رفتارهای عجیب این مرد را درک نمیکرد. خود را به گیتی نزدیک کرد و کنارش قرار گرفت. دیگر افسردگی بس بود، باید یک جا این مردِ حراف را ساکت میکرد. -به شما چه ربطی داره که چی اذیتم میکنه آقا؟ من خودم شوهر دارم، زندگی دارم، نیاز به کمک شما هم ندارم. سپس دست گیتیِ ساکت را کشید و به سمت خروجیِ کافه دوید. چرا این صحنه برایش آشنا بود؟ قبلاً هم به کسی گفته بود که شوهر و زندگی دارد؟ به محض خروج از کافه، دستِ گیتی را رها کرد و دست به سینه، توبیخش را شروع کرد. -با هر آدمی که معلوم نیست چه شخصیتی داره دیت میذاری و دروغ ردیف میکنی؟ میدونی اگه فربد بفهمه چه بلایی سرت میاره؟ اما گیتی در باغ نبود، چشمانش از اضطراب دودو میزد و با اینکه هیچ تحریک سنگینی نداشت، نفسش سخت بالا میآمد. برخلاف غرهای آیلار، دستش را گرفت و به طرف ماشین کشید. -بیا فعلاً از اینجا بریم! آره، آره فقط باید بریم. جملهی دومش را انگار برای خود به زبان آورده بود، با هر کلمه چند بار سرش را به نشانهی تأیید تکان میداد. آیلار متعجب، لبش را باز کرد: -چت شده گیتی؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و هفتم» پژواک محراب شکست، دیگر خبری از عصبانیت نبود، تنها صدایی از تهِ حلقش بیرون آمد که دلِ هر شنوندهای را میشکست. -لامصب بعد شیش ماه پیداش کردم، حداقل ببینمش! بابک لبهایش را برهم فشار داد و دست مشتشدهاش را جلوی دهانش گرفت. هردو در خاموشیِ کامل به صدای نفسهای یکدیگر گوش میسپردند تا سرانجام صدای توأم با افسوس محراب، سکوت را درهم شکست. -حالش خوبه؟ سالمه؟ عجز از تکتک حرفهای جملهاش به گوش میرسید. بابک سرش را پایین انداخت و تنها زمزمه کرد: -خوبه و سالمه، بیشتر الان نگران توعم، پانشی بیای اینجا همهچی رو خراب کنی. محراب با تکیه بر همان دیواری که در کنارش بر زمین افتاده بود، از جایش بلند شد و سیگارِ بعدیاش را روشن کرد. -باشه. بابک هشدار نهایی را داد و گفت: -دارم برمیگردم سمت دخترا، نمیتونم دیگه باهات حرف بزنم، دیگه سفارش نکنم. پُکی به سیگارش زد و دست آزادش را به صورتش کشید. دود اتاق را پر کرده بود و تحمل این وضعیت برایش دشوار به نظر میآمد. موبایل روی حالت بلندگو تمام اتفاقات را برایش شفافسازی میکرد. -ببخشید یکم طول کشید! صدای بابک واضحتر از صدای هانایی بود، در پاسخ حرفش گفت: -نه خواهش میکنم، ما انتخابمون رو کردیم، تو هم انتخاب کن. بابک امریکانویی سفارش داد و باز رشتهی کلام را به دست گرفت: -خب از خانوادتون بگو گیتی جان، خواهر، برادر دیگهای هم داری؟ آوردن نام «خانواده» دستِ آزاد محراب را مشت کرد، تنها کافی بود دستش به حامد شاهنشین برسد، قطعاً این دخترِ عوضیاش را یتیم میکرد. -آم، پدر و مادرم رو تو تصادف از دست دادم، فقط خواهرم برام از اون تصادف مونده. لحن بابک متأثر شد: -اِی وای، تسلیت میگم. «تشکر» زیرلبی هانا، ضعیف بود اما نه آنقدر که به گوش تیز شدهی محراب نرسد. با صدای نوتیفیکیشن موبایلش، همزمان هم به سؤال بابک گوش کرد، هم پیام را خواند. -شما چیکار میکنی آیلار خانم؟ مدیرِ کارخونهای یا در حال تحصیل؟ «مگه به بابک نگفتم شما نباید برین بابلسر؟ چرا حرفم رو گوش نمیدین؟ کجایین؟» سرش از هردو چیزی که شنیده و خوانده بود، تیر کشید. سیگارش را در سینک آشپزخانه خاموش کرد و درونِ سطل زباله انداخت. چرا روشنا حرف نمیزد؟ چرا جواب بابک را نمیداد؟ چرا باد در غبغب نمیانداخت و نمیگفت من مدیرِ کارخانه هستم؟ چه بلایی بر سر آن دختر آورده بودند؟ لیوانی برداشت تا دهان خشکشدهاش را سیراب کند. همین که خواست دستش را به سمت دستگیرهی یخچال ببرد، صدایی لطیف توانش را سلب کرد. -آم… راستش… بعد ازدواج بیخیالِ درس و کار شدم. صدای شکستن لیوان در خانه اِکو شد، انگار پتکی محکم در پسِ سرِ محراب کوبیدند. دستش را به یخچال گرفت تا سقوط نکند. ازدواج؟ به همین راحتی؟ زمانی که محراب دربهدر او، زنگ هر خانهای را میزد، او خوش و خرم ازدواج کرده بود؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و ششم» باید صدایش را در میآورد، باید محراب این صدا را میشنید تا او را مطمئن میکرد این دختر، همان روشنای گمشده است. -خوبم، ممنونم! صدایش آنقدر رسا بود که به گوش محراب برسد، پس چرا حرفی نمیزد؟ صدا حتی برای بابک هم آشنا بود. -خداروشکر، اینجا با خواهرتون زندگی میکنین؟ هانا اجازه نداد آیلار جواب بابک را بدهد، خودش در حرف زدن پیشی گرفت، خندهای مصنوعی بر لب نشاند و با موهای کرلیشدهاش بازی کرد. -نه، خواهرم تهران زندگی میکنه، تازه چند روزه اومده شمال، حالوهوایش عوض بشه. پرسنل کافه به سمتشان آمد و اجازهی جواب دادن را از بابک گرفت. -سلام، خیلی خوش اومدید، بفرمایید. منو را با لبخند بر روی میز گذاشت، سپس راهش را گرفت و رفت. بابک منو را به سمت دخترها هل داد و لبش را بیش از قبل کش داد. -شما تا انتخاب کنید، من یک سرویس برم. گیتی سر تکان داد و آیلار منو را به دست گرفت، میخواست هرچه زودتر از مراسم مسخره تمام شود. سرش هنوز درد میکرد و تحمل شلوغی و خندههای میز بغلی را نداشت. بابک از جا بلند شد و با گفتن «با اجازه» به سمت سرویس بهداشتی پشتِ کافه رفت. -هی، زندهای؟ از آن سوی تلفن، حتی صدای نفس کشیدن هم نمیآمد. بابک از اینکه محراب حرف نمیزد دلشوره گرفته بود و تنها بهانهی رسیده به ذهنش، سرویس بهداشتی شد. -صداشو شنیدی؟ چهرهاش خیلی شبیهه! بالاخره پس از چند ثانیه، صدای شوکهی محراب را شنید. -خودشه! بابک جلوی درِ دستشویی خشکش زد، پلکهایش را برهم فشرد و دستش را بین موهایش کشید. -چرا پس نسبت به من ریاکشنی نداشت؟ انگار واقعاً اولین بار بود من رو میدید! صدای محراب از فاصلهی بیشتری به گوش بابک پتک زد. -من دارم میام اونجا، باید ببینمش، لابد مجبورش کردن، حالش خوبه؟ بابک چشمانش را باز کرد و حالت تهاجمی گرفت. -چی میگی؟ تو بیای، هانا میشناستت! حالا که میدونیم روشنا حالش خوبه و زندهست، دیگه بقیه رو باید دست پلیس بسپاریم. عربدهی محراب باعث شد صدای جرجر ایرپاد دربیاید. -حالا که میدونم پیش اون مادر به خطاهاست، بزارم بمونه؟ حالت خوشه؟ میام خودم میبرمش، دیگه به حرف شماها گوش نمیدم. بابک کلافه شد، نمیدانست چطور باید محراب را آرام میکرد. درنگی کرد و بعد با لحنی اطمینانی زمزمه کرد: -داداشِ من، من خودم پشتشون میرم، جلوی خونهشون بَس میشینم، تو فقط با پلیس بیا، باشه؟ سکوت محراب را به نشانهی آرامتر شدنش گذاشت و با دست بر روی دیوارِ سرویس بهداشتی خطوطی فرضی کشید. -سهراب همهچی رو با پلیس مازندران هماهنگ کرده، حالا که از شانسمون اینجا موندن، آخرین فرصته که حامد و هانا رو هم گیر بندازیم. محراب باز هم حرفی نزد، ولی صدای نفسزدنهای عصبیاش نشان میداد که همچنان به سخنان بابک گوش میدهد. -الان اگه بیای، همهچی خراب میشه! شاید حتی با دیدن تو، حامد نقشهی جدید بکشه و از کشور فرار کنه. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و پنجم» بابک در کنجِ کافه، پشتِ میزی قهوهایرنگ نشسته بود و ایرپادش را روی گوشش تنظیم میکرد. -صدام رو داری؟ صدای بمِ محراب از آنسوی خط به گوشش رسید. -دارم. کاپشنِ مشکیرنگش را بیشتر به خود فشرد و با اعتمادبهنفس ابرو بالا انداخت. -خوشبهحالت، خیلیها آرزوی شنیدنِ صدام رو دارن. محراب «پوف»ی کلافه از بین لبهایش بیرون داد، صدایش با خشخش خفیفی به گوش بابک رسید. -کاری میکنی از فرستادنت پشیمون بشم، یکم جدی باش! بابک خواست نیشش را باز کند و چیزی بگوید که صدایی رسا مانعش شد. -شما آقا بابک هستی؟ بابک سرش را بالا آورد. اولین چیزی که در ذوقش زد، لنزهای آبیِ درون چشمان گیتی بود. همین لنزها او را از چهرهی اصلیاش متمایز میکرد. لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و از جا برخاست. -سلام، بله، خوش اومدید، لطفاً بفرمایید. سپس سرش را به سمت زن جوان چرخاند و برای لحظهای خشکش زد. -آ، باید معرفی کنم، ایشون خواهر بنده، آیلار، هستن. چشمانِ زن بیشباهت به آن دو گوی خرمایی که بابک پیشتر دیده بود، نبود. سعی کرد لبخندش را حفظ کند، به صندلی اشاره کرد و لحنش را متین و آرام نگه داشت. -خوشبختم بانو، بفرمایید. آیلار تنها «سلام»ی زیرلبی نثار بابک کرد و کنار گیتی نشست. دختر چشمآبی رشتهی کلام را به دست گرفت و شروع به تعریف و تمجید کرد. -دقیقاً شبیه عکستی، مو نمیزنی! سفرت راحت بود؟ بابک در سکوت، آیلار را خیره نگاه میکرد، همین موضوع دختر را معذب کرده بود، آیلار سرش را پایین انداخت و شروع به بازی با انگشتان دستش کرد. با ضربهای که گیتی به میز زد، بابک به خودش آمد. «آه»ی از بین لبهایش خارج شد و گفت: -آره، خوشبختانه خیابونها خلوت بود، فقط تو مسیر بارون وحشتناکی میبارید. متعجبم الان چرا ابرها آروم گرفتن. گیتی خندهای دلبرانه نثار بابک کرد، این بار صدایش بلندتر از حالت عادی بود. -لابد از دیدن تو شوکه شدن و آروم گرفتن، بس که خوشتیپی! بابک خواست حرفی بزند، اما صدای محراب از آنسوی خط مانعش شد. -خودشه، هاناست، این حد لاس زدن فقط از اون برمیاد. بابک سرش را تکان داد و به نرمی جواب هانا، یا همان گیتیِ قلابی را داد. -شما چشماتون زیباست و خوشتیپ میبینه! باز صدای محراب در گوشش زنگ زد. -چه غلطا، سوگند میدونه؟ جمله کاملاً جدی به نظر میآمد، اما بابک در ذهنش بارها برای همین چهار کلمه قهقهه زده بود. هانا با ناز خندید و ردیف مرتب دندانهایش را نثار بابک کرد. بابک چشم چرخاند و دوباره به دختر آرام و گوشهگیر مقابلش زل زد؛ کسی که هانا او را خواهر خودش معرفی کرده بود و شباهت عجیبی به روشنا داشت. فقط یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود. چرا روشنا هیچ واکنشی نداشت؟ چرا طوری رفتار میکرد که انگار واقعاً خواهر گیتی است و با خواست خودش به اینجا آمده؟ -شما حالتون خوبه؟ خواهرتون گفتن زیاد حال مساعدی ندارین. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و چهارم» *** گیتی بند کیفش را روی شانهاش مرتب کرد و نگاهی مضطرب به اطراف انداخت. -آیلار، فقط هر چی گفتم همونو بگو، باشه؟ آیلار که اخم غلیظی بین ابروهایش افتاده بود، با کلافگی پرسید: -اصلاً مگه قرار نبود بریم خرید عید؟ این داستانا چیه؟ گیتی نفسش را با حرص بیرون داد. -میدونم، ولی یه کار ضروری پیش اومده. آیلار نیمنگاهی به درِ مشکیرنگ کافه انداخت و کلافه شد. -چه کاری که منم باید توش باشم؟ گیتی چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام گفت: -تو فقط نقش خواهر افسردهمو بازی کن. آیلار مات نگاهش کرد. -چی؟ گیتی به فضای سبز و دنجِ داخل کافه گوشهچشمی انداخت و بازوی آیلار را فشرد. -لطفاً سؤال نپرس، یه بارم کمکم کن. سپس با چشم و ابرو به بادیگاردهایی که داخل پژو پارس، پشت سرشان نشسته بودند اشاره کرد و آیلار را در آغوش گرفت. زیر گوشش نجوا کرد: -اگه تو رو نمیآوردم، بهم شک میکردن. مرامی، فقط همین یه بار کمکم کن. آیلار که این بار کمی نرم شده بود، گیتی را از خودش جدا کرد و تبسمی زورکی بر لب نشاند. -شَر نشه گیتی، تو که میدونی بابات روی رفتوآمدهای ما حساسه، مگه نه؟ مردها و زنها دست در دست از کنارشان میگذشتند و وارد کافه میشدند. آن دو کنار دیوار ایستاده بودند و چند دقیقهای پچپچ میکردند. گیتی لبش را کش آورد و چشمکی زد. -نگران بابا نباش، فقط یهجور رفتار کن انگار غم عالم رو دوشته، اخم کن، کمحرف بزن، اگه چیزی ازت پرسید، کوتاه جواب بده، بگو چند روزه از تهران اومدی پیشم، اسمشم بابکه، استرس نگیر. آیلار پوزخندی زد و شانهای بالا انداخت. -نترس، بخوامم چیزی از خودم یادم نیست که بخوام زیاد حرف بزنم. لبخند گیتی برای لحظهای محو شد. نگاهش را از دخترِ غمزدهی مقابلش دزدید و لبش را گزید. -قول میدم آخرین باره، فقط نذار خراب بشه. آیلار آهی کشید و سرش را به نشانهی تسلیم تکان داد. -باشه، ولی فقط همین یه بار. -مرسی. -هنوز تشکر نکن، اگه گندش دربیاد، خودت جمعش میکنی. گیتی چیزی نگفت. نگاهش روی تابلوی «کافه ماجینا» ثابت ماند. دلش بدجور شور میزد، نه از دیدن بابک، بلکه از حماقتی که با کشاندن آیلار وسط این بازی مرتکب شده بود. نفس عمیقی کشید و به همراهِ آیلار وارد فضای سبز کافه شد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و سوم» صدای بشاش مرد، لبخند بر لبش نشاند. -سلام خانم، بدموقع که مزاحم نشدم؟ بر روی تخت تکنفرهاش نشست و با دست بر روتختی ساتنِ یاسیرنگ ضرب گرفت. لحنش را خجالتی کرد و با لوندی لب زد: -سلام، نه خواهش میکنم، مراحمید. مرد مکث نکرد؛ صدایش رسا و مهربان بود. -راستش زنگ زدم هم صدات رو بشنوم، هم بگم من دارم میام شمال. اگه دوست داشته باشی، همدیگه رو ببینیم. لبخند روی لبش خشک شد و عرق سرد بر پیشانیاش نشست. فربد با وجود تغییر کامل ظاهرش، هنوز هم روی حرفش مانده بود و اجازه نمیداد با افراد غریبه ارتباط بگیرد. -اِم… راستش، من… خواهرم حالش خوب نیست، فکر نمیکنم بتونم… نمیدانست بقیهی دروغش را چگونه جمع کند، پس سکوت را ترجیح داد و بالشتش را در آغوش گرفت. -اِ، خدا بد نده! مریضن؟ نیاز به کمک من هست؟ -نه، نه! بیشتر روحیهش خوب نیست. مرد پشت خط باز هم کوتاه نیامد و اصرارش را ادامه داد. -خب، پس بیارینشون با هم بریم. حالوهوای ایشون هم عوض میشه. دندانهایش را روی هم فشرد و چشمانش را بست. چرا حتی یک دروغ درستودرمان به ذهنش نمیرسید؟ در این بلبشو چه غلطی کرده بود که با این پسر پیامکبازی راه انداخته بود؟ فکرش کار نمیکرد چگونه مرد را بپیچاند، پس دوباره شروع به تعارف کرد. -نه بابا، الکی چرا مزاحمت بشیم؟ دفعهی بعد حتماً همدیگه رو میبینیم. مرد این بار درنگی طولانی کرد، بعد با تکخنده، جملهی سرشار از طعنهاش را بیان کرد. -فکر کنم زیاد دلت نمیخواد من رو ببینی؛ ولی من واقعاً ازت خوشم اومده و دوست دارم حالا که مرخصی کاری گیرم اومده، یه بار ببینمت. برای گیتی، تناژ صدایش سرشار از غم و افسوس بود. چشمانش را محکمتر فشرد و «پوف»ی از دهانش خارج کرد. -کِی میرسی؟ مرد که انگار حالا دنیا را به او داده بودند، با شادی خندید و نجوا کرد: -یه ساعت دیگه بابلسرم! به ساعت رومیزیاش نگاه انداخت؛ پس حدود پنج عصر میرسید. باید چگونه بادیگاردهای فربد را از سرش باز میکرد؟ چشم راستش را مالید و روی تخت دراز کشید. موبایل را جابهجا کرد و سمت دیگر گوشش گذاشت. -باشه، پس رسیدی با هم هماهنگ میکنیم. -باشه خانم، اگه خواهرتم خواستی بیاری، تعارف نکن. فعلاً! گیتی «خداحافظ» مختصری گفت و ناگهان بر جایش نشست. موهایش را به چنگ گرفت و شروع به نق زدن کرد. -بابا اگه بفهمه، بیچارهای! چجوری میخوای شرخرای فربد رو رد کنی؟ اون دختر رو میخوای چیکار کنی؟ هوف… ناگهان چراغی در ذهنش روشن شد و باعث شد بشکن بزند. -خرید… آیلار… همینه! -
وقتی میگه مگه باهات چیکار کردم:
https://cdn.imgurl.ir/uploads/n55747_video-output-02BB8952-A9AE-433B-9B4B-1DC771B6BC14-1.mov
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و دوم» گیتی خود را به پدرش رساند و از سر و گردنش آویزان شد. -فربد جونم، لطفاً، من تنها برم خرید آخه؟ زود میایم، قول! آنقدر اصرار کرد که مرد به ستوه آمد و با صدایی بلند گفت: -سرم رو خوردی! بذار سِرُمش تموم شه، فعلاً. با ورود خدمتکار به اتاق، گیتی از فربد فاصله گرفت و خودش را روی کاناپهی گوشهی اتاق پرت کرد. خدمتکار کاسهی سوپ را روی میز کنار تخت گذاشت و رو به فربد تعظیمی کوتاه کرد. -امری نیست؟ فربد گوشهچشمی به آیلار انداخت و با نرمی لب زد: -چیزی لازم نداری عزیزم؟ آیلار سرش را به نشانهی نفی تکان داد و چشمانش را بست. یعنی چه چیزی از گذشته بود که نمیدانست؟ چرا در پسِ ذهنش هیچ خاطره یا چهرهای را به یاد نمیآورد؟ فربد با اشارهی دست، خدمتکار را مرخص کرد. سپس عصایش را بر زمین کوبید و خودش را به گیتی رساند. -پاشو دختر، بیا بریم. آیلار فعلاً بهتره استراحت کنه. گیتی دکمهی ارسال پیامک را لمس کرد و سرش را از روی موبایلش بالا آورد. با دیدن اشارهی فربد، سریع از جایش برخاست. خودش را به آیلار رساند و دستِ سردش را میان دستهای گرمش گرفت. -من تو سالنم، یکم استراحت کن، باز میام پیشت! اثر سِرُم حسابی بیحالش کرده بود و نایی برای باز کردن پلکهایش نداشت. پس سکوت کرد و اجازه داد خواب او را در خود ببلعد. فربد و گیتی از اتاق خارج شدند، از راهرو گذشتند و خود را به سالن اصلی خانه رساندند؛ سالنی صد و پنجاه متری که با دو دست مبل سفید و سورمهای تزئین شده بود. گیتی مقابل تیویوال نشست و کنترل را از روی میز عسلی روبهرویش برداشت. -روشنش نکن، کارت دارم! گیتی چشمانش را ریز کرد، کنترل را روی میز انداخت و دستبهسینه شد. -بفرمایید! فربد کنار دخترش نشست و عصایش را به دستهی مبل تکیه داد. -سفر دانمارکت رو عقب بنداز! گیتی واکنشی ناگهانی نشان داد و جیغ بلندی کشید. -چی؟ میان دو ابروی فربد چین افتاد. انگشت اشارهاش را روی بینیاش گذاشت. -صدات رو بیار پایین، نکنه میخوای صدامون رو بشنوه! گیتی دندانهایش را روی هم فشرد. چند خدمتکار که مشغول کار بودند، مبهوت نگاهش میکردند و زیر لب با هم پچپچ میکردند. این بار صدایش را پایینتر آورد و سرش را به گوش فربد نزدیک کرد. -چرا عقب بندازم؟ تو که میدونی با چه مکافاتی تونستم با اسم گیتی مرتضوی پاسپورت بگیرم. تازه شینگن رو که دیگه نگم… فربد اجازه نداد گیتی ادامهی حرفش را بزند. او هم به تبعیت از دخترش، صدایش را به زمزمه رساند. -نمیگم کلاً نرو! فقط عقبش بنداز تا کارای پاسپورت و ویزای آیلار صیادی رو اوکی کنم، بعد با هم بریم. ترس و حیرت در چشمان گیتی نقش بست. -چی میگی بابا؟ متوجهای؟ مامان دانمارکه! این دختره رو میخوای ببری اونجا؟ با صدای زنگ موبایل گیتی، فربد ادامهی حرفش را ناتمام گذاشت. -فعلاً جواب بده، بعد بهت میگم. گیتی با دیدن شمارهای آشنا که روی صفحهی موبایلش خودنمایی میکرد، از جایش بلند شد. -یکم دیگه برمیگردم! فربد با نگاهی مشکوک سر تکان داد، اما چیزی به زبان نیاورد. گیتی به سمت اتاقش دوید و همزمان با بسته شدن در، دکمهی اتصال تماس را لمس کرد. -الو؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و یکم» با ضربات پیدرپی قطرات آب بر صورتش، هوشیاریاش را به دست آورد. سقف سفیدرنگ دورِ سرش میچرخید. صداها را میشنید، اما توان حرف زدن نداشت. -صدبار گفتم باهاش خشن حرف نزن، از ترس بیهوش شده! این صدای آشنا متعلق به گیتی بود. در دل به او خندید که حتی وقتِ ترس و نگرانی هم لحن همیشگیاش را حفظ میکند. نجوای بعدی متعلق به همسرش، فربد بود. -من که چیزی نگفتم، ترسیدم قرصهاش رو نخوره، همهچی یادش بیاد. چشمانش هنوز بسته بود، اما ذهنش به کلمات فربد چنگ زده بود. «همهچی یادش بیاد…» همین چند کلمه کافی بود تا قلبش بیدلیل تندتر بزند. چه چیزی را قرار بود به یاد بیاورد؟ چه چیزی وجود داشت که فربد از برگشتنش میترسید؟ -دکترش گفته حالا حالاها چیزی یادش نمیاد. نباید بهش تنش وارد بشه. خودت ما رو تو این بدبختی انداختی. دستی روی سرش قرار گرفت. تمام تلاشش را کرد تا پلکهایش نلرزد اما زیاد موفق نبود. فربد برای چند ثانیه مکث کرد، سپس تغییر لحن داد: -من دوسش دارم گیتی، برای همین نمیخوام حافظهش برگرده و عذاب بکشه، چون دکترش گفته برگشت حافظه عوارض داره. حالت کلام فربد تغییر کرده بود. آیلار نفسش را حبس کرد. یک چیز این وسط درست نبود. فربد همان مردی نبود که میخواست نشان بدهد. -من فقط نمیخوام حالش خراب بشه. دیگر خبری از خشم نبود. از وقتی دستش را روی پیشانی آیلار گذاشته بود، لحنش آرام و دلنگران به نظر میآمد. او هنوز نمیدانست چه چیزی را فراموش کرده، اما حالا مطمئن بود چیزی در گذشتهاش وجود داشت که آنها از برگشتنش میترسیدند. حالا وقتش بود. آرام لای پلکهایش را باز کرد. اتاق آشنا به نظر میآمد. -فربد، بیدار شد! فربد نگاهش را به سمت آیلار چرخاند و لبخندی بر لب نشاند. گیتی به سمتش دوید و کنار تخت ایستاد. -حالت خوبه؟ چت شد یهو تو شرکت از هوش رفتی؟ نگاهش را در اتاق سفید و آبی چرخاند و در نهایت به چهرهی فربد زل زد. -چی شده؟ اخم میان ابروهایش را نتوانست پنهان کند، اما فربد به روی خودش نیاورد و لبخندش را گسترش داد. -هیچی خانم، یه کلام ازت پرسیدم، شما هم که نازکنارنجی، از حال رفتی. بعد دستش را گرفت و نوازشش کرد. -آیلار جان، خیرِ خرید رو خوردم، فقط حالت خوب بشه. نتوانست به گیتی لبخند نزند، اما نگاهش دوباره روی فربد ثابت ماند. شاید واقعاً قصد داشت از او محافظت کند… یا شاید هم حقیقتی را پنهان میکرد که نباید به یاد میآورد. هنوز نمیتوانست هیچکدام را باور کند. -بذار سِرُمم تموم بشه، باهات میام. فربد با لحنی قاطع مخالفت کرد. -شرمنده خانم، امشب پیشِ شوهرت میمونی. با این حالت، بیرون رفتن صلاح نیست. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیستم» در نگاهِ فربد چیزی قرار داشت که درکش برای آیلار سخت بود. اولین خاطرهای که به یاد داشت، از همین نگاه آغاز میشد. پلکهایش سنگینتر از همیشه باز شد. سقف سفید بالای سرش، اولین چیزی بود که دید؛ سقفی ناآشنا که هیچ تصویری از آن در ذهنش وجود نداشت. چند ثانیه فقط خیره ماند. سعی کرد چیزی را به یاد بیاورد؛ یک اسم، یک چهره، حتی یک صدای آشنا. اما ذهنش خالیتر از آن بود که انتظار داشت. خواست تکان بخورد، اما درد تیزی از سرش گذشت. دستش را بالا آورد تا پیشانیاش را لمس کند، اما سنگینی گچ روی دستش مانع شد. با وحشت به دستش نگاه کرد. -این دیگه چیه؟ صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید. نگاهش را در اتاق چرخاند؛ تختی دونفره به رنگ سفید، دیوارهای سفید و کمدهای آبی آسمانی. همهچیز غریبه بود. انگار کسی او را وسط زندگیِ یک آدم دیگر گذاشته بود. در اتاق باز شد و زنی با دیدن چشمهای بازش، نفسش را حبس کرد. -بیدار شدی؟ وای خدا… بابا، بابا؟ زن با صدا زدنهای پیاپی پدرش، اتاق را ترک کرد و او را تنها گذاشت. صدای برخورد عصا با سطح سرامیکی زمین، خبر از آمدن کسی را میداد. لحظاتی بعد، همان زن به همراه مردی وارد اتاق شد. در آن لحظه بود که نگاهِ عجیب مرد را دید. مرد او را در آغوش گرفت و اشک ریختن را آغاز کرد. دختر، دستهایش کنار بدنش افتاده بود. هیچ چیز از سناریوی پیش رو را نمیفهمید. -حالت خوبه عزیزم؟ کلمهی «عزیزم» کنار گوشش زنگ زد. او که بود که برای این مرد عزیز شمرده میشد؟ اصلاً این مرد چه کسی بود؟ چرا به یاد نمیآورد؟ چرا همهچیز اینقدر برایش غریبه بود؟ -شما کی هستین؟ صدایش ضعیف بود، اما نه آنقدر که به گوش مرد نرسد. همین باعث شد مرد سریع او را از خودش جدا کند. چشمانش برقی خاص داشت؛ نگاهی که باعث شد ترسی نامعلوم در دل دختر شکل بگیرد. -یادت نمیاد؟ خواست سرش را به نشانهی منفی تکان دهد، اما سوزش و تیر کشیدن سرش مانع شد. دستِ سالمش را روی سرش گذاشت و شروع به ناله کرد. -چرا… انقدر… سرم درد… میکنه؟ از شدت درد نمیتوانست جملاتش را درست ادا کند. مرد ناآشنا بازوی دختر را در دست گرفت و به چشمانش خیره شد. -تو تصادف کردی، چند هفته توی کما بودی و تازه برگشتی. چشمان دختر گرد شد و به زنی که جلوی تخت با تیشرت و شلواری خانگی ایستاده بود، نگاه انداخت. زن سرش را پایین انداخت. مرد دوباره رشتهی کلام را در دست گرفت. -ضربهی سختی به سرت خورده و حافظهات رو از دست دادی. هر کلمهی مرد، خنجری میشد و بر جانش مینشست. تصادف؟ از دست دادن حافظه؟ کما؟ چه میگفت؟ مرد دوباره او را در آغوش گرفت و این بار لحنش حالت دلداری دادن گرفت. -تو همهی عشق من توی این دنیایی، خوشحالم برگشتی. دختر به تقلا افتاد و خودش را از آغوش مرد بیرون کشید. -منظورتون چیه؟ من نمیفهمم! من کیام؟ شما کی هستین؟ اینجا کجاست؟ یکی جواب منو بده! جملهی آخرش توأم با بغض بود. از شرایطی که در آن گرفتار شده بود، میترسید. از مکانی بیگانه با انسانهایی که هیچ احساس آشناییای نسبت به آنها نداشت. از همه بدتر، با خودی که خودش را نمیشناخت. مرد این بار در چشمهای دخترک خیره شد و کلمات را پشت سر هم ردیف کرد. -اسمت آیلاره. سیوسه سالته. ده ساله با من زندگی عاشقانهای داری. من هم فربد هستم… همسر تو. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و نوزدهم» صحنهای جلوی چشمش نقش بست، شبیه صحنهای که در خواب دیده بود. در آن رویا صورتش سرخ شده بود و مثل همین حالا، گونهاش میسوخت. فربد خواست دستش را به سمت بازوی آیلار راهی کند، اما دختر سریع خود را عقب کشید. فربد، موشکافانه او را زیر نظر گرفت. گیتی به جای او دستش را گرفت و به سمت صندلیهای سالن راهی کرد. -بشین اینجا، برات آب بیارم. دستانِ لرزانش را جلوی چهرهاش گرفت. صدای دویدن گیتی را شنید، به دیوار سردِ پشت سرش تکیه زد و سعی کرد با دم و بازدم حالش را بهتر کند. فربد، علیرغم اینکه پس زده شده بود، با ضربه زدن به عصایش، خود را به آیلار رساند. کنارش نشست و با عصا بینشان حصار کشید. آیلار دستش را از صورتش برداشت و پشت سر هم نفسهای کوتاه اما سنگین میکشید. دستِ فربد به سمت تار مویِ بیرونریخته از مقنعهاش رفت. آیلار در یک تصمیم ناگهانی، سرش را کج کرد تا دستِ فربد به موهایش نخورد. حرکاتِ ناخواستهاش، دست فربد را در هوا خشک کرد. با آمدن فوریِ گیتی، فربد دستش را به نرمی پایین آورد و روی پایش گذاشت. -بیا یکم بخور، حالت جا بیاد! چرا امروز هر کاری میکنم، تورو اذیت میکنه؟ آیلار با «تشکر»ی زیر لب، لیوان را از دست گیتی گرفت و لبش را با شیشهی لیوان تماس داد. اولین جرعهی آبقند کمی حالش را جا آورد. یک نفس، تمام محتوای لیوان را سر کشید. -آخیش! نگاهِ گیتی نگران به نظر میآمد. فربد هم گیج، به آیلار چشم دوخته بود و کلامی به زبان نمیآورد. آیلار که کمی دردِ سرش آرام گرفته بود، لبخندی لرزان به لبش بخشید و نالید: -شما چرا کشتیهاتون غرق شده؟ میدونین که هرچند وقت این شکلی میشم، هر سری باید یه جوری رفتار کنین انگار بار اوله؟ گیتی خود را در آن سوی آیلار پرتاب کرد و نفسِ جمعشده در ریهاش را سریع به بیرون فرستاد. -هوف! هر سری بدتر میشی. من نمیدونم کی قراره برگردی مثل قبل شی. خدا لعنت کنه مهر… فربد میان حرفش پرید و با تشر نامش را صدا زد. -گیتی؟! دختر تازه به خود آمد، دستش را جلوی دهانش گرفت و خاموشی را ترجیح داد. آیلار سرش را به سمت فربد برد و پچپچ کرد: -لازم نیست هر بار گیتی میخواد از اون تصادف بگه، سرزنشش کنی. من دیگه مثل قبل براش غصه نمیخورم! فربد بازوی آیلار را گرفت و او را به سمت خود کشید. قلبِ آیلار کندتر از همیشه زد و نفسش در سینه حبس شد. زیرِ گوشش به نرمی زمزمه کرد: -قربونت برم خوشگلم، مهم اینه کنارِ منی و جون سالم به در بردی! پوستِ پایین لبش را کند و لبخندی زوری بر لب نشاند. مبهوت در آغوش همسرش نشست و در سکوت به نوازشهایی که از جانب فربد بر دستش مینشست، خیره شد. -اِهم، بچه نشستهها! آیلار بهانهی خوبی به دست آورد تا از آن آغوش سرد فاصله بگیرد و آن عطر شیرین را وارد بینیاش نکند. خود را عقب کشید و سرش را روی شانهی گیتی گذاشت. -بیا، حسودی نکن انقدر! گیتی هم به تبعیت از آیلار، سرش را روی سرِ مادرخواندهاش گذاشت و آرام لب زد: -خداروشکر تو پیشِ فربد موندی، اون همیشه ازت خوشش میومد. جواب آیلار تنها لبخندی شد که گیتی را هم به سکوت واداشت. آمدنِ چند نفر از افراد شرکت باعث شد هر سه از یکدیگر فاصله بگیرند و فربد پس از بوسیدن پیشانی همسرش، او را به دست گیتی بسپرد. -مراقب باش یک وقت دوباره سرش درد نگیره. این سری حتماً با دکترش صحبت میکنم، داروهای جدید بده. آیلار شالِ خزش را دور مقنعهاش پیچید و به تندی، در جواب جملاتی که به گیتی گفته بود، غرید: -نه توروخدا، همین قرصهایی که این سری داده هم خیلی سنگینه. حالم رو بد میکنه، منم دیگه نمی… بقیهی جمله را با نگاهِ بُرندهی فربد خورد. فربد چشمانش را ریز کرد و قدمی به سمتش برداشت. -حالت رو بد میکنه؟ تو هم دیگه چی؟ از آن نگاهِ وحشی هراس داشت. هر بار فربد او را اینگونه نگاه میکرد، قلبش ضربان میگرفت و تنش یخ میبست. سرش را سریع پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتان دستش شد. -هی… هیچی، فقط… فقط… سنگینتر اذیتم میکنه.