نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
313 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
« پارت دوم» بادی به غبغب انداخت و استوار ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده. - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکمتر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو میخوندم. بامداد مجدداً نتوانست جلوی نمایان شدن دندانهایش را بگیرد؛ چشمان سبزش به وضوح میخندیدند و با دهانش همراه بودند. روشنا خود را لنگانلنگان به بامداد رساند، سرش را پایین گرفت تا نگاهش همتراز با قد خمیدهی بامداد باشد، سپس به پای گچ گرفتهاش اشاره کرد و غرید: - درسِ عبرت نشده؟ معنی کلامش را به وضوح دریافت؛ اخمی بین ابروان پرپشت مشکیاش که کمی به هم پیوسته بود، نشاند. - منظور؟ این بار نوبت روشنا بود که شاداب، ابرویی بالا بیندازد. بیقید، کنارِ بامداد جاخوش کرد و پا روی پا انداخت. دستش را دور زانویش پیچید و گفت: - خودت بهتر میدونی! بامداد روزی نزدیک به دانشگاه منتظرِ روشنا بود که متوجه خروج او به همراه پسری با قد و قوارهی متوسط و هیکلی لاغر شد. اختیار از کف برید؛ از ماشینش به بیرون پرید و همین که خواست به سوی آنها بدود، پایش درون چالهای گیر کرد و همان دلیل مسخره، باعث اینطور اسیر شدنش بود. در نهایت هم معلوم شد آن پسرک، دختر بود و یکی از دوستان قدیمی روشنا! روشنا به همان چیزی که ذهن بامداد را مغشوش کرده بود، فکر میکرد؛ قهقههای سر داد و کوسنی را که حدفاصلِ آن دور را پُر کرده بود، در آغوش گرفت. - نتیجه میگیرم کلاً زیاد شادی، خشم، هیجان به خودت وارد نکن. آخرش خونهنشینت میکنه. بامداد، کوسن را در لحظهای از حصار دستانش بیرون کشید و ضربهای محکم بر فرقِ سرش کوبید. روشنا خواست به سمتش خیز بردارد و مشت بر سر و صورتش بکوبد که صدای آیفون مانع شد. هردو، متعجب، به هم نیمنگاهی انداختند؛ روشنا میدانست مه چهره و رضوان که این وقت روز به خانه نمیآمدند، پس چه کسی بود؟ به روی خودش نیاورد که نجوایی از آیفون شنیده، خانُمانه، به حالتی که اول نشسته بود، بازگشت. - هی خاموشا، پاشو برو ببین کیه! حالت آرامش چهرهاش بهناگاه طوفانی شد؛ این بار واقعاً به سمت بامداد خیز برداشت و موهای کوتاه مشکیاش را زیر چنگالش گرفت. -صبح زود! صد بار نگفتم اسم من رو اینجوری صدا نزن؟ ها؟ بامداد از اینکه «صبحِ زود» خطاب شده بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. صورتش کمی از درد جمع شده بود که بار دیگر صدای آیفون به سروصدای درونِ خانه افزود. با کمی فشار، خودش را از زیر دستان روشنا نجات داد و اخمی مصنوعی بر صورت نشاند. -کاری نکن برم با عمو رضوان صحبت کنم بگم هنوز بچهای نفرستت ها! همین تهدید کوچک، ترس را بر جان روشنا انداخت. بیچون و چرا، با درنگی کوتاه، به سوی آیفون پرید و نتوانست لبخندِ کجِ کنارِ لبان بامداد را ببیند. از تصویری که درون آیفون افتاده بود، جیغی زد و گفت: - اِی وای! دیاکو اومده. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان میداد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لبهای باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روشنا خرِ کیه، بگو به جون خاله سوسن؟ بامداد، پا روی گچ نشسته بر روی آن پایش قرار داد و همزمان، کش و قوسی به بدنش هدیه کرد. - حالا قسم آیه و قرآن هم لازم نیست والا. به جونِ روشنا که خرِ منه. ابروهای روشنا در هم گره خوردند؛ چهارزانو روی مبل قهوهای رنگ یکنفره اسکان کرد؛ دستهایش را مشت کرد و در هم گره زد. - چطور راضیش کردی؟ اصلاً مطمئنی بهش گفتی میخوام انصراف بدم؟ از شدت اشتیاق، مدام لب پایینش را گاز میگرفت و به چپ و راست متمایل میشد. چشمهای خرماییرنگش برق میزد. پشت هم آب دهانش را به سمت گلو هدایت میکرد تا از هیجان زیاد، بر صورتش جاری نشود. از کودکی عادت داشت، هرگاه هیجان بدنش بیش از حد میشد، آب دهانش را به سختی فرو میبرد. بامداد، دستی به ریشش کشید و چهرهی درهمِ روشنا را بررسی کرد؛ با آن موهای فِر بلند و پوست سفیدش! فوراً نگاهش را به پایین فرستاد و دستش را مشت کرد. - همهچیز رو بهش گفتم، اما راضی نمیشد. نزدیک به دو ساعت باهاش حرف زدم، بالاخره راضی شد. این بار دیگر نتوانست خودش را کنترل کند؛ از جا پرید و به سمت بامداد دوید. بامداد هم که انتظار چنین حرکت ناگهانی و کودکانه ای را نداشت، سرش را بالا آورد و با چشمانی گرد شده به مسیری که روشنا طی میکرد، خیره شد. از روی سرامیکهای سرد خانه دوید؛ اما همین که پایش به قالیچه کوچکی که بین دو مبل، چیده شده بود، رسید، اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. قالیچه که به جایی وصل نبود، به خاطر سرعت زیاد روشنا لیز خورد و به همراه خود، روشنا را هم نقش بر زمین کرد. - آخ! لنگ در هوا، بر زمین افتاده بود. چشمانش را نیمه باز کرد و سخنی که باید در لحظه مرگ گفته میشد، بر زبان آورد: - بسم الله الرحمن الرحیم، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله. بعد، با صدایی که سعی میکرد رسا باشد، شروع به فرستادن صلوات کرد. بامداد که دیگر نگرانی از حال روشنا در دلش نمانده بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و قهقههای سر داد که مطمئن بود تا طبقههای بالا و پایین خانه هم میرسد. دختر با شنیدن صدای خنده بامداد، چشمانش را کامل باز کرد. پایش را با درد به سمت خودش کشید و با ناخنهایش روی آن را ماساژ داد. - مرض! خنده داره؟ صدایی که از میان دندانهای به هم فشردهاش خارج شد، قهقههی بامداد را طولانیتر کرد. وقتی خندهاش کمی فروکش کرد، چندین بار نفس عمیق کشید و سپس گفت: - خب آخه دخترِ خوب، آدم وقتی فکر میکنه داره میمیره، اشهدش رو میخونه؛ نه وقتی مُرده. سپس، یک لبخند کج به انتهای جملهاش افزود. روشنا حالا که کمی از دردش کاسته شده بود، هوش و حواسش که انگار به مرخصی رفته بودند، به جایشان برگشتند. البته، اگر اصلاً هوش و حواسی در کار بود! آخر بالاخانهاش را سالها پیش اجاره که هیچ، رهن کامل گذاشته بود. -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
روشـنـا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام اعلام امادگی با کلوچه خرمایی- 45 پاسخ
-
- 3
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
«به نام خدایی که عشق را آفرید» نام رمان: کلوچه خرمایی نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود شروع رمان: ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ خلاصه همهچیز زیر سر یک کارخانهی کلوچهی خرمایی است؛ دو جوان که یکی به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همهچیز را با شرایط وفق داد؟ چطور میشود از آنها خواست دل به کار بدهند، نه به همدیگر؟ اصلاً داستان این کارخانهی متروکهی از نو تأسیسشده چیست؟ مقدمه کلوچهی خرمایی این قصه با کلوچههای دنیای واقعی فرسنگها فاصله دارد. در اینجا خرمای عشق را از هستهاش، که قلب باشد، جدا میکنیم. با کرهای از مشکلات هم میزنیم و کمی دارچینِ ترس را عصارهاش میکنیم. حال نوبت ساخت خمیرِ شکلگیری رابطهای عاشقانه است. خمیر را پهن کرده و خرما را به دلِ آن میسپاریم. سپس کلوچه را به شکل دلخواه درمیآوریم و در فر با دمای مناسب میگذاریم تا نسوزد و تازه بماند. اینگونه است که کلوچهی خرمایی متعلق به ما میشود. نوش جان! صفحه نقد رمان: نقد-و-بررسی-رمان-کلوچه-خرمایی- گالری رمان: گالری-رمان-کلوچه-خرمایی- -
پارت سوم با صدای پیامک موبایلم، افکارم را پس زدم و پیام را باز کردم. سرم را بلند کردم که با جای خالیاش مواجه شدم. کوروش کِی رفته بود؟ _ من باید برم جایی اگه کلاسی نداری تا خونه برسونمت. نه «عزیزم» و نه هیچ پیشوند و پسوندی در آن دیده نمیشد. راستش من هم زیاد در بند نبودم. کیبورد موبایلم را باز کردم و نوشتم: _ من کلاس دارم باید بمونم تو برو. چند بار دستم لغزید تا «عزیزم» را بنویسم اما دلم قبول نمیکرد. پیام را در نهایت با یک استیکر قلب ارسال کردم و بی حوصله موبایلم را درون کیفم انداختم. وقتی هنوز او را به سختی «تو» خطاب میکردم چه لزومی داشت «عزیزم» بند جملهام ببندم؟ از جایم برخاستم، کلاس تقریبا خالی شده بود به جز نهال و دختری که جلوی کلاس با هم صحبت میکردند خبری از دانشجویی دیگر نبود. از بین صندلی ها گذاشتم و به سمت در، قدم های بلند برداشتم. نهال با دیدنم، با دخترک خداحافظی کرد و برای خروج همراهم شد. _ کشتیهات چرا توهمه خانم؟ ناخواسته خندهام گرفت، طبق عادتم لبم را با زبان تر کردم و خنده کنان گفتم: _ کشتی هات توهمه چه صیغهایه؟ یا میگن چرا اخمات توهمه یا میگن چرا کشتی هات غرقه، قیمه هارو چرا میریزی تو ماست ها؟ ادای خندیدم را در آورد و جملهای به زبان آورد که خنده ام کمرنگو در نهایت محو شد. _ حالا هرچی! بگو چته. هرچه سعی کردم جلوی آه ام را بگیرم تا ناراحتی ام مشخص نباشد، نشد. _ فکر میکردم کوروش برای امروز برنامه ای داشته باشه ولی خبری نیست. ابروهای نهال بالا پرید، همونطور که باهم از سالن خارج میشدیم تا به حیاط بزرگ دانشگاه برویم غرید: _ توهم که دنبال انرژی منفیای! خب چرا تو بهش پیشنهاد ندادی که امروز باهم باشین؟ بعدشم مگه تو کلاس نداری؟ این بار نوبت من بود که اخمهایم را در هم بکشم. _ من هیچ وقت، وقت کسی رو ازش گدایی نمیکنم، کسی که بخواد برام وقت میزاره؛ اگه پیشنهاد میداد کلاسارو نمیرفتم. نهال خنده کنان همانطور که خودش را روی اولین صندلی گچی قرمز رنگ پرت میکرد گفت: _ اونکسی، احیانا قرار تا چند وقت دیگه اسمش بره تو شناسنامت! توهم که قربونت برم نمیزاری دستتو بگیره بنده خدا میترسه باهات بیرون بره یک وقت خبطی کنه، مثلا دستش یهو بخوره به دستت تو قیامت به پا میکنی. من هم کنارش خودم را جا کردم و کیف مشکی رنگم را مهمان پای ام کردم. _ خب وقتی هنوز محرم نیستیم چه لزومی یک سری کارها؟ مثلا دستمو نگیره نمیتونه باهام کافه بیاد؟ نهال جدی شد، به حالت چهار زانو مقابلم نشست. انگار نه انگار در دانشگاه بودیم. چشم های عسلیاش را به چشمانم دوخت و گفت: _ عزیزِ من! مسئله اعتقادات افراطی توعه! هیچکس دنبال گرفتن دست تو برای کافه رفتن نیست، اما تو انقدر تاکیدکردی رو این قضیهکه باعث شدی اون بنده خدا ازت فاصله بگیره. حتی ذرهای حرفهای نهال برایم منطقی به نظر نمیآمد. وقت گذاشتن برای آدم ها چه ربطی به اعتقادشان داشت؟ من فقط از اون خواسته بودم تا روز عقد، یک سری خط قرمز ها را رعایت کند. نهال هم برای مسخره کردنم گرفتن دست را هر سری به سرم میکوبید. _ تو که من هرچی بگمحرف خودتو میزنی! نهال که دید من حرف هایش را نمیپذیرم، بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و مقنعهاش را برای جمع کردن موهای بلوندش مرتب کرد. _ کلاس بعدی چه ساعتیه؟ نگاهی به ساعت مچی دستم کردم تا خواستم حرف بزنم صدای پیامک موبایلم پخش شد. همانگونه که ساعت کلاس را اعلام میکردم صفحهی موبایلم را باز کردم. _ نیم ساعت دیگه. با دیدن پیامکی که از طرف مادر بود، ابرو هایم در آغوش هم قرار گرفتند. _ امشب میتونی شام خونه نیای؟ اکرم میخواد بیاد اینجا خونه کوچیکه هرچی تعداد کمتر باشیم بهتره. میدانستم چقدر مادرم دلش میخواهد به اکرم ثابت کند که زندگی عالیای دارد، در صورتی که صورتش را با سیلی سرخ میکند. با حرص برایش تایپ کردم: _ خب من کجا برم؟ دیگر تا چند دقیقه بعد جوابی از جانبش دریافت نکردم. مشغول بازی با گوشت اضافه بغل ناخنم شدم و با حرص پایام را تکان دادم. _ میگم مهراد دیشب میگفت باهام بریم مسافرت کیش، شاید یکی، دو روز دیگه برم. مهراد، پسری عیاش و خوش گذران که انگار نهال او را از لپ لپ پیدا کرده بود. اگر او را از نزدیک نمیدیدم باور نمیکردم که چقدر یک آدم میتواند بی بند و بار باشد. رفتارش که با لات های چاله میدانی فرقی نمیکرد تنها حُسنش قد بلندش بود. موهای بلند که آن را دُم اسبی میبست. انقدر روی صورتش خال زده بود که چشمانش به سختی قابل رویت بود. چشمانی به تیرگی شب. همیشه خدا هم زنجیری در دست داشت که دور انگشت اشاره و وسطش میچرخاند و باز میکرد. _ واقعا قصد نداری بیخیال این پسره بشی؟
-
پارت دوم &&& بشقاب را به سمت دیوار پرتاب کردم و به سمت گلدان حمله ور شدم، گل هایی که روزی با دستان خودم کاشته بودم با گلدان به سمت دیوار کشیده شد. مادرم با گریه و ترس جیغی کشید و برای مقابله کردن با من، به سمتم دوید. _ بسه، بسه! پشت هم فریادم در اتاق پخش میشد. خواستم به سمت آینهی روی میزم بروم که مادر جلویم را گرفت و بازو هایم را اسیر دستانش کرد. محکم تکانم داد و فریاد زد: _ چیکار میکنی؟ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟ اما من نمیفهمیدم! اگر میفهمیدم مادرم را به سمت تخت که در موازات میز قرار داشت هُل نمیدادم و آینهی اتاقم را به سمت سرامیک های کف اتاق سوق نمیدادم. آینه با صدای مهیبی هزار تکه شد و برای لحظهای سکوت را به همراه خودش به ارمغان آورد. مادر مبهوت، به آینهی شکسته زل زد. کنار آینه شکسته نشستم و تکهای را برداشتم اینبار مادر فرز تر از من عمل کرد و شیشه را از چنگالم بیرون کشید. با پخش شدن صدای سیلی در اتاق، ناباور به او چشم دوختم که با گریه نالید: _ الهی بمیرم و از دست تو راحت شم؛ چه مرگته؟ ها؟ چرا داری با من این کارو میکنی؟ سپس با هق_هق اتاق را ترک کرد. سمت چپ صورتم میسوخت کنار میز نشستم و زانو هایم را در آغوش گرفتم. به تصویر خودم درون تکه آینهای که کنارم افتاده بود زل زدم. صورتی سفید که از اثرات بیش از حد اصلاح نکردن به کدری میزد. ابرو های کلفت، چشمهایی که جز دوگودال ژرف مشکی هیچ چیزی در آن دیده نمیشد، بینیای که سال پیش زیر تیغ جراحی رفته بود و لبهای نازکی که حال به کبودی میزد. موهایم که خودم با دستان خودم آن را کوتاه کرده بودم و حال به رنگ شب و اصلی خودش برگشته بود را از صورتم کنار زدم و شروع به کندن پوست های اضافه لبم کردم. طولی نکشید که در افکارم غرق شدم. در خاطراتی که زیاد دور نبود، دختری که اگر آرام بود هیچ وقت افسرده نبود! این دختر درون آینه با دختر خاطرات من تفاوت کلانی داشت. ناخواسته به سال ها پیش سفر کردم، به خاطراتی که هر چه از آن ها بیشتر فرار میکردم بیشتر به آن نزدیک میشدم. **** با ضربهای که نهال به پهلویم وارد کرد، حرصی سر از جزوهام بلند کردم و برای هزارمین بار به او زل زدم با چشم و ابرو به جلو اشاره کرد و با شیطنت گفت: _ حلقه تو دستش رو بیین! همچنین هم جدی حرف میزنه انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده، چرا شیرینی نخریده؟ نمیخواد اعلام کنه؟ از صبح بار ها این جملات را به زبان آورده بود و مرا دیوانه کرده بود. حرصی ترهای از موهای قهوهای رنگ شده ام را که بزور خودش را از مقنعه بیرون انداخته بود، پشت گوشم انداختم و زیر لب نالیدم: _ صدبار پرسیدی هر صد بار گفتمچیکار کنه بندری برقصه؟ من خودم خواستم کسی تو دانشکده ندونه تا از نگاه ها فرار کنم. بعدشم ما که هنوز عقد نکردیم! سپس نگاهم را به سمت جلو کلاس چرخاندم و به کوروش زل زدم. با آن کت اسپرت سبز تیره و شلوار پارچهای مشکی جذاب بود. مردی که دیشب با خانواده اش در خانه ما، مرا نشان کرده و الان نامزدم بود. کوروش سی و دو ساله که استادم بود و بعد از شش ماه شرکت در کلاسش گفته بود از من خوشش آمده و میخواد خدمت خانواده ام برسد. من هم چون اصلا در باغ عشق و عاشقی نبودم، قضیه را برای مادرم تعریف کردم. مادرم نه انسان با درک و تحصیل کرده ای بود، نه میدانست باید چه واکنشی نشان دهد. فقط پرسید «پولدار است؟» «پدرش چه کاره است؟» « خانه و ماشین دارد؟» و چون جواب من به سوالاتش «بله» بود شروع کرد به نصیحت کردن ام که همه چیز پول است؛ پول که باشد مرد اخلاق دارد، پول که باشد لباس و خوراک خوب فراهم است؛ پول که باشد میتوان زندگی کرد بدون پول باید مُرد! من در جواب گفتم من که دوستش ندارم! او گفت « از قیافهاش بدت میآد؟» کمی اندیشیدم، نه چهرهای دلنشین داشت. چشم های قهوهای و موهایی که بغل هایش کوتاه تر از وسطش بود، بینیای معمولی و تقریبا عقابی، لب های نازک که به لطف ریش و سیبیلاش به راحتی قابل رویت نبود. قدش از من بلند تر بود و هیکل معمولی داشت، مردی کامل بود. حال که فکر میکردم از چهرهاش بدم نمیآمد! این گونه شد که او به همراه پدر و مادرش به خانمان آمد بعد از صحبت با پدر و مادرم و رضایت آن ها، من هم یک هفته فرصت خواستم تا مثلا ناز کنم. آخر یکی از هم کلاسی هایم برایم تعریف کرده بود که برای خواستگاری اش چنین کاری کرده، من هم خواستم بگویم بلدم! دیروز مهلت هفت روزه من به پایان رسید و با اعلام جواب مثبتم که حرف های مادرم در تصمیم گیری بیتاثیر نبود، حلقه ای در دست چپم انداخت. او هم برای اعلام تعهدش به من، امروز صبح با حلقه وارد کلاس شد. _ خسته نباشید برای هفته آینده کسانی که کنفرانس دارن آماده باشن قبل من یک صندلی جلوی تخته بزارید و اماده ی کنفرانس باشید. در ضمن کوییزی که این هفته نگرفتمو هفته بعد میگیرم. صدای بَم و مردانهاش مرا از فکر بیرون کشاند و به کلاس برگرداند. صدای نِق دانشجوها در کلاس پیچید ولی کوروش بی توجه به آن صدا ها شروع به جمع کردن وسایل روی میزش کرد. نهال همانگونه که کولهاش را روی دوشش میانداخت غرید: _ ازدواج کرده سخت گیر تر شده، میدونستم نمیزاشتم بله بدی. تک خندهای مهمان لبم شد. خدا میداند چقدر تا دانشگاه التماس کوروش را کرده بودم که امتحان نگیرد او هم تا آخرین لحظه قبول نکرد اما وقتی وارد کلاس شد و اعلام کرد امتحان کنسل است انگار دنیا را به من دو دستی هدیه کرده بودند. _ به هر حال استاد میرزاد معروفه به سختگیری. با جوابی که بر زبانم جاری شد اخم های نهال بیشتر در هم تنید. _ تو نگی کی بگه! چه استاد میرزاد، میرزادی هم میکنه. من انقدر این روز ها دلشوره داشتم که حتی حوصله یک خط درس خواندن هم در خود پیدا نمیکردم. دلیل اصرار بر کنسلی امتحان هم به همین خاطر بود. دلشوره ای که عجیب گریبان گیرم شده بود، همش با خود میگفتم چیزی نیست مگر قرار است قتل یا گناه کنی؟ ازدواج است دیگر! به قول مادر شتری که در خانه هرکس میخوابد. اما باز ته وجودم آرام نمیگرفت. مادر میگفت طبیعی است همهی نو عروس ها ذوق زده هستند و استرس دارند. اما من ذوق زده نبودم! فقط میترسیدم و دلشوره داشتم. در نهایت با یک حرف مادر جلوی افکارم را گرفتم و جوابم مثبتم را اعلام کردم. « عشق و علاقه کشکه دختر، من با عشق با بابات ازدواج کردم چه غلطی کردم؟ عشق گوشت تو یخچال میشه؟ عشق مسافرت و ماشین آنچنانی سوار شدن میشه؟ نه والا! فقط هر روز پیر تر میشی و روزی صدبار میگی غلط کردم! الان اکرم خانم رو ببین! شنیدم تازه از تایلند برگشته شوهرش بیست سال ازش بزرگتره ولی پول داره، فکر میکنی اکرم عاشق چشم و ابروش شده؟ نه مادر! پول داشته اونم منطقی تصمیم گرفته و خوشبخت شده.» اکرم خانم زنی چهل و پنج ساله که دوستِ مادرم بود. بعد از فوت شوهرش با مردی شست و هفت ساله ازدواج کرده بود و مادر روزی صد بار انتخابش را بر سر پدر بیچاره ام میکوبید و با حسرت از خوشبختی اش میگفت.
-
تماشای سریال
- 30 پاسخ
-
- 3
-
-
قهوه خوردنش عذابم میده نخوردنش باعث سردردم میشه پس مجبورم بخورم
- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
وایب دختره تو دیو و دلبر
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
روشـنـا پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
این همه ادم، چرا قلبمو باید به تو میدادم؟ -
ازاده
-
معرفی و نقد رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر نودوهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
«به نام خداوندی که به انسان عقل عطا کرد» نام رمان: شناسنامه قیرگون نام نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه خلاصه: این قصه رنگ ندارد؛ حتی سیاه هم نیست! دختری به نام راز که شناسنامهاش را به راحتی با رنگی مشکی خط میاندازد. اما این وسط همه چیز رنگ ابهام دارد و اتفاقاتی میافتد که سرنوشت او را تغییر میدهد. راز با آدمی ملاقات میکند که نمیداند باید آرزو کند او را نمیدید! دست تقدیر واقعا برایش چی چیزی چیده است؟ مقدمه: - ( طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل میکنی. چند ساله میرنجونمت، اما تحمل میکنی بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت ) «زندانبان | چاووشی» سخن نویسنده: سلام خدمت شما خوانندگان عزیز که منت بر سر بنده گذاشتید و همراهمن شدید. خواستم فقط یک راهنما برای روند رمان بزارم. «***» این ستاره ها در رمان بنده به معنی بازگشت به گذشته یا بازگشت به زمان حال است. ممنون از توجه شما امیدوارم از این رمان لذت ببرید. لینک رمان: رمان-شناسنامه-قیرگون- -
پارت یک _ آقای دکتر کِی میتونیم ببریمش خونه؟ میشنیدم اما نمیخواستم بشنوم! از این صدا ها متنفر بودم، از شلوغی بیزار بودم، نور خورشید تمام توانش را برای تابیدن به اتاق مسخرهی سفید رنگ گذاشته بود. حتی از خورشید هم اوقم میگرفت. _ سِرمش تموم شه مرخصه! فقط مراقب باشین تنهاش نزارین، حتما دارو هایی که دادم رو مصرف کنه. لعنت به تو دکتر که چنین نسخهی مسخرهای به زبان میآوری و اینها را به جان من میاندازی! همان قرصت رو بنویس و راهت را بکش و تنهایم بگذار، این زن را هم اگر ببری تا آخر عمر ناچیز ام دعایت میکنم. _ ممنونم. پلک هایم را محکم تر به هم فشار دادم تا حتی یک ثانیه هم به بیدار بودنم شک نکند و سعیاش را برای به کار گیری اعصابم و حرف زدن نبینم. اما او مگر منتظر نگاهم بود؟ همین که گوش هایم باز بود خیالش را برای حرف زدن راحت میکرد. _ ببین چه به روز خودت و ما آوردی! صدایش گرفته بود، لابد گریه کرده است، شاید هم هنوز گریه میکند. فقط خدا میدانست چقدر از این آدم که مرا زود به این مکان دیوانهکننده آورده بود متنفر بودم. _ کاش زمانی که تو رو باردار بودم خدا جونم رو میگرفت و این روز رو نمیدیدم. کاش خدا لعنتت کنه دخترهی احمق، کاش مادر نبودم میزاشتم بمیری و خودمو اون بابای بدبختت رو راحت میکردم. سپس صدای برخورد پشت هم دستی به گوشم طنین انداخت. میدانستم طبق عادت کف دستش را به قفسه سینهاش میکوبد و نفرین میکند. مگر کار دیگری هم بلد بود؟ _ آبرو که برامون نزاشتی، خدایا من چه گناهی در حقت کردم که اینو تو دامن من انداختی؟ صدایش خفه شده بود، شبیه کسی که دستش را روی دهانش میفشرد و لب به سخن گفتن باز میکند. دلم میخواست توان مقابله با او را داشتم تا میگفتم« پس چرا نجاتم داده ای لعنتی؟» اما نتوانستم رمقی در خودم برای هم حرفی با او پیدا کنم. دقایقی صدایش گوشمهایم را رها کرد، لای پلکم را باز کردم که با جای خالیاش مواجه شدم. چشمهایم را کامل باز کردم و به سرمی که پشت دست راستم را اسیر کرده بود زل زدم. اتاق از تخت هایی با روکش ابی لبریز بود، انقدر که احساس خفگی را در خودم حس میکردم. هیچکس ساکت نمیشد! به لباس های تنم نگاهی انداختم، با همان تیشرت مشکی و شلوار گرمکن طوسی ما را به اینجا آورده بودند. پوزخندی روی لبانم نقش بست، دم خروس را باور میکردم یا قسم حضرت عباس را؟ آخر عجله داشتن برای آوردنم یا میخواستن بمیرم؟ با ورود پدرم به داخل اتاق، همهی وجودم چشم شد و به او زل زد. کمر خم شدهاش را دیدم و غم عالم در دلم جا خوش کرد. من که میخواستم بروم تا او این چنین سرافکنده نباشد، پس چرا نمیشد؟ چرا نمیگذاشتند؟ _ بابا جون بهتری؟ جاییت درد نمیکنه؟ این صدای شکسته متعلق به پدر من بود؟ این صورتی که ریش هایش و کنار شقیقههایش سفید شده بود به پدر من تعلق داشت؟ گذر زمان کمی موهایش را کم پشت و صورتش را چروک کرده بود اما سپیدی موهایش برای مدت طولانیای نیست، از غم دختر احمقاش است. لبان نازکم را چندین بار با زبان تر کردهم تا جوابش را بدهم اما صدایم را پیدا نمیکردم. چشمهای مشکی بی فروغش با مهربانی مرا نظاره میکرد. در انتهای آن گودال مشکی غم بسیاری نهفته بود که از جلوی دیدگانم محو نمیشد. _ چرا این کارو کردی دخترِ بابا؟ هنوز هم برایش « دخترِ بابا» بودم؟ کدام دخترِ بابا؟ مگر دختر بابا با پدرش اینگونه میکرد که صدایش اینطور بلرزد؟ مگر دختر بابا زندگی همه را به آتش میکشید؟ مگر دختر بابا در کمال حماقت هنوز هم دنبال صدای قدم های فردی بود که نباید اینجا حضور میداشت؟ پدر از انتظار کشیدن برای شنیدن صدایم خسته شد، روی صندلی پلاستیکی آبی کنار تختم نشست و دست سالمم را در دست گرفت. _ برات نوبت روانشناس میگیرم تو خوب میشی بابا! نتوانستم جلوی نشستن پوزخند لبم را بگیرم. روانشناس؟ با کدامپول میخواست هزینه های سنگین تراپیست را بپردازد؟ آن هم برای چه کسی؟ منی که در اولین فرصت مجدداً از زیر بار زندگی شانه خالی میکردم؟ _ چرا انقدر چشمای خوشگلت بی رنگه بابا؟ چرا انگار دارم به یه گودال نگاه میکنم؟ سپس نتوانست جلوی ریزش قطره اشک سمج را بگیرد. بغض امانش را بُریده بود هر کلمه ای که به زبان میاورد آب دهنش را قورت میداد تا من متوجه بغضش نشوم. از اینکه او همچنان مرا دوست داشت، متنفر بودم! کاش مثل مادرم نفرینم میکرد، از خدا گله میکرد که چرا زمانی که در بطن مادرم بودم جانم را نگرفته بود. اما پدر اینگونه نبود، پدر فقط پدری شکسته بود که فشار زندگی او را از پا در آورد. پدر دیگر دغدغه اش گرانی گوشت و مرغ و فراهم کردن مایحتاج خانه و … نبود، حال دغدغه پدر فقط جان همان دخترِ بابای احمق بود. _ چرا این کارو کردی پرنسس؟ نمیخوای باهامون یک کلمه حرف بزنی؟ دارم دیوونه میشم بابا. سپس سرش را روی دستم گذاشت و زار زد. نگاهم را از او گرفتم و سرم را چرخاندم. نگاهم آسمان آبی پشت پنجره را نشانه گرفته بود. نمیخواستم خورد شدن غرور پدرم را ببینم! کاش چهاردست داشتموگوش هایم را میپوشاندم. من به اندازه کافی خسته بودم. از شنیدن، از دیدن کلافه بودم. با آمدن پرستار برای در آوردن سرمی که نفهمیدم کِی به اتمام رسید، پدر خودش را جمع و جور کرد و از جایش بلند شد. تکانی به پیراهن مردانه طوسی و شلوار پارچهای مشکی اش داد و پشت پرستار در انتظار در آوردن سوزن سرم از دستم قرار گرفت.
-
«به نام خداوندی که به انسان عقل عطا کرد» نام رمان: شناسنامهی قیرگون نام نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه خلاصه: این قصه رنگ ندارد؛ حتی سیاه هم نیست! دختری به نام راز که شناسنامهاش را به راحتی با رنگی مشکی خط میاندازد. اما این وسط همه چیز رنگ ابهام دارد و اتفاقاتی میافتد که سرنوشت او را تغییر میدهد. راز با آدمی ملاقات میکند که نمیداند باید آرزو کند او را نمیدید! دست تقدیر واقعا برایش چی چیزی چیده است؟ مقدمه: - ( طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل میکنی. چند ساله میرنجونمت، اما تحمل میکنی بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت ) «زندانبان | چاووشی» سخن نویسنده: سلام خدمت شما خوانندگان عزیز که منت بر سر بنده گذاشتید و همراهمن شدید. خواستم فقط یک راهنما برای روند رمان بزارم. «***» این ستاره ها در رمان بنده به معنی بازگشت به گذشته یا بازگشت به زمان حال است. ممنون از توجه شما امیدوارم از این رمان لذت ببرید. لینک صفحه نقد: معرفی-و-نقد-رمان-شناسنامه-قیرگون-