رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

selin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های selin

Rookie

Rookie (2/14)

  • Reacting Well
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

9

اعتبار در سایت

  1. درخواست انتقال رمان به متروکه دارم رمان سلطنت گرگ‌ها| celin کاربر انجمن نودهشتیا
  2. سلام دوست عزیز

     

    خوشحال میشم رمانم رو بخونی:)

     

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. selin

      selin

      شاید تنها امیدم برای بقا نوشتن باشه و غلط های املایی به خاطر کیبوردمه رمان شما هم خیلی عالی بود سه چهار تا پارت تا الان خوندم قلمتون عالیه  امیدوارم موفق باشی 

    3. Roshana

      Roshana

      خیلی ممنونم همچنین شماا دوست عزیز

    4. selin

      selin

      ممنونم گلم 

  3. پارت اول فریاد کشید: همشون باید بمیرن، خاندان تو لیاقت ندارن جیمز ! جیمز با زانوهایی سست شده نزدیک شد، می دانست آرتور قدرت هر کاری را دارد و پودر کردن او و خاندانش برایش مثل یک شوخی بی مزه بود. _ التماس می کنم آرتور، از اشتباهشون بگذر.. یا مجازات کن اما بزاره زنده بمونن.. تنش می لرزید و این ترس و آشوب قلب سیاه آرتور را می خنداند. لبخند زد و با ظاهری ساختگی گفت: خب میتونی خواهرت رو برام بیاری جیمز.. منم از خانوادت میگذرم... ! چشم هایش خندید، می‌دانست جیمز چقدر خواهرش را دوست دارد، دختری با چشم‌هایی خمار که تمام زندگی خود را کنار انسان ها گذرانده بود . به جیمز نگاه کرد؛ عجیب سکوت کرده و به زمین خیره شده بود. ادامه داد: اوه جیمز.. دوست قدیمی من، بخشش خاندانت میتونه با الماس کوچیکترم برابری کنه.. نه؟ اینطور فکر نمی‌کنی؟ بازگشت و بی توجه به چهره‌ی درمانده جیمز به سمت درب خروجی رفت، تصمیم خود را گرفته بود و حال برای خاندان موریس و فرزندانش نقشه ها می کشید. دوست داشت مرگ و نابودی آنها را با چشمان خود ببیند. - قبول می‌کنم آرتور پاهایش قفل شد، باور نمی‌کرد جیمز همینقدر راحت از خواهرش دست بکشد. ارام و پرسوز خندید. بازگشت و به چشم‌های های پرتردد جیمز خیره شد، مطمئن بود جیمز از هیولای درون او خوب خبر دارد و تقدیم کردن خواهرش اصلا برایش خوب تمام نمی‌شد. سری تکان داد و پاسخ داد: یادت بمونه جیمز، قرار نیست خواهرت رو.. حتی یکبار ببینی و همینطور حقیقت ورود به قلمرو من رو نداری! ارام و عمیق نفس‌ کشید، ادامه داد: اما اگه بخوای جون خودت و زندگی خواهرت رو نجات بدی، تو کار من و نابودی نسل و خاندانت دخالت نکن! صدای ضربان قلب جیمز که با شدت بر سینه اش می کوبید، شنید. دهانش باز و بسته شدن و رو به آرتور گفت: هر چی شما امر کنید فرمانروا - سی دقیقه وقت داری اون رو بیاری، و زمانت از حالا شروع میشه جیمز ! منتظر ادامه رمان باشید :-)
  4. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی.

    جان دلم من تکه اول رمانتو‌ خوندم خیلی قشنگ بود قلمت جاودان

    فقط اینکه ویرایش بزن اینجوری بنویس:

    رمانX | اثرX کاربر انجمن نودهشتیا 

  5. " به نام آغازگر " نام رمان: سلطنت گرگ‌ها ژانر: فانتزی درام عاشقانه نویسنده : celin | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: گرگ‌ها با رحم شناخته نمی شوند، آن‌ها با عصیان و خشم زاده شدند؛ نمی توان رام کرد و برایشان تصمیم گرفت زیرا آنها خالقان دوم زمین هستند و برای اشراف زادگان و خان زاده ها تصمیم بقا می گیرند. و شاید او برای فرمانروایی گله ی خود بیش از حد در قلب تاریکی غرق شده بود.
×
×
  • اضافه کردن...