selin
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
4 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های selin
-
تالار متروکه درخواست انتقال رمان به متروکه
selin پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
درخواست انتقال رمان به متروکه دارم رمان سلطنت گرگها| celin کاربر انجمن نودهشتیا -
سلام دوست عزیز
خوشحال میشم رمانم رو بخونی:)
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 5
-
شاید تنها امیدم برای بقا نوشتن باشه و غلط های املایی به خاطر کیبوردمه رمان شما هم خیلی عالی بود سه چهار تا پارت تا الان خوندم قلمتون عالیه امیدوارم موفق باشی
-
-
-
پارت اول فریاد کشید: همشون باید بمیرن، خاندان تو لیاقت ندارن جیمز ! جیمز با زانوهایی سست شده نزدیک شد، می دانست آرتور قدرت هر کاری را دارد و پودر کردن او و خاندانش برایش مثل یک شوخی بی مزه بود. _ التماس می کنم آرتور، از اشتباهشون بگذر.. یا مجازات کن اما بزاره زنده بمونن.. تنش می لرزید و این ترس و آشوب قلب سیاه آرتور را می خنداند. لبخند زد و با ظاهری ساختگی گفت: خب میتونی خواهرت رو برام بیاری جیمز.. منم از خانوادت میگذرم... ! چشم هایش خندید، میدانست جیمز چقدر خواهرش را دوست دارد، دختری با چشمهایی خمار که تمام زندگی خود را کنار انسان ها گذرانده بود . به جیمز نگاه کرد؛ عجیب سکوت کرده و به زمین خیره شده بود. ادامه داد: اوه جیمز.. دوست قدیمی من، بخشش خاندانت میتونه با الماس کوچیکترم برابری کنه.. نه؟ اینطور فکر نمیکنی؟ بازگشت و بی توجه به چهرهی درمانده جیمز به سمت درب خروجی رفت، تصمیم خود را گرفته بود و حال برای خاندان موریس و فرزندانش نقشه ها می کشید. دوست داشت مرگ و نابودی آنها را با چشمان خود ببیند. - قبول میکنم آرتور پاهایش قفل شد، باور نمیکرد جیمز همینقدر راحت از خواهرش دست بکشد. ارام و پرسوز خندید. بازگشت و به چشمهای های پرتردد جیمز خیره شد، مطمئن بود جیمز از هیولای درون او خوب خبر دارد و تقدیم کردن خواهرش اصلا برایش خوب تمام نمیشد. سری تکان داد و پاسخ داد: یادت بمونه جیمز، قرار نیست خواهرت رو.. حتی یکبار ببینی و همینطور حقیقت ورود به قلمرو من رو نداری! ارام و عمیق نفس کشید، ادامه داد: اما اگه بخوای جون خودت و زندگی خواهرت رو نجات بدی، تو کار من و نابودی نسل و خاندانت دخالت نکن! صدای ضربان قلب جیمز که با شدت بر سینه اش می کوبید، شنید. دهانش باز و بسته شدن و رو به آرتور گفت: هر چی شما امر کنید فرمانروا - سی دقیقه وقت داری اون رو بیاری، و زمانت از حالا شروع میشه جیمز ! منتظر ادامه رمان باشید :-)
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام عزیزم خیلی خوش اومدی.
جان دلم من تکه اول رمانتو خوندم خیلی قشنگ بود قلمت جاودان
فقط اینکه ویرایش بزن اینجوری بنویس:
رمانX | اثرX کاربر انجمن نودهشتیا
-
selin شروع به دنبال کردن رمان سلطنت گرگها | celin کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
" به نام آغازگر " نام رمان: سلطنت گرگها ژانر: فانتزی درام عاشقانه نویسنده : celin | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: گرگها با رحم شناخته نمی شوند، آنها با عصیان و خشم زاده شدند؛ نمی توان رام کرد و برایشان تصمیم گرفت زیرا آنها خالقان دوم زمین هستند و برای اشراف زادگان و خان زاده ها تصمیم بقا می گیرند. و شاید او برای فرمانروایی گله ی خود بیش از حد در قلب تاریکی غرق شده بود.
- 2 پاسخ
-
- 3
-
-